اسحاق شجاعی متولد ۱۳۴۰ در بلخاب ولایت سر پل است. آموزشهای ابتدایی را در زادگاهش خواند و با هجوم قشون سرخ به کشور به ایران مهاجرت کرد و در ایران تحصیلات دینی را انجام داد و در کنار آن در رشته قرآنی از دانشگاه جهانی مصطفی سند ماستری/ کارشناسی ارشد گرفت.
شجاعی از اواسط دهه شصت شروع به نوشتن داستان کرد که در دهه هفتاد مجموعه داستانهایش بهنام سالهای برزخ و باد منتشر شد. او در دهه هفتاد مجموعه داستانهای نویسندگان جوان و مهاجر در ایران را بهنام مهاجران فصل دلتنگی منتشر کرد. در کنار نوشتن، یکی از کارهای مهم او برای ادبیات داستانی کشور، گردآوری و معرفی نویسندگان کشور در کتاب حجیم و مهم میراث شهرزاد در افغانستان است. این کتاب در کنار معرفی نویسندگان، یک داستان کوتاه از آنان را در خود جا داده است. تا پیش از کار جدی و عرقریزان روح محمدحسین محمدی بهنام داستان کوتاه در افغانستان که در سال ۱۳۹۸ منتشر شد، از میان چندین مجموعه، میراث شهرزاد در افغانستان اثر یگانه بود.
در دوره جمهوریت چهارم، او بیشتر مصروف کارهای روزنامهنگارانه بود و مدیریت نشریه عصر نو را به عهده داشت، که نخست به صورت هفتهای و پس از چندی روزنامه شد. اما از او در این سالها هم آثار داستانی و پژوهش ادبی به چاپ رسیده است که نردبان آفتاب، بازنویسی قصههای مثنوی به نثر، یکی از آنها است.
در کنار کارهای داستانی و پژوهشهای داستانی، کتابها و آثاری از شجاعی در پاسداشت و کارنامه فرهنگی و سیاسی مبارز بنام کشور سید اسماعیل بلخی، از زندانیان و مبارزان دوره شاهی، نیز منتشر شده است، که میتوان ایشان را معرف کارهای سیاسی و فرهنگی اسماعیل بلخی در قالب کتابها، به جامعه سیاسی و فرهنگی حوزه زبان فارسی دانست.
اسحاق شجاعی پس از رفت و آمد به کشور و ایران در دو دهه گذشته، اکنون ساکن مشهد است.
آثار منتشر شده داستانی و پژوهشی:
- مهاجران فصلدلتنگی (مجموعه داستان، ۱۳۷۵)
- برف و نقشهای روی دیوار (گزیده داستانهای کوتاه نویسندگان کشور، ۱۳۷۶)
- سالهای برزخ و باد (مجموعه داستان نویسندگان مهاجر کشور در ایران، ۱۳۷۷)
- سفیر صبح (رمان، ۱۳۸۲)
- ستاره شب دیجور (یادمان علامه سیّد اسماعیل بلخی، 1383/ چاپ دوّم ۱۳۹۹)
- ستارة سوخته (مجموعه داستان، ۱۳۸۴)
- میراث شهرزاد در افغانستان (داستان و پژوهش، ۱۳۸۵)
- سپیدارهای گمشده (مجموعه داستان، ۱۳۸۶)
- نردبان آفتاب (بازنویسی داستانهای مثنوی معنوی، شش جلد، چاپ شده بین سالهای ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۵)
- سعادت گمشده؛ سیرة عملی پیامبر اکرم، (۱۳۸۹)
- تأثیرات قرآن بر محتوا و ساختار مثنوی معنوی، (۱۳۹۱)
- سلام اوّل (گزیدة سرمقالههای روزنامه عصرنو، ۱۳۹۵)
- کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه سیّد اسماعیل بلخی (۱۴۰۰)
- مِهرنامه، نامههای نویسندگان و فرهنگیان به سید اسحاق شجاعی، (۱۴۰۳)
- زیر باران آفتاب (سیره عملی پیامبر اسلام در قالب داستان، ۱۴۰۴)
۱. چرا مینویسید، هدف و دلیل نوشتن تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟
انگیزههای پیدا و پنهان بسیاری قلم را به دست نویسنده میدهد و میچرخاند؛ برخی از این انگیزهها از خودآگاه وجود انسان برمیخیزد و برخی از ناخودآگاه و بخش نامکشوف وجود او. ما تنها به بخش خودآگاه اشراف و آگاهی داریم و آن را بیان میکنیم.
در فلسفه، انسان موجود اجتماعی تعریف شده است؛ این موجود با خود، با همنوعان خود و با طبیعت تعامل، رفتوآمد و بده بستان دارد، میخواهد سری در میان سرها داشته باشد و دیگران او را ببینند، بشناسند، تعریف کنند و به او احترام بگذارند. پس باید کاری بکند که مورد توجّه دیگران قرار بگیرد و قابل تعریف و تمجید و دیدهشدن باشد. نوشتن و نویسنده شدن این خودخواهی انسان را برآورده میکند. بهویژه در جامعهای چون افغانستان که کمتر کسی تن به زحمت نویسندگی میدهد و نویسنده، موجودی ویژه، دیدنی و قابل ستایش است.
انسان به همان دلیلی که موجود اجتماعی است، میخواهد در جامعه مفید و مؤثر هم باشد، خاصیتی و تأثیری هم داشته باشد و نشانهای از خود برجای بگذارد، کاری بکند که خودش بدان دلخوش دارد که کاری کرده و موجود عاطل و باطل نبوده است و پس از مرگش، نام و یادش زنده بماند. این دیگر.
من معمولاً هرگاه از زندگی روزمره خسته و دلگیر میشوم، به یاد قلم و کاغذ و حالا لبتاپم میافتم و به نوشتن پناه میبرم. پس نوشتن میتواند گریزگاه هم باشد؛ گریز از روزمرگیها، گریز از تنگناهای زندگی و گریز از آنچه بر انسان تحمیل شده و نمیتواند خود را از او خلاص کند. برای یک مهاجر، گریز از رنجهایی آوارگی و بیوطنی و این همه نامردی و نامردمی که در وطن عزیزش در نیمقرن جریان دارد؛ نوشتن، این همه را برای مدّتی هم که شده پس میزند و پردۀ غفلت بر روی آنها میکشد.
وقتی نویسنده چیزی میآفریند، انگار قلهای را فتح کرده است و حالا در نهایت خرسندی و رضایت از نوک قله چشمانداز پایین را نگاه میکند و از اینکه به چنین بلندای رسیده لبخند رضایت بر لبانش مینشیند. این بهترین هدیهای است که خداوند با قلم به او داده و اینهم وجه دیگری از چرایی نوشتن است.
۲. کجا می نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ تایپ می کنید یا با قلم و کاغذ مینویسید؟
من سوژه را جستوجو میکنم و بعد سعی میکنم آن را در ذهنم پخته کنم. هروقت که احساس کردم سوژه در ذهنم به پختگی لازم رسیده و خودش میخواهد به دنیا بیاید، شروع میکنم به نوشتن و البتّه در خانه مینویسم که آرامش بیشتری دارم؛ شب و یا روز.
من نویسندۀ دهه هفتاد و هشتادم و آن زمان کامپیوتر و لپتاپ نبود. قلم و کاغذ بود و البتّه از دو دهه به اینطرف تایپ میکنم.
۳. مجموعه داستانی سالهای برزخ و باد را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟
من بیشتر داستانهایم را در شهر مشهد نوشته کردهام؛ غیر از تعدادی که در مزارشریفِ بلخ نوشتم. سالهای برزخ و باد رمان نیست که در زمانی آغاز کرده و در زمان مشخصی به پایان رسانده باشم. داستانهای کوتاه معمولاً هرکدام در زمانی نوشته میشوند.
من نخستین داستانم را در سال ۱۳۶۱ نوشته کردهام و از آنپس کموبیش قلم به دستم بوده است؛ امّا مجموعهداستان سالهای برزخ و باد، از سال ۱۳۶۶ به بعد نوشته شدهاند و آخرین داستان این مجموعه تاریخ سال ۱۳۷۵ را با خود دارد؛ یعنی در مدّت کمتر از ده سال و این کتاب در سال ۱۳۷۷ چاپ و منتشر شده است.
این کتاب نخستین مجموعه داستان کوتاه من است که تا حدّی در میان نویسندگان و فرهنگیان شناخته شد؛ در حالیکه من بعد از آن مجموعه داستانی «سپیدارهای گمشده» را نوشته و در سال ۱۳۸۶ منتشر کردم و بهترینهای کوتاه من در آن کتاب است. پس از آن مجموعه کوتاه «آخرین لغزش آدم» را در سال ۱۳۸۹ منتشر کردم.
۴. وقتی داستانهای مجموعه سالهای برزخ و باد را مینوشتید شخصیتهای اصلی داستانها و سیر داستانی از آغاز تا انجام در ذهنتان بود؟ یا در جریان نوشتن، شخصیتهای اصلی و دیگر شخصیتها شکل گرفتند و ادامه دادند؟
محمود دولتآبادی، نویسنده معروف ایرانی میگوید: من هر داستان را دستکم دوبار مینویسم؛ نخست در ذهنم و بعد روی کاغذ. رمان جای خالی سلوچ را چندبار کامل در ذهنم نوشتم و بعد به آسانی و در مدّت اندک روی کاغذ آوردم.
من نیز بیشتر داستانهایم را به همین شیوه نوشتهام. پس از یافتن سوژه، سعی کردهام عناصر اصلی داستان مانند آغاز و انجام، حوادث ریز و درشت، فراز و فرود، دیالوگها، شخصیتها، و… داستان را در ذهنم پخته کنم و بعد روی کاغذ بیاورم. البتّه در حال نوشتن، تغییرات و اصلاحات بسیاری پیش میآید و آنچه در نهایت بیرون داده میشود با آنچه در ذهن بوده تفاوتهایی زیادی دارد؛ امّا نوشتن و پخته کردن در ذهن، کار نوشتن را آسان میکند.
۵. در میان کارهای ادبی شما، کتاب میراث شهرزاد در افغانستان که در میانه دهه هشتاد قرن گذشته هجری خورشیدی منتشر شد، کار مهم و ویژهای است. چه شد که دنبال گردآوری داستانهای کوتاه کشور از آغاز داستاننویسی مدرن تا آن زمان، افتادید. در آن سالها این کتاب یگانه بود و برای نسل ما که دنبال دانستن روند داستاننویسی بودیم، کتابی بسیار ارزش مند بود و هنوز هم است. درباره تدوین و گردآوری این کتاب به نسل امروز علاقه مند ادبیات، تجربه گردآوری و نشر آن را در میان بگذارید.
نسل نخست داستاننویسان مهاجر افغانستانی در ایران، کسانی هستند که در خردی از افغانستان به ایران آمدند، درس خواندند و با ادبیات آشنا شدند. جوانان مهاجر در این فضا به ادبیات و نوشتن روی آوردند؛ با ادبیات ایران شروع کرده و رشد کرده بودند و امّا از ادبیات افغانستان چیزی نمیدانستند؛ نویسندگان کشور خود را نمیشناختند و چیزی از آنها نخوانده بودند. آشنایی با ادبیات افغانستان و نویسندگان و جریانهای آن ضرورتی جدّی بود و نمیشد آن را نادیده انگاشت.
من با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده هموطن در نخستین سالهای دهه هفتاد «دفتر هنر و ادبیات افغانستان» را در مشهد ایجاد کرده بودیم و کارمان تشویق، آموزش و برگزاری جلسات برای نسل خودمان و جوانترها بود.
از طرفی لازم میدیدیم که با ادبیات کشورمان آشنا شویم و نویسندگان و شاعران آن را بشناسیم. چون که ما ادامۀ آنان بودیم.
در دهه هفتاد و حاکمیت گروههای جهادی که جنگهای داخلی شعله میکشید و بعدتر حاکمیت گروه طالبان، نویسندگان و شاعران کشور مانند ما آواره شده در کشورهای مختلف دنیا پراکنده شده بودند.
هم این نیاز بود و هم این انگیزه که نویسندگان ما پیر شدند و آواره و پراکنده و آثار آنان باید برای نسلهای آینده بماند.
دست به کار شدم و با تلاش بسیار آدرس برخی از آنان را در کشورهای مختلف پیدا کردم و از آنان آثار و زندگینامه خواستم؛ استاد زریاب که در فرانسه بود و حسین فخری که در پاکستان بود مرا تشویق کردند. کسانی هم به کشور سفر میکردند و کتابهای داستانی را با خود میآوردند و من براساس طرحی که ریخته بودم، آنها را جمع میکردم. نویسندگان جوان مهاجر که آسانتر در دسترس بودند.
این کار بیشتر از یک دهه زمان برد و در نهایت کتاب در سال ۱۳۸۵ با همّت نشر عرفان در تهران منتشر شد.
۶. اگر از تمامی ادبیات داستانی افغانستان از آغاز تا کنون ۱۴۰۵، یک رمان و مجموعه داستان انتخاب کنید کدام است؟ دلیل انتخابتان را بنویسید.
ادبیات داستانی مدرن در افغانستان بیش از یک قرن عمر دارد و آثار بسیاری هم داستان کوتاه و هم رمان آفریده شده است. با این تاریخ طولانی و تنوع آثار و با اطلاع و اشراف اندکی که من از آنها دارم، نمیتوانم یک مجموعه و یک رمان را انتخاب کنم. رمانها و داستانهای کوتاه استاد زریاب، حسین فخری، اکرم عثمان و نویسندگان تازه به میدان آمده و مهاجر کارهای خوبی از سیامک هروی و جواد خاوری و… خواندهام.
۷. از نویسندگان کشور، کدامیک برایتان محبوبتر است و آثارش را دوستتر میدارید؟
استاد زریاب را زیاد دوست دارم و از نخستین سالهای دهه هفتاد که در فرانسه بود با او آشنا شدم و نامهنگاری داشتیم. ۱۸ عنوان نامههای استاد در کتاب «مهرنامه» چاپ شده است. چندبار هم در کابل، مزارشریف و ایران سعادت دیدارش را داشتم، بیشتر آثارش را خواندههام و در افغانستان همچنان بهترین و حرفهایترین و فنّیترین و انسانترین نویسنده است.
با استاد حسین فخری نیز از نخستین سالهای دهه هفتاد که در پاکستان مهاجر بود آشنا شدم و نامهنگاری داشتیم و ۲۸ عنوان نامه ایشان نیز در همان کتاب چاپ شده است. تاکنون دوست هستیم و بارها در افغانستان و ایران دیدار تازه کردهایم. استاد فخری قلم اصیل و شناسنامهدار دارد؛ چه در داستانهایش و چه در مقالات و سفرنامههایش. دوستش دارم و آثارش را میپسندم.
۸. نخستین کتابی که شما خواندید کدام بود؟ آخرین کتابی را که خواندید کدام است؟
در آغاز کار نوشتن، آثار محمود دولتآبادی را زیاد میخواندم و فکر میکنم «کلیدر» نخستین کتابی داستانی بود که خواندم و آخرین کتاب داستانی که خواندم «شوکران در ساتگین سرخ» از حسین فخری یا «وداع با اسلحه» از همینگوی بود.
۹. تأثیرگذارترین کتاب یا کتابهایی را که در زندگیتان خواندهاید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگی و نویسندگیتان چه بوده است؟
من رمانها و داستانهای کوتاه بسیار خواندهام که حالا از ذهنم پریدهاند؛ انگار که هیچ نخواندهام؛ امّا در آغاز نویسندگی یعنی در دهه شصت آثار دولتآبادی کلیدر و جای خالی سلوچ مرا شدیداً تحت تأثیر قرار داده بودند. بعدتر داستانهای کوتاه چخوف، داستانهای همینگوی با آن زبان فشرده و تصویریمانند پیرمرد و دریا، رمان مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی، رمانهای داستایوفسکی، داستانهای کوتاه مارکز و … جای خود دارند.
اگر بخواهم تنها یک نویسنده را انتخاب کنم و نام ببرم که بسیار خوشم آمده و آثارش را کامل خواندهام «نیکوس کازانتزاکیس» است؛ نویسنده قدرتمند یونانی با آثار فاخرش برای من بسیار تأثیرگذار بوده است؛ آخرین وسوسه مسیح، مسیح باز مصلوب، گزارش به خاک یونان، سرگشته راه حق، آزادی یا مرگ، زوربای یونانی، برادرکشی، و چندین رمان دیگر از بهترینهایی اوست که خواندهام. با اینکه دیگر وقت و حوصله نمانده؛ بازهم دلم میخواهد یکبار دیگر رمانهای فاخر او را بخوانم. اینکه چرا بهترینهاست، خود شرحی لازم دارد که در اینجا نمیگنجد.
۱۰. در دهه هفتاد که نسلی از مهاجران کشور در ایران شروع به نوشتن کردند، شما در اصلاح و نشر داستانهای آن نوجوانان و جوانان نقش داشتید، با نگاهی به داستان نویسان آن سالها و جوانانی که دهه هشتاد و نود که در کشور شروع به نوشتن کردند، اکنون با گذشت آن دههها، تفاوت عمده نویسندگی این دو نسل را در چه میبینید؟
هر نسلی نسبت به نسل قبل از خود قد بلندتری دارد و بیشتر دیده میشود؛ چون که روی شانۀ نسل قبلی خود ایستاده است. دهه شصت و دهه هفتادیها آغازگر بودند؛ دستکم در ایران و بدیهی است که آنها فضیلت آغازگری را دارند؛ آغازگران معمولاً به قله نمیرسند؛ اگر آنها آغاز نمیکردند، نسل کنونی یا آغازگر بودند و یا اصلاً نبودند.
نویسندگان امروزی فضیلت پختگی را دارند؛ چون تجربه نسلهای گذشته را در اختیار دارند؛ مثلاً ما کتابی چون «میراث شهزاد» در اختیار نداشتیم و نسلهای امروز دارند. ما دنبال یک داستان کوتاه استاد زریاب یک سال در ایران و افغانستان جستوجو میکردیم؛ در عینحال نسل اکنون، عشق و شور و هیجان ما را ندارند.
۱۱. شما با آن که در دو دهه گذشته آثار داستانی محض نوشته اید، اما بیش تر به پژوهش و کارهای تحقیقی ادبیات یپرداخته اید؛ که یکی از آن کارها کتاب حجیم شش مجلدی نردبان آفتاب، بازنویسی قصههای مثنوی معنوی حضرت مولانا به نثر است، چه شد که دنبال نوشتن ادبیات داستانی را رها کردید و اکنون به پژوهش ادبی میپردازید؟
زندگی آدمی به طور کلی به سه دوره تقسیم میشود؛ نخست دوره نوجوانی و جوانی که دوره جنبوجوش و خلاقیت و ذوق هنری و ادبی است. در این دوره گرایش به شعر و داستان زیاد است و زیباییپرستی و خلاقیت آدمی گل میکند و هرکسی ممکن است به ادبیات و هنر روی بیاورد؛ مانند عشقی که در جوانی میآید و میرود.
دوره دوم میانسالی است؛ ذوق ادبی و هنری فروکش میکند و ضعیف میشود و علاقه به پژوهشهای ادبی و فرهنگی جان میگیرد و شاید هم ضرورت زندگی باشد. از دوره پیری که بهتر است سخنی نگویم.
من دوره نخست را با ادبیات داستانی سپری کردم و از زمانی که به دوره میانسالی رسیدم، کارهای پژوهشی میکنم و البتّه کارهای پژوهشی من نیز رنگ ادبیات داستانی دارد مانند «نردبان آفتاب» و یا «زیر باران آفتاب» که در سال ۱۴۰۴ چاپ کردم. میبینید که آفتاب را زیاد دوست دارم.
بگذریم از اینکه ادبیات؛ شعر و داستان در کشور بلاخیز ما خواننده و علاقهمند ندارد و با کدام انگیزه میتوان داستان را ادامه داد؟
۱۲. دهه شصت و هفتاد، میان مهاجران کشور در ایران، شور و شوق نویسندگی و چاپ و نشر آثار داستانی شدید بود. میشود از یک نسل نویسنده، به نام نسل نویسندگان مهاجرت در ایران نام برد، اما پس از فاجعهای که در سال 1400 در کشور اتفاق افتاد، اکنون آن شور و شوق، در میان نسل دیگری که به ایران مهاجر شدند، دیده نمیشود؛ با آن که اکنون فضای چاپ و نشر بازتر است، ولی در این 5 سال نسلی که مثل دهه هفتاد در ایران سربرآوردند، دیده نمیشود و تک و توکی کارهای ادبی در تهران و مشهد و دیگر جاها دیده میشود، که باز هم، ریشه در همان اهل قلمی دارد که در دهه هفتاد فعالیت میکردند. این رکود و بی میلی از نظر شما ریشه در چه دارد؟
تفاوتها نه کم، که بسیار زیاد است؛ نسلهای دهه هفتاد و ما که دهه شصتی بودیم، درواقع دغدغۀ نان و آب در جان ما رخنه نکرده بود و در اندیشه فردا و فرداها نبودیم؛ به این معنا که از کشور خود امیدها داشتیم و میپنداشتیم که افغانستان چه و چنان میشود که نشد و آرزوها خاکستر شدند؛ امّا نسل امروز با چشم باز گام برمیدارد و به زندگی و فردای خود فکر میکند.
من در زمان جمهوریت ده سال در مزارشریف بودم و در خانه داستان و نهاد عصر نو و جاهای دیگر فعالیت فرهنگی و ادبی میکردم. جوانان را به آموزش داستان و جلسات شعر و داستان میخواندم، بیشتر آنها یک پاسخ میدادند: زندگی را چه کنیم؟ ادبیات کدام مشکل ما را حل میکند؟ با غم نان چگونه بسازیم؟ آینده چه میشود؟
نسل ما ملنگ بودند و به آینده و نان و… فکر نمیکردند، نسل کنونی هشیار است و میداند که خربزه آب است و باید به فکر نان بود.
مقدمه و مصاحبهکننده: منوچهر فرادیس
خواندن مصاحبههای بیشتر:
-
قسمت اول | تقی اخلاقی چرا مینویسد؟
-
قسمت دوم | خسرو مانی چرا مینویسد؟
-
قسمت سوم | عزیزالله نهفته چرا مینویسد؟
-
قسمت چهارم | بتول سیدحیدری چرا مینویسد؟
-
قسمت پنجم | جواد خاوری چرا مینویسد؟
-
قسمت ششم | کاوه جبران چرا مینویسد؟
-
قسمت هفتم | تقی واحدی چرا مینویسد؟
-
قسمت هشتم | منیژه باختری چرا مینویسد؟
-
قسمت نهم | حسین فخری چرا مینویسد؟
-
قسمت دهم | مریم محبوب چرا مینویسد؟
-
قسمت یازدهم | قادر مرادی چرا مینویسد؟
-
قسمت دوازدهم | محمدآصف سلطانزاده چرا مینویسد؟
-
قسمت سیزدهم | ضیا قاسمی چرا مینویسد؟
-
قسمت چهاردهم | عبدالواحد رفیعی چرا مینویسد؟
-
قسمت پانزدهم: سید اسحاق شجاعی چرا مینویسد؟