محمدآصف سلطان‌زاده چرا می‌نویسد؟ | سلسه مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

«هیچ گاه این را از خودم نپرسیده‌ام یا شاید به آن فکر کرده باشم ولی دلیل و پاسخم را به یاد نمی‌آورم. همان طوری که غذا خوردن و نفس‌کشیدن دلیل نمی‌خواهد و همه انجامش می‌دهند. نوشتن احتمالاً در من غریزی شروع شده است تا هوشمندانه و اکنون به نیاز تبدیل شده است. برای کشف دلیل و هدف آن ناچارم طور دیگری رفتار کنم. یعنی این که دلایل ننوشتن برای من چه می‌تواند باشد. این دوره‌های ننوشتن برای همه کس پیش آمده و برای من هم، که در آن زمان دلایل زیادی برای ترک نوشتن دارم. چرا نمی‌نویسم؟ با پاسخ این آسان‌تر می‌توان کشف کرد که چرا می‌نویسم یا چرا باید نوشت.»

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

محمدآصف سلطان‌زاده در سال ۱۳۴۳ در کابل زاده شد. فارغ مکتب/ مدرسه استقلال در کابل و تحصیلات عالی‌اش را در دانشکده داروسازی دانشگاه کابل ادامه داد. پس از چندی بنابر تسخیر کشور از سوی نیروهای اتحاد جماهیر شوروی سابق که منجر به زندانی شدنش شد، مجبور به ترک کشور شد و ابتدا به پاکستان و پس از آن به ایران مهاجرت کرد. در ایران در کنار کار کردن برای زنده ماندن در غربت، در عرصه تیاتر و سینما نیز آموزش دید و فعالیت کرد. اما سرانجام در ایستگاه نویسندگی پیاده شده و تا کنون در این عرصه قلم و قدم زده است و داستان‌های کوتاه و رمان‌های خواندنی بر خوان ادبیات کشور و جنگل سبز و «گشن بیخ» زبان فارسی افزوده است.

 

نخستین داستان‌های کوتاهش در اواخر دهه هفتاد، در مجله کارنامه به سردبیری هوشنگ گلشیری منتشر شد. زنده‌نام گلشیری وقتی داستان‌های کوتاه سلطان‌زاده را می‌خواند، از این نبوغ تازه در ادبیات داستانی به همسرش، فرزانه طاهری، با هیجان بسیار یاد می‌کند که چنین نویسنده‌ای را کشف کرده است. نویسنده‌ای که در سال ۱۳۸۰ مجموعه داستانی در گریز گم می‌شویم برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری می‌شود و در سال‌های پس از این، مجموعه‌ داستانی عسکرگریز برگزیده این جایزه ادبی می‌شود و تک‌داستان‌هایش، از داستان‌های برتر جایزه گلشیری قرار می‌گیرند.

 

سلطان‌زاده نویسنده بزرگ با کارنامه درخشان است. نویسنده‌ای که آوارگی و درد و رنج و ناانسانی‌های بسیاری را که از عده‌ای از ناآدمیان بر مردمان کشورش رفته است، و دیگران- قدرت‌های بزرگ جهان- بر مردمش تحمیل کرده‌اند و می‌کنند، روایت کرده است. نویسنده‌ای که می‌شود او را به حق نویسنده ملی خواند، در کشوری که هنوز ملتی وجود ندارد. چه این‌که او راوی مردمش در آثارش است از شمال تا جنوب از شرق تا غرب.

وقتی آخرین رمان منتشر شده‌اش، محاکمه‌، را می‌خواندم در ذهنم پیش‌داوری داشتم که چرا سلطان‌زاده جای واژه‌ای با بارمعنایی بد، محاکمه، دادگاه را انتخاب نکرده است؟! ولی سرنوشت عیسا خان، شخصیت اصلی رمان، به خوبی نشان داد که او دادگاهی نمی‌شود او محکمه می‌شود. داد و عدالتی وجود ندارد، محکوم می‌شود. دادگاه یعنی جای داد و عدل. جایی که هر دو طرف به عدالت چشم دارند و نام آن هراس‌انگیز نیست. اما محکمه یعنی این‌که توی نوعی چه حقت باشد یا نه، محکوم می‌شوی و از داد خبری نیست.

 

در داستان‌های کوتاه مجموعه در گریز گم می‌شویم تا رمان‌های آخرش زمین زهری و محاکمه، سلطان‌زاده راوی مردمش است، مردمش یعنی اوزبیک‌ها، هزاره‌ها، پشتون‌ها و تاجیک‌ها و… همه آنانی که در جغرافیایی به‌نام افغانستان زندگی می‌کنند. با زبان فارسی و لهجه کابل، زبانی که پیوند دهنده مردمش است. او نویسنده مردمی است؛ نه نویسنده یک گروه یا جریان سیاسی، قومی، یا مذهبی. نویسنده بزرگ با کارنامه درخشان و انسانی.
در آغاز دهه ۸۰ دولت ایران طرحی را اجرا کرد که باید مهاجران به کشورشان برگردند، سلطان‌زاده مجبور شد به دنمارک مهاجرت کند و تا کنون، ۱۴۰۵، در این کشور زندگی‌ می‌کند.

بخشی از آثار سلطان‌زاده به زبان‌های خارجی ترجمه شده است. از این میان کتاب در گریز گم می‌شویم به زبان‌های فرانسوی، دنمارکی، ایتالیایی و عربی ترجمه شده است.

 

آثار منتشر شده:

  • مجموعه داستان‌ها
  • در گریز گم می‌شویم، انتشارات آگاه، ۱۳۷۹، تهران
  • نوروز فقط در کابل باصفاست، نشر مرکز، ۱۳۸۲، تهران
  • اینک دانمارک، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۳، تهران
  • عسگر گریز، نشر آگه، ۱۳۸۵، تهران
  • تویی که سرزمینت این‌جا نیست، نشر آگه، ۱۳۸۶، تهران

 

رمان‌ها

  • دوزخ عدن (۲ جلد)
  • سِفر خروج،: دیار کتاب، ۱۳۸۹، دنمارک
  • سینماگر شهر نقره، تاک ۱۳۹۱، کابل
  • دریغا ملا عمر، بیتا بوک، ۱۳۹۲، دنمارک
  • گاوهای برنزی، نشر چشمه، ۱۳۹۵، تهران
  • زمین زهری، نشر نی، ۱۳۹۹، تهران
  • سایه‌های دارالخلافه، بیتا بوک، 1401، دنمارک
  • شام آخر افغانی، انتشارات امیری، 1402، کابل
  • محاکمه، نشر نی، 1403، تهران

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

هیچ گاه این را از خودم نپرسیده‌ام یا شاید به آن فکر کرده باشم ولی دلیل و پاسخم را به یاد نمی‌آورم. همان طوری که غذا خوردن و نفس‌کشیدن دلیل نمی‌خواهد و همه انجامش می‌دهند. نوشتن احتمالاً در من غریزی شروع شده است تا هوشمندانه و اکنون به نیاز تبدیل شده است. برای کشف دلیل و هدف آن ناچارم طور دیگری رفتار کنم. یعنی این که دلایل ننوشتن برای من چه می‌تواند باشد. این دوره‌های ننوشتن برای همه کس پیش آمده و برای من هم، که در آن زمان دلایل زیادی برای ترک نوشتن دارم. چرا نمی‌نویسم؟ با پاسخ این آسان‌تر می‌توان کشف کرد که چرا می‌نویسم یا چرا باید نوشت. زادگاه و کشورم را مرکز جهان نمی‌پندارم و برای مردمان ساکن در آن قایل به خیلی خاص بودن به شکل مثبت نیستم. سرزمینی است مثل تمام سرزمین‌های دیگر با مردمانی شبیه به تمام مردمان دنیا با خصوصیات مثبت و منفی. بحران این سرزمین هم شبیه به بحران‌های دیگران است. به خاطر ضعف دولت‌داری بدیهی است که مورد تاخت‌وتاز قدرت‌های بزرگ و حتی همسایگان قدرت‌مندتر قرار بگیرد. بحران تاریخ معاصر ما چیزی نیست جز قرار گرفتن در میدان جنگ همان قدرت‌مندان. مردم ما برای منافع دیگران می‌جنگیده و کشته می‌شده‌اند. هنوز هم دروازه‌ی حوادث سرزمین ما به همان پاشنه قدیم می‌چرخد، یعنی دیگران تصمیم می‌گیرند و ما دستورات را انجام می‌دهیم. هر کاری در این سرزمین حادثه و بیشتر فاجعه ایجاد می‌کند. حتی کاری نکردن هم، فاجعه به بار می‌آورد. سکوت کردن و ننوشتن نیز چنین است. وقتی چیزی بنویسی، خواه و ناخواه روی نقطه دردآگینی با انگشت فشار داده‌ای و فریاد و اعتراضی را برمی‌انگیزی. و به آن خاطر که نویسنده‌ها و هنرمندان آن سرزمین تنها و بدون حامی هستند، معترضان بر تو می‌شورند و دسته‌ها و خیل‌ها تشکیل می‌دهند. هرچه شبیه به ترا می‌بینند از دم تیغ اعتراض می‌گذرانند. تو به خیال خودت خواسته‌ای اصلاح‌گر باشی، متوجه می‌شوی که چه حوادثی را که خلق نکرده‌ای. می‌بینی که در زمانه‌ی سوءتفاهم‌ها حضور داری. هر حرکتی سوءتفاهم ایجاد می‌کند و نتیجه برعکس می‌دهد. حتی اگر در موضوع دیگر سرزمین‌ها هم بنویسی، باز هم وضع بر همین منوال است. به طور مثال، اگر داستانی در باره حوادث معاصر افغانستان بنویسی با این هدف که بخواهی راه اصلاح و بهبودی‌ای به اوضاع نابسامان نشان بدهی، خواهی نخواهی پای بانیان خرابی یعنی قوماندانان و رهبران مقدس‌شده به میان کشیده می‌شود و آن وقت مردمان احساس اهانت می‌کنند و وضع از اکنون بدتر می‌شود، دشمنی‌های هرگز فروکش نکرده سر بلند خواهند کرد. برای جلوگیری از این ناگواری‌ها شاید تصمیم بگیری که داستان ماجرای معاصر را درون تاریخ ببری، آن‌گاه باز مردم احساس توهین و تحقیر می‌کنند به این دلیل که به پادشاهان و بزرگانی که تا سرحد بابا و پدر قبول‌شان دارند، انتقاد وارد کرده‌ای. اگر هیچ هم نگویی و داستانی فانتزی هم بنویسی، خواهی دید که شخصیتی از داستان شبیه شده است به فلان قوماندان یا بهمان بابا و رهبر و که و چه. در مورد مهاجرت در غرب هم اگر بنویسی، خواهی دید که خشم فاشیست‌های غربی را برانگیخته‌ای. باری صدیق برمک از من نقل قول می‌کند که در باره‌ی فیلمنامه‌ای که برایش سپرده بودم و می‌خواسته آن را فیلم بسازد، گفته بودم: طوری این فیلم را پرداخت بده که هیچ گروه و قوم و تباری در افغانستان جنگ‌زده، احساس اهانت نکنند و اگر ممکن نیست، از ساختن آن منصرف شو.
ولی از سوی دیگر، نمی‌شود هم که ننوشت. نمی‌شود که آن دیگران را – منظورم آن فاجعه‌آفرین‌هایی که خارج از مرزهای سرزمین ما برای منافع‌شان روی سرزمین ما قمار می‌کنند – که چنین بر مردم ما روا داشته‌اند، نکوهش نکرد. لااقل یک چند جمله‌ای هم برای تسکین خودمان که باید نوشت. هرچند به قول اصطلاحات مردم ما «دست زده بالا است» و آن‌ بازیگران ابرقدرت غالب هستند و «لت را خر می‌خورد و دشنام را باد می‌برد» و با این نوشته‌ها به قبای این ابرقدرت‌ها حتی گردی هم نخواهد نشست، ولی باز هم احساس می‌کنم همین‌ها را باید نوشت. شاید این مردم به شدت پراگنده روزی گرد خویش جمع شوند. به چشمان هم بنگرند و در نگاه‌شان لااقل این اعتراف باشد که در تمام این دوران فریب خورده بودند. این نقدها و گلایه‌ها را هم از قلم به‌ دست‌ها بپذیرند. بدانند که جز برای آزادی‌ آن‌ها و دیگر مردمان دنیا دغدغه‌ای نداشته بودیم.

در چنین اوضاع و احوالی هم معلوم است که نمی‌توان ننوشت، حتی اگر به زعم کسی خوش نخورد و پذیرفتنی نباشد. وقتی قلم را در دست می‌گیری، احساس ارتباط می‌کنی با هزاران قلم‌به‌دست دیگر در سرتاسر دنیا، و آن گاه از هیچ کسی و قدرتی نمی‌هراسی، حتی اگر هر امکانی را در انحصار خود درآورده باشند. هر ایدیولوژی و ایسمی را هم که در اختیار داشته باشند، این قلم‌ها به آن‌ها تلنگر نقد و نشتر هجو می‌زنند.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ با قلم خودکار یا تایپ می‌کنید؟

در هرجایی که پیش بیاید، می‌نویسم. فقط فراغ بالی باشد و خودکاری و کاغذی. این مکان‌ها را برای نوشتن تجربه کرده‌ام و در همه‌جا خوشایندم بوده‌اند: کتابخانه‌های مختلف در هر شهری، پارک، کافه. در خانه هم نوشتن خوب و خوشایند است. باری در موزه‌ها هم نوشته‌ام و عجب طبع آدم روان می‌شود، به خصوص اگر وقفه‌ای در نوشتن افتاده باشد به خاطر نیافتن راه حلی در داستان. فضای کلیسا را هم تجربه کرده‌ام که شبیه به مسجد دلنشین و آرامش‌بخش است و الهام نویسنده جان می‌گیرد.

زمان خاصی هم برای نوشتن ندارم جز همان فراغتی که هر زمانی که پیش آمد، خوش آمد. معمولاً پس از کار روزانه بهترین زمان برایم برای نوشتن است. به کارهای گوناگونی مشغول بوده‌ام و اکنون معلم مدرسه هستم. عصرها از کار فارغ می‌شوم و نوشتن که نباید قضا شود، به خود می‌خواندم. روزهایی که به دلیلی نتوانسته‌ام بنویسم، روان پریش می‌شوم و خسته و دلزده از بی‌معنایی زندگی.

بارها نوشتن با کامپیوتر را تجربه کرده‌ام که نتیجه خوبی نداشته است. جمله‌ها مصنوعی و کلیشه‌ای از کار درمی‌آیند. نوشتن با قلم چیز دیگری است. ابتدا فکر می‌کردم به خاطر آن است که دستم و قلم سریع‌تر می‌نویسد و فکر سیال را گرفتار می‌کند، کاری که دست و کامپیوتر کندتر عمل می‌کردند. اما بعدتر دریافتم که بهتر درآمدن نوشتن ربط زیادی به خط نستعلیق و شکسته نستعلیقی دارد که شیوه دستخط مرا تشکیل می‌دهند. مطمین هستم اگر با خط نسخ بنویسم باز نوشته جور دیگری از کار درمی‌آید. بنابر این به موضوع داستان و رمان فکر می‌کنم و ربطش می‌دهم به نستعلیق یا نسخ یا شکسته و هرکدام که بهتر پاسخ بدهند همان دستخط را برای نوشتن برمی‌گزینم. اگر روزی داستانی در باره معماری‌ها بنویسم، آن را با خط کوفی زمینه‌سازی خواهم نوشت و مطمین هستم شاهکاری از آب درخواهد آمد.

 

۳. رمان‌ محاکمه را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟

شکست افغانستان و مردمش توسط طالبان و حامیانش، فاجعه‌ای بود که پیش‌بینی آن را در رمان سینماگر شهر نقره، چاپ‌شده در سال ۲۰۰۹ کرده بودم. آن فاجعه در آن رمان شکل صخره‌ای عظیمی را نمود پیدا کرده است که طالبان از کوه جدا کرده و به پایین می‌غلتانند. بر سر راه صخره ابتدا پایگاه نظامی ناتو قرار دارد و بعد شهرک نقره است که نماد افغانستان می‌شود و سپس خواننده باید حدس بزند یا تاریخ آینده خود پاسخ بدهد که چه‌ها و کجاها بعد از آن در مسیر آن فاجعه قرار می‌گیرند. آن فاجعه‌ی سقوط دیر یا زود اتفاق می‌افتاد، مگر حماقت بعضی‌ها و وقاحت بعضی‌های دیگر در خلق این فاجعه خیلی دردناک بودند.
در تجمعی بزرگ از افغان‌ها در همان اوایل پساسقوط حاضر بودم که فردی با وقاحت از پشت بلندگو تمام فاجعه سقوط را انداخت به گردن وزیر دفاع دولت پیشین، همو که درست یک هفته پیش از سقوط به آن سمت گمارده شده بود و او هم احمقانه آن را پذیرفته بود. آن جمع غیرقابل تحمل را بلافاصله ترک کردم. واکنش به فاجعه سقوط در رمان محاکمه انعکاس یافته است که همه‌ی بازیگران عرصه سیاست در آن دخیل هستند ولی هیچ‌کس هم آن را به گردن نمی‌گیرد. تنها بازنده مردمی هستند که در طول این چند دهه و به‌خصوص این دو دهه‌ی حضور ناتو آسیب‌های فراوانی را متحمل شده‌اند. و عجبا که همین‌ مردم هم باید استنطاق شوند و به محاکمه دربیایند و محکوم شوند. جایگاه متهمان و محکومان در این رمان عوض شده‌اند. پایان رمان تاریخ ۲۰۲۳ را در خود دارد، پس به مدت تقریباً دوسال نوشتن آن زمان برده است. فکر من سیال‌ذهن‌ گونه به فاجعه کتاب‌نخواندن مردم می‌رسد، لابد چیزی این را در ذهنم تداعی کرده است.

 

۴. وقتی رمان محاکمه را می‌نوشتین تمامی شخصیت‌های اصلی و سیر داستانی از آغاز تا انجام در ذهن‌تان بود؟ یا در جریان نوشتن شخصیت‌ها شکل گرفتن و ادامه دادند.

من از آن جمله نویسنده‌هایی هستم که پیشاپیش شخصیت‌ها و پیرنگ داستان را با دقت طرح می‌ریزم. داستان‌ها زمان زیادی در ذهنم به سر می‌برند تا رشد کنند و به بار بنشینند. یادداشت‌های زیادی در مورد جزئیات داستان هر روز اضافه می‌شوند. حتی دیالوگ‌ها را هم یادداشت می‌کنم. جزئیات وقتی تکمیل شدند، آن زمان فصل نوشتن سر رسیده است. همه‌چیز باید سرجای‌شان باشند ورنه نوشتن سخت دشوار و ناممکن می‌شود.
شروع داستان محاکمه در ذهنم از خبری بود که در سایتی خبری خواندم؛ دهکده‌ای پشتون‌نشین در جنوب افغانستان توسط سربازان ناتو قتل‌عام شدند که از آن دوصد و چند نفر تنها جوانکی زخمی و دخترکی دو سه ‌ساله زنده بیرون آمدند. دخترک را خانواده‌ی کاکایش به کانادا می‌برد. اکنون این خبر را از گوگل برداشته‌اند. خیلی رازها و حوادث را هم از حافظه رسانه‌ها حذف می‌کنند.

 

۵. به عنوان نویسنده، ادبیات داستانی در نظر و تجربه شما، در مقایسه با رشته‌های جامعه‌شناسی و فلسفه و سینما و بقیه علوم، دارای چه ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد؟

من درس‌خوانده جامعه‌شناسی در دانشگاه کپنهاگ هستم و در ایام تحصیل و پس از آن مقالات جامعه‌شناسانه هم نوشته‌ام. جامعه‌شناسی ارتباط زیادی با فلسفه دارد و مرز باریکی میان آن دو قرار دارد. جامعه‌شناسان به فلاسفه ارجاع می‌دهند و از آرای آن‌ها نظریات‌شان را استخراج کرده‌اند. مگر این دو رشته بیان داستانی ندارند. اما ادبیات داستانی محمل خوبی است برای طرح موضوعات فلسفی و جامعه‌شناسی یا آن که موضوعی را از نقطه نظر جامعه‌شناسی و فلسفه می‌توان بررسی کرد. امکانات بیان ادبیات داستانی نامحدود است. سینما اما امکانات بیشتری دارد. تأثیر سینما هم بیشتر از ادبیات است. سریع و آنی بر مخاطب تأثیر می‌گذارد اما آن تأثیر اکثراً گذرا است. ادبیات اما تأثیر بطی دارد اما عمیق. ادبیات و سینما هر کدام بر همدیگر تأثیر گذاشته‌اند و از هم یاری جسته‌اند. سینما ناچار است داستان‌پرداز باشد. ادبیات هم ناچار است از تصویرسازی استفاده کند. حتی رنگ را هم در کلمات و جمله‌ها درآمیزد. حتی موسیقی را نیز در جمله‌ها اعمال کند. به این ترتیب ادبیات داستانی خود را به سینما نزدیک می‌سازد و تا سطح تأثیرگذاری آن تأثیرگذاری‌اش را بالا می‌کشاند. هنوز هم امکانات بیانی‌ای را که ادبیات داستانی دارد، فکر می‌کنم کشف نشده‌اند. نویسندگان مدام شیوه‌های بیانی جدیدی را ابداع می‌کنند، همان طور که در سینما نیز شیوه‌های بیانی گوناگونی ابداع شده‌اند. جریان سیال ذهن را کشف کرده و به کار بردند. سبک‌های مختلف ادبی هنری روی کار آمدند و به کار برده شدند. سوررئالیست‌ها آمدند. سمبولیست‌ها، مدرنیست‌ها و پست‌مدرنیست‌ها. مینیمال‌ها هم از نظر فورم ادبی داستانی بداع شدند و به کار گرفته شدند.

۶. اگر از تمامی ادبیات داستانی افغانستان از آغاز تا کنون ۱۴۰۴، یک رمان و مجموعه داستان انتخاب کنید کدام است؟ و دلیل انتخاب‌تان را بنویسید.

یافتن بهترین رمان و بهترین مجموعه داستان افغانی دشوار است. اما بهترین‌ها را می‌توان فهرست کرد. هرچند که ادبیات داستانی افغانستان با رمان شروع شده است؛ جهاد اکبر و آیینه عبرت، و زودتر از ایران هم نوشتن ادبیات داستانی را آغاز کرده‌ایم، مگر بضاعت ادبیات داستانی و رمان اندکی داریم. دلیل آن هم این که این ژانر ادبی اقبال استقبال در میان عامه مردم و همچنان ادیبان را نیافته است، به این خاطر که هم قواعد نوشتن داستان دشوار است و هم فهم و درک داستان مدرن برای مخاطبان آموزش داده نشده است. شعر بیان غالب نزد مردم است. درک و فهم آن نزد مخاطبان دشوار نیست و شعر جذاب هم است زیرا در آن حکایت و قصه هم هست. در نثر هم افسانه و حکایت نوشته‌ایم، مگر داستان کوتاه و رمان کاملاً بدیع است و هم نوشتن و هم خواندن آن نیازمند آموختن در مدارس است.
خیلی دیرتر نیاز نوشتن داستان در ادیبان ما پیدا می‌شود و رشد می‌کند و اوج می‌گیرد، آن گاهی است که شعر نمی‌تواند پاسخ‌گوی انعکاس و بیان واقعیت‌ها و رویدادهای عظیمی باشد که بر سرنوشت مردم اثر می‌گذاشته‌اند.
هرچند بضاعت ادبیات داستانی افغانستان اندک است، اما با آن هم انتخاب تنها یک مجموعه داستان و یک رمان از میان آن‌ها خیلی دشوار می‌نماید. اگر بیست مجموعه داستان و بیست رمان را می‌پرسیدید، آسان‌تر انتخاب می‌کردم. برای همین اجازه بدهید به جای یک مجموعه داستان، تمام مجموعه داستان‌های رهنورد زریاب را به عنوان بهترین داستان‌های کوتاه افغانستان از شروع تا اکنون انتخاب کنم. هم از نظر تکنیکی و هم از نظر تعدد موضوعات و شخصیت‌های به یاد ماندنی. تمام رمان‌های عتیق رحیمی را نیز به عنوان بهترین رمان‌ها برمی‌گزینم به خاطر شکل و پرداخت مدرن آن که استقبال جهانی هم یافته است.

 

۷. تجربه نوشتن را در دو غربتِ شرق و غرب (ایران و اروپا) چگونه یافتید؟ در ایران سلطان‌زاده نویسنده یعنی چی؟ و در اروپا وقتی خودتان را نویسنده معرفی می‌کنید با سلطان‌زاده چگونه رویه می‌کنند؟

نوشتن در ایران از این نظر بهتر از نوشتن در غربت غرب است، که در سرزمین زبان فارسی زندگی می‌کنیم و به همان زبان هم که می‌نویسم و فکر می‌کنم و سریع‌تر حرکت می‌کنم. تعداد تألیفات هم لااقل دوبرابر می‌بود. اما نوشتن در غرب از آن رو پسندیده‌تر است که انسان در آزادی نسبتاً بیشتری می‌نویسد. آزادی بیان نامحدود نیست اما می‌توان بیشتر از سرزمین‌های خاورمیانه‌ای قلم را جولان داد. روی موضوعاتی که فکر انسان افغانی و ایرانی ناخودآگاه از حول و حوش آن فاصله گرفته، خودآگاهانه می‌توان دقیق شد و کنجکاوی کرد و به تجزیه و تحلیل‌شان پرداخت.

در ایران تعداد زیادی از ناشران و خوانندگان شاید مرا بشناسند. یادم هست، حتی بعضی از کتاب‌فروشان رسته خیابان انقلاب هم می‌شناختندم و به من کتاب‌های‌شان را با تخفیف ده درصد می‌فروختند. خوش‌وقت بودم و کتاب‌ها را گرم و از تنور درآمده می‌خریدم و می‌خواندم. اگر به ناشری رجوع کنم و کتابی برای چاپ بدهم، احتمال دارد بدون جواب رد کتابم را قبول کنند، اما بدیهی است که مجوز ارشاد چیز دیگری است.

اما در دانمارکی که الان ساکن آن هستم، وضع طور دیگری است. ناشران دانمارکی تمایلی به چاپ کتاب‌های نویسندگان خاورمیانه‌ای ندارند. آن‌ها ذائقه ادبی جامعه کتابخوان دانمارکی را تعیین می‌کنند. به این ترتیب خوانندگان دانمارکی نیز میلی به خواندن آثار خاورمیانه‌ای و شمال افریقا را ندارند. این جا ذائقه ادبی و فرهنگی کاملاً زیر تأثیر امریکا قرار دارد. هر کتابی که در امریکا چاپ و نشر شود این‌جا نیز همان را ترجمه و چاپ می‌کنند. ادبیات آلمانی و فرانسوی رتبه‌های بعدی را تشکیل می‌دهند. ادبیات دانمارکی هم بدیهی است که خواننده و خریدار داشته باشد. باری پایان‌‌نامه کارشناسی‌ام را در جامعه‌شناسی در مورد به رسمیت شناخته شدن نویسنده‌های خارجی ساکن دانمارک نوشتم. با نویسنده‌ها و شاعران خارجی زیادی که مقیم دانمارک بودند مصاحبه انجام دادم. همه آثار زیادی به زبان مادری خودشان خلق کرده بودند و در کشور زبانی خویش نویسندگان مهم و سرشناسی شناخته می‌شدند. در عرصه ادبی اما دانمارک شناخته شده نبودند و کتاب‌شان را نه کسی به دانمارکی ترجمه می‌کرد و نه ناشری به چاپش رغبت نشان می‌داد. مثلاً خود من دو مجموعه داستانم به دانمارکی ترجمه و چاپ شده است. اما برای چاپ دیگر کتاب‌هایم به ناشران زیادی مراجعه کرده‌ام و پاسخ منفی گرفته‌ام. دیگر نویسنده‌ها و شاعران هم همین‌طور بودند. البته تعداد اندکی از نویسنده‌ها و شاعران غیردانمارکی هم هستند که کتاب‌های‌شان مورد قبول ناشرشان است، آن هم به خاطر موضوعاتی که می‌نویسند و مورد پسند کتابخوان‌های دانمارکی هستند. این نویسنده‌ها اکثراً فرهنگ مردمان زادگاه‌شان را نکوهش و تحقیر می‌کنند که این نوشته‌ها به ذوق خواننده‌های این‌جا خیلی خوش می‌خورد. آن نویسنده‌های مورد پسند قرارنگرفته‌ای که با آن‌ها مصاحبه داشتم از چیزهای دیگری می‌نوشتند. بالاخره در آن مقاله تحقیقی به این نتیجه رسیدم که برای شناخته‌شدن در عرصه ادبی دانمارک بایستی ابتدا در کشورهای غربی دیگری شناخته شد و آثارت ترجمه شوند تا بعد ناشران دانمارکی متوجه تو شوند و سراغت بیایند. این‌ها دست سایبان چشم کرده و دورها را می‌نگرند و به نزدیک خود نظر نمی‌اندازند، زیرا این‌ها را نازل و محقر می‌دانند.

 

۸. از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌ است و تمامی آثارش را دوست می‌دارید؟

آثار زیاد و بسیار خوب و خواندنی‌ای در دوره مهاجرت و سپس در قرن جدید در حوزه ادبیات فارسی افغانی خلق شده‌اند. چهره‌هایی به میان آمده‌اند که ستون‌های آینده ادبیات را تشکیل می‌دهند. اما اساس داستان را در سرزمین ما رهنورد زریاب گذاشته است و هنوز هم در نظر من بهترین‌های خلق شده در ادبیات ما کارهای او هستند.

من با کارهای رهنورد زریاب بیشترین ارتباط را نسبت به دیگر آثار خلق شده در افغانستان برقرار می‌کنم. علت آن هم اندکی ریشه در نوستالژیک بودن آدمی دارد. از زبانی که داستان‌ها را روایت می‌کنند و جامعه و فرهنگی که داستان‌ها در آن اتفاق می‌افتند، سال‌ها است دور شده‌ایم. آن اجتماع انعکاس یافته در داستان‌ها برایم تجربه شده‌ هستند. داستان‌های کوتاه زریاب را که در ژوندون چاپ می‌شدند، در دوران خردسالی و مکتب می‌خوانده‌ام. بازخواندن هر داستانی اکنون نه تنها زمان خواندن بار اول آن داستان و احساسی را که داشته‌ام به یادم می‌آورند که تجربه مشابهی از آن داستان روایت شده را در جای دیگری نیز در من زنده می‌سازند. این داستان‌ها از آن نظر نیز مهم هستند که داستان‌های خلق شده پیشتر از آن از نظر قواعد داستان‌نویسی دچار اشکال بوده‌اند. انبوهی از داستان‌های کوتاه را زریاب نوشته که هم از نظر موضوعی یکتا بودند و هستند و هم از نظر قاعده و فورم ممتاز می‌مانند.
به نظر من اجتماع افغانی را از زوایای گوناگون داستان‌های گوناگون مشاهده کردن، در داستان‌های زریاب محقق شده‌اند. بازخوانی و نقد آن داستان‌ها ضروری‌ترین کاری است که در ادبیات داستانی افغانستان باید انجام شود.

 

۹. نخستین کتابی که محمدآصف سلطان‌زاده خواند کدام بود؟ آخرین کتابی را که خواندید.

نخستین کتاب را به یاد ندارم ولی می‌دانم کتابی پلیسی باید باشد، زیرا با پلیسی‌خوانی به کتاب‌خوانی روی آورده‌ام. از آن پس هرچه به دستم می‌رسیده است می‌خوانده‌ام. کتابخانه‌های شهر کابل را می‌شناختم و پاتوقم بوده‌اند. در همان دوروبر مکتب استقلال که درس‌خوانده‌ی آن مکتب هستم، لااقل دو کتابخانه عمومی وجود داشتند؛ کتابخانه عامه و کتابخانه جوانان. کمی دورتر در خیابان جوی‌شیر کتابخانه کودکان و نوجوانان هم بود. کتاب‌فروشی‌های زیادی هم در خیابان‌های دورواطراف بودند و غرفه‌های روزنامه و مجلات که می‌شد ساعت‌ها به ویترین‌خوانی کتاب‌ها و عنوان‌خوانی روزنامه‌ها و مجلات گذراند و باقی موضوعاتش را با تخیل تکمیل کرد.
بیش از ده سال است که در دانمارک جلسه کتابخوانی‌ای را دایر کرده‌ام که در آن شاهکارهای ادبی جهان را می‌خوانیم، زیرا فرصت‌ زیادی برای‌مان نمانده تا هر کتابی را بخوانیم. تنها افغان آن جمع من هستم و بقیه از دوستان ایرانی هستند. انتخاب کتاب‌ها به عهده من است. باری تاریخ ادبیات داستانی روسیه را خواندیم که سه‌سال زمان برد. حالا هم سه‌سالی است که تاریخ ادبیات فرانسه را شروع کرده‌ایم و دو سال دیگری هم ادامه خواهد داشت. هر ماه کتابی را که به ترتیب تاریخی برگزیده شده‌اند می‌خوانیم و به تجزیه و تحلیل آن می‌نشینیم. اکنون در میانه‌ی راه ادبیات داستانی فرانسه هستیم. آخرین کتابی را که خوانده‌ام، مربوط به همین جلسه کتابخوانی می‌شود؛ بازخوانی رمان ژان باروا اثر روژه مارتین دوگار.

 

۱۰. تاثیرگذارترین کتابی یا کتاب‌هایی را که در زندگی‌تان خوانده‌اید و تا هنوز در یادتان است کدام ها است؟

تأثیرگذارترین کتاب را نمی‌توانم به یاد بیاورم، زیرا بلااستثناء و بدون شک از هر کتابی تأثیر گرفته و آموخته‌ام. هرکتابی که نتواند برایم تأثیرگذار باشد، از همان نیمه‌راه خواندن ترکش می‌کنم. اکنون پلیسی خوانی و جنایی خوانی و ادبیات عامه‌پسند نمی‌خوانم زیرا عذاب‌روحی برایم می‌آورند. کتابی هم اگر فیلم شده باشد، ترجیح می‌دهم کتابش را بخوانم زیرا در فیلم‌شدن خیلی چیزها از دست می‌روند. کتاب‌ها را ترجیح می‌دهم به زبان اصلی آن بخوانم اگر انگلیسی، فرانسوی و دانمارکی باشند ورنه ترجمه فارسی آن‌ها هم غنیمت بزرگی است که شامل حال کتابخوان‌ها شده‌اند. اما بیشترین تأثیر را از کتاب‌های کلاسیک گرفته‌ام. به نظر من همه حرف‌های گفتنی و شنیدنی ادبیات در همان کتاب‌های کلاسیک نوشته و گفته شده‌اند. فرصتی اگر به دست بیاید، دوست دارم به بازخوانی تمام آثار کلاسیک دنیا بپردازم.

 

مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

داستان کوتاه «دوتایی پشه» از محمدآصف سلطان‌زاده:

عجب روزگاری شده. زندگی آدم به یک دوتایی پشه بند است. باورتان نمی‌شود؟ .‌.‌. همین حالا زندگی من به یک دوتایی پشه بند است. بله،‌ یک دوتایی پشه‌ی نازنین به اندازه‌ی تمام زندگی من ارزش دارد. زندگی من یعنی دوتایی پشه. من اگر یک دوتایی پشه پیدا کنم،‌ می‌بوسمش. آن را به چشمانم می‌مالم. روی قلبم می‌گذارم. قسم می‌خورم آن را تا آخر عمرم با خودم داشته باشمش. یک زنجیر طلا از آن رد می‌کنم و به گردنم آویزان می‌کنم،‌ مثل یک تعویذ یا طلسم،‌ طلسمی که جانم را نجات داده و شاید باز هم از بلاها،‌ چشم‌زخم‌ها و خطرها مرا حفظ کند،‌ به‌خصوص در این دور و زمانه که خطر مثل مور و ملخ بر آدم می‌بارد. قسم می‌خورم دوتایی پشه را ببرم عکاس‌خانه تا برایم بزرگ چاپش کنند. آن‌وقت آن را قاب می‌کنم و به در و دیوار اتاقم آویزان می‌کنم. تا هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزم،‌ پیش از هر کاری،‌ اول رو به او تعظیم کنم و بعد .‌.‌.‌.
خدا کند این پَری را که برمی‌دارم،‌ دوتایی پشه باشد. پر را برمی‌دارم. شاه خشت است. تف! لعنت به هر چه شاه خشت است. شاه به چه درد من می‌خورد. فقط دوتایی پشه است که زندگی‌ام را نجات می‌دهد. از هیچ پر دیگری این کار ساخته نیست،‌ حتی اگر شاه خشت باشد. شاه را روی پرهای باطله می‌اندازم. نورنگ بازی می‌کنیم. من نشسته‌ام این‌طرف قدیفه، مثل یک خرگوشی در دام افتاده. حریف نشسته آن‌طرف روبه‌روی من،‌ هم‌چون عقابی،‌ مسلط بر من. با چشمان تیزش تمام حرکات مرا در نظر دارد. پوزخندی که در گوشه‌ی لبش پیدا می‌شود،‌ ترس مرا بیش‌تر می‌کند. نکند شاه خشت به درد حریف بخورد و دستش را کامل کند. قلبم از وحشت کنده می‌شود. حقم بود،‌ لعنت بر خودم. یک لحظه غفلت کردم و خودم را این چنین به تلک انداختم. و حالا یک عمر پشیمانی،‌ اگر عمری برایم مانده باشد. چقدر مسخره است. حالا به این حقیقت پی برده‌ام که شکار خودش غفلت می‌کند و در دام می‌افتد. عقاب اگر خرگوش ترسو را تکه‌‌پاره کند،‌ حقش است. لعنتی،‌ چرا حواسش را جمع نکرده تا .‌.‌. من هم یک لحظه غفلت و یک چُرت خواب و بعد همین .‌.‌. کاشکی همان خواب،‌ خواب مرگ می‌بود و من بیدار نمی‌شدم تا این وضع را ببینم،‌ منتظر یک دوتایی پشه.
«چی پایین شدی؟»
حریف می‌غرّد. بله فکرم نباید جای دیگری برود. اگر اندکی باز هم غافل ‌شوم،‌ حریف میدان را می‌برد. آن‌وقت دوتایی پشه نیامده و من عمرم را به شما خواهم بخشید.
«شاه خشت.»
«به درد من هم نمی‌خورد.»
دستش می‌رود و یک پر برمی‌دارد. یک انگشت نشانه را ندارد. حتماً در جنگ قطع شده. چطوری ماشه‌ی تفنگش را می‌چکاند؟ شاید با انگشت وسطی‌اش. فیر کردن با انگشت وسطی سخت است،‌ آدم آن مهارت لازم را ندارد. هیچ هم سخت نیست. این هم اگر در جنگ مهارت نمی‌داشت،‌ حالا قوماندان نمی‌شد .‌.‌. لعنتی تو که باز فکرت رفت جای دیگر،‌ باز هم که غافل شدی! حریف به دقت پر برداشتگی‌اش را نگاه می‌کند. آن را با تمام پرهای در دستش می‌سنجد. نکند دستش کامل شود؟ و باز دلم از نو هم‌چون پتکی می‌کوبد به سینه‌ام. لعنتی بکش‌! این بلا را یادت باشد،‌ دیگر خوابت نبرد. چشم،‌ دیگر تا آخر عمر یادم می‌ماند. دیگر نمی‌گذارم بی‌دقت بخوابم. لعنتی دیگر عمری برایت نمی‌ماند. آن‌وقت در خانه‌ی قبر تا دلت می‌خواهد بخواب. خوابیدن،‌ کوتاهی از من نبود. دیشب نخوابیده بودم،‌ خسته بودم. درگیری وحشتناکی از اول شب شروع شده بود. خانه‌ها را لاکردارها،‌ هم‌چنین می‌زدند،‌ گویی آسمان گلوله‌ها را غربیل می‌کرد. مثل ابر بهار،‌ گلوله بود که می‌بارید. زنم در حالی‌که بچه‌ها را بغل کرده بود،‌ می‌گفت: کاشکی،‌ تمام می‌شد،‌ یک لحظه می‌خوابیدیم. این‌ها گلوله‌های‌شان تمامی ندارد.
حس می‌کردم در تیربارشان زنجیر گلوله‌هایی وصل است که تا بی‌نهایت می‌رسد. حس می‌کردم،‌ این زنجیرها به تمام زرادخانه‌های دنیا وصل شده. گلوله‌ها پهلوی هم زنجیروار،‌ ردیف پیش می‌آمدند و به میله‌ی اسلحه می‌رسیدند و آن‌وقت مثل تگرگ می‌ریختند. وقتی فیر هاوان‌ها شروع شد،‌ خانمم گفت: بخیز برویم تهکاوی حالا که در خانه ماندن خطرناک است.
لحاف و دوشک‌ها را گرفتیم و رفتیم زیرزمین. تا الله اکبر مُلّا همین‌طور می‌کوبیدند. به من حق بدهید که مرا لحظه‌یی چرت ببرد. باور کنید دیشب حتی یک لحظه هم چشمم پیش نشده بود. صبح هم که باید می‌رفتیم سرکار. کار کجا بود؟ دربه‌دری .‌.‌.‌.
«کجا چکر‌ می‌زنی؟»
حریف می‌غرّد. صدای خنده از هر طرف بلند می‌شود. دوستان حریف دور ما حلقه زده‌اند و به بازی نگاه می‌کنند. همگی سلاح‌های‌شان را روی زانو گذاشته‌اند. وقتی چشمم در چشم‌شان می‌افتد،‌ تمام بدنم و دستانم شروع می‌کنند به لرزیدن. همگی مثل گرگ‌های تشنه در کمین‌اند،‌ تا دستور برسد و به شکار حمله کنند.
یا دوتایی پشه! چشمانم را می‌بندم و از دسته‌ی پرها یک پر برمی‌دارم. پر را می‌برم جلو چشمانم. خدایا چشمانم را به جمال دوتایی پشه روشن کن. آهسته چشمانم را باز می‌کنم. تُف،‌ ماتکه‌ی دل. برو کی حالا حوصله‌ی دل گرفتن و دل دادن دارد. پر را می‌اندازمش زمین،‌ روی پرهای باطله.
«این‌قدر خودت را نخور. زندگی همین است. هر چه پیش بیاید،‌ باید خوش آید. باید بپذیری.»
رفیقانش از نو می‌خندند. خنده‌ها بر اعصابم سوهان می‌کشد. بله زندگی مثل همین ورق‌‌‌های بازی است. ما نمی‌دانیم که ورقی را که برمی‌داریم،‌ چه رقم دارد. به درد می‌خورد یا نه. آیا سرنوشت‌ساز است؟ بله اگر ورق دل‌خواه حریف باشد،‌ مرگ تو رقم خورده و اگر دل‌خواه تو باشد،‌ به تو زندگی بخشیده. یک فرصت دیگر برای زندگی به تو داده شده.
«یک فرصت دیگر به تو می‌دهم.»
حریف گفته بود. همین یک ساعت پیش و پرها را جمع و دسته کرده بود و دسته‌ی پرها را بُر زده بود.
«خیلی خوب است. چه‌طوری؟»
من گفته بودم با صدایی که از ته چاه می‌آمد.
«این فرصت را به تو می‌دهم به یک شرط.»
«چه شرطی؟»
«با هم نورنگ بازی می‌کنیم. اگر تو مرا بردی،‌ آزادت می‌کنم. اگر من بردمت،‌ آن‌وقت با پای خودت بخیز و برو بغل دیوال. در این پُسته سی نفر هستیم. هر نفر زیاد هم نه،‌ تنها یک گلوله .‌.‌.»
راستی اگر سی تا گلوله به بدنم بخورد،‌ چه شکلی می‌شوم؟ چه چیزی از من می‌ماند؟ سر و سینه و پاها چَلَنی چَلَنی. یکه می‌خورم،‌ طوری که نزدیک است پرها از دستم بریزند. دستانم عرق کرده و می‌لرزند. این را هم حریف می‌بیند و هم رفیقانش.
«یک سگرت!»
حریف می‌گوید. یکی از دوستانش سگرتی برای او روشن می‌کند.
«سگرت می‌کشی؟»
حریف می‌گوید. یکی از دوستانش سگرتی برای او روشن می‌کند.
«سگرت می‌کشی؟»
به من می‌گوید. تا حالا نکشیده‌ام. ولی فکر می‌کنم برای آرام کردن اعصاب خوب باشد. بدرقم اعصابم به‌هم ریخته.
«بله می‌کشم.»
حریف سگرتش را به من می‌دهد. دوستش سگرت دیگری را برای او می‌گیراند و پُکی می‌زنم. دود ریه‌هایم را پر می‌کند. یک کمی اعصابم آرام می‌شود. پرده‌یی از دود پیش چشمانم دیوار می‌شود.
«گفتی خوابت برده بود.»
حریف می‌خندد. دوستانش هم می‌خندند.
یک دوتایی پشه خدایا‌ برسان برایم. چشمم سفید شد از بس منتظر یک دوتایی پشه ماندم. کجایی دوتایی پشه؟ بقیه‌ی دست‌هایم را جور کرده‌ام: 10،‌ 9،‌ 8،‌ 7،‌ قَره. 6،‌ 7،‌ 8 خشت. 3 و 4 پشه. فقط دوتایی پشه را کم دارم که این دست سوم هم جور شود. 5 پشه پیش حریف است. می‌دانم وگرنه با آن هم می‌شد.
«نگفتی چه‌طوری خوابت برده بود؟»
«بگذار،‌ بازی خودم را بکنم.»
اعتراض می‌کنم. لاکردار می‌خواهد فکرم را تیت و پاشان کند. فهمیده حریفی نیستم که به این آسانی‌ها تسلیم شوم.
«راننده مینی‌بوس مگر خبرت نکرده بود؟»
«چرا خبرم کرده بود.»
سوار مینی‌بوس شده بودم و به طرف خانه برمی‌گشتم. روز دیگر شده بود و من خسته و کوفته و عصبانی و بی‌خواب. تا مینی‌بوس به راه افتاد،‌ من را هم پینه‌کی برده بود. صدای موتور بهتر و شیرین‌تر از هر لالایی خواب می‌آورد. چشمانم از بی‌خوابی می‌سوخت. فکر کرده بودم که اگر یک کمی چرت بزنم،‌ شاید زهر چشمانم گرفته شود. و رها شده بودم. موج خستگی مرا کشانیده بود به دریای خواب. سبک،‌ مثل پری می‌لغزیدم و به جلو می‌رفتم،‌ تا آن دورها. گرچه یک حس دلشوره‌ای می‌کوشید مرا به ساحل بیداری برگرداند و هم‌چون یک طناب نامریی مرا می‌کشید به عقب. ولی خستگی قوی‌تر از آن بود و تا آن اعماق مرا کشانده بود.
«بخیز!»
تکانم داده بودند. چشمانم را که باز کردم،‌ تا لحظه‌ی زیادی نمی‌دانستم کجا هستم. دو نفر مرد مسلح بالای سرم ایستاده بودند. می‌خندیدند: بخیز! با پای خودت آمدی.
و دیگری می‌گفت: خوش آمدی.
روی صندلی مینی‌بوس بودم،‌ گیج و منگ. نگاه کردم به دیگر مسافران. با تأثر نگاهم می‌کردند. نگاهی از آن نوعی که یک کسی را آب با خود ببرد و کمک بخواهد و تو نتوانی کمکش کنی.
«آه خدایا! چرا این‌جا آمدم؟»
این را بلند گفته بودم.
آن‌ها باز خندیده بودند: بیا پایین!
به پُست بازرسی آن‌ها رسیده بودیم. وقتی می‌بردندم پایین،‌ به راننده گفتم: نامرد! چرا صدایم نکردی؟
راننده گفت: به خدا در ‌دهمزنگ‌ چند بار صدا کردم،‌ پشتون‌ها بیایند پایین. تو حتماً خوابت برده بوده.
از دهمزنگ به این طرف ماها نمی‌توانستیم بیاییم. این‌جا منطقه‌ی هزاره‌ نشین بود. هرچه پشتون بود،‌ در همان دهمزنگ پیاده می‌شدند. جنگ وقتی شروع شده بود. هزاره‌ها سمت غرب،‌ پشتون‌ها جنوب و شرق و بقیه جای کابل هم که همه یک‌جا بودند. در منطقه‌ی پشتون‌ها هم هزاره‌ها نمی‌توانستند بروند. راننده‌های مسافرکش وقتی سر مرز می‌رسیدند،‌ صدا می‌کردند. تا اگر مسافر هزاره‌یی یا پشتونی باشد،‌ پیاده شود. اگر نه آن‌طرف مرز برایش خطر مرگ پیش می‌‌آمد. و حالا من به خاطر یک چرت کوتاه،‌ هشدار راننده را نشنیده بودم. یک لحظه غفلت شکار را با پای خودش به دام آورده بود.
«فکر نکن،‌ زندگی یا بُرد است یا باخت. بازی کن.»
حریف می‌خندد. دوستانش هم که دورادور ما را گرفته‌اند،‌ وقتی می‌خندند،‌ از بس‌ که سگرت کشیده‌اند،‌ دندان‌های زردشان نمایان می‌شود. اعصابم به‌هم می‌ریزد.
«بازی کن،‌ یا تخت است یا تابوت.»
حالا زن و بچه‌ام چه حالی دارند؟ هر قدر فکر من پریشان‌تر باشد،‌ احتمال باختم‌ بیش‌تر است. نباید تسلیم شوم. زندگی با ارزش‌تر از این‌هاست که به همین سادگی آن را از دست بدهم،‌ حتی اگر به یک دوتایی پشه‌بند باشد. از تمام جای دنیا فکرم را جمع می‌کنم،‌ از پیش زن و بچه،‌ از کار،‌ از .‌.‌. فکرم را حتی اگر هم شده به زور می‌کشانم،‌ می‌آورم داخل این اتاق در پُست بازرسی. می‌نشانمش پای قدیفه‌ی قمار. رودرروی فرمانده که حالا حریف من است. همان‌طوری که مرا به زور آوردند و نشاندند پای قدیفه. دستانم را بسته بودند. فرمانده مشغول قمار بود با چند تا از همین‌هایی که حالا دور ما نشسته‌اند و چشم تیز کرده‌اند که من کی می‌بازم. حتماً می‌خواهند یک نمایش دیگر را امروز ببینند.
«این دیگه کیست؟ این را چرا آوردید؟»
«پشتون است. از مینی‌بوس پیاده‌اش کردیم.»
فرمانده خندیده بود. گرچه اتاق پُر بود از دود سگرت و چرس،‌ ولی با آن همه دندان زردرنگش را دیدم. دو تا از دندان‌هایش شکسته بود.
«اجل گرفته،‌ کجا می‌رفتی؟»
«حتماً می‌رفته قلعه‌ی واحد یا خوشحال‌خان.»
هنوز گیج و خواب‌آلوده بودم. فرمانده با آن صورت نشسته و موهای چرکش که فتیله‌فتیله شده و با ریشش یک‌جا شده بود،‌ از من سؤال می‌کرد. من باید بیدار و به‌هوش می‌بودم و درست جوابش را می‌دادم. مرگ و زندگی من در دست او بود.
«مگر نمی‌دانستی که پشتون‌ها اگر این طرف‌ها بیایند،‌ می‌کشیم‌شان،‌ همان‌طوری که هزاره‌های ما را می‌کشین؟»
«به خدا صاحب! اگر راستش را می‌خواهید. مرد مردانه می‌گویم. مرا خوابم برده بود،‌ وگرنه نمی‌آمدم.»
همگی‌شان خندیدند. مثل آدمی که آب ببردش،‌ به هر چیزی که در دستش برسد،‌ چنگ می‌اندازد،‌ پرسیدم: «قربان،‌ شما پرباز هستید؟»
این آخرین تیری بود که رها کردم. از روی نومیدی. شاید بگیرد به هدف.
«ها. تو هم پرباز هستی؟»
«بله!»
خوشحال شده بودم. گفت‌و‌گویی در بین ما ایجاد شده بود. این گفت‌و‌گو حداقل این خوبی را داشت که مرگ را یک کمی پس می‌انداخت،‌ آن هم با این عجله‌یی که این افراد داشتند. دل‌تنگ بودند،‌ از این‌که فرمانده این‌قدر طول می‌دهد.
«چی بازی می‌کنی؟»
«همه چیز،‌ فیس‌کوت،‌ سه پره،‌ چهار والی،‌ دزد پادشاه،‌ پاسور.»
«نورنگ هم بلد هستی؟»
«بله.»
«خیلی خوب یک فرصت دیگر به تو می‌دهم. دستش را باز کنید.»
فرصتی دیگر داده بود. پول‌ها و پرها را جمع کردند. دستانم را باز کردند. میدان خالی بود برای من و او. نشسته بودم رو در رویش. و شروع کرده بودم بازی مرگ و زندگی را.
و حالا،‌ کجایی دوتایی پشه،‌ سند رهایی من؟ باز آن‌وقت رفتن به خانه،‌ پیش زن و بچه‌ام. یک پر برمی‌دارم. دوتایی پشه نیست. 7 پشه است،‌ همان‌جا روی پرهای باطله می‌اندازمش. حریف می‌خندد و آن را برمی‌دارد،‌ و قلبم از حرکت می‌ماند. دست و پایم کرخت می‌شوند. اتاق از صدای خنده‌ی آن‌ها می‌ترکد. دو نفر از دو سو دستانم را می‌گیرند و می‌کشند. از اتاق بیرونم می‌برند. دست‌و‌پا می‌زنم. از دنبال ما فرمانده خندان با همراهانش بیرون می‌آیند. آن دو نفر مرا می‌کشند و بغل دیوار می‌اندازند. توان ایستادن و فرار کردن ندارم. از دهانم صداهایی بیرون می‌آید،‌ اصوات بی‌معنی و نامفهوم که باعث می‌شود آن‌ها بلندتر بخندند. می‌بینم که همگی سلاح‌‌های‌شان را آماده می‌کنند برای فیر کردن. فرمانده می‌گوید: بچه‌ها،‌ تک‌تیر. هر کسی فقط یک گلوله. همان‌طوری که گفتم.
چشمانم را می‌بندم. تیرها تک تک و به ردیف فیر می‌شوند.
«چیزی نمانده به این‌که ببازی. [حریف می‌غرد] حواست را جمع کن. من فقط یک پر کم دارم.»
«من هم یک پر کم دارم. (خودم را نباید ضعیف نشان بدهم.)»
«من می‌دانم تو چه کم داری.»
حریف موذیانه می‌خندد. او تا حالا 5 پشه و 7 پشه را برداشته. حتماً 6 پشه را کم دارد.
«من هم می‌دانم تو چه پری را می‌خواهی.»
این را می‌گویم و حریف چهره‌اش درهم می‌رود.
«خیلی خوب زود باش پر وردار.»
هر دو در یک وضعیت مساوی قرار داریم. یک به یک. یک او کم دارد،‌ یکی من. حالا بخت و طالع هر کس که زور شود،‌ پر او هم جور می‌شود. یک پر باید بردارم. دست روی ورق‌ها می‌گذارم. خدایا،‌ دوتایی پشه را برای من برسان،‌ نوکرت هستم. به خدا دیگر بنده‌ی خوبی برایت می‌شوم. نمازهایت را قضا نمی‌کنم. صدقه می‌دهم. با بندگانت به‌خوبی رفتار می‌کنم .‌.‌.‌.
پر را برمی‌دارم. دوتایی پشه نیست. 6‌ تایی پشه است. این هم بد نیست. پر دل‌خواه حریف است. آن را قید می‌کنم و یک پر به‌درد‌نخور را به جایش روی پرهای باطله می‌اندازم. حریف مرا دست‌کم نگیرد. حالا سند پیروزی حریف در دستان من است. دیگر حریف نمی‌تواند برنده شود و مرا بکشد. دیگر از مرگ نجات یافته‌ام،‌ ولی برای رهایی خودم ناچارم که منتظر دوتایی پشه بمانم .‌.‌.‌.
حالا تنها یک پر مانده در روی زمین. نوبت حریف است. آن را برمی دارد. چشمش برق می‌زند. می‌خندد. پر را به من نشان می‌دهد.
«منتظر این بودی؟»
دوتایی پشه است. لاکردار،‌ آخرین پر،‌ آخرین امید.
«نه! چیز دیگری می‌خواستم.»
نباید دست خودم را رو کنم. حریف می‌خندد: «پروا ندارد. این دوتایی پشه گرچه به درد نمی‌خورد،‌ ولی من آن را نگه می‌دارم.»
و می‌گذارد لای پرهایش. سند رهایی من در دستان او است. پرهای باطله را مرتب می‌کند و می‌گذارد روی قدیفه. بازی را از نو شروع می‌کنیم.

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت دوازدهم | محمدآصف سلطان‌زاده چرا می‌نویسد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *