عباس عظیمی چرا می‌نویسد؟ | سلسله مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

«فکر می‌کنم مهمترین ظرفیت ادبیات داستانی این است که می‌توانیم درون روان دیگری را ببینیم؛

جایی است که می‌شود احساساتی را که آدم‌ها معمولاً و در زندگی عادی بروز نمی‌دهند ببینیم؛ مثلا شرم، ترس، تنهایی و… چیزهایی که معمولاً پنهانش می‌کنیم، احساساتی که وقتی در دیگری باز می‌شناسیم باعث می‌شود احساس تنها نبودن کنیم. در کل ادبیات داستانی برای من راهی برای ارتباط برقرار کردن و شناختن خود و دیگری است.»

-پاره‌یی‌ از متن همین مصاحبه

 

عباس عظیمی از پدر و مادر اهل افغانستان، متولد ۱۳۷۵ در اراک ایران است. آموزش ابتدایی را در ایران دیده است. آن‌طور که خودش می‌گوید تحصیلات اکادمیک ندارد و خودآموخته است و شغلش خیاطی. ولی داستان‌هایش را که می‌خوانیم اگر سال تولدش را ندانیم و آن‌چه خود از آموزشش می‌گوید، با نویسنده‌ای طرف هستیم که خیلی هم اکادمیک است. نویسنده‌ای کارکشته و مسلط به نوشتن در داستان‌هایش ظاهر شده است. از او تا کنون هفت داستان کوتاه به‌نام‌های ترس خوردن، زکریا، عطا این‌جا بود، من ماهی‌ها را نگاه می‌کنم، خانه، گاهی به قبرها هم نگاه کن و ایوبِ رفیق منتشر شده است. این هفت داستان در مجموعه‌ای به‌نام گاهی به قبرها هم نگاه کن از سوی نشر چشمه در سال ۱۴۰۳ در تهران منتشر شده است که در همان سال به چاپ دوم رسیده است.

این مجموعه در سال ۱۴۰۴ برنده جایزه ادبی جلال آل‌احمد به عنوان مجموعه برگزیده در بخش داستان کوتاه در ایران شد. داستان‌هایش به صورت تکی نیز برنده جایزه‌های دیگری در ایران شده است؛ مانند جایزه ادبی پرانتز، جایزه ادبی جمال‌زاده و ارغوان را از آن خود کرده است.

او در این هفت داستان، به آوارگی و غربت و جنگ و زندگی مردمان کشورش، افغانستان، در ایران پرداخته است. داستان‌های خواندنی و به یادماندنی. با قلم و نثر روان و گیرا. عظیمی که اکنون (۱۴۰۵) ۳۰ سال دارد بدون اما و اگر از نویسندگان خوب مهاجرت حساب می‌شود. با نشر همین هفت داستان کوتاه نشان داده که نویسنده‌ای است که از او آثار خواندنی دیگری خواهیم خواند. به‌عنوان یک نویسنده حضور او را در خوان ادبیات فارسی خجسته باد می‌گویم و امیددارم که باز هم از قلم او گواه داستان‌های خواندنی دیگر باشیم.

 

اثر منتشر شده:

  • گاهی به قبرها هم نگاه کن، نشر چشمه، ۱۴۰۲، تهران

 

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

چرا می‌نویسم؟ جواب دادن به این سؤال یک مقدار برایم سخت است و شبیه این است که کسی از من بپرسد چرا زنده‌ای؟

نوشتن دلایل زیادی دارد اما اولین و مهم‌ترین دلیلش این است که من شیفته قصه و داستان هستم.

هدفم از نوشتن چه است؟ هدفم از نوشتن خود نوشتن است!

نوشتن یعنی چه؟

این‌که نوشتن را بخواهم معنا کنم باز هم سوال سختی است اما یک جواب کوتاهش فکر می‌کنم این باشد که نوشتن یعنی کشف کردن خودت.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی نویسید؟ با قلم یا تایپ می‌کنید؟

من شب‌ها و در خانه می‌نویسم. وقتی سر کار هستم یادداشت‌برداری می‌کنم اما نوشتن فقط شب‌ها و پشت میز کارم. برنامه‌ام این‌طوری است که صبح‌ها معمولاً ساعت پنج سر کار می‌روم، ظهر که برمی‌گردم، ورزش می‌کنم، بعد می‌خوابم و شب بیدار می‌شوم. قهوه می‌خورم، سیگار/ سگرت می‌کشم، موسیقی گوش می‌دهم و ساعت یازده شب دیگر پشت میزم هستم و تقریباً تا ساعت پنج صبح کار می‌کنم.

فقط هم تایپ می‌کنم. نوشتن با خودکار و روی کاغذ، چون هر صحنه‌ای را که می‌نویسم، بارها بازنویسی می‌کنم برایم تقریباً غیرممکن است.

 

۳. مجموعه داستانى گاهی به قبرها هم نگاه کن را کجا و کى و درچه مدتى‌ نوشتيد؟

این مجموعه داستان را از فروردین ۱۴۰۰ تا خرداد ۱۴۰۱ نوشتم.

بیشترش را در خانه نوشتم و کمی را هم سرکار.

 

۴. با آن‌که تا حال یک کتاب منتشر کرده‌اید، اما همین یک کتاب نشان‌دهنده این است که نثر و پرداخت داستان‌ها و فضاسازی و مکان آن، با نویسنده‌ای روبرو هستیم که انگار سال‌ها می‌شود نوشته است و صاحب ده‌ها داستان باشد. به این نثر و تسلط به روایت فضای داستانی چگونه رسیدید؟

تشکر منوچهر جان.

فکر می‌کنم با خواندن و نوشتن مداوم.

فکر نمی‌کنم راه دیگری وجود داشته باشد!

 

۵. به عنوان يك نويسنده، ادبيات داستانى در نظر و تجربه شما، داراى چه ظرفيت‌ها و محدودیت‌هایی براى تفسير و تصوير كردن اين جهان دارد؟

فکر می‌کنم مهمترین ظرفیت ادبیات داستانی این است که می‌توانیم درون روان دیگری را ببینیم؛

جایی است که می‌شود احساساتی را که آدم‌ها معمولاً و در زندگی عادی بروز نمی‌دهند ببینیم؛ مثلا شرم، ترس، تنهایی و… چیزهایی که معمولاً پنهانش می‌کنیم، احساساتی که وقتی در دیگری باز می‌شناسیم باعث می‌شود احساس تنها نبودن کنیم. در کل ادبیات داستانی برای من راهی برای ارتباط برقرار کردن و شناختن خود و دیگری است.

 

۶. با نخستین کتاب‌تان توانستید برنده جایزه‌های متعددی شوید، برنده شدن و جایزه‌ گرفتن چه حس و حالی به شما داده است؟ نگاه‌تان به جایزه‌های ادبی که تا کنون گرفته‌اید چگونه است؟

بردن جایزه برای کتابی که نوشته‌ای فکر می‌کنم جزو بهترین اتفاق‌هایی است که می‌تواند برای هر نویسنده‌ای بیفتد. برای من هم خیلی خوب بوده و کلی انگیزه و حس و حال خوب داده. سوای این‌ها، این‌که جهان شخصی‌ام دیده و خوانده و درک شده برایم خیلی مهم و دلگرم‌کننده است.

 

۷. اگر از تمامى ادبيات داستانى افغانستان از آغاز تا كنون (۱۴۰۵)، يك رمان و مجموعه داستان انتخاب كنيد كدام است؟ دليل انتخاب‌تان را بنويسيد.

من مسلماً کار همه نویسنده‌های افغانستان را نخوانده‌ام که بخواهم از میان همه کارها انتخاب کنم و از میان آن‌هایی که خوانده‌ام رمانی که انتخاب می‌کنم قطعاً یکی از کارهای عتیق رحیمی است. انتخاب از میان کارهای عتیق برایم سخت است چون هر کدام را به نوعی دوست دارم، برای همین سنگ صبور را به عنوان یک نقطه عطف در آثارش انتخاب می‌کنم.

اولین دلیل و مهم‌ترینش قصه‌گو بودن عتیق است.

عتیق در داستان‌هایش از جنگ و مرگ و مردسالاری و خیلی چیزهای تلخ دیگر قصه می‌کند اما آن‌طور نیست که آدم خودش را وسط ذکر مصیبت پیدا کند. قصه همیشه حضور دارد، روایت گیرا است و کشش و میل به ادامه دادن تا انتها وجود دارد.

دلیل دیگرش زبانش است که در خاکستر و خاک بسیار درخشان است. این کتاب را مثال می‌زنم چون باقی کارهایش را به ترجمه خوانده‌ام.

دلیل دیگرش نگاه جدی و عمیقش به تاریخ و اسطوره‌هاست. و دلیل خیلی مهمش برای من حضور زن‌ها در داستان‌هایش است. شخصیت‌های زن عتیق جزو زنده‌ترین و انسانی‌ترین شخصیت‌های زن ادبیات افغانستان (تا جایی که من خوانده‌ام) هستند.

بعضی از نویسنده‌های افغانستان گاهی زیادی جهان‌شان زمخت و مردانه و جنگ‌زده است.

البته من ارزش‌گذاری نمی‌کنم و این نتیجه منطقی تجربه زیسته نویسنده و جامعه و تاریخ افغانستان است. ادبیات هیچ کشوری از تاریخ و جامعه‌اش سوا نیست و فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که نوشتن آن را به خوبی آشکار می‌کند محدودیت‌هایی است که از اجدادمان به ارث برده‌ایم.

مجموعه داستان اما دو تا انتخاب می‌کنم چون هر دو را به یک اندازه دوست داشتم.

انجیرهای سرخ مزار محمدحسین محمدی و در گریز گم می‌شویم آصف سلطان‌زاده.

دلیلش هم این است که هر کدام جهان‌های خاص خودشان را دارند، قصه‌گو و خلاقانه هستند و زبان خوب و پاکیزه‌ای دارند.

 

۸. از نويسندگان كشور، كدام يك برای‌تان محبوب‌تر است و آثارش را دوست‌تر مى‌داريد؟

عتیق رحیمی

 

۹. نخستين كتابى كه خواندید کدام بود؟ و آخرين كتابى را كه خوانديد كدام است؟

اگر بخواهم اولینِ اولین را بگویم اگر اشتباه نکنم قصه‌های صبحی باشد از فضل‌الله مهتدی صبحی که وقتی بچه بود می‌خواندمش.

آخرین کتابی هم که خواندم مردی رفته‌ی خواب ژرژ پرک است که خیلی هم دوستش داشتم و یکی از بهترین کارهایی بود که این اواخر خواندم.

 

۱۰. تأثیر گذارترین کتاب‌هایی را که خوانده اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگى و نويسندگی‌تان چه بوده است؟

تأثیری که مطالعه روی زندگی آدم می‌گذارد خیلی خودآگاه نیست.

چندتایی را اگر بخواهم نام ببرم بی‌شک یکی‌اش مادام بواری گوستاو فلوبر است، داستایفسکی را مدام در حال بازخوانی‌اش هستم و سالی دو یا سه تا از کارهایش را حتماً بازخوانی می‌کنم.

کتاب بالینی‌ام سال‌هاست که کتاب ایوب است با ترجمه درخشان قاسم هاشمی‌نژاد.

اما یکی از نویسندگانی این اواخر بارها به آن برگشته و بازخوانی‌اش کرده‌ام فلانری اوکانر است.

چندتایی از داستان‌هایش از جمله بهترین داستان‌هایی هستند که خوانده‌ام اما سوای این شخصیت و زیست خود اوکانر برایم خیلی جذاب است و یک نمونه عالی از دوام آوردن با مدد ادبیات و خلق کردن است. من خیلی موافق این نیستم که کار مؤلف بر اساس زندگی واقعی خودش ارزیابی شود اما اوکانر نویسنده‌ای است که به‌ نظرم اگر کمی از زندگی شخصی‌اش بدانیم به خوانش و درک بهتر داستان‌هایش کمک می‌کند.

اوکانر در یکی از جستارهایش در مورد نوشتن می‌گوید: «همیشه از کسانی که تلویحاً می‌گویند داستان‌نویسی راهی برای گریز از واقعیت است، کلافه می‌شوم. داستان‌نویسی شیرجه رفتن در واقعیت است.»

فکر می‌کنم همین بهترین توصیف از جهان داستانی اوکانر است. اوکانر در واقعیتِ جهانی که در آن می‌زیست شیرجه زده بود!

اوکانر جنوبی بود و اکثر داستان‌هایش هم به نوعی درباره جنوب آمریکا، فرهنگ، تاریخ و گذشته‌اش است و یک جور عصیان است در برابر ارواح اجدادش. ایتن هاوک با اقتباس از زندگی و داستان‌های اوکانر فیلم wildcat را ساخته است.

البته فیلم بیوگرافی به شکل مرسومش نیست و بیشتر نوعی روایت شخصی ایتن هاوک است از زندگی و داستان‌های اوکانر.

روایت فیلم از سال ۱۹۵۰ در نیویورک آغاز می‌شود؛ جایی که اوکانر برای انتشار رمانش با ناشر به مشکل برمی‌خورد، از رابطه عاطفی‌اش سرخورده می‌شود، بیماری‌اش عود می‌کند، و در نهایت به خانه برمی‌گردد، کنار مادرش که رابطه‌ی پیچیده‌ای با او دارد. البته فیلم فکت تاریخی قابل استنادی ندارد اما حقیقتِ تنهایی و بیماری اوکانر در آن حضور دارد. من هم قصد ندارم پلات فیلم را تعریف کنم، ارجاعم به فیلم بیشتر به خاطر پایان‌بندی درخشانش است.

در انتهای فیلم، اوکانر میز تحریرش را که در ابتدا کنار پنجره است کشان‌کشان به انتهای اتاقش می‌برد، رو به دیوار قرار می‌دهد، پشت می‌کند به پنجره و شروع می‌کند به نوشتن. و بعد، اوکانر را می‌بینیم که بال در می‌آورد و تبدیل به طاووس می‌شود. پرنده‌ای که عاشقش بود.

اوکانر باقی عمرش را در همان اتاق نوشت و در نهایت بیماری‌ای که بیشتر عمر همراهش بود باعث مرگش شد. اما پیش از مرگ، اوکانر در همان اتاق بسیاری از بهترین داستان‌هایش را نوشت.

این اواخر، بیشتر از گذشته فکر می‌کنم تنها راه دوام آوردن زندگی برایم همین پشت کردن به پنجره‌ها و نوشتن است. اگر آدم بال هم درنیاورد و تبدیل به طاووس نشود دوام خواهد آورد و  این دوام آوردن اصلاً چیز کمی نیست.

 

۱۱. آیا در حال نوشتن اثرى هستيد یا داستان‌هایی منتشر ناشده هم دارید؟

در حال نوشتن رمان هستم، چندتایی داستان کوتاه نوشته‌ام اما قصد انتشارشان را ندارم.

 

۱۲. دوست می‌دارید به داستان کوتاه نوشتن ادامه بدهید یا در آینده شاهد خواندن رمانی یا رمان‌هایی از شما خواهیم بود؟

بیشتر دوست دارم رمان بنویسم، اما خوب هر چه پیش بیاید!

 

مقدمه و مصاحبه کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت هفدهم: عباس عظیمی چرا می‌نویسد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *