تقی اخلاقی چرا می‌نویسد؟ | مصاحبه با نویسندگان فارسی‌‌زبان

…و این وظیفه نویسنده و هنرمند است که آنها را ببیند، ترکیب‌شان کند و از آنها یک چیز دیگر بسازد؛ یک چیز معنادار. وگرنه همه چیز در بی‌معنایی مهیبی غرق خواهد شد. بازتولید و قابل فهم کردن جهان، این است کار نویسنده و هنرمند.

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

منوچهر فرادیس: برای آشنایی و معرفی نویسندگان افغانستان در ایران، هر دو هفته یک مصاحبه با یکی از نویسندگان در سایت مدرسه نویسندگی به نشر خواهد رسید. در این مصاحبه‌ها چند پرسش به صورت کلیشه‌ای از تمامی نویسندگان پرسیده شده است که محور آن چرایی نوشتن و نوشتن یعنی چی و چگونه و کجا و کی نوشتن، نویسندگان است. بقیه پرسش‌ها بر اساس زندگی و آثار منتشر شده نویسندگان، چه نویسنده‌ای که در داخل افغانستان هست یا نویسندگانی که در غربت ایران و اروپا را می‌گذرانند، آماده شده است. هدف اصلی این پرسش‌های ساده اما مهم، آشنایی و معرفی بهتر نویسندگان افغانستان از میان پاسخ‌های‌ خودشان است.

 

*

از آن‌جا که تا کنون بیشتر پاسخ‌های نویسندگان نسل خودم یا نسلی که در دهه هشتاد و نودِ قرن گذشته نوشته‌اند، زودتر رسیده است؛ برای همین از نشر مصاحبه نویسندگان جوان به سوی معرفی و نشر پاسخ‌های نویسندگان نسل پیشتر داستان‌نویسی افغانستان و نویسندگان پیشکسوتش، ادامه می‌یابد و به نشر خواهد رسید. تلاش کرده‌ام با تمامی نویسندگانی که با تداوم نوشته‌اند و همیشه دغدغه نوشتن داشته‌اند، پرسش تهیه شود و برای‌شان ارسال شود. به استثنای سه نویسنده، بقیه نویسندگان کشور سهم گرفتند. امیدوارم در پایان این برنامه، در نهایت از آن سه نویسنده هم پاسخ‌های‌شان را داشته باشم. تا تصویر کلی و عمومی از نویسندگی و این‌که چرا نویسندگان ما می‌نویسند، داشته باشیم. امید دارم سرانجام این کار، پس از نشر در سایت مدرسه نویسندگی به صورت کتاب نیز منتشر شود.

 

*

نخستین مصاحبه با تقی اخلاقی انجام شده است.

تقی اخلاقی در اسفند ۱۳۶۴ در شهرستان بهسودِ ولایت زاده شد. دوران کودکی و نوجوانی خود را در ایران گذراند و تحصیلاتش را تا پایان دبیرستان در همان‌جا ادامه داد. در سال ۱۳۸۳ به افغانستان بازگشت و در شهر کابل ساکن شد؛ شهری که تا سال ۱۴۰۰ و هم‌زمان با بازگشت دوباره طالبان به قدرت، محل زندگی و فعالیت او بود. اکنون نزدیک به چهار سال است که در شهر برلین اقامت دارد. او در کابل در رشته‌ روابط بین‌الملل تحصیل کرده است.آثار منتشر منتشر شده:

 

آثار منتشر شده داستانی:

  • علل مرگ سکندر (مجموعه داستان کوتاه) کابل، ۱۳۹۰
  •  و ناگهان (مجموعه داستان کوتاه) آلمان، ۱۳۹۷
  • کابل ۱۴۰۰ (رمان) ایران، ۱۴۰۲
  • فهمیدن آلمانی‌ها (سفرنامه‌ی آلمان) آلمان، ۱۴۰۳
  • چای ناخورده، جنگ نمی‌شود (نمایشنامه) آلمان، ۱۴۰۳

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

نوشتن برای من آن‌قدر بدیهی است که صحبت درباره چرایی‌اش اصلاً آسان نیست. می‌نویسم برای این که نوشته باشم. همین!

 

اما این که نوشتن چیست؛ فکر می‌کنم بیش و پیش از هر چیز، نوشتن جستجوی معنا است. انسان برای این که احساس کند جهان را می‌شناسد، به برساختن معناها دست می‌زند. تجربه‌های پراکنده ما، درون روایت‌ها، معنایی انسانی می‌یابند و دیگر مشتی رویداد بی‌ربط نیستند. از این‌رو ما برای فهم جهان و خودمان به داستان نیاز داریم.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی نویسید؟ با قلم خودکار یا با پنسل؟ تایپ می‌کنید یا با قلم و کاغذ می‌نویسید؟

من در خانه، در اتاق پذیرایی، گوشه خودم را دارم. میزی دارم و لپ‌تاپ کهنه‌ای که هنوز بسیار خوب کار می‌کند و سه کتاب و یک نمایشنامه را با آن نوشته‌ام. آن‌قدر رفیقم شده است که دلم نمی‌آید جایش را به لپ‌تاپ جدیدی بدهم. از سال گذشته، برخی دکمه‌های کیبوردش دیگر درست کار نمی‌کنند. سخت شده‌اند. مجبور شدم کیبوردی جدا بخرم. این گفتگو را هم در همین لپ‌تاپ تایپ می‌کنم. معمولاً صبح‌ها بلافاصله پس از بیدار شدن می‌نویسم و شب‌ها پیش از نیمه‌شب. البته این نظم ایده‌آلم است و اگر کار دفتری بگذارد. برای گذران زندگی، مانند بسیاری از نویسندگان دیگر روزها به کارهای دیگری مشغولم. اما می‌کوشم هر شب، حداقل چند سطری بنویسم و ذره‌ذره رمان بعدی‌ام را پیش ببرم.

 

۳. رمان‌ کابل ۱۴۰۰ را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟

ایده نوشتن رمان کابل ۱۴۰۰، سال‌ها پیش به ذهنم آمد. سال ۱۳۹۴ بود و من تازه در یک دفتر امدادرسان آلمانی در کابل مشغول به کار شده بودم. به ذهنم آمد، داستانی از زبان صفاکار دفتر بنویسم، کسی که جزئیات سطل‌های زباله دفتر را پیش از دورانداختن‌شان تحلیل می‌کند. این ایده نخست داستان بود. طی هفت سال یادداشت‌های زیادی جمع کردم و دو بار هم برای نوشتن رمان، خیز برداشتم. هر بار نزدیک به صد صفحه نوشتم و سپس مدتی فاصله گرفتم. بعدا که نتیجه کار را خواندم، اصلا راضی نبودم. رمان نخستم بود و تردیدهای زیادی داشتم. در توانایی خودم و نیز شناخت رمان. من پیش از آن داستان کوتاه، نمایشنامه و جستار و ناداستان زیاد نوشته بودم اما رمان از بیخ چیز دیگری بود. قله بلندی بود که فتحش صبوری زیادی می‌طلبید. تا این که در سال ۱۴۰۰ و با سقوط کابل، ناگهان این رمان هم پایانی برای خودش پیدا کرد. در روزهای پس از سقوط و مهاجرت به برلین، برای بار سوم، شروع به نوشتن رمان کردم و این بار طی یک سال تمامش کردم. روند جان‌فرسایی بود، چرا که همزمان شده بود با درد آواردگی و شروع دوباره از صفر در غربتی دیگر.

 

۴. وقتی رمان کابل ۱۴۰۰ را می‌نوشتین تمامی شخصیت‌های اصلی و سیر داستانی از آغاز تا انجام در ذهن‌تان بود؟ یا در جریان نوشتن شخصیت‌ها شکل گرفتن و ادامه دادند؟

من با آمادگی زیادی شروع به نوشتن رمان کردم. تقریباً تمام شخصیت‌ها را می‌شناختم و برای هر کدام به سبک کلاس‌های داستان‌نویسی غربی، پرونده کوچکی باز کرده بودم. شخصیت‌ها، بسیاری از صحنه‌ها، دیالوگ‌ها و اتفاق‌های مهم را از پیش نوشته یا لیست کرده بودم. این آمادگی‌ها کمک کردند که نسخه ابتدایی رمان در نهایت به تغییرات گسترده‌ای نیازمند نباشد. به عنوان نویسنده، ادبیات داستانی در نظر و تجربه شما، در مقایسه با رشته‌های جامعه‌شناسی و فلسفه و سیاست و بقیه علوم، دارای چه ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد؟ نویسنده‌ای است که می‌گوید: «انسان حیوانی داستان‌گو است.» در این معنا، داستان فراتر از یک مدیوم برای تفسیر یا فهم جهان است، بلکه اساساً شیوه بودن ما است.

 

ما تنها درون روایت است که تجربه می‌کنیم، معنا می‌سازیم و هویت‌مان را شکل می‌دهیم. واقعیت‌ها، داستان‌هایی‌اند که ما بر سرشان توافق کرده‌ایم. از این نگاه، هر چیزی که انسان تولید می‌کند گونه‌ای از روایت است، حتی آنچه که در قالب علم دسته‌بندی می‌شود. اما ادبیات داستانی به معنای خاص، کارکرد دیگری هم دارد: دیدن جهان از چشمان دیگری. ما اجازه می‌یابیم که درون شخص یا حتی حیوان دیگری زندگی کنیم و از نظرگاه او به اطراف‌مان بنگریم.

 

۵. اگر از تمامی ادبیات داستانی افغانستان از آغاز تا کنون ۱۴۰۴، یک رمان و مجموعه داستان انتخاب کنید کدام است؟ و دلیل انتخاب‌تان را بنویسید.

رمان، گلنار و آیینه از رهنورد زریاب و مجموعه داستان کوتاه، در گریز گم می‌شویم از محمدآصف سلطان‌زاده. این کتاب‌ها عالی‌اند و برای نسلی از نویسندگان افغانستان، بسیار راهگشا بوده‌اند. البته در کنار بعضی کتاب‌های دیگر.

 

۶. تجربه نوشتن را در اروپا چگونه یافتید؟ در افغانستان تقی اخلاقی نویسنده یعنی چی؟ و در اروپا وقتی خودتان را نویسنده معرفی می‌کنید با تقی اخلاقی چگونه رویه می‌کنند؟

در اروپا، نویسندگی با آزادی و امنیت بیشتری همراه است، چیزی که ما در وطن متأسفانه از آن محروم بودیم. در کابل می‌نوشتیم و از بیم سوءتفاهم یا ناشکیبایی خوانندگان، چاپ نمی‌کردیم. و اگر صد دل را یک دل می‌کردیم و با هزینه شخصی، کتاب‌مان را نشر و توزیع می‌کردیم، انواع تهدیدها را به جان می‌خریدیم. جامعه و وطن ما هنوز در برابر اندیشه‌ها و سخنان متفاوت، بسیار ناپذیرا و ناشکیبا است.

 

نویسنده به درک و حمایت جامعه‌اش نیاز دارد، چرا که کار نخستش، پرسیدن، آشنایی‌زدایی و دعوت به اندیشه است. این مشکل ما در وطن بود و هست. اما در اروپا، ما با دشواری‌های دیگری روبروییم، از جمله زبان و پیش‌فرض‌های جامعه میزبان.

 

من بیشتر از ده سال است زبان آلمانی می‌خوانم اما شاید ده سال دیگر زمان نیاز باشد تا بتوانم رمانی یا رمانکی به آلمانی بنویسم. حتی اگر بر زبان به اندازه کافی تسلط بیابم، همواره به عنوان یک نویسنده از افغانستان شناخته می‌شوم و خوانندگان انتظار دارند که از «وطنم» بنویسم. هم آن‌ها می‌دانند و هم من که وطن برای من جای دیگری است و همین دانستن، دیواری میان‌مان می‌سازد. به این ترتیب، به لحاظ مخاطب‌شناسی، بحرانی پیش می‌آید. نویسنده ما نه در افغانستان مخاطب دارد و نه در اروپا. اما این خوشبختی و شانس را دارد که می‌تواند در ایران خوانندگانی داشته باشد. و این تا حد زیادی مرهمی بر دردها است.

 

۷. از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌تر است و تمامی آثارش را دوست می‌دارید؟

بدون شک رهنورد زریاب. تقریباً تمام آثار ایشان را خوانده‌ام و از هر کدام چیزهای زیادی آموخته‌ام. باور دارم که با گذشت زمان و خوابیدن برخی هیاهوها و گرد و خاک‌ها، نقش زریاب و آثارش اهمیت و برجستگی بیشتری خواهد یافت. زبان زریاب، شور و هیجان جاری در کلماتش و اشتیاقش برای نوآوری‌‌ها و کشف‌های تازه همه به کار نسل‌های آینده خواهد آمد. نخستین کتابی که تقی اخلاقی خواند کدام بود؟ آخرین کتابی را که خواندید.نخستین کتاب، غیر از کتاب‌های مکتب، شاید مجموعه افسانه‌های برادران گریم باشد. آخرین کتاب: آدم‌های زندگی قبلی از فریبا وفی. کتابی که در این شب‌ها می‌خوانم: منِ او از رضا امیرخانی.

 

۸. تاثیرگذارترین کتابی یا کتاب‌هایی را که در زندگی‌تان خوانده‌اید و تا هنوز در یادتان است کدام ها است؟

کتاب‌های نیچه، خصوصاً «چنین گفت زرتشت» در مقطعی بسیار بر من تأثیر گذاشتند. صد سال تنهایی مارکز، ۱۹۸۴ جورج اورول، داستان‌های کوتاه چخوف و نیز جستارهای دیوید فاستر والاس.

 

بخشی از متن رمان کابل ۱۴۰۰، منتشر شده از سوی نشر برج، تهران، ۱۴۰۲:

پدرم اجازه نمی‌داد، مادرم را بغل کنم. می‌گفت محبت کار دخترها است. همیشه از مادرم دور بودم، حتی در آخرین روزهایی که زنده بود و کنج خانه افتاده بود و نفس‌های پر سر و صدای آخرش را می‌کشید. یک بار مادرم با صدایی پر از تب و درد صدایم زد: شکرالله. و من ناخودآگاه به طرفش خزیدم تا ببینم چه می‌گوید. اما از یک جایی پیش نرفتم. همانجا در چارچوب در ایستادم و همین طور به چشمان نیمه‌بازش نگاه کردم و او همچنان آخرین رمق‌هایش را صرف به زبان آوردن نامم می‌کرد: شکرالله. خواستم خودم را رویش بیندازم و اجازه بدهم، دستانش بغلم کنند. پدرم خانه نبود. پشت دوا رفته بود. اما از فکر بغل کردن مادرم ترسیدم. نشود که این همه درد پوچ شود! نشود که یک مرد واقعی شدن، چیزی که برایش آن همه سختی کشیده بودم، از دست برود! همان‌جا ایستادم تا این که صدایش خاموش شد و من انگار روحش را دیدم که از دهانش بیرون آمد و جسم پردردش را ترک کرد و معلق در فضای اتاق ایستاد. خودش هم از این که می‌توانست پرواز کند، تعجب کرده بود. اما خوشحال بود. از این که مرده بود، در پوستش نمی‌گنجید. بعد خودش را به شیشه کلکین زد که تق صدا کرد. خوشش آمد. دوباره این کار را کرد. کودک شده بود. رفتم و بااحتیاط، طوری که پایم به جنازه‌اش نخورد، کلکین را باز کردم. روحش را از اتاق فراری دادم و کلکین را بستم.

 

قسمتی از سفرنامه فهمیدن آلمانی‌ها:

همچنان که در افغانستان مردم بیشتری بر اثر انفجارها کشته می‌شدند، من بیشتر سفر می‌کردم و شناختم از شهرهای آلمان و زبان آلمانی را گسترش می‌دادم. هرچند مرگ آن آدم‌ها ربطی به من نداشت، اما به طور خودکار، این فرض در پس‌زمینه ذهنم جا گرفته بود که میان حمله‌های انتحاری و ماجراجویی‌های لوکس من در آلمان، یک رابطه علت و معلولی وجود دارد. انگار مردم می‌مردند تا وقت بیشتری برای من بخرند. از این‌رو، کافه‌نشینی‌ها و قطارسواری‌های آرام و لذت‌بخشم، چندان هم آرام و لذت‌بخش نبودند و همواره با مقدار اندکی از عذاب وجدان همراه بودند. راه حل من این بود که تا جایی که می‌توانم بیشتر بنویسم.یک نویسنده، جهان را این طور می‌فهمد: همه چیز اتفاق می‌افتد تا نوشته شود. جهان و اتفاقات آن، مواد خامی هستند که اگر استفاده نشوند، هدر می‌روند. و این وظیفه نویسنده و هنرمند است که آنها را ببیند، ترکیب‌شان کند و از آنها یک چیز دیگر بسازد؛ یک چیز معنادار. وگرنه همه چیز در بی‌معنایی مهیبی غرق خواهد شد. بازتولید و قابل فهم کردن جهان، این است کار نویسنده و هنرمند. از این‌رو، دروغ‌های متکی بر واقعیت آنها، اهمیتی کمتر از خود واقعیت ندارند. اگر بازماندگانِ فجایع بزرگ، خاموش مانده بودند و از آنچه دیده و زیسته بودند چیزی نمی‌نوشتند، شاید آن همه رنج و مرگ، بی‌معنا و در پایان فراموش می‌شد؛ چنان‌که گویی هیچ‌گاه رخ نداده است. چه بسیار رنج‌ها و مرگ‌هایی که راوی نداشتند، و امروز از آن‌ها نه نشانی مانده و نه یادی، گویی هرگز نبوده‌اند.

 

مصاحبه کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت اول | تقی اخلاقی چرا می‌نویسد؟