مصاحبه با عبدالواحد رفیعی، نویسنده‌ی افغانستانی

عبدالواحد رفیعی چرا می‌نویسد؟ | سلسله مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

«در کنار این‌ها، عمیق‌ترین دلیل نوشتن برای من، ایجاد همدلی و جلب هم‌دردی است. وقتی کسی در گوشه‌ای دیگر از جهان نوشته‌ای از من می‌خواند و نوعی همزادپنداری به او دست می‌دهد و احیاناً با خود زمزمه می‌کند: «من هم دقیقاً همین احساس را داشتم!»، معجزه‌ی نوشتن رخ داده است. در آن لحظه، آدم‌ها در کالبدهایی جدا و جغرافیایی متفاوت یکی می‌شوند و نوعی احساس همزیستی شکل می‌گیرد؛ آن‌گاه هیچ‌کدام‌مان دیگر تنها نیستیم.»

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

عبدالواحد رفیعی متولد ۱۳۵۱ هجری خورشیدی در ولایت غزنی است. دانش‌آموز صنف اول مکتب بود که مجاهدین به مکتب‌شان هجوم آوردند و معلمان را کشتند و مکتب را آتش زدند. پس از آن، از آموزش رسمی در کشورش بازماند. به صورت غیر رسمی آموزش دینی دید و سپس به ایران مهاجرت کرد. در ایران در کنار آموزش دینی رسمی، توانست تا صنف دوازده در رشته فیزیک و ریاضی نیز درس بخواند و فارغ شود.

 

دوباره برگشت به کشور و معلم شد. پس از سقوط طالبان، در سال ۱۳۸۱ به کارهای روزنامه‌نگاری در کابل پرداخت و مدیر مسئول نشریه وحدت ملی شد. پس از آن، در بخش‌های مختلف کمیسیون حقوق بشر کار کرد و سرانجام در بخش فرهنگی آن کمیسیون در ولایت هرات به کار ادامه داد. در آن سال‌ها پیش از آن، در کنار کار رسمی، مشغول نوشتن داستان نیز بود.

پس از فاجعه سال ۱۴۰۰ در کشور، او نیز مثل دیگر هموطنانش به اروپا مهاجر شد و چند سالی می‌شود که ساکن کشور آلمان است.

 

آثار منتشر شده:

  • بنای یاد بود دموکراسی، مجموعه داستان‌های طنز، کابل، ۱۳۸۶
  • آشار، مجموعه داستان، کابل، ۱۳۸۷
  • پیراهن سیاه با گل‌های سرخ، مجموعه داستان، کابل، ۱۳۹۱
  • تلک گرگ، مجموعه داستان، کابل، ۱۳۹۷
  • سگ‌های نامی قریه ما، مجموعه داستان، هرات، ۱۳۹۹
  • مجموعه داستان‌های کرونایی، منتشر ناشده.

 

۱: چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

این پرسش بی‌درنگ مرا یاد عنوان کتابی از گارسیا مارکز انداخت: «زنده‌ام که روایت کنم». چراییِ نوشتن ارتباطی مستقیم با زیستن دارد؛ به این مفهوم که اشتیاق انسان به زندگی و به‌ویژه آرزوی جاودانگی و میل به ماندگاری، دلیل اصلی نوشتن برای من است. چرا انسان‌ها عادت دارند روی دیوارها «یادگاری» بنویسند؟ این رفتارِ پر از اشتیاق که آدم‌ها نام‌شان را -احتمالاً همراه با مصرعی شعر یا نقشی از یک قلب تیرخورده -بر دیوارها و مکان‌های معروف حک می‌کنند، ناشی از همان میل به جاودانگی است؛ مصداق همان مصرع معروف که می‌گوید: «من نمانم خط بماند یادگار».

 

​جانِ کلام و لبِ‌لبابِ چراییِ نوشتن همین است: از آن‌جا که انسان از مرگِ خود آگاه است، می‌خواهد این واقعیتِ گریزناپذیر را به نحوی جبران کند یا دست‌کم از تلخی و درد آن بکاهد. این میل به ماندگاری، از یادگاری‌های روی دیوار شروع می‌شود تا رمان‌های چندجلدی، همگی ریشه در عطشِ زیستن و زنده ماندن دارند. به وسیله نوشتن، می‌خواهم شخصیت‌های داستان‌هایم پس از من زنده بمانند تا وقتی پنجاه یا صد سال بعد کسی داستان‌های مرا می‌خواند، از من و اوضاع زندگی انسان‌های امروز آگاه شود. بنابراین، نوشتن یک ضرورت زیستی است؛ راهی است برای زنده ماندن در جهانی که غالباً گیج‌کننده، بی‌رحم و در عین حال شگفت‌انگیز است.

​در کنار این‌ها، عمیق‌ترین دلیل نوشتن برای من، ایجاد همدلی و جلب هم‌دردی است. وقتی کسی در گوشه‌ای دیگر از جهان نوشته‌ای از من می‌خواند و نوعی همزادپنداری به او دست می‌دهد و احیاناً با خود زمزمه می‌کند: «من هم دقیقاً همین احساس را داشتم!»، معجزه‌ی نوشتن رخ داده است. در آن لحظه، آدم‌ها در کالبدهایی جدا و جغرافیایی متفاوت یکی می‌شوند و نوعی احساس همزیستی شکل می‌گیرد؛ آن‌گاه هیچ‌کدام‌مان دیگر تنها نیستیم.

 

۲: کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی نویسید؟ تایپ می‌کنید یا با قلم می‌نویسید؟

هرکجا پیش آید خوش آید و هرکجا حسش برسد می‌نویسم. نه مکان خاصی داشته‌ام و نه زمان معینی؛ هیچ آداب و ترتیبی در کار نبوده و هرکجا دلم خواسته، دست به قلم شده‌ام. از این لحاظ آدمی دم‌دمی‌مزاج و ابن‌الوقت هستم. گاهی پیش آمده که ساعت دوِ شب ناگهان ایده‌ای به سرم زده یا به قول شاعران، الهام شده است؛ از خواب خاسته‌ام و بخشی از آن را نوشته‌ام، دوباره خوابیده‌ام و نیم ساعت بعد که چیز دیگری در ذهنم چرخیده، بی‌درنگ بلند شده‌ام و یادداشت کرده‌ام.

 

​این مدل نوشتن، ریشه در ترس از فراموشی دارد؛ ترس از این‌که مبادا تا صبح آن ایده یا حتا همان یک جمله از سرم بپرد یا شکلش تغییر کند -موضوعی که به‌شدت باعث حسرت و آزارم می‌شود. من به نسبتِ شیوه زیست، شغل و نوع کارم، هیچ‌گاه جای ثابتی نداشته‌ام؛ حتا یک میز کار ساده هم برای نوشتن در اختیارم نبوده است. برای نمونه، همین حالا هم با گوشی موبایل می‌نویسم، در حالی که داخل قطار میان بی‌شمار آدم نشسته‌ام و به طرف آموزشگاه زبان می‌روم. از آن‌جا که همیشه و همه‌جا دسترسی به لپ‌تاپ و کامپیوتر ندارم، بیشتر داستان‌های معروفم را با قلم و کتابچه، به شیوه عصر بوق روی کاغذ نوشته‌ام.

 

۳: مجموعه داستانی آشار را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟ 

گارسیا مارکز جمله‌ای با این مضمون دارد: «زندگی آن چیزی نیست که انسان زیسته، بلکه همان چیزی است که در خاطره‌اش مانده و آن‌گونه است که به یادش می‌آورد تا روایتش کند.»

​انسان دقیقاً همین‌گونه است؛ لبریز از خاطره‌ها و اتفاقات ناگفته در سر. به‌ویژه هنگامی که در کسوت نویسندگی باشد، بیشتری اوقات با ایده‌های گوناگون و سوژه‌های سرگردان در ذهن، این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. این مسئله در مورد من -به‌خصوص درباره‌ی مجموعه داستان «آشار»- کاملاً صدق می‌کند. برای نمونه، روزی در زادگاهم قره‌باغ دور هم نشسته بودیم که این دیالوگ را میان فامیل شنیدم: «صغرا بازم آمد آرد قرض برد.» «حسابش را گرفتی چند کاسه شد؟»

​نطفه‌ی داستان «آشار» از همین دو جمله در من بسته شد و مانند جنینی مدتی در خاطرم زیست. داستان «نادرگاو» نیز به همین ترتیب زمان زیادی در ذهنم پرورش یافت؛ تا این‌که برای یک سال آواره‌ی ایران شدم و در آن‌جا به دلیل بیکاری، توفیقی اجباری دست داد تا در آن فرصت، مجموعه داستان «آشار» را بنویسم؛ روی کاغذ و با قلمِ خودکار.

 

​از این مجموعه، سه کتابچه‌ی دست‌نویس داشتم: یکی چرک‌نویس با پاراگراف‌های درهم‌برهم؛ دیگری نسخه‌ی بازنویسی‌شده و انسجام یافته اما ویرایش‌نشده؛ و سومی نسخه‌ی پایانی که نامش را گذاشته بودم: «تکمیل شد، خلاص!». اما سرنوشت این سه کتابچه برایم به یک حسرت بزرگ تبدیل شد. در مسیر بازگشت از ایران به افغانستان، مدتی را در مشهد و در دفتر موسسه‌ی «درّ دری» سپری کردم. در این فرصت، با استفاده از امکانات تایپ دفتر و همراهی استاد ابوطالب مظفری، داستان‌ها تایپ شدند. موقع مراجعت به افغانستان، از آن‌جا که طالبان حاکم شده بودند، برای آن‌که کتابچه‌ها به دست آن‌ها نیفتد، آن‌ها را نزد کسی در مشهد به امانت گذاشتم. چند سال بعد که سراغ‌شان را گرفتم، گفت در جریان اسباب‌کشی گم شده‌اند… و تا به امروز هم گم‌شده باقی ماندند.

 

۴: چگونه داستان می‌نویسید؟ آیا از قبل طرح و شخصیت‌ها و آغاز و میانه داستان در ذهن‌تان شکل می‌گیرید یا یک جرقه و یک جمله، باعث می‌شود به طرف نوشتن داستانی بروید؟

هیچ طرح و برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده‌ای در کار نیست؛ چرا که من داستان‌نویسی را به‌صورت خودجوش و آماتور آغاز کردم. در ابتدای راه نه تکنیک می‌دانستم و نه عناصر داستان را می‌شناختم، بلکه بیشتر به همان شیوه و لحن قصه‌گویی متمایل بودم که از پدر، مادر و اطرافیانم شنیده بودم. از این رو، طرح و پلاتِ منسجمی در کار نبود و هنوز هم نیست.

 

​داستان برای من با یک جرقه آغاز می‌شود؛ کلیت ماجرا در ذهنم شکل می‌گیرد، اما شخصیت‌ها در طولِ مسیرِ نوشتن جان می‌گیرند. به‌ویژه پایان‌بندی داستان‌ها را روند خودِ قصه تعیین می‌کند و شکل روایات را مشاهدات محیط پیرامونم می‌سازد. برای نمونه، در داستان «نادرگاو»، اصلاً قصد نداشتم شخصیت اصلی در پایان کشته شود، اما به‌ناگهان کشته شد و مدیریتش از دست من خارج شد! اتفاقات داستانی، گاه مانند حوادث طبیعی از اختیار نویسنده بیرون می‌روند و این خودِ شخصیت‌ها هستند که جریان را به جلو پیش می‌برند.

 

۵: به عنوان یک نویسنده، ادبیات داستانی در نظر و تجربه شما، دارای چه ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد، مثلاً نسبت به سینما و دیگر رشته‌ها؟

سوال شما خیلی جنبه تخصصی و اکادمیک داره و ایجاب می‌کند کسانی که در زمینه هنر تحصیلات اکادمیک دارند، جواب دهند. دیدگاه من صرفاً یک برداشت شخصی از زاویه دید یک مخاطب عام است، نه یک تحلیل تخصصی و اکادمیک. این نکته را به این دلیل یادآوری کردم تا بعداً مورد نقد تخصصی قرار نگیرم.

 

​ادبیات، زبان را در اختیار دارد، در عین‌حال، ساده و سهل الوصول است. از انعطاف‌پذیری شگفت‌انگیزی برخوردار است. تنها با یک قلم، کاغذ و البته به قول سهراب سپهری «خرده‌هوشی، سرِ سوزن ذوقی»، می‌توان با تکیه بر خیال و خلاقیت، جهانی نو ساخت و بی‌واسطه به جهان زیستی انسان متصل شد. این ابزار به ظاهر ساده، توانایی بی‌نظیری به ادبیات داستانی می‌دهد تا به عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین لایه‌های روانی، احساسات و تک‌گویی‌های درونی انسان نفوذ کند و «تجربه زیسته ذهنی» او را روایات نماید.

 

​در مقابل، هنرهای نمایشی مانند سینما غالباً متکی بر تصویر و نشان‌دادن رفتارهای بیرونی هستند و تولید آن‌ها نیازمند تجهیزات، هزینه‌ها و امکانات گسترده است. سینما و تئاتر، جهان را عمدتاً از زاویه بصری به نمایش می‌گذارند و در نهایت قدرتش، ابعادی محدود را پیش چشم می‌کشند؛ اما ادبیات داستانی می‌تواند تمام ابعاد وجودی انسان را تنها با قدرت واژه‌ها به مخاطب ارزانی دارد.

 

​به دلیل همین ظرفیت بالاست که تصاویر سینمایی در اکثر اوقات توان انتقال عمق حسی یک داستان را ندارند. از همین رو، سینمای اقتباسی هیچ‌گاه جایگزین رمان نمی‌شود؛ همان‌طور که گارسیا مارکز هرگز اجازه نداد از «صد سال تنهایی» اقتباس سینمایی ساخته شود. البته طرح این مقایسه هرگز به معنای انکار ظرفیت‌ها و ارزش‌های والای هنری سینما نیست.

 

۶: پس از فاجعه سال ۱۴۰۰ در کشور و مهاجرت‌تان، اما این‌بار جای ایران به اروپا، باز هم می‌نویسید یا نوشتن در شما متوقف شده است؟

اگر خوش‌بینانه جواب دهم، بله؛ خوش‌بختانه هنوز هم کم کم می‌نویسم. هرچند در گرداب مهاجرت، اولویت نخست، تمکین به پروسه‌ی «ادغام» و یادگیری زبان است، اما با این حال گاه‌گداری گریزی به خشکی می‌زنم و چیزهایی می‌نویسم. برخی در حد یادداشت‌های اولیه برای روز مبادا ذخیره شده‌اند و برخی دیگر به سرانجام رسیده و حتا به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شده‌اند.

​دلیل این اتفاق، نوعی توفیق اجباری در نخستین روزهای مهاجرت بود؛ آشنایی اتفاقی‌ام با «علی عبداللهی»، شاعر و مترجم ایرانی ساکن برلین، و متعاقب آن همکاری با یکی دو نویسنده‌ی آلمانی، زمینه‌ساز ارتباط من با یک نهاد ادبی در آلمان شد و انگیزه‌ی نوشتن را در من زنده نگه داشت. این نهاد برخی از داستان‌هایم را ترجمه و منتشر کرد؛ از آن جمله می‌توان به داستان‌های «قبرها»، «در جستجوی خانه» و «آشنایی از شهر دور» و همچنین چند داستان از کارهای قدیمی‌ترم مانند «کرایه ملا» اشاره کرد که تا کنون به آلمانی ترجمه و نشر یافته‌اند.

 

۷: اگر از تمامی ادبیات داستانی افغانستان از آغاز تاکنون (۱۴۰۵)، یک رمان و مجموعه داستان انتخاب کنید کدام است؟ دلیل انتخاب‌تان را بنویسید.

سخت ترین سوالی که پرسیدید. با شرمندگی باید اعتراف کنم از نویسندگان افغانستان زیاد چیزی نخوانده‌ام. البته امیدوارم این مسئله حمل بر بی‌اعتنایی نشود، چرا که علت اصلی آن عدم دسترسی بوده است.

​از میان داستان‌هایی که از نویسندگان افغانستان به یاد دارم و خوانده‌ام، می‌توانم به «تذکره» اثر سپوژمی زریاب، «مارهای زیر درختان سنجد» از استاد رهنورد زریاب و «از زیر بوته» از استاد اکرم عثمان اشاره کنم. در این میان، «انجیرهای سرخ مزار» از محمدحسین محمدی و به‌خصوص داستان «مردگان» از همین نویسنده، به باور من واقعاً شاهکار ادبیات داستانی امروز افغانستان هستند.

​همچنین در میان نویسندگان زن، داستان‌های منیژه باختری، بتول سیدحیدری و اخیراً فریده فریاد و فروزان امیری برایم بسیار دل‌نشین و لذت‌بخش بوده‌اند.

 

۸: از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌تر است و آثارش را دوست‌تر می‌دارید؟ 

سختیِ پاسخ به این پرسش در «سهل و ممتنع» بودن آن است و باز هم باید به همان دلیلِ پیشین برگردم؛ این‌که شوربختانه سعادت خواندن تمام آثار نویسندگان خوب کشورم را نداشته‌ام و شناخت جامع و دقیقی از کل ادبیات داستانی افغانستان ندارم. از این رو، ممکن است آثاری را نام ببرم که شایسته‌ترین گزینه‌ها نباشند و در مقابل، کارهای ارزش‌مندی را از قلم بیندازم. با این حساب، ترجیح می‌دهم از داوری قاطعانه صرف‌نظر کنم تا سخنی نادرست یا ناقص نگفته باشم.

 

​اگرچه با داستان‌های نویسندگان بزرگ کشور از دور آشنایی دارم، اما خود را در مقام قاضی یا منتقدی نمی‌بینم که سره را از ناسره تشخیص دهد. با این وجود، به عنوان یک مخاطب می‌توانم بگویم که آصف سلطان‌زاده و محمدحسین محمدی از نظر تکنیک و پرداخت داستانی آثار بسیار قوی ارائه داده‌اند، استاد رهنورد زریاب نثری بی‌مانند دارد، و داستان‌های بتول سیدحیدری و منیژه باختری نیز فوق‌العاده احساس‌برانگیز و روان هستند.

 

۹: نخستین کتابی که شما خواندید کدام بود؟ آخرین کتابی را که خواندید کدام است؟ 

مانند تمام کودکان، در کودکی علاقه‌ی شدیدی به شنیدن قصه و افسانه داشتم؛ از زبان پدر و مادر گرفته تا بزرگان فامیل و اهالی دهات. نخستین کتابی که پدرم برایم خواند، «چهل طوطی» بود و اولین کتابی که خودم به طور اتفاقی از میان کتاب‌های دورریخته‌شده پیدا کردم و خواندم، کتابی بود به نام «بی‌سرپرستان». اما اولین رمان جدی که خواندم و هنوز طعمش زیر دندانم مانده و صحنه‌هایش را با تمام وجود حس می‌کنم، «جای خالی سلوچ» اثر محمود دولت‌آبادی بود. با این حال، آنچه مرا به داستان کوتاه پیوند زد و به سوی نوشتن سوق داد، خواندن آثار آنتون چخوف بود.

در نهایت، آخرین کتاب‌هایی که خوانده‌ام، نمایشنامه‌ی «آنتیگونه» اثر سوفوکل و رمانی از شیوای شرق بوده است که همین چند شب پیش به پایان رساندم.

 

۱۰: تاثیرگذارترین کتاب یا کتاب‌هایی را که در زندگی‌تان خوانده‌اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگی‌ و نویسندگی‌تان چه بوده است.

صرف‌نظر از داستان‌های پاورقی در مجلات زرد، مطالعه‌ی جدی داستان را با آثار جلال آل‌احمد آغاز کردم. زمانی غرق در گلستان سعدی، حکایات هزار و یک‌شب و افسانه‌های پریان و دیوان بودم؛ اما با خواندن آثار آنتون چخوف بود که به معنای واقعی کلمه، پا به دنیای سحرآمیز داستان گذاشتم. بیشترین تأثیر را در عالم نویسندگی از چخوف گرفته‌ام؛ هرچند بعدتر با خواندن آثار گی دو موپاسان، سلینجر، داستایوفسکی، گارسیا مارکز، ساراماگو و دیگران، لایه‌های تازه‌ای از این دنیای توامان شگفت‌انگیز و تو‌در‌تو را کشف کردم.

در این میان، به‌ویژه شخصیت داستان «اندوه» چخوف -آن گاری‌چیِ تنها و لبریز از ناگفته‌ها- تا چه اندازه برایم آشناست!

 

۱۱: دهه هفتاد، میان مهاجران کشور در ایران، شور و شوق نویسندگی و چاپ و نشر آثار داستانی شدید بود. می‌شود از یک نسل نویسنده، به‌نام نسل نویسندگان مهاجرت در ایران نام برد، اما پس از فاجعه‌ای سال ۱۴۰۰ در کشور، اکنون آن شور و شوق، در میان نسل دیگری که به ایران و اروپا مهاجر شدند، دیده نمی‌شود؛ این رکود و بی‌میلی از نظر شما ریشه در چه دارد؟

بخشی از پاسخ به این پرسش بسیار تخصصی است و نیازمند پژوهش‌های دقیق جامعه‌شناختی و انسان‌شناختی است؛ این‌که چه عواملی موجب بی‌انگیزگی در تولید ادبی می‌شوند و چه مؤلفه‌هایی انسان را به خلق اثر ادبی ترغیب می‌کنند. ریشه‌یابی این مسائل پژوهشی عمیق می‌طلبد. اما اگر بخواهم بر اساس مشاهدات و تجربیات شخصی خودم پاسخ دهم، باید بگویم مشغله‌های انسانِ امروزِ افغانستان نسبت به نسل دهه شصت و هفتاد تغییر کرده و به تبع آن، اولویت‌ها نیز دگرگون شده‌اند.

​در دهه‌های شصت و هفتاد، رسانه‌ها تا این حد گسترده نبودند و تنها سرگرمیِ مردم -به‌ویژه نسل مهاجر در ایران که جریان «ادبیات مقاومت» به آن‌ها نسبت داده می‌شود- کتاب بود؛ هرچند خود من اعتقاد چندانی به برچسب‌ها و عناوین ایدئولوژیکی چون «ادبیات مقاومت» یا «ادبیات مهاجرت» ندارم. در آن سال‌ها، کتاب و مطالعه سبب می‌شد افراد با دنیای ادبیات و شعر و داستان روز جهان ارتباط برقرار کنند. در این میان، گروهی به خلق اثر ادبی تشویق می‌شدند و این گرایش، نوعی پویا‌یی و رقابت داغ را به‌ویژه میان جوانان مهاجر آن دوره به وجود آورده بود.

 

​امروزه اما کمتر کسی کتاب می‌خواند. زمانی که کتاب در زندگی نقشی نداشته باشد، جامعه تهی از دانش شده و به ابتذال کشیده می‌شود. مردم غرق در فضای مجازی، فیس‌بوک و تیک‌تاک شده‌اند. تحت تأثیر همین فضا، حتی بسیاری از همان افرادی که دست به تولید ادبی می‌زدند، سرخورده شده، از دنیای ادبیات فاصله گرفته و به سمت رسانه‌های زرد تغییر گرایش داده‌اند.

 

​از سوی دیگر، در دنیای بازخوردها، وقتی کسی کتاب نخواند، ادبیات پیامدی نخواهد داشت. این بی‌اعتنایی جمعی باعث می‌شود حتی آثار کسانی که می‌نویسند دیده نشود و کسی به کارشان ارج ننهد. گویی نوعی بی‌اعتنایی و بایکوت جمعی نسبت به هنر و ادبیات شکل گرفته است. برای نمونه، شما را با این همه فعالیت ادبی، یا رامین رازق‌پور را با آن داستان‌های خوب و نثر سحرآمیزش چه کسی می‌شناسد؟ اما دشنام‌گویان و هرزه‌گویان فضای تیک‌تاک و فیس‌بوک را تقریباً همه اهل فضای مجازی می‌شناسند! ادبیات و جریان فاخر هنری، بازی را به فرهنگ زرد باخته و میدان را به صفحات پربیننده و پرحاشیه‌ی شبکه‌های اجتماعی واگذار کرده است.

 

مقدمه و مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت چهاردهم: عبدالواحد رفیعی چرا می‌نویسد؟

 

داستات کوتاه آشار[1]

نوشته‌ی عبدالواحد رفیعی

چند لحظه به چاشت مانده بود و «خاله كته» تنها در برنته‏اى كه تنور تابستانه در آن واقع شده بود، كمى دورتر از تنور، در حالى‌كه خسته به نظر مى‏رسيد، روى سكّو نشسته بود. هوا گرم بود و عرق از سر و روى چاق و گوشتالوى زن قطره‏قطره به پايين مى‏لغزيد، وقتى روى لباسش مى‏چكيد از ديد محو مى‏شد. لاته مَرينه‏اش تا ميانه سرش پَس رفته بود و هرآن ممكن بود از پسِ گردنش لخشيده روى بازو بنشيند. گوشواره‏هاى گران­‌قيمت او پيدا بود و گردن‌بند غجيرى‏اش در گردن تنگى مى كرد. زن به نظر چند سال از چهل گذشته بود، مگر گانه‌های خيالى او خصوصاً قطارقطار انگشترهاى پيروزه و عقيقش و واسكت چرْمَه‏دوزى شده‏اش، نشان از دل‏زندگى او مى‌داد. در همان حال كه به ديوار تكيه داده بود يك انگشتش را تا بند دوّم در ميان موهايش فروكرده بود، گويى به دنبال چيزى در ميان موهاى دورنگش مى‏گشت. بوى لذيذ شوروا از تنور فضارا پُر كرده بود و «خاله كته» بى‏آن‌كه آن را حس كند با بى‏حوصلگى به نظر مى‏آمد انتظار چیزی را مى‏كشد. در اين گيرودار دَم و بوى؛ دخترك پيدا شد. دخترى باريك اندام و بلندقد، با صورتى استخوانى و رنگ پريده، گفتى تازه از زير خاك برآمده، چرك و ريم پاهايش تا كمى از ساق پا را سياه كرده بود و به گونه‏اى مشمئزكننده‌ای به چشم مى‏زد. چشم‏هايش در زير ابروان پررنگش، ته چاهی را به ياد مى‏آوردکه آخرین باقیمانده آبش درحال خشک شدن باشد. طورى وارد شد كه گفتى آخرين بقاياى توانش را در برنته خلاص مى‏كند. دختر بود، مگر به نظر مى‏آمد مادرِ چند اولاد بايد باشد. «خاله كته» كه او را ديد، با بى‏اعتنايى، در حالى كه انگشتش را از درون موهايش بيرون می‌آورد گفت:

«خوش آمدى صغرى جان.»

دخترك زُنگى زد و در گوشه ديگر سكّوى روبروى«خاله كته» نشست. «خاله كته» لاته‏اش را روی پيشانى كشيد و دو دستش را از دور زانوى يك پايش حلقه كرد و پاى ديگرش را از بلندى سكّو به پايين اِلا داد و با بى‏حوصلگى پرسيد:

«مادرت چُطورَه، ناجور بود خوب‌تر شده؟»

بدون آن‌كه معطل جواب دخترك بماند ادامه داد:

«صبکی دَ ديست خُوار ریزگکت يك کمی موملایی رَوان كَدوم، بچُّم خورد كه نخورد؟»

دخترك جواب داد:

«اَرِه خورد»

در همان حال آرام كاسه‏اى را از زير لاته‏اش بيرون آورد و پهلوى خود گذاشت. طورى گذاشت كه گفتى نمى‏خواهد صدايى از آن بلند شود. پرسيد:

«آشار والِه تان تَبال نَامَدَن؟»

«خاله‌كته» كه چشمش به كاسه افتاد، در دلش حدس زد كه دخترك براى چه كارى بايد آمده باشد، مگر چيزى به زبان نياورد. از جا بلند شد و در حالى كه به تنور نزديك مى‏شد جواب دخترك را نيز داد:

«نه جان، تا حآلى نَامَدن.»

بوى مطبوع شوروا فضاى دم‌كرده برنته را پركرده بود و دخترك دم‏به‏دم صدای قُلپ‏قُلپ گلويش را بلند بلند مى‏شنيد. پيش خودش فكر كرد سرى چاشته، چُطور دير كَدن؟ كه «خاله كته» او را از اين دغدغه رهايى داد:

«تا يك خرمورَ چَپَر نكده نخواد بیایند، بَلْكَم حالى خلاص شون ديگه… سايه کج شده» و با اشاره دست سایه دیوار را نشان داد که تازه به اندازه یک بند انگشت روبه شرق افتاده بود و نشان می‌داد که روز از نیمه گذشته است.

دخترك دوباره پرسيد : «چند نفرن، آشارواله؟»

«خاله‌كته» در حالى كه كاسه‏ها را از ميان يك‌ديگر برمى‏داشت و پيش روى خود قطار مى‏كرد، جواب داد:

«بچُّم بَچى؛ صبکی كه پدرت پس چارشاخا آمدْ می‌گُفت اَژدَه نفر رَ گوفته، مالوم نييَه چندنفرشان بیایه چندشان نیایه.»

دخترك باز قُلپ قُلپ گلويش بلند شد و او دنبال گپى در سرش مى‏گشت كه «خاله‌كته» به او كمك كرد و گفت:

«دَ اِى سالاى خراب شده آشار پيدا كَدن اَم يك قیامت شده.»

و با لحن شكوه‏آميز بدون آن‌كه دخترك را خطاب قرار دهد اضافه كرد:

«مردم ديگه شکمای‌شان آر گرفته از كار ننگ می‌کنَن.»

دخترك چنان به دقّت به دستان زن كه نان بين كاسه‏ها ريزه مى‏كرد، خيره شده بود كه گفتى با چشم‌هايش انگشتان خاله‌كته را مى‏بلعد. در همان حال بي‌هوشى و هوشیاری پرسيد:

«گوشت پخته كَدين؟»

«خاله‌كته» جواب داد:

«اَره جگرجان، امُو بز غاله لَنگَىْ را که دیده بودی؟»

سر تنور را برداشت و بوى مطبوع شوروا تندتر در هواى گرم دالان پخش شد. زن نصف بالاتنه چاقش را در تنور فرو كرد و با زحمت ديگ كلانى را از آن بيرون آورد و باز شروع كرد به شكايت و گلايه:

«سابق خوب بُودْ، ، او وقت شكر خير و بركت اَم بود. يك لشكر مُْزدورْ و نوکر دَ قلا راه می‌رفت.»

دخترك به سوى زن ماتش برده بود. مگر از گپاى او چيزى نمى‏فهميد. بدقّت تمام حركات زن را نگاه مى‏كرد و قُلپ‏قُلپ آب دهانش را قورت مى‏داد. بوى شوروا هوش از سر او برده بود. زن بدون توجه به دخترك ادامه داد:

«او وخت جُدا نشده بودیم! چار خرمن بود، دَ يك چشم بهم زدن خاکش می‌کردند، تراکتور و ماشین هم نبود، دَ گاو و خر. چارجفت گاو بود، قلبه بسته بود، خَير بركت بود، انبار گندم بود، آلى کو؟ هیچی نمانده… یوم البدتر… خدا از بدترش نجات بده.»

در همان حال «سر شوروا» را با قاشق و با دقّت خاص از ديك كلان مى‏گرفت و به ديگ ريزه‏تر مى‏انداخت. دخترك چنان به او خيره مانده بود كه اگر دنيا را سيل مى‏برد، او خبر هم نمى‏شد. «خاله‌كته» در برابر چشمان دخترك آخرين قاشق «سرشوروا» را گرفت، سرِ ديگ را بست و ادامه داد:

«همی سَخى‌سیاه، اسماييل لُوشتَى ، چَن‏چَن ديگه بُود، ما دَ شکمش کلان کدیم ، به شکمش بری ما کار می‌کدن، سال بهَ سال يك جورَه بوت، يك جورَ كالا مي‌دادیم، ديگه همو شکمش بود، اگه کدام وقت یک مریضی چیزی می‌شد، بازم خوب بود پيش ديست آجى می‌دویدن، يك گاو و گوسفن مى‏چيراندن. حآلى سَيل كو، بَری يك روزِ آشار، آدم دَرْ می‌مانه به کی بگه… بركت از آر چيز رفته.»

دخترك پيچى در بدن استخوانى‏اش داد و قُلّپى كرد و پرسيد:

«چند كاسه نان میشَن؟»

زن به كاسه‏ها كه پيش رويش قطار شده بود اشاره كرد:

«پنج كاسه چارْنفرى خواد شدن؛ بَازم خانه از همى پدرت آباد، بى‏چاره ديروز تمام روز پشتِ نفر گشته. بالِنده بُورو، قلاى كَتَّه بور و، راستى خواهر ريزه گکت خوب شد؟ آلى می‌چوشه؟ سینه را می‌گیره؟»

دخترك با دهان پُرآب جواب داد: «خوب تَرَ؛ چِقّهَ گوشت پخته كدين؟»

زن در حالى كه لخته لخته گوشت را از ديگ بيرون مى‏كشيد و بين تشت مِسى مى‏گذاشت تا سرد شود، جواب داد:

«اَمُو بز غاله رَ كُلِشه، ییله بییله بس كنه؛ گيله از مادرته بَچِم، يك قورت شير دَ سينه ندارَه، طفل بیچاره سولْچى كَدَه، كم‏بخت. كاشكى پدرت يك بز مُز شيری مى‏خريد.»

دخترك تا به ياد داشت پدرش را در همين خانه يا مزدور ديده بود يا دهقان. از ميان هشت دختر شير به شير پدرش، صغرا دوّمين آنان بود. خواهر بزرگ‌ترش را تازه شيرينى كرده بودند و او از آن به بعد زياد در خانه‏ها نمى‏رفت. و اكنون اين صغرى بود كه در خانه‏ها سر مى‏زد و گاه‏گاهى مثل امروز سر يك غذاى خوب برابر مى‏شد و اگر سُستك صلايى او را مى‏زدند، شكمى از غذا سير مى‏كرد. بوى شوروا در هوا پُر شده بود و صغرا در درونش پيچشى احساس می‌كرد.

پرسيد: «زرّين‏گل كجايه؟»

زن كه اكنون دست از كار كشيده بود و دو دستش را دور زانوانش حلقه كرده به ظرف‌ها نگاه مى‏كرد، با اين پرسش سوز دلش تازه شد و با قهر جواب داد:

«بلا ببره زرین گله؛ صبکی وقت تَبالى آردوى‏شان قدگل افروز رفتَن كاريز، خبر ندارم چه قبرخودَ مى‏کنن.»

دخترك اضافه كرد:

«كاشكى می‌بودند، کارشان داشتم.»

كمى سرخ شد و دوباره پرسيد:

«زود مِيَن؟»

زن با بى‏اعتنايى جواب داد:

«خبر ندارم بَچَى جان.»

دخترك در دلش گفت:

«خوبه تا آَمدَن ازونا بَاشم.»

زن و دخترك براى لحظه‏اى ساكت شدند. ديوارها به اندازه يك پاى رو به مشرق سايه انداخته بود كه غُرغُر تراكتور از پشت قلعه سكوت آزاردهنده بين زن و دخترك را شكست. زن با شنيدن صدا با خود زمزمه كرد: «غُرغُر تراکتور مَيَه، بچُّم كه از مايَه یا از ديگه كَسه؟»

قبل از آن‌كه دخترك چيزى براى اين سوال زن پيدا كند، پسركى دويده وارد برنته شد و نفس نفس‏زنان خبر داد: «آغایم گفت نان رَ تيار كنين، آشارواله ماتل نشون، پيشى ديگه خرمورم چَپَر میکُنَن.»

در همان حال صداى آمدن زرّين‏گل و گل افروز عروس «خاله‌کته» نيز به گوش رسيد. زن دست‌پاچه شد و بالاجبار از دخترك پرسيد:

«اَوْ دختر تو چه كار آمده بودى؟ بگو كه آلى ما ديستِم بند می‌شه، بَاز نمی‌شه.»

دخترك بعد از آن‌كه قُلپ گلويش را شنيد، زُنگ زُنگ كرد:

«مادرم گفت يك كاسه آرد بيدين، آرد از مو باز خلاص شده.»

«خاله‌كته» همان‏طور كه آب خوردن بين جك مى‏انداخت، ناله كرد: «خو جگر جان چِرا زودتر نگفتى، ما بلایخُورتو ، آلِى از يك طرف اونا آمدن، از يك طرف مه د از تو مَنَك سَنَك كَدَه بشينُم؟»

كمى مكث كرد و گفت: «بورو خودت از كندو بکش. بدو بلاى تو دَجانم.»

و تأكيد كرد: «سيل كو دریچه كندو را واز نمانی، آسودَه شَوى.»

دخترك شُل‏شُل شده از جا بلند شد و طرف دهليز به سوى كندو راه افتاد. كندويى چوبى و كلان كه دخترك بارها و بارها در برابر آن زانو زده بود. باز صداى «خاله‌كته» را از پشت سرش شنيد: «همرای اَِى كاسه كه بُوبَرِى، چند كاسه می‌شَه؟»

دخترك ايستاد و با شرمندگى جواب داد: «بَچُّم خالى‌جان، مادرم ايساب شه دارَه.»

«خاله‌كته» دوباره گفت: «خوب ياديم نييَه، يازده يا دوازده كاسه میشَن. ايساب‏شه بيگيرين، آسودَه شَوى.»

دخترك درحالی که كاسه پر از آرد را روی دستش گذاشته بود و دستش را تا برابر بازو بالا نگه داشته بود، از دهليز آمد بيرون كه در همان‌حال «آشارْواله» از در قلعه يكك دوكك وارد مى‏شدند. صغرى در ميان آنان پدرش را ديد كه سر و رويش را گرد كاه پوشانده بود و وارد مهمان‏خانه حاجى كلبى شد. همان‌طور مى‏رفت كه باز صداى «خاله‌كته» را شنيد:

«او صغرى جان!»

صغری چابك ايستاد و حتّا چند قدم برگشت به طرف صدا رفت كه «خاله‌كته» ادامه داد: «بَلاى تو به جانم؛ پيشین اَمُو دوخُوار ريزه‏‌گک خو رَوان كو، كاسه پيله زیاده همرای ما بشویهَ، آى ما صدقه…»

صغرى قلّپى آب دهانش را قورت داد و بى‏توجّه به بقيّه گپاى «خاله‌كته» لخشيده لخشيده به طرف خانه‏اش رفت، در حالى‌كه بوى شوروا تمام آسمان را پر كرده بود.

پایان

 

پی‌نوشت: [1] اَشار (حشر): كار گروهى است كه تعدادی از اهالی کاری ده روزه را در يك روز تمام می‌كنند و در عوض يك وعده غذا بالای صاحب کار می‌خورند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *