عصمت الطاف چرا می‌نویسد؟ | مصاحبه با نویسندگان فارسی‌زبان

عصمت الطاف متولد ۱۳۷۲ هجری خورشیدی در ولایت دایکندی است. مکتب را در لیسه سنگانِ زادگاهش در سال ۱۳۹۱ به پایان رسانده است. سال ۱۳۹۱ با سپری کردن آزمون سراسری کانکور وارد دانشگاه کابل شد و در رشته زبان و ادبیات فارسی دوره لیسانس (کارشناسی)  را به پایان رساند. در همین دانشگاه، دوره کارشناسی ارشد یا ماستری را نیز  در سال ۱۳۹۸ به پایان رسانده است. از سال ۱۴۰۰ تا کنون دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه علامه طباطبایی تهران می‌گذراند.

 

در کنار تحصیلات رسمی، سال‌هایی هم آموزگار مکتب بوده است و ادبیات فارسی تدریس کرده است. در کنار نوشتن، او روزنامه‌نگاری نیز انجام داده است که از جمله کار در هفته‌‌نامه سیمای خرد، جاده ابریشم و مدتی هم مدیر مسئول هفته‌نامه آوای دایکندی بوده است. از سال ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۰ به عنوان گزارش‌گر و عکاس در فصل‌نامه فرهنگی، ادبی و هنری ادبیات معاصر وابسته به بنیاد اندیشه، در کابل کار کرده است. چند سالی به عنوان مدیر نشر آمو در تهران فعالیت کرد. یک سال می‌شود که ایشان به عنوان سردبیر نشریه راه ابریشم فعالیت می‌کند.

 

آن‌طوری که خودش می‌گوید از سال ۱۳۹۳ تا کنون در حوزه ادبیات داستانی قلم و قدم می‌زند. مشق نویسندگی را در «مؤسسۀ فرهنگی دُر دری کابل»، «خانۀ سفید»، «مرکز فرهنگی افغانستان» و «بنیاد اندیشه» در کابل  کرد. در سال ۱۳۹۹ در ششمین دوره جایزه بین‌المللی فرشته (با موضوع کرونا و قرنطینه که در تهران برگزار شد) با داستان این‌جا در نقشه نیست، شرکت کرد و مقام چهارم آن را به دست آورد.

 

آثار منتشر شده:

  • این‌جا در نقشه نیست، مجموعه داستان، انتشارات تاک، ۱۴۰۰
  • دیوارهای زخمی، رمان، آمو، ۱۴۰۳

 

۱. چرا می‌نویسید، هدف و دلیل نوشتن‌تان چیست؟ نوشتن یعنی چی؟

پیش از هر چیز، نوشتن برایم یک عمل ارزشمند شخصی‌ است که به من حس بودن و حس اعتماد به نفس و رضایت قلبی می‌دهد. هرگاه ننویسم، احساس بیهودگی و بیکارگی می‌کنم. انگار هیچ کاری نکرده‌ام. غیر از نوشتن، هر کاری اگر انجام دهم، نمی‌تواند مرا راضی کند. نمی‌تواند برایم ارزشمند تلقی شود. آرامش ذهنی و قلبی‌ فقط با نوشتن به من دست می‌دهد. بنابراین، نوشتن به زندگی‌ام معنابخش است. البته که نوشتن برایم مراتب و گونه‌هایی دارد و منظورم در این‌جا معنای عام نوشتن است. در کل، نوشتن برایم آرامش‌بخش و معنابخش است.

 

از سویی، جامعه‌ی ما حافظه‌ی شفاهی دارد؛ یعنی شفاهی‌بنیاد است و این باعث می‌شود که بسیاری از رویدادها و اتفاقات پس از مدتی از حافظه‌‌ی جمعی‌‌مان پاک یا کم‌رنگ شوند یا حداقل جزئیات آن‌ها به عنوان بخشی از تاریخ و گذشته و فرهنگ‌مان به فراموشی سپرده شوند. به فراموشی سپرده شدن رویدادها، نه‌تنها انتقال تجربه، سرگذشت و خرد جمعی زمانه را با شکست روبه‌رو می‌کند و پیوستگی و پیوستاری تاریخ و فرهنگ را با گسست همراه می‌سازد، نسل‌های بعدی را بی‌بنیادتر و بی‌ریشه‌تر نیز می‌کند. در واقع، میراث معنوی نسل ما تمام و کمال به نسل‌های بعدی منتقل نمی‌شود. از این رو، نوشتن، در هر ژانری که باشد، ارزشمند و ضروری است. من حس می‌کنم ما باید از این وضعیت بگذریم. باید خاطره‌ی جمعی، سرگذشت جمعی‌ و رنج جمعی‌مان را روایت کنیم؛ هم برای امروز و هم برای نسل‌های بعدی.

 

این‌که می‌گویم جامعه‌ی ما شفاهی‌بنیاد است، به این دلیل است که ما رویدادهای تلخ و ناگوار زیادی را در تاریخ‌مان از سر گذرانده‌ایم؛ اما در هر دوره، تعداد اندکی زمانه و زمینه‌شان را روایت کرده‌اند. به گونه‌ی نمونه، شما شاهد هستید که پنج سال پیش، بزرگترین گسست تاریخی را تجربه کردیم. جامعه‌ی ما با یک فروپاشی تمام‌عیار در تمامی بخش‌هایش روبه‌رو شد. این فروپاشی و گسست نیازمند روایت و بازنمایی است؛ اما سؤال این است که طی این پنج سال، چقدر کتاب منتشر کردیم؟ قطعاً پاسخ ما این است که بسیار معدود بوده است. این روایت‌های معدود، آن‌قدر کم هستند که به حساب نمی‌آیند. در حالی که اگر جامعه‌ی ما شفاهی‌بنیاد نبود، تا این‌جا ما صدها عنوان کتاب در ژانرهای مختلف تولید و منتشر می‌کردیم؛ اما با تأسف رنج‌های ما روایت‌نشده مانده‌اند و هنوز نیازی به روایت دارد؛ همه‌ی این‌ها دلایلی‌اند که مرا به نوشتن و روایت کردن وا‌می‌دارد. منظورم در این‌جا معنای عام روایت است که حتا کار گزارشگری و روزنامه‌نگاری را هم شامل می‌شود.

 

خودم به شخصه، همواره به قدرت تولید متن هم نظر داشته‌ام. باور دارم، هر متنی که تولید می‌شود، همگام با آن، قدرتی هم در جامعه پدید می‌آید. به این معنا، تولید متن، به معنای تولید قدرت هم هست؛ قدرتی که مثلاً می‌تواند علیه استبداد و سرکوب موجود، علیه انکار و نادیده گرفتن‌های موجود، علیه تمامیت‌خواهی و تعصب موجود، علیه جهل و دگم‌اندیشی موجود نیز بایستد و گفتمان حاکم را به چالش بکشد یا حداقل نگذارد که یکه‌تاز میدان باشد.

 

۲. کجا می‌نویسید؟ در خانه، در دفتر، شب یا روز؟ یا هر زمانی می‌نویسید؟ با قلم یا تایپ می‌کنید؟

من معمولاً در خانه می‌نویسم. میز کاری‌ای دارم که تقریباً همیشه کمپیوترم بر آن روشن و در دسترس است. برای همین، با کمپیوتر می‌نویسم. خودم را این طوری راحت حس می‌کنم. دیگر با کمپیوتر خو گرفته‌ام. همان‌گونه که تعدادی با گرفتن قلم و دفترچه، نوشته در ذهن و زبان‌شان جاری می‌شود، من وقتی پشت کمپیوتر می‌نشینم و فایل را باز می‌کنم، نوشتن در ذهن و زبانم جاری می‌شود و می‌نویسم. نوشتن با کمپیوتر شاید بدی‌های خود را داشته باشد؛ مثلاً وقتی چیزی را حذف می‌کنیم، رد پای آن باقی نمی‌ماند و کمتر توان دیدن مراحل اصلاح و سیر پخته شدن متن نهایی را می‌بینیم؛ اما قطعاً خوبی‌هایی هم دارد. همین سیالیت آفرینش و حذف در این محیط، به آدم این امکان را هم می‌دهد که نوشته‌اش را به راحتی بازبینی و اصلاح کند و با کمبود جا و خط‌خطی شدن و دیگر محدودیت‌های روی کاغذ، روبه‌رو نشود.

برخلاف موقعیت‌شناسی‌ام در نوشتن، زمان‌مندی را رعایت نمی‌کنم. در زمان‌های مختلف شبانه‌روز، طبق حس و حالم می‌نویسم. خودتان هم حتماً تجربه‌اش را دارید که آدم همیشه توان نوشتن را ندارد. گاهی آن‌قدر ذهنش بسته و خسته است که حتا توان نوشتن یک جمله را هم ندارد. در چنین وضعیتی، بهتر است آدم هیچ سراغ نوشتن نرود. ننوشتن بهترین کار برای ذهن خسته و ناآماده برای نوشتن است. حتا اگر آدم خودش را در ساعات خاصی، ملزم به نوشتن هم کند، چیز درخور توجهی پدید نمی‌آید و قطعاً در زمان دیگری، همه‌ی آن‌ها را نابود می‌کند. من هم هر زمانی که حس نوشتن ندارم و ذهنم یاری نمی‌کند، سراغ نوشتن نمی‌روم. در این زمان‌ها، سعی می‌کنم بیشتر بخوانم.

 

۳. مجموعه داستانى این‌جا در نقشه نیست را کجا و کى و درچه مدتى‌ نوشتيد؟

از زمانی که در سال ۱۳۹۲هجری خورشیدی. در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، دانشکده‌ی زبان و ادبیات دانشگاه کابل موفق شدم، به نوشتن هم روی آوردم. یادم است، همان روزهای اول که وارد دانشگاه شدم، حس‌وحال و جنب‌وجوش دانشگاه کابل را در اول بهار و آغاز سال تحصیلی روایت کردم. یکی از دوستان و نزدیکان ما دانشجوی سال چهارم دانشکده‌ی علوم اجتماعی بود، من و یکی از هم‌دوره‌ای‌هایم را با محیط دانشگاه، امکانات و بخش‌های مختلف آن آشنا کرد؛ یعنی همان کاری را که باید دانشکده با دانشجویان سال‌اولی انجام می‌داد، او برای من و رفیقم انجام داد و من، این حس‌وحال و چشم‌دیدها و انتظاراتم را نوشتم. در سال‌های بعد، با حلقه‌های ادبی و داستانی آشنا شدم و به این حلقه‌ها رفت‌وآمد می‌کردم. مدت کوتاهی به «در دری» کابل می‌رفتم که اگر اشتباه نکنم، در آن زمان علی پیام مسئول بخش داستان بود. جلسات آن‌ها که قطع شد، به جلسات داستانی «خانه‌ی سفید» می‌رفتم که علی پیام، شهریار آرمان، امید حق‌بین، سهراب سروش، فتانه حسن‌زاده و تعداد زیادی دیگر که همین اکنون نام‌شان در خاطرم نمانده، در آن‌جا گردهم می‌آمدند، داستان کوتاه می‌نوشتند، می‌خواندند و در مورد داستان‌ها صحبت‌های بسیار مفیدی انجام می‌دادند. «خانه‌ی سفید» بعدتر به «مرکز فرهنگی افغانستان» تغییر نام یافت و در این زمان، بیشتر دانشجویان گردهم جمع می‌شدیم؛ کسانی مانند حکیم سروش، کریم دهقان، علی جلالی تمرانی، باقر موسوی، محمد باقریان، ریحانه رها و تعداد زیادی از دانشجویان دیگر که نام‌شان دقیق به خاطرم نیست. جلسات ما معمولاً روزهای پنج شنبه برگزار می‌شد. مدتی هم بنیاد اندیشه در منطقه‌ی «کارته ‌سه» پل سرخ نشست‌های داستان داشت که در آن‌جا نیز شرکت می‌کردم. در این حلقه، حسین حیدربیگی، علی پیام، قاسم سام قاموس، رضا یمک، علی توانا، محمد باقریان و تعدادی از نویسندگان دیگر که فعلاً نام‌شان را در ذهن ندارم، جمع می‌شدند و داستان می‌خواندند و نقد می‌کردند.

 

منظورم از ذکر این مقدمه این بود که داستان‌های مجموعه‌ی «این‌جا در نقشه نیست» حاصل این دوره است؛ دوره‌ی دانشجویی و حضور در حلقه‌ها و نشست‌های داستانی در کابل. در این میان، یک داستان را که همان داستان کوتاه «این‌جا در نقشه نیست» باشد، در زمان همه‌گیری کرونا نوشتم؛ داستانی که به ششمین دوره‌ی «جایزه‌ی بین‌المللی فرشته» (با موضوع قرنطینه) در ایران نیز فرستادم و مقام چهارم را از آن خود کرد. ناگفته نماند که در این دوره از جایزه‌ی فرشته، داستان کوتاه «پشت مرز» اثر فاطمه خاوری، نویسنده‌ی جوان افغانستانی، مقام اول را از آن خود کرد.

 

در اواخر سال ۱۳۹۹ بر آن شدم تا از میان داستان‌های این دوره، تعدادی را برگزیده، بازبینی و ویرایش کرده، به چاپ برسانم. برای همین، داستان‌ها را انتخاب کردم، چندین بار بازخوانی و بازبینی کردم. بعد، با جناب محمدحسین محمدی، نویسنده، پژوهشگر و مدیرمسئول نشر «تاک»، در میان گذاشتم. ایشان هم پس از ارزیابی اثر، تصمیم گرفت که منتشرش کند. این برایم نوید خوبی بود و خوشحالم کرد. در نخست قرار بود در کابل، از سوی نشر «تاک» به چاپ برسد؛ اما تا کتاب برای چاپ آماده شد، افغانستان سقوط کرد و همه چیز به فنا رفت. کار نشر «اینجا در نقشه نیست» هم به تعویق افتاد. مدتی بعد، محمدی دوباره تماس گرفت که اگر موافق باشم، این کتاب در تهران از سوی نشر آمو و تاک باهم به چاپ برسد. این ایده، برایم بسیار جالب آمد و با خرسندی تمام پذیرفتم. چون کتاب آماده‌ی چاپ بود، بسیار زود، در پاییز ۱۴۰۰، در تهران منتشر شد.

 

 ۴. وقتى رمان دیوارهای زخمی را مى‌نوشتيد شخصيت‌هاى اصلى و سير داستانى از آغاز تا انجام در ذهن‌تان بود؟ يا در جريان نوشتن شخصيت‌هاى اصلى و ديكر شخصيت‌ها شكل می‌گرفتند و ادامه می‌دادند؟

رمان «دیوارهای زخمی» را تحت تأثیر حمله‌ی تروریستی به مرکز آموزشی «کاج»، واقع در منطقه‌ی دشت برچی کابل، نوشتم؛ فاجعه‌ای که جان … دانش‌آموز را گرفت و … دانش‌آموز دیگر را مجروح کرد و خانواده‌های زیادی را داغ‌دار. این دانش‌آموزان صبح زود روز جمعه (8 مهر 1401ه خ.) به مرکز آموزشی کاج گردهم جمع شده بودند تا آزمون آزمایشی «کانکور» را سپری کرده، خودشان را برای آزمون «کانکور» اصلی آماده کنند. به این معنا که آن‌ها در حالی هدف حمله‌ی تروریستی قرار گرفتند که بر چوکی‌های آموزش و یادگیری نشسته بودند، سؤال‌های‌شان را حل می‌کردند و برای تحقق رؤیاهای‌شان و برای فردای بهتر و آگاه‌تر تلاش می‌کردند. این رویداد بر من بسیار تأثیر گذاشت و برای همین، شروع کردم به نوشتن دیوارهای زخمی. در روزهای بعد از حادثه، شروع کردم به نوشتن این رمان. دو شخصیت اصلی داستان از همان اول در ذهنم بودند، با همان هویتی که فعلاً در داستان حضور دارند؛ اما خط و سیر داستانی به گونه‌ای که اکنون است، در ذهنم نبود. در اول، سیر خطی داشت. از اول شروع می‌شد و تا آخر یک نفس پیش می‌رفت؛ اما در بازبینی‌های بعدی، تغییرات زیادی آوردم. از حالت خطی بیرون کردم و داستان را در دو سطح؛ یکی در تهران و یکی در کابل پیش بردم. با این وجود در توالی رویدادها تغییرات خاصی نیامد، فقط به جزئیات صحنه‌ها، رویدادها و شخصیت‌ها افزایش پدید آمد.

 

 ۵. به عنوان يك نويسنده، ادبيات داستانى در نظر و تجربه شما، داراى چه ظرفيت‌ها و محدودیت‌هایی براى تفسير و تصوير كردن اين جهان دارد، نسبت به سينما و فلسفه و جامعه‌شناسى مثلاً؟

با توجه به این‌که سطح مطالعاتم در زمینه‌ی سینما، فلسفه و جامعه‌شناسی بسیار محدود است، نمی‌توانم در مورد این حوزه‌ها صحبت کنم؛ اما این را می‌توانم بگویم که ادبیات داستانی جایی است که در آن هم می‌توان دغدغه‌های سینمایی و جامعه‌شناختی را دنبال نمود و هم فلسفه‌ورزی کرد. اندیشیدن و فلسفه‌ورزی کردن در پهنه‌ی داستان، توان‌مندی، مهارت و درایت زیادی می‌خواهد که کار هر کسی نیست؛ اما ادبیات داستانی این ظرفیت را دارد و می‌توان در قالب آن، فلسفی اندیشید فلسفی نگریست و فلسفی روایت کرد. در واقع، به کمک ادبیات داستانی، به فلسفه چاشنی و حلاوت افزود.

جهانی را که نویسنده خلق می‌کند، به مدد خشت و گِل واژگان صورت می‌گیرد، لذا برای به تصویر کشیدن این جهان، نسبت به سینما، محدودیت‌های زیادی دارد و بسیاری مواد و مصالحی را که سینما در طبیعت در اختیار دارد و با کم‌ترین تغییرات از آن‌ها بهره می‌برد؛ مانند مکان، زمان، فضا، نور، تاریکی، سرما، گرما، اشیا و…، داستان‌نویس و رمان‌نویس اما می‌باید تمامی آن‌ها را با واژگان بسازند. در واقع، به خدمت گرفتن آن‌ها، فقط از مسیر واژگان ممکن است. هم‌چنین، جزئیاتی را که دوربین می‌تواند بگیرد و با آن‌ها صحنه‌آرایی و صحنه‌سازی کند، برای نویسنده در ادبیات داستانی بسیار سخت و دشوار است و بازهم از طریق واژگان ممکن است. لذا کار نویسنده دشوارتر از سینماگر است. نویسنده، در قدم اول باید مهارت چیدمان واژگان را پیدا کند تا به واسطه‌ی واژگان، جهانی خلق کند، صحنه‌‌آرایی و فضاسازی کند تا هم زیبایی آفریده باشد و هم معنا. بسیاری از نویسندگان، در همین کار، ناموفق است و کارشان، تبدیل به گزارش محض می‌شود. این‌که نویسنده برای خلق جهان مورد نظر از چه واژگان و تعابیری سود می‌جوید، بحث دیگری است؛ اما چندمعنایی واژگان، زمینه‌ی خوانش‌ها و تفسیرهای متعددی را برای خوانندگان و منتقدان فراهم می‌کند. این یکی از ظرفیت‌های ادبیات داستانی است.

 

۶. شما تجربه زیستن در کشور را داشتید و هم اکنون مثلی هزاران شهروند دیگر کشور در ایران به عنوان مهاجر یا دانشجو زندگی می‌کنید. به عنوان یک اهل قلم، غربت و زیستن در ایران را چگونه می‌بینید و یافتید؟

من زندگی را در غربت ایران، از دو نگاه بررسی می‌کنم؛ یکی، از نگاه زبانی و فرهنگی، و دیگری از نگاه حقوق، جایگاه و محدودیت‌های اجتماعی.

زندگی در ایران از نگاه فرهنگی و زبانی، همان چیزی است که ما در افغانستان داریم و با آن زندگی می‌کنیم؛ یعنی فرهنگ، زبان، گذشته، تاریخ و مفاخر فرهنگی‌مان مشترک است. مهاجری که از افغانستان به ایران می‌آید، نیازی ندارد که همه چیز را از اول شروع کند؛ یعنی زبان بیاموزد، مناسبات اجتماعی را یاد بگیرد، با فرهنگ جامعه آشنا شود و… از این نگاه هیچ مشکلی نداریم و این ارزشمند است. به همین دلیل، ایران، اولین و اصلی‌ترین مقصد مهاجرتی برای افغانستانی‌ها است. و برای کسانی که دغدغه‌ی فرهنگی و ادبی زبان فارسی را دارند، ایران جایی است که می‌توانند به این دغدغه‌های‌شان هم بپردازند و کار کنند. مواد و منابع زیادی در دسترس هستند. این‌جا از مناسبات ماشینیزه‌شده‌ی غرب خبری نیست. مناسبات تا حد زیادی، همان مناسبات اجتماعی‌ای هستند که ما در افغانستان با آن زیسته و بزرگ شده‌ایم.

اما زندگی در ایران، از نگاه حقوق، جایگاه و محدودیت‌های اجتماعی، پر از چالش و محدودیت است. هر افغانستانی‌‌ای که با هر نیت، جایگاه و توان‌مندی‌‌ای که وارد ایران می‌شود، یک مهاجر و یک «دیگری» فاقد هرگونه حقوق و جایگاه اجتماعی است. با وجودی که ما از دل یک جامعه‌ی زبانی، فرهنگی و تاریخی هستیم و گذشته و فرهنگ و مفاخر فرهنگی‌مان یکی است؛ اما متأسفانه به دلیل جنگ‌ها و فجایع نیم قرن اخیر افغانستان، نگاه هم‌زبانان و هم‌فرهنگیان ایرانی‌مان چنین است. مهاجران افغانستانی در ایران نمی‌توانند مالک زمین، خانه، ماشین/ خودرو و کسب‌وکار شوند. شغل‌هایی هم که به آن‌ها می‌رسند، همان شغل‌های پست، دشوار و یدی‌اند. نمی‌توانند در نهادهای دولتی و خصوصی جذب شوند و کار کنند. منفذی برای جذب شدن به جامعه‌ی میزبان هم وجود ندارد. هرچند سالی که افغانستانی در ایران بماند، هم‌چنان «دیگری» فاقد هرگونه حقوق اجتماعی باقی می‌ماند. هم‌چنان برای اقامت، کارت بانکی، سیم کارت، مدرسه، دانشگاه، کسب‌وکار و… دچار مشکل خواهند بود و این واقعیت تلخ مهاجرت به ایران است.

باری، من دنبال کار می‌گشتم، فروشگاه‌های مواد غذایی کارمند هم می‌خواستند؛ اما می‌گفتند که اتباع/ مهاجر را نمی‌توانیم جذب کنیم. اجازه نداریم. یا یک کتاب‌فروشی کارمندِ آشنا با کتاب و حوزه‌ی نشر کار داشت، وقتی مراجعه کردم، به خاطر مهاجر بودنم، درخواستم را تحویل نگرفتند. این‌ها را از این جهت یاد می‌کنم که در این‌گونه موارد، بحث امنیتی هم مطرح نیست که مثلاً مهاجران جذب نشوند، بلکه بحث محدودیت‌های اجتماعی است که از طریق دولت جمهوری اسلامی ایران وجود دارد.

من مهاجرت تحصیلی کرده‌ام و این امتیازی است که خوش‌بختانه از آن مستفد شده‌ام. تا حدی، بسیاری از مشکلات و چالش‌های دیگری را که مهاجران غیردانشجو با آن روبه‌رو هستند، تجربه نکرده‌ام، با این هم، بارها از سوی پولیسی که اسناد مهاجران را بررسی می‌کنند، تحقیر و توهین شده‌ام و صرفاً به خاطر هویتم فحش و ناسزا شنیده‌ام. باری، حتا تصمیم گرفتم از دانشگاه انصراف بدهم و پس به کشور برگردم؛ اما خانواده و دوستان نگذاشتند و قانعم کردند. در این سال‌ها، دریافته‌ام که در ایران برای مهاجران افغانستانی آینده‌ای وجود ندارد. اگر آینده‌ای هم در انتظارشان باشد، همان «دیگری» بودن، جایگاه پست اجتماعی، فاقد حمایت‌ نهادی و دولتی، فاقد حقوق و امتیازات اجتماعی است.

از سویی، این را می‌دانم که ایران هم از نگاه اقتصادی و هم از نگاه اجتماعی، مشکلات و چالش‌های خود را دارد؛ اما با این هم، باورمندم می‌شود برخورد سهل‌تری با جامعه‌ی مهاجرت داشت و آزادی‌های بیشتری به آن‌ها داد؛ به‌ویژه در عرصه‌ی اقتصادی می‌شد آزادی عمل بیشتری بدهند؛ زیرا سرمایه‌ای که در ایران به گردش در بیاید، به سود اقتصاد جامعه و دولت ایران است. مهاجری که می‌تواند اشتغال‌زایی کند، به نفع دولت و طبقه‌ی کارگر همین جامعه هم است؛ زیرا عده‌ی زیادی از قیبل آن کار و کاسبی پیدا می‌کنند و این به نفع همه است.

 

۷. اگر از تمامى ادبيات داستانى افغانستان از آغاز تا كنون (1405)، يك رمان و مجموعه داستان انتخاب كنيد كدام است؟ دليل انتخاب‌تان را بنويسيد.

حقیقتاً این انتخاب برایم دشوار است، به دو دلیل؛ یکی این‌که سعادت خواندن تمام مجموعه داستان‌ها و رمان‌های نویسندگان افغانستانی را نداشته‌ام و دیگر این‌که هم مجموعه داستان‌های خوب زیادی داریم و هم رمان‌های خوب؛ لذا بدون شک قضاوت و انتخابم دقیق نخواهد بود و ممکن کوتاهی در حق دیگر نویسندگان باشد. با این حال، اگر بخواهم از میان رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی که خوانده‌ام، یکی را انتخاب کنم، «گلنار و آیینه» را از میان رمان‌ها و «در گریز گم می‌شویم» را از میان مجموعه داستان‌ها انتخاب می‌کنم. البته که رمان «گلیم باف» و مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار» را هم بسیار دوست دارم. نثر و زبان استوار زنده‌یاد رهنورد زریاب را همیشه دوست داشته‌ام و اولین بار خواندن ادبیات داستانی افغانستان را هم با او آغاز کردم. هم‌چنین، داستان‌های سهل ممتنع محمدآصف سلطان‌زاده را در این مجموعه نیز دوست دارم؛ داستان‌هایی که هم از نگاه ساختار و زبان کامل‌اند و هم از نگاه محتوا به زخم و درد کنونی جامعه‌مان می‌پردازد و تعهد خاصی به کشورمان دارد.

 

۸. از نويسندگان كشور، كدام يك برای‌تان محبوب‌تر است و آثارش را دوست‌تر مى‌داريد؟

جواب این سؤال هم به همان دلیلی که در پاسخ قبلی عرض کردم، برایم دشوار است. از سوی دیگر، نویسندگان ما هم مانند هر نویسنده‌ی دیگری، در تمامی آثارشان یک نوع ظاهر نشده‌اند. مثلاً من زبان و نثر رهنور زریاب و اکرم عثمان را بیشتر از دیگر نویسندگان کشورمان دوست دارم. در حالی که تکنیک و کاربست عناصر داستانی را در بخشی از آثارشان نمی‌پسندم. در داستان‌های آن‌ها، آدم با نثر پخته، استوار و پالوده‌ای روبه‌رو است و این، برایم همیشه آموزنده بوده است.

یا تقی واحدی «گلیم‌باف»، سلطان‌زاده‌ی «در گریز گم می‌شویم» و محمدحسین محمدی «انجیرهای سرخ مزار»، را هم از نگاه زبان و نثر و هم از نگاه تکنیک، نوآوری، ساختار و کاربست عناصر داستانی، خیلی دوست دارم. یا مثلاً طنز و آیرونی‌ای که جواد خاوری در «طلسمات» دارد، برایم بسیار شیرین و دوست‌داشتنی است؛ اما همین زیبایی را در «بود و نبود» یا «دختران خاک»ش نداریم. هم‌چنین، حسین فخری «خروسان باغ بابر» را دوست دارم نه حسین فخری «گرگ‌ها و دهکده» یا «پدر دو بار گریست» را. البته که این حرفم به این معنا نیست که نویسندگان خوب دیگر نداریم.

 

۹. نخستين كتابى كه خواندید کدام بود؟ و آخرين كتابى را كه خوانديد كدام است؟

نخستین کتابی که به شکل درسی در مکتب‌خانه‌های سنتی خواندم و ذهن و زبانم را با دنیای شعر فارسی آشنا کرد، کتابی بود به نام «کریما» که با این بیت‌ها‌ شروع می‌شد: «کریما ببخشای بر حال ما/ که هستیم اسیر کمند هوا/ نداریم غیر از تو فریاد رس/ تویی عاصیان را خطابخش و بس». این بیت‌ها را حفظ می‌کردیم و در هر جا، با صدای بلند و با صوت خاصی زمزمه می‌کردیم و ورد زبان‌مان بود. حتا اکنون هم که بخواهم بخوانم، ناخودآگاه با همان شیوه‌ی آن زمان، یعنی با صوت و آهنگ می‌خوانم. دقیق یادم نیست که این شعرها از کدام شاعر بود؛ اما این قدر می‌دانم که در مورد موضوعات مختلف بود؛ مثلاً چند بیت در مورد خداوند، در مورد پیامبر، در مورد سخاوت، در مورد نفس، در مورد کرم، در مورد بخل، در مورد تواضع و… پس از این‌که به کابل آمدم و به دانشگاه راه یافتم، در کتاب‌فروشی‌ها این کتاب را نیافتم.

پس از کریما، خواندن دیوان حافظ را آغاز کردم. نمی‌دانم چه مدتی، به قول آن زمان، خودخو/ خودخوان شدم. هرچند در آن زمان، از معنای بلند حافظ چیزی دستگیرمان نمی‌شد؛ اما آشنایی با حافظ و خواندن شعر مهندسی او، متن‌خوانی ما را بسیار تقویت می‌کرد. به این معنا، وقتی ما توان خواندن حافظ را پیدا می‌کردیم، متون دیگر را می‌توانستیم خودمان بخوانیم. دیگر نیاز نبود که سایر متن‌ها را پیش آخوند بخوانیم و می‌رفتیم سراغ ادبیات عرب.

کتاب‌هایی که در این اواخر می‌خوانم، بیشتر در مورد منابع رساله‌ام هستند؛ مثلاً اکنون کتاب «تروما و بهبودی» اثر جودیت هرمان را می‌خوانم که هنوز تمام نکرده‌ام؛ اما جدایی از آن، آخرین کتابی که خواندم، کتاب «چنگیزخان و ساختن دنیای مدرن» بود؛ کتابی که بسیاری از ناگفته‌ها را در مورد چنگیزخان بیان می‌کند. تا اکنون، ما بعد تاریک کارنامه‌ی چنگیزخان را دیده و خوانده بودیم و طبیعی هم بود که چنین باشد؛ اما جگ وردفورد، نویسنده‌ی کتاب ما را با ابعاد دیگری از زندگی و کارنامه‌ی چنگیزخان آشنا می‌کند. به نحوی، به یادمان می‌اندازد که حتا در مورد دشمنان‌ و بدخواهان‌مان هم انصاف را رعایت کنیم. در مورد شخصیت‌ها، رویدادها و حوادث، نگاه خاکستری داشته باشیم و سیاه و سفید نبینیم.

 

۱۰. تأثیرگذارترین کتاب‌هایی را که خوانده‌اید نام ببرید و اثرگذاری آن بر زندگى و نويسندگی‌تان چه بوده است؟

حقیقتاً در زندگی مطالعاتی من چنین کتابی وجود نداشته است. به این معنا که نمی‌توانم از میان کتاب‌هایی که خوانده‌ام یکی را به عنوان تأثیرگذارترین‌شان یاد کنم و بگویم که تأثیر مثلاً خاصی فکری یا زبانی بر من گذاشت. فهم و داشته‌های کنونی‌ام حاصل تمامی کتاب‌ها و تجربه‌هایی هست که تا این‌جا خوانده و از سر گذرانده‌ام.

 

۱۱. از شما تا كنون دو کتاب نشر شده است. اكنون در حال نوشتن اثرى هستيد؟

چند سوژه‌ی نیمه‌کاره دارم؛ اما پس از نشر «دیوارهای زخمی» کمتر توانستم سراغ آن‌ها بروم و بنویسم؛ زیرا درگیر رساله‌ی دکتری‌ام هستم و غم نان. امیدوارم پس از تمام کردن رساله، بتوانم آن‌ها را کامل کنم. فعلاً به دلیل زمان‌مندی و محدودیت زمانی، اولویتم رساله است.

 

مقدمه و مصاحبه‌کننده: منوچهر فرادیس

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *