خسرو مانی چرا می‌نویسد؟ | سلسه مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

آیا نوشتن را در مواردی نمی‌توان تلاش برای گریز از ملال دانست؟ بخش مهمی از زندگی چیزی جز ملال نیست. هر کس هم شیوه‌ای برای دور زدن آن دارد. شیوه‌ی من نوشتن است. نوشتن به دلایل مختلف و از آن میان به دلیل غافل‌گیرکننده بودن آن پادزهر فوق‌العاده‌ای است.

-پاره‌یی از متن همین مصاحبه

 

خسرو مانی، متولد ۱۳۶۶ در افغانستان است. درس‌خوانده دانشکده حقوق دانشگاه کابل. نویسنده و مترجم از زبان فرانسه به فارسی. نخستین کتابش در سال ۱۳۹۰ به‌نام کتاب نام‌های متروک در کابل منتشر شد. مانی در دهه ۹۰ هجری خورشیدی قرن گذشته به فرانسه مهاجرت کرد و اکنون سال‌ها است در آن‌جا ساکن است. جهان‌ نویسندگی مانی، منحصر به خودش در میان نویسندگان کشور است. سبک و داستان‌گویی که خودش آن را ادبیات رویا می‌نامد.

 

آثار منتشر شده:

  •  کتاب نام‌‌های متروک، نشر تاک، ۱۳۹۰
  • زندگی کوچک، نشر زریاب، ۱۳۹۳
  • ریسمان شنی، نشر زریاب، ۱۳۹۴
  • مرگ و برادرش انتشارات امیری، ۱۳۹۶
  • خوابیداری هفت زن، نشر نبشت، ۲۰۱۸
  • Rattraper l’horizon, Actes Sud, 2025

 

ترجمه به فرانسه:

  • مرگ و برادرش
  • La mort et son frère, Actes Sud, 2020
  • زندگی کوچک
  • Une petite vie, Editions intervalles, 2018

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

فکر می‌کنم پاسخ این پرسش با توجه به زمانی که در آن زندگی می‌کنیم و رابطه‌ای که با آن داریم می‌تواند متفاوت باشد.

کمابیش پانزده سال پیش وقتی نخستین کار من منتشر شد، باور داشتم با نوشتن می‌توانم خود، دیگری، جهان و چیزها را بفهمم. این برای من یگانه شیوه‌ی زیستن در جهان بود، و واقعی‌ترین شکل آن. حالا هم تا جایی به همین باورم، اما فکر نمی‌کنم فقط برای فهم خود یا دیگری بنویسم. وقتی از افغانستان بیرون شدم و به فرانسه آمدم، به دلایلی که توضیح آن برای خودم هم دشوار است، به این نتیجه رسیدم که من قادرم فقط هنگامی که می‌نویسم بیندیشم.

 

یعنی اندیشیدن فقط زمانی اتفاق می‌افتد که نشسته‌ام پشت میزم و در حال نوشتنم. بدیهی است که در مواقع دیگری هم به فلان کس و فلان کار فکر می‌کنم، اما این فکر کردن آن چیزی نیست که در نتیجه‌ی آن بتوانم به دریافت خاصی برسم – و مهم‌تر از همه این‌که از آن دریافت لذت ببرم. می‌توانم بگویم این دومین پاسخی است که در طول این سوال‌ها به آن فکر کرده‌ام و هنوز هم آن را درست می‌دانم: نوشتن برای من یگانه مکان اندیشیدن است.

 

با این حال، مدتی است فکر می‌کنم چیزهای دیگری هم هست که مرا وا می‌دارد بنویسم. مثلاً ملال.

آیا نوشتن را در مواردی نمی‌توان تلاش برای گریز از ملال دانست؟ بخش مهمی از زندگی چیزی جز ملال نیست. هر کس هم شیوه‌ای برای دور زدن آن دارد. شیوه‌ی من نوشتن است. نوشتن به دلایل مختلف و از آن میان به دلیل غافل‌گیرکننده بودن آن پادزهر فوق‌العاده‌ای است.

یافتن کلمه‌ی درست، خلق جمله‌ای که به کمال نزدیک می‌شود، کشف رابطه‌ای ظریف میان دو کنش داستانی در ظاهر بی‌ربط، گشودن ناگهانی گرهی که ناگشودنی می‌نماید، آفریدن پرسوناژی واقعی‌تر از انسان‌هایی که می‌شناسیم… این‌ها همه نوشتن را به امری هیجان‌انگیز بدل می‌کنند، هیجان‌انگیز و در نتیجه ملال‌زدا.

والتر بنیامین می‌گفت کسی که ملال را نمی‌شناسد هرگز نمی‌تواند قصه‌گو شود. این یکی از دقیق‌ترین حرف‌هایی است که می‌‌شود درباره‌ی راوی بودن و نوشتن گفت.

به آثار بزرگ ادبی فکر کنیم: دن کیشوت مگر چیزی جز همین است؟ یا آنا کارنینا؟ یا مادام بوواری؟ با خلق این آثار، تنها سروانتس و تولستوی و فلوبر در پی گریز از ملال نیستند، پرسوناژهایی که خلق کرده‌اند نیز دنبال آن هیجانی‌اند که در زندگی «واقعی» کمیاب است.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی نویسید؟ با قلم خودکار یا با پنسل؟ تایپ می‌کنید یا با قلم و کاغذ می‌نویسید.

وقتی کابل بودم فقط می‌توانستم در خانه بنویسم و از طرف شب. سروصدای دیگران آزارم می‌داد و نیاز به تنهایی داشتم. عده‌ای گفته‌اند که حتی حضور کسی در اتاق کناری مانع نوشتن‌شان می‌شود. آن وقت‌ها من هم تا جایی همین‌طوری فکر می‌کردم. در سال نخست زندگی‌ام در پاریس هم وضع تقریباً همین‌گونه بود. اما پس از مدتی عادت کردم در هر جایی بنویسم.

حالا می‌توانم در قطار و در حضور جمع هم بنویسم. به روز و شب هم توجه نمی‌کنم، ولی معمولاً روزانه می‌نویسم. فقط می‌ماند سروصدای دیگران. این تنها چیزی است که هنوز آزارم می‌دهد. به همین دلیل گوشی می‌گذارم و موسیقی بی‌کلام می‌شنوم. موسیقی‌ای که می‌شنوم از ده سال به این سو تغییر نکرده است: شوپن. به همین خاطر، کمابیش نت به نت آن را می‌شناسم و، در نتیجه، حضور آن در موقع نوشتن تقریباً نامحسوس است.

من یکسره متکی به کمپیوترم هستم و اگر قلم و کاغذ به دستم بدهند، شاید نتوانم حتی یک جمله‌ی درست و حسابی بنویسم. از این که با کمپیوتر می‌نویسم اصلاً ناراضی نیستم. به یمن انترنت به تمامی فرهنگ‌ها و کتاب‌های دستور زبان و مراجع همزمان دسترسی دارم. من چون آدمی وسواسی هستم، برای یافتن کلمات و مطمین شدن از این‌که آن‌ها را دقیق به کار می‌برم معمولاً به فرهنگ‌ها مراجعه می‌کنم.

سال‌ها پیش، وقتی اولین کتابم را می‌نوشتم، ناگزیر بودم فرهنگ قطوری هم کنار دستم داشته باشم. رفت‌وآمد میان کمپیوتر و فرهنگ وقت‌گیر بود و می‌توانست مانع تمرکز کردن شود. در ضمن، متن‌های اولی من معمولاً پر از اصلاح و بازنویسی‌اند، یعنی تقریباً هیچ جمله‌ای نیست که چند بار آن را بازنویسی نکرده باشم. تصور کنید در چنین وضعی نوشتن با قلم و کاغذ چه فاجعه‌ای است.

به یک نکته‌ی دیگر هم می‌خواهم اشاره کنم: مدتی است متوجه شدم بیش از این‌که به صورت فعال در حال نوشتن باشم، معمولاً در ذهنم درگیر پروراندن داستانی‌ام که می‌خواهم بنویسم. در چنین حالی، جمله‌هایی هستند که به صورت ذهنی نوشته می‌شوند.

 

۳. نخستین کتاب‌تان را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟

نخستین کتاب من «کتاب نام‌های متروک» نام دارد. در سال آخر دانشگاه، ۲۰۰۹، ایده‌ی اولی این داستان به ذهنم آمد و یکی دو سال بعد نوشتمش. معمولاً شبانه می‌نوشتم و در خانه، در مکروریان دوی کابل. نمی‌دانم در چه مدتی نوشتمش، ولی فکر نمی‌‌کنم بیش از یک سال وقت گرفته باشد. می‌توانست کتاب خیلی خوبی از آب درآید چون به همان نوعی از ادبیات تعلق دارد که من می‌پسندم، ادبیاتی که من آن را ادبیات رویا می‌نامم، ولی به دلیل بی‌تجرگی آن را ضایع کردم. بازنویسی بعضی از کارهای گذشته آرزو و حسرت همزمان من است.

 

۴. وقتی رمان دلقک و حشرات دیگر را می‌نوشتین تمامی شخصیت‌های اصلی و سیر داستانی از آغاز تا انجام در ذهن‌تان بود؟ یا در جریان نوشتن شخصیت‌ها شکل گرفتن و ادامه دادند.

«دلقک و حشرات دیگر» نتیجه‌ی نوعی شیفتگی بود به آثاری که خوانده بودم و فیلمی از برگمان به نام «مهر هفتم». اوایل ۲۰۱۱ بود که با «شیاطین» داستایفسکی و داستان‌های کوتاه گوگول – به ویژه «دماغ» – آشنا شدم. در آن کار تأثیر تمامی این آثار را می‌شود دید. وقتی شروع کردم به نوشتن آن، طرح کلی داستان را می‌دانستم:

این‌که قرار است پرسوناژ اصلی در جریان یک سخنرانی دچار حالتی عجیب شود و پس از منتقل شدن به خانه‌اش کسی به نام دلقک به سراغش بیاید که در واقع مرگ است. باقی ماجرا در خانه می‌گذرد و مجموعه‌ای است از تاملات و فلش‌بک‌ها و این‌که چرا کار به این‌جا کشید. آخرین فصل هم شب‌نشینی پرسوناژ مرکزی با دوستانش است. این طرح را در ذهن داشتم اما نمی‌دانستم قرار است چه شکلی به خود بگیرد. وقتی شروع کردن به نوشتن، داستان به مسیری رفت که می‌بینیم.

درباره‌ی شخصیت‌ها مطمین نیستم، همین قدر می‌دانم که ایوب و دلقک از آغاز داستان با من بودند. کسی دیگر هم بود، شاعری به نام آهو. پیش از نوشتن داستان درباره‌ی این شاعر با دوست جوانمرگم یما رهی حرف زده بودم. صحنه‌ی پایانی داستان هم مال او است. او پیشنهاد کرد و من نوشتم. وقتی دوستان ایوب در پایان شب‌نشینی منزل او را ترک می‌کنند، دلقک برمی‌گردد و می‌گوید: «تق و تق و تق و تق: شیطان آمد!» این جمله پیشنهاد او بود.

 

۵. به عنوان نویسنده، ادبیات داستانی در نظر و تجربه شما، در مقایسه با رشته‌های جامعه‌شناسی و فلسفه و سینما، دارای چه ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد؟

در افغانستان تلاش می‌کردیم ادبیات را در پرتو فلسفه بخوانیم. این گرایش از ایران وارد افغانستان شده بود و فکر می‌کنم هنوز هم هواخواهانی دارد. من هم مدتی فکر می‌کردم برای نوشتن داستان نویسنده باید به صورت کامل با فلسفه‌ی غرب آشنا باشد. حالا فکر می‌کنم نویسنده می‌تواند با فلسفه یا هر چیز دیگری آشنا باشد، اما این‌ها به هیچ روی شرط نوشتن نیستند.

 

نویسنده فقط به چند چیز عادی نیاز دارد: گوش خوب، چشم خوب و انگشتان خوب. یعنی بتواند صدا، تصویر و کلمه را حس کند و بشناسد. منظور از گوش و چشم و انگشت هم لزوماً داشتن آن‌ها نیست. بورخس استاد تصویر است: انتزاعی‌ترین ایده‌ را به درخشان‌ترین تصویر بدل می‌کند، ولی نابینا است. ادبیات بازتولید جهان نیست، بازآفرینی آن است.

 

به همین دلیل به سینما نزدیک‌تر است تا به جامعه‌شناسی.

تفاوت آن با سینما این است که تصویر محض نیست، کلمه هم هست. در سینما، هم زبان و هم داستان بر تصویر استوار است. در ادبیات اما، رمان موزاییکی از تصاویر است که با کلمات ساخته می‌شود. رمان برای من شیوه‌ای از زیستن در جهان است، شیوه‌ای خودبسنده که اگرچه با دیگر رشته‌ها پیوند دارد، وابسته به هیچ رشته‌ای نیست.

توقع این‌که رمان بتواند کار جزوه‌های جامعه‌شناسانه و فلسفی را بکند نشناختن رمان است. ماحصل چنین برداشتی یا پدیده‌ی کریهی به نام ادبیات متعهد است و یا هم گزارش‌های روزنامه‌ای که به نام رمان به بازار می‌آیند.

 

۶. تجربه نوشتن را غرب چگونه یافتید؟ در افغانستان خسرو مانی نویسنده یعنی کی؟ و در اروپا وقتی خودتان را نویسنده معرفی می‌کنید با خسرو مانی چگونه رویه می‌کنند؟

نوشتن در کل امری است خیلی فردی. به همین دلیل، بودن در فرانسه یا افغانستان در فردی بودن آن تفاوتی ایجاد نمی‌کند. آن‌چه متفاوت است بیرون دادن ماحصل روند نوشتن است. یعنی هنگامی که نوشتن به پایان رسیده و متن به کتاب بدل شده است. در این حالت هم باید به نکته‌ی مهمی توجه کرد: این‌که شما خود را در کدام جمع به عنوان نویسنده معرفی می‌کنید.

اگر مخاطب شما کتاب‌فروش‌ها و صاحبان کتاب‌خانه‌ها و برگزارکنندگان جشنواره‌های ادبی باشند، طبیعی است که با شما به مثابه‌ی یک نویسنده برخورد می‌کنند: یعنی از شما می‌خواهند درباره‌ی کارتان حرف بزنید، با مخاطبان تعامل کنید، در مراسم امضای کتاب سهم بگیرید و الخ. و اما اگر مخاطب شما کسانی جز این‌ها باشد، برخورد با شما همان برخوردی است که با دیگران دارند.

در افغانستان این مرز وجود ندارد. نسل ما تلاش کرد چنین فضایی را خلق کند، ولی ما در همان آغازهای کار خفه شدیم، هم به دلیل وضع سیاسی افغانستان و هم به دلیل ظهور شکل دیگری از مناسبات اجتماعی – فرهنگی که محصول شبکه‌های اجتماعی بود. آن‌چه در غرب می‌گذرد محصول دهه‌ها است و در نتیجه بنیاد محکمی دارد.

 

۷. از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌ است و تمامی آثارش را دوست می‌دارید؟

از زمانی که اروپا آمده‌ام تقریباً کار تمام نویسندگان افغانستان را می‌خوانم، فقط باید به آن‌ها دسترسی داشته باشم. این‌که چرا، نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم نخواندن این کارها اشتباه است.

خواندن آن‌ها وقت‌گیر هم نیست چون ما آثار کمی خلق می‌کنیم. ولی آیا تمام این آثار را می‌پسندم؟ قطعاً نه.

اتفاقاً احساس می‌کنم با کار نویسندگان افغانستانی برخورد سختگیرانه‌تری دارم. در سال‌های اخیر، کارهای این چند نویسنده را تعقیب کرده‌ام: عزیزالله نهفته، منیژه باختری، محمد‌حسین محمدی، محمدآصف سلطان‌زاده، سیامک هروی، عتیق رحیمی و رهنورد زریاب پیش از درگذشتش.

از دیگران هم خوانده‌ام ولی کمتر. دلیلش هم این است که یا کار کمی منتشر کرده‌اند و یا آثارشان در دسترس من نبوده.

 

۸. نخستین و آخرین کتابی که خسرو مانی خوانده است کدام‌ها بود؟

فکر می‌کنم اولین کتابی که خواندم دیوان حافظ بود. دیوانی دست‌نوشت که در خانه داشتیم و در اواخر دهه‌ی سیاه نود پیوسته می‌خواندم.

اولین کتاب قصه‌ای که خواندم به احتمال زیاد «امیر ارسلان رومی» بود.

اولین داستان جدی هم «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی بود.

آخرین کتابی که خوانده‌ام «دوبلینی‌ها»ی جیمز جویس است.

در حال خواندن دو کتاب دیگرم: «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی» از جویس و «کوچه‌ی ما» از اکرم عثمان.

 

۹. تأثیرگذارترین کتاب‌هایی را که در زندگی‌تان خوانده‌اید و تا هنوز در یادتان است کدام‌هایند؟

به سوال قبلی مراجعه می‌کنم. یکی از اثرگذارترین کارها در زندگی من «مرگ ایوان ایلیچ» است. سال‌ها بعد وقتی مرگ را در شکل‌های مختلف آن دیدم و شناختم به بزرگی این داستان پی بردم. تقریباً هیچ مرگی نیست که مرا به یاد ایوان ایلیچ نیندازد. در کنار این، کتاب‌های بسیاری بوده‌اند که بخش جدایی‌ناپذیر زندگی من‌اند: رباعیات خیام، هملت و مکبث شکسپیر، مادام بوواری، سه داستان و نامه‌های فلوبر، بخش بزرگی از کارهای هاینریش هاینه، قهرمان زمان ما از لرمانتوف، ارواح مرده و داستان‌های کوتاه گوگول، خاطرات هرتزل، آنا کارنینای تولستوی، پدران و فرزندان تورگنیف، برخی از داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های چخوف، تمامی کارهای کافکا و بورخس، تأملات والتر بنیامین، دوبلینی‌ها و اولیس جویس، لولیتا و درسگفتارهای نابوکوف، و بخش اعظمی از ادبیات معاصر امریکای لاتین.

 

مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

خواندن مصاحبه‌های بیشتر:

  • قسمت دوم | خسرو مانی چرا می‌نویسد؟

7 پاسخ

  1. عالی و آموختنی بود. مانی عزیز و فرادیس گرامی به سلامت باشند.

  2. گفتگوی بی‌نظیری بود. مانی عزیز میان نویسندگان افغانستان از نویسندگان محبوبم هستند. مخصوصا رمان ارزشمند «مرگ و برادرش» را بسیار دوست دارم.

  3. گفتگوی خوبی بود و به مانی عزیز طول عمر و توانایی بیشتر در خواندن و خلق آثار خواهانم.
    اما یک مورد برای من قابل مکث است.
    در سوال «از نویسندگان کشور، کدام یک برای‌تان محبوب‌ است و تمامی آثارش را دوست می‌دارید؟» ایشان یک گپ کلی دارند که «آیا تمام این آثار را میپسندم؟ قطعا نه» این به باور من به معنی نپسندید آثار سایر نویسنده گان کشور است. البته صراحت هم دارد و این گفته آمد که قطعا همه این آثار را نمی‌پسندند.
    این یعنی غرور بیش از حد و خودخواهی بیجا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *