جواد خاوری چرا مینویسد؟
منوچهر فرادیس
نویسنده نمینویسد تا حرفی را تمام و چیزی را ثابت کند و بعد آسودهخاطر گوشهای بنشیند. او مینویسد، تا پرده از روی آنچه که تمام شده و ثابت شده تلقی شده است، بردارد.
-از متن مصاحبه
جواد خاوری در سال ۱۳۴۶ در بامیان به دنیا آمده است. درس خواندهی حوزه و ادبیات. نویسنده و پژوهشگر فرهنگ عامه. در دههی هفتاد با جمعی از فرهنگیان مهاجر در ایران، مجلهی معروف «دُر دری» را تاسیس کرد که بعدها بهنام «خط سوم» تغییر نام داد و خاوری مدیر مسئول آن بود. اکنون خاوری به عنوان پژوهشگر فرهنگ عامه و بیشتر از آن به عنوان نویسنده، نویسندهی جدی ادبیات داستانی افغانستان، مطرح است.
در سال ۱۳۸۸ وزیر ضد فرهنگِ وزارت اطلاعات و فرهنگ جمهوری اسلامی افغانستان، کریم خرم، دستور داد تا کتابهای انتشارات عرفان به دریا ریخته شود، که شد. در میان کتابها، مجموعه داستانی گل سرخ دل افگار نیز بود. کتابی که باعث شد تا وزیر، دستور نابودی بدهد. چون وزیر فرهنگ هم اعتقاد نداشت که همه اقوام کشور انسانهای برابرند؛ در نگرش ناسیونالیستهای قومی ما خودشان «برابرترند» بقیه فروتر و حتا پستترند. برای وزیر فرهنگ هم قابل قبول نبود که انسان هزاره عاشق انسان افغان شود. برای همین تمامی کتابها به دریای هیرمند ریخته شد و نابود شد. کتابسوزی از نوع دیگرش: کتابشویی.
آثار منتشر شده داستانی:
• دختران خاک، نی، ۱۴۰۴، تهران
• بود و نبود، تاک، ۱۳۹۸، کابل
• مرگ مفاجات، نشر آمو، ۱۳۹۷، تهران
• طلسمات، تاک، ۱۳۹۵، کابل
• گل سرخ دلافگار، انتشارات عرفان، ۱۳۸۷ تهران
پژوهشها و فولکور(فرهنگ عامه):
• شگفتیهای بامیان، عرفان، ۱۳۹۶، تهران
• قصههای هزارههای افغانستان، نشر چشمه، ۱۳۷۷، تهران
• دوبیتیهای عامیانه افغانستان، عرفان، ۱۳۸۲، تهران
• دوبیتیهای عامیانه هزارگی، عرفان، ۱۳۸۰، تهران
• پشت کوه قاف، مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان، ۱۳۷۶، قم
۱. چرا مینویسیم؟ هدف و دلیل نوشتنتان چیست؟ نوشتن یعنی چه؟
نوشتن برای من شکلی از اندیشیدن و مکاشفه است. وقتی شروع به نوشتن میکنم در واقع با جهانی که مرا در بر گرفته است وارد گفتوگو میشوم. در جریان این گفتوگوست که جهان خود را بر من لحظه به لحظه آشکار میکند.
نوشتن نه ایجاد فرضیه و نه صدور حکم است. نوشتن نوعی زندگی و ایجاد یک تجربه است. هر کلمهای که نوشته میشود خشتی است که بنای یک تجربه روایی را تشکیل میدهد که در آن یک زندگی به شکل ملموس و عینی رخ مینماید. من به عنوان یک فرد از نوع انسانی، تنها و در خلاء زندگی نمیکنم. من بخشی از جهانی هستم که نه تنها مرا در برگرفته است که مدام با من در تعامل و داد و ستد است. من در این جهان نه یک ناظرم و نه یک بازیچه منفعل. من یک بازیگرم که دوست دارم موقعیت خود را بشناسم. نوشتن برای من امکان این شناخت را فراهم میکند. نوشتن مرا در دل زندگی میبرد و به من اجازه میدهد که آن را با تمام توان تجربه و حتا بازآفرینی کنم. من در این تجربه به فهمی از زندگی میرسم که پایه شناخت، تفسیر و روایت من از زندگی میشود.
ما انسانها تشنه شناخت هستیم. موضوعات شناخت و پرسشهای ما بی پایان است. هر پرسشی پیش از آن که به جوابی برسد پرسش دیگری را خلق میکند و این جریان به صورت یک سلسله بی پایان ادامه دارد. همین پرسشهاست که به زندگی معنی و به انسان انگیزه میدهد. انسان خودش یکی از پرسشهای بزرگ است. انسان یک ابژه ساده نیست که به راحتی قابل شناخت باشد، بلکه سوژهای پیچیده و هزارتوست. از این رو هر پرسش از او با بی نهایت پرسش دیگر پیوند میخورد. چه کسی هستم؟ از کجای تاریخ آمدهام و در کجای تاریخ ایستادهام؟ جهانی که در آن هستم چگونه است و چه نوع مناسباتی میان من و جهان برقرار است…؟ نویسنده از طریق نوشتن و خلق یک تجربه روایی در پی گشودن این کلاف پیچ در پیچ است. از آنجا که این پرسشها نهایتی ندارد، کار نویسنده نیز نقطه پایانی ندارد.
نویسنده نمینویسد تا حرفی را تمام و چیزی را ثابت کند و بعد آسودهخاطر گوشهای بنشیند. او مینویسد، تا پرده از روی آنچه که تمام شده و ثابت شده تلقی شده است، بردارد. مینویسد تا ساختارهای پذیرفته شده را بشکند و قطعیتها را به لرزه اندازد. به همین خاطر او مدام در جنگ و مبارزه است. نوشتن رفتن در کام اژدهای هفتسری است که هر سرش قطع شود به جایش سر دیگر خواهد رویید و قهرمان همچنان باید برای قطع سر دیگر آماده باشد.
۲. کجا مینویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ باقلم خودکار یا با پنسل؟ تایپ می کنید یا با قلم و کاغذ مینویسید؟
در نوشتن عادت خاصی ندارم. وابسته به این نیستم که در مکان یا زمان خاصی بنویسم. در واقع در زندگی آن شرایط را نداشتهام که به وضعیت خاصی عادت کنم. تنها شرط من برای نوشتن سکوت است. سکوت به این معنی که کسی سخن نگوید ولو به نجوا. اما اگر سروصدای جمعی باشد، چنان که در قهوهخانه یا اتوبوس، نه تنها مانعی ایجاد نمیکند که حتی به تمرکز و تخیلم کمک میکند.
من هیچ گاه خود را مجبور به نوشتن نکردهام. میدانم که اکثر نویسندگان حرفهای مثل کسی که سر کار میرود، ساعات معینی پشت میزشان مینشینند. اما من زمانی دست به قلم میبرم که حس و میل به نوشتن داشته باشم.
در نوشتن هم خیلی سخت گیر و محتاج شرایط نیستم. برای آغاز به کار یک داستان یا رمان به کمترین آمادگی قناعت دارم. آنگونه نیستم که ابتدا تمام مقدمات از طرح و حجم و شخصیتها را مشخص کنم و آنگاه با خیال راحت به نوشتن بپردازم. بسیاری از نویسندگان تقریباً میدانند که داستانشان قرار است از کجا شروع شود و چه مسیری را بپیماید و به کجا ختم شود. من این گونه نیستم.
برای نوشتن یک اثر به کمترین مقدمات و ساز و برگ وابستهام. کافی است دغدغهای که در ذهن دارم، غالب شود. آن وقت خود همان دغدغه کار خودش را میکند. من فقط به یک طرح بسیار کلی و مبهم نیاز دارم که بهانهای برای شروع باشد. پس از آن اگر قرار بر تداوم باشد، گام به گام ادامه پیدا میکند. در واقع من نمیدانم که فردا چه خواهم نوشت. فردا با مقتضیات خود میآید. درست مصداق این گفته که «چو فردا شود کار فردا کنیم». البته پس از پایان کار، شروع به بازنویسی میکنم. در بازنویسی هم دستم باز است. بیش از چهارپنج بار بازنویسی میکنم و سعی میکنم در تغییر و اصلاح تنگ چشم نباشم.
ابزار نوشتم هم لپتاپ است. البته در گذشته با قلم خودکار مینوشتم، اما مدتهاست که قلم فراموش شده. تمام رمانهایم را با لپتاپ نوشتهام. نوشتن در لبتاپ از یک لحاظ خوب است و از یک لحاظ بد. خوب است چون هر نوع حذف و اضافاتی بسیار راحت و بدون خط خوردگی صورت می گیرد. بد است چون نشانههای تغییر را از بین میبرد. در نوشتن با قلم، رد پای هر حک و اصلاحی باقی میماند و نویسنده میفهمد که از چه سنگلاخی عبور کرده است.
۳. رمان طلسمات را کجا و کی و در چه مدتی نوشتید؟
ایده رمان طلسمات جزء دغدغههای اولیهام بود. از همان زمانی که خودم را به عنوان یک هزاره و هزاره را به عنوان یک قوم تحت تبعیض در ساختار اجتماعی افغانستان شناختم، ایده این رمان مرا به خود مشغول کرد. ابتدا آن را به صورت داستانهای کوتاه نوشتم. مجموعه داستان «گل سرخ دل افگار» در واقع بازتابی از این دغدغه است. این مجموعه در سال ۱۳۸۷ خورشیدی توسط نشر عرفان در ایران منتشر شد. پس از آن بلا فاصله نوشتن طلسمات را آغاز کردم. بخشی از آن را نوشتم تا این که مسئله مهاجرتم به اروپا پیش آمد و جریان نوشتن متوقف شد. پس از آن که کمی ثبات یافتم، دوباره به سراغش رفتم. دو الی سه سال وقت برد تا به سرحد انشتار رسید و در سال ۲۰۱۶ توسط نشر تاک در کابل منتشر شد. در طلسمات تلاش کردم تجربه زیسته خود را به عنوان یک فرد که از قضا هزاره است روایت کنم.
۴. وقتی رمان طلسمات را مینوشتید تمامی شخصیتهای اصلی و سیر داستان از آغاز تا انجام در ذهنتان بود یا در جریان نوشتن شخصیتها شکل گرفتند و ادامه دادند؟
در سوال پیشتر در مورد شیوه نوشتنم توضیح دادم و گفتم که پیش از نوشتن تصویر دقیق و از پیش تعیین شدهای از داستان و شخصیتهایش ندارم. اما در مورد رمان طلسمات قضیه تا حدی فرق میکرد. من پیش از طلسمات مجموعه «گل سرخ دلافگار» را نوشته بودم. طلسمات به نحوی ادامه یا صورت تکمیلی آن داستانها بود. به همین خاطر سه شخصیت اصلی، یعنی نیکه، بلقیس و ملایعقوب در ذهنم بودند. اما طبیعی بود که نحوه پرداخت و شیوه عملکردشان به تناسب فضای رمان و مناسباتشان با دیگر شخصیتها، تفاوت پیدا کرد. بسیاری از شخصیتها و رویدادها و نحوه پایان داستان در جریان نوشتن شکل گرفتند. من از نشستن و فکر کردن پیش از شروع رمان هیچ نتیجهای نمیتوانم بگیرم. برای من هر معجزهای که بخواهد رخ دهد هنگام نوشتن رخ میدهد.
۵. به عنوان نویسنده ، ادبیات داستانی در نظر و تجربه شما دارای چه ظرفیتها و محدودیتهایی برای تفسیر و تصویر کردن این جهان دارد؟
به نظر من ادبیات داستانی نه چیزی کم دارد و نه چیزی زیاد، بلکه ابزاری است متفاوت که شیوه و کارکرد خود را برای شناخت جهان دارد. ابزار دیگر، مثل علم، فلسفه و دین، از جنس دیگرند و اصول و معیار خاص خود را دارند. آنها از بیرون به جهان مینگرند و نوع شناختشان کلی و انتزاعی است. دین احکام از پیش تعیین شدهای برای تعریف و تفسیر جهان دارد، فلسفه هم از بیرون گود در صدد یافتن معنی برای انسان و جهان است و علم هم قاعده میسازد تا هر چیز را در قالب آن قاعده تفسیر کند. برای آنها احمد و محمود نه افرادی با فردیت خاص خود، بلکه اجزایی از نوع خود هستند. اما ادبیات داستانی با مفاهیم کلی و انتزاعی سر و کار ندارد. کار ادبیات داستانی خلق نمونهای از زندگی و ارایه یک تجربه زیستی است. ادبیات داستانی چیزی جدا از انسان، جهان و زندگی نیست. در رمان انسان و جهان ابژههایی برای شناخت نیستند، بلکه خود سوژهاند. رمان، انسان و جهان را محسوس میکند. مخاطب داستان به طور مستقیم و شریک تجربه روایی میشود و در ساختن و تفسیر آن اشتراک میورزد. بنا بر این ادبیات داستانی شکلی مخصوصی از شناخت است که مبتنی بر تجربه است و از هر شکل دیگر عینیتر و ملموستر است.
۶. تجربه نویسنده بودن در داخل کشور، در غربت دهه هفتاد ایران و نویسنده بودن در غرب را چگونه مقایسه میکنید؟ خاوری نویسنده از افغانستان تا ایران و اروپا چه تفاوتهایی در رویهاش با مردمان این مناطق احساس کرده است؟
انسان در هر جایگاهی باشد با شرایط پیرامون خود مدام در حال تعامل و داد و ستد است. بیش از آن که تأثیر بگذارد، تأثیر میپذیرد. من حتا اگر تمام عمر خود را در یک شهر زندگی میکردم، نمیتوانستم از تغییر و دگرگونی در امان باشم. در دنیای کنونی که سرعت دگرگونی بسیار پرشتاب است و دامنه جا به جاییها بسیار گسترده، درنگ در نقطهای ممکن نیست. بنا بر این کسی که در معرض تندباد این دگرگونیها قرار دارد و مدام از دنیایی به دنیای دیگر پرتاب میشود، نه تنها دچار تغییر که دچار سرگیجه میشود. جواد خاوری در افغانستان به دنیا آمده و در ایران رشد کرده و در اروپا به فکر فرورفته است. او زمانی دنیا را سیاه و سفید میدید و تکلیفش با خودش روشن بود، اما رفته رفته این سادگی جایش را به پیچیدگی داد. دنیایی که به راحتی میتوانست تقسیمبندی شود، حدود و مرزهایش در هم آمیخت. شرق و غرب و شمال و جنوب در هم تداخل کردند. حالا جواد خاوری موقعیت خود را هم نمیداند. نمیداند که در کجای جهان ایستاده و چه محلی از اعراب دارد. اما خاوری هر کجا بوده، در برابر آموختن و تأثیرپذیرفتن مقاومت نکرده است. اروپا همان طور که به من حیرانی و سرگیجی داده است، دنیا را برایم وسیعتر و رنگارنگتر کرده است.
۷. از نویسندگان افغانستان کدام یک برای تان محبوبتر است و تمام آثارش را دوست دارید؟
من معتقدم که میتوان نویسندهای را دوست داشت، ولی الزاماً نمیتواند تمام کتابهایش را دوست داشت. من آن گونه نیستم که یک نویسنده را از تمام جهات دوست داشته باشم. من نه تنها از میان نویسندگان افغانستان بلکه از میان نویسندگان جهان نیز کسی را به عنوان محبوبترین نویسنده نتوانستهام انتخاب کنم. در فرایند انتخاب هر کدام از جهتی برایم محبوب است. برای من استاد زریاب نویسنده محبوبی است، همان گونه که خالد نویسا و محمدحسین محمدی محبوب اند.
۸. نخستین کتابی که جواد خاوری خواند کدام بود و آخرین کتاب را که خوانده است؟
من سوادآموزی را در مکتب سنتی پیش ملای قریه آغاز کردم. برای آموختن سواد فارسی، همان دو سه کتابی را خواندم که ملا خواندنشان را بلد بود. آن کتابها آموزشی نبودند بلکه موعظه و حدیث بودند. نخستین کتابی را که خودم گرفتم و خواندم کتاب کوچکی بود به نام ملک جمشید که یک داستان عامیانه بود. بعد از آن به این نوع کتابها علاقهمند شدم و یک دوره را با خواندن این نوع کتابها گذراندم. امیر ارسلان رومی، اسکندرنامه، حاتم طایی، چهل طوطی، رستم نامه، هفت پیکر، امیرحمزه صاحبقران و بسیاری دیگر. نخستین کتاب داستانی جدیدی که خواندم رمان عاشقانه و جنایی بود به نام «امشب اشکی میریزد» نوشته کورس بابایی و آخرین رمانی که خوانده ام، «خاطرات یک آدمکش» نوشته کیم یونگها است.
۹. تأثیرگذارترین کتاب یا کتابهایی را که در زندگیتان خواندهاید نام ببرید.
این گونه سوالات که پاسخشان مستلزم گزینش محبوبی از میان محبوبان است برایم چندان خوشایند نیست. وقتی همه آنها کار خود را خوب انجام داده اند، چگونه فقط به یکی آنها پاداش بدهم؟ به نظر من هر کتاب در دوره و شرایطی که خوانده شده بهترین کتاب و تأثیرگذارترین بوده است. شخصیت هر کس را نه چند کتاب مهم، بلکه تمام کتابهایی که خوانده است میسازد. من اگر مثلاً دست روی «مرشد و مارگاریتا» بگذارم، «نام من سرخ» را چه کار کنم؟ اگر به «مثنوی معنوی» اشاره کنم، حق «دیوان حافظ» چه میشود؟ برای من از کتاب «امیر ارسلان رومی» گرفته تا «حسین وارث آدم»، «بوف کور»، «دشت قابیل»، «چنین گفت زردشت»، «صدسال تنهایی» ، «جنگ آخر زمان»، «تذکره الاولیاء»، «شاهنامه فردوسی»، «هزار و یکشب» ووو همه تأثیرگذارترین بوده اند.
۱۰. شما نویسنده مجموعه داستانی گل سرخ دلافگار هستید که پیش از رسیدن به کابل، به دستور وزیر فرهنگ وقت به دریا افکنده شد؛ وزیر ضد فرهنگ. احساس نویسندهای که میشنود داستانهایش به دستور وزیر فرهنگ غرق شده است چیست؟
خب، نویسنده نمینویسد که تأیید شود. نویسنده نه تأیید میکند و نه انتظار تأیید را دارد. پس اگر کتابش را سوزاندند یا به دریا انداختند نباید برایش عجیب باشد. جامعه پر است از باورهای مقدس، احساسات مقدس و افراد مقدس. کسانی که به این مقدسات باور دارند هیچ نگاه اعتراضآمیزی را بر نمیتابند. نویسنده کارش تأیید باورهای جامعه نیست. دشمنی هم با جامعه ندارد. نویسنده فهم خود از جامعه را بیان میکند و این فهمش میتواند با باورها و مقدسات جامعه در تضاد قرار بگیرد.
در جامعه افغانی، تبعیض و خرافهپرسی و مقدسسازی بیداد میکند. جدا از مذهب و دین، نژاد، قوم، سنتها و بسیار چیزهای دیگر هم مقدس اند. همین مقدسسازیها راه بر عقل و خرد بسته و باورمندان را در پشت دیوارهای خودپرسی محبوس کرده است. من در داستانهای گل سرخ دل افگار فهم و تجربه خود را روایت کردهام. در تجربه روایی من این مقدسسازیها برای اثبات برتری ناحق و سواری گرفتن است و باید شکسته شود. کار نویسنده بزک کردن چهرههای زشت نیست. کار نویسنده پرده از پیش این چهرهها برداشتن است. بدیهی است که زشترویان این پردهدری را بر نمیتابند و کتاب آن نویسنده را ممنوع میکنند.
با این حال هیچ نویسندهای کتابش را برای ممنوع شدن نمینویسد. من هم وقتی خبر را شنیدم، شوکه شدم. نگفتم طبیعی است. ترسیدم. متأسف شدم که حتا وزیر فرهنگ ما هم از دیدن تصویر خود در آینه ابا دارد.
3 پاسخ
جالب بود، منم بیشتر داستانهام رو مثل ایشون شروع میکنم، ولی بعدش براش طرح و… مینویسم.