قادر مرادی متولد ۱۳۳۷ در ولایت بلخ است. آموزشهای ابتدایی را در شهر اندخوی ولایت فاریاب به سر رسانید و در سال ۱۳۵۷ وارد دانشکده خبرنگاری دانشگاه کابل شد. هنوز سال اول سپری نشده بود که تحت تعقیب حکومت کمونیستی قرار گرفت و به شهر شبرغان ولایت جوزجان رفت و معلم شد. چندی در آژانس خبرگزاری باختر به عنوان خبرنگار در شبرغان و پس از آن در کابل کار کرد. پس از به قدرت رسیدن مجاهدین و جنگهای کابل، مجبور به مهاجرت به پیشاور پاکستان شد. در پیشاور برای مجله کودکان کار کرد که از سوی یونسکو و رادیو بیبیسی منتشر میشد. سرانجام به هلند مهاجرت کرد که از اواسط دهه هفتاد تا کنون در آن کشور زندگی میکند.
مرادی داستانهایش را از نوجوانی و جوانی شروع به نوشتن کرد اما تا سالها منتشر نکرد. تا اینکه با واصف باختری و رهنورد زریاب آشنا شد و در انجمن نویسندگان داستانهایش به نشر رسید.
کتابهای منتشر شده:
- شبی که باران میبارید، مجموعه داستان، کابل، ۱۳۶۹
- صدایی از خاکستر، مجموعه داستان، پیشاور، ۱۳۷۴
- رفتهها برنمیگردند، مجموعه داستان، پیشاور، ۱۳۷۶
- دختر شالیهای سبز، مجموعه داستان، پیشاور، ۱۳۸۶
- سرمه و خون، داستان بلند، پشاور، ۱۳۸۲
- برگها دیگر نفس نمیکشند، رمان، پیشاور، ۱۳۸۸
- شمعها تا آخر میسوزند، گزیده داستانها، تهران، ۱۳۸۴
- چشمهای سیاه بهار، مجموعه داستان، فرانسه، ۱۳۹۳
- خواب تلخ، مجموعه داستان، تهران، ۱۴۰۰
چه ها که نوشته نشدند ….
چند روز قبل پیامی گرفتم از دوست عزیز منوچهر فرادیس، نویسندۀ جوان و مستعد ادبیات داستانی ما، که در آن چندپرسش در مورد تجارب من در هنر داستاننویسی مطرح شده است. هر چند در این اواخر حال و هوای چنین صحبتها را در خودم کمتر حس میکنم. با آنهم این جا چند سطری خودمانی خواهم نوشت تا باشد که سخن دوست عزیز، گرامی داشته شود.
طی سالهای گذشته کارهایی را در عرصۀ داستاننویسی انجام دادهام. علاوه بر داستانها، قلمم را در نمایشنامهنویسی هم آزمودهام و حاصل آن نگارش چند نمایشنامه هستند یا بودند که در زمان اقامت در کابل نوشته بودم، این نمایشنامهها نسبت مهاجرتها و جنگهای کابل، فعلاً در دسترس من نیستند. به هرحال، من بیشتر داستان نوشتهام. این که کارکردهای من چقدر موردپسند مخاطبان قرارگرفته است، نمیدانم. اگرکارهایم موفق نبودهاند، امیدوارم دوستان از روی مهر از تقصیراتم بگذرند.
باید گفت حالا زمانیست که اگر گپ تازهیی نداشته باشیم، لازم نیست وقت کسی را به هدر دهیم. زیرا در وضعیت کنونی به سهولت به پاسخ هرگونه پرسشی دست مییابیم، به پرسشهایی از قبیل چرا مینویسیم و هدف ادبیات درچه است و این که چه باید بنویسیم و چگونه بنویسیم. حال ارتباطات در جهان چنان توسعه یافتهاند که میتوان نظر و تفکر کسانی را که اگرهم در آن سوی قارهها باشند، در یک لحظه دریابیم. هر لحظه به کتابخانههای بزرگ که در خدمت همهگان قرار دارد، سر بزنیم. دیگر از این بابت زحمت ما به حد اندک رسیده است.
با درنظر داشتِ پرسشهای مطرح شده اگر بخواهم در مورد خود، چیزی بگویم، گپ زیادی را نخواهیم یافت. جز جنگ و مصایب ناشی از آن. اما در همین سالهای نزدیک میدیدم که موج تازهنفس و پرتحرکی در عرصۀ داستاننویسی کشور نضج (+) گرفته است. احساس میکردم که این روند و تحرک خیلی هم نویدبخش است. اما رویدادهای سیاسی اخیر به این جریان مثبت و موثر صدمۀ سنگینی وارد کردند. تشکیلات ایجاد شدۀ فرهنگی از هم پاشیدند و استعدادهای ادبی و هنری با دلزدهگی به هرسو پراگنده گشتند. هر چند که این درخشیدنها به گونهیی دوباره درحال نضجگیری دیده میشوند.
***
در آن سالها ما شاهد چاپ و انتشار رمانهای متعدد، داستانهای کوتاه و نقدهای خوب ادبی بودیم و نویسندهگان جوان پرتلاش و پرکاری ظهورکردند و برای غنامندی و پویایی ادبیات و هنر و به ویژه ادبیات داستانی کوششهای ثمربخشی را انجام دادند.
اگر آن سالها را با سالهایی که ما تازه در صنوف متوسطۀ مکتب بودیم، مقایسه کنیم، واضح است که تفاوت شگفتانگیزی را میبینیم. همین طور در سالهای بعد، حوزۀ ادبیات و داستان ما شاهد تحولات بزرگ و درخشانی خواهد بود. از یک نگاه، جنگها و تحولات بد و خوب سیاسی و اجتماعی در بیداری و غنایابی فرهنگی بیتأثیر نیستند و همینطور در عرصۀ ادبیات و داستاننویسی. اینها باعث شدند که بسیاری از دیوارها فرو بریزند و ما به زاویههای دید وسیعتری دست یابیم.
شاید گپ تکراری باشد، اما باز هم به تذکر تکراریاش میارزد که نوشتن به ویژه برای جامعهای چون جوامع ما، چراغیست که با آن در تاریکی گام به پیش میگذاریم. تاریکیای که ابعادش خیلی عمیق و گسترده است و اگر دقت لازم معطوف نگردد، این راه رفتن به گم شدن راه هم میانجامد و به گمراهی چراغ بدستان. این واضح است که بخشی از هدف نوشتن داستان، بیان دردهای انسان و هستی است. دردهای اجتماعی و دردهای درونی. اما در این عصرکسی انتظار ندارد که نوشتن داستان، دارو و درمان دردی باشد، بخشی از اهداف نوشتن و نوشتن داستان بیانی است برای جستن راههای درمان.
پرسیدهایدکه من کجا مینویسم یا درکجاها نوشتهام؟
سالهای زندهگی نسل ما و دوران ما، سالهای پر از آشوب و برخوردهای سخت تضادها بودند و این خطۀ ما، به میدان بازیهای سیاسی آدم بدها و حاکم بدها مبدل شد و نگونبختانه اکنون نیز همان بازیهای تلخ و مصیبت آور در سرزمین ما و منطقۀ ما ادامه دارند. با آن همه علاقۀ شدیدی که من به هنرهای داستاننویسی و تیاتر داشتم، فضای مناسبی برای نوشتن شاید لااقل برای من به خوبی میسر نشد. هرچند که حضور شعر و داستان در خانههای ما عناصر حتمی بودند و میراثهای به جامانده و یا آورده شده. ما، در خانه کتابهای شعر و داستان داشتیم و شبهای زمستان یکی از بزرگان بیشتر زنانی که خواندن یاد داشتند، از روی کتابها برای یک جمع از دختران، زنان وکودکان قصه میخواندند. اما با وجود اینها، درآن سالها اگر کسی استعداد، علاقه و آرزوی نوشتن و داستاننویس شدن را داشت، با بنبستها و موانع گونه گونی مواجه میگشت. بایست از «هفت خوان رستم» و موانع متعدد میگذشت تاخودش را به عنوان یک نویسنده و یا داستاننویس و شاعر تثبیت میکرد و یا کارهایش در یک نشریه به چاپ میرسید. نویسنده شدن را، تابویی وانمود میکردند و تبلیغات وافری وجود داشت که برای آن باید استعداد آسمانی داشته باشی. به خصوص که به اصطلاح مروج در آن وقتها «اطرافی» / روستایی میبودی.
***
من که داستان میخواندم و دوست داشتم داستان بنویسم، همهجا، در سفر و حضر، هنگام قدم زدن، هنگام اجرای کاری، هنگام رفتن به مکتب و بازار با مواجه شدن به هر رویدادی برای خودم قصه میگفتم. خانۀ ما از بازار کلان شهر دورتر بود و فاصلۀ راه برایم موقع خوبی بود تا از دیدهگیهایم در ذهنم داستان بسازم. همچنان پسانها، هنگام رفتن به خواب، هنگام سفر، خوابدیدنها، هنگام جنگ در جبهات بیهودهگی، در مجالس شادی و رقص و حضور در تویخانهها، در مجالس شادی مردم، درجلسات سیاستمداران، در دهکدههایی که برای تهیۀ یک گزارش خبری سفارشی میرفتم، در قدم اول به نوشتن فکر میکردم. شغل من که خبرنگاری بود، مرا بیشتر با مردم و رویداها مواجه میساخت و بسا که به سفرها میرفتم. همهجا در نوشتن بودم. در نوشتن در ذهن؛ در عکسبرداری و یادداشت برداری. گاهی همچنان واقع شده است که از سر کنجکاوی و با قبول خطر و دردسر، رفتهام دنبال چیزهایی که بتواند مرا بیشتر در عمق حوادث قرار دهد و بتوانم برای نوشتن مضمونهای بیشتری ذخیره کنم. با وجود آن که هیچ امیدی برای زنده ماندن و داشتن فردایی دیده نمیشد. در همه حال مخاطبی داشتم در خیالم، در ذهنم. به خودم میگفتم، وقتی برگشتم، به مادرم حکایه خواهم کرد، به خانوادهام، به دوستانم. پسانها این مخاطبان بیشتر خیالی شدند و گاهی هم این مخاطب خودم شدم، خودمی که همیشه به حیث یک مخاطب، با من بود و در من بود.
بیشتر هنگام شب مینوشتم. درخانه مینوشتم و گاهی هم روزها. گاهی از خواب میپریدم با عجله به سراغ قلم وکاغذ میرفتم و به سرعت چیزهایی راکه در خواب دیده بودم، یادداشت میکردم، پیش از این که فراموش کنم. گاهی پیشرفت بخشی از نوشتهام راکه در بیداری به بنبست رسیده بود، در خواب میدیدم، بعضی داستانها در خواب شروع میشدند و در بیداری پیشان میرفتم. بعضی داستانها در بیداری آغاز میشدند و در خواب ادامه مییافتند.
در آن سالها استفاده از ماشین تایپ تحریر برای مردم ممنوع بود. داشتن آن درخانه های مردم جرم محسوب میشد. نوشتن با قلم بود و ماشینهای تحریر را صرف در برخی از دوایر دولتی میشد، دید. همواره با قلم مینوشتم و هنوز هم نوشتن با قلم برایم راحتتر است. پسانها با ورود کمپیوتر از آن نیز برای نوشتن استفاده کردهام. با وجود آن تایپ شدههارا دوباره میخواندم و با قلم به کم وزیادکردنش میپرداختم و اما روح و روان اولی نبشته را سعی میکردم که محفوظ بماند. باید اضافه کنم که اگر داستان را برای کسی با صدای بلند میخواندم، خوبتر میتوانستم تشخیص دهم که کجایش نیاز به کار بیشتر دارد. این را از تجربه دریافته بودم.
برای دسترسی به قلم وکاغذ کافی همیشه به گونهیی مشکل داشتیم. در سالهای بعد، در دفتری که کار میکردم همکار و دوستی بود که گهگاهی میرفت از بخش مدیریت اداری با شوخ طبعی که یادداشت، بستهیی کاغذ سپید اضافی برای من میبرداشت و میآورد. از قلم گفتی، در آن دفتری که در کابل کار میکردم، همواره قلمها از روی میز کارکنان گُم میشدند. قلمدزدی معمول شده بود، چون فقر همهگیر شده بود. شاید هم بعضی از کارمندان قلمها را برای کودکانشان میبردند. در آن سرا، همان گونه که در بیرون جنگهای خونین ادامه داشت، داخل دفتر ما هم از آن بینصیب نمانده بود. هر از گاهی به خاطر گم شدن قلمها از روی میز همکاران سر و صدا و دعوا راه میافتاد . اما به هرحال همکاران میدانستند که رابطۀ من باقلم چگونه است. ماهانه یا هرسه ماه بعدکه برای ما قرطاسیه، قلم وکاغذ اختصاصی توزیع میشد، قلمهایی را از همکاران طور تحفه دریافت میکردم، البته گاهی. قلمهای خودکار بیگ، خودرنگ، پارکر و امثال آنها. قلم نو برای من، مثل یک قرص نان گرم خاصه در یک صبحانۀ غریبانه، در یک روز «ده افغانان و جوی شیر» راکت باران شده لذت داشت و خوشایند بود. اکنون هم قلم ذخیره میکنم، گاهی بدون ضرورت از فروشگاه قلم میخرم. یک بستۀ بزرگ قلم جمع کردهام و دلم نمیشودکه آنها را دور بیاندازم و یا به کسی بدهم. به خودم میگویم شاید بتوانم روزی به وطن برگردم و این قلمها را با خودم ببرم و برای کودکان خیابانی تحفه دهم.
حاشیه رفتن را دوست ندارم و مختصرنویسی هم هنربزرگ و دشواری است و من شاید از آن چندان بهره نبردهام. زمانی که به نوشتن شروع میکنم یا میکردم، دم به دم بابه یاد آمدنهای متواتر، نوشتهها یا قصههای من طویلتر میشدند و اینها اغلب باعث شکسته شدن قالبها و قاعدهها میگشتند و روحیۀ قانونشکنی را متأسفانه یا خوشبختانه در من بیشتر تقویه میکردند. در این باره مورد مواخذه هم قرار میگرفتهام، اما حس میکردم که این چارچوبگریزی و قالبشکنی گاهی خوب جا افتاده است و من آنها را پسندیده و خوشایند مییافتم.
در سالهای بعد تایپ میکردم. زمینه تایپ خیلی مروج شد و آسانتر. اما من اگر تایپ هم میکردم یا میکنم، بعد باید آنها را پرینت کنم و بخوانم. تاکنون نوشتن با قلم را با تایپ کردن عوض نکردهام. اما وقتی کاری تمام میشد، واضح است که تایپ میکردم و برای نشر آماده میساختم. این خواست برخی از نشریهها بود. در همه حال قلم را برای نوشتن بهتر مییافتم، شاید عادت شده بود. از سوی دیگر من در نوشتن داستان همیشه به سرعت نیاز داشتهام و دارم. اما از این که تایپ کردن من کُنداست، نوشتن باقلم را هنوز ترجیح میدهم. زیرا زمان تایپ کردن جملهیی، سلسلۀ جاری شدۀ ذهنیام ازهم میگسست و آنچه آمده بود، میرفت و دیگر برنمیگشت و جایش را موضوع دیگری میگرفت.
در مورد کتاب «رفته ها برنمی گردند» پرسیدهایدکه چگونه نوشته شد؟
هنگامی که جنگها در کابل شدت گرفتند، به پشاور هجرت کردیم. گرچه حدود چهار سال در زمان شدیدترین جنگها در کابل به سر میبردیم، اما پسانها ناگزیر به شهرپشاور مهاجر شدیم، و پس از چاپ و نشر مجموعۀ صدایی از خاکستر، مجموعۀ رفتهها برنمی گردند را آماده کردم و چاپ و نشر. البته بنابه مشکل مالی این کتابها باکیفیت چاپ خیلی ارزان، در یک چاپخانۀ قصهخوانی شهر پشاور به طبع میرسیدند. این داستانها را با کمک اندوختههایی نوشتم که با خودم آورده بودم و ورقهای سیاه شدۀ ناتمام و دفترچۀ ذهنی پریشان و پر از قصه و مضمون. در زندهگی هجرت در گرمای شهر پشاور در ته پکههای سقفی گرم نوشتهام. داستانهای این مجموعه در سالهای سیزده هفتاد و پنج و شش نوشته شده اند. شبها بیشتر مینوشتم و آشپزخانۀ کوچک، بهترین اتاق کار میشد. هرچند که صدای خیش خیش «ننی کیکها» / سوسکها، مزاحمهای خوبی نبودند. آنها از یادم نرفته اند و هنوز هم گاهی شبها صدای آنها مرا از خواب بیدار میکند.
مدت معینی برای نوشتن این داستانها مطرح نیست. در آن سالها هیچ بخشی از زندهگی ما از نظم لازم برخوردار نبود، چه برسد به زمان نوشتن یک داستان که معین باشد. در این مجموعه داستانهای بلند و کوتاه گنجانیده شده اند. اینها میتوانند نقش بخشیهای بریده شدۀ رُمانی راهم داشته باشندکه جسته وگریخته نوشته شده اند. یا شاید میشود گفت که این داستانها بخشهایی از رُمانهای نوشته نشده اند. اصلاً من از فرصتهای اندک زندهگی میدزدیدم و مینوشتم. زیرا از زمانی که من از لیسه فارغ شدم، سال سیزده پنجاه و هفت بود.. چه بدو بدوی شروع شد. آوارهگیها، بگیر و ببندها، گریز، گرسنهگی، جنگ، فاتحهخوانی و نماز جنازه رفتنهای متواتر. وقت سر خاریدن نبود. دمی غفلت میکردی، فرستاده میشدی سر سرک و کوچه. حتی از سایهات هم میگریختی. به این لحاظ داستانها باید خود بگویندکه چگونه و در چه مدتی و در کدام سالها نوشته شده اند. در این کتاب از «عطرگل سنجد و صدای چوریها» تا «رفتهها برنمیگردند» را میخوانیم. وقتی نام این کتاب گرفته میشود، ناخودآگاه محلههایی در پشاور یادم میآیند و هموطنهای مهاجر شدۀ ما را در«اشنه غری»، «گلبهار»، «خیبربازار»، «ارباب رود» و «بازار بورد» میبینم که زندهگی رقتباری را از سرمیگذشتاندند.
با اشاره به پرسش دیگر: وقتی داستان مینویسم، شخصیتهای مرکزی تاحدی مشخص اند، اما سیر داستان در جریان نوشتن تغییر میکند و از قبل تعیین شده هم نیستند. بهتر میبینم چنین باشد. بدون آمادهگی ذهنی هیچگاه برای نوشتن داستانی اقدام نکردهام. اگر اندکی بزرگنمایی کنم، میشود گفت که داستان قبلاً در ذهنم نوشته میشدند و بعد منتظر میماندم تا قوام بگیرد، یا به پختهگی برسد. تا زمانی که چنان لحظهیی فرانمیرسید، چیزی روی کاغذ نمیآمد.
به پاسخ پرسش دیگری: من در داخل کشور کمتر داستان نوشتهام. سالهای پسین، زمینۀ چاپ برخی از داستانهای من درکابل میسر شد. بعد در فرصت سه سال و اندی که در شهرپشاور بودیم، بیشتر نوشتم. در کابل اولین مجموعۀ گزیدۀ داستانهایم در سال سیزده شصت و نه از سوی انجمن نویسندهگان افغانستان، زمانی که شادروان رهنورد زریاب مسوول این انجمن بود، به چاپ رسید. در این دوره آثارداستانی متعددی به شمول آثار داستانی نویسندهگان رفته از کشور چاپ و انتشار یافته اندکه مساعی جناب رهنورد زریاب در این عرصه بسیار اثرگذار بود.
در زمانی که در شهر پشاور پاکستان بودم، دومین مجموعۀ داستانها را بهنام «صدایی ازخاکستر» چاپ کردم. بعد در کشور هالند در کمپ مهاجران که در حدود دو سال را آنجا ماندم، بیشتر به نوشتن پرداختم. زمان آن فرارسیده بودکه دفترچۀ یادداشتهای ذهنیام را بگشایم و بنویسم. خلاف ادعای بعضی دوستان که نوشته اند در مهاجرت نوشتنم کاهش یافته است، باید بگویم در مهاجرت در شهرهای پشاور و کشور هالند بیشتر از هرجای دیگر داستان نوشتهام. قضاوت در مورد این که اینها چقدر خوب و موفق بوده اند، یا نبودهاند، باشد.
با اشاره به پاسخ سوال دیگر: همه میدانیم که برای یک فرهنگی و نویسنده بهترین جا سرزمین خودش است. و این را هم میدانیم که بزرگترین آثار داستانی اغلباً در زندهگی مهاجرت نویسندهگان آفریده شده اند. اما مهاجرت ما با مهاجرت خیلی ملل دیگر تفاوتهایی داشته است. به همین لحاظ مهاجرت برای نویسندهگان ما چنان ثمری را نداد تا یک اثر بزرگ داستانی خلق شود. ممکن است که چنین کاری درآینده صورت پذیرد.
در مورد وضعیت فرهنگیان در هجرت، واضح است که در این مُلکها نسبت به فرهنگیان مهاجرتوجه دارند. اما اگر بتوان به زبان کشورهای میزبان نوشت و انتشار داد، بیشتر زمینۀ شناخت و تبادل تجارب صورت میگیرد. در محافل ادبی افغانها و ایرانیها کماکان کتابهای چاپ شدۀ نویسندهگان مورد توجه بودهاند، اما اغلباً مسایل سیاسی داخل کشور بر این گونه فعالیتهای محافل ما سایه افگنیهایی داشته اند که نتیجههای بسیار خوب ارایه نمیداده اند. اما درد بزرگتر در مهاجرت نیافتن آب و هوا و فضای مناسب و مخاطب برای کارهای ادبی و از جمله داستاننویسی است که این کمبود منجر به افسردهگی نویسنده و دورگشتن از حوزۀ نوشتن و بودن میگردد. در همه حال، برای یک نویسنده و درکل برای هنرمند، محیطی مفیدتر از محیط آشنای خودش نیست. اگر این گونه محیط و فضا در صحرا هم میسر شود.
در مورد این که نخستین کتابی راکه خوانده ام، کدام کتاب بوده است؟
نمیشود دقیق پاسخ داد. من قبل از کتابهای داستانی و ادبی، جراید، روزنامهها، مجلهها را میخواندم و برنامههای هنری رادیویی را میشنیدم. بعد یادم است که یک رمان روسی را میخواندم که به فارسی ترجمه شده بود. چیزی شبیه به این عنوان سرگذشت یک انسان واقعی یا سرگذشت واقعی یک انسان گاهی به یادش می افتم و سعی می کنم تا نام نویسنده و عنوان دقیقتر کتاب را به یاد بیاورم، چیزی حاصل نمیشود. اما بخشهای از آن داستان هنوز یادم میآیند که دربارۀ جنگ و عشقهای روستایی صحبت میکرد. فکر میکنم در صنف پنج یا ششم مکتب بودم. پسانها کتابهای پولیسی از نویسندهگان ایرانی یا شاید هم ترجمه شده ازسوی مترجمان ایرانی را میخواندیم و بعد در صنوف بالاتر مکتب باهمکاری معلمان و استفاده ازکتابخانۀ کوچکی که برای اولینبار در مکتب ما ایجاد شد، مطالعۀ کتابهای بیشتر داستانی، ادبی و اجتماعی میسر گردید. البته قبلاً نیز در شهر ما کتابخانهیی بهنام کتابخانۀ عامه وجود داشت که مربوط شهرداری شهر ما بود و متأسفانه کتابهایش تازه نبودند و یا تازه نمیکردند. ازکتابهای آن هم استفاده میکردیم. اما دیده میشدکه مقامات برای رونق این کتابخانه توجه لازم ندارند. در آن سالها رسم کتابخوانی چنان بود که کتابها در میان ما شاگردان مکتب دست به دست میشدند. کسی میخواند و بعد کتاب را به دیگری میداد و در فرجام کتاب به صاحب اصلیش بازگردانده میشد. بعدهاکم کم با آثار نویسندهگان ایرانی و روسی و کشورهای اروپایی آشنا شدیم و داستانهایی از صادق هدایت، صادق چوبک، صمد بهرنگی، گوگول، ژان کریستیف از رومن رولان و دیگر کتابهای داستانی از نویسندهگان دیگر مانند ماکسیم گورکی، تولستوی، داستایوسکی، چخوف و بالزاک را پیدا کردم. با داستانها و داستاننویسان خودمان از راه روزنامههای انیس و اصلاح و مجلههای ژوندون و پشتون ژغ آشنا شدم و هم برنامههای مجلۀ رادیویی، ترازوی طلایی و از هر چمن سمنی رادیو افغانستان برای من در این مورد بسیار دلچسپ بودند. رادیودرامها و داستانهای دنبالهدار رادیو افغانستان را پیوسته میشنیدم. همچنان برنامههای استیشنهای رادیویی ایران، مثل رادیو مشهد و اندک هم رادیوهای دوشنبۀ تاجیکستان و رادیو تاشکند اوزبیکستان، دریچههایی بودند که میشد از راه آنها به دنیاهای ادبی و هنری وسیعتری نگاه کرد.
در مورد داستان پدرم و رادیوی کوچکش پرسیده اید.
این داستان کوتاه در زمان اقامت در شهر پشاور، در زندهگی مهاجرت نوشته شده است. خانوادهها به ویژه بزرگان خانوادهها چه در داخل کشور و چه در بیرون، همواره خبر میشنیدند، رادیو میشنیدند. به امید فرارسی صلح و آتشبس، بی خبر از آن که در آشپزخانههای سردمداران جهان و جنگ، چه آشهایی برای ما و ملل دیگر میپختند. تنها مادرِ راوی در این داستان میگفت که سیاستها، دروغهای بیش نیستند و پدر راوی شکست خوردۀ روزگار نگران آینده بود. این داستان شاید برای عامفهم بودنش مطرح شد و شاید هم بیشتر برای اشاره به دردهای مشترکی بود که هممیهنان ما همه حس میکردند.
وقتی داستان مینویسم، به چه میاندیشم؟
وقتی داستانها و رمانهای ملل دیگر را میخواندم، حس میکردم که ما خیلی ناننوشتهها داریم. هرآنچه داریم و نوشتهایم، از چند کوچه و برج و قلعۀ محدود قدم فراتر ننهادهایم و من حس میکردم در صورتی که کار بزرگتری از دست ما ساخته نیست، لااقل با قلم و کاغذ میتوان به سفرهای ژرف به درون جامعه و جهان و سرزمینهای خویش برویم. با تأسف در زمان ما با شروع جنگهای ناخواسته، ابعاد نابسامانیهای زندهگی ما گستردهتر شدند و من در اینگونه وضعیت جسته و گریخته چیزهایی یادداشت میکردم و چیزهایی هم مینوشتم تا شاید عطشی را که برای نوشتن داشتم اندکی کاهش دهم. هرچند همیشه سنگینی پایشگرانی را روی شانههای چپ و راستم حس میکردم که حرکات قلم و خطهای روی کاغذهای مرا میپاییدند و هر آن، دربهای آهنین زندانها، میدانهای کشتار جمعی، آوارهگیهای بیشتر، تحقیر شدنهای عمیق و گسترده را جلو چشمهایم نمایش میدادند. اما با خوشخیالی میخواستم فریادهای بیصدا، از تحت سیطرۀ آنها صدادار شوند که شاید نشدند. شاید شدند، اما آنطوری که لازم بود، ممکن نشده باشد.
یک نکتۀ دیگر به اشاره به یک پرسش دیگر که مطرح کرده اید. به گمانم هیچ نویسندهیی نمیتواند هنگام نوشتن داستانی از خودش و تجارب و خاطرات و افکار، خوابها و کابوسهایش کنار بماند. بهم سازی اینها، داستانی خوب خلق میکند. اینها، همواره چنین نویسندههایی را مثل سایه دنبال میکنند و او را هُل میدهند، به پیش میرانند، و چنان که مرا میراندند سوی یک داستان تا بشنوم که هنوز وقت برای نفس کشیدن است. گپ دیگر اینکه هنگام نوشتن داستان همیشه وسواسی داشتهام تا قالب مناسبی برای داستان ایجاد شود که موزون قد و اندام و درونمایه داستان باشد. گاهی داستانی را چندینبار نوشتهام. اما به دلم ننشسته است. دوباره به یک شکل دیگربه نوشتنش دست یازیدهام.
و سخن اخیر:
هر گفتنی هم درمان دردی نمیشود و هرکسی هم شنوندۀ درد دلی نمیشود تا او را به حساب آورد.
اما، برای سخن اخیر این صحبت خودمانی:
…هنگام صرف طعام شب آیا شده است که شمع سر دسترخوان را خاموش کنند و طعام شام را در بی شمعی صرف کنند، خاطر صرفهجویی؟ و لرزیدن زمین، تکانهای در و دروازه را با صدای غذا خوردن همسفرهات حس کنی و زوزههای راکتهای کور را بشنوی و تکان نخوری و به فکر نوشتن باشی؟ بیانگاری که تنها نوشتن راه علاج است و بس؟ همان لحظهها یادم آمدند، هنوز. همین…
راستی هم که چهها نوشته نشدند….
داستان کوتاه پدرم و راديوی کوچکش
نوشتهی قادر مرادی
پدرم رادیوی کوچکی داشـت که شـب و روز با آن سـرگردان بود. هـمیشـه که رادیو میشـنید، رادیو را به گوشـش میچسـپاند، سـیم هوایی شـکسـتۀ آن را بلند میکرد و با یک دسـت دیگر گوتک عـقربۀ رادیو را آهـسـته، آهـسـته و بسـیار با دقـت و احتیاط میچرخاند تا صدای رادیو صافتر شـود و بتواند خبرها را درسـتتر بشـنود.
من از روزی که خودم را و اطرافم را شـناخـتم، پدرم را دیدم و هـمین رادیوی کوچکش را. پدرم حتی وقـتی که به تشـناب هم میرفـت، رادیو بیخ گوشش بود و چغ و پغ میکرد. این حالت پدرم و رادیویـش دلم را گرفـته بود. هـمیشـه که رادیو و پدرم را میدیدم، میترسـیدم و بیاختیار به یاد درسهای کورس انگلیسی میافتادم. یک نیروی ناشـناخـته مرا به گوشـۀ خانه میکشـاند و آنگاه کتاب انگلیسی را میگشـودم و به خواندن درسهای انگلیسی مشـغـول میشـدم. تـنها در این وقـت ترس و اضطرابی که از دیدن پدرم و رادیویش به من دسـت میداد، کمی کاهـش مییافـت.
پدرم، رادیو و انگلیسی تمام لحظههای زندگیام را مثل ابرهای سـیاه پوشـانده بودند. بعضی اوقات خودم را به زنجیرهای سـنگینی بسـته مییافـتم. آن زنجیرها از پدرم و از چشـمهای غضبناک او و از رادیوی کوچک و صدای چغ پغ او و از کتاب انگلیسی و خطهای آن تشـکیل شـده بودند. خیال میکردم که توان رهایی از چنگ این زنجیرها را ندارم. یادم میآید، در صنف پنجم مکتب بودم که پدرم مرا از مکتب خارج سـاخـت و به کورس انگلیسی شـامل کرد. یادم اسـت که پدرم آن روز به مادرم علت این کارش را این طور بیان کرده بود:
– ازین چیزها چیزی جور نمیشـود. انگلیسی بخواند یک روز بدردش بخورد، ببین ما گفـتیم که زبان انگلیسی به چه درد میخورد، زبان فـرنگیهاسـت. حالا بیسـواد و بیکار و دربدر و خاک بسـر میگردیم.
وقتی پدرم رادیو میشـنید، احدی حق نداشـت که گپ بزند. یادم میآید که خرد بودم و از خاطر رادیوی منحوس، پدرم مرا چقـدر لت میکرد. از گوشـ هایم میکشـید، موهایم را کش میکرد، با سـیلی میزد، با لگد میزد و فریاد کنان میگفـت:
– از برای خدا میمانید که خبرها را بشـنوم یا نی؟
پسـانها، دراین سـالهای نزدیک که به گفـته مادرم جوان شـده بودم، پدرم در وقـت شـنیدن رادیو از غالمغال برادر کوچکم که در صنف دوم درس میخواند، عصبانی میشـد. میدوید و او را با سـیلی میزد و یا به شـدت از موهایش میکشـید و خشـمناک فریاد میکشـید:
– گفـتم آرام باش خبر ها رامی شـنوم.
و یا میدوید بازوی برادر کوچکم را به شـدت دندان میکند و چیغ و نالۀ او را بلند میکرد. دوباره با عجله رادیو را به گوشـش میچسـپاند و با حرکت دادن گوتک رادیو مصروف میشـد.
اکثر اوقات در چنین لحظهها که پدرم را میدیدم، او به نظرم بیشتر مثل یک آدم دیوانه جلوه میکرد. از رادیو بدم میآمد. صدای چغ و پغ رادیو مغزم را میخراشید. دلم میشد با یک حمله رادیو را از چنگ پدرم بقاپم. لگدمالش کنم تا تکه تکه شود و همۀمان از شرش رهایی یابیم. وقتی پدرم، برادر کوچکم را زیر لگد میگرفت و یا بازوی او را دندان میگرفت و یا از گوش و مویش میکشید، روزهایی یادم میآمدند که من هم از خاطر همین رادیو، همین طور شکنجه میشدم. در چنین لحظهها دردهای خفیفی را در بازو، سر و گوشهایم احساس میکردم.
اغلب اوقات مادرم در برابر این دیوانهگیهای پدرم برآشـفـته میشـد، کاسـۀ صبر و حوصلهاش لبریز میگشـت و با صدای بلند و عصبانی به پدرم میگفـت:
– خبرها سـرت را بخورد خود را بُکـُشـی هم رنگ آرامی را نمیبینی.
گاهی در چنین مواقع، پدرم به خودش چهـرۀ عالمانهیی میداد و به مادرم میگفـت:
– تو چه میدانی، تو یک زن بیعقل هـسـتی، یک زن بیعـقل.و مادرم که ازین سـخن نیشـدارِ پدرم بیشـتر غضبناک میشـد میگفـت:
– تو که با عقـل شـدی کجا را آباد کردی، دلت را جمع بگیر، دیگر رنگ آرامی را نمیبینی، دلت را بَکن، هـمین جا در همین ملک بیگانه میمیری. ازین قـدر رادیو شـنیدن و خبر شـنیدن چه فایده، برو کاری برایت پیداکن، تاکی بچه از خارج روان کند و ما بخوریم، بیچاره از بس ظرفـشویی و خانهتکانی خارجی ها را کرد، نفـسـش برآمد. هژده سـال اسـت که روان میکند و ما میخوریم و تو رادیو میشـنوی، آخر تا به کی؟
پدرم رادیو را بیشـتر به گوشـش میچسـپاند و گوتک آن را بسـیار با احـتیاط میچرخاند و از مقابله با مادرم منصرف میشـد و با لحن تملقآمیزی به مادرم میگفـت:
-چُپ باش! آتشبس شـده، بخیر به وطن میرویم.
در چنین مواقع من در مییافتم که مادرم راست میگوید و پدرم میداند که مادرم راست میگوید. اما با وجود آن، پدرم مثل یک آدم معتاد، با عطش فراوان گوشش را به رادیو میچسپاند.
مادرم به پدرم میگفت که از من آدمی جور شده است که همیشه تنهایی را خوش دارد و چرت میزند. ساکت و خاموش است. گوشهگیر است و از صبح تا شام در کنج خانه نشسته و کتاب میخواند. مادرم، پدرم را ملامت میکرد که او با حرکات خشنش مرا این طور ساخته است. اما پدرم، بیتفاوت گوشش را بیشتر به رادیویش میچسپاند و میگفت:
– خوب است، انگلیسی میخواند، انگلیسی…
***
پدرم و من در سـالهای اخیر گپی با هم نداشـتیم، تنها هـربارکه پدرم مرا میدید، وارخطا میشـد و نگاههایش رنگ دیگری بخود میگرفـتند و بعـد میپرسـید:
– درس خواندی؟
و من سـرم را پایین میانداختم و ترسخورده و لرزان میگفـتم:
-ها، خواندم.
و بعـد پدرم در حالی که رادیوی کوچکش را بیشـتر به گوشـش میچسـپاند و گوتک عـقـربۀ آن را میچرخاند میگفـت:
– ها، بچیم، انگلیسی!
هـمیشـه هـمینطور جملهاش را ناتمام میگذاشـت. مثل این بود که او با هـمین جملۀ ناتمام وظیفهاش را در برابر من به سـر رسـانیده اسـت. و یا هم خبرهای مهم رادیو به او مجال نمیداد که جملهاش را تکمیل کند.
پسـانها هـمین که پدرم را میدیدم و یا رادیوی او را میدیدم به یاد انگلیسی میافـتادم و با عجله کلمهها و جملههای انگلیسی را که تازه یاد گرفـته بودم، به یاد میآوردم. میترسـیدم که پدرم بپرسـد و من نتوانم از درسهایم چیزی بگویم. وقـتی پدرم کتابچههایم را میدید و یا ورقهای امتحانم را از نظر میگذراند، خوش میشـد و میگفـت:
– ها، بچیم انگلیسی.
و بعـد بیآنکه چیز دیگر بگوید سـراسـیمه به سـاعـتش نگاه میکرد و وارخطا میرفـت و رادیویش را میگرفـت، زیر گوشـش قـرار میداد با سـرعـت آنتن شـکسـتۀ آن را بلند میکرد و گوتک عقربۀ آن را میچرخاند.
پدرم روز به روز لاغرتر میشـد، رنگ و رویش زردتر و اسـتخوان گونههایش برجسـتهتر، مویش سـفیدتر میشـد و ریش و بروتش هم. وقتی به او نگاه میکردم به خیالم میآمد که هـر روز و هـر لحظه خروارهای زهـر از رادیو درون گوشهای پدرم فـرو میروند و این زهـرها او را به سـرعـت سـوی پیر شـدن و زرد و زار شـدن میکشـاند.
صبح وقـت، پدرم بود و رادیویش چند سـاعـت بعـد ظهر میشـد و پدرم هـرکجا که میبود سـر دسـترخوان و یا در تشـناب رادیویش را چالان میکرد. نماز دیگر، بار دیگر شـروع میشـد. تا نیمههای شـب همین رادیو بود و پدرم و فـردایش هم پیش از آن که آفتـاب طلوع کند، صدای مینگ، مینگ و چغ و پغ رادیو بلند میشـد. هـمان طوری که خودش میگفـت هـمۀ رادیوهای جهان را که به زبان ما خبر پخش میکردند میشـنید. یگان وقـت که پدرم فـرصت کوتاهی مییافـت به مادرم میگفـت:
– به خیر و خوبی صلح می شـود، آرامی میشـود، جنگ ختم میشـود. آتش بس شـده.
و مادرم که هـیچ وقـت به این گپها باور نمیکرد، به پدرم میگفـت:
-دلت را جمع بگیر، آرامی را در خواب هم نخواهی دید.
و فـردایش پدرم پس از شـنیدن خبرها بیشـتر افـسـرده میشـد و میگفـت:
-جور نمیشـود، صد سـال هم تیر شـود جور نمیشـود.
و مادرم میگفـت:
– همین رادیوها جنگانداز هستند، همین رادیوها خودشان.
و بعد پدرم، میآمد تا ببیند که من چه میکنم. اگر انگلیسی میخواندم، خوش میشد دوباره بر میگشت و اگر میدید که کدام کتاب و یا مجلۀ دیگری را میخوانم، خشمناک میشد، حدقه چشمهایش کلانتر میشدند و میگفت:
– گفتم انگلیسی بخوان، از این چیزها فایده نیست.
و من ترسخورده و لرزان کتاب انگلیسی را برمیداشتم و پدرم که خاطرش جمع میشد، دوباره به سراغ رادیویش میرفت.
پدرم از یک گپ مهم خبر نداشت. من نمیدانستم که چقدر توانستهام زبان انگلیسی را یاد بگیرم. اما پدرم از نمرههای عالی که در امتحان میگرفتم، خوش میشد. مگر زمانی که امتحان میگذشت و من همان سوالهای امتحان را از خودم میپرسیدم، از آنها چیزی سر در نمیآوردم. مثل آن بود که پس از هر امتحان، یاد گرفتهگیهای من از ذهنم پرواز میکردند و میرفتند. از این گپ میترسیدم. اگر پدرم خبر میشد، حتمی دیوانه میشد و یا سکته میکرد. خوب بود که رادیو و خبرهایش به او مجال نمیدادند که بنشیند و از من پرسوپال کند.
پدرم همیشه آرزو داشت تا یک خبر خوش از رادیو بشنود. اگر یک شب، از شنیدن خبرها، امیدی در قلبش پیدا میشد، مثلاً میشنید که جنگهای مُلک ما پایان مییابند و آوارهها به خانههایشان بر میگردند، فردایش با شنیدن یک خبر دیگر این غنچۀ امیدش هم پرپر میشد و رنگ و روی پدرم، افسردهتر از همیشه و مادم که هرگز خبرهای رادیو را نمیشنید، به پدرم میگفت:
– این تو هـستی که به گپ جنگاندازها باور میکنی.
و بعـد پدرم به دفاع از خودش شـروع میکرد و میگفـت:
– رادیوی بیبیسی این طور گفـت، رادیوی صدای امریکا آنطور، رادیوی مسـکو طور دیگر، رادیوی دهلی اینطور، رادیوی پاریس آن طور، صدای آلمان این طور، رادیوی تهران طور دیگر، رادیوی پیکن، رادیوی تاشـکند، رادیوی تاجیکسـتان، رادیوی مشـهد، رادیوی پاکسـتان، رادیوی اسـراییل، رادیوی عربسـتان، رادیوی کابل، و رادیو و رادیو و رادیو…
و من خیال میکردم که این همه رادیوها، هر روز و هر شـب مغز پدرم را ضربه میزنند و در گوشهایش زهر میریزند تا بیشـتر زرد و زار شـود. مادرم از شـنیدن این فـهرسـت طویل رادیوها حیران میشـد و میگفـت:
– اینها دیگر کار ندارند که بیسـت و چهار سـاعت پُشـت مُلک ما گپ میزنند؟
در چنین لحظهها به خیالم میآمد که این هـمه رادیوها صدها رادیو، مثل گژدمها و مارها به جان پدرم حمله میکنند. به خیالم میآمد که پدرم توپ فوتبال شـده و رادیوها غالمغالکنان با خوشـحالی پدرم را با لگد میزنند و بسـوی هـمدیگر میرانند. پدرم که سـراپا زخمیِ زخمی شـده بود با سـرو روی خونآلود و خاکزده به زیر پای رادیوها میلولید. ازین حالت پدرم نفرتی نسـبت به رادیوها در دلم پیدا میشـد. دلم میشـد با یک شـمشیر بروم و هـمه رادیو ها را از دم تیغ بکشـم تا دیگر پدرم را فـوتبال نکنند و او را به حال خودش بگذارند.
***
یک شـب پدرم نسـبت به هر وقـت دیگر عصبانی و خشـمناک بود. من خودم را با سـوالیههای انگلیسی مصروف سـاخـته بودم تا آگر پدرم بیاید، ببیند که انگلیسی میخوانم. آن شـب هـیچ مغزم کار نمیکرد و سـرم باز نمیشـد که سـوالیههای انگلیسی چطور اسـتعمال میشـوند. چرا؟ چطور؟ چه وقـت؟ چی؟… و هـمینطور در میان سـوالیهها دسـت و پا میزدم و مثل هـمیشه نمیتوانسـتم چیزی یاد بگیرم. پدرم در اتاق دیگر رادیو میشـنید. مثل هـمیشه صدای مینگ، مینگ نطاق و چغ و پغ رادیو به صورت خفیف شـنیده میشـد. ناگهان صدایی مرا تکان داد، صدای گریۀ پدرم بود. پدرم مثل کودکان گریه میکرد و مادرم با سـراسـیمهگی میپرسـید:
– چرا؟ چه گپ شـده؟ بگو چه گپ شـده؟
من با عجله برخاسـتم هـمین که به دهـلیز آمدم، دیدم پدرم در حالی که رادیوی کوچکش به دسـتش میلرزید، به دهـلیز آمده بود. چشـمهایش بیجا و مثل دو پیالۀ پر خون بودند. مرا که دید به صدای بلندتر گریه کرد و به شـدت رادیو را به زمین زد. رادیو پارچه، پارچه شـد. پدرم بار دیگر خشـمناک پارچههای آن را برداشـته وبه در و دیوار کوفـت و فریاد زد:
-دروغ ، دروغ ، خدایا چقدر دروغ!
مادرم میکوشـید تا پدرم را محکم گیرد. اما نمیشـد. پدرم مثل دیوانهها گریه میکرد و با پاهایش پارچههای رادیو را به هر سـو با لگـد میزد و آنها را میشـکسـت. من ایسـتاده بودم مثل یک مجسـمه و تماشـا میکردم نمیدانسـتم چه کنم.
خوش بودم از این که پدرم رادیویش را شـکسـته بود، اما لحظهیی بعـد پدرم دوید به طرف آشـپزخانه و رادیوی روسـی کلانـی را که خراب بود و از مدتها به این طرف در آن جا افـتاده بود، آورد و با تمام توانش آن را به زمین زد، بار دیگر برداشـت و بار دیگر به زمین زد، این رادیو هم پارچه پارچه شـد. مادرم که گریه میکرد سـعی کرد تا اورا بگیرد:
– گریه نکن! چیغ نزن! چه گپ شـده، هـمسـایهها چه میگویند؟
پدرم گریه میکرد و چیغ میزد:
– بمان ، مرا بمان، دروغگوها، خدایا چقدر دروغ، چقـدر دروغ، چقـدر دروغ…
آن شـب مادرم و هـمسـایهها پدرم را به شـفاخانه بردند و من حیران حیران به سـوی پارچههای شـکسـته رادیو ها نگاه میکردم. وضعیت پدرم سـخت ناراحتم سـاخـته بود. مگر از دیدن شـکسـتههای رادیوها بسـیار خوش بودم.
حالا از آن حادثه یک سـال میگذرد. آن شـب وقـتی که پدرم را از شـفاخانه پس آوردند، مادرم با دیدن من فریادکنان به گریه شـد و مرابه بغلش فـشـرد. پدرم مرده بود.
حالا من از خواندن انگلیسی فارغ شـدهام. دیگر آن زنجیرها از دسـت و پایم دور شـده اند. مگر رادیوی کوچکی خریدهام و مانند پدرم شـب و روز خبرها را میشـنوم. صبح، ظهر، شـام، شـب، نیمهشـب، عادتم شـده اسـت. خودم ندانسـته یکی و یک بار معتاد به رادیو شـدهام. بیشـتر از پدرم شـاید به امید آن که روزی خبر خوشی را که پدرم سـالها آرزوی شـنیدنش را داشـت، بشنوم.
حالا چند تار موی من هم به سـفیدی گراییده اسـت.
۱۳۷۵ هجری خورشیدی، پشاور – پاکستان
مصاحبهکننده: منوچهر فرادیس
خواندن مصاحبههای بیشتر:
-
قسمت اول | تقی اخلاقی چرا مینویسد؟
-
قسمت دوم | خسرو مانی چرا مینویسد؟
-
قسمت سوم | عزیزالله نهفته چرا مینویسد؟
-
قسمت چهارم | بتول سیدحیدری چرا مینویسد؟
-
قسمت پنجم | جواد خاوری چرا مینویسد؟
-
قسمت ششم | کاوه جبران چرا مینویسد؟
-
قسمت هفتم | تقی واحدی چرا مینویسد؟
-
قسمت هشتم | منیژه باختری چرا مینویسد؟
-
قسمت نهم | حسین فخری چرا مینویسد؟
-
قسمت یازدهم: قادر مرادی چرا مینویسد؟
3 پاسخ
خیلی جالب بود.