چرا باید قید و صفت‌ها را بکشیم؟

سلسله مطالب مطالب رایگان برای اعضای مدرسه نویسندگی:

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. صدای چرخش کلید در قفل را شنیدم. در خانه باز شد دیدمش که وارد می‌شود اما انگار پاهایش روی زمین نبودند چنان قدم بر می داشت که گویا خوشحال ترین زن در این کره خاکی است. چهره اش باز تر از هر زمان دیگری بود. چشمان مشکی و درشتش برق می زدند. گونه هایش گل انداخته بود و لب های سرخش مانند غنچه ای شکفته شده دندانهای سفید و یک دستش را به نمایش می گذاشت. موهای مشکی تاب دارش صورت قلبی شکلش را قاب گرفته بود. ناخوداگاه دستانم سمت دوربین عکاسی آویخته شده از شانه هایم رفت، عدسی را روی صورتش تنظیم کردم. چلیک! ثبت کردمش، آن صورت را، آن نگاهی که خیلی وقت بود ندیده بودم را. اما نگاهش جای دیگری بود، حتی صدای دوربین عکاسی هم چشمانش را سمت شکار کننده ی نگاهش نچرخاند. نگاهی که هیچ وقت نصیب من نشده بود، محو تماشای دسته گل پر از رزهای سرخ رنگ در دستانش بود، تعداد رزها با یک نگاه قابل شمارش نبودند، مشخص بود خریدار آن با سخاوت پول زیادی بابت آن ها خرج کرده است. گلویم را صاف کردم شاید متوجه حضورم شود. سرش را بالا آورد، لبخند چشمانش با دیدن من جای خود را به نگاهی تو خالی و سرد داد. نگاهش… نگاه پرسشگر و ملامت بارش. گویا فریاد میزد که باز هم تو! دهانم خشک شد خواستم چیزی بگویم، خواستم بگویم نگران نباش نیامده ام خوشی ات را خراب کنم… اما اصلن برای چه آمده بودم؟! امان از آن نگاه، از آن چشم هایی که گویا شرط بسته اند تا هر زمان با چشمان من تلاقی کردند نطقم را کور کنند. مانند طفلی که تازه به زبان آمده، دهان باز کردم تا بگویم حرف در گلو مانده ام را که صدای برخورد جسمی سنگین با زمین آمد و نگاهمان را برید.. هراس به چشمانش دوید و جای خشم را پر کرد. دستانش سراسیمه رزهای سرخ را رها کرد. رزهایی که تا چند لحظه قبل ضامن خوشحالی اش بودند حالا فرش زیر پایش شدند… پله های خانه را دو تا یکی طی کرد، من هم، سمت اتاق انتهای راهرو دوید، من هم، در را باز کرد. پاهایش روی کف سنگی زمین ترمز کردند، اما پاهای من سرعت گرفتند، او را پشت سر گذاشتند واز درگاه اتاق گذشتند… هیات بلند پسرک جلوی رویم نمایان شد که تنها با تکه ای طناب دور گردنش بین زمین و هوا شناور بود… سرش روی شانه اش افتاده بود.. با نگاهی خالی از زندگی به جایی که الان مادرش ایستاده چشم دوخته بود. برگشتم و به او نگاه کردم همچنان در درگاه در ایستاده بود و اما نگاهش… خالی تر از نگاه پسر، سرشار از مرگی که قصد نداشت جای خود را به زندگی دهد.. عدسی چشمانم نگاهش را نشانه گرفت، چلیک! تصویر چشم هایی که میدانند دیگر دیر شده است تا ابد در ذهنم ثبت می شود.

  2. زنی زیبایی با موهای طلایی که زیر روسری خودنمایی می کرد، همراه دسته گل بزرگی از گل های رز صورتی و مریم وارد خانه شد. در همین لحظه صدای پسرش را شنید. او همان طور که با دست به پیشانی اش می کوبید، حرف های عجیبی با خود زمزمه می کرد و می گفت: نباید این کار را می کردم. دست خودم نبود. به کجا پناه ببرم؟ اما تقصیر خودش بود. او مرا عصبانی کرد. او مرا از کوره به در برد.حالا باید چکار کنم؟ من بی تقصیرم. اما حرف مرا هیچ کس باور نمی کند.خدایا کمکم کن و …
    زن که این ها را شنید از شدت حرف های سهمگینی که از پسرش شنیده بود، بر زمین افتاد و دیگر نفهمید چه شد.

  3. زنی با لباسهای محلی زیبا به رنگ آبی آسمان و با دسته‌گلی که با گلهای رز قرمز و سفید تزئین شده بود از در وارد خانه شد. در همان حالی که محو زیبایی گلها بود و به سمت آشپزخانه در حرکت بود صدای بلند پسرش را شنید که داشت فریاد میزد و چیزهای عجیب و غریبی رو بر زبان می اورد.
    سراسیمه دسته گل را به زمین انداخت و با صورتی وحشت زده و نگران با سرعت هر چه تمام تر به سمت اتاق پسرش دوید.

  4. زنی با چشم های آبی فیروزه‌ای که با انگشتر توی دستش ست شده بود وارد خانه شد.
    دست گلی از گلهای نرگس و لاله که خلاقانه کنار هم چیده شده بودند را در آغوشش جای داده بود
    کفشش را در نیاورده صدای گوش‌خراشی از اتاق پسرک شنید
    گل‌های رها شده از دستش زیر کفشهایش له شدند،
    به سمت اتاق پسرک دوید

  5. من باخوندن رمان ولادیمیرناباکوف تازه فهمیدم رمان یعنی چی ودرواقع اولین رمان درست وحسابی ای که خوندم ازناباکوف بودرمانی که صدوچهل وچندصفحه بیشترنبوداماچنان باظرافت متن روباجزییات پیش میردکه دلم نمیومدرمان روزمین بذارم،باخوندن جمله اول واین درس یادهمین اتفاق افتادم که هرگزفراموش نمی کنم و هرجاپاش بیفته یادش می کنم.

  6. چهارچوب در حکم یک قاب داشت؛ خورشید نزدیک غروب در پس زمینه با آن چشم‌های یشمی، موهای خرمایی، پوست سفید و لب‌های کوچک و برجسته زن که سرخی خدادی داشت و دسته‌ای سی-چهل عددی از گل‌های وحشی که دستش بود، همخوانی عجیبی داشت.

    چند قدم جلوتر، دسته گل روی زمین پخش شد، زن به سمت اتاق دوید، صدایی مردانه از اتاق شنیده می‌شد اما کلماتی که می‌شنید در دایره‌ی لغاتش جا نداشت! صدا صدای پسرش بود اما…

  7. زنی زیبا با دسته‌گلی بزرگ وارد خانه شد اما در همین لحظه صدای بلند پسرش را شنید که چیزهایی عجیب‌وغریب می‌گفت.

    هراسان دسته‌گل را زمین انداخت و به‌طرف اتاق رفت.

    زن با چشمانی به رنگ ابی اسمان و صورتی که گردی اش افتابگردان را به یاد می اورد وارد خانه شد. دسته گلی از گل های رازقی و مریم که با هنرمندی کنار هم چیده شده شده بودند به همراه داشت. کفش هایش را در نیاورده بود که صدایی توجهش را جلب کرد. تنها کسی که در خانه بود پسرش بود، یک آن حس کرد قلبش فرو ریخت. در حالیکه در خانه را نبسته بود گل را روی زمین رها کرد بدون اینکه نگران خراب شدن آن باشد و به سمت در اتاق پسرک دوید.

  8. متن اولیه:

    زنی زیبا با دسته‌گلی بزرگ وارد خانه شد اما در همین لحظه صدای بلند پسرش را شنید که چیزهایی عجیب‌وغریب می‌گفت.
    هراسان دسته‌گل را زمین انداخت و به‌طرف اتاق رفت.

    دوست داشتم متن از عقب تر شروع کنم، به نظرم متن گنگ بود و من می خواستم بدانم چرا این پسر بچه داد میزند. یک هفته بازنویسی این متن طول کشید و روزی سی دقیقه یا یک ساعت یا دو ساعت زمان میگذاشتم تا بالاخره تمام شد.( البته من اصول بازنویسی را نمیدانم، فقط بر اساس آنچه در کتاب ریز عادتها، حق نوشتن خواندم، فعلا فقط انجامش دادم.) لذت بخش بود و البته نیاز به صبر و حوصله داشت.
    متن اصلاح شده:

    تاریکی که از زیر در ورودی به اندازه ی یک بند انگشت نمایان بود با صدای تلق تلق پاشنه ی کفشی روشن شد و هاله ای از آن روشنی به اندازه ی یک بند انگشت خودش را از زیر در ورودی روی سرامیک های کف راهروی خانه جلوتر کشید. صدای تلق تلق تا پشت در ورودی ادامه داشت و همان جا تمام شد.
    با باز شدن در؛ خطی از روشنای پشت در، خودش را روی کف راهرو تا بالای دیوار دراز کرد و خط به یکباره در زردی که از لامپ آویزان بیرون ریخت، همراه با تاریکی محو شد.
    دسته ای از گل ها رز، چهارچوب در را پر کرد، و تعدادشان به قدری بود که هیکل زن پاشنه پوش، پشتشان گم شده بود.زن باپس زمینه در ورودی در قاب دیوارهای چوبی راهرو ایستاد. و دسته ی گل را مانند طفلی در آغوش کشیده، محگم نگاه داشتهه بود، و همراه با تبسمی نگاهش را روی تک تک گل ها می چرخاند.
    نور چراغ بود که سایه ی زن را چاق تر از لاغری و کشیدگی او، پشت سرش روی سرامیگ و در انداخته بود. زن سلانه سلانه قدم برداشت و سایه از روی در به روی سرامیک های کف لیز خورد و خوابیده پشت سر زن راه افتاد، کنارش رفت، از او پیشی گرفت. و روی یک لنگه کفش پسرانه که کج روی سرامیک ها افتاده بود، رفت. سایه، هنوز گردنش روی کفش پسرانه ۱۰-۱۲ ساله مانده بود که سرش به یک جفت صندل روفرشی زنانه رسید که جفت نشده، یکی به چپ و دیگری به راست مایل بودند.
    انگار از لنگ دیگر کفش پسرانه تنها رد کثیفی از ته کفش که روی صندل صورتی زنانه دهن کجی می کرد چیز دیگری باقی نمانده بود. سایه باز هم رد شد و جلوتر از زن، روی زمین قدش را دراز کرد و درون نقش های قالی رفت و لباسی از گل های پوشید، بعد با همان لباس خودش را درون سایه ی مبل تک نفره انداخت، از طرف دیگر سایه، سرش را بیرون آورد، روی نقش های قالی گذاشت و منتظر ماند.
    زن با چشم های درشت، بادامی و سیاه رنگ، به صندل صورتی اش چشم دوخته بود. یکی از لنگ ها ی صندل را پای راست، بی خبر از رد کثیفی پر کرده بود اما پای چپ خبردار شد و از تعجب روی سردی سرامیک ها، کنار لنگ دیگر صندل، بی حرکت مانده بود.
    ناگهان فریادهایی نازک و تیز، سکوت خانه را شکست.
    “دیگه نمی خوام اینجا پیدات شه، دیگه دور و بر مامان نگرد… ”
    صدای نازک، یک نفس هر جمله را بلندتر از جمله ی قبل فریاد می کشید. و زن بُهت زده بی توجه به دسته ی گل افتاده روی سرامیک ها و برهنگی یک پایش، همراه با سایه به طرف صدا دوید.

  9. زن موهای لختش را از جلوی چشمانش کنار زد،صورتش در پشت دسته گلی که با خود داشت پیدا و پنهان بود، وارد خانه که شد صدای فریاد پسرش را شنید، دستانش سست شد دسته گل به زیر پاهایش افتاد آنها را لگد کوب کرد به سمت اتاق پسردوید.

  10. ابتدا با متن های کوتاهی که استاد در درس آورده اند شروع کردم و سعی کردم آن ها را توصیفی کنم:
    متن۱:
    زنی زیبا با دسته‌گلی بزرگ وارد خانه شد اما در همین لحظه صدای بلند پسرش را شنید که چیزهایی عجیب‌وغریب می‌گفت.

    هراسان دسته‌گل را زمین انداخت و به‌طرف اتاق رفت
    نوشته من:

    زن که به تازگی وارد خانه شده بود نگاهی به آینه خاک کرد.هنوز هم می توانست امیدوار باشد که مردهای زیادی به سمتش بیایند…همیشه چمشمهایش را که از مادربزرگش به ارث برده بود دوست داشت.گرچه اعتماد به نفسش را گاهی از درون از دست می داد اما این چشم های خاکستری باز هم باعث می شد یاد مادربزرگش بیفتد که می گفت: همیشه گل نرگس بخر. نرگس خوش یمن است… بوی نرگس که در این خانه بپیچد صدای لبخند می پیچد…به سمت کابینت ها رفت تا گلدانی بیابد.این روز ها باید آشپزخان را از نو سروسامان می داد.گل ها را که در گلدان گذاشت با خودش فکر کرد بد نیست سری به اتاق پسرش بزند.هرچه نزدیک تر می شد بیشتر وحشت می کرد…این صدا از کجا می آمد؟گل ها از دستش افتاد…
    فرناز دادستان