مصاحبه با وسیمه بادغیسی

وسیمه بادغیسی چرا می‌نویسید؟ | مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

وسیمه بادغیسی متولد ۱۳۶۳ در ولایت هرات است. در کودکی به ایران مهاجر شد و آموزش‌های ابتدایی را در شهر مشهد به انجام رساند. دوباره به هرات برگشت و در دانشگاه هرات حقوق و علوم سیاسی خواند و سپس جزء بخش علمی دانشکده حقوق آن دانشگاه شد و تدریس کرد. برای تحصیلات بیشتر به امریکا رفت و در سال ۱۳۹۲ سند ماستری/ کارشناسی ارشد از دانشگاه واشنگتن گرفت.

آن‌گونه که بادغیسی می‌گوید از کودکی با کتاب و قصه و داستان دمخور بوده است. او با نشر دو مجموعه داستانی به‌نام‌های کلمه را باد می‌برد و به وقت بخارا، نشان داد که نویسنده قَدر و آگاه و مسلط به عناصر داستانی است. با همین دو مجموعه که تا کنون از ایشان منتشر شده است، او جایگاه ویژه‌ای برای خود در ادبیات کشور ایجاد کرده است.

 

آثار منتشر شده:

  • کلمه را باد می‌برد، هرات، ۱۳۸۸
  • به وقت بخارا، کابل، ۱۳۹۳

 

۱. می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

نوشتن برای من زیبا و با معنی و امری قابل ستایش است. در نوشتن خود را می‌یابم. حضور خود را حس می‌کنم. حس‌هایی که تجربه کردم، طبیعتی که دیده‌ام، انسانیتی که درک کرده‌ام به دلیل شاید ژن ارثی در قالب واژگان در نوک انگشتانم می‌ریزد. هیچ گاه تلاش نکرده‌ام بنویسم. نوشتن خودش می‌آید. خودش مرا پیدا می‌کند و مثل یک آوار به سرم می‌ریزد یا مثل یک باغ پردرخت و دریا، گل‌هایش در ذهنم یکه یکه باز می‌شوند.

 

حس نوشتن در هر کار که من مشغولش باشم مرا پیدا می‌کند. آن گاه در صفحه‌ی موبایل یا صفحه‌ی لپ تاپ هر آنچه را که آمده است و هوایش به سرم زده است، می‌ریزم. ساختار اولیه‌اش اغلب در نگارش نخستین ریخته می‌شود. روزها و ماه‌های بعد در ذهنم می‌آید که چه زیبا بود آن واژگان. چه گوارا بود آن حس‌ها. چه داستانی می‌شود. آنگاه پشت زمان می‌گردم پشت وقت. در فراغت کامل در سکوت مطلق در آرامش سر داستان کار می‌کنم. تغییرات لازم را می‌آورم. واژه‌های تکراری را حذف می‌کنم. پایان‌بندی را انتخاب می‌کنم یا گاه همان سوژه را دوباره از سر می‌نویسم. ولی این اتفاق کم می‌افتد اغلب آن شالوده‌ی اصلی را نگه می‌دارم .حس و حال و به ویژه متن و نثر روان نخستین را کوشش می‌کنم حفظ کنم.

 

گاهی سوژه را از سر می‌نویسم ولی این اتفاق کم می‌افتد. اغلب آن شالوده‌ی اصلی را نگه می‌دارم. به ویژه اگر سوژه روح مرا تسخیر کند. مثلاً تصویر کودکی که مادری او را به دنبال خود می‌کشد در حالی‌که سرپایی یا چپلی کودک از پایش بیرون می‌آید یا باز به پایش می‌شود. این مظلومیت این ناتوانی این خردی مرا ویران می‌سازد. تصویر از ذهنم پاک نمی‌شود تا آن را ننویسم. وقت تدوین کردن، سعی می‌کنم حس و حال و به ویژه متن و نثر روان نخستین را حفظ کنم، مگر این‌که داستان از معنی واضح تهی باشد، نثر زیبا باشد اما پیکر نداشته باشد، فاقد ساختار باشد. آن زمان برایش پیکری می‌تراشم. پیراهنی ساختارمند، دارای سر و تن و دامن، برایش می‌دوزم و نثر را درون این طرح می‌ریزم. گاه خود به خود، گاه با تلاش خیلی فراوان، سرانجام برای خودم قابل قبول می‌شود و برایش عنوانی انتخاب می کنم. از هیچ داستان خلق می‌شود. از چشم‌دید، قصه بافته می‌شود.

 

خب اگر عمیق به خود نگاه کنم من آدمی طرف‌دار روشنایی هستم طرفدار آزادی. طرفدار یک دنیای آرام. صرف نظر از این‌که نوشتن یک حس ارثی است در من، قلم به من به ارث رسیده است از طرف پدرم که اهل بسیار خواندن ‌بودند و همیشه شعر یادداشت می‌کرد. یا تأثیر ژرف اندیشه‌های برادرم که خود نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگار پیش‌کسوتی است. در کل خاندان پدری‌ام اکثراً به شعر و خواندن و نوشتن علاقه دارند. به خط خوب داشتن علاقه دارند. حتا مادرم هم که نمی‌نویسد سواد خواندن و نوشتن دارد و بصورت شفاهی یک فرد روشن‌نگر و طرف‌دار مکتب و دفتر و قلم است. در کل من حس می‌کنم که به ارث برده‌ام تا حدود زیادی این شور و شوق خواندن و نوشتن را.

 

البته از حق نگذریم فضا برای خواندن و نوشتن من خیلی آماده بود. فرهنگ خانواده در خیلی از دوره‌‌های زندگی اجازه می‌داد که ما کتاب‌خانه داشته باشیم، کتاب بخریم، از کابل یا مشهد و یا تهران کتاب بیاوریم.

پدرم کتاب‌های فروغ فرخزاد و حافظ و مولانا را در کتاب‌خانه‌ی خود نگاه می‌کرد. بعد برادرم الگو و نمادی از روشن‌فکری و روشن‌نگری بود. او علاوه بر این کتاب‌های بومی تمدن فارسی، آثاری از ادبیات مدرن و پسا مدرنیسم را به خانه آورد. ریچارد براتیگان و کورت ونه‌گات را او معرفی کرد. ترجمه‌های فارسی ادبیات داستانی انگلیسی آمریکایی را زیاد در خانه یافتم و خواندم.

من خودم حس می‌کنم نوشتن کار روشن‌نگرانه است. روی هر بن‌بست، هر تاریکی، هر گره و سیاهی نوشتن مثل چراغ روشنی می‌اندازد. دانایی را انتقال می‌دهد. ذهن را صیقل می‌دهد و در کل برای جامعه و برای فرد مفید و مؤثر است.

هدفم این است که نویسنده باشم البته اگر بخت یار باشد یک نویسنده تمام وقت باشم. آن‌چه دیده‌ام، شنیده‌ام، حس کرده‌ام را با رویا و تخیل و تاریخ و جغرافیا درهم آمیزم و چیزی نو خلق کنم.

داستان‌های خلاقانه بنویسم و در دل آن تاریخ و روزگار را روایت کنم، خوش دارم بدون این‌که مباهات کنم بنویسم. بدون این‌که خود را داناتر جلوه دهم و فخر بفروشم بنویسم. در واقع درویشانه بنویسم.

صرف خالق دنیای قصه‌ها باشم. این به من شور و شعف می‌دهد. من را، من می‌سازد. مرا از یک مصرف‌کننده‌ی محض به مبتکر و ایجاد‌ کننده تبدیل می‌کند. مرا خاص می‌سازد، همان‌طور که به خواننده حس خاصی القا می‌کند و او را به دنیای دیگری وارد می‌کند. لذت فهمیدن و کشف کردن را به او می‌بخشد. در کل، طرز دید و نگاه من به دنیا را، نوشتن است که شکل می‌بخشد. نوشتن اندیشه‌ی من را انتقال می‌دهد. جهانی زیبایی را که دیده‌ام یا وحشتی را که تجربه کرده‌ام، پارچه پارچه به آدم‌های مختلف منتقل می‌کند.

نوشتن یعنی روایت کردن، یعنی دنیا را از دریچه‌ی چشم خود تفسیر کردن. یعنی اندیشه را انتقال دادن. نوشتن یعنی درباره دانایی، درباره روشنایی، درباره جهان‌های متفاوت و متناقض گفتن و خبر کردن. نوشتن یعنی انتقال فهم و بینش انسانی به انسانی دیگر.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی نویسید؟ با قلم یا تایپ می‌کنید؟

اغلب در خانه، در اتاق خود، یا در اتاق  کار مشترک  که الماری کتاب هم دارد. وقتی که تنها باشم می‌توانم نوشته کنم. من آدم روز‌ام. روزها می‌نویسم، مخصوصاً صبح‌ ها. صبح اصلاً و عمیقاً مرا بیدار می‌کند. حس خوبی به من می‌دهد. روحم را تازه می‌کند.

اگر فرصتی دست دهد و بی‌کار باشم و هوای نوشتن به سرم بزند، صبح‌‌ها می‌نویسم. ولی اگر سوژه خیلی درگیر کند مرا، ممکن است هر ساعت از شب و روز نوشته کنم. هر وقت که فرصت باشد و ذهنم از اندیشه پر باشد.

خیلی سال است که با قلم، این ابزار نازنین، خداحافظی کرده‌ام. اغلب تایپ می‌کنم، اگر زمان کافی داشته باشم، در لپ‌تاپ. لپ‌تاپم مانند دفتر یادداشت برایم خاص و عزیز است و در نگه‌داری‌اش و در همراه بودن با خودم تمام سعی‌ام را می‌کنم.

گاه وقت نیست، ولی موضوعی به ذهنم آمده، اندیشه‌یی مرا فراگرفته، سوژه‌یی جان مرا در بر گرفته. آن زمان در گوشی همراه هم می‌نویسم، بعداً انتقال می‌دهم و مرتب می‌کنم.

من هر زمان نمی‌نویسم، گاهی مدت‌های طولانی نمی‌نویسم. وقت‌هایی که زندگی خشن می‌شود یا سرعت می‌یابد یا غم‌انگیز می‌شود یا در دروغ پیچیده می‌شود، نمی‌نویسم. نمی‌توانم بنویسم. چون آن‌وقت‌ها خودم را گم می‌کنم. آن من پیش من نیست، برای همین نمی‌توانم بنویسم.

نوشتن خیلی ظریف است، مثل خیاطی. حواس جمع می‌خواهد، طرح می‌خواهد، شوق می‌خواهد. مهم‌تر از همه آرامش می‌خواهد. نه تنها که باید دنیای بیرون آرام باشد، باید از درون هم آرام باشی تا بتوانی بنویسی.

وقتی تازه شروع به نوشتن کرده بودم، با قلم و کاغذ می‌نوشتم البته، اما خیلی زود به کامپیوتر عادت کردم و راحت یافتمش.خیلی سریع پارسی را تایپ می‌کنم. در کنار لپ‌تاپ خودم، خودم هستم. احساس آرامش می‌کنم و من درونی من بیدار می‌شود. فکر‌م در فضا انعکاس می‌کند و می‌توانم روایت کنم و ذهن خود را بازتاب دهم.

 

۳. مجموعه داستانى به وقت بخارا را کجا و کى و درچه مدتى‌ نوشتيد؟

مجموعه داستانی «به وقت بخارا» حاصل چند سال کار من است. داستان‌ها را در زمان‌های متفاوت نوشته‌ام از اواخر دهه هشتاد. یعنی سال‌های هشتاد و هشت تا نود و سه به نگارش در آمده است.

اغلب داستان‌ها را زمانی که در هرات، مدرس دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه بودم، نگاشته‌ام. برخی از داستان‌ها را در دوره‌ی دانشجویی مقطع ماستری در آمریکا  ممکن است پیرنگ ریخته باشم اما اصل را در خانه نوشته‌ام. در نهایت همه را جمع‌آوری کرده، با شور و شوق فراوان، به دست چاپ سپرده‌ام.

داستان نوشتن را از دوره‌ی دانشجویی، اوایل دهه‌ی هشتاد، اگر حساب کنیم، مجموعه داستانی «کلمه را باد می‌برد» در سال ۸۷ چاپ شده است و مجموعه «به وقت بخارا» در سال ۹۳ نشر شده است.

یعنی خیلی با تأمل و دقیق و با صرف وقت و اندیشه‌ی زیاد، این مجموعه داستان‌ها را چاپ کرده‌ام.

تعدادی از داستان‌های این مجموعه به زبان‌های دیگر ترجمه شده‌اند. همچنین بسیاری از داستان‌های این مجموعه در کتاب‌های دیگر، به وسیله‌ی نویسندگانی که داستان‌های نویسندگان کشور را جمع‌آوری کرده‌اند، چاپ شده است. برخی از داستان‌ها در مجلات ادبی نظیر سایت نبشت دات کام نشر شده است.

برخی داستان‌ها روزانه در فضای مجازی منتشر می‌شوند و علاقمندان خود را پیدا می‌کنند.

حالا داستان‌های صوتی کتاب  «به وقت بخارا» هم بیرون آمده است. نهادهای مختلف از داستان‌های مجموعه داستان «به وقت بخارا» فایل‌های صوتی ساخته‌اند و با صداهای مختلف به نشر سپرده‌اند که البته کار نیکی است، اگر با اجازه و اطلاع نویسنده باشد که نیست.

داستان‌های «به وقت بخارا» در کتاب‌های مختلف  تحت عنوان مجموعه داستان زنان افغانستان در کشورهایی مثل ایران، فرانسه، آمریکا و دانمارک چاپ شده‌ است.

داستان «دوتک» که قصه‌ی دو برادر است در کتابی به‌نام «زیر آسمان کابل» به فرانسوی و انگلیسی چاپ شده است.

کتابی به‌نام «شیر و شکر» که در دانمارک چاپ شده است، حاوی داستان «پامیر جان» به زبان دانمارکی است.

اخیراً مجموعه داستان‌های زنان افغانستان در ایران چاپ شد، به نام «شاه کابل و مطرب خرابات»، به کوشش فروزان امیری، که نام این کتاب برگرفته از داستانی از من در کتاب «به وقت بخارا» به‌نام «شاه کابل و مطرب خرابات» است.

 

۴. وقتى داستان هاى مجموعه به وقت بخارا را مى‌نوشتيد شخصيت‌هاى اصلى داستان‌ها و سير داستانى از آغاز تا انجام در ذهن‌تان بود؟ يا در جريان نوشتن شخصيت‌هاى اصلى و ديكر شخصيت‌ها شكل می‌گرفتند وادامه می‌دادند؟

شخصیت‌های داستان گاه به یک‌باره در ذهن خلق شده‌اند و بعد در نوشتن بسط یافته‌اند. گاه در ذهن تکرار شده، ادامه یافته و نویسنده را به ستوه درآورده و عیناً روی کاغذ آورده شده‌اند. گاه نیز در جریان نوشتن شکل گرفته و بسط یافته‌اند و خصوصیات‌‌شان گسترش یافته ‌است. مثلاً شخصیت زن در داستان «شاه کابل و مطرب خرابات» از اول در آخر ذهنم بود. ذهنیت‌‌ داشتم.

از نظر هویت و کارکرد، کاملاً روشن بود. شخصیت زن را از منظر تاریخی می‌خواستم روایت کنم. عنصر انتظار را در آن گنجاندم. دختر منتظر است. منتظر روشنایی. منتظر است زمانی فرا رسد که احراز هویت کند. اما آن زمان  در فراز و نشیب تاریخ مردانه فرا نمی‌رسد. گاه مطرب می‌شود گاه محبوب شاه. گاه در حادثه‌ی تاریخی در درز دیوار قایم می‌شود و مقاومت می‌کند در مقابل جنگ. در مقابل از بین رفتن و محو شدن. در مقابل تحریف شدن. در کل  مفهوم زن در تاریخ کشور در ذهنم بود که به شکل متنی داستانی و نیمه‌تاریخی تبلور یافت و از جمله داستان‌های‌ست که خودم خوش دارمش.

یا شخصیت خسرو در داستان «خاتون» از قبل در ذهنم پخته بود. به روی کاغذ، به اصطلاح، جان بیشتری گرفت.

 

۵. به عنوان يك نويسنده، ادبيات داستانى در نظر و تجربه شما، داراى چه ظرفيت‌ها و محدودیت‌هایی براى تفسير و تصوير كردن اين جهان دارد، نسبت به سينما و فلسفه و جامعه‌شناسى مثلا؟

به نظرم ادبیات داستانی ظرفیت گسترده‌ای برای تصویر کردن این جهان دارد. بسیاری از حس‌ها، تصاویر و درکی که آدم می‌تواند از روابط انسانی داشته باشد در نوشتن داستان ممکن است و به خوبی به وسیله داستان یا رمان منتقل می‌شود. در یک نگاهی اجمالی به نحوه انتقال داستان یا فیلم و تأثیر آن بر مخاطب می‌بینیم که بسیاری از کتاب‌های عمیق و مشهور دنیا هرگز نتوانسته‌اند آن فهمی که آدم از خواندن کتاب به دست می آورد با دیدن فیلمش به دست بیاورد. مثلاً صد سال تنهایی در این اواخر به سریالی تبدیل شده است و در نت فیلیکس پخش شده است اما فقط لحظات کوتاهی از حس جهان کتاب و تصاویرش را القا می‌کند، متباقی عمق و عظمت و شکل روایت کتاب را با تمام امکانات سینمایی که امروز بسیار پیشرفته است نتوانسته است منتقل کند.

سینما برای به تصویر کشیدن حسی یا دنیایی یا جامعه‌ای یا فردی به امکانات و ابزارهای زیادی ضرورت دارد اما داستان به تنهایی فقط با نویسنده و قلمی یا کامپیوتری  متولد می‌شود. به نظرم اثرگذاری‌اش زیاد است. گرچه تأثیر فیلم‌های خیلی خوب را هم نمی‌توان نادیده گرفت. برخی فیلم‌ها به قدری زیبا و عمیق گپی به گفتن دارند به زبان تصویر که واژه ندارد. مثلاً پدرخوانده را ببینید. دیدنش مثل این است که کتاب عالی‌ای خوانده باشید.

شما تصور کنید جنایت و مکافات را هرگز فیلمش نمی‌تواند محتوای عمیق و پیوسته و زیبای آن را منتقل کند که در کتاب است. ولی برخی داستان‌ها از داستایفسکی توانسته است به فیلم‌های خوبی تبدیل شوند مانند شب‌های روشن که در چندین کشور و چندین زبان نسخه‌های زیبایی از آن به دست آمده ‌است. بنابر این هر ژانر و ابزاری جای خود را دارد. داستان‌نویسی و رمان‌نویسی هم‌چنان زیبا و شایسته است و جایگاه خود را دارد.

بنابراین سینما مدیمی است. جامعه شناسی شیوه و علمی است، ولی داستان و رمان جای شیوه بی‌نهایت فراگیر و تأثیرگذاری است. همه‌ی این ابزار های علمی و هنری باید به کار افتد تا جهان را جای بهتری برای زندگی کردن کند. از وحشت تنهایی آدمی بکاهد. به نظر من هیچ کدام از این مدیم‌ها جای هم‌دیگر را تنگ نکرده‌اند.

 

۶. وسیمه بادغیسی نویسنده، در کشور خودش کی بود؟ به عنوان نویسنده چگونه رویه می‌شد؟ و اکنون که در اروپا/ امریکا زندگی می‌کنید وقتی خودتان را نویسنده معرفی می‌کنید چگونه رویه می‌کنند؟تفاوت رویه‌های این دو جغرافیای شرق و غرب را چگونه یافتید؟ 

من به عنوان نویسنده در کشور خودم تا حدی که آثار خود را آشکار کرده‌ام مورد موهبت و احترام بوده‌ام. دوستانم، خانواده‌ام، خوانندگان مولفان پیش‌کسوت، نسل جوان‌تر، نویسندگان و شاعران معروف همواره با نوعی ارزش‌دهی و حرمت  با من و آثارم برخورد کرده‌اند. به نوعی قدرم هر کجا که بحثی مطرح بوده و داستانی از من خوانده شده دانسته شده است. مردم و خوانندگان و منتقدین کشورم نوشتار مرا تا حدی که خوانده‌اند، ستوده‌اند، ارزش داده‌اند و من همیشه سپاس‌گزار آن تعداد خوانندگان مولف و غیر مولف هستم. اخیرا داستان‌هایم توسط دختران جوان در رادیو خوانده می‌شوند، این برایم خیلی ارزش دارد. خیلی دل‌پذیر است که جوانی داستان مرا در فضای مجازی می‌خواند و از آن تأثیر می‌گیرد و نظر می‌دهد پای داستان. این گونه خواندن‌ها زیاد نیست. توقعی هم نمیشه کرد چون کتاب خوب توزیع نمی‌شود. داستان‌ها به قدر کافی نشر نمی‌شوند. همین‌قدرش هم جای خرسندی دارد و مثبت است.

در کشورهای دیگر هر جا که لازم بوده از نوشتن بگویم و از داستان‌نویسی خودم با شگفتی با من برخورد شده است. ستایش شده‌ام و ایمیل‌ها و سخنرانی‌های کوتاه و زیبا شنیده‌ام. در واقع زیادتر از تلاش من لطف خوانندگان شامل حالم شده است. من کتابی را که داستانی از من در آن نیز به انگلیسی ترجمه شده بود به استاد خودم در امریکا فرستادم. آن خانم و دخترش فوراً آن را از سایت آمازون خریدند و خواندند و به من پیام‌های زیبا نوشتن.

 

۷. اگر از تمامى ادبيات داستانى افغانستان از آغاز تا كنون (1405)، يك رمان و مجموعه داستان انتخاب كنيد كدام است؟ دليل انتخابتان را بنويسيد.

خیلی پرسش سختی است چون کتاب و داستان‌های خوبی نوشته شده است که تاکنون نخوانده‌ام و به دستم نرسیده است ولی از آنچه خوانده‌ام و به یادم مانده است می‌گویم.

من آثار نویسندگان زیادی را می‌پسندم و دوست دارم. مجموعه «در گریز گم می‌شویم»اثر آقای آصف سلطان‌زاده را می‌پسندم. به دلیل عمق نگاه انسانی که داستان‌نویس دارد. به دلیلی وصف دقیقی که از شرایط و حال و هوای داستانی که دارد و به دلیل ماندگاری در ذهن مخاطب.

اگر از هم عصران خود بگویم یکی از بهترین کتاب‌ها «بگذار برایت بنویسم» ناهید مهرگان است.

دلیل این انتخاب شیوه روایت خاص و منحصر به فرد. تصویرسازی زیبا ‌و گاهی بسیار واقع‌گرایانه و‌ تکان‌دهنده. این‌که زن سوژه و محور است. نزدیکی داستان به فضای زندگی مدرن امروز و نثر شیوا.

در کنار این داستان‌های  منیژه باختری را هم خوش دارم. پرورش سوژه‌هایش از روی دانش و از روی نگاه خردمندانه گسترش می‌یابند. گاه آدم احساس می‌کند که شخصیت‌ها بر اساس روایات تاریخی، افسانه‌ها و اسطوره‌ها آگاهانه و عالمانه ساخته و پرداخته شده‌اند و این بسیار دل‌پذیر و خوشایند است.

 

۸. از نويسندگان كشور، كدام يك برای‌تان محبوب‌تر است و آثارش را دوست‌تر مى‌داريد؟

خوب‌ها زیاد اند ولی محبوب‌ترین فکر می‌کنم اعظم رهنورد زریاب.

 

۹. نخستين كتابى كه وسيمه بادغيسى خواند كدام بود؟ آخرين كتابى را كه خوانديد كدام است؟

من باید بگویم قبل از خواندن داستان و رمان و کتاب من داستان‌ها و روایت‌های شفاهی شنیده‌ام. من در بسیار کودکی با افسانه‌گویی زنان به خواب رفته‌ام. قصه لیلی و مجنون و مغول دختر  را با روایت و شعر و ترانه و حتا آواز شنیده‌ام. بعد از آن داستان‌ها را در شعر خوانده ام و شنیده‌ام. داستان طوطی و داستان فیل در تاریکی حضرت مولانا همه و همه را قبل از یاد گرفتن و خواندن شنیده‌ام و البته داستان‌های قرآن کریم را هم خوانده‌ام. داستان‌های پیامبران برای نوجوانان کتابی بود که در کودکی برای من پدرم هدیه داده بود. همین داستان سیندرلا را من در شش هفت سالگی با آواز و ترانه‌خوانی زنان شنیده‌ام. این داستان را داستان گاو زرد می‌گفتند به گمانم.

نخستین کتابی که خوانده‌ام دقیق یادم نیست. شاید اولین داستان  به شیوه مدرن «لباس جدید پادشاه»  اثر هانس کریستیان اندرسن بوده باشد. این داستان کوتاه مصور و کودکانه را در مجموعه‌یی از کتاب‌های این نویسنده برادرم نقیب آروین برایم از مشهد ایران آورده بود. خیلی دقیق یادم نیست که اولین کتاب کدام بود. یادم می‌آید یک کتابی از میان کاغذهای به گفته‌یی او سو انداختنی یافتم بنام «تیاتر در مکتب» اثر اسدالله حبیب بوده است به فکرم. خیلی خورد بودم که آن را هنگام بازی با کاغذها یافتم و خواندم با لحن کابلی داستان‌نویسی همان‌جا آشنا شدم. نحوه گویش کابلی‌ها در نوشتار بسیار زیبا‌تر می‌نمود.

بازهم می گویم خیلی دقیق یادم نیست، ولی یادم است آثار چارلز دیکنز مثل هاکلبر فین و داستان «دو شهر» را در حدود نه ده سالگی خوانده بودم.

آخرین کتاب صوتی که شنیده ام. کتاب جزء از کل بود اثر استیو تولتز یک نویسنده اهل استرالیا.

 

۱۰. تأثیر گذارترین کتاب‌هایی که خوانده اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگى و نويسندگی‌تان چه بوده است؟

تأثیر گذارترین کتاب فکر می‌کنم جنایت و مکافات است. تأثیرگذارترین نویسنده هم داستایفسکی است. آثار داستایفسکی را زیاد خوانده‌ام و هم چنین تقریباً همه آثار گارسیا مارکز را خوانده‌ام.

در کنار این ها آثار نویسندگان امریکایی را خیلی می‌پسندم. ناتور دشت اثر سلینجر. زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند اثر همینگوی. گهواره گربه اثر کورت و نه گات.

از آثار نوتر و امروزی‌تر، آثار نویسنده جاپانی هاروکی موراکامی را خیلی خوش دارم تقریباً اکثر آثارش را خوانده‌ام به نظر خیلی ناب، خاص، ساده و بسیط و در عین حال به یاد ماندنی اند. کافکا در کرانه، جنگل نروژی و داستان‌های کوتاه‌اش در مورد خواب و گم شدن بی‌نظیر اند. بهتر است بگویم این داستان‌ها را شنیده‌ام تا خواندن. بصورت صوتی داستان ها را می‌شنوم. با ابزارهای دیجیتالی این کار خیلی آسان‌تر است تا خواندن کتاب.

از نویسندگان داستان کوتاه بانوان، آثار نویسنده‌ی هندی آمریکایی جومپا لاهیری را زیاد خوانده ام. حتا داستان‌هایش را گاه به انگلیسی جستجو کرده و کوشش کردم بخوانم و مفهوم اصلی را بگیرم.

از نویسندگان ایرانی بعد از روشن‌فکرانی چون صادق هدایت فکر می‌کنم سمفونی مردگان عباس معروفی تأثیرگذار بود.

در کل به ترتیب ادبیات داستانی آمریکایی، روسی، ژاپنی و امریکای لاتین را خیلی می‌پسندم.

 

۱۱. از شما تا كنون دو مجموعه داستانى خواندنى نشر شده است. پس از آن آيا داستان‌ها و رمانى نوشته ايد كه تا حال نشر شده باشد؟ اكنون در حال نوشتن اثرى هستيد؟

بله از من دو مجموعه داستانی نشر شده است. یکی «کلمه را باد می برد»، دیگری «به وقت بخارا»

که اولی در سال ۱۳۸۷ در هرات تدوین ولی در کابل چاپ شده است. دومی در سال ۱۳۹۳ توسط انتشارات تاک در ایران چاپ شده است ‌و بیشتر در افغانستان نشر شده است.

البته من حدود شش هفت داستان کوتاه آماده و نشر نشده دارم. خیلی مترصد فرصتم که آن داستان‌ها را نیز چاپ کنم. بسیار  علاقه دارم این داستان‌ها را با مجموعه‌یی از داستان‌های نشر شده‌ام یکجا در یک کتاب نشر کنم که حدود کم و بیش سی داستان می‌شوند.

کتابش را آماده کرده‌ام خیلی وقت است، اما هنوز فکر نشر و این‌که در کجا منتشر کنم را نکرده‌ام.

 

داستان کوتاه «عشق به وقتِ بخارا»

نوشته‌ی وسیمه بادغیسی

 

من تهمینه هستم؛ عاشق خسرو و دختر عبدالعالم خان طلایی. در شهر هرات زندهگی میکنم و مالک همهی دارایی پدرم در شرق این شهر هستم. همهی کاروانسراها، دکانها، سراها و باغهای غربی شهر به برادراَندرم مستوفی رسیده است. میدانم که دارایی من درست نصف دارایی او است؛ یعنی درست یک برابر. اما همین نکته رشک برادرم را برانگیخته است. چون ارزش کاروانسرای شرقی چند برابر عین همین کاروانسرا در غرب شهر است و ارزش دکانهای شرقی بسیار بیشتر از دکانهای واقع در غرب. خلاصه چه سرتان را به درد بیاورم، پدرم مرا بیشتر از برادرانم دوست داشت. من بازماندهی جوانترین و زیباترین همسرش، یعنی تنها دختر ملکهی طلایی هستم. راستش این نام طلایی نشان از سیم و زَر بسیاری دارد که پدرم و پدرش و پدرِ پدرش داشتهاند و هنوز نیمی از آن، که در بازار امروز هرات گنجی محسوب میشود، موجود است. نیم دیگر هم که عیش و نوش و دود و دَم شد و رفت. من نمیخواهم طی این دادخواست همهی این کشمکشها را برای شما بازگو کنم. در واقع این موضوع محور دادخواست من نیست؛ بلکه پیشزمینهاش است. اگر تعریف از خود گفته نشود، محور این قصه خود من هستم. چون به گفتهی اهالی هرات، بیبی مادریام و زنی که مرا شیر داده است؛ من حتا بسیار زیباتر از مادرم هستم. چشمان من درشتتر و پرآبتر و پرمُژهتر؛ قدّم رساتر، کمرم باریکتر و موهایم سیاهتر است. گرچه زیبا بودن دختران در شهر هرات خیلی موضوع شگفتآوری نیست. ولی اینطور که آدمها با دیدن من آشفته میشوند و دست و پایشان را گم میکنند، نشان میدهد که چیزی حیرتآورتر و حتا جذابتر از دیگر دختران شهر در من وجود دارد که مربوط میشود به شخصیت چند بُعدی و پیچیدهیی که من دارم. مثلاً یک بُعدش این است که برخلاف بیشتر دختران شهر که بعد از صنف هشت یا نه، دیگر میشود در آشپزخانه پیدایشان کرد؛ من فارغ مکتب دخترانهی مهری هروی هستم. مینیژوب میپوشم و موتروان شخصی دارم. با مردان دوست هستم و حتا گاهی با آنها سیگار میکشم و به میهمانی میروم و بر اثر شهرت پدر و مادرم، به همهی میهمانیهای رسمی و غیر رسمی شهر دعوت میشوم؛ پدرم به دارایی و حسن نیت و خوشنامیاش در میان بازرگانان هرات و مادرم به دلیل زیبایی و علاقه و استعدادش در شعر و ادب شهره بودند.

من به مکتبهای دخترانه کمک مالی میکنم و آنقدر به قاضیها پول میدهم تا هر زنی که بخواهد از زیر ستم شوهر و پدر شوهر و برادر شوهر در بیاید بیسروصدا این کار صورت گیرد. برای همین خیلی از زنان درون خانواده حتا طرفدار و همدم و همراز من هستند و کمکم با هم یک گروه زیرزمینی از قدرت راه انداختهایم و دست به دست هم دادهایم تا هرچه بیشتر و بهتر بههم کمک کنیم. راستش علت آوازه و نفوذ من در این شهر هم همین زنانی هستند که هی مینشینند در جمعهای مردانه و زنانه و خانوادهگی وصف مرا میکنند و حتا گاهی با استعدادی که در مبالغه و توصیف و تشبیه دارند؛ مرا چون پریهای دریایی میتراشند و همچنان نام مرا به سخاوت و بلندطبعی به عرش میرسانند. مردانی هم که من میشناسمشان، بیش از حد دهنبین و دایم در جستوجوی شکار تازهاند، این گفتهها را آویزهی گوش میکنند و حتا پیش از اینکه مرا ببینند، شیفتهام میشوند و بعضیهایشان شروع میکنند به چاپلوسی و تملق و بعضیهایشان هم با مزاح و شوخی منظورشان را میرسانند و بعضیهایشان هم تا نگاهشان میکنم رنگ از رخسارشان میپرد و به کودکی میمانند که ریش و سبیل درآورده باشد. با این وصف نهتنها من، که بلکه مادرخوانده و بیبی و زنی که مرا شیر دادهاند و همهی زنان همبند و طرفدار من به این نتیجه میرسند که هیچ یک از خروسان این باغ لیاقت شأن و شوکت مرا ندارند و حتا توصیه میکنند که در هنگام دست دادن هم دستکشهایم را بیرون نیاورم. چون  بعضیهایشان حتا لیاقت دست دادن با من را هم ندارند. حالا شما فکر بکنید که در چنین وضعیتی من دستم را به سوی کسی که برای اولینبار دیدهام و چشمان سیاه درخشانی دارد، دراز میکنم. ولی او، هر دو دستش را در جیبهای پتلون برده و حضور مرا نادیده میگیرد، چه میشود؟ هیچ، جز آرزوی اینکه زمین دهن باز کند و مرا تمامتن ببلعد. چون دیگر تحمل قلبی که در سینه میلرزید و سینهبندی که هی تنگتر میشد و اعصابی که هی تحریک میشد، بر من آسان نبود. برادرم مستوقی که در آن میهمانی داشت اطلاعات اندکش را دربارهی تاریخ شعرا و اولیای شهر به رخ دیگران میکشید و به آدمهای دانا، متواضع ولی کمپولتر آن جمع فخر میفروخت، متوجه وضعیت غیر طبیعی من شد و به سویم آمد تا با کمک کردن در این شرایط حساس رابطهی نزدیکتری را با من آغاز کند و سر خرید و فروش و تبادلهی داراییهای شرقی و غربی از احساسات زنانهی من سوء استفاده کند و سرم را شیره بمالد که البته  در آن لحظه این موضوع ذرهیی برایم اهمیت نداشت و آنچه مهم بود، این بود که مرا به گوشهیی ببرد تا کسی دیگری پی به حالم نبرد. او دست لرزانم را گرفت و گفت که نفس عمیقی بکشم و این مسأله را نادیده بگیرم و بهش فکر نکنم. چون وقت دارم که در تاریکی شب؛ و وقتی که همه خواب هستند، از خشم و ناراحتی به خود بپیچم و حتا سر زیر لحاف برده و گریه کنم. من که دیگر نمیتوانستم حتا به سمتی نگاه کنم، که آن آدم ایستاده بود. از مستوفی پرسیدم که او چه میکند. یعنی پیش خود فکر کردم که شاید او نیز به خصوصیت شخیصتی من پی برده و از این حرکتش شرمنده باشد؛ اما مستوفی گفت که او دور یک میز نشسته و چای مینوشد و به حرف دیگری گوش میدهد. خُب مستوفی واقعاً به داد من رسید و دستی به شانهام کشید و مرا وارد جمع کرد و به پسر سفیر معرفی کرد که از قضا با شعر و ادب آشنا بود و به محض سلام و علیک مرا چون سرو و چون ماه هرات توصیف کرد و از شخصیت و جسارت من شنیدههایش را حکایت کرد و گفت. از سر تعارفهایش نگذشتم و با نشان دادن سپاسگزاری و تواضع خودم شروع کردم به تشویق او. طوریکه بحث به مقایسهی شرق و غرب کشید و او سیگاری روشن کرد و به من هم تعارف کرد و من هم که دل از دست داده بودم و حساس به حضور مردی بودم که دستم را در هوا معلق گذاشته بود، از سر مزاح و اعصابی که تحریک شده بود، گفتم همین سیگار را با هم استفاده میکنیم که باعث خنده و شگفتی و سرخوشی پسر سفیر شد. او که سر ذوق آمده بود، چنان نزدیک من ایستاد که هُرم نفسهایش آزارم داد و یک قدم به عقب گذاردم و متوجه نگاه دیگران شدم که باز برایم شرمساری به بار آورد. اینبار هم مستوفی که دو چشمی مرا میپایید، به سراغم  آمد و از بازویم گرفت و گفت حالا دیگر خواهرم را از شما قرض میگیرم و مرا نفهیده و ندانسته سر میزی نشاند که او نشسته بود. من که مورد محبت و تعظیم شهردار و رییس بانک قرار گرفتم، نفسی راست کردم و سرم را بالا گرفتم، در حالیکه او کُرتیاش را از روی دستهی صندلی برداشت تکاند و به تن کرد، کلیدی را از روی میز برداشت و از دو نفر دیگر و مستوفی که در کنارم ایستاده بود و دست بر شانهی من داشت، خداحافظی کرد و رفت. نگاهم بر جای خالیاش ثابت ماند؛ در حالیکه دویِ دیگر، شروع کردند به پرسش دربارهی ساخت مکتب بیبی سمنبوی و اینکه این یک نیاز است و حتا آنها حاضرند نهتنها دخترهایشان، بلکه دختران بذرگرهایشان را نیز در این مکتب شامل بسازند. من اما هوش از سرم رفته بود و تنها حرفهایشان را تأیید کردم و خود را در بحث دگرگونه یافتم.

همان شب طبق پیشبینی مستوفی ابتدا از خشم به خود پیچیدم و گریه کردم. بعد تا صبح زیر مهتابی نشستم و او را ایستاده و دست در جیب تصور کردم. صبح که با موهای آشفته و چشمانی بیخواب سر سفره نشسته بودم و چای سبز مینوشیدم. دایهام آمد و از رخسار تکیدهام پرسید و رفت تا دوایی جور کند. بعد از آن فخریه، دختر خالهام، رسید و خبر از بمبی داد که در شهر منفجر شده  بود و آن هم تعریف مو به موی اتفاقاتی بود که دیشب برای من افتاده بود و از چشم همسر حاکم هرات و دیگر زنان حاضر در مجلس پنهان نمانده که هیچ، بلکه بسیار هم تحریف شده بود. بعد فخریه رفت و با دیگر زنان همپیمان برگشت و دور سفره نشست، تا به من که آنهمه در شکست مردان به آنها کمک کرده بودم، کمک کنند. هر کدام از سر دلسوزی چارهیی میاندیشید تا از نشت بیاندازهی این خبر پیشگیری کند. حتا برخی او را جوانکی بیادب توصیف کردند که ارزش بحث ندارد؛ در حالیکه کنجکاو بودند که او کیست و چگونه است و چه قیافهیی دارد. من از توصیفش عاجز بودم و تا جایی که امکان داشت از پاسخ دادن طفره رفتم و در مقابل همهی نگاهها و پرسشها سکوت کردم و کناره گرفتم. مادر مستوفی و مادراَندر من و همسر بزرگ پدرم که از اقتدار کامل در شهر و این باغسرا چیزی کم ندارد، به این جمع علاوه شد و پیدا بود که از چنین اتفاقی بسیار خرسند است و حتا نمیتواند لبان پرخندهاش را پنهان کند. چیزی که باعث خشم زنان همپیمان شد و دیدم که چگونه با نشستن او سر این سفره پشت چشم نازک کردند و دست بر زلفانشان کشیدند. اما مادر مستوفی با اطلاعاتی که داشت مرا در جای خودم میخکوب کرد. بیشک او نیز با احساس و اندیشهی مستوفی در به دست آوردن قلب من، در این روزها، همراهی میکرد. او گفت که جوان دیشب غریبهیی آشنا است و حتا امروز چاشت میهمان خانهی ما است و چه بسا برای همیشه در این سرای باشد و بماند. چون او پسر کاکای ناتنی من و مستوفی است که پدرش سالها در روسیه و هند و ایران نمایندهی تجاری پدرکلان بوده است و در این سالها با مادرش که اهل سمرقند است، در بخارا زندهگی میکرده است و به این خاطر از روزی که به هرات آمده است، او را ندیدهایم و تحویل نگرفتهایم. چون او یک عریضهی بالابلند و با دلایل کافی تقدیم محکمه کرده است و خواستار تقسیم دوبارهی تمام دارایی فامیل طلاییها شده است که بیشک خود نیز یکی از آنها است. او همهی ما را بیشتر از خودمان میشناسد و مهمتر اینکه او به زودی به عنوان معاون حاکم هرات شروع به کار میکند و چه بسا که خواهر و مادرش نیز از راه برسند.

من قاشقی از شکر به چایم اضافه کردم و در حالیکه همهی زنان هنوز انگشت به دهان مانده بودند، به این قصه گوش سپردم و پرسیدم که مستوفی چی میگوید. مادرش گفت او هم در اندیشه است و اینطور اندکی یکدلی بین من و مادر مستوفی به میان آمد و همه با این بحث تازه و شوخی در مورد مادر سمرقندی پسرکاکایم چای صبح را به محیطی گرم تبدیل کردیم. من که اینبار به مادر مستوفی به دیدهی احترام نگاه میکردم و حتا از چاینک خود برای او چای ریختم، بیش از همه در مطبوع بودن این جمع کمک کردم و با ترک کردن جمع و ایستادن در جلوی آینه، برای اولینبار صورت زرد و نحیف و چشمان پُفکردهام را به تماشا ایستادم و تصمیم گرفتم که هرگز با این وضعیت در میهمانی چاشت حاضر نشوم و چشم به چشم کسی که به خاطر مال و ملک مرا شرمسار کرده است، نایستم؛ و راستش با تحقیر او در ذهنم به این دلیل که با قدرت و طلب ارث به فامیل حمله کرده بود؛ اندکی از اُبهتش در خود کاستم و لبخند زدم و در ذهن او را نادیده گرفتم. به بیبی و فخریه گفتم که حوصلهی هیچچیز و هیچکس را ندارم و به کنار حوض رفتم و زیر درخت انجیر پشت باغ نشستم. دمدَمای چاشت خبر رسید که میهمان با چند تن از رفقایش به میهمانخانه رسیده و از قضا آدمی گرم و مهربان بوده و دستان مادرکلان را سخت بوسیده و به همهی زنان احترام گذاشته و گفته که بیشتر از هر چیز برایش داشتن چنین خانوداهی بزرگی اهمیت دارد. مادرکلان که با دیدن او گریسته بوده همه را قسم داده و یادآوری کرده که اگر بین آنها اختلافی باشد، روح پدرکلان در گور خواهد لرزید. اضافه شد که پسری شوخطبع بوده و تمام مدت با تعریف خاطرات خانوادهگی از زبان پدرش همه را به خنده میانداخته و در دل همه برای خودش جای باز کرده و بعد از نان هم به همراه مادرکلان به حد سابقی که خانهی پدریاش بوده و نیاز به دستکشی و تعمیر دارد، رفته و به خواست همهی اهل خانه و بهویژه مادرکلان قرار است در آنجا اقامت گزیند و نه در خانهی دولتی. فخریه که او را جوانی فوقالعاده جذاب توصیف میکرد، گفت که وقتی مادرکلان علت غیبت مرا پرسیده، او با با زرنگی پاسخ داده که من ناخوش هستم؛ در حالیکه بیبی پیشتر گفته بوده که من مصروف امور افتتاح مکتب بیبی سمنبوی بادغیسی هستم. به اینترتیب آبرویی برای من پیش او که خوب گوش داده بوده و لبخند زده بوده، باقی نگذاشتهاند.

من که خشم فروخوردهی دیشب باز به شکم و گلویم چنگ انداخته بود، زیر درخت نشسته بودم. او را دیدم که در میان همهی بچهها و دخترهای خانه به پشت باغ آمد. ظاهراً پسرهای مستوفی او را دعوت به اسپسواری کرده بودند. و بدتر از همه مرا دید که آشفته زیر درخت نشسته بودم و از پیشانیام زهر میبارید. نگاه ازش برگرفتم و سر پایین انداختم؛ رفتاری که هرگز از خودم سراغ نداشتم. دختران هم که دور اصطبل جمع شده بودند تا اسپسواری را تماشا کنند، در گوش هم از او چیزی میگفتند و تعریفش را میکردند. هیچچیزی مرا در آن لحظه از جای نمیپراند، جز صدای شیههی اسپم. به میدان دویدم و اسپ یاغی را دیدم که شیهه میکشید و ظاهراً پشت او را به خاک مالیده بود. من اسپ را آرام کردم و گفتم: «هیچوقت سوار اسپ دیگران نشوید.»

اسپ را به زیر درخت انجیر بردم و نوازش کردمش. راستش هر دوی ما خشمگین و زخمی بودیم و نمیدانم به خاطر اسپ بود که باز گریه کردم یا به خاطر دل آزرده و تنهای خودم، در آن لحظه که  آنها  را دیدم که به سمت تور رفتند تا یک دست والیبال بازی کنند. من اینبار سوار اسپ شدم و نزدیک میدان رفتم و خوب به تماشایش ایستادم و چنان نگاهش کردم که با اشتباهات رفقایش که یک چشم به من و یک چشم به توپ داشتند، تیمشان هفت به سه در مقابل پسران مستوفی باخت. و باز مانند هر جمع دیگری تمام مردان به نزد من آمدند و از وضعیت اسپ پرسیدند و شروع کردند به شوخی کردن و صحبت کردن و اینکه چگونه اسپ با حضور من آرام شده و اینکه اگر آدم هم چنین صاحبی داشته باشد، رام میشود و چه رسد به اسپ. او اما یک قدم هم پیش نگذاشت و رفت در جای من، در زیر درخت انجیر و روبهروی حوض نشست.

شب شد و همهجا آرام. و چشم من، چون چشم مهتاب بیدار، که دختر کاکایم که از دوستان نزدیکم است، آمد و گفت که کمی پریشان است و در لابهلای حرفهایش از میهمانی چاشت و اینکه چقدر خوش گذشته، به خرسندی یاد کرد و خندید و گفت که خیلی خوشحال است و حالا احساس میکند که کسی دیگری را دوست دارد و در جای من خوابش برد.

هیچ حرفی برای مستوفی جز حرف مال و جا و بحث شرق و غرب شهر جذاب نیست. در واقع مستوفی با پیش کشیدن این بحث سر سفرهی چای صبح، مرا و او را و دیگر کاکاها را دعوت کرد که در میهمانخانه و پیش از چاشت جمع شویم و گپ بزنیم؛ قبل از اینکه همهی مردم در این مورد گپ بزنند، خود ما دربارهاش گپ بزنیم. قبل از اینکه کار را محکمه فیصله کند خود ما فیصله کنیم. ساعت ده و نیم شد و من تنها زن حاضر در مجلس، که سهمی کلان داشتم، حاضر شدم و او درست روبهروی من نشست و باز مستوفی از من شروع کرد و گفت که همهی ملکیتهای غرب در بازار امروز هرات پشیزی هم نمیارزد و گنج خانوادهگی ما در شرق نهفته است؛ وگرنه این ملکیتهای غرب فدای سر همهیتان. من میخواهم همهی شما را زیر سقف این خانه ببینم. دیگران هم باید همین فکر را داشته باشند. او گفت که حاجی بابا، یعنی پدرکلان ما که تحت تأثیر مریضی پسرش، یعنی پدر من، که بر اثر رفتن مادرم عاید حالش شده بوده، همهی ملکیتهای شرق شهر را به پدرم بخشیده که حالا آنها به تنها فرزندش، یعنی به من رسیده. در حالیکه اینهمه بخشش جواز ندارد و باید دوباره تقسیم شود. چون پدرکلان دیگر فرزندانش را نادیده گرفته و قند هندوانه را به پدر من بخشیده، در حالیکه مستوفی، کاکایی که در بخارا فوت کرده بود و سایر کاکاها که تعدادشان به انگشتان دو دست هم کفایت نمیکرد، سرشان بیکلاه مانده بود.

من که این موضوع را میدانستم، گفتم: «آنچه قابل تقسیم است، غرب شهر است. حتا من هم در تقسیم قسمت غربی شهر سهیم استم. چون تمام دارایی پدرم در قسمت غربی شهر یک بخشش است و نه ارثیه.»

از این حرف کفر مستوفی و کاکاهایم درآمد و شروع کردند به سر و صدا و حتا گفتند دختر همان مادر هستم و از این بهتر نمیشوم. یکی از کاکاهایم از سر چوکی فرود آمد و سر دو پا نشست و گفت: «تو همسن دختر من استی. او حتا خبر ندارد که میراثی دارد یا نه فکر میکند همهچیز به برادرانش میرسد. تو چرا اینهمه زیادهخواه استی. اینهمه مال را میخواهی به کجا ببری؛ خانهی شوهرت.»

کاکای دیگر به کمک آمد و این حمله را اینطور خنثا کرد که من مگر غیر از این خانه شوهر میگیرم. مشکلی ندارد اگر همهی دارایی طلاییها هم برسد به من. چون من بازهم دختر و عروس این خانه هستم. مستوفی گفت: «نه که این دختر به بچهی تو خوب میخورد. او گپ زدن را هم یاد ندارد. خواب دیدی خیر باشد!»

آن کاکا گفت: «پس نه به خُسربرهی تو خوب برابر میآید!»

من گفتم فخریه را میفرستم به دنبال مامایم تا بیاید و گپ بزند. مستوفی پایش را روی پای دیگرش غلتاند و گفت: «تو این کار را نمیکنی. نمیخواهم بیگانهها را داخل این بحث فامیلی کنی.»

گفتم: «بیگانه نیست، مامایم است.»

گفت: «برای ما بیگانه است.»

گفتم: «اگر بحث بیگانهگی باشد، شما چرا هر کسی را از راه نرسیده وارد این بحث فامیلی میکنید.»

کاکایی که سر دو پا نشسته بود، گفت: «مادرش شرم نداشت. او هم ندارد. او برادرزادهی ما است. اصلاً من خودم چند سال خانهی برادرم در سمرقند بودم. از این به بعد حق نداری به او چیزی بگویی. همانطور که تو حق داری او هم حق دارد، برابر و مساوی. اگر او با وقار است و تربیت دارد، تو سوءاستفاده نکن.»

مستوفی گفت: «همهی این گپها زیر سر شهردار است.»

کاکا گفت: «اصلاً تو به قدرت مامایت مینازی. همانکه با مادرت زیر دست و بال پدرم کلان شده؛ حالا شده آقا و سرور ما و میراث ما را او تعیین میکند.»

مستوفی گفت: «حیدر خان خودش جیرهخوار بیگانهها است. امروز و صبا است که سرش زیر آب شود.»

کاکا گفت: «به پهلوی خواهرش برود، بهتر است تا اینقدر برادرزادهی ما را بلای جان ما نکند.»

من که بغض گلویم را گرفته بود و باز چشمانم به اشک میگشت، بلند شدم و گفتم: «وکیل من مامایم است. من دیگر کسی را ندارم.»

مستوفی گفت: «کاکا جان! پس اینهمه کاکایی که از یعقوب تا یوسف اینجا نشستهاند، هیچکارهی تو استند. تو را من کلان کردم و به مکتب فرستادم. دختر جان! آنوقت این ماما جان تو کجا بود؟»

صدا آمد که: «الحق که به مادرش رفته. مادرش برادر ما را کشت، خودش هم ما را میکشد.»

فخریه را صدا کردم تا به دایه بگوید که برایم چای دم کند. سرم به شدت درد میکرد. چای دایه افاقه نکرد. رفتم پیش بیبی که در این نماز دیگر تنگ ته دالان نشسته بود و چلیم میکشید. پیشش که رفتم و سرم را روی دامنش گذاشتم، اندوه فراق مادرم به دلم چنگ انداخت. بیبی گفت: «این گپها همهاش از بغض است. مادرت زن خوبی بود. بخشش مال و جا به او ارتباطی نداشت. مادرت به مال ارزشی نمیداد. او فقط کتاب میخواند. این گپها را باور نکن. آنها آتش گرفتهاند. حق هم دارند به یکباره ضرب صفر شدهاند.»

روی زانوی بیبی مادریام که فقط به خاطر من در آن خانه مانده بود، به خواب رفتم. بیدار که شدم نیمهشب بود و سرم روی بالشی مخملی، مجمعهی غذای دست نزده هم بالای سرم بود. برخاستم و رفتم کنار حوض زیر درخت نشستم. آتش سیگارش در تاریکی شب سرخ میزد، ولی خودش حرکتی نداشت و سر جایش ایستاده بود. انگار در تاریکی محو شده بود و فقط سرخی سیگارش مانده بود. من نشستم و به او خیره شدم، چنانکه اذان صبح شد و تکچراغی روشن.

روز افتتاح مکتب بیبی سمنبوی بود. خودم این نام را انتخاب کرده بودم. او شاعری خوشقریحه، ولی بیسواد است و جالبتر اینکه هنوز زنده و سر حال است و میداند که من این مکتب را به خاطر نام و آوازهی او ساختهام. پسر مستوفی را فرستادم تا کارتها را از چاپخانه بیاورد و خودم هم روی برنده نشستم و با پسرها و دخترهای خانه شروع کردیم به فهرست کردن نامهای زنان و مردانی که باید به این افتتاحیه میآمدند. همه شوخی میکردند و نامی علاوه میکردند. بعضی پسرکاکاها برای دخترهای مکتبی که خوش میداشتند، کارتها را قایم میکردند و حتا پدر یک دختر را که رییس یک روزنامه است، سه نفر خبر کردند. او اما از این جمع کناره گرفت و رفت پیش اسپها. کارتی را که از چشم همه پنهان داشتم و خودم وظیفهی رساندنش را بر عهده گرفتم، بردم جلوی آینه و نامش را با پیشوند دولتی و پسوند طلایی نگاشتم. از کلکین نگاهش کردم؛ ایستاده بود و یال اسپم را نوازش میکرد.

رفتم و پشت سرش ایستادم. اسپ که با دیدن من حرکتی کرد، او هم رو گشتاند. پاکت را به سمتش دراز کردم. گفت: «شما آدمهای غریبه را هم دعوت میکنید.»

گفتم: «شما را به عنوان معاون حاکم دعوت کردهام.»

خیلی خشک گفت: «از هر دو سمت نمیآیم. به چه حقی زمین خانوادهگی را به نام خودتان تصرف میکنید.»

گفتم: «شما عرق پایتان خشک نشده به همهکس حمله میکنید.»

گفت: «شما هم خیال میکنید ملکهی این شهرید و سوءاستفاده میکنید.»

از خشم سراپا آتش گرفتم. آنجا را ترک کردم و به سرعت به سمت حوض رفتم. باز دستم را معلق گذاشته بود و کلی حرف بارم کرده بود. از کلکین مادر مستوفی را دیدم که نگاهم میکرد. خرد و خمیر شده بودم، ولی از پا ننشستم و رفتم. آماده شدم برای رفتن به شهرداری نزد مامایم. مامایم گفت که چه شده: «از ولایت امر رسیده که زمین میراثی است و ممنوعالفروش بوده و افتتاح منتفی است. من که نمیتوانم پیگیر شوم. خودت برو درستش کن.»

تا به ولایت رسیدم، ابلهی که گوشهای درازی داشت، مرا دم در اتاق نگه داشت. دوباره آتش گرفتم. اولینبار بود که کسی جلوی پای من سنگی به این بزرگی میانداخت.

بعد از پانزده دقیقه مرا به اتاق فراخواند. در لباسی سیاه و تهریشی که داشت، جذابیتش لحظهیی حالم را دگرگون و نفسم  را در سینه حبس کرد. ولی با صلابت گفتم: «چه کنم تا این مشکل حل شود؟»

گفت: «زمین را بخرید.»

گفتم: «ولی این زمین پدرم است.»

گفت: «میراث که هنوز درست تقسیم نشده.»

گفتم: «این را کی میگوید؟»

گفت: «این امر محکمه.»

و کاغذی را نشانم داد.

گفتم: «فقط به خاطر این روز میخرمش.»

گفت: «خیلی خوب است. کوشش کنید وجههیتان خراب نشود.»

سر افتتاح مستوفی اعلام کرد که معاون ولایت که کاکازادهی ما نیز هست این مکتب را که با زمین اهدایی خانوادهگی ساخته شده، افتتاح میکند. چارهیی نداشتم جز گوش دادن.

شب سر سفرهی نان یکی از کاکاها رو به من کرد و گفت: «باز شهردار حیدرخان تو را مجبور کرد زمین خودت را دوباره بخری.»

گفتم: «مامایم این پیشنهاد را نداد. برادرزادهی شما مجبورم کرد. پولش را مامایم داد.»

مستوفی گفت: «مامایت بلاست، بلا. تو را عروس خودش خواب میبیند.»

گفت: «من که راضی نیستم. اصلاً تا حساب مال و حال معلوم نشود، عروسی و دامادی ممنوع.»

مادرش گفت: «مگر خودمان کم پسر داریم که او را به سرای دیگر عروس کنیم!»

دیگر زنکاکاها هم سرتکان دادند و تأیید کردند. دخترها در گوش هم گپ زدند و خندیدند. مادرکلان گفت: «یا بسمالله! کی طلبکار است؟»

مستوفی گفت: «تا جاییکه من خبر دارم سه نفر از درون خانه و چند نفر بیاهمیت هم  از بیگانه.»

جمع را ترک کردم و رفتم زیر درخت انجیر نشستم. او هم آمد و روبهروی من ایستاد تا نگاهش روی لبان عنابی و موی دراز و چشم پُررازم افتاد، سیگار از دستش به زمین افتاد. خندیدم. او هم خندید. گفت: «چرا میخندی؟»

گفتم: «هیچ!» و در دل گفتم چال گونهات زیادی است. همان خندهات با آن یک ردیف دندانهای مرواریدگونه کافی است.

قدمی به جلو گذاشت و مویم را پس گوشم زد و من هرم نفسش را احساس کردم که به رویم خورد و به گیسویم و از لای موهایم رد شد و به طرف شاخهای درخت انجیر رسید.

تمام شب گاهی به من نگریست و گاهی به مهتاب. از نگاهش چشمم روشن میشد و خون به رگهایم میدوید. تا اذان صبح بلند شد و چشم از هم برداشتیم و با بیدار شدن اهالی بیشتر پیر خانه که به سمت وضو و مسجد و نماز میرفتند، پشت بههم کردیم و هر کدام به راهی رفتیم.

صبح سر بساط چای و شیر و قیماق و سرشیر سرخوش و خندان بودیم. ولی در خانه هیاهویی بود. مستوفی و بیبی وصلتها راه انداخته بودند و نقشههایی برای تقسیم دارایی کشیده بودند. شیرینی مرا به پسر کاکایم و شیرینی دختر کاکایم را به او میدادند. من اما زیر درخت انجیر بودم. منتظر او که با اسپ سفید به سمتم میآمد. رفتیم و رفتیم تا اینجا کنار برکهیی رسیدیم که نزدیک شهر بخارا است وکاروانی از اسپ و آدم با ساز و کرنا و زنان و دخترانی به زیور آراسته به سمت ما میآیند. من امشب عروس شاه بخارایم و بدون هیچ دارایی در شرق و غرب شهر هرات.

 

مقدمه و مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت شانزدهم: وسیمه بادغیسی چرا می‌نویسی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *