مصاحبه با شیون شرق، از نویسندگان افغانستان

شیون شرق چرا می‌نویسد؟ | مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

«نوشتن برای دیگران لذت‌بخش است، من برای دیگران می‌نویسم تا بخوانند، به ماجرا سفرکنند، به گذشته بروند و با آدم‌ها روبرو شوند، رازهای پنهان را بدانند و به شناخت لایه‌های در خفامانده انسان‌ها برسند، هیچ چیزی از قصه کردن و داستان گفتن بهتر نمی‌تواند انسان را به شناخت انسان دیگر نزدیک کند یا برساند.»

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

شیون شرق در سال ۱۳۸۰ در ولایت پنجشیر به دنیا آمده است. آموزش‌های ابتدایی را در زادگاهش خوانده است. درس‌خوانده دوره کارشناسی فقه و قانون در دانشگاه کابل است. روزنامه‌نگاری می‌کند و در رسانه‌‌ها از جمله لیبرال فارسی می‌نویسد. در گذشته با روزنامه هشت صبح همکاری قلمی داشته است. در کنار نوشتن و همکاری با رسانه‌ها، مسئول اجرایی رسانه اجتماعی فراز نیز است که در آن به مجری‌گری برنامه‌های ادبی و فرهنگی و گفت‌وگو با اهل قلم کشور می‌پردازد.

 

داستان‌های کوتاهی در سایت‌هایی چون کابل نات، روایت، فراز و شهریار منتشر کرده است. آن‌چنان که خودش می‌گوید تا کنون ۲۴ داستان کوتاه از او منتشر شده است. نخستین رمانش را چندی پیش با نام امشب هیچ کس زنده نمی‌ماند، در کابل منتشر کرد که با استقبال خوبی روبرو شد.

 

شیون شرق جوان‌ترین نویسنده افغانستان است که پس از ۱۴۰۰ هجری خورشیدی به جرگه نویسندگان داخل شد و در این راه تا کنون با علاقه و نیرو قلم و قدم می‌زند.

 

آثار منتشر شده:

  • امشب هیچ کس زنده نمی‌ماند، رمان، کابل، ۱۴۰۴
  • پری کوه قاف را من کشتم، رمان، منتشر ناشده

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

چرا می‌نویسید، پرسش بنیادی در ادبیات است و از سایه آن نمی‌شود خود را کنار کشید. نویسنده‌ها برای نوشتن خود چرایی دارند، و من چرا می‌نویسم؟ در کنج ذهنم عبارتی دارم که می‌تواند پاسخی برای این پرسش باشد. این عبارت مال من نیست، از ارنست همینگوی، نویسنده محبوبم است. می‌گوید: «هیچ چیز شبیه نوشتن نیست. تنها کاری که می‌کنی این است که پشت ماشین تحریر می‌نشینی و خون‌ریزی می‌کنی». هیچ پاسخی نزدیک‌تر از این ندارم. دقیقاً، هیچ چیزی شبیه نوشتن نیست؛ پشت میز می‌نشینی، ماجرا می‌بافی، قصه تار می‌کنی، آدم می‌کشی، یکی را خوش‌بخت می‌کنی و یکی را بدبخت، رسماً جای خدا تکیه کرده‌ای و کار خدایی می‌کنی، اما برای این‌که دیگران بخوانند، لذت ببرند، با داستان قصه شوند، سرگرم شوند، به درک انسان‌ نزدیک شوند و خود را با ذهن و درون آدمی همجوار بسازند. می‌نویسم تا دق نکنم، و از دل‌تنگی، ‌در این کشوری که مثل باد هر لحظه می‌لرزد، استخوان‌هایم یک‌دیگر را به آغوش نکشد. می‌نویسم تا خواننده متنم را زندگی کند. می‌خواهم شهرزاد قصه‌گوی شوم، برای تاریخ، برای آدم‌ها قصه ببافم و داستان تار کنم. من آدم ساده‌دل و مهربانی هستم اما وقتی می‌نویسم وسواسی می‌شوم، گاهی از قتل‌ آدم‌ها لذت می‌برم، وقتی باهم می‌رسند، کیف می‌کنم و و معمولاً هنگام جدایی‌شان، می‌ترسم و به‌جای آدم داستان، دق می‌کنم.

 

طبیعت آدمی شیدا و دوست‌‌دار قصه است. داستان‌سازی بخشی از وجودش است. برخی می‌تواند این بُعد گم‌شده خود را زنده کند و برخی دیگر هرگز نه. قصه برای من نیمه‌گم‌شده بود که بدستش آوردم. زنده‌اش کردم و اگر بگویم کشف کردم، راست گفته‌ام.

نوشتن برای دیگران لذت‌بخش است، من برای دیگران می‌نویسم تا بخوانند، به ماجرا سفرکنند، به گذشته بروند و با آدم‌ها روبرو شوند، رازهای پنهان را بدانند و به شناخت لایه‌های در خفامانده انسان‌ها برسند، هیچ چیزی از قصه کردن و داستان گفتن بهتر نمی‌تواند انسان را به شناخت انسان دیگر نزدیک کند یا برساند.

اگر کار غیر داستانی می‌کنم یا برای یک لقمه نان است یا برای ترغیب دیگران به خواندن، نوشتن و ادامه دادن به نوشتن.

 

پرسیدید نوشتن یعنی چه؟ می‌گویم، نوشتن یعنی همه چه؛ من وقتی می‌نویسم بال می‌کشم، زندگی می‌کنم و به اندیشیدن فکر می‌کنم و به آدم‌ها. وقتی می‌نویسم، مست می‌شوم و خوش‌نودم، هم برای این‌که می‌نویسم، هم برای این‌که چیزی را تولید می‌کنم و هم برای این‌که قرار است انسان‌ها آن را بخوانند.

ما وقتی می‌نویسیم مثل پهپاد جاسوسی هستیم؛ چیزهای مختلفی را زیر نظر داریم یا از چشم می‌گذرانیم، مثلاً فکرکردن را، آدم‌ها را، باورها را و متن‌ها را و این راه درستی است برای شناخت خود، انسان و درک دنیا.

آدمی باید مشغول باشد ورنه دق می کند، بیمار می‌شود، مشکوک می‌شود. همان‌طوری که نویسنده وقت نوشتن به همه چیز مشکوک می‌شود و در راه تارکردن کلمات نیز تردید دارد، این‌که چه را کجا بگذارد.

 

۲. کجا می‌نویسید؟شب یا روز؟ با قلم یا تایپ می‌کنید؟

شب‌ها داستان می‌نویسم، اتاق کوچکی دارم ساده، آرام و قرار و با آلماری‌ای از کتاب، در یادداشت گوشیم می‌نویسم، وقتی کارم تمام شد، در لپ‌تاپ ویرایش یا بازنویسی‌اش می‌کنم. وقتی شب می‌شود، احساس نامرئی‌ای در من زنده می‌شود… باید داستان بنویسم و می‌نویسم.

 

گاهی به فضایی شدیداً تاریک نیاز دارم، فضای تاریک حواسم را جمع می‌کند و می‌توانم بهتر بنویسم. گاهی آن‌قدر به تاریکی نیاز پیدا می‌کنم، کمپلم را رویم می‌کشم و به نوشتن ادامه می‌دهم. و بخشی از شب، کارهای نوشتاری غیر داستان را پیش می‌برم. مثلاً روزنامه‌نگاری می‌کنم، گزارش تهیه می‌کنم و گفت‌وگو می‌کنم. معمولاً این چنین کارها را در لپ‌تاپ انجام می‌دهم. روزها مشغول کارهای اداره و دفتر می‌باشم و با کاغذ، بل/ فاکتور، حاضری و کارمندها درگیرم.

 

چندین سال است با قلم کار نکرده‌ام، هرچه می‌نویسم در گوشی تایپ می‌کنم و این گونه راحت هستم. اما کارهای اولیه و سال‌های پیش را با قلم در کتاب‌چه نوشتم. یک رمان نوشتم دارای ۲۰۰ رویه، یک سال بعد از تمام شدنش پاره پاره‌اش کردم و با اقتباس از «افسانه آفرینش» صادق هدایت، داستانی نوشتم ۱۴۰ رویه، مال هفت‌سال پیش است، هنوز روی ورق و کتاب‌چه است. هیچ‌گاه تایپش نکردم، به‌عنوان خاطره نفس می‌کشد. اوایل هرچه می‌نوشتم، در کتابچه بود، اقتباسی از داستان‌های هدایت و ‌چخوف بود. هیچ‌گاه برای نشر نخواستم چنین بنویسم، همه‌اش برای تمرین بود. حالا چند سالی‌ست در گوشی و در تلفون می‌نویسم.

 

۳. نخستین رمان‌تان، هیچ‌کس امشب زنده نمی‌ماند، چگونه نوشته شد؟ از اول طرحی در ذهن داشتید یا در جریان نوشتن شخصیت‌ها دنبال سرنوشت‌شان شما را با خود بردند؟

من ایده این رمان را از سرنوشت یک زن کابلی گرفتم. این زن از چاریکار به کابل آورده شده بود، سی سال می‌شد از خانواده‌اش دور بود، و بسیاری از خویش و قوم خود را فراموش کرده بود. با این زن ملاقات کردم و دو ساعت کامل حرف‌هایش را شنیدم. چندین ماه بعد، به نوشتن این رمان آغاز کردم و آن را در ۲۵۰ صفحه تمام کردم. بخش بزرگ این رمان محصول خیالی است که هنگام نوشتن آمده است. غیر مسیحا و شوهرش، بقیه شخصیت‌ها، قصه دختری در پنجشیر و بقیه موارد محصول ذهنم است، برای خلق یک رمان  بهتر خلق شدند.

اما در غیر این رمان، معمولاً ماجراها وقت نوشتن می‌‌آید و اتفاق می‌افتد. برخی داستان‌هایی کار کرده‌ام ردپای‌شان در افسانه، اسطوره و قصه‌های جادویی پیدا می‌شود.

 

۴. از آغاز داستان‌نویسی مدرن کشور تا کنون، ۱۴۰۵، شما را می‌شود جوان‌ترین اهل قلم فعلی کشور دانست، این روند صد ساله را به عنوان‌ نویسنده جوان، به صورت کلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

روند داستان‌نویسی در کشور ما فراز و فرودی داشته و در این صدسال، نویسندگانی از دل و جان برای این بخش تلاش کرده و نفس کشیده‌اند. قادر افندی، مولوی محمد حسین پنجابی، شایق افندی از اولین نویسندگان این بخش، آمدند، داستان نوشتند و ادامه دادند یا سید جمال اسعدآبادی و محمود طرزی بر اثر سعی خود این بخش را پرورش دادند. بعدها استاد ره‌نورد زریاب درختی تنومندی برای ادبیات داستانی ما شد. همه این بزرگان در زمان دشوار، داستان نوشتند. این روند با پیچیدگی و سختی ادامه پیدا کرد و حالا روزگار بهتری داریم. بهتر است بگویم، از وقتی «گلنار و آیینه» و «کوچه ما» خلق شد یا در چند دهه پسین بازار داستانی ما گرم شد، ادبیات داستانی ما رنگ گرفت. در ۲۰ سال اخیر کشور نیز دوره شکوفایی داستان بوده و در این سال‌ها کارهایی بهتری آفریده شد.

اما پنج‌سال اخیر، وضعیت نویسندگان ما را دگرگون کرد. برخی به ممالک دیگر رفتند و مصروف یک لقمه نان شدند، تعداد اندکی در داخل کشور اند که در پی لقمه نان‌ اند. بازار رفاقت‌بازی، سمت‌گرایی نیز در این بخش شعله گرفته است. با این حال می‌توان گفت دو دهه گذشته مرحله طلایی داستان ما بوده و حالا روزگار سختی است برای ادبیات ما.

 

۵. نسبت به شاعر نویسنده همیشه در این سرزمین کم‌تر بوده است. شما از معدود نویسنده‌هایی هستید که بعد از فاجعه ۱۴۰۰ در کشور هستید و قلم می‌زنید، اوضاع ادبیات در داخل را چگونه می‌بینید؟ به آینده ادبیات داستانی در کشور خوشبین هستید یا بدبین؟

من فکر می‌کنم نویسندگانی که از قدیم می‌نوشتند، حالا در بیرون از کشور اند و گاهی می‌نویسند، میراث‌داران ادبیات داستانی ما اند و آن‌ها ظریف‌کار اند و با پاکیزگی می‌نویسند. خالد نویسا، منوچهر فرادیس، محمدحسین محمدی، مریم محبوب از این جمله اند. این‌ها پاکیزه می‌نویسند و کسانی در داخل کشور اند یا جوان‌تر اند، چند فرقه شده‌اند. برخی در ادبیات رفیق‌بازی را آغاز کرده، تعدادی گروه خود را ساخته‌اند و برخی دشمنان خود را جدا کرده‌‌اند. تعداد اندکی مانده دل‌های پاک دارند، به فکر یک لقمه نان اند و اگر فرصت پیدا کنند، متن های درخشان خلق می‌کنند.

 

من باور دارم آینده ادبیات داستانی ما را نویسندگان خارج‌نشین یا مهاجر ما تعیین می‌کند، نه نویسندگان داخلی که اندک اند و فضای محدودی دارند و در چند قطب روان اند.

 

۶. نسل دهه هشتاد و دهه نود نویسندگان کشور در قرن گذشته، اغلب با رمان و داستان بلند نوشتن را شروع کردند، شما هم‌چنان، دلیل این‌که از داستان کوتاه شروع نکردید و مستقیم رمان نوشتید چی می‌تواند باشد؟

من در حوزه داستان، از رمان آغاز کردم. اولین کارم رمانی بود با اقتباس از نمایش‌نامه «افسانه آفرینش» صادق هدایت، و دومین کارم اقتباسی بود از «بوف کور». آن زمان گمان می‌کردم که این کتابم پر از خیال و وهم است، محشر است در خیال‌پردازی، بعدها نگاهی انداختم پی‌بردم برخی از نشانه‌های رمان را ندارد، پاره پاره‌اش کردم.

من همیشه رمان خوانده‌ام، همیشه دوست‌داشتم رمان بنویسم؛ خیال‌پرداز بودم، رویاباف و کنج‌کاو. چند بار داستان کوتاه کار کردم اما حرف دلم و خیالم را نمی‌توانستم در داستان کوتاه بگنجانم. هرطور می‌کردم وقتی بازنویسی اضافه می‌شد. باید شخصیت‌هایی را می‌آوردم، حادثها‌ی را طرح می‌کردم، فردی را می‌کشتم. ماجرا بزرگ‌تر از شکم داستان کوتاه بود، رفتم به سراغ رمان، جهانی که آن‌جا خود را پیدا کردم و آن‌جا توانستم چیزی را می‌خواهم خلق کنم.

مدت کوتاهی شعر سپید کار کردم. فضای شعر بسیار محدود بود و خیال من بزرگ‌تر.

 

۷. اگر از تمامى ادبيات داستانى افغانستان از آغاز تا كنون (۱۴۰۵)، یک رمان و مجموعه داستان انتخاب كنيد كدام است؟ دليل انتخاب‌تان را بنويسيد.

خواندن تمام کارهای داستانی کشور ما کار دشواری است، و دست‌رسی نیز به داستان‌هایی در این صدسال نگاشته ‌شده ساده نیست، ولی با این حال، یک بخشی از داستان‌‌های کشور را خوانده‌ام. از نویسندگان دهه چهل تا امروز، فکر می‌کنم یک یا دو داستان خوانده‌ام. از برخی بیش‌تر. انتخاب از میان این همه داستان عادی نیست. با این حال می‌توانم دو رمان را انتخاب کنم. «گلنار و آیینه» رهنورد زریاب را از نگاه قدرت قصه، محتوا، و خیال، و زبان گوارا و شیرین و رمان « مرگ و برادرش» از خسرو مانی را براساس فرم، تکنیک و کاربرد عناصر مدرن داستانی. از داستان‌های کوتاه مجموعه «دشت قابیل» سپوژمی زریاب به ویژه داستان «سطل‌های آب و خریطه‌های ارزن»، این داستان تکان‌دهنده، دیوانه‌کنند و تأثیرگذار است.

 

۸. از نويسندگان كشور، كدام يك برای‌تان محبوب‌تر است و آثارش را دوست‌تر مى‌داريد؟

این انتخاب دشواری است. من از نویسندگان بسیاری داستان خوانده‌ام، به نویسندگان زیادی ارادت دارم، اگر یکی را انتخاب کنم شاید در حق دیگری کم‌لطفی کرده باشم. اما آثار استاد ره‌نورد زریاب، خسرو مانی و سپوژمی زریاب را دوست دارم. شاید برای این‌که اکثر کارهای‌شان را خوانده‌ام. مثلاً از استاد زریاب بیش از هشتاد داستان کوتاه و اغلب رمان هایش را یک یا دوبار مرور کرده‌ام.

 

۹. نخستين كتابى كه خواندید کدام بود؟ و آخرين كتابى را كه خوانديد كدام است؟

نخستین کتاب «پنج‌وگنج» بود و حتا تمام اشعارش را از بر کرده بودم. اما اولین داستان شامل حکایت و افسانه‌های هندی می‌شد که توسط سیمین دانشور و همسرش جلال آل احمد به فارسی برگردان شده بود. این مجموعه داستانی سبب شد تا داستان‌های بیش‌تری بخوانم و وارد جهان داستان شوم.

 

و آخرین کتاب دیوان حافظ است، که برای نهمین‌بار می‌خوانم. هفته گذشته نسخه تازه این کتاب را از کتاب‌فروشی‌ای در کابل تهیه کردم. من عاشق این دیوان حافظ هستم؛ زبان و شعر این حافظ محشر است. این دیوان را بارها خوانده‌ام تا زبان داستان‌هایم ادبی‌تر و شاعرانه‌تر گردد.

 

۱۰.  تأثیر گذارترین کتاب‌هایی را که خوانده اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگى و نويسندگی‌تان چه بوده است؟

کتاب‌هایی زیادی روی بنده تأثیر داشته است، هر کتاب از بُعدی و هر داستان از زاویه‌ای. فکر می‌کنم «سمفونی مردگان» عباس معروفی، «عمویم جمشید خان،» از بختیار علی، «بوف کور» از صادق هدایت روی این بُعد که چه بنویسم و چگونه بنویسم؟ تأثیر داشته است.

 

فضای سوریالی بوف کور و فضای جادویی عمومی عمویم جمشید خان… دیوانه‌کننده است. من عاشق کارهای سوریالیستی و جادویی هستم، و دوست دار نثر شاعرانه و ممتاز؛ برای همین این کتاب‌ها برایم دل‌چسپ اند. کارهای ارنست همینگوی را دوست‌دارم، قصه‌گویی‌اش ناتکرارشدنی است. این کتاب‌ها سبب شد بیش‌تر به آثار جادویی و سوریالیستی توجه کنم، در این جهان بنویسم.

 

۱۱. آیا در حال نوشتن اثرى هستيد؟

بله، مدتی است داستان کوتاه کار می‌کنم. هرشب کار شب گذشته‌ام را مرور می‌کنم، دست می‌زنم تا پخته شود اگر حوصله یاری کند چندین صفحه‌اش را دوباره می‌نویسم. ذهن و خیال نارامی دارم، یک‌جا قرار ندارد، در عین‌حال می‌تواند چند ایده بدهد و چند سوژه را جلو قلمم بگذارد. برای همین  است بسیاری از داستان‌هایم با بازنویسی روح‌شان منقلب می‌شود، انگار کار جدید است یا کار دیگر.

 

روی یک رمان کار دارم. رمانی در بخشی ریالیسم جادویی، که تلفیقی است از افسانه، خیال و اسطوره. نامش را گذاشته‌ام «پری کوه قاف را من کشتم»، کاری است برای خودم دوست‌داشتی و دوست‌داشتنی‌تر از بقیه کارهایم.

 

۱۲. دوست می‌دارید به رمان نوشتن ادامه بدهید یا در آینده شاهد خواندن داستان‌های کوتاه از شما خواهیم بود؟

من روزنامه‌نگارم و روزنامه‌نگاری شغلم است، اما داستان‌نویسی بخشی از زندگی‌ام شده، اگر بگویم داستان جزئی از من است یا نیمه‌گم‌شده‌ام که اگر رهایش کنم، گم می‌شوم، اضافه‌گویی نکرده‌ام. داستان مقدم‌تر به هرکاری است. وقتی داستان می‌نویسم دارم عبادت می‌کنم. باارزش‌ترین کار آدمی، عبادتش است. روی داستان کوتاه کار می‌کنم ولی رمان را خیلی می‌پسندم، شاید بعد نوشتن چندین داستان کوتاه، دیگر تنها رمان کار کنم.

 

مقدمه و مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *