چگونه خلاقانه بنویسیم؟

سلسله مطالب مطالب رایگان برای اعضای مدرسه نویسندگی:

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. من از بین این تمرینات قصه گویی را قبلا تجربه کرده ام
    مثلا صبح زود موقع رانندگی چشمم به یک باغبان شهرداری خورد و در اداره راجع به او نوشتم
    یا دیدن یه کتاب مرا به نوشتن قصه ایی برای سرنوشت او وا داشت
    آزاد نویسی هزار کلمه ایی رو بارها تجربه کردم با کامپیوتر

    و هر دو خیلی نتیجه ی خوبی داشتن و به دوستان پیشنهادشون میکنم
    و اینکه قبل از نوشتن حتما مطالعه زیاد کنند
    نوشتن زیاد واقعا معجزه میکنه

  2. من مکررا این تمرین ها را از وقتی روی سایت قرار گرفته انجام میدم

  3. یکی از روزهای زیبای پاییزیه و من دارم میرم سوار ماشینم بشم و برم بیرون . هوا ابریه و نم نم بارون داره میاد . عاشق هوای پاییزی هستم و دوست دارم ساعت ها در این هوا قدم بزنم . ماشینم رو روشن کردم و دارم راه می افتم . مقصدم به سمت جاده زیبای چالوسه و بعد از مدتها فرصت کردم که یه وقتی رو با کودک درونم بگذرونم . هوا داره کم کم مه الود میشه و من نزدیک مسیر جاده اصلی افتادم . به نظر ترافیک هست با اینکه صبح زود بیرون اومدم انتظار نداشتم این همه ادم مثل من صبح زود بیدار بشن و هوس کنن بیان بیرون . شیشه ماشین رو میدم پایین و چراغ ها رو روشن میکنم . مه داره کمی غلیظ تر میشه و من از خود بیخود تر . حس و حال این هوا قابل توصیف نیست هر صدایی که می شنوم انگار سمفونی زیبایی در گوشم میاد که حالم و هر لحظه بهتر میکنه . برف پاک کن ماشین رو میزنم و سرعتم رو کم میکنم . حیفم میاد در این هوا آهنگی رو روشن کنم . اخه ایقدر فضا عالی هست که نیازی به هیچ اهنگی نیست . طبیعت داره آهنگ زیبای خودش رو می نوازه . جاده کمی خلوت تر شده و من با خیال راحت تری به راهم ادامه میدم . در مسیر حواسم رو جمع میکنم . صداهای زیبایی از طبیعت گوشم رو نوازش میدن. به کودک درونم میگم فکر میکردی امروز توی این هوا تو رو بیرون بیارم فکر میکردی دوتایی اینجا بیایم و با هم وقت بگذرونیم . عالیه این حس این بودن و در لحظه زندگی کردن عالیه . نم نم بارون همچنان داره میاد . کمی دور تر به این فکر میکنم چقدر خوبه که برم یه جایی وایسم و از این فضا لذت بیشتری ببرم . بالاخره در کنار رودخونه می ایستم و از ماشین پیاده میشم . به این فکر میکردم که چقدر خوبه آدمها در مسیر زندگیشون همیشه هدف مشخصی داشته باشن و بی هدف به راه و جاده نزنن. اخه من وقتی بیرون اومدم فقط قصدم این بود که بیرون بیام و هدف مشخصی نداشتم ولی الان تصمیم گرفتم که کجا برم. حدس می زنی که کجا می خوام برم . ..

  4. رانندگی در هوای آلوده
    صبح با صدای آلارم گوشی بیدارشدم در رختخواب غلطی زدم وپنجره را نگاه کردم آسمان به نظر ابری بود فکر کردم بعد از مدتی باران زیبایی خواهیم داشت.درحالی که آواز مورد علاقه ام را زمزمه می کردم برخواستم .
    بعد از شستشو صورت، لباس پوشیدم وبه سمت در خروجی حرکت کردم. کلید آسانسور رازدم وبند کفشهایم رابستم به داخل آسانسور رفتم ویک روز زیبا آغازشد.احساس شادی از بارش باران داشتم به پارکینگ رسیدم ماشین را استارت وبه بیرون هدایت کردم.وقتی در باز شد وبیرون رفتم تازه متوجه وخامت اوضاع شدم وفهمیدم که هوانه تنها ابری نیست، بلکه از غلظت ریز گردها تیره وتارشده است. دوباره ماشین را به پارکینگ هدایت کردم تا منهم سهمی در بهبودآلودگی هواداشته باشم .
    به سرمسیر اصلی رفتم ومنتظر ایستادم بعداز۲۰دقیقه از آمدن اتوبوس وتاکسی نا امید شدم وبه سرعت به سمت پارکینگ حرکت کردم. آنقدر غبار وآلودگی در هوا وجود داشت که به زحمت می توانستم تا۴۰الی۵۰متری راببینم برف پاک کن رازدم شاید دیدم بهتر شود در همین حین یک کامیون با سرعت از کنارم گذشت ودودغلیظی را به داخل ماشین فرستاد .شیشه را بالا کشیدم وبعد از کلی سرفه کردن کمی حالم جا آمد وبه مسیرم ادامه دادم.سوزش وخارش شدیدی در گلو ومجاری تنفسی احساس می کردم.در کنار جاده صف کارخانه های لاستیک سازی و صنایع دیگر که هنوز درداخل شهرها بودند دیده می شد که دود حاصل از سوخت های فسیلی از دودکشهای آنها خارج می شد. تصمیم گرفتم بعد از کار برای چک آلایندگی خودرو به مرکز مراجعه کنم(البته هنوز از چکاب قبلی یک ماه هم نگذشته)
    در طول مسیر به ترافیک برخوردم اتومبیلهای تک سرنشین تمام مسیر را پر کرده بود .بعضی از افراد با بوق زدن های ممتد قصد باز کردن ترافیک راداشتندصد البته که کاری بیهوده انجام می دادند. بعد از مدتی راه باز شد ودوباره به مسیرم ادامه دادم .پشت چراغ راهنمایی ایستادم عابران پیاده ازخط کشی رد می شدند .عابران پیاده با ماسک پارچه ای وبرخی بدون ماسک وکودکانی که دست در دست پدرومادر حرکت می کردنددیده می شد.اخرین نفرها یک جانباز بود که خانمی صندلی اورا هدایت می کرد .کپسول اکسیژن در کنارصندلی چرخدارقرارداشت وماسکی روی صورت جانباز.
    رادیو اتومبیل را روشن کردم وشبکه رادیو پیام را پیدا کردم. مجری ، با قطع برنامه اعلام کرد آلودگی هوا به دلیل ریز گردها وگرد وغبار در حد اضطرار قراردارد . از افراد مسن کودکان وبیماران قلبی وریوی می خواستندکه فقط در صورت کار ضروری از منزل خارج شوند.به فکر فرورفتم اگر بیماری ریوی ویا قلبی داشتم چندروز در ماه را میتوانستم به این دلیل به محل کار نروم ویا اصلا همچنین دلیلی منطقی به نظر می رسد؟کودکان کار که هرروز در خیابان هستند چه می شود؟بازنشستگانی که حقوقشان کفاف خرجشان را نمی دهد ومجبورند رانندگی کنند چه؟
    در انتهای مسیر با جمعیت زیادی مواجه شدم شیشه را پایین کشیدم دیدم که پیرمردی در اثر آلودگی در کنار خیابان روی زمین افتاده وافراد با دوربین موبایل، این صحنه تاریخی را ثبت می کنندو…..
    خیلی دیرم شده بود حتما امروز هم تاخیر می خورم به دلیل آلودگی مدارس تعطیل شده است ومادران فرزندانشان را به خیابان آورده اندو….

  5. برای خلاقانه نوشتن می توان رویا بافت. هیچ محدویتی برای رویا قائل نشد. رویاها را با واقعیت وصله کرد. میشود طرحی رنگارنگ که جاندار است. من جدیدا با دیدن نقاشی و عکس و خودم را در ان تصور کردن می توانم ساعت ها بنویسم. حتی اگر طرح یک طرح خیالی باش. اتفاقا در این حالت نوشته هایم را بیشر دوست دارم.

  6. آزاد نویسی را تا به حال امتحان نکردم چون یک غول سانسورچی درون دارم که خیلی توی هر مطلب سرک می کشه برای اینکه محدودش کنم آزاد نویسی را تمرین می کنم

  7. تمرین بارش فکری
    چگونه می توانم خلاقانه بنویسم؟
    ۱- می توانم از کتاب ها استفاده کنم. این ساده ترین کار است.
    ۲- می توانم از اجزای طبیعت بهره بگیرم .
    ۳- می توانم از قصه زندگی مردم وام بگیرم .
    ۴- می توانم سوژه هایی که در اطرافم می بینم سوژه نوشتن قرار دهم.
    ۵- می توانم حتی یک برگ را در دست بگیرم و درباره‌اش بنویسم .
    ۶- می توانم درباره زندگی خودم شروع کنم و بنویسم. هر چند خیلی خلاقانه هم نبوده.
    ۷- می توانم درباره یک فیلم بنویسم.
    ۸- می توانم درباره شخصیت یک داستان بنویسم. خودم را جای او بگذارم و بنویسم.
    ۹- می توانم خود را جای شخصیت یک فیلم بگذارم و بنویسم. اینکه اگر من بودم چکار می کردم و شروع کنم به نوشتن.
    ۱۰- می توانم از روی تخت بیمارستان از زبان یک بیمار بنویسم.
    ۱۱- می توانم از زبان تک تک افراد دارای یک شغل بنویسم. مثلا از زبان یک معلم و سختی هایش و لذت هایش بنویسم. می توانم از زبان یک پزشک بنویسم. حتی از زبان یک نانوا، یک کارگر ، و …
    ۱۳- می توانم از زبان اشیای بی جان بنویسم.
    ۱۴- می توانم از امیدواری آدم هایی که برای بدست آوردن موفقیت تا پای جان تلاش کرده اند بنویسم.از آن هایی که باوجود نقص های عضوی هرگز دست از تلاش بر نداشته اند.

  8. داستان کوتاه از رانندگی در آلودگی هوا

    چشم چشم را نمی بیند. هوا به جای خاک آلود بودن انگار سیاهی پس می دهد. دود و ریزگرد ها امانم را بریده است. اما هر روز مجوبرم مسیری را رانندگی کنم. برخی پیشهاد دادند که سوار اتوبوس های تند رو شوم. اما ایستگاه آن از منزل خیلی دور است. خلاصه مجبورم خودم رانندگی کنم. چاره ای نیست. به محل کار می رسم. سریع ماشین را پارک می کنم و خودم را از مهلکه آلودگی هوا و سیاهی و دود و چرک نجات می دهم. به طبقه یک و دو که می رسم می بینم همه همکاران ماسک زدندو یکی پس از دیگری سرفه می کنند. من انگار قسر در رفته ام. تنها کسی که سرفه نمی کند من هستم. خلاصه با یک سلام و احوال پرسی جمعی سرو ته چاق سلامتی را هم می وارم و آرام و بی صدا سر جایم می نشینم. ….
    قصه به همین جا ختم نمی شود. حوصله حرف زدنو پاسخ گویی به ارباب رجوع را ندارم .احساس سنگینی سر و حالت تهوع می کنم. اما چاره ای ندارم تا روز را تمام کنم. به گمانم مسموم شده ام…

  9. اگر ایده ای در ذهنم وجود دارد و حتی تکه هایی از داستان و یا متنی در ذهنم است و پایان آن هم در ذهنم تشکیل دادم باز هم می گذارم روی کاغذ به هم وصل شوند و روی چیزی تاکید نمی کنم
    به عنوان مثال متنی که حدود یک هفته پیش نوشتم ایده ام این بود:
    خیابان ها خلوت بود و روزی بود تعطیل و من دیرم شده بود باید به دیدن دوستم می رفتم و می خواستم زودتر برسم و شنیده بودم کوچه ای است این اطراف که میانبر است ولی نمی دانستم وجود دارد یا نه
    در تصورات من داستانم اینجوری شروع می شد که
    یک شخص اول دختری که دیرش شده بود و دنبال یک کوچه گمشده بود. تا با آن نجات پیدا کند
    اما خودم را به آن گره نزدم به جای آن هر چه به ذهنم می رسید می نوشتم و گذاشتم بازی کند هر جا که می خواهد سرک بکشد و من همراه کودکی بودم که هر چیزی می بیند دستت را می گیرد و با خودش تو رامی کشد و تو با آن که کمی مرددی در رفتن با او و نمی دانی قرار است تو را کجا ببرد، خودت را آزاد می کنی و شل می کنی و با او می روی، می دانی اگر فشار آوری اتفاقی که می افتد کودک نمی تواند تو را با خود بکشد و من از روشهایی مانند طوفان فکری فردی، خوشه سازی و آزادنویسی استفاده کردم و سعی می کردم حتی یک لحظه هم از نوشتن نایستادم سخت بود گاهی در ذهنم آرام زمزمه می کردم خب انتخاب کن، قرار است مرا به کجا ببری اما سریع از ذهنم پاکش می کردم. و حرفی که میزنم به خاطر تجربه ای است که من از دو موفقیت و یک شکست بدست آوردم ( در واقع با آنکه ایده را خیلی دوست داشتم اما بعد از بیست صفحه آزاد نویسی باز هم به نتیجه نرسیدم و در نهایت رها شد .یکی ازدلایلش این بود که من می خواستم به او تکلیف کنم که کجا رود و روی یک موضوع تاکید می کردم ، تو باید اینجوری بری.)
    در واقع موقع آزاد نویسی به نظر من هیچ پیش فرضی به جز ایده نباید داشت و بعد گذاشت خودش رشد کند هر طور که می خواهد و تو فقط دنبال روی او باشی و بنویسی . حتی ممکن است گاهی ایده ی اولیه ی نوشته یا داستان را تغییر داده باشد، از ایده به ایده می توان رسید
    و وقتی بازنویسی متنم تمام شد، خبری از آن دختر نبود و فقط صدای خش خش گامهایش در قابی که در داستانم شکل داده بودم مانده بود:
    عجله در پاییز: در خلوت صبح یک روز تعطیل، یکی از کوچه های شهر، خالی از آشنا و غریبه، پر شده بود از صدای بلبل و صدای برگهایی که گهواره وار با باد تکان می خوردند. در میان این برگ ها، بعضی با باد می رقصیدند و بر زمین می نشستند تا بر سر راه گام هایی که از دوردست ها صدای دویدنش شنیده میشد بیفتند و خرد شوند.
    به نظر من، راهی برای نوشتن خلاقانه این است که: کتاب های داستان و کتاب های نمایشنامه و غیره را کند بخوانیم تصور کنیم، متن در ذهن تصور کنیم حتی گاهی خودت را بگذاری به جای شخصیت ها، گاهی نویسنده و در مورد اینکه چرا این حرف را زد و چه می خواست و این فرد چه شخصیتی دارد که این کار را می کند. برای خودمان تحلیل کنیم

  10. من بیشتر از تکنیک طوفان فکری در نوشته هایم استفاده می کنم.اندکی در مورد ایده مورد نظرم می اندیشم،سپس قلم خود را به دست می گیرم و شروع به لغزاندن آن به روی کاغذ می کنم و هر آنچه رابه ذهنم می رسد،می نویسم.
    اغلب اوقات در پایان نوشته هایم برای نتیجه گیری سوالاتی را مطرح می کنم و به آنها پاسخ می دهم و متن خود را به پایان می رسانم.

  11. من گاهی که می خواهم کلمات را از انبار سر ریز شده درونم به بیرون پرتاب کنم اما هیچ جرقه ای از چگونگی آغازش به سردخانه مغزم اثر نمی کند، از تصویرسازی استفاده می کنم. تنها کافی است یک نگاه به تصاویر آلبوم دوست قدیمی “گوگل”جان انداخته یکی را دست چین کنم و سپس شاهد جنگ کلمات برای شروع آتش بازی باشم.

  12. من از خوشه بندی برای نوشتن یک نمایشنامه استفاده کردم.موضوع را نوشتم وسط کاغذ و چند دقیقه به آن زل زدم.بیشتر شبیه جادوگری بود.انگار منتظر بودم مثل جومانجی یک دفعه چیز عجیب و غریبی از داخل صفحه بپرد بیرون و گلویم را بگیرد که چرا معطلی؟شروع کن دیگر.بعد دیدم نه! بهتر است یقه ی خودم را بچسبم قبل از این که یقه ام را بچسبند.باور کنید به همین اندازه به کلمه ی وسط کاغذ ایمان داشتم.شروع کردم به نوشتن کلمات.یک دفعه انگار طوفان شد.کلماتی می نوشتم که خودم خنده ام می گرفت که آدمِ حسابی! این ها چه ربطی به هم دارند اصلا؟! ولی محل ندادم.آن قدر نوشتم تا صفحه پر شد.دستم ایستاد و مغزم شروع به کار کرد.تازه ارتباط کلمه ها را با هم می فهمیدم.حتی اگر واقعا هم بی ربط بودند سعی کردم یک نقطه ی اتصال بسازم و همین طور هم شد.استعاره حسابی به کارم آمد.من اعتقاد دارم با استعاره می شود هیولای غرب را به مورچه ی شرق ربط داد و آب هم از آب تکان نخورد.باور ندارید؟ امتحان کنید!