شما هم ممکن است بپرسید چگونه روزنویسی (ژورنالنویسی) را به شیرینترین کار هر روزمان تبدیل کنیم؟ در کتاب آموزش ژورنالنویسی روزانه (ژورنالینگ (Journaling) چیست؟) پاسخهایی برای این پرسش نوشته میشود.
در ادامهی این مقاله، نمونههای کوتاهی از ژورنالنویسی روزانهی همسفران مدرسه نویسندگی میخوانید. مرور این روزنوشتهها یارای ما در روزنویسیهای شخصیمان است.
۱
از کوچه صدای بچهها میآید. دو روز است که نوهی «داوودی» با موتور بیچارهمان کرده. از بس که سر و ته کوچه را با موتورش متر میکند. بچهها را یکییکی میگذارد ترک و دِ بگاز. و میریند توی اعصاب ما. حالا که فکر میکنم میبینم مردم قدیمترها چه اعصابی داشتند.
مثلا وقتی که ما بچه بودیم و بیستسینفری میریختیم توی کوچه به بازی کردن و سروصدا، کسی از همسایهها اعتراضی نمیکرد. انگار پذیرفته بودند که بچهایم و بازی میکنیم و بازی سروصدا دارد. فقط سر ظهر نباید بازی میکردیم، چون وقت خواب بزرگترها بود. البته تحمل کردن همان چند ساعت هم سخت بود.
بازی از هر چیزی مهمتر بود. یادم نیست توی آن بازیها بیشتر برنده بودم یا بازنده. فقط یادم میآید که خوش میگذشت. چقدر دورند این خاطرات. چقدر دور. انگار که صد سال، نه، هزار سال گذشته است. انگار خاک نشسته رویشان و حالا دارم با نوشتن گردشان را میگیرم.
سارا چگنی
۱۰ مهر ۱۴۰۵
۲
سنگین و کُند راه میروم. امروز رفتم پیادهروی، حالم با دیروز که نرفتم، چه تفاوتی دارد؟ کمتر خمیازه میکشم.
چند دقیقه در هوای خنک مینشینم. به آدمها و درختها خیره میشوم. اگر درخت کاج بودم، کلاغها مینشستند روی شاخههایم، غارغار میکردند و مرا از کرختی بیرون میآوردند.
لعیا در زمان استراحت بین دو کلاس، تماس میگیرد. از کوهیار میگوید. همچنان اجازه نمیدهد او را حمام ببرند. بچهی سه ساله چون از حمام رفتن خوشش نمیآید، میگوید: «آب اشتباهِ.»
بله جانم هر چه شما بگویید.
«تقویم بیهدفی» را میخانم.
«کوچنشینی حالتی ذهنی است یا فعالیتی فیزیکی؟» پاسخ میتواند هر چیزی باشد اما گاه پرسش با معناتر از هر پاسخیست.
چشمانم بسته میشود. نمیخاهم هر روز به زور قهوه هوشیار بمانم. چرت میزنم. بعد کمی مینویسم.
پنجاه صفحه از «آزاده خانم و نویسندهاش» براهنی را میخانم. پیچدرپیچ است. چرا در تمام زنها ردّی از آزاده خانم میبیند؟
میشنوم علی ویروس جدید را گرفته، تماس میگیرم صدایش را میشنوم. حالش بهتر است. با مهدی هم کوتاه احوالپرسی میکنم. میگوید در قلبش جا دارم. عزیزم. مهربانم.
رضا مهمان دارد. چند بار کوتاه حرف میزنیم.
دو جستار کوتاه از «به زبان مادری گریه میکنم» فابیو مورابیتو، میخانم. خیلی مواقع برای نوشتن یک یادداشت کوتاه به وسواس میافتم. پیاپی ویرایش میکنم.
حالا همیشه باید بیکموکاست نوشت؟ همیشه نه اما به مرور که آماتوری را کنار میگذاری، نمیتوانی از نوشتن جملهها ساده بگذری.
بازخانی داستان کوتاه «گردوشکنان» غزاله علیزاده را تمام میکنم. چرا میخاستند راحله را بکُشند؟ همسایهها نمیتوانستند بخشنده باشند، از بخشندگی راحله، لجشان گرفته بود. با قاتل همکاری میکردند.
صدای دِلرکاری میافتد. چشمانم خسته است. یوگا تمرین میکنم. ده دقیقه با حس بیخیالی و یلگی آزادنویسی میکنم.
پروانه اسدزاده
۹ مهر ۱۴۰۵
۳
عزمم را جزم میکنم تا بروم پیادهروی و دخترم را با خواستههایش تنها میگذارم. به هوس میافتم که از جلوی خانهای که دوستش دارم، بگذرم. خانه همان شکلی مانده است. داخلش پیدا نیست. پردهها را کشیدهاند. فکر نکنم هنوز فروش رفته باشد. میگذرم. سعی میکنم آرام قدم بر ندارم، ولی حواسم به دور و برم هم هست. از جلوی موبایلفروشی که میگذرم، صاحبش را میبینم که بیرون نشسته است. نمیدانم چرا هر بار او را میبینم به یاد همسرش میافتم.
خیابان زیاد شلوغ نیست. هنوز مغازهها کامل باز نکردهاند. از جلوی آرایشگاه vip میگذرم. صاحبش دوست همسرم است. ماندهام چطور هنوز دوست ماندهاند، وقتی او، منظورم همان دوست همسرم است، به خاطر دوستی هزینهٔ کوتاهی را دو برابر حساب کرد.
همسرم هنوز هم وقتی او را میبیند، گرم و صمیمی با او احوالپرسی میکند، ولی همیشه میگوید: «یه روز حالشو میگیرم».
لاله حقیقت
۱۴ مهر ۱۴۰۵
۴
زور جمعهی دلگیر زیاد است. چندین مرتبه اشکم را درآورده است. اما خوب است که امروز جمعه است وگرنه تقصیرها را گردن چه کسی میانداختم؟
صبح را آزادانه نوشتم. دیوانگی میخواستم. دیوانه نوشتن. مثل هوا که غر زد، داد زد، وزید و گریه کرد. سپس اشکهایش را پاک کرد و شروع کرد به خندیدن.
اما دیوانه نشدم. خودم را تنبیه کردم. به چه جرمی؟ نمیدانم.
میگویم بنویس. معلم عبوسی شدهام که با ترکه بالای سر دانشآموز ایستاده و نمیگذارد از پنجره به بیرون نگاه کند.
برف میبارد. ولی او باید مشقها را تمام کند.
از سهراب شعر خواندم. بدتر شد. احساسات غلیان کردند. بچه به جان معلم افتاده است.
لااقل فیلمی که تماشا کردم پایانی خوش داشت. وگرنه بد میشد. لگدی محکم نصیب معلم میشد. اما خودمانیم، کاش معلم حسابی کتک میخورد.
گرمی اتاق و سردی حیاط دست به دست هم دادهاند تا پلکهایم را به هم برسانند. اما امروز من بدترین و ظالم ترین دشمن عشق هستم. ارتش قهوه، سربازان چای، تا میتوانید پلکها را از هم جدا کنید. بگذارید خون گریه کنند. تا سیاهی نیامده آنها اجازه ندارند به هم برسند.
از حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم. رابطهاش با … شکر آب شده. از جلالالدین میگوید. دربارهی او میخواند. میخواهد از او بیشتر بداند.
داستان هنری هشتم و شش همسرش را تمام کردم. به قول روای او یک سیب زمینی زشت و بدترکیب است.
از مورچهها بدم میآید. تنم از مورچهها بیزار است. دشمنی ما عمیق است. مورچهها برای تنم نقشه کشدهاند. مورچهها آرزوی مرگ ما را دارند. میکشمشان با حرص همانطور که در کتاب پایان یک عمر او میکشت با حرص. مورچانه سیاهها را میکشت. منم میکشمشان.
جمعه، روز مردگان. اتاقم پر از جنازه است. جنازه نباید روی زمین بماند. نعش کش، جارو برقی، جنازهی موهای مردهام را به او میسپارم.
امروز اتاق تکانی داشتم. دهان جاروبرقی را گرفتم مقابلش. جاروبرقی جیغ میزد او نمیترسید. دیوار را رها نمیکرد. از من اصرار از او انکار. چه کارش داری؟ حالا که اینقدر سفت به دیوار چسبیده بگذار بماند. بگذار بماند و تار ببافد. تازه او که دشمن نیست، مورچه نیست. او عنکبوت است.
در وبینار هم آزادانه نوشتم. داستان نوشتم. زنی زار میزد. دیروز هم زنی را نوشتم که خودش را تمام کرد. آیا روزی این داستانهای ناتمام را تمام میکنم؟ یا در همانجا که متولد شدهاند میمیرند؟
مریم ابراهیمی قندک
۱۰ مهر ۱۴۰۵
۵
زندگی همچنان آسان نمیگذرد.
اما من دو ماه است یک برگ برنده دارم برای روزهای سخت و بینور. برگ برندهام تویی.
سالها تلاش کردم خودم را بهتر بشناسم، سالها خواندم و گوش دادم تا سرانجام تصمیم گرفتم تو به این دنیا بیایی. شاید خودخواهی پنهانی پشت آمدنت باشد، اما من و پدرت تمام تلاشمان را میکنیم که این خودخواهی چیزی از حق تو برای زندگی کم نکند.
آن روز که خبر آمدنت را به خانواده گفتیم، شادی عجیبی میان خانه پیچید و حالوهوای همهمان طوری عوض شد که هزار بار بابتش خدا را شکر کردم. اشک شوق دوستانمان و بوسههایی که بر عکس سیاهوسفیدت زدند، از آن لحظاتی بود که تا ابد در خاطرمان زنده میماند.
دو قفسه از کتابخانه کوچکت پر شده است؛ از کتابهایی که با وسواس زیاد از هزارتوی دکانهای قدیمی و اینترنت بیرون کشیدهام: چاپهای اصلی و قدیمیِ «شازده کوچولو»، «پینوکیو»، «جوجهاردک زشت» و…
تمام روزنویسیهای این مدت، مخاطبشان تو بودهای.
نمیدانم روزی این نوشتهها را میخوانی یا نه، اما اگر خواندی، بدان که بعد از این مسیر پرفرازونشیب برای داشتنت، برای دیدنت لحظهشماری میکنم. دل توی دلم نیست تا روزی که بیایی و پابهپای تو و دنیایت، دوباره بچگی کنم.
ترانه زاجری
هشتم مهرماه هزار و چهارصد و پنج
۶
مغزم پر شده. برعکس همیشه که محتویات آن کمارزش و بیسود بوده اینبار مغزم از درستترین و دقیقترین محتوا پر شده. با وسواس سبدِ دانش و آگاهیم را پر میکنم. میدانم هنوز هم کم است دانشم، فهمم و البته که تا آخرین نفس مجالی برای آموختن است.
حالا به این میاندیشیدم که مغزِ یک بادام درختی، گردو یا پسته میتواند کرمخورده باشد درحالیکه تنها برای مغز آن، هزینه پرداختهای. همزمانی فکرِ پوچی و بیمحتوایی با ساختاری که در ذهنم از محتوا دارم باعث میشود تردید کنم از آنکه من بهدرستی محتواهایم را جمعآوری کردهام؟ امکان خطا هست. حتی در همین جملهنویسی. پس هنوز هم نمیتوانم با اطمینان بر درستیشان صحّه بگذارم.
از وقتی در نوشتن جدیتر شدهام، زمانم را بهتر مدیریت میکنم و برای اندک عمری که دارم ارزش قائلم. با پرهیز از فرصتسوزی، ارزشمندترین لحظاتِ جوانی را حفظ میکنم. فهمیدهام که همین روزنگاریها یعنی روزانهزیستن. میکوشم هربار با نگاهی تازه خودم را در نوشتن غرق کنم و نگران بدنویسی نباشم. بهرحال باید دادههای اضافی جایی وارون شوند و چه جایی بهتر از ریختنشان بر روی کاغذ و صفحات ورد.
زهرا بلامپور
چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۵
۷
صدای زنگ مدرسه میآید و چند لحظه بعد صدای زنی از پشت بلندگو.
زن صدایش را روی سرش انداخته و حرفهایی برای دخترکان شش تا دوازده ساله بلغور میکند. از نزدن لاکِ ناخن تا زدن مقنعه و پوشاندن مو، میگوید.
دبستانی روبروی خانهی ما است. دقیقن. نمیدانم کداممان زودتر اینجا آمدهایم؛ آنها یا ماها. فرقی هم نمیکند.
هر صبح حرفهای تکراری، پندهای تکراری، آهنگهای تکراری، نرمشهای تکراری. همه را من حفظ شدهام، دانشآموزان بینوا که جای خود دارند.
هر صبح صدای خانم ناظم توی هواست. هوا آفتابی باشد یا مهآلود، بارانی یا خاکآلود، صفِ مرتب باید گرفته شود.
هر صبح باد بیاید و نیاید خانم ناظم که بید نیست، قرص و محکم صدایش جانگیرِ جانِ دخترکان و همسایههاست.
حرفهایش و همهمهی دانشآموزان قاطی صبحانهام پایین میرود. ضد آرامش.
فردا چه میگوید؟
مطمئنن از بهداشت جسم و جان، بدآموزیهای اینستاگرام. از رابطهی معکوس ابروها و نمرهی انضباط، که با بالا رفتن اولی پایین آمدن دومی حتمی است. حتمن برای بچههای کلاس پنجم و ششم میگوید.
«باز آمد بوی مدرسه»، انتخاب آهنگِ خانم ناظم است. هر روز. یا لااقل دو ماه مهر و آبان. بدیاش در چیست؟ اجبار به شنیدن صد و بیست شاگرد است. بخواهند و نخواهند.
از کجا میفهمم؟ وسط آهنگ بچهها قیل و قال میکنند، حرف میزنند. اما خانم ناظم دستبردار این آهنگ نیست، آنقدر که «بوی گنداب مدرسه بالا بیاید» و مشام همه را به گند بکشاند.
دیروز چه گفت؟
منع گردشهای بیهوده در خیابان و پارک و نرفتن به شبکههای مجازی. برنگزیدن حجاب اختیاری. با حرارت حرف میزند شبیه مرد وانتی برای شلوغ شدن دورش و فروش بیشتر جنسش.
اما پریروز چه شد؟
پریروز صدای ناآشنای کسی میآمد. با طماَنینه و آرامش حرف میزد. باحوصله. انگار مخاطبش دهها آدم بزرگ هستند. از انگیزه و شناخت هر چیزی و دستاوردهای آن چیز میگفت. از مطالعه کردن و تفکر و انتخاب راه درست در زندگی گفت و از تجربههای زیستهاش.
کسی همهمه نکرد. هیچ صدایی از هیچکس نمیآمد. سکوت مدرسه شنیدنی بود. فقط صدای دست زدن میآمد.
کاش هر روز همین خانم را بیاورند که خانم ناظم سوتزنان جیغ نکشد. راهنماییهای تکراریاش هم، باشد برای کوزهی خودش.
کاش هر روز همین خانم را بیاورند که سوت سر من و سوت خانم ناظم درهم نشود.
ناهید راستی
۱۵ مهر ۱۴۰۵
۸
امروز دوست دارم از «نوشتن» بنویسم. پیشنهادی که یکی از دوستان در کانال تلگرامم به من داد:«لطفا متنی بنویس که با کلید واژه «بنویس» باشه». پس آزادنویسی امروز را با همین کلمه شروع میکنم.
بنویس از آیندهای که همیشه در ذهنت تصور میکردی
بنویس از ستارهای که در آسمان آن شبهای کابوسوار جنگ دیدی و آرزویت را در گوشش زمزمه کردی
بنویس از خوشی آن روز که با دوستانت داشتی، دور از غم هر چه در بیرون میگذرد
بنویس از خندههایت
بنویس از لذت هر لحظه از سفری که داشتی
بنویس از دقیقهای که به تنهایی گذشت
بنویس از مزه چای که خوردی و بهترین نوشیدنی عمرت بود
بنویس از لحظهای که غم همه وجودت را گرفته بود و بیصدا گریه کردی
بنویس از آن لحظهای که از ته دل خندیدی
بنویس از گیاه اتاقت
بنویس از شوق دخترک و پسرک همسایه
بنویس از خودت، از او، از دیگری
بنویس از بودنها، نبودنها
بنویس از خودکاری که پدرت را درآورد تا بنویسد، اما باز هم نوشتی
چون باید بنویسی. چون نوشتن کار توست.
به خودم بعد از این همه بنویس، بنویسها، قول میدهم تا همیشه بنویسم. حتی یک کلمه. تا خوشحال باشم. تا دیگری را خوشحال کنم. بعضی وقتها از خشمم مینویسم. از بیمحلیهایی دوستی قدیمی که هنوز در ذهنم مانده است. ۳۰ سال کم نیست. مینویسم همه خشم و دلتنگیام را و از او تشکر میکنم. بهخاطر آنچه به من یاد داد. خداحافظ…..جان.
(و…بنویسهایی که تبدیل به یک گوش شنوا برای خودم شد. آزادنویسی که کلماتش درددل خودم با خودم بود. برای کسی که نیست.
یکی از روزهای هفتهی اول مهر ۱۴۰۵
آزاده عباسی
۹
صبح سه بار آلارم گوشی را قطع کردم و برای پنج دقیقهی بعد گذاشتم تا بالاخره بیدار شدم. دستورویم را شستم و نشستم برای مدیتیشن. موبایلم همچنان روی حالت هواپیما بود. ایرپاد گذاشتم و با صدای حسین اورا مدیتیشن کردم. اوایلش خوب بودم و رم نمیکردم. کمکم شروع کردم به جفتک انداختن و از این فکر به آن یکی پریدن. دوباره شیطان آمد توی جلدم. همان که میگویند همه چیز زیر سر اوست و با اسم او سالها تا دسته به ما فرو کردند هر چه که فرو کردنی بود یا نبود. همان شیطان آمد و گفت: «بیخیال بابا. اینم شد مدیتیشن؟ خودتو مسخره کردی. حواست همه جا هست جز اینجا. جمع کن کاسه کوزتو برو سریعتر باشگاه چند تا حرکت بزن تا کون و رون بسازی واسه خودت.»
نگاهی به هیکل مسخرهاش کردم و گفتم: «ببین الکی واسه من ادای موجودات مخوف و بدذاتی که کینهی آدم رو برداشته درنیار. این قصه مال اون وقتاس. الان دیگه دوره زمونه عوض شده. تو هم بخشی از منی و هیچ پدرکشتگی با من نداری. پس ولم کن و تو هم بشین کنارم تا انجامش بدیم. یکَم هم از این کسخلبازیات کم کن و این قصهی مسخرتو واسه کسی تعریف نکن. اون پارچه سیاه چیه دورت کردی؟ بنداز دور بابا دلم گرفت. چشماتم اینقد واسه من گرد نکن. بیشتر از اینکه بترسم خندم میگیره.»
کنارم نشست و با هم مدیتیشن را تمام کردیم. گاهی دوباره حواسمان پرت میشد ولی سریع برمیگشتیم به همانجایی که نشسته بودیم.
مینا طالبی
۱۴۰۵/۰۷/۰۸
۱۰
این روزها دنیا حسابی به کام دلم میچرخد. نمیدانم چه شده. یا من بالاخره با دنیا به توافق رسیدم یا دنیا فعلا آتشبس داده. هر چه که هست، خوش میگذرد این روزها.
در همین چند روز دوستان قدیمیام را پیدا کردم. حقوقم به طور معجزهآسایی بالاتر رفت. هر روز از دوستان مختلف کادو گرفتم. و چند اتفاق خوب تالاپی افتادند وسط زندگی جنگزدهام.
خلاصه قرعهی بخت، این رفیقِ قدیمیِ بیحوصله، این روزها افتاده به ما. نه تهدید به موشکبارانم میکند نه تحریم. نمیدانم یواشکی دارد چه میکند که اینطور کنار کشیده. خدا کند شبیه توافقهای ایران و آمریکا نباشد که درست وسط مذاکره موشک ببارد بر سر روزهام.
کاش میشد یک چیزهایی از این روزها ذخیره میکردم برای روزهای بد. مثلا یکم خوششانسی و دو سه قاشق ذوق و یک مشت خبر خوب میریختم تو فریزر زمان و تا وقتی دوباره دنیا فرمان جنگ صادر میکرد، استفاده میکردم.
حیف نمیشود و اتفاقا باید به اندازه استفاده کنم. مادربزرگم همیشه میگفت آدم باید حواسش باشد کامش را زیادی شیرین نکند از لذات دنیوی. شاید میدانست دنیا بلد است درست وسط شیرینترین لحظهها اعلام جنگ کند.
حالا هم نباید زیاد از این روزهایم بنویسم. نباید دلخوش کنم به دلخوشکیهای زودگذر دنیا. فعلا بروم کام بگیرم از زندگی، قبل از اینکه آژیر قرمز را بزنند.
آرزو بابایی
چهارشنبه ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۵
۱۱
استرس و اضطراب نگذاشت راحت بخابم. بارها بیدارم کرد و دفعهی آخری هفتونیم صبح بود که تسلیم شدم. شروع کردم کانالگردی، یکهو یادم افتاد داریوشنامی هم هست. آثارش را از باشگاه ادبیات دانلود کردم. دو صفحه خاندن همانا و ریختن کرک و پر هم همانا. خوشم که آمد اما نمیدانم ادامه بدهمش یا نه. آخر این روزها خیلی ذهنم بهم ریخته است. هیچ چیز سر جای خودش نیست. کتاب در کمال سادگی را تا نصفه خاندم و رهایش کردم. با مسافرنامه و خروس لاری هم همین کار را کردم. میترسم با کتابهای داریوش کارگر هم همین کار را بکنم. دست روی دست گذاشتهام و یکسره خودخوری میکنم. اگر این یکی را هم نصفهنیمه رها کنم چی؟ اگر نتوانم چی؟ اگر حوصلهام نکشد چی؟ میترسم. میترسم از اینکه دوباره یک راهی را تا نصفه بروم و برگردم. میترسم از اینکه دیگران بفهمند و قضاوتم کنند. حتمن خاهند گفت که من الکی میگویم این را خاندم آن را خاندم. حتمن فکر خاهند کرد که من همیشه همینطوری هستم. فکر خاهند کرد که من پشتکار ندارم. اما مسأله پشتکار نیست. مسأله این است که من میترسم. دقیقن بعد از رها کردن آن کار لعنتی همه قضاوتم کردند. همه گفتند تو بیعرضهای. نه، نه، نه، این عادلانه نیست. ربطی به این چیزها ندارد. من، من فقط در میانهی مسیر متوجه شدم که برای این کار ساخته نشدهام. قبول دارم اشتباه کردم و تاوانش را هم دادم. یک عالمه پول و زمانم به باد فنا رفت. فکر میکنم رها کردن آن کار تصمیم درستی بود. چون اصلن با روحیه و اخلاقم سازگار نبود. من از صمیم قلب باور دارم که جلوی ضرر را از هر جا که بگیری منفعت است. رها کردن این کار خیلی بهتر از این بود که چند سال بعد از گردندرد و پشتدرد ناله کنم و هی غر بزنم که خسته شدم از بیستچهاری دمخور بودن با ملت. ورودم به آن کار عجولانه و از سر بیدقتی بود اما این دلیل نمیشود پای آن اشتباه بمانم. نه دلیل نمیشود.
فاطمه محمدی
۱۴۰۵/۷/۱۵
۱۲
صبح را با کلمات گلاویز شدم. نیمچهچیزکی در آمد از تویش. آزادنویسی به هرچهشدگیاش میارزد. بهویژه در زمانی که خورشید کلمه شود و شود و شود.
هرچهشدههای خورشیدیام را نوشتم که هوا ابری شد.
بیخورشیدیاش را نبودم. مادر گفت: «نیستی؟» گفتم: «نه. هوای بیخورشید صنار نمیارزد والا.» دروغ هم نگفتم.
اما خودمانیم. دلم برای زاد و ولد ابرها تنگ شده بود. این دروغش میکرد. بعد از آن را نشستم پای تمرین و تمرین و اندیشیدن به بازدهیهای نداشتهام. باید به تمرین بیشتر بنشینم؟ مثلن صبح تا شبم را آغشته به فضای شرکت کنم؟
شاید.
از شاملو خاندم: «کوچه از آمد و رفت شب بدجنس سمج، خستهست.» هوای بیخورشید برای شاملو هم صنار نمیارزیده؟ شاعر جماعت برای خورشید نیستی نمیتراشد آخر. حرمتش را حفظ میکند. البته که؟ شاید.
همانجا «خاطرات پارهپاره دیروز» نجدی را هم گذاشتم تنگ خاندن. نجدی چه خوب جان میبخشد. آدمشدگی درخت داستانش میارزد به آدمبودگی من.
باید جانبخشیهایش را تمرین کنم. همین که چون و چرا از نوشتههایم بکاهم، تمرینِ تقلیدیام، تثبیت شده.
کلاس رفتم. نه این که داشته باشمش. رفتم که استاد تکلیف ویدئوهای خرابم را معلوم کند. تکلیف را معلوم کرد و رفت. دقایقی بعد زنگ زد و باران را خبر داد.
با خانم شاهوزایی و آن دخترک عجیب تازهوارد، رفتیم و حیاط پشتی را قدم زدیم. بارانی در کار نبود. هوا همچنان ابری بود اما.
درخت هم داشت. درخت زیاد. کشف جادرختی تازه میارزید به بیبارانیاش.
برگشتنی، دخترک عجیب تازهوارد رفت و من ماندم و خانم شاهوزایی و ویدیوهای همچنان خراب. با هوش مصنوعی پیش رفتم خرابیاش را.
شاهوزایی از تجربههایش گفت. از کارهای کردهاش. از این که بافتنی میکند. چه خوب هم میبافت. گفت که بیبازدهی را به خودم تلقین نکنم. راست میگفت. باید به دیرگیریهایم لبخند بزنم. شاید شیرکی در بیاید از تویشان.
بعد از کلاس، پیادهروی کردم و در بازشدگی مغزم، رونویسی کردم بخشی از «شناخت اسطوره» را. دستغیب نوشته بود از درماندگی مردمان بدوی در توضیح جهان پیرامونشان و همچنین ضرورت ساخت اسطوره.
روزی اسطورهی خودم را میسازم و نمیدانم ضرورتش را. دیگر انسان برای بقا اسطوره نمیسازد؟
چرا که نه. انسان امروزی هم برای گریز از جهان، به جهانی بیجهان نیاز دارد.
یوتاب کیخا
چهارشنبه، هشتم مهر ۱۴۰۵
۱۳
صبح زود بیدار شدن کار سختی است، مگر به انگیزهای. چالش سلامت مغز، برای من انگیزهای شده. دیدن ویدئوهای خانم رحمانزاده و همراه شدن با ایشان. یاد لایوهای صبح زود استاد کلانتری میافتم. در حالی که برای رفتن سرکار آماده میشدم، میشد که یک ربع، ده دقیقهای از لایوشان انرژی بگیرم.
سه تا تخممرغ آبپز کردم. با یک تکه نون ساندویچی گرد بردم سرکار. دوست داشتم تخممرغها عسلی باشند، یازده دقیقه زیاد بود. از وقتی فهمیدم به نانهای فانتری کارخانهای رنگ خوراکی اضافه میشود، نان تست نخریدم.
تنبلی کردم و به خاطر اینکه تاکسی من را به اون ور میدان ببرد، بیست دقیقه دیر رسیدم اداره. ارباب رجوع منتظر نشسته بود. برخلاف چهارشنبههای قبلی، روز پرترافیکی بود.
از صبح تلفن و ثبت شکایت و یک نامهی پرکار. از نامههایی که همین روز ارسال شده و همین روز پاسخ میخاهند. اون هم با کلی آمار و اطلاعات.
موقع برگشت از سرکار، صحبتهای آقای کلانتری برام یادآوری شد و دو ایستگاه زودتر پیاده شدم. و داخل پارک پیادهروی کردم. هوا مطبوع بود. درختان هنوز سبز هستند. اثری از پاییز ندیدم.
دورهی جدید هنری از سایت آکادمی هنری مهرآرا خریداری کردهام، میخاستم ببینم که ویدئو وسط کار وایساد و بیخیالش شدم.
وبینار با مبینا جان نوشتیم. همچنان با ترتیب من، تو و او. این جور نوشتن کمک میکند، خودم را بیشتر بشناسم. ساجده جان و الهه جان هم مثل همیشه عالی بودند. وسط وبینار دو بار دوستم، پرستو زنگ زد، مجبور شدم قطعش کنم.
بعد از وبینار شام خوردم و کلی با دوستم حرف زدم. فال جدیدی از دورهی طرحوارههای خانم دکتر مددی آپلود شده بودم و بیصبرانه گوشش دادم. طرحوارهی خودتحول نیافته.
مهشید خوشآموز
۱۵ مهرماه ۱۴۰۵
۱۴
مامان همیشه زود میخوابد، امروز هم همین بود. آخر شب که رفتم پایین، دراز کشیده بود. کتاب روانشناسی جدیدی که از کتابخانه گرفته بود را میخواند. تا مرا دید، فرصت را غنیمت شمرد و شروع کرد با گفتن «حالا که سرپایی این کار بکن» مجبورم کرد نیمساعتی دور خانه وول بخورم. همین که داشتم از دستش در میرفتم، گفت: «عه، کجا؟ کیک پختم، یه تیکه ازش بردار ببر. ولی باید اول شکلاتشو بریزی.» ای بابا. اما چون کیک شکلاتی گیرم آمده بود، کم غر زدم. یک بشقاب بزرگ از کابینت پیدا کردم، کیک را روی آن گذاشتم. بعد شروع کردم قاشققاشق شکلات سردشده روی همه قسمتها ریختم. کثیفکاری که چه عرض کنم، لباسم هم کثیف شد. تیکه کوچیکه را برداشتم و در برو که رفتیم. باید عادت سرک کشیدن شبانه را ترک کنم.
نشستم پشت سیستم و ادامه انیمه Fortune Favors Lady Nikuko را پلی کردم. داستان قصه را از زبان شخصیت دختر میشنویم. او دارد شکست عشقیهای مادرش را که چه ماجراها برایشان داشته، با خونسردی تمام تعریف میکند تا به زمان حال داستان برسد. دختر هیچ شباهتی به مادرش ندارد. حس تنفری در او نسبت به مشکلاتی که مادرش درست میکرد، ندارد. بیشتر فکرهایش به مادرش ختم میشد که بوی دوست داشتن میداد. مامان قصه یه خانوم تپل مهربون بود. هر وقت در جواب «اوضاع چطوره؟»هایی که از دخترش میپرسید، او میگفت «همه چیز معمولی بود»، ذوق میکرد و میگفت «چه خبر خوبی.»
چه آشنا. همین را من هم تجربه میکنم دیگر. آرزوی مادرم برای بچههایش، داشتن یه زندگی خوب و معمولی است. چقدر به جزئیات علایق و صحبتهای هر کداممان اهمیت میدهد، چقدر برایش ارزشمندیم و چقدر برای حفظ ارتباطش با ما تلاش میکند. همه اینها را همین انیمه برایم یادآوری کرد. از حرص خوردنهای دختر خندهام گرفت و با نگرانیهای مادر و گریههایش هم چشمهایم تر شد. با اینکه مادر و دختر واقعی نبودند ولی عاشق هم که بودند.
مائده جوادی
۱۴ مهر ۱۴۰۵
۱۵
انگار فقط مادرانگی، رنجگشای من است. تمرین سکوت هم خوب است نه؟ توی پیادهروی تجربهاش میکنم. البته طوری میگویم انگار کل روز دارم یککله حرف میزنم. صُمُ(ن)بکم نشستهام گوشهای کارهایم را میکنم دیگر.
دلم میخواهد بزایم. آفرینش. نکند به خاطر همین همیشه دوستداشتم با دستهایم کاریکنم؟
یادت میآید الهه؟ آره یادش بخیر. هنوز هم دلم همین را میخواهد ولی فکرکنم از وقتی دکتر گفت دستم ناخوششده، دیگر چیزی جز نوشتن نماند. کاردستیهای ذهنی. به نوشتن میشود گفت کاردستیِ ذهنی، نه؟
البته ساختن و آفرینش یکی نیستند. نه؟ آفرینش با ابداع میپلکد و ساختن با احداث. البته هردو وجه اشتراک هم دارند. با مواد پایه، چیزی شکلمیگیرد.
ولی مادری سخت است. آن قسمت آفرینشش را بیشتر دوست دارم. مادری یعنی مراقبت و پیگیری و مسئولیت. ولی میشود فقط آفرینش داشت و بعد ولش کرد به امان خدا؟ میترسم آفرینش و مادری کنم و بشوم از آن مادرهای گیرِ روزگار.
باید بپذیرم بعد از آفرینش، استقلال قائل شوم برای بچههایم. تفاوت است بین مراقبت و استقلال و گیرِ سهپیچبودن. تفاوتشان چیست؟ شاید باید به این فکر کنم.
الهه علیزاده
۸ مهر ۱۴۰۵
۱۶
۵ دقیقه به ۲ بامداد بیدار شدم. چه رعد و برقی میزد. آماده شدم. مادر هم ۲ و ۲۴ دقیقه بیدار شده بود. از زیر قرآن ردم کرد. به تاکسی ۱۸۳۳ زنگ زدم. فوری رسید ترمینال. در بالایی پیاده شدم که تا اتوبوس بیاید بروم توی سالن بنشینم. یکهو بندهخدا راننده گفت:«پس کرایه چی خانم؟» وای اصلاً حواسم به کرایه نبود. بهانه آوردم: «فکر کردم اسنپ هستید، کیف پول اسنپم را شارژ کردم.» ولی از خودم پرسیدم چی شد کرایه ندادی؟
زینب قهرمانی
۱۵ مهر ۱۴۰۵
۱۷
کاش بیشتر بنویسم. بیدغدغهتر بنویسم. بیپرواتر بنویسم. بهتر نیست به جای این ای کاش ها یاد بگیرم خارج از ذهنیت همیشگیام نوشتن چگونه است؟ گاهی حسودیام میشود. همکارم میگفت ممکن است تو استعداد نداشته باشی برای نوشتن، بنابراین باید بیشتر و بیشتر تمرین کنی یا همان عبارتی که از استاد شاهین میشنوم: قلمورزی، فیزیوتراپی قلمی. اینها را بیشتر میپسندم.
امروز مرکز انتخاب بودم. خیلی قلمورزی کردم اما همه متنها شبیه هم بود. میخواهم باز هم در ادامه همین کار را انجام دهم بیدغدغه. بیپروا و رها. کاش قلمم را پررو کنم. پررو بنویسم. جسور نوشتن همان پررو نوشتن است؟ چطور میشود جسور بود؟ آیا جسارت همیشه و همه جا خوب است؟ باز هم زبان، زبان فهیمه است. دست بردار دختر. راوی خود را عوض کن. دل بکن از فهیمه و ذهن خزندهاش. ذهنت حصار دارد. حصارها را بشکن. بیپروا بنویس.
ذهن جسور چگونه است؟ الزاما ذهنی که بیتربیت باشد؟ آیا پررو بودن همان جسوربودن است؟ آیا جسارت همان بیادبی است؟ اگر قرار باشد راوی من فهیمه نباشد، چه میگوید؟ راوی من کسی باشد که من دوست ندارم، من چه مدلی دوست ندارم؟
اوووف کسلکننده است.
راستی بگویم امروز مراجع توکلی از من تعریف کرد. گفت چهره زیبا و شیکی دارید. خیلی ذوقیدم. گونههام قرمز شد و لپگلی شدم. چه خوب است از دیگران تعریف کردن و بازخورد خوب دادن.
ای وای. مدتهاست که میخواهم لبتاپم را تعمیر کنم. تا تایپ کنم. چه لذتی بالاتر از صدای کیبورد موقع آزادنویسی.
آزادنویسی میکنی؟ چه غلطا
برو بابا تو اهل دگرگونی نیستی.
دگرگو باید دگربین باشد.
تو چه بلدی از دگربینی.
تو را چه به دگربینی.
فهیمه سعادت
۹ مهر ۱۴۰۵
۱۸
حدود ساعت هشت شب، تصمیم گرفتهام بخوابم. تصمیمی که از نظر عقلانی کاملاً درست است و از نظر بدن، فعلاً با آن در حال مذاکرهام.
دیشب کلاً نخوابیدم، چون صبح باید زود بیدار میشدم و برای عکاسی کتابم قرار داشتم. روزهایی که صبح قرار کاری دارم معمولاً از ترس بیدار نشدن نمیخوابم. قرار انجام شد، عکاسی انجام شد و کتاب یک قدم دیگر از «بالاخره یک روزی» به «دارد واقعاً اتفاق میافتد» نزدیکتر شد.
با این حال بیخوابی، عجیب است که هنوز کلی انرژی دارم. ظاهراً در روزهایی که آدم یک کار مَشتی و واقعی انجام میدهد، انرژی از حالت معمولی خارج و تبدیل به سوخت جت میشود! همان انرژیای که شب قبلش خواب را به رسمیت نشناخته، اما امروز برایش پروندهی کاری باز کرده است.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم و پس از آزادنویسی، کمی با داریوش کارگر و روخوانی استاد حالی برده و قبل از خواب هم بناست کمی دن کیشوت بخوانم.
رسیدهام به بخش دیوانبیگی و خلبازیهای دن کیشوت. دیگر رسماً از حد «خیالپردازی» عبور کرده و وارد محدودهی خلعقلناپذیری شده است. ولی آدم وقتی چند صفحه با او میماند، کمکم شک میکند مشکل از دن کیشوت است یا از خوانندهای که هنوز او را جدی میگیرد!
مجلهی شمارهی اکتبر نیویورکر را هم ورق زدم، رسیدم به مقالهای دربارهی «باربارا کینگ سولور» که به نظرم خواندن و نوشتنش اینجا خالی از لطف نیست:
این بخش از مقالهی The New Yorker دربارهی باربارا کینگ سولور، بیشتر از اینکه صرفاً زندگینامه باشد، دربارهی ترس از شروع کردن و اضطراب نویسنده در برابر صفحهی اول است.
کینگ سولور، با آن همه شهرت و جایزه و سالها نویسندگی، هنوز برای شروع هر رمان با یک صد صفحهی پیش از صفحهی اول دستوپنجه نرم میکند. میگوید گاهی صد صفحه مینویسد تا تازه بفهمد صفحهی اول کتاب کجاست. حتی بعد از دهها سال، هنگام شروع هر کتاب با خودش فکر میکند: «این قرار است افتضاح شود.»
بعد هم جملهی قشنگتری دارد: شاید چیزی که نویسندهها اسمش را Writer’s Block گذاشتهاند، در واقع Writer’s Fear باشد. ترس نویسنده.
این قسمت برای من جالب بود. اینکه حتی نویسندهای در این سطح هم ممکن است از صفحهی سفید بترسد، از اینکه کتابش را دوست نداشته باشند، از اینکه موفق نشود، از اینکه بعد از یک موفقیت بزرگ نتواند دوباره همانقدر خوب بنویسد.
پس شاید نویسندگی، برخلاف تصور ما، بیشتر از آنکه مسابقهی «چقدر خوب مینویسی» باشد، مسابقهی چقدر میتوانی از ترس بد نوشتن، باز هم بنویسی باشد.
باربارا کینگ سولور، نویسندهی مشهور آمریکایی، میگوید شروع کردن رمان برایش همیشه سختترین بخش نوشتن است. او برای رسیدن به صفحهی اول، گاهی صد صفحه مینویسد، روزی هشت یا نه صفحه، و روز بعد همهچیز را از نو شروع میکند. او در این مرحله دنبال صدای درست، لحن مناسب و چیزی است که خودش آن را مثل رگهای نقره در دل معدن توصیف میکند.
جالبتر اینکه با وجود سالها تجربه و موفقیت، هنوز هنگام شروع هر کتاب فکر میکند:
«این مزخرف خواهد شد.»
او برای هر کتاب چیزی شبیه «منفی صد تا صفر» دارد، صد صفحهای که نوشته میشوند تا بالاخره به نقطهی شروع واقعی برسد.
رمان جدیدش، Partita، حتی شروع دشوارتری داشته و سرانجام با سه آغاز متفاوت شکل گرفته، بخشهایی با نامهایی برگرفته از موسیقی کلاسیک: اوورتور، پرلود و آلِماند. خود داستان نیز با موسیقی و زندگی یک پیانیست پیوند دارد.
باربارا کینگ سولور در مزرعهی بزرگش در جنوبغربی ویرجینیا زندگی میکند، جایی آرام و دور از هیاهو، میان درختان، حیوانات و طبیعت. او شخصیتی بسیار درونگرا دارد و میگوید از کودکی همیشه آرزوی داشتن قدرت نامرئی شدن را داشته است، آرزویی که البته با شهرت بسیار زیادش در تضاد است.
او اکنون نویسندهای بسیار مشهور است، آثارش بیش از بیست میلیون نسخه فروش داشتهاند و جوایز مهم ادبی متعددی گرفته است. رمان Demon Copperhead نیز در سال ۲۰۲۳ جایزهی پولیتزر را برد و بیش از یک سال در فهرست پرفروشها ماند.
اما موفقیت همین کتاب برای خودش تبدیل به یک مشکل تازه شد.
بعد از Demon Copperhead، کینگ سولور ایدهی کتاب بعدی را داشت، اما نمیتوانست بنویسد. خودش ابتدا نام این وضعیت را writer’s block، یا انسداد نویسنده میگذاشت، اما بعد اصلاحش کرد:
«فکر میکنم در واقع باید اسمش را ترس نویسنده گذاشت.»
او نگران بود خوانندگان کتاب جدید را دوست نداشته باشند، کتاب چطور بفروشد و موفقیت کتاب قبلی تکرار شود یا نه. یعنی دقیقاً همان چیزهایی که معمولاً نویسندهها وانمود میکنند برایشان مهم نیست.
و نکتهی جالب اینجاست که چیزی کاملاً غیرمنتظره ــ یک آزادنویسی ــ سرانجام دوباره او را به نوشتن برگرداند.
و در نهایت نکتهی مهم برای نویسندهها؛
به نظرم جذابترین حرف کینگ سولور همین است:
«نویسندهی حرفهای هم از صفحهی سفید میترسد. تفاوتش این نیست که نمیترسد. تفاوتش این است که یاد گرفته با نوشتنِ بد، به نوشتنِ خوب برسد.»
آن «صد صفحهی قبل از صفحهی اول» شاید اصلاً دورریختنی نباشند، آنها همان مسیر رسیدن نویسنده به صدای واقعی داستان هستند.
و حالا من، بعد از یک شب بیخوابی، یک عکاسی موفق، وبینار، دن کیشوتِ خلعقل و باربارا کینگ سولور، میروم ببینم آیا بالاخره میتوانم با این سوخت جت، هواپیمای مغزم را روی باند خواب بنشانم یا نه.
عسل فاطمی
۱۴ مهر ۴۰۵