چگونه شاعر شویم؟

چگونه شاعر شویم؟
چگونه شاعر شویم؟Reviewed by on Dec 3Rating: 5.0.چگونه شاعر شویم؟

نویسنده : زهرا شریفی

 

نوشتن شعر نوعی ماجراجویی است که به ما کمک می‌کند تا زبانی غنی داشته باشیم و با کلمات تصاویری شفاف نشان دهیم.

سرودن شعر یکی از انواع نوشتن خلاقانه است حتی اگر تصمیم به انتشار آن نداشته باشید.

بعضی می‌گویند شعر زمانی ساخته می‌شود که بهترین کلمات در بهترین مکان‌ها قرار می‌گیرند یا توصیف صحنه است با کلمات. در این نوشته به دنبال معنی و چیستی و تاریخچۀ شعر نیستیم.

می‌خواهیم بدانیم اگر فکر می‌کنیم ذوق شعر و ادب در وجود ما نهفته است، برای پرورش و ظهور آن چه کاری می‌توانیم انجام دهیم.

۱

برای شروع بهتر است تا می‌توانید شعر بخوانید. فارغ از اینکه در کدام مرحله از سرودن شعر هستید باید به صورت مستمر شعر دیگران را دنبال کنید. اشعار تمام دوران را بدون توجه به اینکه در چه زمان و موقعیتی سروده شده بخوانید. سعی کنید از نوع شعرها و تکنیک‌های به کار رفته در آن‌ها یاد بگیرید و استفاده کنید. بسیاری از افراد شعر نمی‌خوانند به بهانه‌هایی مثل:

شعر دیگران روی من تأثیر می‌گذارد و می‌خواهم یک کار خاص ارائه کنم.

شعر من از قلبم بر آمده و یک نوع بیان خود است.

شعر یک نوع بیان هنری است و هیچ قاعده‌ای برای آن وجود ندارد.

مادرم می‌گوید تو استعداد کافی داری.

و…

همۀ این استلال‌ها می‌تواند درست باشد اما اگر می‌خواهید شعری برای انتشار آماده کنید باید قدم‌قدم پیش رفته و همه نکات را در نظر بگیرید.

از شاعران نامور فارسی، به جز سعدی و حافظ که آشنای ذهن همۀ ما هستند، اشعار بیدل دهلوی، صائب تبریزی، طالب آملی و وحشی بافقی تأثیر مهمی بر روند سرودن شعر دارند و از شاعران معاصر هم می‌توان به نیما یوشیج، احمد شاملو، حسین منزوی، فروغ فرخزاد، هوشنگ ابتهاج، نصرت رحمانی و شفیعی کدکنی اشاره کرد. البته نباید صرفاً به خواندن آثار چند شاعر بسنده کرد و از آثار سایر شاعران خوب غافل شد. تا می‌توانید شعر بخوانید.

وقتی شعر افراد زیادی را می‌خوانید یک آموزشگاه غیرمستقیم با معلم‌های خاص و منحصربه‌فرد خواهید داشت.

اما در کنار خواندن شعر، داستان، رمان و حتی روزنامه‌ها را نادیده نگیرید. مهم‌ترین ویژگی شاعر این است که بتواند با جهان ارتباط برقرار کند بنابراین خوب است که مسائل روز را نیز در نظر بگیرید.

در این رابطه سایت گنجور یک مجموعۀ مناسب برای دسترسی به اشعار کهن و کلاسیک است.

۲

یک شاعر موفق کسی است که دائماً در حال سروکله زدن با کلمات باشد

همیشه در حال نوشتن باشید و دست از قلم برندارید. اشتباه اکثر افراد در این زمینه این است که فکر می‌کنند باید در انتظار الهام به سر ببرند تا شعری بنویسند، در حالی‌که هر چه بیشتر تمرین کنید و همراه با خواندن شعر دیگران، خودتان هم بنویسید، هر چند بدون ساختار و نامناسب و بی‌معنی اما در نهایت می‌توانید از دل همین تمرین‌ها به چیزی که می‌خواهید برسید.

به خودتان اجازه دهید که گاهی بد بنویسید اما از نوشتن دست نکشید. نمی‌گوییم تمام روز خود را پشت میز نشسته و صرف نوشتن کنید اما یک روال نوشتاری مشخص داشته و به آن پایبند باشید.

مثلاً برای خودتان تعیین کنید که روزی دو جمله بنویسید و به هر طریقی این کار را انجام دهید. نوشتن روزانه مهارت‌های شعری شما را بهبود می‌دهد و تقویت می‌کند.

بعضی افراد صبح‌ها حال خوبی برای نوشتن دارند بعضی عصر و بعضی شب، مهم این است که زمان خودتان را پیدا کنید و ببینید چه چیزهایی به شما امکان سرودن یک شعر خوب می‌دهد. می‌گویند ویکتور هوگو به محض بیدار شدن از خواب، ایستاده به سمت میز می‌رفت و شروع به نوشتن رمان یا شعری می‌کرد.

گاهی می‌توانید از موضوعات خیلی ساده در زندگی و محیط اطراف خود، مثل روند شغلی‌تان، اسباب‌بازی فرزندتان، گلدان گل روی میزتان و… ایده گرفته و خود آن را در ذهن بپرورانید.

۳

همیشه با خودتان کاغذ و قلم داشته باشید یا به عبارتی « دائم الدفترچه» باشید. هر چه به ذهنتان می‌رسد را بنویسید. لزومی ندارد همین که پای کار نشستید یک مثنوی بلند یا یک غزل عاشقانۀ کامل بسرایید بلکه شعر گاهی مثل یک ساختمان بلند با آجر روی آجر گذاشتن و مرور زمان شکل می‌گیرد.

بنابراین عجله نکنید. با این کار مجموعه‌ای از تداعی‌ها و نوشته‌هایی خواهید داشت که می‌توانید به تدریج آن‌ها را ویرایش و تکمیل کنید.

۴

«عزیزان خود را بکشید.» بازنگری را دست کم نگیرید. اینکه قافیه‌های شعر شما همه درست است و قصۀ آن به پایان رسیده یا اینکه شما دوستش دارید دلیل کامل بودن آن نیست. شعر خوب خواننده را به حرکت در می‌آورد و او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به درستی با او ارتباط برقرار می‌کند. نوشتن شعری به این صورت مشکل است و نیازمند بازنگری و دقت زیاد.

بسیاری از شعرا و نویسندگان وقتی پس از چند روز یا چند ماه به متن پیش‌نویس خودشان نگاه می‌کنند می‌گویند «واقعاً من این‌ها را نوشته‌ام؟»

وقتی شعری را نوشتید که فکر می‌کنید کامل است آن را کنار گذاشته و بعد از گذشت زمانی مشخص دوباره به سمت آن برگردید. در این مدت می‌توانید روی شعرهای قدیمی‌تر خود کار کنید و شعر تازه نیز بسرایید. خواندن شعر را هم هیچ‌گاه متوقف نکنید. با دانستن اینکه می‌توانید بعداً به کار خود بازگردید و آن را اصلاح کنید، در نوشتن اولیه، به خودتان آزادی بیشتری خواهید داد.

۵

شعر خود را در معرض نقد و بررسی قرار دهید. نظر بزرگان ادبی را نادیده نگیرید و از به اشتراک‌گذاری کار خود با آن‌ها واهمه‌ای نداشته باشید. ممکن است بعضی کار شما را دوست داشته باشند و بعضی هم نه. تمام نکات را یادداشت کرده و در بازنگری از آن‌ها استفاده کنید.

اگر مشکلی در شعر شما وجود دارد نگویید: «این سبک من است» و اگر سبک شما چنین است بدانید راه را اشتباه رفته‌اید.

۶

درست است که شعر ابتدا جوشش است، اما برای به بار نشستن این جوشش باید کوشش کنید.

تکنیک‌ها و قواعد شعری را بشناسید و یاد بگیرید.

بنابراین مهارت‌هایی مانند حذف کلمات غیرضروری، استفادۀ به‌جا از کلمات و شیوۀ قرار گرفتن آن‌ها در کنار هم، به طور مناسب و مواردی از این دست، برای تصویرسازی و ایجاد یک نوشتۀ هنرمندانه لازم است و به ساختن یک نوشتۀ تأثیرگذار کمک می‌کند.

سعی کنید در این مسیر به طور مداوم از فرهنگ لغت استفاده کنید. اولین واژه یا جمله‌ای که از ذهنتان می‌گذرد را نپذیرید. با رجوع به لغت‌نامه می‌توانید برای یک کلمه، مثلاً «رنج»، جایگزین‌های زیبایی بیابید.

با کلمات بازی‌کنید و آنقدر آن‌ها را در نوشته خود جابه‌جا کنید تا به مقصود مورد نظر خود برسید.

مهم نیست موضوع شعر شما چیست، فقر، مرگ، عشق و… در هر صورت باید آن را به مخاطب نشان دهید مطابق همان جملۀ معروف «نگو، نشان بده».

برای تصویر سازی در شعر از همۀ اجزای طبیعت، رنگ‌ها، اشیاء، حالات و رفتار انسان و… استفاده کنید.

در ادامه نمونه‌هایی از خلق تصویر در شعر فارسی را با هم می‌خوانیم:

 

بستم به پای خستۀ لب

دست خنده را…

برداشتم نگاه ز چشم پرآتشش

گفتم: دريغ و درد

کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد؟

کوبم به روی بی‌بی چشم سياه تو

تک‌خال شعر را

گويم کدام‌یک‌؟

نصرت رحمانی

 

نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد:

چه سيب‌های قشنگی!

حيات نشئۀ تنهايی است

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعنی چه؟

قشنگ يعنی تعبير عاشقانۀ اشكال

و عشق ، تنها عشق

تو را به گرمی يک سيب می‌كند مأنوس

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد

مرا رساند به امكان يک پرنده شدن.

سهراب سپهری

 

غالباً درباره سهراب سپهری گفته‌اند كه با شعرش نقاشی كرده و با نقاشی‌اش شعر سروده است.

برای ایجاد یک دنیای ذهنی که خواننده در آن ساکن شود و معنا و مفهوم مهمی را دریافت کند از هیچ‌گونه تعبیر و تفسیر شاعرانه دریغ نکنید.

 

۳۳ شعر که هر شاعری باید بخواند

 

۱

 

 

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می‌زنم:

«وامانده در عذابم انداخته‌ست

در راهِ پر مخافتِ این ساحلِ خراب

و فاصله‌ست آب.-

امدادی ای رفیقان با من

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون،

بر حرف هایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون

فریاد برمی‌آید از من:

«در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستیّ و خطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»

با سهوشان

من سهو می‌خرم

از حرف‌هغای کامشکن‌شان

من درد می‌برم

خون از درون دردم سرریز می‌کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می‌زنم.

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یکدست بی‌صداست

من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می‌زنم،

فریاد می‌زنم.

 

۲

 

 

تبعید در چنبر زنجیر

مغزها گندیدند

در و دروازه و دربان در خواب.

خواب و رؤیا و گمان

پاسداران زمانند و مکان!

*

مرزها،

مرزها پرسه‌زنان دربدرند

بانک‌های رهنی … دخترکان را اقساط

می‌فروشند به بازار سیاه

چه سپیدی؟ چه سیاه؟

رنگ و گم‌رنگی و هم‌رنگی و یک‌رنگی و رنگارنگی بی‌رنگند!

*

خط دگر جاری نیست

هر خطی دیواری‌ست

روی هر خط بنویسید که: دیوار عظیم چین است!

*

کلمات

گره‌اند، گرهی پشت گره، پشت گره، زنارند

دشنه‌ها دگمة سردستی پیروزان است

آه…، خط جاری نیست

*

رنگ‌ها پرپر زد

احتکار

آه…، پرگفتم، پرگفتم، پرگفتم و پرت

موش‌ها

*

موش‌ها می‌دانند

دانه‌های گندم را انبار

پهنة دریاهاست.

بمب‌ها باید انبار شوند!

*

موش‌ها می‌دانند

دگر آن روز رسیده است که پولاد جوند

بمب و باروت مقوی‌تر از گندم و جوست

عدل فریاد کشید:

-احتکار، خارج از قانون است

*

بمب‌ها باید مصرف گردند

عطر باروت زمین را بویید

*

زندگی پرپر زد

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

هدیه‌شان

قفل زرینی بود!

*

بوی نعش من و تو،

بوی نعش پدران و پسران از پس در می‌آمد

شهرداران گفتند:

-نسل در تکوین است

نعش‌ها نعره کشیدند: فریب است، فریب

مرگ در تمرین است!

*

ماهیان می‌دانند

عمق هر حوض به اندازة دست گربه است!

*

گورزاریست زمین!

و زمان

پیر و خنگ و کر و کور.

در پس سنگر دندان‌ها دیگر سخنی نیست که نیست

دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری روییده است

و زبان‌ها در کام

فاسد و گندیده است

*

لب اگر باز کنیم

زهر و خون می‌ریزد

*

ای اسیران چه کسی باز به پا می‌خیزد؟

چه کسی؟

راستی تهمت نیست

که بگوییم: پسرهای طلایی اسارت هستیم؟

و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟

*

نسل‌ها پرپر زد

مرگ

مرگ را دیدی

دیدی، چه فروتن شده بود

*

خسته بود

گفت: مرد

پس از این برف نخواهد رویید

و نگاهش را بر صفحة ساعت پاشید

ناگهان عقربه‌های ساعت ذوب شدند

زیر لب زمزمه کرد:

بگریزیم، شتاب عبثی در پیش است.

*

حلقه در حلقة زنجیر سراسیمه شتافت

همه تن پای و همه پای فرار.

به امید دیدار

خنده کرده گفتم:

مشتاقم!

*

عقربک‌ها در چنبر زنجیر چکیدند و عقرب گشتند

و زمان در عقرب جاری شد

در خم حلقة زنجیر نهان گشت، نهان

*

همه در چنبر زنجیر ز هم می‌ترسند

همه آه…

باز پرگفتم، پرگفتم و پرت

مرگ در پهنة زنجیر ز خود می‌ترسید

*نسل‌ها پرپر زد

شهوت از راه رسید

بیوه‌ای باکره بود

پی بانویش –نفرت- می‌گشت

*

قفل از چشمانش می‌بارید

تلخ‌خندش می‌گفت:

-هیچ‌کس نیست نداند نفرت یائسه است؛

من عقیم!

باز هم تبعیدیم.

قفل از لب‌هایش می‌رویید

قفل‌ها

ارتباط دو سر زنجیرند.

*

کینه در شهوت، شهوت در کین

متواری گشتند

قفل‌ها نعره کشیدند که: این قانون است!

غل و قلاده و زنجیر به هم پیچیدند.

*

خنده‌ها پرپر زد

ای عفیف

عشق در چنبر زنجیر گناه است، گناه

دل به افسانة فرهاد سپردن دردی‌ست

*

کوه از کوهکنان بیزار است

تک گل وحشی وحشت‌زدة کوهستان تیشة بی‌فرهاد است

تیشه‌های خونین

پاسداران حریم عشق‌اند!

*

ای عفیف!

به چه می‌اندیشی؟

چه کسی گفت: ترحم، چه کسی؟

شرم را دیدی شلاق فروخت

رحم شلاق خرید

و جنایت به خیانت خندید؟

*

زندگی؟

زندگی را دیدی گفت که: من دلالم.

دربدر در پی بدبختی‌ها می‌گردید

تا اسارت بخرد؟

راستی را که گدایی می‌کرد؛

و فریب که خدایی می‌کرد؟

آه…، دیدی…؟ دیدی؟

*

دوستی پرپر زد

ای عفیف

به چه می‌اندیشی

قفل‌ها؟

دست‌های آزاد

برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند.

بهترین هدیة زنجیر به دست آزاد

قفل می‌باشد، قفل!

*

ای عفیف!

قفل‌ها واسطه‌اند

قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند

قفل‌ها…

*

راستی واسطه‌ها هم گاهی حق دارند

رمز آزادی در حلقة هر زنجیرست

قفل هم امیدی‌ست

قفل هم یعنی که کلیدی هم هست

قفل یعنی که کلید!

 

۳

 

 

آواز کَرَک

– «بَدَه… بَدبَد… چه امیدی؟ چه ایمانی؟»
– «کَرَک جان! خوب می‌خوانی.
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب‌آباد،
چو بوی بال‌های سوخته‌ت پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را، ولکن دل به غم مسپار.
کَرَک جان! بندۀ دم باش…»

– «… بده… بد بد…؛  ره هر پیک و پیغام و خبر بسته‌ست.
ته تنها بال و پر، بال نظر بسته‌ست.
قفس تنگ است و در بسته‌ست…»

– «کَرَک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت،
من این آواز تلخت را…»

— «…بده… بد بد… دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز ِجفت تشنۀ پیوند…»

– «من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد.
به شهر آواز خواهم داد…»
– «…بده… بدبد… چه پیوندی؟ چه پیمانی؟…»

– کَرَک جان! خوب می‌خوانی
خوشا با خود نشستن، نرم‌نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه‌ای – دور از گرانان – هر شبی کنج شبستانی.»

مهدی اخوان ثالث

 

۴

 

 

وهم سبز

تمام روز در ‌آینه گریه می‌کردم
بهار پنجره‌ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهایی‌ام نمی‌گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم
صدای کوچه، صدای پرنده‌ها
صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی
و های‌هوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک‌ها
که چون حباب‌های کف صابون
در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند
و باد، باد که گویی
در عمق گودترین لحظههای تیرۀ همخوابگی نفس می‌زد
حصار قلعۀ خاموش اعتماد مرا
فشار می‌دادند
و از شکاف‌های کهنه دلم را به‌نام می‌خواندند
تمام روز نگاه من
به چشم‌های زندگی‌ام خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می‌گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بیخطر پلک‌ها پناه می‌آوردند

کدام قله، کدام اوج؟
مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطۀ تلاقی و پایان نمی‌رسند؟
به من چه دادید ای واژه‌های ساده فریب
و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟
اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده‌تر نبود؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه‌گاه تهی می‌شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد

کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش
ای خانه‌های روشن شکاک
که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بام‌های آفتابیتان تاب می‌خورند
مرا پناه دهید ای زنان سادۀ کامل
که از ورای پوست سرانگشت‌‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می‌آمیزد

کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش، ای نعل‌های خوشبختی
و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز
و شب فرش‌ها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی
که میل دردناک بقا، بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره‌های خون تازه می‌آراید
تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده چون لاشه‌ای بر آب
به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم
به سوی ژرف‌ترین
غارهای دریایی
و گوشت‌خوارترین ماهیان
و مهره‌های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم
صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می‌گفت
نگاه کن
تو هیچ‌گاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی

 

۵

 

 

مرثیه ای برای بیابان و برای شهر

۱
زمین، ترحم باران را
در چشمه‌های کوچک، از یاد برده است
و باد
چراغ قرمز نارنج‌های وحشی را
در کوچه‌های جنگل،
خاموش کرده است
از دور، تپه‌های پریشان، بی‌رحمی نهفتۀ ایام را
فریاد می‌زند
و سوسمارهای طلایی
در حفره‌های تنگ
همچون زبان گوشتی خاک
حرف از سیاه‌بختی با باد می‌زنند
زاغان در انتظار زمستان
بر شاخه‌های خشک
برف قلیل قلۀ البرز را
با
چشم می‌جوند
در لای بوته‌های گون، عنکبوت‌ها
بی‌بهره از لعاب تنیدن
سرگشته می‌دوند
زخم درخت‌های کهن، آشیانۀ
گنجشک‌های شوخِ جوان است
در پشتواره‌های حقیر مسافران
خون و غرور، قائل نان است

۲
در شهر
درها و طاق‌ها
مانند قد مردان
کوتاه است
از پشت هیچ پنجره، دیگر
یک قامت کشیده
یا یک سر بلند، نمایان نیست
داغ نیاز، پینۀ مهر نماز را
از جبهۀ گشادۀ زاهد زدوده است
بر شیشه‌ها، تلنگر وحشت
رؤیای کودکان را آشفته می‌کند
و گاه‌گاه، باران
نقش و نگار بی‌رمق خون را
از زیر ناودان‌ها، می‌شوید
مردان، دل‌های مرده‌شان را
در شیشه‌های کوچک الکل نهاده‌اند
و دختران، صفای عطوفت را
در جعبه‌های پودر
دیگر، کسی رفیق کسی نیست
این‌یک، زبان آن‌یک را
از یاد برده است
انبوه واژه‌های مهاجر
بی رخصت عبور
از
درزها به مطبعه‌ها روی می‌کنند
و بغض
این لقمۀ درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده‌ست
و نان خشک را
با آب چشم، تر کرده‌ست
نیروی کودکی
در کوچه‌های تنگ شرارت
از صبح تا غروب، دویده
بر بام، در کمین کبوتر نشسته است
چشم چراغ‌ها را با سنگ
بسته است
خورشید و ماه بادکنک‌های سرخ و زرد
در آسمان خالی، پرواز می‌کنند
و روزها و شب‌ها این سکه‌های قلب
در دست‌های چرکین،ساییده می‌شوند
دیگر، صدای خندۀ گل‌ها
الهام‌بخش پنجره‌ها نیست
آواز، کار حنجره‌ها نیست
سیگار در میان دو انگشت
از دیرباز،

جای قلم را گرفته است
و دود اعتیاد
دل‌ها و خانه‌ها را تاریک کرده است
شوهر
پنهان ز چشم زن
در آرزوی بردن بازی
تک‌خال قلب خود را می‌بازد
و، زن
نقاش خانگی
پیوسته، نقش خود را در قاب آینه
تکرار می‌کند
گل‌های کاغذی
و میوه‌های ساختگی را
در ظرف‌ها و گلدان‌ها جای می‌دهد
او، عاشق طبیعت بی‌جان است

۳
در شهر و در بیابان
فرمانروای مطلق، شیطان است
در زیر آفتاب صدایی نیست
غیر از صدای زنجره‌هایی که باد را
با آن زبان الکن دشنام می‌دهند
در سینه‌ها، صدای رسایی نیست
غیر از صدای
رهگذرانی که گاه گاه
تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهر
با این دو بیت ناقص، آغاز می‌کنند
آه ای امید غایب
آیا زمیان آمدنت نیست؟
سنگ بزرگ عصیان در دست‌های توست
آیا علامتِ زدنت نیست؟

 

۶

 

 

بی تو

بی تو، من دریغ و درد را شناختم

بی تو باد گشتم

هرکجا گمان گذر کند

پای جست‌وجوی من شتافت

من که نعره بودم

در شب سکوت این زمان

من که شعله بودم

روشنایی‌آفرین به هر زبان

اینک آفریده‌ای ز من به شهر

مشتی از غبار

جست‌وجوی پشت شیشهٔ تو می‌کند کنون

باد بی‌قرار!

 

 

۷

 

ما ندانستیم

اندکی گر پیش می‌راندیم

راه ما شاید به دریا می‌رسید

خواب ما شاید به رؤیا می‌کشید

لحظه‌ای گر بیش پارو می‌زدیم

بادها شاید موافق می‌شدند

گر به ساحل برنمی‌گشتیم

آب شاید نعش‌هامان را به ژرفا می‌مکید

ما نه شطی تیزپَر بودیم

که بتازیم از فراز تیزه ها و ریزه‌ها تا… دشت، تا… دریا

و نه ماندابی که آبشخوار گرگی گَر…

و نه گرگی گَر که سر در پیِ غریزهٔ خویش

لحظهٔ محتوم مرگی نحس را

سر به روی دست بگذاریم بی‌تشویش.

ما ندانستیم کی‌مان، کِی صدا کرد و، چرا کرد و، که را خواندیم

و چرا با راه پیوستیم

یا چرا از راه دور ماندیم

ما ندانستیم

کی بودیم و کی بودیم

وین سگی را که درون ما به زنجیر رگ ما بسته، کی بسته است

و کی بسته است

ما نمی دانیم کی بودیم و کی هستیم

درد ما از زخم سنگی آسمانی بود

یا که خود، زخمی عَفِن بر پیکرِ «هست»یم

ما ندانستیم

 

۸

 

 

غزل برای درخت

 

تو قامت بلند تمنّایی ای درخت.

همواره خفته است در آغوشت آسمان.

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت.

وقتی که بادها

در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند

وقتی‌که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت.

وقتی‌که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش‌آوایی ای درخت.

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت.

سربرکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت.

طبیعت نیمه جان

ماه، غمناک

راه، نمناک

ماهی قرمز افتاده بر خاک.

۹

 

 

از شعر گفتن

برای تو، ای شعر!

برای تو، گر کاری‌ام هست با کارِ هرچیز،

ور آزاری‌ام هست ز آزارِ هر کس.

برای تو، گر می‌پرم آن سوی پرزدنگاهِ شاهین،

وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس.

تویی، تو، که در هیچ‌زارِ نبودِ تو،

هر عشق و هر مرگ،

به هر روی و هر سو که باشد،به ارزانی پستِ پیشامدی روزمرّه است.

تویی، کز تو مردابِ هر هست

به موجی روان -میر

کز افتادنِ ریگی از دستِ بازِ سرشتِ تو،

لبخندوارش

شکوفنده باشد

به رخساره

غرّه‌ست.

تو تیراژه را واژه‌سازی.

تو از واژه تیراژه‌سازی.

زبان از تو شکلِ جهان است.

جهان از تو شکل دهانی است:

خموش و سُرایا؛

و شکلِ تو

فوارهٔ ناگهانی‌ست:

گذران و پایا.

جهان بی‌تو کوهی‌ست از سنگی سرد،

از سردِ سنگی:

چو دیوارِ خارا،

عبوس و درنگی؛

و هیچ از همه رخنه‌گارانِ خورشید و باران،

در او در نه کاری، بر او بر نه کارا.

جهان، بی تو، دیوار،

آری

من این متّه‌وارِ نگاه از تو دارم

شکافا و کاوا.

تو فریادِ فریاد، خاموشی خامشی، یادِ یادی.

تو دیدارِ دیدار،

غمِ هرچه غم، شادی ِ هرچه شادی.

تو آوا، تو معنا،

تو آوای معنا،

تو معنای آوا،

تو معنای معنا،

تو آوای آوا.

تو آهنگِ خاموشِ شبگیر،

تو موسیقیِ روشنِ ماه،

تو

سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گُل.

تو زیبایی هرچه زیبایی،

آنگاه

که زیبایی گنگِ گویا

بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم

به ژرفای خاموشی از آه.

تو گلبانگ پژواکِ هرجا شکفتن،

تو پژواکِ گلبانگِ خاموش ماندن

در آن سوی گفتن:

سرود ستاره،

نواهای گمگشتهٔ کهکشانی.

تو نبضِ تپیدن درونِ دل و جان.

تو آنی که گم کرده بودم تو را من.

تو جان، جانِ جان، جانِ جانِ جهانی.

تو آنی که گم کرده‌ام من.

تو آنی که گم می‌کنم من تو را هرچه پیداتری تو.

تو آوای معنا،

که معنای بی‌همزبانِ مرا،

ای تو معنای معنایم،

از هرچه آوا هم‌آواتری تو.

تو جدّی‌ترین بازی جان،

تو بازی چو بازی.

تو تنها نیاز منی،

تو

به تنهاترین بی‌نیازی.

و، در هرچه چشمه است در طول راهم،

تویی عکس سیمینهٔ ماهی ماه در آب:

مرایی، چو صیادِ جانِ من از دست توری کند کودکانه.

مرایی به هر باره در مشت

و همواره‌مْ آن سوی مشتی.

چو ماهی که‌ش از آب گیرند و بازش سپارند با آب،

چه بسیارها بار

مرا داده‌ای زندگانی

از آن پس که کشتی.

تو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتن:

چه در خوشه‌زارانِ چندان همه کهکشان‌های

آن سوی جاوید و افلاک،

چه در کهکشان‌های چندین همه گُلبُنان از بهارانِ اکنون و اینجا

بر این خاک.

تو گلبانگِ پژواکِ ناگفته‌تر ماندنِ واژه‌آواترین گفتنی‌ها پس از هرچه

گفتن:

چه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغاز،

چه با ساز و آوازِ هر راز

که خیلِ نوازندگانِ بهاران

(همین بی‌قرارانِ چندین همه چشمه‌ساران و

چندین همه آبشاران و

چندین همه

جویباران،

ز چندین همه سو همه سوی دریاگذاران)

به تکرار گویند و

خواهند گفتن

بسی باز.

تو مضراب‌های وزیدن

در آهنگِ آژنگ

به سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دور.

تو سیم نسیمی،

به‌هنگام

که هرگاه بیگاه

می‌گردد انگار،

و هر رودباری

بدل می‌نماید

در آن دور

سیمابِ سیمای خود را

به سنتور؛

و سی تارِ گیسوی بید است پیدا در آیینهٔ او؛

و تنبورِ باران نوزاد در آیینهٔ سینهٔ او؛

و در دستهٔ ابرها تندران دف‌زنان‌اند؛

و در صفِّ نظّارگان

برگ‌ها کف‌زنان‌اند؛

و پارین و امسالی،

از هرچه سو،

در نوایند و در شور.

تو،

پگاهِ تو،

پروازگاهِ تو را من،

پسینِ تو،

مرگ‌آفرینِ تو را

می‌شناسم.

برای تو، خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن

گسل‌های بی‌شکلی ناگهان را.

برای تو، خواهم

به شکل تو

باز آفریدن

جهان را.

تو!

تو، شکلِ تو پروازی از بام نارنجی پر زدن

تا به فرجامِ خونین پرپر زدن!

من

تو را می‌شناسم

و خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز است.

به بامِ تو،

اما،

به بامِ تو بیچاره می‌مانم از سر زدن

من.

۱۰

 

 

بر آب‌های مردهٔ مروارید

نام تو را به خاک نوشتند

و خاک زخم شد.

وقتی که اسب هرشیه با زین واژگون

از بیشه‌های زخم گذر می‌کند،

انبوه همسرایان می خوانند:

«تو رود، رود جنگل پاییز

ما در تو بارها به نهایت رسیده‌ایم.»

آه این صدای دور

چنگ نسیم و جنگل -شاید

شاید صدای گردش آن سبحهٔ گلی است که شب را

از دست‌های مادر می‌آویخت.

از سال‌های قحطی می‌آمد

با رشتهٔ شبانهٔ اشکی که می‌گسیخت

بر آب‌های مردهٔ مروارید:

«ای سال برنگردی، ای سال.»

و سال بازگشت

و آن حلقهٔ خمیده به ناگاه

سرتاسر عصا را پیمود

و خاک ماند و دایرهٔ داغ.

اسب از میان جنگل

شب از درون دایرهٔ سَبحهٔ سیاه

انبوه همسرایان می‌خوانند:

«آه، ای کهن‌ترین زخم»

شب از میان زخم گذر می‌کند.

 

۱۱

 

 

مریم

در نیمه‌های شامگهان، آن زمان که ماه
زرد و شکسته، میدمد از طرفِ خاوران
استاده در سیاهیِ شب مریم سپید
آرام و سرگران.
او مانده تا که از پسِ دندانه‌های کوه
مهتاب سرزند، کشد از چهرِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تنِ لطیف
در نورِ ماهتاب.
بستان به خواب رفته ومی‌دزدد آشکار
دستِ نسیم، عطرِ هر آن گل که خرّمست.
شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریم است.
مهتاب، کم‌کمک ز پسِ شاخه‌های بید
دزدانه می‌کشد سر و می‌افکند نگاه
جویای مریم ست و همی جویدش به چشم
در آن شب سیاه
دامن‌کشان ز پرتو مهتاب، تیرگی
رو می‌نهد به سایهٔ اشجار دوردست
شب دلکش است و پرتو نمناک ماهتاب
خواب‌آورست و مست
اندر سکوت خرّم و گویای بوستان
مه موج می‌زند چو پرندی به جویبار
می‌خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست
مرغی ز شاخسار.
۱۲
خاموش و سرد

خاموش و سرد بر سرِ تیغِ بلندِ قاف

سیمرغ،

شاه مرغان،

تنها نشسته بود.

زین بادها که بر زبرِ خاکدان وزند،

زین خاک‌ها که آید از آن دیده را گزند،

زان برف‌ها که بارد بر قلّهٔ بلند،

زین آب‌ها که شوید،

در شیب‌های تند

پاک و پلید را،

زان برق‌ها که سوزد سرخ و سپید را

او را خبر نبود

یا هرچه را که بود در او اثر نبود.

خاموش و سرد،

سیمرغ،

تنها نشسته بود.

«برخیز! ما به شوق تو این ره بریده‌ایم!

برخیز ما به صد تعب اینجا رسیده‌ایم!

ما مرغکانِ خرد،

با صد شرار شور،

از راه‌های دور

منزل بریده‌ایم،

محنت کشیده‌ایم

تا طلعتِ مبارک سیمرغ دیده‌ایم.

سیمرغ!

ای بلند!

ای جاودان سروش!»

(این گفته شد دراز…

سیمرغ

افسرده و خموش

زی اینهمه خروشان

این تاب و تب‌فروشان

چشمی نکرد باز.)

خاموش و سرد،

سیمرغ،

تنها نشسته بود.

۱۳

 

 

یک گل بهار نیست

یک گل بهار نیست،
صد گل بهار نیست،
حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست،
وقتی
پرنده ها همه خونین‌بال،
وقتی ترانه‌ها همه اشک‌آلود،
وقتی ستاره‌ها همه خاموشند.

وقتی که دست‌ها،

با قلب خون‌چکان
در چارسوی گیتی،
هر جا به استغاثه بلند است،
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید؟

وقتی بنفشه‌های بهاری
-در چارسوی گیتی-
بوی غبار وحشت و باروت می‌دهند،
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز
گلی به کام تواند چید‌؟

وقتی که لوله‌های بلند توپ
-در چارسوی گیتی-
در استتار شاخه و برگ درخت‌هاست،
این قمری غریب
روی کدام شاخه بخواند‌؟

وقتی که دشت‌ها
دریای پرتلاطم خون است
دیگر نسیم، زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند؟

اکنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است،
گردونهٔ زمین را
از اوج بنگریم.

از اوج بنگریم:
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را!
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم،
غرق هزار گونه تباهی.

از اوج بنگریم و ببینیم،
آخر چرا به سینهٔ انسان دیگری
شمشیر می‌زنیم؟

ما ذره‌های پوچ،
در گیر و دار هیچ،
در روی کوره‌راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است،
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟

از اوج بنگریم!
انبوه کشتگان را،
خیل گرسنگان را،
انباشته به کشتی بی‌لنگرِ زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور
سوغات می‌بریم؟

آیا رهایی بشریت را
در چارسوی گیتی،
در کائنات، یک دل امیدوار نیست؟

آیا درخت خشک محبت را
یک برگ در سبز در همهٔ شاخسار نیست؟

دستی برآوریم،
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم.

روزی که آدمی،
خورشیدِ دوستی را
در قلب خویش یافت،
راه رهایی از دل این شام تار هست!
و آنجا که مهربانی

لبخند می‌زند،
در یک جوانه نیز شکوه بهار هست!

 

۱۴

 

 

دریایی ۳

سکوت، دسته گلی بود

میان حنجرهٔ من

ترانهٔ ساحل،

نسیم بوسهٔ من بود و پلک باز تو بود.

بر آب‌ها پرندهٔ باد،

میان لانه‌ها صدها صدا پریشان بود.

بر آب‌ها،

پرنده بی‌طاقت بود.

صدای تندر خیس،

و نور، نورِ ترِ آذرخش،

در آب آینه‌ای ساخت

که قاب روشنی از شعله‌های دریا داشت.

نسیم بوسه و

پلک تو و

پرندهٔ باد،

شدند آتش و دود

میان حنجرهٔ من،

سکوت دسته گلی بود.

۱۵

 

 

اسفندیار شاید

گر مردهٔ من به پیش او بردی

یادت نرود قفس

حیرانی من در آب و آیینه

یادت نرود

وقتی که بلند،

فریاد زدم که دوستش می‌دارم

یادت نرود

وقتی‌که کنار دست او هستم

من نیستم، اختیار من دستم نیست

پیغمبر وحشیان عالم هستم

یادت نرود قفس

باران دمادمم

دریا

یادت نرود

دز اطلس چشم‌های او ویرانم

تاراجم

آوارم

مظلومی عشق و عاشقی

در فقر نجیب

یادت نرود

آهو و صفیر تیر، تیر و زعفران پاشیده،

بر جنگل برگ

بگذار به پشت میله‌ها باشم

پیغمبر وحشیان عالم هستم

من رعد لبالبم

فریاد بلند ارغوانم من

باران دمادمم

دریا

یادت نرود

گر مردهٔ من به پیش او بردی.

 

۱۶

 

 

شیر سنگی

ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

فرومانده در غبار

تا کی سوار گردهٔ تو کودکان کوی

یک بار نیز نعره بکش

-غرّشی برآر!

تا دیده‌ام تو را

خاموش گشته‌ای

از یاد همگنان خویش

-فراموش گشته‌ای

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل،

هر غرّش تو باز ره خواب می‌زند؟

باور کنم هنوز

از ترس خشم تو

هرشب پلنگ، دست

از التجا به دامن مهتاب می‌زند؟

از آسمان سربی یکریز ریزش باران است

از چشم شیر سنگی

سیلابی از سرشک روان است

ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

درایستاده بر مزار!

چون ابر نوبهار،

من نیز در مصیبت تو

-گریه می‌کنم.

 

۱۷

 

 

پژواک

به پایان رسیدیم، امّا نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز

ببخشای، ای روشن عشق برما، ببخشای!

ببخشای اگر صبح را

ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما

نشان عبور سحر نیست؛

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق

روی فرق صنوبر خبر نیست.

نسیمی گیاه سحرگاه را، در کمندی فکنده است

و تا دشت بیداری‌اش می‌کشاند.

و ما کمتر از آن نسیمیم،

در آن سوی دیوار بیمیم.

ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!

به پایان رسیدیم، اما، نکردیم آغاز.

فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز.

۱۸

 

 

لیلی

دیدیم خاک جمله فسانه است.

آن‌دم که من میان بیابان‌ها

تنها، به سوی مکمن خورشید

فریاد می‌کشیدم،

دیدی که عشق

(این جرعهٔ سپید برای

از تشنگی نمردن)

دیدی که عشق نیز بهانه است؟

من با تو بوده‌ام، من

-چون شاعران جاهلیت

-مشکی به ترک و طوماری به کف-

شن‌های تابناک بیابان را

که از ضمیر حافظهٔ من

تصویری از چراغ شما می‌داد…

(در شهرهای صنعتی روزگارتان

مسموم آن هوای بهشتی…)

چون شاعران جاهلیت

من در سطورِ ماسهٔ گردان

تمجید آهوان و تو می‌کردم،

تو در صفوف تارِ کجاوه‌ها

سوی گذشته می‌رفتی

آن‌سان که ترن می‌رفت

آن‌سان که ایستگاه‌ها

اطلال بود و ربع و دمن بود

آن‌سان که زخم‌های محبوبم را

در چادر قبیلهٔ دوری

شب‌های پرستاره نگهبان بود

من شعله‌های آفلِ خورشید را

خاکستر اجاق شما را

در عمقِ کوچه‌های بیابان

در گردنِ خمیدهٔ تَل‌های نرم

-با زخم قلب شاعرکی عامی

واماندهٔ قوافلِ مردان راستین-

می‌دیدم ای دو پنجرهٔ زرد

ای جاذبه که همچو کرات فضا مرا

از ریسمان خاک معلق نموده‌ای!

آن‌قدر سالخورده که از وهمتان برون،

در آرزوی تلخ سقوطی است.

او با صفای جاهلیت خواناست:

دیدی که خاک جمله فسانه است

دیدی که موطن من

در باد بود و باد مرا می‌ربود…

محمل مرابه خاک مانده، مرا، ای گرد

که در کرانهٔ شفق شن

نابود می‌شوی و فراموش می‌شوی!

آیا مرا به سوی گذرگاه‌ها

راهی است تا ببینم رویین گیاه؟

راهی است تا که مهتاب را

آسیمه، خفته یابم در روشنای چاه؟

اینک کبوتران که سراسیمه می‌پرند

چون فوج‌های کشتی جنگی

در سنگسارهای بلای فیل

اینک مرا ز قبله نشانی است بی‌نشان

اینک مرا به کعبه مقامی است بی‌مقام.

در حضرت شماست که شاعر

از دردهای بادیه آزاد می‌شود،

وز نعمت کریم دستی

کز برج کهنه، منظرهٔ استخوانی‌اش

خواهد خمید

تا انحنای گردن زائر.

دیدی که خاک جمله فسانه است…

لیلی که در قبیلهٔ میران بادیه

اکنون عروس کهنهٔ دنیای کهنه‌ای!

من از خیامِ ژندهٔ رؤیایم

خرگاه باشکوه تو را دیدم

کز عمق خواب‌های فراموش می‌گذشت.

برمن، خدای من، چه هجوم آوریده‌اند

فوج حرامیان

فوج غریبگان

پویان، نقاب بر رخ مردان.

من می‌سپارم آری، با مرد راهزن

کشکول‌ها و توبره‌ام را

آن‌سان که داده بود غزالی

من خسته هستم

از توشهٔ جهانی کز آن،

لیلی!

با من دو لیف خرما بود

و غم،

در این درازناک سفر

لیلی!

این زادراه هیچ مسافر نیست

لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده‌ام

زیرا که تو چکیده‌ای از خاطر منی

زیرا که من ز خویش تو را آفریده‌ام

امّا مرا توقع این ماجرا نبود

کز باد پوچ ناملموس

این شکل ناشناس شود ترکیب

و از میان خاک بخواند

اندوه زندگانی من را.

من تشنه‌ام به زحمت صحرا

با او بدایتی نه و هرگز نهایتی،

آنجا که شاخهٔ یک بید، چشمه‌ای است

می‌دانم و به حسرت می دانم

در چشمه عکس توست که می‌لرزد.

من خاک جاودان را

من خاک رفتگان عزیزم را

افسانه می‌شناسم،

چون شاعران جاهلیت

-مَشکی به ترک و طوماری در کف-

هان ای حرامیان بشتابید

حالی پذیره می‌گردم

رؤیای تیغ‌های شما را

بر زخم آبدیدهٔ جانم.

شاید دوست داشته باشید در این دوره شرکت کنید:

دورۀ آنلاین شعر نویسی

  1. parastoo گفت:

    نمیتونم شعر نوشتن رو به اندازه داستان نویسی دوست داشته باشم..
    ولی باید حتما یاد بگیرمش..
    مرسی از اموزش قابل فهمتون

  2. Maryam گفت:

    سلام مرسی از متن خوبتومن دوره راهنمایی هستم میخوام شعر هام رو نقد کنن و دوست دارم اگه بخوام به نوشتن ادامه بدم قبل از تموم کردن دوره دبیرستان کتابی به چاپ برسونم اگر اجازه بدید شعرم رو براتون ارسال کنم ممنون

    • admin گفت:

      سلام مریم عزیز
      در کارگاه شعر متأسفانه فعلاً برنامه‌ای برای نقد شعر نداریم و از این به بعد به آموزش تکنیک‌ها و اصول شعر می‌پردازیم.

  3. علی گفت:

    سلام خوبید اسم علی ۱۸بچه اهوازم کاملا مذهبی هستم و دوست دارم در باره اعمه شعر بگم
    نکات شما بیسیار خوب بود ولی برای شروع کار اول باید چکار کنم

    • admin گفت:

      علی عزیز
      سلام
      برای شروع پیشنهاد می‌کنم شعر خوب بخونی. از شعرایی که توی متن اسم بردیم و منابعی که معرفی کردیم حتماً بخون.
      از طرفی اگر علاقه داری توی حوزۀ مشخصی شعر بگی بهتره در مورد اون مطالعه داشته باشی تا بتونی راجع بهش بنویسی.

  4. لیمان گفت:

    سلام ودرود برشما
    خیلی مطلب آموزنده و ساده ای بود که برای امثال بنده که هنوزم مبتدی هستم و باید در
    نزداستادان عزیزوبزرگواری همچون شمامدتی
    شاگردی کنم , بسیارعالی بود.
    بنده متولدسال۱۳۴۴هستم وبااینکه رشته فنی
    خوانده ام ازهمان دوران دبستان علاقه خیلی
    شدیدی به نوشتن داشتم و اولین شعرم را در
    زمان جنگ تحمیلی ودر منطقه جنگی نوشتم
    وبه مرور زمان علاقه ام بیشترو بیشترشد تابه
    جائی که درهمان دوران شعرهای زیادی را در
    دفترچه خاطراتم نوشتم .
    الان هم خیلی محتاجم به کمک شما دوست گراموتمایل دارم که بیشترمطالب زیبای شمارا
    درهرکجاکه باشدمطالعه نمایم.
    لطفا راهنمائی نمائید.متشکرم .
    ارادتمند:محمدعلیـ (LIMAN)

  5. Kosar گفت:

    سلام من خیلی دوست دارم شعر یاد بگیرم…
    امیداورم بتونم از این مطالب استفاده کنم…! البته چند وقته نمیتونم سعر بخونم و کم پیش میاد شعری بنویسم اون هم به دلیل درس و دانشگاه هست…! شما به نظرتون چند روز ور هفته به شعر خواندن اختصاص دهم؟

  6. نیلوفر گفت:

    واژه ای مثل برآوردم با آوردم خالی قافیه میشه ؟؟؟
    ممنوووون میشم جواب بدید 😑😖😖🌹

  7. یاسمن ممبینی گفت:

    من شعر گفتم اما نمیدونم چه کاری انجام بدم که شعرهام مشاهده شه و بتونم چاپشون کنم
    میشه لطفا راهنمایی کنین

    • admin گفت:

      یاسمن عزیز
      بهترین کار اینه که یک وبلاگ یا وب سایت بزنید و آثار خودتون رو به طور منظم منتشر کنید.

  8. یاسمن ممبینی گفت:

    من شعر گفتم میشه راهنمایی کنید چه کاری انجام بدم که ببینم شعر های من درسته و چه کاری انجام بدم که چاپ بشن

  9. Kosar گفت:

    سلام من خیلی دوست دارم شعر یاد بگیرم…
    امیداورم بتونم از این مطالب استفاده کنم…! البته چند وقته نمیتونم شعر بخونم و کم پیش میاد شعری بنویسم اون هم به دلیل درس و دانشگاه هست…! شما به نظرتون چند روز ور هفته به شعر خواندن اختصاص دهم؟

    • admin گفت:

      کوثر عزیز
      سلام
      اگر دوست داری شعر بگی و توی این مسیر موفق باشی بدون خوندن شعر ممکن نیست.
      از اونجایی که شعر مثل رمان و مقاله زمان زیادی نمی‌خواد می‌تونی توی زمان‌های رفت و آمد، استراحت و… شعر بخونی.
      پیشنهاد می‌کنم ارتباطت با شعر رو قطع نکن.
      موفق باشی

  10. پوریا گفت:

    خیلی ممنون
    مطالبتون خیلی خوبه

  11. سها گفت:

    سلام من از سال ۷۹شعر میگم ولی هنوز شعرام به پختگی لازم نرسیده ۳۷ سالمه هنوز نمیتونم شعرامو چاپ کنم .

    • admin گفت:

      نگران نباشید سها جان
      بسیاری از بهترین نویسندگان جهان آثارشان در دهۀ پنجم و ششم عمرشان منتشر شده است.
      شما که هنوز خیلی جوان هستید.

  12. سها گفت:

    سلام من ۳۷ ساله هستپ از سال ۷۹شعر میگم ولی هنوز به پختگی کافی نرسیده که چاپ کنم .میتونم شعرمو براتون بفرستم نظرتون رو بگید؟

  13. نیما گفت:

    سلام
    برای نوشتن شعر نباید آن را در یک روز تمام کرد سعی کنید روزی یک بیت به شعر اضافه کنید…در ضمن ابتدا سعی کنید موضوع شعر رو به صورت متن روان تو ذهن ایجاد کنید… ولی رو کاغذ ننویسید… بعد سعی کنید دو تا کلمه که هم معنی یا به هم ربط دارن رو قافیه و بقیه متن رو تو دوقسمت بیت تقسیم و بچینید تا معنی بده همین.
    مثلا یه شعر از خودم .ای یار من تو صورت مهربانی داری ولی دل سنگی
    شعرش..
    ای یار جگر سوزم در رخ مهربانی
    اما دلی از سنگ در سینه پنهانی
    امیدوارم بدردتون بخوره…

  14. شاعر جوان گفت:

    من ۱۶ سالمه ومیرم کلاس یازدهم. رشتم تجربی. ولی تاحالا شعرای زیادی گفتم وتعریف های زیادی شنیدم. من از استادای بزرگ وشاعران زیادی پرسیدم چه عواملی موجب شعر گفتن میشه که نودونه درصدشون گفتن ذات و استعداد. خواندن شعر این استعداد رو پرورش میده. صرفا نمیشه گفت هر کی شعر خوند شاعر میشه. مثل اینه که بگن هرکی درس خوند سرکار میره. پس ذات .طبع شعری واستعداد نقش اصلی رو داره.

    • admin گفت:

      سلام شاعر جوان
      درسته. ذات و استعداد در مرحله اول خوبه اما همین استعداد اگر به کار گرفته نشه و با تمرین و شعر خوندن و توی مسیر بودن تقویت نشه به تدریج از بین میره.

  15. میم_ع_آتش گفت:

    درود برشما عزیزان ادب دوست، با اجازه ادمین عرضی داشتم،
    در ابتدا که مطلب بسیار عالی و کامل بود،
    بنده نهایت استفاده رو بردم.
    اما در ادامه، باید بگم من چندان به این مساله که شعر سرودن را بیاموزیم و یاد بگیریم،
    معتقد نیستم،
    شعر هنری کاملا متفاوت با اشکال دیگر هنر هست،
    هنرهای مثل موسیقی نقاشی، پیکره تراشی، خراطی، قلم زنی و …. ، تمامآ در ابتدا متریال شروع کارو در اختیار شما میزارن،
    و اینکه تقربآ منتظر نتیجه مشخصی از کار هنرمند هستند،
    مثال بوم، رنگ، قلمو، نتیجه تصویری از منظره یا پرتره، جان دار یا بی جان .
    اما شعر، نه … شما باید از هیچ، همه چیز بسازی،
    و تازه اونقدر هم قدرمتند و بی نقص بسازی که،
    محصول غیر قابل لمس و دیدن شما، بتونه در لایه های ذهن مشوش و مخدوش و به شدت درگیر مخاطب امروز جایی برای خودش باز کنه…
    مخاطب امروز با هفتصد سال پیش خیلی فرق کرده،
    حتی گوشهای امروز با پنج سال گذشته هم کلی طبع سلیقه متفاوتی دارن.
    به نظر من شعر مثل آواز هنری ماهیتآ، ذاتیست،
    که البته با تمرین و ممارست قوی و قوی تر میشه،
    ولی اینکه کسی صرفآ به دلیل علاقه زیاد و بدون اون خمیر مایه ذاتی، بخواد با مطالعه و تمرین شاعر بشه، وقتشو هدر کرده و
    بهتره بیشتر به مطالعه و بررسی و نقد بپردازه که کم از سرودن نیست،
    گاهی شعرا حسرت دارن فردی قابل، اثرشونو مورد نقد قرار بده
    تا بتونن رفع اشکال کنن و به نقاط ضعفشون پی ببرن،
    و باور کنید که خییییییلی نایاب هست.
    خییییلی کم پیدا میشه کسی که شعرو بخونه، بدون جهت گیری خاص،
    سبک و سنگین کنه،
    نقاط ضعف و قدرت شاعرو گوشزد کنه و زمینه تقویت کار شاعرو فراهم کنه.
    ما الان خیلی به این افراد احتیاج داریم.
    با عرض پوزش از ادمین عزیز.

    • admin گفت:

      سلام دوست عزیز
      درسته که شعر ماهیتی ذاتی داره اما علاوه بر اون آتش درونی که نیازه و جوششی که ابتدا لازم داره، حتما باید به دنبال یادگیری و بررسی فنون بود. صرفا به خاطر طبع شاعرانه نمیشه شعر گفت. ضمن اینکه این مطلب افرادی رو در نظر داره که در خودشون این توانایی و شوق اولیه رو می‌بینن اما راهی برای ادامه پیدا نمی‌کنن.
      ممنون از کامنت خوبتون.

  16. پردیس گفت:

    سلام اونایی که شعرمینویسن ودوس دارن شعراشون دیده بشه وبقیه نقد کنن میتونن عضو سایت شعرنو بشن اونجا شاعرای زیادی هست که بهتون کمک میکنن چون من خودمم تازه عضوش شدم وخیلی خوبه وبیشتر انگیزه گرفتم واسه نوشتن

  17. امير گفت:

    سلام من معتقدم به قول استاد شريعتى لطافت زير انگشتان تشريح مى پژمرد وقتى تازه کارى و شعرتو پيش يه کهنه کار ميبرى با نگاه نقادانشون که اصن به قشنگى هايى که سعى کردى خلق کنى توجه نميکنه و همش ايراد ميگيرن و ذوق ادمو کور ميکنن تهشم سعى ميکنن طرز فکرشون رو به ادم قالب کنن از فلان چيز بگو اتفاقن شاعر بايد تو شعرش ول انگار باشه نبايد محدود باشه من زخم خورده اين افرادما قشنگ معلومه دلم پره من شش ماهه شعر ميگم خعلى ممنون مطلبتون واقن مفيد بود

    • admin گفت:

      سلام امیر عزیز
      منظور این نیست که شعر رو تشریح کنیم. گاهی لازمه که نوشته‌های خودمون رو در معرض نقد قرار بدیم برای بهتر شدن. و البته خیلی مهمه که چه کسی این کار رو برای ما انجام میده تا به قول تو ذوقمون کور نشه.
      کسی رو پیدا کنیم که علاوه بر گوشزد کردن ایرادات نوشته مشوق ما هم باشه.

  18. نگارین گفت:

    سلام…ممنونم از مطلب عالیتون….خسته نباشید.
    من علاقه خاصی به کتاب خوندن و نوشتن رمان ،کتاب،موسیقی،…و مخصوصا شعر دارم ..امیدوارم با کمک این مطلب خوبتون شعر های قشنگی بگم..

  19. مسعود گفت:

    سلام مطالبتون عالی بود وخیلی کمکم کرد ممنون

  20. مجتبی گفت:

    سلام ببخشید یه سوال داشتم در شعر نویسی حتما باید تمام قوانین و قواعد مثل قافیه و وزن کلمات و…. رعایت بشه ؟

  21. پرستو گفت:

    سلام میشه راهماییم کنید که چجوری دانش لغویم رو برای شرنوشتن افزایش بدم؟

    من چندوقتی میشه شعرمینویسم اما کلمات و واژه های زیبا بلدنیستم بکارببرم

    • admin گفت:

      پرستوی عزیز
      سلام
      برای اینکه دایرۀ لغاتت رو افزایش بدی باید زیاد و مستمر مطالعه کنی و سعی کنی کلمات جدید رو از دل نوشته‌های مختلف، چه شعر و چه متن بیرون بکشی و از اون‌ها توی نوشته‌هات و صحبت کردن استفاده کنی.

  22. الف. محمدی گفت:

    شبِ من شب تر از شبهای تار است

    که غمهای دلِ من بی شمار است

    به دستت می دهد یک جعبه یاقوت

    دل عاشق همیشه چون انار است!

    شکارم کردی امّا نامسلمان!

    دلم از دست رفتارت شکار است!

    رفیقان، حرفشان و قولشان است

    چرا پس قول تو بی اعتبار است؟!

    قرارِ تازه ای می خواهد و بس

    دلی که در هوایت بی قرار است

    گواهی می دهد گرچه دل من

    تمام حرفهای تو شعار است!

    چه با سرعت به پاییزم رساندی

    اگر چه اوّل فصل بهار است

    به تنهایی خودم را می سپارم

    که تنهایی همیشه ماندگار است…!

    #دکتر_یدالله_گودرزی

  23. حمید بیدگلی گفت:

    باتقدیم عرض سلام واحترام.اگر ممکنه نظرتون رو بفرمایید.
    تو دلت خیلی صبوره
    چشاتم منبع نوره
    اون دستای مهربونت
    مثل یک جام بلوره
    کاش میشد منم یروزی تودل توجابگیرم
    باهمه افسردگیهام من بگم
    منم صبورم
    چشم ودل ودست تو
    اون نگاه مست تو
    من مجبور میکنند تا
    بمیرم واسه تو

    • admin گفت:

      سلام حمید گرامی
      پیشنهاد می‌کنم اگر به ترانه‌نویسی علاقه داری حتماً ترانه‌های خوب رو بخونی. مثل کارهای محمدعلی بهمنی، افشین یداللهی، اردلان سرفراز، شهیار قنبری و…
      در کنار این‌ها شعر خوندن رو فراموش نکن. تا می‌تونی شعر بخون.
      موفق باشی

  24. یوسف گفت:

    سلام
    خسته نباشید از اینک برای اعتلای فرهنگ و رشد نواموز ها زحمت میکشید به نوبه خودم از شما سپاسگذارم
    من تقریبا تمامی اشعار کلاسیک مطرح زبان فارسی را بارهاخواندم. عروض هم می دانم اما اوزان ابیات من در یک وزن نیستند هر کدام وزنی جدا گانه دارد نمیدانم برای اینکه در یک وزن باشند باید چه کار بکنم لطفاً راهنمای بفرماید
    متشکرم

    • admin گفت:

      سلام آقا یوسف گرامی
      اوزان ابیات در یک شعر یکسان نیستند؟
      پیشنهاد می‌کنم دایرۀ لغت خودتون رو افزایش بدین و با کلمات تا می‌تونید بازی کنید تا وزن مورد نظر شکل بگیره.

  25. ارمان گفت:

    سلام ۱۴ سالمه به شعر خیلی علاقه دارم خودم هم شعر مینویسم طوری مینویسم که کسی باورش نمیشه خودم نوشتم
    چطوری میتونم شعر هامو ثبت کنم؟

    • admin گفت:

      سلام آرمان عزیز
      خوشحالم که توی این سن کم داری جدی فعالیت می‌کنی.
      به فکر وبلاگی برای انتشار نوشته‌هات بودی تا حالا؟

  26. Maryam گفت:

    سلام توضیحاتتون عالی بود من علاقه خیلی زیادی به شعر دارم و دوست دارم برای دل خودم شعر بگم یه ارامشی بهم میده تاحالا شعرنگفتم اما پنج تاشعر انگلیسی و خیلی زیباترجمه کردم ازگفته هاتون استفاده میکنم و حتما شعرمیگم خودم فقط امید وارم وزن شعرو بتونم رعایت کنم

  27. امیرعباس گفت:

    سلام اموزشتون عالی بود
    اما بعضی موقع ها ادم چیزی تو ذهنش نمیاد این از چیه ؟ایا طبع شعر ندارم ؟

    • admin گفت:

      سلام امیر عباس عزیز
      خیلی زیاد و روزانه شعر می‌خونی؟
      سعی می‌کنی کلمه‌های جدید یاد بگیری؟
      به شعر بقیه دقت می‌کنی؟

  28. کورد گفت:

    سلام ابتدا از مدیر سایت تشکر میکنم ثانیا به وبلاگ بنده که شعر های خودم میباشد سری بزنید اگر عیب و ایرادی داشت{که دارد} در بخش نظرات بنویسید.http://shaeranehaiema.blogfa.com

  29. شهریار گفت:

    سلام و درود.من میخواهم شروع به نوشتن شعر نو بکنم.کتابی هست که نوشتن شعر نو را آموزش داده باشد یا نه؟؟؟؟

  30. محمودی گفت:

    سلام من متن ادبی مینوشتم والان میخوام به صورت حرفه ای یاد بگیرم جای رو شما میتونید به بنده معرفی کنید ممنون

  31. Mani گفت:

    سلام
    ۱۴ سالمه شعر قبلا هم مینوشتم اما روی پایه و اساس نبود و شعر های جالبی نبود شعر هم زیاد میخونم بقیه بهم میگن که
    شاعری از همین چیز های مبتدی و شعر های مسخره و بی اساس شروع میشه بعدا طی مدت میتونی شاعر خوبی بشی خوشبختانه محیط و موضوع کافی هم وجود داره فقط هنوز هم نمیتونم شعر جالب و با اساس بنویسم
    خسته شدم

    خیلی تلاش کردم که بنویسم اما نشد ممنون میشم که اطلاعات بیشتری اراعه بدین ممنونم از شما و متن زیبا و کاربردیتون!!!..

    ارادتمند شما مانی

    • admin گفت:

      سلام مانی عزیز
      تلاشت واقعاً قابل تحسینه.
      ناامید نشو و تا می‌تونی بخون و بنویس.
      کارگاه شعر رو دنبال کن از این به بعد بیشتر به روز میشه.

  32. یوسف گفت:

    سلام متشکرم که پاسخ دادید نمونه شعرم را برایتان می نویسم نظرتان را بفرماید قفس
    مرغ باغ ملکوت در قفس تن حبس است
    شایداین قفس ام مسکن سر و درس است
    کرده‌اندم به قفس تا که ثباتی گیرم
    بر نهند آیینه تا حرف و کلامی گیرم
    او بگوید که بگو من گویم در تقلید
    تا شناسم ره و من بروم بی تقلید
    می دهد قوت عجیبی که در آرم شهپر
    می دهد درس که پرواز کنم من برتر
    این چه سری است که هر روز و شب و ثانیه ها
    قفسم در ید اوست او در اندیشه ما
    من بخود غره شدم چشم فرو بربستم
    گوش خود پنبه نهادم که من کر هستم
    در توهم خانه ها و باغها می ساختم
    کور و کر بودم چنین خود باختم
    چون گشودم چشم پرهایم کنده بود
    مالک ام گفت حاصل وهمت نمود
    در خیالت شهوت و شهرت لذیذ
    هر خیالت پری می کند عزیز
    من ترا کردم قفس تا که اکسیرت دهم
    پر گنجشگ ات بگیرم پر سیمرغ ات دهم
    گر شوی تسلیم تعلیم و طعامت می دهم
    بعد از آن سیمرغ شی تا عرش راهت می دهم
    یوسف

  33. رضا کریمی گفت:

    سلام خسته نباشین.. من اصلا اهل شعرو شاعری نبودم نمیدونم چیشدکه یهویی شروع به شعر گفتن کردم یکی از شعرامو براتون ارسال میکنم لطفا نظرتونو در موردشعرم بگین..ممنون

  34. حامد گفت:

    به ما کمک کردن مثل ضربه هاون
    به ظرف آب که سودش برای ما صفر است

  35. Miss.fathi گفت:

    سلام
    خسته نباشید
    من دانش آموز رشتهٔ علوم انسانی هستم و فقط ۱۶سالمه
    به شعر و رمان و کتاب خیلی علاقه دارم و خیلی مطالعه میکنم
    رمان و مطالبی هم مینویسم
    بنظرتون میتونم با این حجم اطلاعاتم شاعر خوبی بشم؟

    • admin گفت:

      سلام خانم فتحی عزیز
      چقدر خوبه که توی این سن و سال مطالعۀ زیادی داری و می‌نویسی.
      اگر به شعر علاقه داری حتما امتحان کن و بنویس.
      در کنارش تا می‌تونی شعر بخون تا ذهنت آماده باشه همیشه.
      موفق و شاد و سرزنده باشی همیشه.

  36. ALi گفت:

    سلام
    من ی نوجوون ۱۶ ساله هستم ک علاقه شدیدی ب شعر نوشتن دارم
    ولی سبک مورد علاقه ی من رپ است
    سبک شعر رپ خیلی عامیانه و روانه
    مثل اینکه من دارم با مخاطبم حرف میزنم ولی قافیه دار
    ولی من نمیتونم اینطوری بنویسم
    میخواستم بپرسم منبعی دارید ک شعر عامیانه داشته باشد تا من استفاده کنم؟

    • admin گفت:

      علی عزیز
      سلام
      شعرها به زبان نوشتار و رسمی نوشته میشم. گاهی ترانه‌ها و لالایی‌ها و شعرهای فولکلور به زبان عامیانه هستن.

  37. حافظ دشمن کش گفت:

    سلام خوبین خسته نباشین..ببخشد چند روز قبل واستون اس فرستادم ولی جواب ندادین؟؟؟؟

  38. سعید گفت:

    نوشته تون فوق العاده است من میخواستم همچین مقاله ای بنویسم اما شما کاملتر ازمن نوشتید اما من یه چیز دیگه رو هم خیلی مهم میدونم و اون گوش دادن به موسیقی هست
    معمولا آدمای عاشق زیاد موسیقی گوش میدن عشق باعث میشه بیش از حد معتاد موسیقی باشن و شعر خواننده ها رو اونقدر گوش بدن که شاعر بشن

  39. یاسمن گفت:

    سلام وقتتون به خیر
    من یه دانش آموز ۱۵ ساله هستم و به شعر هم خیلی علاقه دارم دو سالی هست که شعر مینویسم و به نظر خودم هم خیلی پیشرفت کردم
    با توجه به اینکه کلاس دهمم و رشته تجربی هستم باید از همین الان خیلی خوب درس بخونم مخصوصا که توی مدرسه تیزهوشان هستم و درسام واقعا سنگینن و اصلا وقتی نمیمونه تا بتونم روی شعرام فک کنم و شعر بگم میخواستم بپرسم اگه یه مدتی از شعر نوشتن دور باشم اگه بعدا دوباره بخوام شروع کنم این چند سال میتونه لطمه ای به شعر نوشتنم بزنه یعنی امکان داره که اون طبع شعری که میگن از بین بره و دیگه نتونم شعر بگم؟

    • admin گفت:

      یاسمن عزیز
      سلام
      در کل سعی کن دور نمونی از شعر. اگر هم نمی‌نویسی حداقل روزانه شعر بخون و ارتباطت رو با شعر کم نکن.
      اینطوری می‌تونی حتی طبع شعرت رو تقویت هم بکنی.
      موفق و شاد باشی

  40. علیرضا محمدی خواجه گفت:

    دهن سرویس
    با سلام خدمتت دهن سرویس
    چاکریم مخلصیم، دهن سرویس

    روز و شب شکایت و گله و
    غرغر و فلان، دهن سرویس

    وضعمان شده همین که میبینی
    از درون آتش و دهن ، سرویس

    پول توی جیبمان شده است
    کمتر و کمتر و دهن سرویس

    چشمهامان دگر نمیبینند
    رنگ گوشت و شده دهن ، سرویس

    ای خدا خود تو رحمی کن
    کرده این حسن دهن ، سرویس

    آن یکی هم که اصلا هیچ
    مردک ترامپ ، دهن سرویس

    تا که وا میکند حلقش را
    میشوند ملتی ، دهن سرویس

    بار الها خودت نگاهی کن
    بر من بی گنه و دهن سرویس

    ای که خوانده ای تو شعرم را
    شده ای تو هم دهن سرویس؟

    مثل اینکه نمیشود باور
    همگان را شدیم ، دهن سرویس

    باید اینبار بگویمش با شعر
    شده ایم خسته و دهن سرویس

    شاعر:علیرضا محمدی خواجه

  41. حمید بیدگلی گفت:

    باتقدیم عرض سلام میخواستم به خاطر توجهتون به مطالب متقاضیان فراگیری شعر سپاسگزاری کنم پایدار پیروز وتندرست باشید.

  42. حسین گفت:

    مطلب خوبی بود من هم شعر مینویسم ۱۸ سالمه. ببشتر با مضامین اجتماعی. به عقیده من شعر باید وضعیت موجود رو نقد کنه و رسیدن به وضعیت مطلوبو هدف قرار بده شعری که از درد انسانها نگه شعری که سختیای زمونرو به صف نکشه به عقیده من ارزش چندانی نداره’تشکر.

  43. معصومه گفت:

    سلام میشه به سؤال منم جواب بدید:
    دو واژه برای اینکه هم قافیه محسوب بشن باید حتما حروف آخرشون یکی باشن؟ یا اگه حروف میانی هم یکی باشن هم قافیه به حساب میان؟ مثل غروب و فروغ

    • admin گفت:

      سلام معصومه عزیز
      دو کلمه زمانی هم‌قافیه هستن که هجای پایانی یکسان داشته باشن.
      مثلا:
      ثواب-سراب-شباب و … هم‌قافیه هستن.

      ث/واب-س/راب-ش/باب.

      حالا فروغ و غروب رو بررسی کنیم.

      غ/روب- ف/روغ

      پس این دو کلمه نمی‌تونن هم قافیه باشن.

  44. علیرضا شفیع پور گفت:

    سلام. من هم شاعرم. یه وبلاگ دارم که آدرس شمارو توش پیوند کردم. میخوام اگه میشه آدرس وبلاگ منو تو سایتتون پیوند بزنید.
    آدرسش اینه:
    http://www.shafe1381.blogfa.com

  45. […] چگونه شاعر شویم؟ – مدرسه نویسندگی […]

  46. مجید... گفت:

    بسیار آموزنده بود…این را هم به شما تقدیم می کنم…به کجا روم که جان تازه کنم.قدحی به سر کشم جهان پر آوازه کنم.خلوت دوست نشینم که مرا یاد آرد.در شب تیره و تار مرا به فریاد آید…درود بر شما

  47. باربد گفت:

    سلام
    خانم شریفی لطفا راهنماییم کنید؛ تو ذهنم موضوعات خوب زیادی میاد،ولی وقت نوشتن فقط کاغذ رو خط خطی میکنم و آخر سر هم یک یا دوبیت ناقص به جا میزارم ! بعدشم حس خوبی که برای سرودن شعر داشتم از بین میره! چند هفته به شعر فکر نمیکنم اما باز هم یه حس تازه و باز کاغذ خط خطی و..
    عاشق شعرم ولی پیشرفت زیادی نداشتم!

    • admin گفت:

      سلام باربد عزیز
      سعی کن وقتی چیزی به ذهنت میرسه حتما و سریع یادداشت کنی. حتی اگر به قول خودت ناقص باشه. اینا رو یادداشت کن. بعدا می‌تونی برگردی و روون کار کنی. حتی برگشتنت می‌تونه بهت ایده هم بده. اگر هم فکر می‌کنی حس شعرت می‌پره سعی کن زمانی که نمی‌تونی بنویسی شعر بخونی. از شعر فاصله نگیر و همیشه در مسیر باش.
      تلاش و پشتکارت می‌تونه به پیشرفتت کمک بیشتری بکنه.

  48. موسوی گفت:

    واقعاً بسیار مطالب اموزنده بود، درضمن وزن مصرع اول را با مصرع دوم چجوری تشخیص کنیم، ایا واژه هاره بشماریم ؟ و همچنان قافیه تنها واژه های آخرین باهم، هم قافیه باشند یا بیشتر از ان.
    ممنون، منتظر پاسخ تان هستم.

    • admin گفت:

      سلام
      بحث وزن کمی متفاوته و با شمارش هجاها صورت می‌گیره نه واژه‌ها. به عبارتی باید هر مصرع رو تقطیع کنید تا به تساوی وزن در هر بیت پی ببرید.
      برای هم قافیه بودن کلمات باید هجای پایانی کلمه‌ها با هم یکی باشند.

  49. زهرا گفت:

    سلام خسته نباشید
    منم شعر میگم یعنی تازه ابتدای کارم،شعرامو با کسی نشون دادم نقد کردن و گفتن عروض و قافیه رو درست بکار نبردین،شعرتون انسجام و وحدت معنانداره،این چیزا تو ابتدای کار طبیعیه آیا؟
    آخه خیلی مآیوس و دلزده شدم

    • admin گفت:

      سلام زهرا جان
      معلومه که در ابتدا این اتفاق طبیعیه.
      نباید مأیوس بشی بلکه این نکات رو وقتی بدونی بهتر می‌تونی شعر بگی.
      ضمن اینکه شعر خوندن رو به طور جدی جدی توی برنامه‌ات قرار بده.
      حتما موفق میشی.

  50. عبدالودود گفت:

    خیلی عالی بود وخوشم آمد میکوشم تااستفاده درست نمایم تاشاعر شوم

  51. موسوی گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشید!
    درضمن مدت بسیار کوتاه می شود که من به طرف دنیا شعر و شاعری رو آوردم و یک پارچه شعر امروزم طورنمونه انضمام امیل هذا خدمت شما تقدیم است.
    البته قابل ذکر میدانم که در مدت بیست دقیقه میتوانم چندین مصرع شعر بنویسم، و تاهنوز به کدام شاعر متخصص مشوره نکردم، بدین لحاظ از جناب عالی خواهشمندم با رهنمایی های عالمانه تان بنده را مورد شفقت تان
    قرار داده و خلای اشعار ذیل را به من اشاره بدارد.

    سپاس بر آنکه ذاتش ذالجلال است
    عبا داتش به ما آب زلال است
    درود بر رحمت بی منتها یش
    که نور تا بشش مثلِ هلال است
    ستایش کن به ذاتِ اقدس آن
    بدون ذکر آن روح در ملال است
    تمام هست و امکان در طبایع
    به کُل اهدا شده برما حلال است
    اگر یک لحظه غفلت بر سجودش
    تمام عمر روحت در ضلال است
    بیا تو پیروی آل عبا باش!
    به غیر آن وجدان در ذلال است
    اگر خواهی شفیعی روز محشر
    شناسا کن که آن روز در وصال است
    به اشعار موسوی بیشتر بی اندیش
    به زیر سایه رحمت ظلال است

    تاریخ
    ۱۳۹۷ /۱۲/۱۷

    • admin گفت:

      سلام دوست عزیز
      چه ذوق خوبی دارید.
      پیشنهاد می‌کنم تا می‌تونید زیاد شعر بخونید و و سعی کنید شعرهاتون رو چند بار بازنویسی کنید.

  52. حامد گفت:

    با سلام و عزض خسته نباشید. من فردی بسیار احساسی و لطیف روحی هستم که بیشتر با شکستها و غم هایم شعر یا دکلمهای میگم اما از در فکر یک کتاب شعر با حکایتهای زندگی بنویسم و به راهنمایی شما نیاز دارم من در خارج از کشور زندگی میکنم و خوشحال میشم که راهنمایی های به این حقیر داشته باشین . به امید پیام بعدی :).

    • admin گفت:

      حامد عزیز
      سلام
      این خیلی خوبه که دوست داری دغدغه‌هاتو به شکل شعر بنویسی
      پیشنهاد می‌کنم گلستان و بوستان سعدی و مثنوی و معنوی رو بخونی حتما.

  53. حامد گفت:

    بسیار متشکرم از پیشنهاد سخاوتمندانه شما با آزروی موفقیت

  54. رضا گفت:

    سلام. سپاس از راهنمایی تون.
    اگه امکان داره نظرتونو راجع به این سروده،میخواستم بدونم
    من تقریبا یک سال هست که شروع به سرودن کردم.
    اما هیچ وقت شعرام روبه کسی ندادم بخونه.
    اینجا اولین جاست.
    ، آه میکشم برای روزهای بی کسی/ خیره می شود دلم به ردّ پای بی کسی

    چَنگ میزنم تمام خاطرات تو را /
    من خلاصه می شوم به های های بی کسی
    در بغل گرفته زانوی مرا دو دستِ من /
    این چنین! کنار آمدم برای بی کسی

    روزهای هفته های من چه شاعران مُرد/ ریختم، تمام عمر خود به پای بی کسی

    سینه ام بسوخت، از گذشته ای که دم به دم/
    ناله میزدم زدست دردهای بی کسی

    دفتری، به رنگ خون دل،درون خلوتم /ساختم برای خود،زپاره های بی کسی

    خسته ام، فسرده ام، بدونِ نا و بی رمق/
    مانده ام بدون تو، دراین سرای بی کسی

    • admin گفت:

      رضای عزیز
      شعر خیلی قشنگیه
      هر چه بیشتر بنویسی و بیشتر بخونی، با پشتکار زیاد می‌تونی روز به روز پیشرفت بیشتری داشته باشی.

  55. ثنا گفت:

    سلام ببه همه
    من وقتی کلاس ششم دبستان بودم برای اولین بار در عمرم شعر نوشتم و تو منطقه و مدرسه دوم شدم. الان ادامه دادم و شعرهای بیشتری مینویسم و متن های ادبی واقعا زیبا… و الان که کلاس هفتم هستم شعر هام بهتر شده ولی مقام نیاوردم و خیلی ناراحتم….
    میخوام سال بعد با قدرت بیشتری طاهر بشم. میشه کمکم کنید؟

    • admin گفت:

      ثنای عزیز
      چقدر عالیه که شعر می‌نویسی و پشتکار خوبی داری.
      البته اگر سعی کنی نوشتنت برای مقام و جایزه نباشه خیلی بهتره.
      ناراحت نباش اصلا.
      ما هم تا جایی که بتونیم بهت کمک می‌کنیم.

  56. موسوی گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشید!
    واقعاً بسیار یک پایگاه اموزنده و جهت بلند بردن ظرفیت نیروی بشری خیلی مهم وارزشمند است.
    درضمن یک قطع شعرم را خدمت شما تقدیم میدارم، امید در راستای اصلاح و راهنمایی های لازم تان بنده را یاری رسانید، و من یگانه منبع ایکه ازش بر اولین بار در مورد شعر نویسی ام مشوره گرفتم و هر مشوره عالمانه شما به من انرژی بیشتر میدهد، همین پایگاه مدرسه نویسندگی شما هست و علاقمندی ام بیشتر به این سایت شده، امیداست از راهنمایی های عالمانه تان دریغ نوریزد.
    منتظر مشوره تان در مورد شعر ذیل هستم:

    این سرای رنج آور بخش انسان کلفت است
    هرچه با نازو نزاکت رو کنیم هم زحمت است
    ترک این دنیای دون گر زود تر گردد نصیب
    دست تو کمتر به فسق آخر مکانت جنت است
    گرچه من دلتنگ شدم از جهل های بی شمار
    پرورش دانشکده که آن پر از کدورت است
    گرچه یک بار شده باشد عقل را باید گزید
    زندگی در این زمین توشه بری آخرت است
    حکمتهای بی شمار درخلقت ما گرچه هست
    یک به یک باهم تعاون کرده نامش الفت است
    از زمان هابل و قابل الی اکنون چه بود؟
    کشمکش هابوده آن همچون برای قدرت است
    البته ادامه… دارد.
    بامهر
    موسوی

  57. شهریار گفت:

    سلام من شش ماهی هست که برا خودم مینویسم هم مطلب و هم شعر که در دوحالت کهن و نو کسی هم نمی دونه آدم احساسی واقعیت گرایی هستم نوزده سالمه و دانشجوام حالااولین بار یه شعر نو رو می خوام بنویسم براتون نظر بدید لطفا تاکمکم کرده باشید.
    روزی روزگاری
    من می نویسم ذهن پاک باخته ام لیکن به سیاهی میکشم چون مرکب افکار من
    کاغذی را در دلم بردم هر چه میشد را همش خواندم خود می نوشت
    هم می نوشتم
    شبی خیس و ابری از سکوتش خیره ماندم صورت مهتاب را
    پرتواش آفاق زده از پشت صد ابرار را
    گویی که من دیوانه ام
    ابر بهار را ماه دیدم
    حال بگذریم
    دیدیم ولی باری همه دیوانه اند بر جان خود افتاده اند
    سیلی زدند مهتاب را رنگ رخش را از جان راند
    همه گویند نه و نه نیست این چنین
    در راه تو از پشت اشتر آمدند
    بر جان من افتاده اند؟
    در راه من دیگر چرا؟
    سکوتم نابه جاست؟!
    ریشه در اعماقشان… لیک من بی گمان
    بی گمان این بیابان
    سردم ولی لرزی ندارم
    هان که در خاکم بدان بترم بوده چنان
    زمستانی همی بوده
    بدان!
    من جامه بر تن ندارم حریص گرم نور آتشی در لاله زارم
    افسوس که کبریتی ندارم. آه
    روبه سوی اسرار کردم
    از جنب وپشتم دیده ام را تار کردم
    رخ دزدان عالم برتنم را تا کردم
    گفتم ای دوست ای یار ای بی همتای منان
    حرف تو گوش کنم یا چیزک عام؟
    دیوانگان چه بسیارند من ندانم
    در رهم چون اشتران ناگه سرکش میشوند
    چون چموشان قاطران گوش درازان استران و آخوران
    زوزه ی گرگ تنها گاه به گاه آه ای خدایا چه نزیکند این دشمنان.
    از عرق بوی تعفن می دهند هرروز
    لجن گرم بر سرو رویشان هم بود
    باری این چنین دیدم!
    بارالها مامنی جز تو مگر هست؟
    اگرهست ندایم کن اگرنیست جوابم ده
    کو سرپناهی کو سقف بامی؟کو
    هیچ و هیچی ست اینجا من بی کسم تنها…
    صیحه آمد وای این دگر چیست؟
    لرزه ام زلزال گشت
    هیکلم چون بید جست
    ای زوزه ی دهشتناک کیستی؟
    تو بی کسی من یاورم سوی تو من آمدم
    گفتم که من نیز با توام
    از ترس ظلمت خواستمت
    تنها به تو دل می دهم
    چون که دانم با منی
    دیگر ندارم بیم هرچه دشمنی
    آرام تویی بامدادتویی صبح و شام وعشا تویی
    من باتو رام میشوم
    سویت روان میشوم
    تا با منی ره میسپارم
    پای در مرداب و گودال می گذارم
    چون که می دانم رهایم میکنی
    از هرچه کین و زهر وکوفت دشمنی
    شهر من نمناک بود
    در سرایش جز کرکسی زنده ندیدم
    آن سو ترا هم پشه هایش میپریدند
    شهر من لانه ارواح شد
    من خود روزی دیده بودم!
    گوژپشت گوش دراز چهارشاخی را
    پاسبان سرو نقره ی میدان
    شهر من نمناک بود…

  58. Aber گفت:

    سلام همگی خسته نباشید

  59. موسوی گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشید!
    درضمن یک قطع شعرم را خدمت شما تقدیم میدارم، امید در راستای اصلاح و راهنمایی های لازم تان بنده را یاری رسانید،

    این سرای رنج آور بخش انسان کلفت است
    هرچه با نازو نزاکت رو کنیم هم زحمت است
    ترک این دنیای دون گر زود تر گردد نصیب
    دست تو کمتر به فسق آخر مکانت جنت است
    گرچه من دلتنگ شدم از جهل های بی شمار
    پرورش دانشکده که آن پر از کدورت است
    گرچه یک بار شده باشد عقل را باید گزید
    زندگی در این زمین توشه بری آخرت است
    حکمتهای بی شمار درخلقت ما گرچه هست
    یک به یک باهم تعاون کرده نامش الفت است
    از زمان هابل و قابل الی اکنون چه بود؟
    کشمکش هابوده آن همچون برای قدرت است
    البته ادامه… دارد.
    بامهر
    موسوی

  60. مهلا گفت:

    سلام خسته نباشید،سال نو بر شما مبارک
    همه شاعرایی که تاحالا شعر گفتن با استفاده از استعداد ذاتی شعر گفتن یا مرحله به مرحله با مطالعه و آموزش پیش رفتن،بعضیا میگن برای سعر گفتن باید استعدادسک داشته باشی،من شعر میگم اما یه اشکالایی داره بعضی وقتا فک میکنم استعداد ندارم البته نه آموزشی دیدم و نه اونطور که باید مطالعه داشتم
    ممنونم ازتون

    • مدیر سایت گفت:

      مهلای عزیز
      شعر گفتن هم ذوق می‌خواد هم تلاش و کوشش.
      این ذوق هم اگر بهش اهمیتی ندی خب شکوفا نمیشه. پس بهتره تا می‌تونی بخونی و بنویسی و از نوشتن نترسی.
      در کنارش آموزش هم ببینی و برای بازنویسی نوشته‌های خودت تلاش کنی و وقت بگذاری.

  61. محجوب گفت:

    با سلام از آموزشتون کمال تشکر را دارم آیا برای گفتن شعر بایستی حتما قریحه داشته باشیم و اینکه چطور میشود فهمید که آیا این قریحه را داریم؟

    • مدیر سایت گفت:

      سلام
      محجوب عزیز درسته که قریحه برای گفتن شعر مهمه اما برای پرورش اون هم باید کاری کرد.
      پیشنهادم اینه که تا می‌تونی شعر بخون. و از نوشتن چیزهایی که به ذهنت می‌رسه نترس. مدام بخون و بنویس. خود به خود ذوق تو شکوفا میشه.

  62. […] چگونه شاعر شویم؟ – مدرسه نویسندگی […]

  63. محمدمهدی گفت:

    ممنون از اینکه انقدر ساده و بی آلایش توضیح دادید.

  64. سعید گفت:

    با سلام
    مطلب من در وبلاگم در همین مورد است
    ممنون میشم دیدن بفرمایید

    saeedjafarizadeh.blogfa.com

  65. sara_alishir گفت:

    سپاس از وجودتون
    و ممنون از توضیحات مفیدی که در اختیار عموم گذاشتین
    idli.st/sara_alishir.com
    @sara_alishir_شاعر_نویسنده

  66. SANAZ گفت:

    سلام و مرسی بابت مطلب خوبتون
    من دوسالی هست طبع شعرم رو از دست دادم.اگه میشه راهنماییم کنین چه کنم که برگرده؟

    • مدیر سایت گفت:

      ساناز عزیز
      تو طبع شعرت رو از دست ندادی فقط مدتی اونو نادیده گرفتی.
      پیشنهاد می‌کنم شروع کن به خوندن و نوشتن شعر. هرچند ضعیف باشه. اما بذار شعر دوباره با زندگیت عجین بشه.

  67. Wafa گفت:

    سلام و خسته نباشید ،من از سن۱۶سالگی طبع شعر داشتم و تقریبا تاسن ۲۳سالگی یک دفتر شعر نوشتم درسته که ایراد درشعرام دیده میشد و همین باعث شد که از شعر و احساسم دور باشم و بیشتر به درس و کار مشغول بشم ولی هرازگاهی شعر مینوشتم الان ۲۹سالم شده و طبع شاعری خودم رو از دست دادم دیگه نمیتونم مث قبل احساس داشته باشم حتی برای ساختن دوبیت و تمام کلمات رو گم کردم متاسفانه.درسته که با قواعد شعر و شاعری آشنایی زیادی نداشتم اما همین که تونستم درخیال خودم و برای خودم بنویسم برام یه دنیا ارزشمند بوده .اما با دیدن این سایت شما و مطالبی که خوندم دوست دارم ادامه بدم اما خیلی واسم سخت شده .میشه راهنماییم کنید 😰

    • مدیر سایت گفت:

      سلام وفای عزیز
      تو که اینقدر طبع لطیفی داری و مدت طولانی هم برای خودت شعر نوشتی پس اگر بخوای باز هم می‌تونی. کافیه ناامید نباشی و با خودت تکرار نکنی که ذوقشو نداری و…
      پیشنهاد من اینه که شروع کن به شعر خوندن و گاهی از روی شعرها بنویس.
      بعد از مدتی متوجه میشی که دیگه نیازی به رونویسی نداری و خودت می‌تونی با قدرت بنویسی.
      اصلا نگران نباش و با قدرت پیش برو.
      نتیجه و روند کارت رو اگر دوست داشتی برامون بنویس.

  68. علیرضا گفت:

    سلام خسته نباشید من یه تازه کار به معنای واقعیم .میخواستم بدونم منظور از زیاد خوندن اشعار چیه؟ باید این مطالعه اشعار چه ویژگی هایی داشته باشه ؟یعنی باید از چه نظر اشعار را بررسی کنیم؟قافیه یا نه وزن ،آرایه ها و…؟؟؟؟ واقعا چجوریه لطفا یه توضیح کامل به من بدید

    • مدیر سایت گفت:

      سلام علیرضای عزیز
      فعلا شروع کن به خوندن. نه برای بررسی کردن و ریز شدن به جزئیات. فقط بخون و بذار از خوندن شعر حسابی لذت ببری. کم کم یک مدتی که گذشت خود به خود درگیر ریتم و آهنگ و آرایه‌ها میشی. سعی کن تا جایی که می تونی شعر رو بلند بخونی.

  69. […] انتشار مجله‌ای مخصوص شعر همۀ ما را شگفت‌زده کند. برای آن‌هایی که می‌خواهند از […]

دیدگاه شما