عزیزالله نهفته چرا می‌نویسند؟ | سلسله مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

عزیزالله نهفته چرا می‌نویسد؟

منوچهر فرادیس

 

می‌دانی نوشتن، در نفس خود یک مبارزه است. مبارزه در برابر سکوت و انکار. می‌دانی که تو برای این قلم را برداشته‌ای که صدای آنانی باشی که صدای‌شان شنیده نشده است. تو می‌دانی که همیشه تلاش کرده‌ای، چهره‌ی آنانی را که دیده نشده‌اند، بنمایانی. تو می‌دانی که قلم را برای این به دست گرفته‌ای که تاریخ نه آن‌گونه که قدرت‌ها دوست دارند، بلکه آن‌گونه که در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاک‌آلود اتفاق می‌افتد، به تصویر کشیده شود. آیا موفق شده‌ای؟ نمی‌دانی اما تلاش کرده‌ای و ده‌ها داستان کوتاه و هفت رمانت گواهی این تلاش‌اند.

-از متن مصاحبه

 

عزیزالله نهفته متولد ۱۳۵۱ هجری خورشیدی در کابل است. درس‌خوانده یکی از سه مکتب/ مدرسه معروفِ کابل: استقلال. در سال ۱۳۶۸ به پیشاور پاکستان مهاجرت کرد. پس از سقوط طالبان به کشور برگشت و مصروف کار رسانه‌ای شد. در سال ۱۳۹۰ دوباره مهاجرت کرد، این‌بار به غرب: سویدن. از آن زمان تا کنون در آن‌جا زندگی‌ می‌کند.

 

آن سال‌های نوجوانی که ماهنامه دانشجویی فردوسی را با آقای کامبخش نیکویی سردبیری می‌کردم که دو سه شماره هم بیش‌تر منتشر نشد، دو مصاحبه انجام داده‌‌ام: یکی با بانو منیژه باختری و دیگری با آقای عزیزالله نهفته. در اپارتمانش در مکروریان مصاحبه انجام شد. اول شب بود. تصویری که از نخستین دیدار از ایشان به عنوان نویسنده و من نوجوان آن سال‌های جویای آموختن و شدن، در ذهن دارم، تصویر صمیمی از نویسنده‌ای محترم و با شخصیتی هست که به یاد دارم.

 

نهفته دو دهه شد که به عنوان نویسنده پرکار کشور که تداوم در نوشتن دارد، مطرح است و شناخته می‌شود. اما در دهه هفتاد ایشان به عنوان شاعر مطرح بود. چندین مجموعه شعر از ایشان به نشر رسیده است. ولی پس از دهه هشتاد و اگر حافظه اشتباه نکند با نشر رمان رواییت آیینه بود که ایشان به عنوان نویسنده خوش‌قلم و خوش‌فکر مطرح شد. پس از آن سنگ‌ها و کوزه‌ها منتشر شد و نهفته به‌عنوان نویسنده، مخاطب و دوست‌داران خودش را در کنار شاعری، در نویسندگی نیز به دست آورد.

 

ایشان شیوه خودشان را در پاسخ دادن به پرسش‌های من دنبال کرده‌اند. ما نیز در آن دخالتی نمی‌کنیم و تغییری نمی‌آوریم. این نوشته خواندنی را برای آشنایی و معرفی بهتر از قلم خودشان می‌خوانیم.

 

آثار منتشر شده: مجموعه شعر

  • سفر به حجم بیکران شط، ۱۳۷۴
  • خواب چشمه‌های صبح، ۱۳۷۷
  • ماه و شرنگ شب، ۱۳۷۹
  • زندگی را مه گرفته است، ۱۳۸۴
  • گوله ها پرندگان خانگی اند، ۱۳۹۹

 

مجموعه داستان‌های کوتاه:

  • نقش‌های موهوم، ۱۳۸۱
  • دست شیطان، ۱۳۸۹
  • خنجر کابلی، آماده چاپ

 

رمان‌ها

  • روایت آیینه ، ۱۳۸۵
  • سنگ‌ها و کوزه‌ها،۱۳۸۷
  • پَی‌گُم، ۱۳۹۵
  • تنها آمده، ۱۳۹۹
  • گزارش یک سقوط، ۱۴۰۰
  • جسدی در بیابان، ۱۴۰۲
  • ما برای نفس کشیدن به خیابان آمده بودیم، ۱۴۰۴

 

ادبیات کودک

  • کتاب باغ مهربانی،۱۴۰۲

 

نشسته‌ای پشت میز، به صفحهٔ سفید لپ‌تاپ خیره شده‌ای. انگشتانت روی کلیدها حرکت می‌کنند. کلمات به ذهنت هجوم می‌آورند. به‌سختی تفکراتت را نظم می‌بخشی و تلاش می‌کنی آن‌ها را روی صفحهٔ سفید نمایشگر بنویسی. انگشتانت گاه کُند و گاه تند روی صفحهٔ کلید می‌رقصند. به کلماتی که در سطر‌های منظم پشت سر هم قرار می‌گیرند و صفحهٔ لپ‌تاپ را پُر می‌کنند، خیره می‌شوی.

 

در چنین موقعیتی از خود می‌پرسی: چرا می‌نویسی؟ برای که می‌نویسی؟ دست‌هایت از حرکت باز می‌مانند. ذهنت قفل می‌شود. دلیلی برای نوشتنت پیدا نمی‌کنی. تا این لحظه به این نیندیشیده‌ای که چرا می‌نویسی. می‌دانی برای که می‌نویسی. می‌دانی مخاطبت، خودت هستی. برای خودت می‌نویسی و خود را در جایگاه خواننده‌های احتمالی می‌گذاری. لحظه‌به‌لحظه چهره عوض می‌کنی. به تعداد مخاطبان احتمالی آثارت متکثّر می‌شوی، اما هنوز درنیافته‌ای که چرا می‌نویسی. یک‌باره خشکت می‌زند. خودت را روبه‌روی صفحهٔ لپ‌تاپ می‌بینی؛ پشت میز چوبی آشپزخانه. نگاهت از پنجره به بیرون، به باغچهٔ کوچک که اینک گربه‌ای از آن می‌گذرد، می‌سُرد.

 

به یاد می‌آوری که اولین داستان‌های کوتاه‌ات را در غربت، در پیشاور پاکستان نوشته‌ای. به یادت می‌آید قصه‌هایی که شنیده‌ای، تو را خشمگین ساخته‌اند، از شنیدن‌شان لرزیده‌ای… وقتی آن دیده‌ها و شنیده‌ها در ذهنت ته‌نشین شده‌اند، خودبه‌خود، بی‌آن‌که تصمیم گرفته باشی، آن‌ها را در قالب داستان‌های کوتاه نوشته‌ای. دردهایت از نوک قلمت فوران کرده‌اند و با نوشتن آن رنج‌ها، احساس آرامش کرده‌ای. همین حس آرامش و خالی شدن از رنج، باعث شده دوباره سراغ نوشتن بروی، دوباره قلم بگیری و بنویسی.

 

اینک، پشت میز، درحالی‌که انگشتانت روی صفحهٔ کلید خشک مانده‌اند، به این می‌اندیشی که چرا می‌نویسی؟ دست‌هایت را روی کلیدهای صفحهٔ لپ‌تاپ به حرکت در می‌آوری و می‌نویسی: «من می‌نویسم، چون با نوشتن احساس آرامش می‌کنم.» با نوشتن این جمله احساس آرامش می‌کنی، اما می‌دانی که این فقط یکی از دلایلی است که از زندگی روزمره، از زمان دیدوبازدید دوستان، و از زمان بودن با فرزندان می‌کَنی و تنها، غرق در خیالات خود، در گوشهٔ آشپزخانه می‌نشینی و می‌نویسی.

 

به نقل قولی از همینگوی فکر می‌کنی که اذعان دارد نوشتن چیزی نیست جز این‌که بنشینی پشت میز و خون‌‌دل بخوری؛ با این حال، تو می‌نویسی؛ شاید از آن رو که معتقدی نوشتن همان مجرایی است که تحمّل خود و جهان پیرامون‌مان را ممکن می‌سازد. به نظر تو، نوشتن ریسمانی است که تو را از جهان واقع به قلمرو تخیل رهنمون می‌شود و در این سفر، فرصتی برای بازشناسی و تکوین خویشتن فراهم می‌آوری. معتقدی که نوشتن، مسکّنی هرچند موقت بر آلام و دردها است، اما نه به دلیل کارکردی شبیه به افیون، بلکه به این جهت که مشاهده و قرائت رنجِ دیگری در متن، به انسان امکان می‌دهد تا دردهای خود را تاب بیاورد. باور داری که نوشتن، تلاشی است برای درک، فهم و تحمل رویدادهایی که گهگاه چون نسیم ملایم و غالباً چون آوار بر سر انسان‌ها فرود می‌آید.

 

مکث می‌کنی، دنبال دلایل دیگری هستی. چون می‌دانی که دلایل زیادی داری که می‌نویسی. به درونت که نقب می‌زنی، دردهای تازه‌ای از انگشتانت جوش می‌زنند.

 

از سوی دیگر، می‌نویسی چون به‌عنوان یک نویسنده، خود را مسئول این عمل می‌دانی. سال‌ها پیش، سخن یک فلم‌ساز مبنی بر این را که «افغانستان یک کشور بی‌چهره است»، شنیده‌ای. این جمله دور از حقیقت نیست: «انسان افغانستانی»، چه در داخل و چه در خارج، به‌ندرت با چهره‌ای واقعی شناخته شده است. تصویری که از او ارائه می‌شود، ساخته و پرداخته‌ی میل و اراده‌ی «دیگران» است. این وضعیت، نمود بارز هژمونی روایت «شرق‌شناسانه» یا روایت «قدرت‌های نمایان‌گر» است؛ روایتی که در آن، تو شرقی یا یک دلقک بی‌ارزش هستی، یا مظلومی قابل ترحّم، یا هیولایی وحشی که باید سرکوب شود، زیرا بهره‌ای از تمدن نبرده است. می‌دانی که این قدرت‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند چه کسی چگونه دیده شود و تو می‌خواهی در برابر این جریان ایستادگی کنی. در هر صورت، این چهره‌ای است غالب که در اکثر آثار نگاشته و ساخته‌شده درباره‌ی افغانستان، از جمله تولیدات ادبی، سریالی و سینمایی، تکرار شده و از واقعیت به دور است.

 

نفس می‌گیری. آیا توانسته‌ای همه دلایلی را که تو را مجبور ساخته‌اند نویسنده شوی، بنویسی؟ نه، می‌دانی دلایلش زیادند و برخی را هنوز کشف نکرده‌ای. با این وجود می‌دانی که نوشتن برای تو نه تنها ثبت تجربه‌ی زیسته‌ی واقعیِ یک فرد یا یک جامعه است، بلکه عملی است برای بازپس‌گیری هویت از چنگال روایت‌های مسلط و کاذب؛ تلاشی است برای نمایاندن همان «چهره‌ی بی‌چهره» و شکستن تصویر تحریف‌شده. می‌خواهی این را بنویسی. می‌خواهی با تأکید بر کشف هویت فردی و جمعی مردمی که هویتشان انکار شده و اغلب چهره‌ی مَسخ‌شده‌ای از آنان به نمایش آمده، بگویی که می‌نویسی چون هویت برایت مهم است، زبان برایت مهم است و در نهایت، هویت فردی و جمعی کشورت برایت مهم است و تو با نوشتن تلاش می‌کنی آن را زنده نگه‌داری، تلاش داری از تحریف شدن آن جلوگیری کنی و به اندازه‌ی توانت، در نمایاندن چهره‌ی اصلی و مَسخ‌نشده‌ی آن نقش داشته باشی.

 

می‌دانی نوشتن، در نفس خود یک مبارزه است. مبارزه در برابر سکوت و انکار. می‌دانی که تو برای این قلم را برداشته‌ای که صدای آنانی باشی که صدای‌شان شنیده نشده است. تو می‌دانی که همیشه تلاش کرده‌ای، چهره‌ی آنانی را که دیده نشده‌اند، بنمایانی. تو می‌دانی که قلم را برای این به دست گرفته‌ای که تاریخ نه آن‌گونه که قدرت‌ها دوست دارند، بلکه آن‌گونه که در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاک‌آلود اتفاق می‌افتد، به تصویر کشیده شود. آیا موفق شده‌ای؟ نمی‌دانی اما تلاش کرده‌ای و ده‌ها داستان کوتاه و هفت رمانت گواهی این تلاش‌اند.

 

دغدغه‌ی نان داری و این بیشتر وقتت را می‌گیرد، با این وجود در هر فرصتی که پیش بیاید می‌نویسی. اما بیشتر اوقات، گوشهٔ آشپزخانه، پشت میز چوبی کوچکی که رو به حیاط قرار دارد، می‌نشینی و می‌نویسی. روزهای تعطیل، روزها بعد از برگشت از سر وظیفه و به‌ندرت شب‌هایی که خواب به سراغت نمی‌آید. سال‌هاست انگشتانت با کلیدهای صفحهٔ لپ‌تاپ اُنس گرفته‌اند. اینک پس از این همه سال نوشتن با کامپیوتر و لپ‌تاپ، نوشتن با قلم روی کاغذ مانند کابوسی تو را می‌ترساند. می‌دانی تصحیح یک بخش، رفتن و آمدن میان فصل‌ها، بازنویسی بخشی از فصل‌ها و جستجوی یک کلمه در یک متن طولانی روی کاغذ چقدر دشوار است.

 

با اینکه هفت رمان نوشته‌ای، احساس می‌کنی که خیلی کم نوشته‌ای. می‌دانی می‌توانی هر سال یک رمان حجیم بنویسی. می‌دانی قصه‌های زیادی هستند که هنوز گفته نشده‌اند. می‌دانی حرف‌های نگفته زیادند و آرزو داری کتاب‌های حجیم‌تر بنویسی؛ آثاری که شخصیت‌های بیشتر و ماجراهای بیشتری داشته باشند، اما نوشتن آثار بزرگ، فرصت و وقت بیشتر می‌خواهد که نداری.

 

رمان کوتاه «آیینه‌ی روایت»، اولین رمان کوتاه‌ات را در میان کار و حرف زدن با همکاران در شعبه‌ی خبر نوشتی. وقتی دیگران چای می‌نوشیدند و خبر می‌نوشتند، از فرصت‌های کوتاه استفاده می‌کردی و روی کاغذهای سفید، می‌نوشتی. قصه‌ی «شاه» را آن‌قدر در ذهنت مرور کرده بودی که وقتی روی کاغذ آمد، به چیزی جز نوشتن فکر نمی‌کردی. انگار کسی بالای سرت نشسته بود و برایت اِنشا می‌گفت.

 

اما نوشتن رمان بعدی آن‌قدر برایت ساده نبود. تلاش می‌کردی دوپارگی شخصیت داستان را به شیوه‌ای نشان دهی، و چیزی به ذهنت نمی‌رسید. تا این‌که شخصیتی به نام «دوست» خلق کردی تا چهره‌ی دیگر شخصیت اصلی داستان را در او بازنمایی کنی. این کمکت کرد که فصل‌ها را سَرهم کنی و رمان را به پایان برسانی که «سنگ‎ها و کوزه‎ها» نام گرفت.

 

کار، زندگی و مسئولیت‌های خانوادگی کمتر مجال دادنت سراغ رمان بعدی بروی. امنیت کابل روزبه‌روز بدتر شد، بالاخره تصمیم گرفتی دوباره مهاجرت کنی. این بار مقصد شمال اروپا بود. رفتی. زندگی در سرزمین سرد و تاریک سویدن، بیشتر از هر وقت دیگری تو را درونگراتر ساخت. رمان «پی‌گم» را که در کابل آغاز کرده بودی، از سَر نوشتی. جهان کافکایی «پی‌گم»، دلیل مهاجرت، تنهایی و دوری تو از دوستانت بود. در رمان «پی‌گم» تلاش کردی جهان متزلزل پیرامونت را در وجود یک شخصیت شکست‌خورده که در بستر مرگ مبتلا به قانقاریا شده است، نشان دهی.

 

خبر انتخاب مجموعه ‌داستانت «دست شیطان» که از سوی انتشارات فراز در تهران به نشر رسید، به‌عنوان بهترین مجموعه‌داستان از سوی جایزه‌ی ادبی نوروز در کابل خوشحالت کرد، اما دیگر در بین دوستانت نبودی که جشن بگیری.

چند ایده داشتی که بنویسی اما رفتی سراغ رمان «تنها آمده». دودل بودی، نمی‌خواستی دست‌به‌قلم ببری و زندگی و رنج پسران تنها آمده به سویدن را بنویسی. یکی دو سالی بود که با این جوانان از نزدیک کار می‌کردی. دردها و رنج‌های‌شان را می‌دیدی و می‌شنیدی. بالاخره نتوانستی در برابر قصه‌هایی که هی به ذهنت هجوم می‌آوردند، مقاومت کنی. بالاخره رمان «تنها آمده» را نوشتی. آخرین پوسته‌های خودسانسوری را دریدی و آنچه را بچه‌ها برایت تعریف کرده بودند، آنچه را در مورد بچه‌های تنها آمده شنیده بودی، بی آنکه به یک شخصیت اصلی فکر کنی، نوشتی. واقعیت زننده‌ی افغانستان و کشور میزبان را با هم در یک روایت تنیده نشان دادی.

 

با بلند شدن زمزمه‌ی سقوط کابل، «گزارش یک سقوط» را نوشتی. تلاش کردی نشان بدهی که چه چیزهایی باعث سقوط افغانستان خواهد شد. روستایی را به نام «بیخ کوه» خلق کردی و در آن جهان برساخته، به فساد، زورگویی و تضادهای درونی مردمی که از آمدن طالبان می‌ترسیدند، پرداختی. هم‌زمان با چاپ کتاب، کابل سقوط کرد. رمان «گزارش یک سقوط» را نتوانستی در کابل چاپ کنی. کتاب در سویدن به چاپ رسید و به همین دلیل مخاطبانش محدود و معدود شد. با این وجود نقدهای خوبی در موردش خواندی.

 

اما کابل و سقوطش به کلی تو را درگیر کرد. وضعیت زنان و ایستادگی‌شان در برابر طالبان، مجبورت کرد که رمانی با مرکزیت یک شخصیت زن بنویسی. مدت‌ها بود که سعی داشتی در مورد شهدای سربازان اردوی ملی که طالبان اجازه نمی‌دادند کسی آن‌ها را تدفین کند، چیزی بنویسی. تصمیم گرفتی با الهام از نمایشنامه‌ی «آنتیگونه» سوفوکلس، سرنوشت زنی را بنویسی که تلاش می‌کند با وجود فتوای طالبان، برادر کشته‌شده‌اش را تدفین کند. رمان را نوشتی و از سوی انتشارات آمو در تهران به چاپ رسید. شخصیت اصلی داستان اما رهایت نکرد. این بار با الهام از تظاهرات زنان کابل، و زندانی شدن آن‌ها، رمان بعدی را نوشتی. رمان «ما برای نفس کشیدن به خیابان آمده بودیم» را نوشتی و اینک با یک رمان دیگر تلاش می‌کنی این سه‌گانه را تمام کنی و شخصیت اصلی‌اش را کنار بگذاری.

 

همیشه به این اندیشیده‌ای که ادبیات داستانی نه جامعه‌شناسی است و نه سیاست و فلسفه و بقیه‌ی علوم، با این وجود، همیشه تلاش کرده‌ای که رمان‌هایت از دید جامعه‌شناسانه قابل باور و شخصیت‌های داستان‌هایت از دید روان‌شناسانه قابل تحلیل باشند. شخصیت رمان‌هایت در بستر اجتماعی و اغلب درگیر جنگ رشد کرده‌اند و به همین دلیل اغلب انسان‌های درونگرا، اسکیزوفرنی و چندشخصیته بوده‌اند.

 

اینک که داری سومین بخش از سه‌گانه‌ی «فرشته» را می‌نویسی، تصور می‌کنی این سه رمان مستقل که سه بخش از زندگی یک فرد را روایت می‌کند، شاید بهترین کارت باشد. اما نمی‌توانی تصمیم نهایی را بگیری و بگویی که کدام اثرت را بیشتر از همه دوست داری. شاید هنوز آن اثر را ننوشته‌ای. با این وجود تصور می‌کنی که این هفت رمانی را که تا اینک نوشته‌ای به یک اندازه دوست داری و برای هر کدامشان بی‌خوابی کشیده و مدت‌ها زحمت کشیده‌ای. اگر سؤال را تغییر بدهی و از خود بپرسی که کدام شخصیت رمان‌هایت را بیشتر دوست داری، آیا پاسخی خواهی داشت؟ شاید آن زن دیوانه که یک‌باره در زندان پیدا می‌شود و بی‌هدف دورش می‌چرخد و طالبان به‌زور از زندان بیرونش می‌اندازند اما روز دیگر باز از سوراخ دیگری سر در می‌آورد و وارد زندان می‌شود و از هر سلولی سر در می‌آورد. شاید هم فرشته! باز هم نمی‌توانی آخرین تصمیم را بگیری. می‌دانی چنین تصمیم‌هایی برایت دشوارند.

 

به سادگی می‌توانی رمان، خسرو مانی به نام «خوابیداری هفت زن» را بهترین رمانی بگویی که تا اینک به زبان فارسی خوانده‌ای. دلیلش هم زبان غنی، تخیل ناب و شیوه‌ی روایی اثر است.

آثار بیشتر نویسندگان کشورت را خوانده‌ای. در هر زمانی نویسنده‌ای مورد علاقه‌ات بوده‌اند. اما از آثار خسرو مانی و عتیق رحیمی بیشتر از هر نویسنده‌ای لذت برده‌ای.

 

به یاد داری که در نوجوانی آثار پولیسی می‌خواندی و یک روز در بین قفسه‌ی کتاب‌ها دنبال یک کتاب پولیسی می‌گشتی که رمان «سپید دندان» جک لندن توجهت را جلب کرد. تصویر پشتی کتاب و قطع جیبی آن برایت آشنا بود. کتاب را گرفتی و خواندنش تو را متوجه ادبیاتی فراتر از ادبیات پلیسی کرد. چیزی در آن رمان بود که تو را به طرف کتاب‌های جدی‌تر رهنمون شد و بعد سراغ نوشته‌های اکرم عثمان و رهنورد زریاب رفتی و این‌گونه با ادبیات اصلی آشنا شدی.

 

تا به یاد داری کتاب خوانده‌ای و اینک برایت دشوار است که یکی را انتخاب کنی. کتاب‌های زیادی رویت تأثیر گذاشته‌اند؛ هم روی شخصیت و هم روی نوشتنت. با اولین کتابی که شگفت‌زده شدی، نه یک رمان بلکه یک کتاب نقد بود. بله. «طلا در مس» رضا براهنی با آن نثر تندش متوجهت ساخت که منتقد می‌تواند نویسنده‌ای را از آسمان به زمین فرود بیاورد و برعکس، کسی را از زمین به آسمان بلند کند.

 

داستان کوتاه دست شيطان

خیرو، روی گَرد و خاکی که روی یگانه شیشۀ اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می‌دید به سایه‌اش گفت: «دردم درد دیدن این‌هاست. حسینی و حسنی را می‌گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده‌ام و او. کاش دستش می‌بود. حسینی بهترین قالین‌باف بود و اما حالا چه به درد می‌خورد. حسنی با آن ذهن جن زده‌اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می‌کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می‌گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت.»

 

سایه از کنار دریچه رفت و در سایۀ دیوار گم شد. خیرو روی تُشک، کنه‌یی نشست و به پیالۀ چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.

 

در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می‌کرد. سایه‌اش انگار یک تنۀ گرد و سنگی بود که روی حویلی تکان تکان می‌خورد. حسنی به سایه‌اش گفت: «تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده‌یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلایی که در خانه همسایۀ ما پیدا شده‌، یک دست ندارد. می‌گویند که همو دست بچه‌های جوان را می‌‌کند و برای خود می‌گیرد. بعد، این دست را در جای دور می‌اندازد و به سراغ دست دیگری می‌رود. ماما خیرو می‌گوید که در بمباران طیاره‌ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو، نمی‌تواند بسیار چیزها را ببیند. من با چشم‌های خود دیدم که چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی‌ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلاها می‌ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی‌دانم بلا بود یا از بچه‌های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می‌داد و می‌خواند :

«ملا دست دزده بریده / ملا کُس دزده دریده»

 

می‌خواستم ببینم با دست زن گدا چی می‌کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه.

سایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازۀ حویلی که در کنار آن حسینی به سایه‌اش که کنار دروازه افتاده بود، چشم دوخته بود. حسینی به سایه‌اش می‌گفت: «قالین می‌بافتم. خلیفه بخشی برایم یک بایسیکل بخشش داد. می گفت حسینی بهترین قالین‌باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسنی در بین مین‌زار دوید، گفتم ندو ندو، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسنی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول‌ها خنده‌ام می‌گرفت، حالا فکر می‌کنم حسنی حق به جانب است. شیطان دست ما را بریده، می‌رویم پیشش، دستش را می‌گیریم و تا دست‌های ما را جور نکند، رهایش نمی‌کنم…»

 

دو سایه به هم نزدیک می‌شوند. هر دو سایه دست‌های راست‌شان را که از بند و آرنج بریده شده، تکان می‌دهند.

خیرو دوباره کنار دریچه می‌آید. سایه‌اش این بار بزرگ‌تر و سنگین‌تر حرکت می‌کند. خیرو به سایه‌اش می‌گوید: «دیگر نمی‌شد در کابل زنده‌گی کرد. طالبان، از همه پول می‌خواستند، می‌گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح ها را بده، می‌گفتیم سلاح نداریم، می‌گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسینی می‌رفت بیرون. می‌ترسیدم که به‌نام دزد دستش را ببرند. زنده‌گی شده بود مصیبت. رفتیم دِه. از چه راه‌هایی. همه مین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا، کوچ و بار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می‌دید، می‌زد به سرو رویش. با صد عذر و زاری نمی‌شد آرامش کرد. شب و روز می‌رفتیم. هر بار که می‌دیدیم یا خبر می‌شدیم که طالبان در راه اند، راه را چپ می‌کردیم. سفر نبود، دردسر بود.»

 

خیرو خاموش شد. سایه دوباره تکان خورد و در سایۀ دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه‌های‌شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی‌دانست با سایه‌اش حرف می‌زند یا حسینی. می‌گفت: «موتر می‌رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می‌رفت. بعدتر دانستم که بلا، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می‌گفت که از راه دور می‌رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می‌ترسید. همه می‌ترسیدن. من هم می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که بلا یک‌باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. چیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت. بلا، گم شد. بعد حسینی را دیدم. دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می‌زد. بوبوی حسینی که می‌دید. فریاد می‌زد. با چیغ و فریاد همو بود که بلا می‌ترسید و می‌رفت. ورنه شاید دست مرا هم می‌برد.»

 

مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه‌یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: «در کابل طالب‌ها دست حسینی را بریدند. هیچ کس نمی‌دانست چرا؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می‌دانستند که حسینی بچۀ خوبی است. از کار که می‌آمد یک سر می‌رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می‌گرفت. آقا معلم در خانه‌اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه‌ها می‌رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش‌. ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را… نامردها.»

 

سایۀ محوی مادر حسینی، گریست، صدای هق هق گریه‌اش تا سایه‌های بیرون سر کشید و بعد خاموش شد.

دیگر اتاق تاریک‌تر از آن شده بود که سایه‌یی در آن دیده شود. اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می‌شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه‌های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می‌خوردند. حسنی به سایه‌اش که دیگر با سایۀ حسینی آمیخته بود گفت: «حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزۀ باد می‌ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می‌کرد. بوبوی حسینی گریه می‌کرد. نمی‌دانستم که چه کنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر کوچه و در پیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم. در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وقتی والیبال می‌کرد، مرا می‌گفت که توپ‌های بیرون رفته را بیارم. توپ‌ها را که می‌آوردم. بلا را می‌دیدم که به ما می‌بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشم‌های سیاه داشت. وقتی می‌گفتم، بلا آمد، همه می‌دویدند و خود را در خانه‌های‌شان پنهان می‌کردند. من هم می‌گریختم. حسینی هم.»

 

خیرو دیگر با سایه‌اش حرف نمی‌زد. دیگر در زیر پایش سایه‌یی نبود که تکان بخورد. حرف‌های خیرو از سینه‌اش به زبانش راه باز می‌کردند و در اتاق، که دیگر در سیاهی شام رنگ می‌باخت، می‌پیچید: «حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حویلی همسایه پیدا شده بود. حالا او در هر جا و هر چیز کار جن را می‌بیند. می‌گفت که بلا دست حسینی را برده. اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می‌دهد. شب‌ها می‌ترسد. فکر می‌کند بلا دستش را می‌برد. وقتی دستش را محکم می‌گیرم، آرام می‌شود. یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز والیبال می‌کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می‌برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به کوچه. حسینی با توپ پاره‌اش نشسته بود و گریه می‌کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند.»

 

در حویلی هم دیگر سایه‌یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسنی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: «در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می‌کرد، می‌توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می‌لرزید. ریشش سیاه و رگ‌های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دستم را محکم گرفت. می‌خواست  دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت، افتادم.»

 

حسنی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: «بلا رفته بود در زمین و من نمی‌دانستم. بچه‌هایی که می‌دانستند، می‌گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی‌رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می‌دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می‌خواستم دستم را میان ران‌هایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیش‌تر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم. وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانۀ همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می‌گیرم.»

 

حسینی چشمانش را بست و در حالی که به حرف‌های درونش گوش می‌داد ، به دروازۀ اتاق تکیه داد: «وقتی والیبال می‌کردم، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می‌گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی‌داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم.»

 

اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می‌داد که از سینه‌اش روی لبانش جاری می‌شد: «صدا زدیم که مین است. نشنید. سر مین‌ها می‌دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر مین آمد. داکترها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، هر دو می‌روند به شهر تا دست شیطان را ببرند.»

 

پیشنهاد خواندن:

سلسله مصاحبه‌ با نویسندگان فارسی‌زبان

قسمت اول | تقی اخلاقی چرا می‌نویسد؟

قسمت دوم | خسرو مانی چرا می‌نویسد؟

← قسمت سوم | عزیزالله نهفته چرا می‌نویسد؟

قسمت چهارم | بتول سیدحیدری چرا می‌نویسد؟

قسمت پنجم | جواد خاوری چرا می‌نویسد؟

قسمت ششم | کاوه جبران چرا می‌نویسد؟