مصاحبه با ضیا قاسمی، شاعر و نویسنده‌ی افغانستان

ضیا قاسمی چرا می‌نویسد؟ | سلسله مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

اما خب در نهایت بستگی به حرف و توان آدم دارد، گاهی بیتی مثل این بیت از زنده‌یاد عفیف باختری «شاخه بی‌سیب و جهان دامن پر از سنگ است/ بر سر هیچ، میان دو برادر جنگ است» به اندازه‌ی چندین رمان حرف دارد و گاهی می‌بینی نویسنده‌ای رمان قطوری نوشته که در آن به اندازه‌ی یک مصراع این بیت، ظرافت پیدا نمی‌شود.

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

ضیا قاسمی در سال ۱۳۵۴ هجری خورشیدی در میدان وردک به دنیا آمد. آموزش‌های ابتدایی را در ولایتش خواند و ده ساله بود که به ایران مهاجرت کرد. در ایران در رشته سینما تحصیلات عالی دوره کارشناسی لیسانسش را به انجام رساند. در سال ۱۳۸۶ به افغانستان برگشت و در دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه کابل به عنوان استاد تدریس کرد. او در سال ۱۳۹۱ به کشور سویدن مهاجرت کرد که تا کنون در آن کشور زندگی می‌کند.

گرچه قاسمی به عنوان شاعر معروف است و سال‌های بسیاری شعر سروده است و می‌سراید و به‌نام شاعر شناخته می‌شود اما از او دو رمان به‌نام‌های «زمستان» در سال ۱۳۹۸ در کابل، رمان «وقتی موسی کشته شد» در سال ۱۴۰۰ در تهران منتشر شد که به زودی به چاپ‌های سوم و چهارم رسید. در رمان وقتی موسی کشته شد قاسمی نشان می‌دهد که روایت‌گر موفق است و در کنار شاعر بودن، او نویسنده خوش‌قلمی نیز است. همین دو رمان باعث شد که با او درباره کارنامه فرهنگی‌اش مصاحبه کنیم.

 

آثار منتشر شده:

  • باغ‌های معلق انگور، مجموعه شعر، انتشارات سوره‌ مهر، تهران ۱۳۸۶
  • تکوین، شعر بلند، انتشارات تاک، کابل، ۱۳۸۹
  • پادشاهی اندوه، مجموعه شعر، انتشارات تاک، کابل، ۱۳۹۶
  • زمستان، رمان، انتشارات تاک، کابل، ۱۳۹۸
  • سلامی به صبح زمستان، مجموعه شعر، نشر شاعران پارسی‌زبان، دهلی‌‌نو، ۱۴۰۰
  • وقتی موسی کشته شد، رمان، نشر چشمه، تهران، ۱۴۰۰

 

۱: چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

شروع این قصه خیلی برای خودم معلوم و مشخص نیست. این‌که چی شد که به این وادی کشیده شدم و چرا شروع به نوشتن کردم، نمی‌دانم. فقط این‌که دیدم شروع کرده‌ام به شعر نوشتن. دوران مکتب ابتدایی بودم و یادم است که بعضی شعرهای کتاب‌های درسی را دست‌کاری می‌کردم و تغییر می‌دادم. یا برای موضوعاتی با خودم آهنگ زمزمه می‌کردم که شعرهای‌شان را بداهه خودم درست می‌کردم. در ناخودآگاهم احتمالاً شنیدن قصه و افسانه غیرمستقیم نقش داشته‌اند. اگرچه خیلی زود، از حدود هشت، نه سالگی از دنیای قصه و افسانه جدا شده بودم. از وقتی از مادرکلانم جدا شده بودم. ما به ایران مهاجر شده بودیم و مادرکلان با دنیای جادویی قصه‌هایش در افغانستان جا مانده بود.

 

این شروعش بود. شروع به شعر که هدف و دلیل خاصی نداشت. اما شروع به داستان نوشتن فرق می‌کرد. داستان‌نویسی را در میان‌سالی‌ام شروع کردم و دیگر آن وادی جادویی کودکی نبود. نوشتم و می‌نویسم که روایت کنم. که چیزهایی را زنده نگه‌ دارم. اتفاقاتی در زندگی‌ام دیده و شنیده‌ام که حیفم می‌آید این‌ها روایت نشوند. اتفاقاتی شگفت و عبرت‌انگیز از جنگ، آوارگی و معجونی که از زندگی در سایه‌ی این‌ها ساخته می‌شود.

 

در زمان هجوم شوروی به افغانستان، ما وقتی از افغانستان به ایران مهاجرت می‌کردیم، من ده ساله بودم. چند خانواده بودیم که اغلب آن مسیر را از راه و بی‌راهه طی می‌کردیم. در تفتان پاکستان از شدت تشنگی در آستانه‌ی هلاک بودیم، به خصوص ما اطفال. در راه ناگاه از دور مقداری ناچیز آب دیدیم که روی زمین جمع شده بود. شاید بقایای یک باران بود، نمی‌دانم. همه شروع کردیم به دویدن طرف آن. اما پیش از این‌که به نزدیکی آن برسیم، یک مرد پاکستانی با یک گله گاومیش از پشت تپه‌ای بیرون آمد و گاومیش‌هایش را در آب ایلا کرد. گاومیش‌ها آن آب را خوردند، در گلِ آن غلت زدند و بعد مرد آن‌ها را برد. ما که رسیدیم چیزی از آن نمانده بود. مقداری خاک مرطوب و گِل بود فقط. ناامید کنار آن نشستیم و بعضی‌ها گریه می‌کردند. این منظره هیچ‌ وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. اما حس می‌کنم وضوح آن تنها در ذهنم کافی نیست. باید آن را به دیگران هم بگویم. باید خیلی‌ها بدانند که انسان آواره‌ی افغانستانی چه چیزهایی دیده و چه رنج‌هایی کشیده است. این شد که به نوشتن داستان روی‌ آوردم و می‌نویسم. می‌نویسم تا این رنج‌ها را روایت کنم. 

 

اول خواستم با شعر روایت‌شان کنم. منظومه‌ی بلند «تکوین» حاصل همین تلاش است. آن را خیلی دوست دارم. تکوین یک شعر بلند روایی است از زندگیِ یک جنگ‌زده‌ی آواره. در نوع خودش کار خاص و متفاوتی است. حیف که در فضای ادبی افغانستان دیده و درک نشد. اما خُب، در هر صورت دیدم که برای روایت تفصیلی، شعر محدودیت‌های خود را دارد. اصولاً شعر مربوط به عالم اجمال است و مجالی برای جزئی‌پردازی‌ که لازمه‌ی روایت است، ندارد. و هم این‌که زبان شعر، زبانی غیر صریح است. زبان تشبیه و استعاره و کنایه و ایهام است و این با زبان امروزی روایت مطابقت ندارد، اگرچه می‌تواند ابزار آن باشد. سینما را هم برای روایت انتخاب و امتحان کردم. در آن رشته تحصیل کردم و هدفم فیلم‌ساز شدن بود. اما دیدم که از یک آدم آواره که نه ثبات سکونت دارد و نه دست‌رسی به سرمایه و امکاناتی که رشته‌ی پرخرجی مثل سینما لازم دارد، فیلم‌ساز درنمی‌آید. عطای فیلم‌ساختن را به لقایش بخشیدم و این شد که شروع به نوشتن داستان کردم. و نوشتن روایت خویشتنِ خویش است. روایت خویشتن برای خویشتن و جهان.

 

۲: کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ تایپ می‌کنید یا با قلم و کاغذ می‌نویسید.

دفتر که هیچ‌وقت نداشته‌ام و ندارم. در خانه می‌نویسم معمولاً. شعر خیلی مقید و محدود به زمان و مکان نیست. در خانه هم نوشته‌ام. در قطار و هواپیما هم. کنار دریا هم. چند شعر سر کار، پشت دستگاه و یک شعر حتا زیر دوش حمام نوشته‌ام. صبح زود، نیمه‌شب، عصر و… خُب شعر است دیگر. معمولاً در آمدنش، هیچ آدابی و ترتیبی نمی‌جوید.

اما در مورد داستان، من تجربه‌ی نوشتن دو رمان دارم. رمان اولم «زمستان» را با خودکار روی کاغذ نوشتم. اکثرش را در خانه. مقداری‌اش را در کتاب‌خانه‌ی عمومی شهر و مقداری از آن را هم در دانشگاه اوپسالا، زمانی که آن‌جا برای کارآموزی می‌رفتم. زمان مشخصی هم نداشت. گاهی چند روز پشت سر هم می‌نوشتم و گاهی چند هفته یا چند ماه در نوشتن فاصله می‌افتاد. در کل نوشتن زمستان چهار سال طول کشید. اما رمان دوم «وقتی موسی کشته شد»، نوشتنش یکی از معدود کارهای منظمی بود که در عمرم کرده‌ام. تمام آن را در موبایل تایپ کردم. هر صبح، بعد از این‌که از خواب بیدار می‌شدم، در همان تخت‌خواب، یک ساعتی می‌نوشتم. عصر که می‌شد نوشته‌ی صبح را اصلاح و بازنویسی می‌کردم. شب در تخت‌خواب به قسمتی که روز بعد باید می‌نوشتم، فکر می‌کردم و ماجرا‌ها و حوادث فصل بعدی را در ذهنم خلق می‌کردم. تقریباً این برنامه را در حدود یک ماه و نیم به‌ صورت منظم داشتم تا نوشتنش تمام شد.

 

۳: زمانی که «وقتی موسی کشته شد» را می‌نوشتید ایده‌ی اصلی داستان از کجا آمد؟ تمامی سیر داستانی در ذهن‌تان بود یا در جریان نوشتن شخصیت‌ها ادامه دادن و به سرنوشت خودشان حاکم شدند؟

ایده‌ی اصلی از استخوان‌فر‌وشی در دوره‌ی اول حکومت طالبان در ذهنم بود. آن وقت‌ها من در ایران محصل بودم و وقتی خبر نبش قبر مرده‌ها و فروخته شدن استخوان‌های آن‌ها را جایی خوانده بودم، این قضیه به عنوان یک حادثه‌ی سوررئال در خاطرم مانده بود. این شد، ایده‌ی اصلی و اسکلت این رمان. تمامی سیر داستان به هیچ عنوان در ذهنم نبود. طرح کلی برای آن نداشتم. ابتدا شخصیت موسی برای اِعمال این ایده به ذهنم رسید. شخصیتی که خودش در استخوانش نقص دارد. برای مکان یا لوکیشن داستان، قریه‌ی زرسنگ آفریده شد. جغرافیای زرسنگ بخشی‌ آن مثل چشمه‌های پنج‌گانه، مسجد و بافت اجتماعی‌اش محصول تخیل است و بخشی مختصاتش مثل جهات و حدود یا قبرستانی را از قریه‌ی‌ کودکی‌ام الهام گرفتم. وقتی شروع کردم به نوشتن، پایان داستان را نمی‌دانستم.

در روال همان نوشتنِ مرتب، شب‌ها که به نوشتن قسمت بعدی فکر می‌کردم، ادامه‌ی حوادث و شخصیت‌های لازم همان‌جا شکل می‌گرفتند. به عبارتی داستان خودش پیش می‌رفت و مرا هم با خود پیش می‌برد. گاهی در پایان یک فصل خودم هم مثل یک مخاطب هیجان فصل بعدی را داشتم و شتاب داشتم که بدانم ماجرا چه خواهد شد؟ در هر صورت تجربه‌ی شگفتی برای من بود. تجربه‌ی توأمان کشف و نوشتن. 

 

۴: به عنوان شاعری که می‌نویسد، ادبیات داستانی در نظر و تجربه‌ی شما، دارای چه ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد؟ نسبت به شعر که شما در هر دو تجربه‌های موفق دارید.

تجربه‌ی موفق البته نظر لطف شما است. اما همان‌طور که عرض کردم، ادبیات داستانی ظرفیت بیشتری برای روایت دارد. اما برای تفسیر و تصویر جهان و زندگی خیلی نمی‌شود شعر و قصه را مقایسه کرد. هر کدام امکانات و قلمرو خود را دارند. بستگی به تجربه، توان و دیدگاه شاعر و نویسنده دارد که چه‌قدر به درک و شناخت جهان رسیده باشد و چه‌قدر هم بر ابزار کار و امکانات عرصه‌ی فعالیت خود مسلط باشد. البته که داستان به دلیل برخورداری از وجه تفصیل و آزادی بیشتر در زبان، پهنه‌ی فراخ‌تر و میدان آسان‌تری برای تفسیر و تصویر دارد، اما باز این‌هم نسبی است و بستگی به صاحب قلم دارد. حافظ بیت معروفی دارد که می‌فرماید:

«جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است/ هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق»

این بیت یک تفسیر از جهان است. کامل و رسا هم بیان شده و با همه موجزی‌اش کم و کسر ندارد. اما اگر همین تفسیر بخواهد، با مصداق و نشان شرح شود و نمایش داده شود و این تعبیر ذهنی با تصویر عینی تمثیل شود، یکی از کاراترین ابزار این تشریح و تمثیل روایت و پای گذاشتن به اقلیم داستان است. به همین دلیل در ادبیات کهن فارسی که داستان‌نویسی به عنوان یک ژانر و یک گونه‌ی ادبی هنوز پدید نیامده بود، هر گاه نیاز به تشریح و تمثیل ایجاد می‌شد، شعر به روایت و به داستان البته از نوع منظومش پناه می‌برد و از این ره‌گذار بود که شاه‌کارهایی مثل مثنوی مولانا، شاهنامه فردوسی، خمسه‌ی نظامی، بوستان سعدی و … خلق شدند.

اما خب در نهایت بستگی به حرف و توان آدم دارد، گاهی بیتی مثل این بیت از زنده‌یاد عفیف باختری «شاخه بی‌سیب و جهان دامن پر از سنگ است/ بر سر هیچ، میان دو برادر جنگ است» به اندازه‌ی چندین رمان حرف دارد و گاهی می‌بینی نویسنده‌ای رمان قطوری نوشته که در آن به اندازه‌ی یک مصراع این بیت، ظرافت پیدا نمی‌شود.

 

۵: سید ضیای قاسمی شاعر و نویسنده، در کشور خودش کی بود؟ به عنوان نویسنده چگونه رویه می‌شد؟ و اکنون که در اروپا زندگی می‌کنید، وقتی خودتان را شاعر و نویسنده معرفی می‌کنید چگونه رویه می‌کنند؟ پیش‌تر از آن وقتی در ایران بودید. تفاوت رویه‌های این سه جغرافیا در شرق و غرب را چگونه یافتید؟ 

حقیقت این‌که نسل من و شما چندان آدم‌های خوش‌طالعی نبودیم. شاعر و نویسنده شدن در کشوری که از وقتی پلکت را به روی جهان باز کرده‌ای و دست راست و چپت را شناخته‌ای، با جنگ و پیامدهای آن مثل فقر و فقدان و آوارگی مواجه بوده‌ای، تو را نیز قبل از هر چیز با مسئله‌ای به‌نام زنده ماندن و دیگر نیازهای اولیه درگیر می‌کند. از این خوان‌ها که بگذری مشکل بعدی یافتن مخاطب و ارتباط با آن است. اکثر مردم، به دلیل همان شدائد جنگ از نعمت آموزش و سواد محروم مانده‌اند و نمی‌توانند ادبیات را بیش‌تر از سطح معینی تا مرحله‌ی شکل‌گیری موج‌ها و سبک‌های ادبی همراهی کنند. وسایل ارتباطی مثل بازار نشر و چاپ، رسانه‌های مستقل و انجمن‌های ادبی امکانی مستمر و باثبات هرگز نداشته و در کل رابطه‌ی مؤلف و مخاطب مخدوش بوده است. خُب در چنین اوضاعی یک نویسنده یا شاعر چه جای‌گاهی می‌تواند پیدا کند و‌ چه رویه‌ای می‌تواند ببیند؟ تجربه‌ی من لااقل خیلی راه‌گشا نیست. نه این‌که امکان نشر پیام نداشته باشیم، این هست اما قابل مقایسه با دیگر نقاط جهان نیست. یک شاعر یا نویسنده‌‌ای مثلاً فرانسوی یا جاپانی یا کلمبیایی یا هر جای دیگر دنیا، وقتی کتابش منتشر می‌شود، می‌تواند در شهرهای کشورش آن را پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها ببیند و احساس مطلوب آن را درک کند. اما ما در اغلب اوقات زندگی‌مان از تجربه کردن این احساس محروم بوده‌ایم.

 

در غرب هم برای من، خارج از محیط زبانی اوضاع نه‌تنها بهتر نبوده که بدتر هم شده است. زبان برای شاعر و نویسنده حکم دریا را دارد برای ماهی. بیرون از دریا یا مرگ است و یا تن دادن به زندگی در آکواریوم‌هایی محدود و مصنوعی مثل حضور منحصر شده در فضای مجازی و یا چشم به راه این ماندن که دری به تخته‌ای بخورد و مترجمی پیدا شود و شعری یا داستانی از ما را ترجمه کند و جایی هم نشر کند که خودش هفت‌خوان رستم‌واری است. وقتی هم خودمان را شاعر یا نویسنده معرفی می‌کنیم، نهایت لطف‌شان این است که از باب هم‌دلی سری به تأسف تکان بدهند و آرزو کنند که روزی ترجمه‌ی اثرت را بخوانند. البته این رویه‌ی عمومی است. استثناهایی هم هست، مثل بعضی مراکزی که در زمینه‌ی ادبیات مهاجرین فعالیت می‌کنند و گاهی در برنامه‌ای دعوت می‌کنند. اما خب این موارد خیلی محدود است.

 

در ایران از این لحاظ وضع به نسبت خیلی بهتر بود. زبان و فرهنگ مشترک ارتباط و مشارکت را تسهیل می‌کرد. در بطن جامعه اگرچه همه‌ی ما چه شاعر و چه غیرشاعر افغانیِ آواره بودیم با استخفاف‌هایش، اما درهای مجامع و محافل ادبی به روی ما همیشه باز بود و به نسبت کیفیت اثرمان قدر می‌دیدیم و ادبیات مرزها را از بین می‌برد. آن قضیه‌ی دیدن آثار در پشت ویترین کتاب‌‌فروشی‌ها را من به عنوان یک صاحب‌اثر در ایران تجربه کردم. اما خب در کل سایه‌ی بی‌وطنی به انواع دیگرش آن‌جا هم بر سر من بود و در نهایت باید برگردم به جمله‌ی اولم که ما یعنی من و هم‌نسلان من چندان آدم‌های خوش‌طالعی نبودیم.

 

۶: اگر از تمامی ادبیات داستانی افغانستان از آغاز تا کنون ۱۴۰۵ یک رمان و مجموعه داستان انتخاب کنید کدام است؟ دلیل انتخاب‌تان را بنویسید.

جواب به این سؤال بنا به ملاحظاتی آسان نیست. در جامعه‌ی ادبی ما که ثقل روابط بین اهالی قلم بر پایه‌ی عواطف است، نام بردن و نام‌نبردن از افراد ممکن است واکنش‌های عاطفی نیز در پی داشته باشد. از طرفی هم من همه‌ی آثار منتشر شده را نخوانده‌ام و انتخابم قطعاً انتخاب همه‌جانبه‌ای نخواهد بود. اما به هر حال، از بین آثاری که خوانده‌ام و از بین آثاری که به آن‌ها علاقه دارم، رمان «ناشاد» از محمدحسین محمدی را انتخاب می‌کنم. به خاطر این‌که به نظر من زبان و روایت در این رمان بی‌نقص و بسیار تکنیکی و حساب‌شده است. فضا و شخصیت‌ها برای منِ مخاطب بسیار ملموس و حس‌شدنی‌اند و همه‌ی عناصر داستانی در آن به صورتی معتدل و مطبوع با هم درآمیخته‌اند. برای مجموعه داستان هم انتخاب مشخصی ندارم. مجموعه‌هایی را دوست داشته‌ام و از آن‌ها لذت برده‌ام. مثل «دشت قابیل» از سپوژمی زریاب. «سه پری» از منیژه باختری. «انجیرهای سرخ مزار» از محمدی و یا در این اواخر از «گاهی به قبرها هم نگاه کن» از عباس عظیمی. اما همین لحظه نمی‌توانم مجموعه‌ی خاصی را انتخاب کنم.

 

۷: از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌تر است و تمامی آثارش را دوست می‌دارید؟

از سپوژمی زریاب با توجه به زمان خودش البته، تقریباً هر چه خوانده‌ام را دوست داشته‌ام. زنده‌یاد رهنورد زریاب هم برایم شخصیتی بسیار محبوب بود، اما بعضی از آثارش را دوست دارم و بعضی‌هایش را نه. با محمدحسین محمدی که هم از دوران نوجوانی رفاقت دارم و راه‌های زیادی را با هم طی کرده‌ایم و آثارش را خیلی دوست دارم که در مواردی اولین خواننده‌ی بعضی کارهایش بوده‌ام. آثار خسرو مانی، جواد خاوری و کاوه جبران را هم دوست دارم. حالا اگر بیشتر فکر کنم، قطعاً به این لیست اضافه خواهد شد.

 

۸: نخستین کتابی که سید ضیای قاسمی خواند کدام بود و آخرین کتابی را که خواندید؟

اولین کتاب فارسی یک کتاب کودک بود به نام «از تو حرکت، از خدا برکت». چاپ ایران بود و کسی آن را به روستای ما در بهسود آورده بود. من شش ساله بودم و الفبا را سال قبلش در مکتب قریه یاد گرفته بودم. اولین کتاب شعری که خواندم منظومه‌ی «حمله‌ی حیدری» بود که خواندنش در منطقه‌ی ما به‌خصوص در زمستان‌ها بسیار رایج بود. اولین رمانی هم که خواندم «دور دنیا در هشتاد روز» اثر ژول ورن بود.

و آخرین کتاب، این روزها می‌خوانم رمان «سفر به انتهای شب» اثر لویی فردینان سلین است.

 

۹: تاثیرگذارترین کتاب یا کتاب‌هایی را که در زندگی‌تان خوانده‌اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگی‌ و نویسندگی‌تان چه بوده است.

دو کتاب خیلی در زندگی‌ام تأثیرگذار بوده‌اند که با خواندن‌شان شاید بخشی از مسیر زندگی‌ام تغییر کرده‌اند. اولی «قبض و بسط تئوریک شریعت» اثر دکتر سروش بود که مرا از تصلب دینی رهانید و به من فهماند که از دریچه‌ی عقل و درک خودم به شریعت نگاه کنم. دومی «انسان خردمند» از نوح یوال هراری که افق‌های تازه‌تری از جهان و انسان را به رویم باز کرد و به من یاد داد که هر پدیده‌ای در این جهان استنادی دارد و به من یاد داد که بسیاری از عقاید، باورها و‌ سنت‌هایی که طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسند، در واقع ساخته‌های اجتماعی و تاریخی بشر هستند. در دنیای ادبیات هم رمان‌های «صد سال تنهایی»، «جنایات و مکافات» و «کوری» بر من خیلی تأثیرگذار بوده و تا مدت‌ها ذهنم مشغول‌شان بوده است.

 

۱۰: سید ضیای قاسمی دوست می‌دارد به عنوان شاعر شناخته شود یا نویسنده؟ شاید هم هر دو، ترجیح شما کدام یک است؟ نویسنده بودن را ترجیح می‌دهید یا شاعر بودن را؟

هر دو. هر کدام عالم خود را دارد. شعر عهد نخسین من است. یادگار فصل زلال نوجوانی‌ام. هنوز برایم آغشته با عطر گُل و آوای پرنده و شُرشُر جوی‌بار و ملاحت نسیم است. هر چند، از دوران نوجوانی هر چه فاصله گرفتم، شعر نیز با من به دنیای واقع هبوط کرد و با خون و زخم و دود و انفجار عجین شد. اما هنوز از سرچشمه‌های طبیعت و ماوراء طبیعت در جانم می‌ریزد.

و نویسندگی که بیشتر از هر چیزی بی‌قراری‌های مرا تسکین داد. یکی هم این‌که در جهان امروز که مخاطب داستان به نسبت بیشتر از شعر است و داستان پایگاه اجتماعی وسیع‌تری دارد، مرا به نویسنده بودن راغب‌تر می‌کند. اما در نهایت هر دو. در واقع من یک موجود دو زیست هستم.

 

مقدمه و مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت سیزدهم: ضیا قاسمی چرا می‌نویسد؟

 

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *