برگرداندن یا زیر و زبرگرداندن؟ | مقدمه‌ای در باب ترجمه و نوشتن از اسماعیل خوئی

برگرداندن

یا

زیر و زبرگرداندن؟

 

«برگرداننده خیانت‌کار است.»

این برگردان خیانت‌ کارانه‌ای است از یک سخن نغز لاتینی:

«.Traduttore traditore»

یا، با حرف تعریف و فعل و فلان، در ایتالیائی:

«.II traduttore e (un) traditore»

و چرا خیانت کارانه است برگرداندن این سخن، به:

«برگرداننده خیانت کار است»؟

زیرا این برگردان تنها  «معنا»ی این سخن لاتینی را می‌رساند. «شکل» زبانی‌ی بیان این سخن لاتینی، اما، همخوانی‌ی، آوائی‌ی زیبائی دارد که برگردانده فارسی‌ی آن ازش بی‌بهره است.

می‌توان، از سوی دیگر، گفت و نوشت:

«برگرداننده (همانا) زیر و زبر گرداننده است.»

این برگردان نیز، اما، خیانت کارانه است.

و چرا؟

زیرا، و آشکار است، که این برگردان، بیشتر، یا تنها، و آن هم به گونه‌ای خودنمایانه، دربند همخوانی‌ی آوائی‌ی واژه‌هاست. «معنا»ی آن سخن نغز لاتینی، در این برگردان، هیچ، یا دست کم چندان که باید و شاید، به شنونده و خواننده فارسی زبان، رسانده نمی‌شود.

خوشا برگردانی که هم شکل زبانی-بیانی و هم محتوای اندیشگی-معنائی‌ی این سخن نغز لاتینی، یا هر سخنی، را به زبان فارسی، یا به هر زبان دیگری، بسپارد.

و مگر، اما، چنین کاری شدنی‌ست؟

شدنی‌ست؟ در چه معنا؟ و تا کجا؟

و، اگر شدنی نیست، چرا نیست؟ در چه معنا، تا کجا، نیست؟

آیا همیشه «معنا» و «محتوا»ست که با اهمیت است و نه، هرگز و هیچگاه، «شکل» و «شیوهٔ بیان»؟

یا، همیشه، آیا، سبک سخن گفتن، با شیوهٔ بیان کردن، است که، در کار یکٔ، یا هر، سخن پرداز، یعنی فیلسوف، یا دانشمند، یا نویسنده یا شاعر، اهمیت دارد و نه، چندان، اندیشه و جهان‌نگری‌ی او؟

یا، آیا، نه چنین است و نه چنان؟

و در همهٔ زمینه‌ها؟

نه؟

و، پس، در کدام زمینه‌هاست که برگرداننده، نخست و بیشتر، باید به «شکل بیان» بیندیشد؛ و در کدام زمینه‌هاست که «ویژگی محتوا» می‌باید، نخست و بیشتر، در گسترهٔ دید و تلاش برگرداننده بنشیند؟

همهٔ کسانی که به برگرداندن کاری ارجمند از زبانی بیگانه به زبان مادری-چراست، اما، که می‌گوئیم: «زبان مادری»؟ و نمی‌گوئیم: «زبان پدری»؟ تنها به این دلیل، لابد، نخست از مادر خویش است که نوزاد می‌آموزد با پدر خود چگونه سخن بگوید؟ با اینهمه، اما، چرا  «زبان مادری»؟ و نه «زبان پدری»؟ بگذار هر که هر چه می‌خواهد بگوید بگوید. باری، همهٔ کسانی که به برگرداندن کاری ارجمند از زبانی بیگانه به زبان خود… آری این بهتر است: به زبان «خود» یعنی، به زبان فرهنگی-ی خود دست یازیده‌اند، بی‌گمان، با این پرسشهای بی‌امان رویاروی شده‌اند، و این حقیقت دردناکٔ و ناگزیر را، به آزمون، دریافته‌اند که: «برگرداننده خیانت کار است.» یا، یعنی، «برگرداننده زیر و زبر گرداننده است.»

وحشتناکٔ است. شگفت‌انگیز است. وحشتناکٔ و شگفت‌انگیز است که، برای نمونه، مردی یا زنی، در بستر و گسترهٔ همسری، به زنی یا مردی دیگر، خیانت کند: و آنهم دانسته و خواسته، یعنی، نه از سر ندانستن یا ناخواستن، بل که، گفتم، دانسته و خواسته. و وحشتناکٔ‌تر و شگفت‌انگیزتر این است که پاره‌ای از انسانیت به پاره‌ای دیگر از انسانیت خیانت کند: دانسته و خواسته.

و…

چه دور دارم می‌شوم از آن حقیقت که لحظهٔ هماغوش شدن فرهنگٔ است با فرهنگٔ.

برگرداننده همانا زیر و زبرگرداننده است.

برگرداننده خیانت کار است، آری.

با همین خیانت است، اما، که فرهنگ‌های گوناگون از یکدیگر بارور می‌شوند. با همین خیانت است، آری، که فرهنگٔ‌های گوناگون از یکدیگر بار می‌گیرند و بارور می‌شوند.

برگرداننده خیانت کار است.

برگرداندن خیانت است. برگرداندن همانا دستبردی‌ست که تو به همسایهٔ دور یا نزدیکٔ خود می‌زنی. به فرهنگ همسایهٔ نزدیکٔ یا دور خود، به همسایهٔ فرهنگی‌ی دور یا نزدیکٔ خود، دستبرد می‌زنی، و، پس، خیانت کار نیستی. دزدی.

و، آنجا که سخن بر سر «ادب» و «شعر» یکٔ فرهنگٔ است، برگرداننده، دیگر، تنها یکٔ «دزد» دزدی ساده، نیست.

«شعر» و «ادب» ناموس هر فرهنگٔ است؛ و برگرداننده، در این زمینه‌ها، تنها یکٔ دزد نیست، دزدی ساده نیست. دزد ناموس است. و برگرداننده، از این رو، در این زمینه‌ها، تنها خیانت کار نیست: دزدی ساده نیست: دزد ناموس است.

و…

پس، آیا، برگرداندن یکٔ کار ادبی یا شعری از یکٔ زبان به زبان دیگر روا نیست؟

روا نیست؟

نیست؟

پس، اینهمه برگرداندن و برگرداننده و برگردان؟

در آنچه تا اینجا گفته‌ام، به ناگزیر، باید خطایی راه برده باشد.

-چه خطایی؟

این خطا که فرهنگٔ‌های گوناگون، هرگز و هیچگاه، با یکدیگر همآوا و همرای نبوده‌اند، نیستند و نخواهند بود.

اما البته که چنین نیست.

فرهنگٔ‌های گوناگون، البته که، همآوا و همرای‌اند: چرا که «همگوهر»‌اند. در ذات و در اندیشهٔ انسانی، فرهنگٔ‌های گوناگون، البته که، همآوا و همرای‌اند. در برآوردن این آوای یگانه و در بازنمودن این رای یگانه است، اما، تنها، که فرهنگ‌های گونان گوناگون‌اند.

-و برگرداندن؟

-آری و آن همآوایی، آن همرایی‌ی نهانی و جاویدان انسان با انسان، که در اندیشه و خیال و عاطفه هست و در زبان نیست: آن همآوایی و همرائی‌ی نهانی و جاویدان انسان به انسان، که در جهان، در انسان، در جهان انسان، هست و در زبان نیست.

جهان انسان، که در جهان، در انسان، در جهان انسان، اما، یگانه نیست.

-جهان انسان یگانه است؟ اما، می‌گویند، جهانهای زبانی‌ی گوناگون داریم. می‌گویند، اما، هر زبان جهان ويژه خود را دارد.

-آری. و می‌گویند هر فرد انسان نیز همچنین است. می‌گویند هر فرد انسان نیز جهان ویژهٔ خود را دارد. تو توئی؛ و من منم. آنچه را  که تو می‌بینی با چشمان خود می‌بینی. و آنچه را که من می‌بینم با چشمان خود می‌بینم. تو نمی‌توانی آنچه را که من می‌بینم، ببینی؛ چرا که تو با چشمان نمی‌بینی؛ و من نمی‌توانم آنچه را که تو می‌بینی، چنان که تو می‌بینی، ببینم؛ چرا که من با چشمان تو نمی‌بینم. چشمان من چشمان است؛ و چشمان تو چشمان توست. و ما، هر یکٔ از ما، زندانی‌ی جهان ویژهء خویشیم. تو توئی و من منم. بگذار، اما، از اینگونه بیراهه‌ و گمراهه‌ها، نرفته، بازآئیم. دست کم، اینجا و اکنون. جی.‌ای.مور گفته است، که فیلسوفان، گاهی، و من می‌گویم بسی بیش از بیشتر از گاهی، سخنانی می‌گویند که با آزمون، یعنی آزمون‌های، شخص، یعنی شخص‌ها، یعنی شخصی‌ی، ایشان نمی‌خواند. و چه درست است این سخن. مگر، همین یکٔ‌دم پیش، نگفتم: «ما، هر یکٔ از ما…»؟ و مگر تو درنیافتی که من چه می‌گویم؟ پس چنین نیست که دریائی باشد از پراکندگی و در آن جزیره‌هائی باشند از اندیشه‌ها و خیال‌ها و عاطفه‌های پراکنده. دریا هست، آری. و جزیره‌ها نیز هستند. و تو یکٔ جزیرهٔ تنها، تو تنها یکٔ جزیره، نیستی. و من یکٔ جزیرهٔ تنها، تنها یکٔ جزیره، نیستم. تو، باری، یک کشتی، یک زورق، نیز هستی؛ و من، یک زورق، یک کشتی، نیز هستم. و ما، من و تو، می‌توانیم به سوی یکدیگر بیائیم. و می‌آئيم. و چراغ‌های دریائی نیز هستند: راهنمای تو به سوی من، تا من؛ و رهنمون به من به سوی تو، تا تو. و هر یکٔ از این چراغ‌های دریائی «واژه» است: چشمکی از نور که، در شب پراکندگی، تو را به کرانهٔ یگانه‌ای که توئی: یا، یعنی، به سوی، و تا، کرانهٔ یگانه شدن با تو. و واژه‌های زبان، هر یکٔ و همه، چراغ‌های دریائی‌اند؛ و رنگٔ و بو و مزه و درشتی و نرمی هر دیگر ویژگی‌ی حس‌شدنی یا دریافتنی‌ی آنها همان چشکم‌زدن‌های نوازشگر نور است در شب دریا.

-و مگر «واژه» رنگٔ یا بو یا مزه یا درشتی یا نرمی یا هر دیگری از اینگونه ویژگی‌ها را می‌تواند داشته باشد؟ می‌تواند؟

-آری. و دارد. برای انسان. برای انسان، هر «واژه» همانا نمادی‌ست از نمودی در جهان، و دارندهٔ همهٔ ویژگی‌های آن نمود در یاد انسان.

در یاد انسان، واژهٔ «نان»، برای نمونه، رنگ و بو و مزه و نرمی و گرمی، یا، باری، هر چنین و چنان بودنِ دیگر «نان» را دارد در جهان. «زبان» همانا قاب و قالب جهان است در اندرون اندیشهٔ انسان‌باز می‌تابد؛ و زبان آيینه‌دار این بازتابیدن است. آنگاه که چشم‌ها و دیگر دریچه‌های حسی‌ی انسان جهان را در می‌یابند، جهان، برای انسان، زبان می‌شود؛ و آنگاه که انسانِ دریابنده چشمها و دیگر دریچه‌های حسی‌ی آموزش-یافتهٔ خود را بر جهان می‌بندد، و تنها و «در خود» می‌نشیند، باز، جهان، برای او، همانا «زبان» است. و، پس، داشتم می‌گفتم، واژه‌های زبان، هر یکٔ و همه، برای افراد انسان، چراغهای دریائی‌اند؛ و رنگٔ و بو و مزه و نرمی و درشتی و هر دیگر ویژگی‌ی حسی‌شدنی یا دریافتنی‌ی آنها همان چشمکٔ‌زدن‌های نوازشگر نور است در شب دریا.

-و «بافت» این رنگٔ‌ها و بوها و مزه‌ها و نرمی‌ها و درشتی‌ها و هر دیگر ویژگی‌ی حس شدنی‌ی یا دریافتنی‌ی این چراغ‌ها همان «دستور زبان» است.

و من و تو، ما، یعنی، هم‌واژه‌ها را می‌شناسیم و هم‌ گونه‌های ویژهٔ چشمک‌زدن‌هاشان را. و من و تو، ما، یعنی، هم واژه‌ها را می‌شناسیم و هم چگونگی‌ی بافته شدن آنها را به یکدیگر. یعنی، ما زبان را می‌شناسیم. و این یعنی که جهان را داریم. زبان از آن ماست. و این یعنی که دریا بر ما گشوده است. و این یعنی که جزیره‌ها و کشتی‌های پراکنده، در یکٔ دریا، از هر چه بگذری، در ساحل زبان، به یگانه شدن نزدیکٔ می‌شوند: یا، یعنی، در زبان، به ساحل یگانگی می‌گرایند. تو توئی؛ و من منم. آری. در زبان، اما، تو و من «ما» می‌شویم: تا آنجا که «ما» شدنی‌ست، البته. جزیره‌ها و کشتی‌های پراکنده در دریا، در پرتو چراغهای دریایي و گونه‌های ویژهٔ چشمک‌زدنهای این روشنان و روشنگران انسانی، هر یک و همه، دریاشناس می‌شوند، دریائی می‌شوند، دریا می‌شوند، یکٔ و یگانه می‌شوند. هر یکٔ و همه. و ما در این دریائیم. دریا در ماست. ما دریائیم. اینهمه دریای ماست. ما این همه دریائیم.

-این، اما، امکان و آغاز یگانه‌شدن، یعنی هم‌اندیشه شدن، هم‌احساس شدن و… باری، یگانه شدن در یکٔ زبان است.

-حال آن که زبانهای بسیار و گوناگون داریم؟

-آری.

-می‌پذیرم. یعنی، می‌پذیرم که چراغ‌های دریائی لازم نیست همه ساختهٔ یکٔ کارخانه باشند: نه در نمایه‌ها و نه در بافت. هر زبان واژگان ویژهٔ خود را دارد و بافت ویژهٔ خود را.

-یعنی دستگاه‌های گوناگون داریم، و بسیار، از چراغ‌های دریائی؟

-آری. همهٔ این، تو بگؤ «دستگاه‌ها»، اما، بر گسترهٔ دریائی یگانه درکارند. چشم دو چراغ دریائی می‌تواند رمزی یگانه را به دو «گونهٔ» ناهمانند چشمک زند. و می‌زند. من و تو می‌گوئیم: «آب»؛ و مرادمان آب است. آن یکٔ و آن دیگر می‌گویند: «Water»  و مرادشان، باز، آب است. دریا یکی‌ست. دریا یگانه است. چراغ‌های دریائی، یا، و بهتر بگوئیم، ایستگاه-‌های گوناگون چراغ‌های دریائی، اما، در نمایه‌ها و دریافت، یگانه نیستند.

-یعنی جهان یکٔ و یگانه است، اما زبانهای گوناگون بسیارند؟

-آری.

-از کجا می‌دانی؟

-که زبانها گوناگون و بسیارند؟

-نه! که جهان یکٔ و یگانه است؟

-از همین‌جا که تو این پرسش را می‌پرسی.

-درنمی‌یابم.

-دریافتن سخن من، برای تو، یعنی دست یافتن تو به «معنا»ئی که من در اندیشه دارم. و اگر تو معنائی را که من در اندیشه دارم، آنگاه که از یگانه بودن جهان سخن می‌گویم، درنمی‌یابی، چگونه می‌توانی سخن مرا به پرسش بگیری، آنگاه که از یگانه بودن جهان سخن می‌گویم؟

-گیرم جهان من و جهان تو جهانی یگانه باشد. من این را نمی‌پرسم. از کجا می‌دانی، من می‌پرسم، که جهان ناهمزبانان نیز، جهان من و تو، و یا جهان من و تو، یگانه است؟

-با همین پرسش است که بیراهه، یا، حتی، گمراههٔ «جهان‌های گوناگون زبانی» آغاز می‌شود. و من از تو خواسته بودم که، اینجا  و اکنون، از این گمراهه دور بمانیم. همین بس، اینجا و اکنون، که بپذیری، بپذیریم، که جهان یگانه است و بودن آن وابسته به زبان نیست. و چه دورند و پرت آن فیلسوفان از راستی، به راستی، که می‌پندارند جهان در زبان هست. اینجا و اکنون، همین بس، که بپذیری، بپذیریم، که زبان برای این هست تا جهان برای من و تو یگانه باشد. و اگر باز بپرسی:«این را از کجا می‌دانی؟» باز، پاسخ خواهم گفت که:«از همین‌جا که این پرسش را می‌پرسی.» بنیاد پرسیدن تو فهمیدن است. تو مرا می‌فهمی. می‌فهمی که چه می‌گویم. و نپرس: «از کجا می‌دانی؟» چرا که..

-ناهمزبانان را می‌گویم. گفتم که.

-برگردیم  به همان چشم‌انداز چراغ‌های دریائی. ناهمزبانان تنها تا هنگامی ناهمزبان‌اند که رمز هر یکٔ از چشمکٔ زدن‌های هر یکٔ از چراغ‌های دریائی‌ی یکدیگر را، دریافت همگانی‌ي این چراغ‌ها، درنیافته باشند.

-یعنی، معنای هر واژه و چگونگی‌ی نشستن آن در زنجیره‌ای از واژه‌های دیگر را؟

-می‌بینی که درمی‌یابی.

-اما ناهمزبانان را می‌گویم.

-تنها در یکٔ معناست که واژهٔ «ناهمزبان»، در آن معنا که من در اندیشه دارم، بامعناست. هر واژه، در هر زبان، در هر زمان، سه گونه معنا، یا سه سطح از معنا، دارد: نخست، معنای جهانی‌ی آن، یعنی معنای آن از آنجا و تا آنجا که پاره‌ای از جهان را در آئینهٔ خود، یعنی در اندیشهٔ انسان، دارد. دوم، معنای‌ بومی‌ی آن، یعنی معنای جهانی‌ی آن با هاله‌هائی از خیال‌ها و عاطفه‌ها و برداشت‌های مردمی ویژه در گستره‌ای مرزدار از سنت‌ها و ارزش‌ها و… یعنی درگسترهٔ فرهنگی ويژه. و، سوم، معنای شخصی‌ی آن، یعنی معنای بومی‌ی آن با هاله‌هائی از خیال‌ها و عاطفه‌ها و برداشت‌های فردی ویژه در گستره‌ای مرزدار از یکٔ فرهنگٔ. همان واژهٔ پیشین را، باز، پیش چشم خویش بیاور. من می‌گویم: «آب». و، تو که نه، آن دیگری می‌گوید: «Water ». و، پس، ما، من و، تو که نه، او ناهمزبانیم. اما تا کجا و تا کی؟ تنها تا آنجا و تا هنگامی که من درنیافته باشم که او در، یا با، واژهٔ «Water» به همان چیزی در جهان می‌اندیشید که من با، یا در، واژهٔ «آب» در می‌یابم. یعنی من و او، در سطح جهانی، تنها تا هنگامی ناهمزبانیم که ندانیم «Water» و «آب» دو واژه‌اند با معنائی یگانه. یا معنای یگانه؟ در سطح جهان، آری. گفتم. بسا که من، اما، از شنزاران در کویر بیایم و او از بارانزاران کنارهٔ دریا برخاسته باشد. و، پس، من با لبانی ترکٔ‌خورده، چون پوست کویر در ظهر تابستان، از «آب» سخن خواهم گفت؛ او، اما، باگونه-هائی خیس، چون برگهای جنگلی در عصری از بهار، به Water  خواهد اندیشید. خیال‌ها، عاطفه‌ها و برداشتهای ما، من و او، از آب، یا Water  یگانه نیست.«آب»، برای من، یکٔ «آرزو»ست، یکٔ کمیاب‌ شیرین و رؤیائی‌ست. برای او، اما، Water یکٔ واقعیت هر روزی‌ست، یکٔ فراوان دیرین و هرجائی‌ست. و، آه، اگر ‌Water، در سرزمین او، ویرانگر نیز باشد: به گونهٔ سیل، برای نمونه. در آن صورت، او، در فرهنگٔ خویش، حق خواهد داشت که Water را نمادی بگیرد و بداند از فراوانی‌ی ویرانگر. و حق خواهد داشت، بی‌گمان، که گفتهٔ مرا در نیابد، آنگاه که می‌گویم، مثلا، «آب زیباست»؟ روشن باید باشد که در این معنا، در معنای بومی-فرهنگی، همزبانان نیز می‌توانند ناهمزبان باشند، و گاه هستند. «ای بسا رومی و ترک» که، در این معنا، «همزبان»اند؛ و «ای بسا دو ترکٔ» که «چون بیگانگان» با یکدیگر رویارو می‌شوند. به گفتهٔ مولوی‌ی بزرگٔ. اینگونه ناهمزبانی نیز، اما، تنها تا آنجا و تا هنگامی در کار خواهد بود که من و او، و اکنون می‌توانم بگویم همچنین من و تو، ویژگی‌های بنیادی‌ی ساخت و ریخت زندگانی‌ی بومی-فرهنگی‌ی یکدیگر را نشناخته باشیم. همین که این همه را بشناسیم، «همدلی» باز هم به گفتهٔ مولوی‌ی بزرگٔ، البته، «از همزبانی خوشتر است». چرا که همزبانی، در بنیاد و در نهاد خود، بیش و پیش از هر چیز، همانا «همدلی» است. گفتم، اما، با گفتهٔ مولوی، همزبانان نیز می‌توانند ناهمزبان باشند. در هر کنج از گسترهٔ فرهنگی‌ی هر زبان ویژه، هر فرد انسان «معنا»ی هر واژه را بر بنیاد آزمون‌های ویژهٔ خود می‌آموزد و در می‌یابد. و طبیعی است که آزمون‌های افراد گوناگون گوناگون باشد. و گفتن دارد آیا که آزمون‌های هر فرد تنها از آن او و، در ویژه‌ترین معنا، ویژهٔ خود اوست؟ من می‌گویم: «آب»؛ و کبوتری از کودکی‌ام را، برای نمونه، به یاد می‌آورم که در لانهٔ خود از تشنگی مرده بود. تو می‌گوئی:«آب»؛ و، نمونه‌وار، به یاد می‌آوری آن لحظهٔ خجسته را که رسیدی و دیدی که اگر کمی دیرتر رسیده بودی کبوترکٔ از تشنگی مرده بود. فروید بد نمی‌گوید: بسیار پیش می‌آید که ما، بی‌آن که به یاد آوریم، به یاد می‌آوریم. و، پس، من اگر در شعری، بخوانم: «با گیسوانی از آب» شاید، بی‌آن که بدانم چرا، خوشم نخواهد آمد؛ و تو، باز هم شاید بی‌آن که بدانی چرا، خوشت خواهد آمد که همیشه با خود زمزمه کنی: «گیسوانی از آب». و تنها در همین معنا، در همین معنای آخرین، یعنی در معنائی که هر واژه، با معنای جهانی‌ی خود، آغشته و سرشته با خیال‌ها و عاطفه‌ها و برداشت‌های بومی-فرهنگی، هاله‌هائی از خیال‌ها و عاطفه‌ها و برداشت‌های شخصی می‌یابد، است که که واژهٔ «ناهمزبان»، در آن معنا که من در اندیشه دارم، با معناست: هر کس، در این معنا، «جهان ویژهٔ» خود را دارد. و بگذار داشته باشد. چه باکٔ؟ دندان درد تو دردان درد من نیست. چرا که تو من نیستی. و من نباش. و دندان درد تو دندان درد من نیست. چرا که من تو نیستم. و نباشم. تنها خرده فیلسوفان‌اند که از آنچه چاره‌ناپذیر و ناگزیر است «مشکلی»، برای خود، می‌سازند. سخن بر سر «من» و «تو» نیست. سخن بر سر زبان است. و زبان این توانائی را دارد که از «تو» و «من» فراتر رود. زبان، فراتر از «من» یا «تو» بر گسترهٔ فرهنگٔ، چتر می‌گشاید، و آنگاه بر سراسر جهان. و در این دو معناست که هر زبان به راستی یکٔ زبان است: در معنای و آنگاه بر سراسر جهان. و در این دو معناست که هر زبان به راستی یکٔ زبان است: در معنای بومی-فرهنگی، و در معنای انسانی-جهانی. هر زبان به راستی زبان است، اگر و آنگاه که هر یکٔ از واژه‌هایش، آغشته به خیال‌ها و عاطفه‌ها و برداشتهای مردمی با فرهنگی ویژه، معنا یا معناهائی جهانی را در هستهٔ خود داشته باشد.

جهانی بودن و هاله‌های فرهنگی داشتن معنای هر واژه.

-تنها هر واژه؟

-نه! و، البته، همچنین، هر بافت ویژه‌ای از واژه‌ها.

و، پس:

جهان بودن و هاله‌های فرهنگی داشتن معنای هر واژه و هر بافت ویژه‌ای از واژه‌ها.

این سخن هم نشانگر بنیاد امکان «بر گرداندن» و هم روشنگر چرائی‌ی خیانت‌کار بودن ناگزیر «بر گرداننده» است:

امکان «بر گرداندن» در جهانی بودن معناها ریشه دارد.

خیانت‌کار بودن برگرداننده اما، برآیند ناگزیر فرهنگی بودن هاله‌های معناهاست.

هیچکس نمی‌تواند بگوید «برگرداندن» سخنی از یکٔ زبان به زبان دیگر ناممکن است؛ چرا که معناها جهانی‌اند. و هیچکس نمی‌تواند ادعا کند که «برگرداننده» خیانت‌کار است نیست؛ چرا که معناها هاله‌های فرهنگی دارند. آنچه در، یا با، «برگردان» سخنی ویژه از یکٔ زبان به زبانی دیگر برده می‌شود فقط هستهٔ جهانی‌ي «معنا»ی آن سخن است، نه، هرگز، هاله‌های فرهنگی‌ی آن معنا.

و هر چه معنای سخنی ویژه، یعنی هر چه محتوای بافت ویژه‌ای از واژه‌ها، به‌ خیال‌ها و عاطفه‌های بومی-سرزمینی آغشته‌تر باشد، یعنی هر چه هاله‌های فرهنگی‌ی مبنای یکٔ سخن بیشتر باشد، برگرداندن آن، یعنی «بازگفتن» آن به زبانهای دیگر، دشوارتر است؛ و برگردانندهٔ آن، به ناگزیر، خیانت‌ گرانتری را به دوش هوش و بینش خویش می‌پذیرد: یعنی باید بپذیرد. چاره نیست.

و بگذارید تکرار و تأکید کنم که می‌گویم: «دشوارتر» است؛ و نمی‌گویم «ناممکن» است.

زیرا، که سخن، چون یکٔ «سخن»، هر چندان نیز هم که به‌ خیال‌ها و عاطفه‌ها و  برداشتهای بومی-سرزمینی‌ی ویژه‌ای آغشته باشد، باز و به ناگزیر، هسته‌ای از یکٔ معنای جهانی-انسانی را در خود دارد.

-چرا؟

-زیرا، اگر جز این باشد، آن سخن به راستی «سخن» نیست: «سخن‌نما»ئی است بی‌معنا: یعنی که ژاژخائی‌ی بیهوده‌ایست از به یکدیگر گره خوردن بی‌قانون واژه‌ها. بر بنیاد با معنا بودن است که هر سخن «سخنی» است: یعنی نمودی از کاربرد زبان. و هر معنا، در بنیاد، یا در هستهٔ خویش، بی‌گمان، «جهانی-انسانی» است: دست کم در این معنا که در امکان فرو کوفتن دیوارهای زبانی و فراگذاشتن از تنگه‌های خیالی-عاطفی، یا بومی-سرزمینی، یعنی فرهنگی‌ی خویش و باز گفته‌شدن به زبانهای دیگر را درخود دارد.

آغشته‌ترین گونهٔ سخنان به خیال‌ها و عاطفه‌های بومی-سرزمین، بی‌گمان، شعر است و سخنان شعرگونه. و خود از همین جاست، نیز، که برگرداندن شعر از یکٔ زبان به زبانی دیگر کاری است به راستی دشوار. از همین‌جاست، و در همین معنا، که شعرها و سخنان شعرگونه در هر زبان، می‌توان گفت، یه یکٔ معنا، ناموس آن زبان، یعنی حریم محترم و بر بیگانگان ناگشودنی‌ی آن زبان، را می‌آفرینند. شعرها و سخنان شعرگونه نیز، اما، با اینهمه، به دلیل «سخن» بودن، یعنی به دلیل با معنا بودن، یعنی به دلیل برخوردار بودن هر یکٔ از هستهٔ جهانی-انسانی‌ی معنا، به هر زبان دیگری برگردانی، یعنی بازگفتنی‌اند. گیرم، در این برگرداندن، یا بازگفتن، بازهای خیال‌انگیز  هاله‌های عاطفی‌ی آنها، در بارانداز فرهنگٔ‌های دیگر، فرو ریزد، یعنی از دیوارهای زبانی فراگذرانده نشود. حافظ را نی‌چه می‌توانست دریابد، و در می‌یافت؛ و ما می‌دانیم، می‌توانیم بدانیم، که نی‌چه چه می‌گوید؛ و می‌توانیم، با کار بیشتر، در زبان خود، چگونگی‌ی گفتن‌های او را نیز، حتی، بازآفرینیم. اما، البته، تنها تا اندازه‌ای.

-چرا تا اندازه‌ای؟

-ناگفته، باید آشکار باشد، گمان می‌کنم، که من امکان «برگرداندن» را بر بنیاد یگانه بودن جهان و، از این رو، جهان بودن معناها استوار می‌دانم. و معنای هر سخن، همراه با هاله‌های فرهنگی‌ی آن، «محتوا»ی آن سخن را می‌سازد. هر سخن، اما، گذشته از «محتوا»ی خود، «شکل» بیانی‌ی ویژه‌ای نیز دارد. و «شکل» هر سخنی یعنی چگونگی‌ی به هم بافته شدن واژه‌ها در آن سخن. و شکل سخنان هر سخن‌پرداز، یعنی شاعر یا نویسنده یا، حتی، فیلسوف و دانشمند، است که نمایان‌ترین ویژگی‌ی «سبکٔ» یا «شیوهٔ بیان» او را پدید می‌آورد.

ناگفته، باید آشکار باشد، باز، که «ساختمان» زبانهای گوناگون گوناگون است. و معنای این سخن این است که چگونگی‌ی به هم بافته شدن واژه‌ها در زبانهای گوناگون یکسان نیست.

و معنای این سخن، باز، این است که هر سخن، در هر زبان، به شکلی ويژه بیان می‌شود. و شکل سخنان هر سخن‌پرداز است که نماین‌ترین ویژگی‌ی سبکٔ یا شیوهٔ بیان او را پدید می‌آورد.

گفتم که.

پرسش، اکنون، این است که آیا «برگرداننده» باید، در برگرداندن سخنان هر سخن‌پرداز، سبک یا شیوهٔ بیان او را نیز بازآفرینی کند؟

-آری، من می‌گویم. اما تنها تا آنجا که این کار شدنی‌ست. سخنانی داریم، در هر زبان، که زیبائی‌ی زبانی‌ی آنها از همخوانی آوائی‌ی برخی واژه‌ها، در آن زبان، سرچشمه می‌گیرد. بازآفرینی‌ی اینگونه زیبائی‌های ویژهٔ هر زبان در زبانهای دیگر همیشه سخت دشوار و، گاه، به راستی، ناشدنی‌ست. در این زمینه نیز، با اینهمه برگرداننده باید آنقدر که می‌تواند بکوشد. برگرداننده می‌تواند، و باید، خود را در جای سخن‌پرداز بگذارد؛ و یعنی، از خود بپرسد: اگر این سخن‌پرداز، خود، به جای من می‌بود، این و اکنون، چه می‌کرد؟

طبیعی‌ست که، در رویارو شدن هر برگرداننده با هر سخن‌پرداز، نخستین پرسش این باشد که: «این سخن‌پرداز، در این سخنان خود، چه می‌گوید؟». «چگونه می‌گوید؟» نیز، اما، در این زمینه، پرسشی است که برگرداننده می‌باید، سپس، از خود بپرسد. برگردانندهٔ برگرداننده‌ای که تنها به «چه می‌گوید؟» پرداخته باشد، بی‌گمان، خشک و خام خواهد بود: و چنین خواهد بود، تازه، هنگامی که برگرداننده در فهمیدن هسته‌های معنائی درنمانده باشد و ناتوانی‌ی ناگزیر او از مرز نبوده گرفتن هاله‌های فرهنگی‌ی معنا در نگذشته باشد. برگرداننده، در همه حال، به «چگونه می‌گوید؟» نیز باید بپردازد. گرچه، در این زمینه، کار او هرگز به کمال نخواهد رسید. کار او، از این نظر، همیشه، «تنها اندازه‌ای» پذیرفتنی خواهد بود: زیرا در هر زبان واژه‌هائی ویژه داریم، همچون واژه‌های همین عبارت «واژه‌هایی ویژه»، یا همان سخن لاتینی که در آغاز این نوشته آوردم، که زیبائی‌ی همنشینی‌ی آوائی‌ی آنها در زبان خاستگاهی‌شان را در هیچ زبان دیگری نمی‌توان بازآفرید. و، پس، پیروزی‌ی برگرداننده، در بازآفرینی‌ی «سبکٔ» یکٔ سخن‌پرداز، همیشه، تنها، در مرز «تا اندازه‌ای» باقی می‌ماند.

همیشه، تنها تا اندازه‌ای.

و همچنین است، البته، پیروزی‌ی برگرداننده در «بازگفتن» «معنا»ها. چرا که هر «معنا»، از یکٔ‌سو، «هسته‌ای جهانی» دارد و، از سوی دیگر، بارها و هاله‌هائی فرهنگی. و همه‌ٔ بارها و هاله‌های فرهنگی‌ی معنای هر سخن، داشتم می‌گفتم، از زبان خاستگاهی‌ی آن سخن به زبانهای دیگر فرا بردنی نیست.

و باید، ناگفته، آشکار باشد که گونه‌ای از سخن در کار نیست که از بارها و هاله‌های فرهنگی‌ی ویژه‌ای برخوردار نباشد. همهٔ گونه‌های سخن اینچنین‌اند. برخی کمتر، برخی بیشتر. و شعر، گفتم، از بیشترین بارهای بومی-سرزمینی‌ی خیال و عاطفه، یعنی معنا و شکل آن از بیشترین هاله‌های فرهنگی، برخوردار است. و، دقیق‌تر از پیش بگویم، نزدیکٔ به همچنین‌اند همهٔ سخنان شعرگونه. و، آنگاه، گونه‌هائی از سخن را داریم که، بر روی هم، دیگر نمودهای «ادبی»‌ی یک فرهنگ را می‌سازند. داستان و نمایشنامه و مثل و متل و جز اینها را می‌گویم. و، سپس، نمودهائی می‌آیند که در برزخی از علم و ادب جای دارند و دارم به فلسفه و عرفان و «علم-گونه»هائی چون جامعه‌شناسی و روانشناسی و مانندهای اینها می‌اندیشم. و، سرانجام، «علم» را داریم، به معنای دقیقن آن، که، در معنا و مفهوم، هیچ مرزی فرهنگی نمی‌شناسد و، در گسترده‌ترین معنا، «جهانی» است. نکته این است، اما، که هر سخن در «زبان عادی»ی هر یک از علوم دقیق‌ نیز، حتی، گیرم تنها اندکی، یا اندککی، بارهای فرهنگی  و هاله‌های سرزمینی را بر و گرداگرد معنای جهانی‌ی خود می‌پذیرد. مگر نه این است که هر «دانشمند»ی، نیز، در نوشتن، سبکٔ ویژهٔ خود را دارد؟ و مگر نه این است که «سبکٔ» هر فردی از افراد انسان، که اندیشه‌ای را به زبان نوشتار می‌آورد، عناصری چون عادت‌ها و سنت‌ها و نوآوری‌های زبانی-روانی-فرهنگی تأثیر می‌گذارد؟

برگردانندگان سخنان «علمی» نیز، پس، همیشه تا اندازه‌ای، به ناگزیر، خیانت کاراند. چرا که «علمی‌ترین» سخن نیز، در مرز برگردانده شدن، از یکٔ زبانی به زبانی دیگر، از تن‌پوش پیشین خود بدر می‌آید و تن‌پوشی نو دربرمی‌کند، یعنی چیزی از آن کاسته می‌شود و چیزی دیگر بدان افزوده می‌شود، به ناگزیر.

برگرداندن هر سخن از یکٔ زبان به زبانی دیگر، پس، خیانتی، ناگزیر را در خود دارد. کدام فرهنگٔ است، اما، که به چنین خیانتی نیازمند نباشد؟ فرهنگی که درِ واژه‌های آن بر فرهنگهای دیگر گشوده نباشد؟ چون آب که در مرداب، در خود می‌گندد. برگردانندگان دلالگان محبت فرهنگی‌اند. کارشان عنصری از خیانت در خود دارد. اما، همین خیانت کارانند که گروهی از نجیب‌ترین و شریف‌ترین خدمتگزاران هر فرهنگٔ را پدید می‌آورند. با کار همینان است که هر فرهنگٔ از فرهنگٔ‌های دیگر بار می‌گیرد و بارور می‌شود.

گفتن دارد این نیز که «برگرداندن» در ذات خود، یکٔ «هنر» است: هنری فداکارانه، و، از بهره‌های گذرای آن که بگذریم، «بی‌مزد و منت». کار یکٔ شاعر یا نویسنده می‌تواند، روزی روزگاری، «جهانی» شود، یعنی به زبانهای دیگر برگردانده شود. کار برگرداننده، اما، از پیش محکوم است که تنها در پهنهٔ فرهنگی ویژه برجای ماند. حتی «برگرداندن»، بی‌گمان، هنری فداکارانه و بی‌مزد و منت است.

نه هر گونه‌ای از برگرداندن، اما.

 

اما تا اینجای سخنانم را دربارهٔ هنر «برگرداندن» به یاد داشته باشید، تا برگردم.

تا اینجا، بیش و پیش از هر چیز، از زبان سخن گفته‌ام. و دریافته‌اید، لابد، که روی سخنم، بی‌آن که آشکارا بگویم، گاه، از یکٔ‌سو، با پیروان خدابیامرز هایدگر و، از سوی دیگر، با برخی از پوزیتیویست‌های منطقی بوده است.

این روزها، همین که از، یا با، شخصیت‌هائی نام‌آور، در علم و فلسفه یا هنر، سخن بگوئی، همه‌چیز خوانان و همه‌چیز دانان از همه‌سو سر بر خواهند آورد و، از پشت عینکٔ همانندی-یابی و همسان‌سازی، رنگٔ و انگٔ ويژهٔ آثار آن شخصیت یا شخصیت‌ها را، با یکٔ نگاه، بر سراپای کارهای تو بار خواند یافت و… وای بر تو!… «مقلدی بی‌مایه» و، حتی، «دزدی رسوا» خواهی بود.

و من، در آنچه دربارهٔ زبان گفته‌ام، گاه، روی سخنم، بی‌آن که آشکارا بگویم، از یکٔ‌سو، با پیروان هایدگر و، از سوی دیگر، با برخی از پوزیتیویست‌های منطقی بوده است.

و امیدوارم – یا چرا امیدوار باشم؟ بگذاریم بکوشم تا نگذارم – همانندی‌یابان و همسان‌سازان حرفه‌ای سخنان مرا در زمینهٔ زبان با گفته‌های هیچیک از فیلسوفانی که می‌گویم همانند یابند یا همسان‌ سازند.

برای هایدگر، «زبان همانا خانهٔ بودن است.» و این… یعنی چه؟ آیا جنگل جهان در خاکٔ زبان ریشه دارد؟ این است که آنچه هایدگر می‌خواهد بگوید آیا؟ آیا در زبان است، هایدگر می‌خواهد بگوید، که جهان هست؟ اگر این است آنچه هایدگر می‌خواهد بگوید، من به روشنی می‌بینم و می‌گویم که، او درست نمی‌گوید. یعنی که اگر زبان نباشد، جهان نخواهد بود؟ این، دیگر، چه گونه‌ای از تصورگرائی‌ست؟ می‌پذیرم: اگر کسی بگوید، چنان که برخی می‌گویند، که اگر زبان نمی‌بود، جهان، برای انسان، از درهمی‌ی انبوه خود فراتر نمی‌آمد و ساختمانی دریافتنی نمی‌یافت، من گفتهٔ او را جدی خواهم گرفت؛ و تنها خواهم کوشید، چنان که در گفت‌وگوئی که چهار سال پیش با خود و با علیرضا نوری‌زاده در هفته‌نامهٔ فردوسی داشتم تا اندازه‌ای کوشیدم، تا به او نشان دهم که «اول اندیشهة بوده است، و می‌بایست بوده باشد، «وانگهی گفتار». در زبان است که اندیشه به بار می‌آید.و اندیشه؟ رویاروی جهان است که اندیشه در کار می‌آید. چه باید گفت، اما، به کسی که می‌گوید: اگر زبان نباشد، جهان نخواهد بود؟ این، دیگر، چه-شگفت-گونه‌ای از تصورگرائی‌ست؟

تصورگرائی‌ی زبان‌شناسانه؟

شاید. اما گفتن دارد که گونه‌های پیشین و آشناتر تصورگرائی، هر یکٔ به زبانی و بیانی ویژهٔ خود، بودن جهان را وابسته به اندیشه یا ادراکٔ یا، حتی، احساس انسان می‌دانستند-جز دو سه «گونه»‌ای، البته، که، با فیلسوفانی چون بارکلی و اسپینوزا و هگل، در «خدا» یا در «مطلق» پناه می‌جستند. می‌خواهم بگویم، جز برای این دو سه تا که می‌گویم، برای گونه‌های پیشین و آشناتر تصورگرائی، بودن جهان، در واپسین تحلیل، وابسته به اندیشه‌ورز بودن انسان بود. نکته این است، اما، که گونه‌های پیشین و آشناتر تصورگرائی، حتی آن دو سه تا که گفتم، نیز، هرگز ذات انسان را به ذات زبان برنگردانده بودند. در جهان است که انسان آفریده می‌شود، نه با انسان که جهان. این را گونه‌های پیشین و آشناتر تصورگرائي، جز آن دو سه تا که گفتم، هر یک به زبانی و بیانی ویژه، انکار کرده بودند. انسان است که زبان را می‌آفریند،نه زبان که انسان را. این را، دیگر، هیچ یکٔ از تصورگرایان پیشین و آشناتر، هرگز، به پرسش نگرفته بودند. هایدگر، اما، می‌گویند: «زبان به انسان داده شده است…» چه کسی یا چه چیزی زبان را به انسان دادهاست؟ و چرا؟ «…تا تاریخ ممکن باشد؟»؟

کدام حقیقت، اما، از این روشنتر است که: انسان می‌بایست بوده بوده باشد تا تاریخ آغاز شود؟

و کدام حقیقت از این آشکارتر می‌تواند بود که تنها در جهان، رویاروی جهان بوده بوده است که انسان می‌توانسته است در پیرامون خود بنگرد، و نگریسته است، تا، و، به خود باز آيد، چنان که آمده است، و پس آنگاه بوده است که تاریخ آغاز شده است؟

نخست جهان بود؛ آنگاه انسان «آگاه» پدید آمد. گونه‌های پیشین و آشناتر تصورگرائی، جز آن دو سه تا که گفتم، گفتم، تنها همین حقیقت را انکار می‌کردند. می‌گفتند: نخست انسان «آگاه» می‌بایست بوده باشد، و بوده است، تا، و، آنگاه، جهان، در کار آمده باشد، و آمدهاست.

اکنون، اما، هایدگر را داریم که از این نیز فراتر می‌رود.

انسان زبان را آفرید تا جهان و هر چه در آن را بنامد و بازشناسد. این حقیقت را هیچ یکٔ از گونه‌های پیشین و آشنای تصورگرائی، حتی آن دو سه تا که گفتم نیز، انکار نمی‌کنند. هایدگر، اما، از این هم فراتر می‌رود.

نخست جهان بود. آنگاه انسان پدید آمد. و انسان زبان را آفرید تا جهان و چیزهای در آن را بنامد و بازشناسد. هایدگر، دانسته یا ندانسته همگام با تورات، این راه را «عقب عقب» می‌رود. «نخست کلمه بود…» ها؟ نه! باید «امروزی» سخن گفت: نخست زبان بود؛ آنگاه انسان پدید آمد؛ و، پس آنگاه، جهان.

اما زبان کجا بود؟ از کجا آمد؟ به کجا می‌رود؟ آخر، ننمائی وطنش؟

و من، در درازای سالها دانشجوئی‌ی فلسفه، اینقدر دانسته‌ام که هر یکٔ از بسیاری از سخنان هر یکٔ از بسیاری از سخنان هر یکٔ از بسیاری از فیلسوفان نام‌آور دو معنا دارد، یا، یعنی، «دو رویه» است: یک معنا، یا روی، آن درست است، اما، تا مروز پیش پا افتاده بودن، «آشکارا»ست؛ رو، یا معنای، دیگر آن، اما، در مهی از ابهام چهره می‌نماید و، چون نیک‌ بنگیری، خطاست.

همان، یا همین، گفتهٔ هایدگر را، دیگر بار، پیش چشم اندیشهٔ خویش‌آوریم: «زبان خانهٔ بودن است.» یعنی چه؟ یک روی معنای این گفته این است: انسان نیندیشد، با جهان رویارو نمی‌شود. در اندیشیدن است، یعنی که انسان جهان را باز می‌یابد. در زبان است، اما، که اندیشهٔ انسان، زلال و بلورین، شکل می‌گیرد. و این درست است. این، به گونه‌ای آشکارا، و حتی، پیش پا افتاده، درست است. روی دیگر معنای گفتهٔ هایدگر، اما، همان است که گفتم: با، یا در، زبان است که نخست انسان هست و، آنگاه، جهان. و تنها در مهی از ابهام است که این تصورگرائی‌ی زبان شناسانه چشمگیر و شگفت‌انگیز می‌شود: اما تنها در نخستیم نگاه. «چه نگرش ژرف و تازه‌ای!» با خود می‌گوئی. تنها در نخستین نگاه، اما. چون ژرف‌تر می‌نگری، نخست تازگی‌ی این اندیشه از میان برمی‌خیزد. «در آغاز کلمه بود…». ها؟ گفتم که. و «ای بابا،» با خودخواهی گفت، «این یکی از کهن‌ترین اندیشه‌هاست که، در دهان فیلسوفی نام‌آور، بیانی، نویافته است.» و واپسین نگاه درونت از رخسارهٔ این اندیشه چنان خواهد گذشت که نگاه مردی یکٔ‌دم فریب خورده از دستگاه و دستکارهای شعبده‌بازی چرب‌باز می‌گذرد. خطائی باستانی را خواهی دید که شکل یا شکلکی تازه به خود گرفته است.

و چنین خواهی یافت، نیز، اندیشه‌های گروهی از پوزیتیوست‌های منطقی را دربارهٔ پیوند زبان با انسان و جهان: که، نخست، برای هر یکٔ از زبانهای زنده و مرده، «شکل» و «ساختنی» ویژه از جهان‌نگری می‌تراشند و، سپس، برای هر یکٔ از به کار برندگان هر زبان، «معنا» و «محتوا»ئی فردی-که جهان «دانش‌شناسانهٔ» او را می‌سازد. پوزیتیویست‌های منطقی، به طوری کلی، چنان از هایدگر می‌گریزند که دیوان از فرشته یا فرشتگان از دیو. فرقی نمی‌کند. با این همه، گروهی از ایشان، در زمینهٔ زبان، به نزدیکی‌های همان جائی می‌رسند که هایدگر رسیده است. گیرم از راه و دیدگاهی دیگر، البته. و شگفتا! اینان می‌گویند زبان‌های گوناگون داریم؛ و هر زبان، از یکٔ‌سو، «ساختمان» و، از سوی دیگر، «واژگان» ویژهٔ خود را دارد. و، آری، چنین است. ساختمان هر زبان، که در «دستور» آن نمایان می‌شود، اما، «منطق» آن زبان است: و، یعنی، به شمارهٔ زبانهای زنده و مردهٔ مردمان جهان، «منطق»های گوناگون داریم و، به ناگزیر، جهان‌نگری‌های گوناگون. به کاربرندگان هر زبان، به ناگزیر، جهان را از پشت عینکٔ زبان خود می‌بینند. و چنین است آیا؟ نه! من، در گفت‌وگوی دراز و ناتمامی که، چهارسال پیش، در هفته‌نامهٔ فردوسی، با خود و علیرضا نوری‌زاده داشتم، کوشیدم تا نشان دهم که چنین نیست. باری، اینجا و اکنون، به آنچه در آن «گفت‌وگو» گفته‌ام، یک نکته را می‌توانم، و باید، بیفزایم: اگر به شمارهٔ  زبانهای گوناگون جهان‌نگری‌های گوناگون داشته باشیم، ناهمزبانان هرگز نمی‌توانند، یعنی نباید بتوانند، اندیشه‌های یکدیگر ارا دریابند: وپاره‌ای از معنای این سخن است که «برگرداندن» یکٔ، یعنی هر، «سخن»، یا، بهتر بگویم، فردا دادن «اندیشه»‌ها، از یکٔ، یعنی هر، زبان به زبانی دیگر هرگز شدنی نیست. هرگز، یعنی، یکٔ فارسی زبان، برای نمونه، اندیشه‌ها یا سخنان یکٔ انگلیسی زبان را، برای نمون، نمی‌تواند دریابد. به راستی، اما، آیا چنین است؟ می‌پذیرم. گفتم که: «برگرداننده» می‌تواند «زیر و زبرگرداننده» نیز باشد. اما آنچه در برگرداندن یک سخن، یا فردا دادن یک اندیشه، از زبانی به زبان دیگر می‌تواند رخ دهد، و بیش از گاهی رخ می‌دهد، تنها فرو ریختن یا، حتی، زیر و زبر شدن «هاله‌های معنائی» یا «شیوهٔ بیان» آن چیز دیگری از این گونه‌‌هاست. اما «هستهٔ معنائی»ی هر سخن، در همه حال، از هر زبان به هر زبان دیگر برگرداندنی‌ست. برگرداننده خیانت‌کار است، آری. اما، و بار اینهمه، او کاری می‌کند. و کار او، هر چه باشد، از «دایرهٔ امکان» بیرون نیست.

تا اینجا، بیش از همه، گفته‌های رودلف کارناپ، چون سخنگوی گروهی از پوزیتیویست‌های منطقی، را پیش چشم اندیشهٔ خود داشته‌ام. بعدها، دیگران، به پیروی و، شاید بهتر باشد بگویم به همگامی‌ی لودویگٔ ویتگن‌شتاین و کارناپ و اتو نویراث و چند تا نقطهٔ دیگر، کوشیدند تا نشان دهند که چهار دیواری‌ی اندیشه و جهان‌نگری‌ی فرد انسان، نه تنها در گسترهٔ بی‌مرز جهان بل در پهنهٔ سرزمین زبان مادری‌ی او نیز، تکه زمین و پاره فضائی فراخ‌تر از یکٔ «زندان تکٔ‌نفره» را در گنجایش خود ندارد.

بگذارید، همین‌جا و هم‌اکنون، بیفزایم که بسیاری از این برخی از فیلسوفان، خود، بعد ترکٔ‌ها، نادرستی‌ی اندیشه‌های خویش را پذیرفتند. جای‌ پای این اندیشه‌ها، اما، هنوز در کار برخی از روش‌‌شناسان و روان‌شناسان و جامعه‌شناسان و زبان‌شناسان امروزین زبان، یعنی به واژگان زبان، یعنی به معنا یا معناهائی که هر واژه برای همه، یا هر یکٔ از، به کار برنگدان زبان دارد به هیچ‌روی نمی‌پردازد. و آنان که، در آغاز کار، از یگانه بود «دستور زبان» و «منطق» سخن گفته بودند، به محتوای زبان، یعنی به واژگان آن، یعنی به معنا-(ها)ئی که هر واژه برای همه، و هر یکٔ از، به کار برندگان آن دارد، چندان می‌بایست، نپرداخته بودند. اما همیشه بوده‌اند، و هستند، کسانی که دنبال یکٔ خطای بنیادی‌ی فلسفی را بگیرند و، به گفتهٔ زیبای مردم، «تا آخر خط بروند». و اینان، من می‌گویم، از خدمتگزاران اندیشهٔ انسان‌اند. اینان‌اند که، افتان و خیزان، تا خود ترکستان پیش می‌روند؛ و، بدینسان، ندانسته و نخواسته، به ما نشان می‌دهند که راه پیشروان ایشان، بی‌گمان، به سوی کعبه نبوده است. اندیشمندان دست دوم و دست سوم و دست چهارم نیز، در تاریخ، کارهائی می‌کنند.

و، پس، دربارهٔ «شکل» یا «دستور» زبان سخنی برای گفتن نمانده بود. دستور هر زبان منطق آن زبان است. و مانده بود که محتوای زبان نیز، چندان که می‌بایست و می‌شایست، بررسی شود. هر واژه «معنا» یا «معنا»هائی دارد. چنین است، بی‌گمان. «معنا»ها، اما، همگانی‌اند. «معنا»ها آیا همگانی‌اند؟ آیا همهٔ به کاربرندگان واژهٔ «درد» برای نمونه، در زبان فارسی، معنای این واژه را به گونه‌ای یکسان درمی‌یابند؟ نه! البته که نه. هر کس «معنا»ی هر واژه را بر بنیاد آزمونهای ویژهٔ خود درمی‌یابد. و من این را، پس از این نیز خواهم گفت که، می‌پذیرم. این همان معنای «آشکارا» و «پیش پا افتادهٔ» سخنی است که، کم‌کم، در مهی از ابهام فرو می‌رود و… «فیلسوف عینکٔ خود را پاکٔ می‌کند و آن را دوباره بر چشم می‌گذارد و… مه غلیظ‌تر می‌شود.. و، اوووه… انبوهی از «جهان‌های زبانی‌ی خصوصی» را در چشم‌انداز خویش می‌بیند. هر کس با چشم‌های خود می‌بیند. درست است. و با گوش‌های خود می‌شنود. درست است. و… پس، نه تنها محتوای زبانهای گوناگون گوناگون است، بل که، در هر زبان ویژه نیز، هر واژه، برای هر یکٔ از به کار برندگان آن «معنا»ئی ویژه دارد. نخست، قرار بود به شمارهٔ زبانهای گوناگون «منطق»ها و «جهان‌نگری»های گوناگون داشته باشیم. اکنون، چنین می‌نماید که گوئی، در گسترهٔ هر زبان ویژه نیز، به شمارهٔ به کار برندگان آن، «جهان‌های گوناگون زبانی» داریم. نخست، قرار بود که جهان، در شکل خود، برای ناهمزبانان، ناهمگون باشد.

اکنون، چنین می‌نماید که گوئی، برای همزبانان نیز، جهان،در محتوای خود، گوناگون است.

نخست، قرار بود ناهمزبانان، در شکل جهان‌نگری، یعنی در منطق زبانی، یکدیگر بیگانه باشند. اکنون، چنین می‌نماید که گوئی همزبانان نیز، در محتوای حسی-ادراکی، یعنی در گسترهٔ معناها واژگانی، راهی به جهان یکدیگر ندارند. اما آیا به راستی چنین است؟ این همان «رویهٔ» دیگر، یعنی معنای مه‌آلودهٔ، سخن پوزیتیویست‌هائی‌ست که گفتم. و من در گفت‌وگوئی که گفتم، گفتم که، کوشیده‌ام تا خطا بودن آن را نشان دهم. قصدم از یادآوری‌ی اینهمه، در اینجا، فاش بگویم، تنها این است که کار را بر همانندی یابان و همسان‌سازان حرفه‌ای‌ی اندیشه‌ها و کارها و اندکی دشوار کنم. کرده‌ام؟

 

بگذریم… و بازگردیم به کار «برگرداندن«. داشتم می‌گفتم: «برگرداندن»، بی‌گمان، هنری فداکارانه و بی‌مزد و منت است.

نه هر گونه‌ای از برگرداندن، اما.

این روزها، هنوز، بسیاری گمان می‌کنند که برای برگرداننده بودن تنها دو شرط کافی‌ست:

یکٔ: دانستن زبانی بیگانه یا «دیگر».

دو: دانستن زبان خود یا «مادری».

یا، کلی‌تر بگویم، دانستن دو زبان.

این دو شرط، اما، تنها لازم‌اند کافی نیستند.

برای برگرداننده بودن، گمان می‌کنم، دست‌کم دو شرط دیگر نیز داشته باشیم:

سه: شرط سوم این است که برگرداننده حوزه یا رشتهٔ ویژه‌ای را که در آن به برگرداندن اثری از زبانی دیگر به زبان خود، یا از زبان خود به زبانی دیگر، یا، باری، از زبانی به زبانی دیگر، می‌پردازد از نزدیکٔ و خوب بشناسد. در هیچ حوزه یا رشته‌ای از دانش و ادب، هیچ کس همهٔ سخنان خود را به روی کاغذ نمی‌آورد؛ چرا که، در آن صورت، «مثنوی» «هفتادمین کاغذ» خواهد شد. بسا سخن که در بطن یا متن سخنان دیگر نهفته است. و اینگونه سخنان، به گونهٔ «رمز» در گفتهٔ حافظ، تنها بر کسانی آشکار می‌شوند که «با این پرده»، یعنی با آن حوزه یا رشتهٔ ویژه از دانش یا ادب، «آشنا» باشند. کافی نیست که برگردانند باید ننوشته‌ها، یعنی «سفیدی»های هر برگٔ، سفیدی‌های میان هر دو سطر، را نیز دریابد. وگرنه، کار او، که در هر حال آماده کردن زمینه برای هماغوش شدن یکٔ فرهنگٔ با فرهنگی دیگر است، در رسوائی، بی‌پرده بگویم، با کار آن زن همانندی‌هائی خواهد داشت، در داستانی از مثنوی، که تنها «کدو» را می‌بیند. و نتیجه؟ هیچ، به جز «صد فصیحت، ای پسر!»

و، با آنچه پیش از این گفتم، پس،

اینکٔ شرط چهارم: برگرداننده باید «سبکٔ» یعنی شگردهای ویژهٔ سخن پردازانهٔ، متبلور شده در اثری را که می‌خواهد آن را از زبانی به زبانی دیگر برگرداند از نزدیکٔ و خوب بشناسد. حتی دانندگان و سازندگان دقیق‌ترین علوم نیز، در نوشتن، تا آنجا و از آنجا که زبانهای طبیعی، و نه زبانی نمادی، به کار می‌گیرند، هر یکٔ، «سبکی» ویژهٔ خود دارند. و بهتر آن است که، دست کم اینجا و اکنون، از سخن  گفتن از «زبان‌های نمادی» در گذریم. به رغم همهٔ تلاشهائی که فیلسوفانی چون ردولف کارناپ و برخی دیگر از پوزیتیوست‌های منطقی، به پیروی از فیلسوفانی همچون فره‌گه، په‌آنو، راسل و پیشینیان ایشان، در راه گسترش بخشیدن به کاربرد اینگونه «زبان‌ها» در گسترهٔ دیگر علوم از خود نشان داده‌اند، زبانهای نمادی، تا کنون، مگر در حوزهٔ ریاضیات ناب و منطق ریاضی، کاربردی نیافته‌اند. و در این حوزه‌ها نیز، تازه، اندیشمندانی چون هانری پوان کاره، به کارآئی‌س راستین اینگونه «زبان‌ها» سخت شکٔ دارند. و حق دارند. زیرا، از یکٔ‌سو، چنان که پوان کاره می‌گویند، نمادی همچون C، برای نمونه، بیان کنندهٔ چیزی بیش از واژهٔ «اگر» نیست؛ و، از سوی دیگر، من می‌گویم، تنها با به کار بردن واژه‌های زبانهای طبیعی، همچون انگلیسی و فارسی و آلمانی و روسی و مانندهای اینها، است که معنای هر نماد منطقی-ریاضی را می‌توان بازگفت. «C»، برای نمونه، یعنی «اگر» یا «if»، یا…،

و، بگویم، و بگذرم که، زبانهای «ساختگی»، همچون سپرانتو و مانندهای آن، نیز هرگز نخواهند توانست جانشین زبانهای طبیعی شوند. حقیقتی که دکتر زامنهوف و دیگر بنیادگذاران زبانهای ساختگی آن را درنیافته‌اند این است که هر یکٔ از زبانهای طبیعی در خاکٔ تاریخ و فرهنگی ویژه ریشه دارد؛ و تا هنگامی که آن در تاریخ یابد و آن فرهنگٔ بپاید، آن زبان ریشه کن شدنی نخواهد بود. «زبانهای جهانی» می‌توانند از مرز «حال سر کار چطور است» فراتر روند؛ اما آنچه در این گونه زبان‌ها می‌گنجد، بی‌گمان، ادب‌آفرینی و فرهنگ‌آفرینی فرسنگٔ‌ها دور است. بگذریم…

باری، می‌خواستم بگویم، حتی دانندگان و پدیدآورندگان دقیق‌ترین علوم نیز، حالیا، از به کار بستن زبانهای طبیعی، همچون فرانسه و روسی و فارسی و انگلیسی و مانندهای اینها ناگزیرند. و از آنجا و تا آنجا که چنین است، هر یکٔ از اینان نیز، در نوشتن، «سبکٔ» ویژهٔ او از ساختمان و واژگان  آن زبان، از یکٔ‌سو، بارهای ویژه‌ای از خیال‌ها و عاطفه‌های فردی‌ی او و، از سوی دیگر، هاله‌های نمایانی از خصلت‌های بومی-فرهنگی‌ی جامعهٔ او را در خود دارد.

می‌پذیرم، با اینهمه، که در برگرداندن یکٔ کار «علمی»، به دیده داشتن «سبکٔ» چندان با اهمیت نیست که در برگرداندن یکٔ کار شعری.

علوم دقیق، نیمه علم‌ها، فسلفه، ادبیات و، از این میان، به ویژه، شعر.

در برگرداندن کاری در حوزهٔ علوم دقیق از زبانی به زبانی دیگر، آنچه از بیشترین اهمیت برخورد است، نخست دقت است و آنگاه رسائی‌ی سخن در بیان معنا. در برگرداندن کاری در حوزهٔ شعر از زبانی به زبانی دیگر، اما، آنچه از بیشترین اهمیت برخوردار است، نخست، زیبائی و آنگاه شیوائی سخن است در بیان معنا. و در آنچه میان دو قطب «علوم دقیق»، از یکٔ‌سو، و «شعر»، از سوی دیگر، جای می‌گیرد، ویژگی‌های دقت و رسائی، از یکٔ‌سو، و زیبائی و شیوائی، از سوی دیگر، به ترتیب و به تدریج، اهمیتی از یکٔ‌سو فزاینده و از سوی دیگر کاهنده می‌یابند.

این گفته‌ها، اما، بدان معنا نباید گرفته شود که، در برگرداندن کاری در حوزهٔ علوم دقیق، برگرداننده لازم نیست که به هیچ‌روی در بین «زیبائي» و «شیوائی» باشد؛ با که، در برگرداندن کاری در حوزهٔ شعر، برگرداننده لازم نیست که هرگز در بند «دقت» و «رسائی» باشد.

نه! سخن بر سر بیشتر یا کمتر بودن اهمیت نسبی‌ی هر یکٔ، یا هر جفت، از آنها، در برگرداندن کاری دقیقاً علمی یا سراپا شعری از زبانی به زبانی دیگر. و چرائی‌ی فزاینده بودن یا کاهنده بودن نسبی‌ی اهمیت هر یکٔ، یعنی هر جفت، از ویژگی‌های  «دقت» و «رسائی‌»، و «زیبائي» و «شیوائی»، در حوزه‌هائی که میان دو قطب علوم دقیق و شعر جای می‌گیرند، باید اکنون، دیگر، روشن باشد.

و باید روشن باشد که، در همه حا، سخن بر سر «بیان معنا» است. بنیاد امکان و لزوم «برگرداندن» همانا فراسپردن «معنا»ئی‌ست که از یکٔ زبان به زبانی دیگر. از این دیدگاه، و در این راه، است که می‌توان، و باید، از «دقت» یا «رسائی» یا «زیبائي» یا «شیوائی»ی بیان سخن گفت.

و تا اینهمه، باز هم، روشنتر شود، بگذارید، یکٔ‌بار دیگر، در هر یک از چهار شرط لازم و -و کافی‌ی؟- برگرداندن کاری از زبانی به زبانی دیگر بنگریم.

یکٔ: دانستن زبانی بیگانه یا «دیگر»:

پس می‌آید، گاهی، و این روزها در کشور ما بیش از بیشتر از گاهی، که کسی زبانی «بیگانه» را از زبان «مادری» یا پدری، یعنی از زبان زادگاهی‌ی خود بهتر بداند. آدم توقع دارد که، برای نمونه، یکٔ ایرانی‌زاده زبان فارسی را بهتر از هر زبان دیگری بداند. چه می‌گوئید و چه می‌اندیشد، اما، دریارهٔ انبوهی از ایرانی‌زادگان این روزگار، برای نمونه، که از شش-هفت سالگی به فرنگستان، یا به یکی از آموزشگاه‌های دو زبانی‌ی تهران، فرستاده شده‌اند و می‌شوند؟

دیده‌اید و می‌بینید که اینان زبانی «بیگانه»، همچون انگلیسی یا فرانسه یا آلمانی، را بهتر از زبان «خودی»، یعنی فارسی، می‌دانند و می‌خوانند و می‌نویسند. دربارهٔ اینان، پرسش من این است که، «زبان بیگانه» کدامین است؟ فارسی، یا زبانی که در فرنگٔ یا در آموزشگاهی دوزبانی آموخته‌اند یا می‌آموزند؟ به دیده داشتن هستی‌ي این گروه انبوده و فزاینده مرا به ناگزیر وامی‌دارد که مفهوم «زبان بیگانه» را مفهومی مه‌آلود و بی‌دروپیگر و تعریف‌ناپذیر بیابم. شاید باید از «زبان دیگر» سخن بگوئیم، تا آنگاه و آنجا که هستی‌ی اینان و اینچنینان را به دیده داریم، و نه از «زبان بیگانه». اینان و اینچنینان، شاید ندانسته و نخواسته، و شاید از روی خودنمائی، برخی واژه‌های «بیگانه» را، هم در سطح زبان گفتار، یعنی در سخن گفتن‌های روزانه، و هم در سطح نوشتار، یعنی با برگردانده‌هاشان، به زبان «مادری» (؟)ی خود راه می‌دهند. راه یافتن واژه‌های بیگانه در یکٔ زبان، به‌خودی‌ی خود، چندان آسیبی به ذات آن نمی‌رساند. چرا که آنچه «ذات» یکٔ زبان می‌سازد «ساختمان»، یعنی بافت دستوری‌ی آن است، نه واژگان، یعنی واژه‌های به کار رونده در آن. اینان و اینچنینان، اما، گاه، عناصری از ساختمان یکٔ زبان بیگانه را نیز، در گفتارها و برگردان‌هاشان، به زبان مادری(؟)ی خویش راه می‌دهند. و این چگونگی، برای هر زبانی، می‌تواند ویرانگر باشد. خستی از دیواری از یکٔ خانه اگر افتاد، می‌توانی خشتی دیگر بر جای آن بگذاری. وای، اما، وای اگر ستون یا پایه‌ای از خانه فرو ریزد. چرا که، در آن صورت، «خانه از پای بست ویران» خواهد بود. بی‌گمان، دیده‌اید و شنیده‌اید عبارت‌های خنده‌آور یا غم‌انگیزی را که گناه راه یافتن آنها به زبانی فارسی به گردن اینگونه زبان خوانان و زبان دانان است. «از نقطهٔ نظر…» «نقطهٔ عطف»، «نقطهٔ برگشت»، و از این دست پرت‌وپلاها. نمی‌گویم که هر «زبان» باید در واژه‌های خود را به روی همهٔ وزش‌های «بیگانه» ببندد. نه! چنین نیست. نمی‌تواند چنین باشد. گاه، از همین راه، امکانات زبانی افزایش می‌یابد. «نقطهٔ نظر»، که زشت و ناپذیرفتنی است، فارسی‌زبانان را، سرانجام، به چاره اندیشی وامی‌دارد؛ و این است چرائی‌ی ساخته شدن واژهٔ پیوندی زیبای «دیدگاه». نکته این است، اما، که «گمرکی زبان شناسانه» باید در کار باشد، تا به کار هر واژه یا عبارت بیگانه، هم در آستانهٔ راه یافتن آن به زبان، رسیدگی کند. وگرنه، ترک‌تازی‌های غرب‌زدگان امروزین در زبان فارسی از واژه‌بازی‌های عرب‌زدگان دیروزین نیز بیشتر خواهد بود و پیشتر خواهد رفت. اینان و اینچنینان‌اند که به ذات زبان خود خیانت می‌کنند. چرا که کار ایشان از سر ناگزیری و چاره‌ناپذیری نیست. کار اینان و اینچنینان است که به راستی خیانت است. عنصری از خیانت‌ ناگزیر که، گفتم، در کار هر برگدانندهٔ خوبی نیز راه می‌یابد، در این معنا، و به راستی، خیانت نیست.

بگذریم؛ و برگردیم به شرط «دانستن زبانی بیگانه» یا زبانی «دیگر»، چون یکی از شرایط لازم «برگرداندن».

دانستن زبانی بیگانه، یا «زبانی دیگر»، دقیقاُ یعنی چه؟ آیا همین که کسی «دستور» زبانی دیگر، یا بیگانه، را، در حد دبیرستانی، آموخت و یاد خود را از چند صد یا، بگو، چند هزار واژهٔ آن زبان انباشت، به راستی، «دانای» آن زبان شده است، در سطح گفتار روزانه، و در دیدارهای جهانگردانه، شاید، آری. برای برگرداندن، اما، بی‌گمان، نه!

-«معنای کلی‌ی جمله‌ها را که می‌فهمم. می‌ماند دانستن معنا یا معنای برخی از واژه‌ها. و چه غم؟ : واژه‌نامه‌ها را برای همین کار پدید آورده‌اند.»

من می‌گویم، اما، شرافت یکٔ برگرداننده در این است که واژه‌نامه‌ها را چون پشتوانهٔ کار خویش به کار گیرد، نه چون آموزگار خود. اگر می‌بینی در هر جمله از یکٔ متن واژه‌ای هست که تو معناهایش را، در همان نخستین نگاه، درنمی‌یابی، بپذیر که برگرداندن آن متن کار تو نیست. وگرنه، واژه‌نامه‌ها فریبت خواهند داد. ناگاه، به خود می‌آئی و می‌بینی «شیری را که در بادیه است و آدم آن را می‌خورد» را به جای «شیری» گرفته‌ای که «در بادیه است و آدم را می‌خورد». و هیچ شیر آبی این لکهٔ ننگٔ را از دامان تو نخواهد شست.

زبان بیگانه، یعنی زبان دیگر، را باید از آن خود کنی: یعنی چنان و چندان بیاموزیش که گوئی زبان مادری‌ی توست. این، البته، یکٔ آرمان دست‌نیافتنی است. آدم زبان خود را نه تنها می‌داند، بلکه حس نیز می‌کند: می‌داند، یعنی حس می‌کند، که، از دو یا چند واژه‌ٔ هممعنا، کدامین در کدام متن خوشتر از آن دیگر یا آن دیگرها می‌نشیند. در زمینهٔ زبان‌های بیگانه، «دانش زبانی»، البته، کمتر به مرز «بینش زبانی» می‌رسد. دست کم، اما، بکوش -من این را به هر برگرداننده‌ای می‌گویم- بکوش، بکوش تا دانش زبانی‌ی تو، در دانستن یکٔ، ی هر ، زبان بیگانه، هر چه گسترده‌تر و ژرف‌تر باشد.

داریم برگردانندگانی را که متنی را از زبان خود به زبانی دیگر برمی‌گردانند. یا از زبانی دیگر به زبانی دیگر. کار اینان، بی‌گمان، دشوارتر است؛ و، به همین دلیل نیز، بخشودنی‌تر.

در اینگونه موردها، از آنجا که تنها «دانش زبانی» در کار است و «بینش زبانی» کمتر می‌تواند کاره‌ای باشد، طبیعی است که «برگردان‌ها» خشکٔ و بی‌خون و بی‌جان و بی‌شور، و، در اوج، تنها «استادانه» و «بی‌خطا» باشند. هر یکٔ از اینگونه برگردانها، به گمان من، تنها مادهٔ خامی خواهد بود در دست برگردانندگان آینده -برگردانندگانی که این ماده‌های خام به زبان خود آنان سپرده شده است. آنان اینگونه ماده‌های خام را، با دست هوش و بینش زبانی‌ی خود، خواهند «ورزید»؛ و از هر یکٔ از آنها اثری بازخواهند آفرید که رنگٔ و انگٔ زبان خود، یعنی زبان مادری‌ی، آنان را برخورد داشته باشد- و خواهد داشت. و اما

دو: دانستن زبان خود، یا «مادری»:

مه‌آلود بودن مفهوم «زبان بیگانه»، به ناگزیر، مفهوم رویاروی آن، یعنی مفهوم «زبان خود»، «زبان خودی»، یا «زبان مادری»، را نیز مه‌آلوده و تعریف کردن آن را سخت دشوار می‌کند. چه زبانی، برای هر کس، «زبان خود» است؟ برای هر کس، دقیقاً، چه زبانی «زبان مادری» است؟ زبان، در گوهر خود، نمودی اجتماعی است. «مادری» نامیدن زبان، اما، این نمود را تا حد نمودی از پیوندهای خونی و خانوادگی پائین می‌آورد. از خود دانستن زبان کار را از این نیر خراب‌تر می‌کند. ضمیر «خود»، در عادی‌ترین کاربر آن، هاله‌هائی از وابستگی‌های کس یا چیز یا کار یا نمودی ویژه را به ذات یکٔ «فرد» در خود دارد. «او با همسر خود به سفر رفته است.» «او حق خود را می‌خواهد». «او حرفهٔ خود را خوب می‌داند». «او از رفتار خود آگاه نیست» زبان، در این معنا، اما، از آن هیچ فرد ویژه‌ای نیست. زبان، در گوهر خود، گفتم که، نمودی اجتماعی‌ست: یعنی از آن بسیاران است. در بنیاد، اما، اینهمه چیزی فراتر از باریکٔ شدن در معنای یکٔ، یا دو، یا چند، «اصطلاح» نیست. بسیار خوب. حتی بگذارید بگذریم از این که «خود» ضمیر غیر شخصی‌ی جمع نیز هست. می‌توانیم نگوئيم: «زبان مادری» یا «زبان خود». می‌توانیم بگوئيم: «زبان خودمان»، یا، شاید، «زبان خودمانی». در برابر «زبان بیگانه». اما، و نکته این است که، در همه حال، «زبان خودمان»، یا «زبان خودمانی»، برای هر فرد، «زبان خود او» یا «زبان خودی‌ی او» می‌شود. «زبان خود»، اما، برای هر فرد، کدام زبان است؟ در پاسخ گفتن به این پرسش است که معنای «زبان مادری» روشن می‌شود.

پیش از این گفتم که «دانش زبانی» را باید از «بینش زبانی» بازشناخت؛ و هر فرد، گفتم، در آموختن زبانی بیگانه، تنها به «دانشی زبانی» دست می‌یابد: اما، در آموختن زبان «خودی»، «دانش زبانی»ی او فروغی از «بینش زبانی» را نیز در خود خواهد داشت. شاید بگوئيد: همیشه چنین نیست. شاید بگوئيد: بسا افراد «زبان خودی»ی خویش را نیز تنها «می‌دانند»، اما حس نمی‌کنند. اما، آیا به راستی چنین است؟ درست است. هنرمندانی که خمیرمایهٔ کار آنان «زبان» است از افراد «عادی» زبان «خود» را بیشتر «می‌بینند»، بیشتر «حس» می‌کنند. در افراد عادی نیز، اما، این «بینش»، این «احساس زبانی»، گیرم به گونه‌ای ندانسته و کمرنگٔ، همیشه در کار است. دیده‌اید و شنیده‌اید، بی‌گمان، در میان فارسی‌زبانان، که بسیاری از نوآموزان و نوآموختگان هر زبان بیگانه می‌گویند: «ما نخست به فارسی می‌اندیشیم، و، آنگاه اندیشه‌های خود را، در اندیشه‌، به زبانی انگلیسی یا فرانسه یا آلمانی یا… برمی‌گردانیم.» شنیده‌اید که هستند و دیده‌اید، بی‌گمان، کسانی را که، در زبانی بیگانه سخن گفتن، عادت‌های زبانی خود را، هم در سطح دستور، هم در سطح واژگان و هم در سطح آواشناسی، دخالت می‌دهند. دلیلی خوشتر از این نیز داریم، اما، برای این که بگوئیم، در میان همهٔ زبانهای جهان، زبانی هست، برای هر فرد، که «زبان خودی»ی اوست، که «زبان خود» اوست.

و اینکٔ آن دلیل:

بسا کسی که چندین زبان را خوب می‌داند. چنین کسی می‌تواند، در سخن گفتن با دیگران، هر یکٔ از زبانهائی را که می‌داند به کار گیرد -اما تنها تا هنگامی که «گفت‌وگو» تنها در سطحی «منطقی» و به دور از هر گونه «احساس» و «عاطفه» پیش رود. کافی‌ست چنین کسی در گفت‌وگو، ناگهان، خشمگین شود، بی‌تاب شود، از خود بیخود شود؛ و آنگاه خواهید دید که او «ناسزا»های خود را، نه از هیچیکٔ از زبانهای بیگانه، بل که از زبان خود برمی‌گزیند: و این یعنی که «زبان خود»، در درونی‌ترین درون، در نهانی‌ترین نهان هر فرد ریشه دارد. تنها در لحظه‌های خشم، هر فرد، به ناگزیر، زبان خود، یعنی زبان مادری‌ی خود، را به کار می‌گیرد.

زبان مادری‌ی خود، برای هر فرد، یعنی نخستین زبانی که گوش‌های او را، بی‌واسطه، پس از زاده‌شده، نواخته است.

«یکٔ حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت.»

داریم، خواهید گفت، کسانی را که، در محیط خانوادگی‌ی خود، هم از لحظهٔ زاده‌‌شدن، با بیش از یکٔ زبان سر و کار داشته‌اند، یا دارند. بی‌گمان. و با گسترش علم و صعنت فن-شناسی، یعنی با نزدیکٔ‌تر و نزدیک‌تر شدن ناگزیر و روزافزون فرهنگٔ‌های گوناگون به یکدیگر، شمارهٔ اینگونه کسان به ناگزیر روزافزون خواهد بود. مادری ایرانی، و پدری جز ایرانی. و برعکس. دربارهٔ اینگونه کسان نیز، که به ناگزیر «نژاد دوسو دارند«، اما، من می‌گویم، یکٔ زبان، باری، و بی‌گمان، برجسته‌تر و پررنگٔ‌تر از هر زبان دیگری خواهد بود: زبان مادری، یا زبان پدری. فری نمی‌کند. اما، در شکفتن لحظه‌های عاطفی-حسی‌ی هر یکٔ از اینان و اینچنینان نیز، یکٔ زبان ویژه برجسته‌تر و پررنگٔ‌تر از همهٔ زبانهای دیگر خواهد بود.

و، پس‌، «زبان خود»، برای هر فرد، یعنی زبان خود«، برای هر فرد، یعنی زبانی که نه تنها بستر شکل گرفتن اندیشه‌های او، بل که، همچنین، و مهمتر از این، شکفتنگاه زبانی‌ی عاطفه‌ها و احساسات اوست.

بدینسان، «زبان خود»، برای هر فرد، همان است که گفتم: زبانی است که او نه تنها آن را می‌داند و می‌فهمد، بل که می‌بیند و حس می‌کند.

برای برگردانند، اما، دانش و بینش زبان‌ خود، در سطح عادی کافی نیست. خواهم گفت چرا. اما نخست بگذارید از سومین شرط، کمی بیشتر، سخن بگویم:

از سه: شناختن رشته یا حوزه‌ای از شناخته‌ها و آفریده‌های انسانی که برگرداننده به برگرداندن اثری از، یا در، آن رشته یا حوزه از زبانی به زبان «خود»، یا دیگر، می‌پردازد:

بر هر کس که علم‌غیب نیز نداشته باشد، گمان  می‌کنم، واضح و مبرهن خواهد بود که دانستن یکٔ زبان، و حتی بسیار بسیار خوب دانستن آن زبان، یکٔ کار است؛ و دانستن هر رشته یا حوزه از شناخته‌ها و آفریده‌های انسانی که آن زبان در گنجینهٔ علمی-فلسفی ادبی‌ی خود دارد کاری دیگر. بسا کسان که، برای نمونه، زبان فارسی را چندان که شاید و باید می‌دانند؛ اما، و با اینهمه، با هیچ‌یکٔ از شاخه‌های علمی یا فلسفی یا ادبی‌ی درخت بالندهٔ فرهنگی‌ی این زبان هیچگونه آشنائی ندارند. در حقیقت، «مردم عادی»، به گسترده‌ترین معنا، یعنی همین‌گونه کسان. گفتن نباید داشته باشد، جز برای گروهی‌ اندکٔ‌شمار شاید، که مرا دم از آنچه می‌گویم همانا روشنگری‌ی یکٔ حقیقت است، نه کوچکٔ شمردن انبوهی از مردم.

-و «چندان که شاید و باید دانستن یکٔ زبان» یعنی چه؟

این پرسش مرا، دیگر بار، به چهارمین شرط لازم -و کافی؟- «برگرداننده بودن» نزدیکٔ می‌کند: یعنی،

چهار: به دیدن داشتن «سبکٔ» یا «شیوهٔ بیان» سخن‌پرداز -یعنی شاعر یا نویسنده یا فیلسوف یا، حتی، دانشمند-ی «برگرداننده» کاری(ی از) او را به زبانی دیگر برمی‌گرداند.

-باری، «چمدان که شاید و باید دانستن یکٔ زبان» یعنی چه؟

– یعنی شناختن «ساختمان» آن زبان، در کاربرد، از یکٔ‌سو، و در دسترس یعنی در یاد و هوش خود داشتن انباره‌ای از واژگان آن زبان، از سوی دیگر.

-شناختن ساختمان آن زبان در کاربرد؟

-آری. و دو بخش دارد معنای این سخن. نخستین بخش آن این حقیقت را در خود دارد که بسا کسا که ساختمان زبانی ویژه را، در کتاب، و در نظر، یعنی از روی کتاب و به اندیشه، می‌شناسد؛ اما در کار سخن گفتن، با اینهمه، در می‌ماند. در این معنا و از این دیدگاه، خود، به تجربه دریافته‌ام که، بیگانگان یادگیرندهٔ یکٔ زبان، بسی بیش از بسیار پیش می‌آید که، سرانجام، ساختمان دستوری‌ی یکٔ زبان را بسی بیش از بسیار بهتر از کسانی «می‌دانند» که آن زبان همانا زبان خود، یا زبان مادری‌ی، ایشان است. این فعل است و این فاعل و این زهرمار. در کار سخن گفتن، اما، نخستین گروه در برابر دومین گروه، شگفتا که چه کودکٔ‌وار، درمی‌مانند. هر تنی از نخستین گروه، هنر حساب فعل و فاعل و آن زهرمار دیگر را نرسیده، می‌بیند دیگری از دومین گروه را، در کار سخن گفتن، که بر او، نگفته، نشان می‌دهد که چه پرت است از مرحلهٔ زبان آن که می‌خواهد نخست حساب فعل و فاعل و آن زهرمار دیگر را برسد و آنگاه لب به سخن بگشاید.

-«اینجا بگویم هی یا شی؟»

-«اینجا آیا باید بگویم: «آی گو تو سکول» یا «آی ام گوینگٔ تو سکول»؟ و برو بابا! و دومین بخش از معنای سخنی که داشتم می‌گفتم این است: بسا کسا که امکانت ساختمانی‌ی یکٔ زبان را به زبیباترین و رساترین و پرآفرینش‌ترین گونه به کار می‌گیرند؛ با اینهمه، اما، اگر از او بپرسی: «دقیقاً کدامین قاعده‌ها راهنمای تو بودند در اینگونه سخن گفتن؟»، در پاسخ گفتن به پرسش تو در خواهد ماند.

-«نمی‌دانم. حس می‌کنم، اما، که اینگونه نیز می‌توان، در زبان ما، یا به زبان ما، سخن گفت. و حس می‌کنم که اینگونه سخن گفتن، در زبان ما، اینجا و اکنون، خوشتر است.»

و راست می‌گوید. و، بگذارید همین‌جا بگویم که، بخشی از معنای «بینش زبانیة در همین چگونگی نمایان می‌شود:

بخشی از معنای آن، یعنی، که با ساختمان زبان سروکار دارد.

-و در دسترس یا در یاد  و هوش خود داشتن انباره‌ای از واژگان آن زبان؟

-آری. این انباره می‌تواند، اما، به کوچکی‌ی یکٔ حوضچه باشد، یا به کوچکبزرگی‌ی یکٔ آب‌انبار، یا به بزرگکوچکی‌ی برکه‌ای. اما -و نکته این است که- این برکه، هر اندازه بزرگٔ و گسترده و ژرف  و سرشار نیز باشد، باز، دریا نیست: دریائی نیست که واژگان آن زبان است، چنان که هست به راستی: یعنی جنان که هست فراتر از دانش هر «من» یا هر «تو»ی زبان‌دان، یعنی، یا، هر فرد دانندهٔ آن زبان. در فارسی‌‌دانی‌ی من، برای نمونه، بسا که «بحر» واژگان این زبان در «کوزه‌ای» ریخته شده باشد؛ و در فارسی‌دانی‌ی تو، در برکه‌ای یا دریاچه‌ای.  در همه‌حال، اما، واژگان زبان فارسی، یا، و، هر زبان دیگری، در خود، یعنی در دریای خود، گسترده‌تر، بازتر، ژرف‌تر، سرشارتر و پربارتر از آن است که تو «می‌دانی» یا من «می‌دانم»، یا من و تو، با هم، «می‌دانیم». و این نه تنها از آنجاست که شمارهٔ واژه‌ها در واژگان زبان فارسی، یا هر زبان طبیعی‌ی دیگری، بیش، بیشتر، بسی بیشتر، از آن است من و تو، یا ما، می‌پنداریم. هرگز تنها  از یکٔ کناره، هرگز تنها از کناره، به دریا نظر مکن. وگرنهٔ دریا را دریاچه، یا حتی شاید تنها برکه‌ای، خواه یدید. تائی دیگر از میان چندین و چند علت فراتر از دانش من و تو، یعنی ما، بودن گستردگی‌ی واژگان زبان فارسی، یا هر زبان طبیعی‌ی دیگری، باری، در چند، و گاه، چندین، معنا داشتن اگر نه هر یکٔ و همه، باری، نزدیکٔ‌ به همه و هر یکٔ از واژه‌های این، یا هر، زبان طبیعی نهفته است. پیش از این، این را به اشاره‌واری گذرا گفتم. بگذارید اکنون اندکی درنگٔ کنیم بر سر این سخن مولوی که:

«… در نوشتن گرچه شیر شیر،

آن یکی شیر است اندر بادیه؛

وین دگر شیری است کادم می‌خورد؛

وین دگر شیری است کادم می‌‌خورد…»

که شاعر کی از دوستان ما -اسماعیل‌خان خوئی را می‌گویم- به طنزی جدی، و به همین دلیل بی‌مزه، بدان افزوده است:

«شیر دیگر نیز باشد در زبان:

شیر آب است آن، تو این را هم بدان!»

 

اگر «زبان» تنها انباشته‌ای از واژه‌ها می‌بود، اینگونه همانندی‌های آوائی‌ی برخی واژه‌ها می‌شد که شنونده یا خواننده را به بدفهمی‌های بزرگٔ و ناگزیر دچار کنند. زبان، اما، انباشته‌ای از واژه‌ها نیست: دستگاهی از واژه‌هاست. هر واژه، در هر یکٔ از زبانهای طبیعی، در متن و زمینهٔ ویژه‌ای از دیگر عناصر زبانی و فرا زبانی به کار می‌رود؛ و همین چگونگی، نزدیکٔ به همیشه، راهنمای خواننده یا شنونده است در پس بردن به مراد نویسنده یا گوینده -که اینکٔ اینجا، برای نمونه، سخن بر سر شیری است که آدم آن را می‌خورد، یا شیری که آٔم را می‌خورد، یا شیری که آدم را از آن آب می‌خورد، یا… و نکته این است، اما، من می‌پندارم که در این نمونه، ما به راستی یا یکٔ واژه رویاروی نیستیم که سه معنا داشته باشد. نه! در اینجا، سه وازه داریم، با سه معنای دور از یکدیگر، که شکل آوائی‌ی آنها، و تنها شکل آوائی‌ی آنها، همانند، و شگفتا که تا مرز یگانگی، همانند است. گرفتاری، اگر این به راستی یکٔ گرفتاری باشد، در زمینه‌هائی رخ می‌نماید که، از یکٔ‌سو، واژه‌ای یگانه، در پیرامون هستهٔ معنائی‌ی یگانهٔ خود، هاله‌های معنائی‌ی گوناگون می‌یابد؛ و، از سوی دیگر، معنائی یگانه، با هاله‌های معنائی‌ی گوناگون، در واژه‌های گوناگون بیان می‌شود.

-و، اینجا و اکنون، من نویسنده، یا شاعر، یا برگرداننده، این واژه، این واژه را به کار گیرم، یا آن دیگری را؟ هر دو می‌توانند در این متن بنشینند. کدام‌یکٔ، اما، خوشتر می‌نشیند؟

بخشی دیگر از معنای «بینش» زبانی در همین پرسیدن نمایان می‌شود: بخشی از معنای آن که با واژگان زبان سر و کار دارد.

-و معنای «بینش زبانی» بخشی دیگر نیز دارد؟

-آری. در سطح آواشناسی. همنشینی‌ی آوائی چندین واژه در زنجیره‌ای گفتار یا نوشتار می‌تواند گوش‌نواز و دل‌انگیز باشد یا گوش‌خراش و دل‌آزار. و چیست، دقیقاً، که این همنشینی را چنین یا چنان می‌کند؟ برخی از همزمانان هنرمدار ما، گمان می‌کنند، راز این چگونگی را «کشف» فرموده‌اند: به ویژهٔ در زمینهٔ هنر شعر:

اینکٔ شاهکاری از خودم در این زمینه، که، هم‌اکنون، هر چه لازم باشد، زور خواهم زد و راست و ریستش خواهم کرد:

«سیر و سرور سور و صبوری،

در شب که شامهٔ شکرین شهاب و شکر و شکر شیب شنگٔ شادی و شور تو را بر خاکٔ خوب و خاطره و خواب می‌خراماند،

در دره‌های دوری…»

خنده‌تان گرفت؟ باشد. اما، اگر مردید، به این «مصراع» از آقای محمد حقوقی هم بخندید:

«و سنگٔ‌های بادیه را باد برده بود.»

به‌ به! «بادیه» و «باد» و «برده» و «بود». همه در یکٔ مصراع. پیدا کنید شخص شاعر را!

برخی از نازکٔ‌بینان، در شعر امروز ایران، خیال می‌کنند که اگر حافظ، برای نمونه، گفته است:

«به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش»،

قصد و مراد و آرمان او، «اوش اوش» بازی بوده است. می‌خواستم «نمونه‌ها » را بگذاریم برای بعد. این یکی از دستم در رفت. باشد. نکته این است، باری، که برخی از همزمانان و همزبانان ما… -همزمانان همزبان ما؟ یا همزبانان همزمان ما؟… شگفته که همزبانان تا چه اندازه می‌توانند ناهمزمان باشند و همزمانان تا چه اندازه ناهمزبان… ناهمزبانی‌ی زمانی‌ی همزبانان… و ناهمزمانی‌ی زبانی‌ی همزمانان… شگفت‌انگیز نیست؟ باری، این، بگوئیم، همجهانان ما -باور نمی‌کنند، به جان دوست، که حافظ سخن داشته است برای گفتن؛ و آن سخن را می‌گفت، نیزاگر واژهٔ «گوش»، در زبان فارسی، مثلا، «شوگٔ« می‌بود و «هوش» «شوه» و «نیوش» «شونی» و «عشرت» «ترشع» و «کوش» «شوکٔ»…

حافظ، در آن صورت، می‌گفت:

«به شوگٔ شوه شونی از من و به ترشع شوکٔ»،

که، تازه، باز، تکرار «شین‌»ها، در این «مصراع!» همچنان می‌تواند «شوگٔ‌نواز» باشد. اکنون، بگیرید که «شوه»، یعنی هوش، نیز، در زبان فارس، «جفره» می‌بود و «ترشع»، یعنی «عشرت»، «ترمع»، و «شوگٔ»، یعنی «کوش»، «روکٔ».

حافظ، در آن صورت، بار، می‌گفت:

«به شوگٔ جفره‌شونی از من و به ترمع روکٔ»

می‌خواهم بگویم که هماوآئی‌ی شکوهمند واژه‌ها و در مصراع حافظ «ساختگی» و «دانسته» نیست. حافظ می‌خواهد «معنا»ئی را بیان کند. در کار او، نخست، این است: بیان کردن یکٔ معنا. و در این مصراع، نیکبختانه، همخوانی‌ی زیبای مفردات معنا با هماوآئی‌ی فریبای مفردات سخن همراه شده‌ است. و، اما، از سوی دیگر، در کار آقای حقوقی، نخست، هماوآئی‌ی به گمان او زیبای مفردات سخن است و، آنگاه، با همی یا در همی یا هر چه‌ای‌ی مفردات معنا. من شکٔ ندرم که اگر واژهٔ «سنگٔ»، در زبان فارسی به معنای «عطر» می‌بود و واژه‌ٔ «بادیه» به معنای «خرس» و واژهٔ «باد» به معنای «شبنم» و واژهٔ «برده» به معنای «رفته» و واژهٔ «بود» به معنای «آید» باز هم آقای حقوقی، به هر حال، حرف خود را با همین واژه‌ها می‌زد!

-«حرف خود را می‌زد؟» مگر شاعر «حرف» می‌زند؟ «شعر حرفی» که شعر نیست، یا، دست‌کم، «شعر ناب» نیست، آقا!

شاعرانی داریم، بدینسان، که در شعر خود «حرف» نمی‌زنند.

-و، پس، چه می‌کنند؟

-نمی‌دانم.

نشان دادن؟ درست است. شاعر، اما، با حرف زدن است که چیزی یا چیزهایی، و جنبه‌ای یا جنبه‌هایی، از آنچه هست، و از موقعیت ما، را به ما نشان می‌دهد.

-اما…

-می‌دانم. «واژه‌های شیئی‌شدهٔ» آقای ژان‌پل سارتر؟ چه گمراه‌ای! محمد حقوقی و همانندان کم‌شمار او، هم در شع رو در هم در سنجش شعر امروز ایران، توانایی و ورزیدگی‌ی انکارناپذیری دارند؛ اما، گرفتارند. و گرفتاریشان در این است، و از اینجاست، من می‌گویم، که، از میان همهٔ پیامبران فلسفه، تنها جرجیسی احوال را شناخته‌اند. چنان سارتر سخن می‌گویند که گویی کلام او کلام خداست. و فراموش می‌کنند که این فیلسوف نیز، همچنان که هر فیلسوف دیگری، در فاصله‌ای از شیطان و خداست. و فراموش می‌کنند که این فیلسوف نیز، همچنان که هر فیلسوف خطرناکی دیگری، در فاصله‌ای از شیطان و خدا، در برزخی از ناراستی و راستی، سرگردان است؛ و گاه، به راستی، اشتباه می‌کند -همچنان که هر فیلسوف دیگری. و، تازه، کار تو از بنیاد، و در بنیاد، خراب خواهد بود اگر، و آنگاه که، بخواهی «بدون‌شناسی‌ةی هایدگر را با «جامعه‌شناسی»ی مارکس آشتی و پیوند دهی. تصورگراسی و ماده‌گرایی را با هم داشتن! خدا و خرما را با هم خواستن! و، چون برآینده نمونه‌ای از این «دوبینی»، «شعر» را از «ادبیات» جرا شمردن؛ و هم، از یکٔ‌سو، «ناب بودن» را خواستن در شع رو هم، از سوی دیگر، «تعهد» را پذیرفتن در دیگر گستره‌های آفرینندگی‌یزبانی. «احول از چشم دوبین در طمع خام افتاد».

این سخن، خواه از حاف باشد و خواه از هر بزرگمرد دیگری، بی‌گمان دست است.

سارتر، چون نیکٔ بنگریم، یکٔ «آدم-برفی»ی فلسفی‌ست که تابش سنجش را تاب نمی‌آورد. در تابش این آفتاب، او آب می‌شود و فرو می‌ریزد: از یکٔ‌سو، در برکه‌ای که بودن‌شناسی‌ی هایدگر است و، از سوی دیگر، در رودی که جامعه‌شناسی‌ی مارکس است. و… بماند. و بگذریم…

«جادوی کلام»، با اینهمه، عباری بامعناست. و نیمرخی از چهرهٔ این جادو، در هر زبان، در هماوآئی‌ی شکوهمند مفردات سخن نمایان می‌شود. چیست، اما، در این چگونگی، که به راستی جادوست، جادووار است، جادوئی‌ست؟ پاسخ این است که جادو تا هنگامی جادوست که «راز» آن «کشف» نشده باشد. همین که راز آن کشف شد، «جادوی کلام» تا حد «صنعتگری‌های لفظی» پائین می‌آید: و «اوش-اوش» بازی و «اود-اود» سازی آغاز می‌شود.

در آنچه «جادوی کلام» است، همچنان که در هنر به طوری کلی، به گفتهٔ لایب‌نیتز، «نمی‌دانم چه چیزی»، و به گفتهٔ حافظ، «آنی»، هست که دریافتنی است، اما گفتنی نیست.

و این نیز بخشی است از معنای «بینش زبانی »، بخشی که با ساخت آوائی‌ی زبان (نیز) سروکار دارد.

گیلبرت رایل، فیلسوف معاصر انگلیسی، دو مفهوم را از یکدیگر باز می‌شناسد:

یکٔ- دانستن اندیشگی، یا دانستن در اندیشه؛ و

دو- دانستن کرداری، یا دانستن در کردار.

به بیان نزدیکٔ‌تر به بیان خود او، از یکٔ‌سو،

«دانستن که…»

را داریم، و از سوی دیگر،

«دانستن چگونه…»

را.

که یعنی، برای نمونه، از یکٔ‌سو، می‌توان گفت:

-«می‌دانم که آب در صد درجه به جوش می‌آید»؛

و، از سوی دیگر، می‌توان گفت:

-«من می‌دانم چگونه می‌توان چای درست کرد».

من، در رسالهٔ خود، نشان داده‌ام، یعنی کوشیده‌ام تا نشان دهم، که این دو گونه از «دانستن» تنها در سطح زبان عادی، یعنی در سطح عادت‌های زبانی، آنهم تنها در برخی از زبانها، دو «گونه» از «دانستن» شمرده می‌شوند. در معنا، اما، و چون نیکٔ بنگریم، «گونهٔ» دوم از این دو «گونه» دانستن، به راستی، گونه‌ای ویژه از «دانستن» نیست: گونه‌ای ویژه از «توانستن» است…

و نگوئيد: «دانستن توانستن است«؛ با «توانا بود هر که دانا بود».

آنچه گیلبرت رایل می‌خواهد بگوید این نیست. رایل، در بازشناختن این دو «گونه» از «دانستن» از یکدیگر، می‌خواهد سخنی بگوید که من، در سطح‌ دانش‌شناسی، نمی‌توانم آن را بپذیرم. و «چرا؟»یش بماند.

در سطح‌روان‌شناسی‌ی آموزش و پرورش، اما، و در سطح یادگیری‌ی زبان، و حتی در سطح زبان‌شناسی، بازشناختن «دانستن که…» از «دانستن چگونه…» می‌تواند ارزشی روشنگرانه داشته باشد.

نکته‌ای در بازشناختن این دو «گونه» از «دانستن» از یکدیگر نهفته است این است: در زمینهٔ بسیاری از فعالیت‌ها، بسیاری از افراد انسان، در کردار «می‌دانند» چه باید بکنند؛ اما در اندیشه نمی‌دانند «راز»  توانائی‌ی آنان در انجام دادن این فعالیت‌های ویژه، در چیست. باید انجام داد: با، یعنی، به بیان من، می‌توانند این یا آن کار ويزه را انجام دهند؛ اما، اگر ایشان بپرسی، بر بنیاد چه اصول یا قانون‌ها یا قاعده‌هائی است که ایشان از این (رایل می‌گوید:) دانستن یا (من می‌گویم:) توانستن برخوردارند، بسا که بسیاری از ایشان در پاسخ گفتن به پرسش تو فرو بمانند. من می‌دانم. برای نمونه، چگونه باید دوچرخه‌سواری کرد: یعنی می‌توانم دوچرخه‌سوری کنم؛ اما قاعده‌ها یا قانونهای این توانائی را نمی‌توانم، چندان که شاید و باید، و به گونه‌ای آموزشگرانه، «بیان» کنم. «آئین دوچرخه‌سواری» را نمی‌توانم، تنها با به کار گرفتن «زبان» به، برای نمونه، برادر خویش بیاموزم. برادر من، خود، در این زمینه، باید تمرین کند، بارها به زمین خورد و برخیزد… تا بیاموزد. قاعده‌هائی همگانی هست، البته، که من می‌توانم از آنها با او سخن بگویم: «دست را محکم بگیر» برای نمونه؛ یا «پا بزن»؛ یا مبهم‌تر و جدی‌تر از همه، «مواظب خودت باش». «توانائی»ی دوچرخه‌سواری، اما، در خود، همیشه چیزی بیشتر از آن دارد که در اینگونه «قاعده‌ها» بیان شدنی است.

و در زمینهٔ خود زبان نیز، بی‌گمان، همچنین است.

پیش از این نیز گفته‌ام که هر زبان، در نخستین نگرش،

۱.«واژگانی» دارد، یعنی انباشته‌ای از واژه‌ها را در دسترس به‌کاربرندگان خود می‌گذارد؛ و

۲.«ساختمان» دارد، یعنی دستگاهی از قاعده‌های دستوری را به به‌کاربرندگان خود می‌سپارد و از آنان می‌خواهد که، در به هم بافتن واژه‌ها، در هر زنجیره‌ای از گفتار یا نوشتار، رهنمودهای این دستگاه را، در هر زمینه‌ای «روشن» کار خویش گیرند.

در هر زبان، اما -و نکته این است که- از یکٔ‌سو، برای بسیاری از «مفهوم»‌ها بیش از یک واژه، البته، با هاله‌های فرهنگی-عاطفی‌ی گوناگون، داریم؛ و، از سوی دیگر، هر یکٔ از قاعده‌های دستوری، بسته به کاربرد آن در هر زنجیره‌ای از گفتار یا نوشتار، می‌تواند به گونه‌های متفاوت، به کار گرفته شود. آموزش «رسمی»ی زبان، اما، هرگز نمی‌تواند از یاددان معنای هر واژه، از یکٔ‌سو، و همگانی‌ترین قاعده‌های دستوری برای به هم بافتن واژه‌ها، از سوی دیگر، فراتر رود. «بارآمدن» در فرهنگٔ ویژهٔ هر زبان، از یکٔ‌سو، و «برخوردار بودن» از «بینش زبانی»، از سوی دیگر، است که به برخی یا به بسیاری، اما نه هرگز، به همهٔ، به‌کاربرندگان آن زبان این توانائی‌ی شگفت‌انگیز را می‌بخشد که، از یکٔ‌سو، «عیار هر واژه» از واژگان آن زبان را در دست داشته باشند و، از سوی دیگر، در هر موقعیت گفتاری یا نوشتاری، هر یکٔ از قاعده‌های دستوری‌ی آن زبان را به گونه‌ای به کار برند که، در آن موقعیت ویژه، شایسته‌ترین و زیباترین کاربرد است.

در زمینهٔ هر زبان «مادری» نیز، پس، از یکٔ‌سو، «دانش زبانی» در کار است و، از سوی دیگر، «بینش زبانی». «دانش زبانیی همان است که آموزشگران زبان، از مادر گرفته تا آموزگان و استاد، به ما می‌آموزند. «بینش زبانی»، اما، آموختنی نیست: بخشی از آن در معنای عادی‌ی «آموختن» آموختنی نیست؛ و بخشی از آن در هیچ معنا. بخشی از آن را تنها با بار آمدن و بالیدن در بطن و متن فرهنگٔ زبان می‌توان به دست آورد، یعنی فرا گرفت، یعنی «گرفت«؛ و بخشی دیگر از آن… -چرا بترسم از گفتن این که- «خداداد» است، یعنی «طبیعیت داد» است؛ یعنی «مادرزاد» است، بر بنیاد قانون‌های روان‌شناسانهٔ یادگیری، روشنگری پذیر نیست؟ این «بخش دیگر» باری، در برخی هست و در برخی نیست. به همین سادگی. یا به همین پیچیدگی. فرقی نمی‌کند.

و حیرت نکنید. دارم از حقیقتی پیش پا افتاده سخن می‌گویم: همهٔ کسانی که زبانی ویژه را چون زبان (مادری‌ی) خود به کار می‌گیرند، کم یا بیش، برخی کمتر و برخی بیشتر، آن زبان را «می‌دانند»؛ اما، در میان برجسته‌ترین به‌کارگیرندگان و دانندگان آن زبان نیز، تنها برخی نویسنده‌اند و، از اینان نیز، تنها برخی شاعرند. درست است؟

با این همه، تنها -یا بیشتر؟- در روشنگری‌ی خاستگاه یا بنیاد روانی‌ی کارها و توانائی‌های والا و پرآفرینش انسان، یعنی کارها و توانایی‌های اندیشگی و هنری‌ی او، است که می‌توان، و بر من چنین می‌نماید که باید، در کار بودن گوهری مادرزاد را پذیرفت. روشن است، اما -اما آیا به راستی روشن است؟- که کارها و توانایی‌های عادی و همگانی‌ی انسان بر بنیاد قانون‌های روانشناسانهٔ یادگیری روشنگری‌پذیرند. در سرایش شعر، برای نمونه، باید پذیرفت که، به گفتهٔ حافظ، «قبول خاطر و لطف سخن خداداد {یا، یعنی، طبیعت داد} است». در کار رانندگی، اما، همه‌چیز را -همه‌چیز را؟- می‌توان آموخت.

می‌توان گفت، به طوری کلی، که همهٔ کارها و توانایی‌های «آموختهٔ» انسان دو جنبه دارند:

۱.جنبهٔ نظری؛ و

۲. جنبهٔ عملی.

هر فرد از افراد انسان، دارم می‌گویم، آنگاه توانایی‌ی انجام دادن کار آموختنی‌ی ویژه‌ای را داراست که:

۱.قاعده‌ها یا قانونهای بیان شده یا حسی-ادراکی‌ی دارا بودن آن توانایی‌ را آموخته یا دریافته باشد؛ و

۲.در انجام دادن آن کار، چندان که باید و شاید، با پشتکار، «تمرین» کرده باشد.

نکته این است، اما: لذاب نمونه، برای شاعر شدن خواندن کتابهایی همچون «المعجم فی‌معاییر اشعارعجم» نه لازم است و نه کافی. لازم نیست؛ چرا که پیش از نوشته شدن اینگونه کتابها نیز شاعران بسیاری بوده‌اند و شعرهای والایی سروده‌اند. و کافی نیست؛ چرا که، هرگز و هیچگاه، هیچکس تنها با خواندن اینگونه کتابها «شاعر» نشده است. «تمرین» و پشتکار، البته، در زمینهٔ شکوفاندن توانایی‌ی سرایندگی نقشی، نقش بزرگی، دارد؛ اما، و با این همه، نه در پدید آوردن این توانایی. این توانایی، هم از پیش، در کسی باید باشد، تا خواندن و آموختن نظریه‌های شعری، از یکٔ‌سو، و تمرین و پشتکار، از سوی دیگر، به کار او بیایند. اگر این توانایی، هم از آغاز، در کسی نباشد، خواندن «المعجم»ها و تمرین کردن‌های شبانه‌روزی او را تنها تا حد یکٔ «ناظم دانشگاهی» پیش خواهد برد. ناظمان دانشگاهی، اما، هر چه هستند، شاعر نیستند. خوانده‌اید، بی‌گمان، «نظم»‌هایی را که برخی از استادان نامدار ادبیات دانشگاهی «ساخته‌»اند. و دیده‌اید، شکٔ ندارم، که چه بی‌خون و بی‌جان و بی‌حال‌اند این نظم‌های استادانه. برای راننده شدن، برای نمونه، اما، آموختن «آیین رانندگی»، از یکٔ‌سو، تکرار و تمرین، از سوی دیگر، هم لازم است وهم کافی.

-برای یکٔ رانندهٔ عادی شدن، البته؟

-می‌دانم. می‌خواهید بگویید: در رانندگی نیز، حتی، همه «قهرمان» نمی‌شوند؛ و ایناز کجاست و چراست؟ نمی‌دانم. گمان می‌کنم باید پذیرفت که مرز میان «کارهای و توانایی-های والا و پرآفرینش انسانی»، از یکٔ‌سو، و «کارها و توانایی‌های عادی و همگانی»، از سوی دیگر، برزخ -گونه‌ای است بس پهن و محو و مه‌آلوده. بگذریم…

و بازگردیم به «برگرداندن»، و چهارمین شرطی که «برگرداننده» باید به دیده داشته باشد. بازگردیم، یعنی، به گفت‌وگوی خود دربارهٔ «سبکٔ».

گفته‌ام، پیش از این، که «برگرداندن» همانا یکٔ هنر است. بخشی از معنای این سخن این است که توانایی‌ی «برگرداندن» از خانوادهٔ «فن‌ها» نیست، یعنی همه چیز آن «آموختنی» نیست. توانایی‌ی «برگرداندن» از خانوادهٔ «فن‌ها» نیست، یعنی همه‌چیز آن «آموختنی» نیست. توانایی‌ی برگرداندن، چون یکٔ هنر، گوهری نیاموختنی را، نیز، در خود دارد.

-وچیست این گوهر؟

-بینش زبانی.

چرا که «برگرداندن» همانا هنری‌ست از خانوادهٔ هنرهای زبانی-از خانوادهٔ نوشتن و، حتی، سرودن. و بخشی از معنای این سخن این است که هر برگرداننده‌ای، بی‌گمان، یکٔ نویسنده است و گاه، حتی، یکٔ شاعر.

و شگفتا! دیده‌اید، و می‌بینید، هم‌میهنان نام‌آور بسیاری را که، در رویارو شدن با نیمخند تردیدآمیز شما که:

-«فلان جای فلان کار شما می‌توانست بهتر ازآن باشد که هست» هر یکٔ، دانسته، فروتنی و شکسته‌نفسی فرموده‌اند، یا می‌فرمایند؛ و، اما، ندانسته، راستش را گفته‌اند، یا می‌گویند، که:

-«بع‌له. اما فراموش نفرمایید، قربان، که من نویسنده یا شاعر نیستم. من تنها یکٔ برگرداننده‌ام.»

و شگفتا!

برگرداندن یکٔ اثر از یکٔ زبان به زبانی دیگر همانا برگزیدن آن است از یکٔ زبان و باز آفریدن آن است در زبانی دیگر.

و بازآفرینندگان نیز، از هر چه بگذریم، باری، از تخمهٔ آفرینندگان‌اند.

با این همه، داریم بسیاری نام‌آوران هم‌میهن را که نه شاعرند و نه نویسنده: اما «برگرداننده‌»اند!

داریم، آری، هنرمندانی را که هنری ندارند!

داریم، آری، بسیاری را که «تنها برگرداننده»‌اند!

-وکارشان؟

-پدید آوردن «زباله»های زبانی یا فرهنگی. پدید آوردن «چیز»هایی که حتای از پاکیزگی‌ی «هیچ» نیز برخوردار نیستند.

این نکته را، اما، چند دمی، همچنین که هست، داشته باشید تا بدان بازگردم. چرا که، در اینجا، خود را با پرسشی ناگزیر رویارو می‌یابیم:

-گفتی که هر «برگرداننده» همیشه یکٔ «نویسنده» است و گاه، حتی، یکٔ«شاعر». از «گاه»، اینجا و اکنون، بگذریم و «همیشه» را داشته باشیم. هر «برگرداننده»، تو می‌گویی، یک «نویسنده» است. یعنی باید باشد؟

-یعنی هست. و این باید روشن باشد. این باید روشنتر از آن باشد، حتی، که گفتن داشته باشد.

– چرا، پس، «نویسنده بودن» را یکی از شرایط لازم «برگرداننده بودن» نمی‌شمری؟

-نمی‌شمرم؟ پس، مراد من از «دانستن زبان خود» چیست؟ و از دارا بودن «بینش زبانی»؟

-یعنی، چرا نمی‌گویی که هر برگرداننده باید یکٔ نویسنده باشد؟

-زیرا، گفتم که، این باید روشن باشد. این باید روشنتر از آن باشد، حتی، که گفتن داشته باشد. بدین می‌ماند که «دانستن زبان» را یکی از شرایط لازم «سخن گفتن» شمریم. خوب، البته که چنین است. امااین که گفتن ندارد. و چه دشوار خواهد بود کار تو، آنگاه که بری دیده شدن چرا نیز، حتی، می‌ باید چراغ برافروزی. روشن را چگونه می‌توان، یا باید، روشن کرد؟ با این همه، اگر می‌باید بگویم، می‌توانم به روشنی بگویم که مراد من از «دارا بودن دانش و بینش زبانیة همانا «برخوردار بودن از توانائی‌ی نویسنده بودن یا شاعر بودن است. و بگذارید، در اینجا، ، بر واژهٔ «توانائی» انگشت بگذارم. با این روشنگری: بسا نویسنده که از «خود» چیزی نمی‌نویسد، یا کمتر می‌نویسد؛ و بسا شاعر که از «خود» شعری نمی‌سراید، یا کمتر می‌سراید. و «برگردانند« همانا هنرمندی از این دست است. می‌توان نویسنده بود و چیزی از خود نوشت یا ننوشت. می‌توان شاعر بود و شعری از خود سرود یا نسرو. و «برگرداننده» نویسنده یا شاعر است در این‌معنا. برخوردار بودن از توانائی‌ی نویسنده بودن یا شاعر بودن. مراد من از «دانستن زبان»، در معنای «برخوردار بودن از دانش و بینش زبانی»، همین است.

هر برگرداننده گاه یکٔ شاعر و همیشه یکٔ نویسنده است. همچنیان که هر آهن گاه فولاد و همیشه فلز است.

هر برگرداننده، باری، همیشه یکٔ نویسنده است. و پاره‌ای از معنای این سخن این است: هر برگرداننده، بی‌گمان، از آنچه «بینش زبانی نامیده می‌شود برخوردار است. و بخشی از معنای این سخن این است: هر برگرداننده، دست‌کم به گونه‌ای «حسی»، گوناگونی‌های «سبکٔ‌های بیان» را در می‌یابد، یعنی «سبکٔ‌های گوناگون بیان» را از یکدیگر باز می‌شناسد. هر زبان –و بگذارید تنها به زبانهای زنده بیندیشیم، باری، هر زبان- در راستانی تاریخ کاربرد خویش، و، در هر برش از این تاریخ، در گسترهٔ جغرافیایی‌ی کاربرد خود، و، در هر بخش از این گستره، در پایگاه‌های ناهمسان فرهنگی‌ی کاربرد خویش،، هم در ساختمان و هم در واژگان، دگرگونی‌ها و گوناگونی‌هایی چشمگیر می‌یابد. بگذریم، اینجا و اکنون، از کند بودن یا تند بودن روند این گونه دگرگون شدنها در تاریخ، و از بیشتر بودن یا کمتر بودن این گونه‌ گوناگون بودنها در بخش‌های ناهمانند گسترهٔ جغرافیایی یا در پایگاه‌های ناهمسان فرهنگی‌ی کاربرد این یا آن زبان. روشن است، باری، که، چه در ساختمان و چه در واژگان، هیچ زبان زنده‌ای، در راستای تاریخ کاربرد خود، «همیشه همان» نمی‌ماند و، در گسترهٔ جغرافیایی و در پایگاه‌های فرهنگی‌ی کاربرد خویش، «همه‌جایکسان» نیست. از دیدگاه تاریخی، فارسی‌ی امروز، برای نمونه، ساختمانی ساده‌تر و کم پیرایه‌تر از فارسی‌ی هزار سال پیش دارد و واژگانی گسترده‌تر و توانگرتر. و، از گذشته‌ها بگذریم؛ همین امروز، در بخش‌های ناهمانندگسترهٔ جغرافیایی‌ی کاربرد این زبان، با «گویش»‌هائی گوناگون رویاروییم: گویش خراسانی، برای نمونه، یا گویش اصفهانی، یا گویش بزدی و مانندهای اینها. و، باز، از دیگر بخش‌های جغرافیایی‌ی کاربرد زبان فارسی بگذریم؛ در همین تهران نیز می‌توان پایگاه‌های ناهمسان فرهنگی را، در کاربرد گویش تهرانی، از یکدیگر به آسانی بازشناخت: مردم «بازار» برای نمونه، گاه سخنانی می‌گویند که برای «دانشگاهیان» به آسانی فهمیدنی نیست؛ و دانشگاهیان نیز، باز، میان خود -چگونه بگویم؟- «گویش‌واره»ای دارند که…

باید روشن‌ باشد که چه می‌گویم. نیست؟

و بر هر کس که علم غیب نیز نداشته باشد روشن خواهد بود که آنچه می‌گویم تنها دربارهٔ زبان فارسی درست نیست. هست؟

و جدایی‌ی «سطح گفتار» از «سطح نوشتار» را نیز، به همین سان، نمی‌توان ویژهٔ زبان فارسی شمرد. می‌توان؟ می‌پذیرم، البته، که این «جدایی» در برخی از زبانها بیشتر و چشمگیرتر است و در برخی دیگر کمتر و کم نمودتر. در همهٔ زبانها، اما، میان «سطح گفتار» و «سطح نوشتار» شکافی در کار است.

باری. و یکی از ویژگی‌های «سبکٔ» یا «شیوهٔ» بیان هر سخن‌پرداز در «برداشت ویژهٔ او از زبان» چهره می‌نماید. این، گفته‌ام پیش از این که، نمایان‌ترین ویژگی‌ی سبکٔ هر سخن‌پرداز است. و بگذارید، اما، بی‌درنگٔ، تکرار و تأکید کنم که، حتی در حوزهٔ آفرینش‌های زبانی نیز، «برداشت ویژهٔ هر سخن‌پرداز از زبان» تنها یکی از ویژگی‌های «سبکٔ او»ست. حتی سبکٔ هر سخن‌پرداز نیز، می‌خواهم بگویم، ویژگی‌هایی دارد که «زبانی» نیسستند. سبکٔ هر سخن‌پرداز نیز، حتی، ویژگی‌هایی «فرازبانی» دارد.

روی سخنم، در اینجا، با کسانی‌ست که «سبکٔ» به طوری کلی را همان، و تنها، «برداشت ویژه از زبان» می‌دانند. آیا تنها در گسترهٔ زبان است که انسان به اندیشیدن و آفریدن می‌پردازد؟ آیا انسان نمی‌تواند با، یا در، رنگٔ یا سنگٔ یا آهنگٔ نیز، برای نمونه، به اندیشیدن و آفریدن دست  یازد؟ آیا نگارگردی، پیکرتراشی و موسیقی نیز، برای نمونه، در شمار گستره‌های ژرف و باز و بلندی نیستند که انسان در آنها می‌اندیشد و آفریند؟ و آیا نگارگران، پیکرتراشان و موسیقی‌آفرینان نیز، دست‌کم بزرگانشان، هر یکٔ، «سبکی» ویژهٔ خود ندارند؟ و چیست، یا چه می‌تواند باشد، در «سبکٔ» کار هر یکٔ از اینان که بتوان آن را «برداشتی ویژه از زبان» شمرد؟

و نگویید: نگارگری، پیکرتراشی و موسیقی نیز، هر یکٔ، «زبان ویژهٔ خود» را دارند؛ چرا که این سخن تنها در معنایی فرا زبانی درست است. روشن است، وگرنه، که نگارگران و پیکرتراشان و موسیقی‌آفرینان با ما، باز جز در معنایی فرازبانی، سخن نمی‌گویند. واژهٔ «زبان»، در عبارت «زبان شعر»، وبرای نمونه، معنایی زبانی دارد. این واژه، اما، در عبارت «زبان پیکرتراشی»، برای نمونه، جز معنایی فرازبانی نمی‌تواند داشته باشد. نویسندگان و شاعران و فیلسوفان و دانشمندان و نگارگران و پیکرتراشان و موسیقی‌آفرینان و دیگر رده‌های اندیشنده و آفرینندهٔ انسانی، همه، و هر یکٔ، اندیشه‌هایی را با ما در میان می‌نهند. آشکار است، اما، که اندیشیدن و آفرین با، یا در، «واژه» را نمی‌توان و نباید با اندیشیدن و آفریندن در، یا با، رنگٔ یا سنگٔ یا آهنگٔ یگانه گرفت.

دارم می‌گویم: «سبکٔ»هائی داریم که همهٔ ویژگی‌های آنها در نمودهایی فرازبانی چهره می‌نمایند. سبک‌هائی که در هنرهای نگارگری، پیکرترای و موسیقی‌آفرینی پدید آمده‌اند و می‌آیند و خواهند آمد، هر یکٔ، و همه، از همین دست‌اند.

و داشتم می‌گفتم: «سبکٔ» هر سخن‌پرداز -نویسنده یا شاعر یا فیلسوف یا دانشمند- نیز ویژگی‌هایی دارد که زبانی نیست. «سبکٔ» هر سخن‌پرداز، داشتم می‌گفتم، ویژگی‌های فرازبانی نیز دارد. بازتاب روال «خیال‌ورزی» و روند «اندیشیدن» و، به طور کلی، همهٔ جنبه‌های روانی و اجتماعی‌ی «شخصیت» هر سخن‌پرداز نیز  در «سبکٔ بیان» او می‌توان نمایان دید. از این دیدگاه، هنرمندی که گفته است: «سبکٔ من شخص من است.» بی‌گمان، سخنی نادرست نگفته است. هر «شخص»، اما، توانایی‌های روانی‌ی ویژه‌ای دارد، با رنگٔ و انگی از یکٔ فرهنگٔ. و «فرهنگٔ»، برای هر «شخص» یعنی همهٔ آنچه او از کل جامعهٔ خویش فراگرفته است. سبکٔ هر سخن‌پرداز را تنها در «رفتار ویژهٔ او با زبان» دیدن، دارم می‌گویم، بی‌گمان، نشانه‌ای از ساده‌اندیشی‌ست. آن که خیالی نیرومند و دور پرواز دارد، حتی در نوشتن نمایشنامه یا داستان نیز، گاه، چون شیکسپیر یا اسکاروایلد یا هدای یا مارکز یا ابراهیم گلستان، «خیال‌انگیز» و «شاعرانه» می‌نویسد. در فلسفه نیز، حتی، توانگری‌ی «خیال» می‌تواند بیان فیلسوف را به «شعر» نزدیکٔ کند. نی‌چه را که می‌شناسید. و پیگیدگی‌های اندیشه، چنان که در کارهای کانت یا هگل یا نیما یوشیج می‌بینیم، در پیچیدگی‌های بیان نیز چهره می‌نماید. آن که به «طنز» یا ریشخند یا نیشخند گرایش دارد، جتی در منطق ریاضی و ریاضیات ناب نیز، همچون لوئیس کارول یا راسل یا پوآنکاره، چهرهٔ خواننده را گاهگاه به لبخندی ناگزی و ناگاه می‌گشاید. و نیز، و بار، در فلسفه حتی. نی‌چه راکه می‌شناسید. آن که تند و عصبی‌ست، همچون سلین یا آل‌احمد یا، باز نی‌چه، یا، حتی برادلی، تند و عصبی می‌نویسد. و آن که تلخ و خشمناکٔ است، حتی در سرایش شعر نیز، همچون مایا کوفسکی یا برشت یا اخوان یا شاملو، تلخ و خشمناکٔ است. آن که می‌خواهد «با مردم» سخن بگوید، همچون کسرائی یا آزرم یا سرشکٔ یا، باز هم، برشت، در شعر نیز حتی، عریان سخن می‌گوید. و آن که… نه! دیگر باید بس باشد. روشن شده است آیا،  و اجتماعی نهفته است؟

و باید روشن باشد، اکنون، که «به دیدن داشتن سبکٔ بیان»، در برگرداندن اثری از یکٔ زبان به زبانی دیگر، یعنی به دیده داشتن این همه.

-«اگر او (یعنی این نویسنده، یا این شاعر، یا این فیلسوف، یا این دانشمند) که من دارم کار(ی از) او را به زبان خود، یا به زبانی دیگر، برمی‌گردانم، خود، به جای من می‌بود، در اینجا، چه می‌کرد؟ آیا او، در اینجا، درست همین واژه را به کار می‌بر که من می‌خواهم به کار ببرم؟ آیا او این جمله را، بی‌کم و کاست، همچنین می‌پرداخت که من می‌خواهم به روی کاغذ بیاورم؟ آیا این اثر، به طوری کلی، به زبان گفتار پرداخته شده است یا به زبان نوشتار؟ در برگرداندن خود، واحد کا ررا چه باید بگیرم؟ -واژه؟ یا عبار؟ یا جمبه؟ یا چند یا چندین جمله؟ این جمله را بشکنم یا نه؟ این دو جمله را بهتر نیست، آیا که، به هم بپیوندم و یگانه کنم؟ این شخص، در این نمایشنامه، مردی عامی اما صمیمی است؛ آن دیگر روشنفکری خودنماست. تفاوت این دو را، در سخن گفتن‌هاشان، چگونه بازنمایم؟ این تصویر از این شعر را، در برگردان خود، چگونه بازآُرینم؟ پشتوانهٔ این جمله، در زبان این فیلسوف، ضرب‌المثلی ‌ست که خوانندگان من با آن آشنا نیستند. کدام ضرب‌المثل بومی، در برگردان من، می‌تواند جانشین آن شود؟ این طنز، این ریشخند، این نیشخند، در برگردان من از این داستان، چگونه می‌تواند باز آفریده شود؟ چگونه می‌توانم، در این اینجا، به ویژه، خشکٔ و عبوس باشم؟ چگونه…»

اینها تنها نمونه‌هایی‌ست، و نه بی‌گمان همهٔ نمونه‌های برجسته، از مشکلاتی که گشودن‌شان کار برگرداننده را، از دیدگاه «سبکٔ بیان» پذیرفتنی خواهد کرد.

-«اگر او (یعنی این نویسنده، یا این شاعر، یا این فیلسوف، یا این دانشمند)، خود، به جای من می‌بود، این تصور، این تصویر، این معنا، این اندیشه، را چگونه بیان می‌کرد؟»

سخن‌پرداز را در خود، یا خود، دیدن؛ یا، یعنی، خود را به جای او نهادن.

این است مشکل بنیادی‌ی هر برگرداننده در گزینش «سبکٔ بیان». و در رویارو شدن با این مشکلی است که هر برگرداننده توانایی یا ناتوانی‌ی سبکٔ‌ شناسانهء خود را باز می‌نماید.

اما من منم؛ و دیگری دیگری‌ست. و هیچکس هیچکس دیگر نیست. غیب می‌گویم! و هر کس تنها تا اندازه‌ی- تا چه اندازه؟- می‌تواند خودش را به جای هر کسی دیگر -هر کس دیگر؟- بگذار. غیب می‌گویم؟

می‌خواهم بگویم که هر برگرداننده، در بازآفریدن «سبکٔ بیان» هر سخن‌پرداز، تنها تا اندازه‌ای می‌تواند پیروز شود.

-تا چه اندازه؟

-به درستی نمی‌دانم. گاه بیشتر، گاه کمتر. یکی بیشتر، دیگری کمتر.

بیشتر، آنگاه که ساخت درونی-روانی‌ی سخن‌پرداز و برگرداننده، از یکٔ‌سو، و شراطی بیرونی-اجتماعی‌ی زندگانی‌ی این دو، از سوی دیگر، همانندی‌های بیشتری با یکدیگر  داشته باشند؛ و کمتر، آنگاه که این همانندی‌ها کمتر باشند.

آشکاراست، اما، که معنای این سخن مرا از شرط «به دیده داشتن سبکٔ» فراتر می‌برد و به گسترهٔ «اندیشه و محتوا» نیز می‌کشاند. و، پس، شکوفاندن معنای این سخن را بگذارید بگذارم برای پس از این.

باری، می‌خواستم بگویم، پیروزی‌ی هیچ برگرداننده‌ای، در بازآفریدن سبکٔ بیان هیچ سخن‌پردازی، هرگز، «مطلق» نیست. این گونه پیروزی‌ها، همچنان که هر پیروزی‌ی دیگری، همیشه «نسبی»‌ست. از این دیدگاه، دارم می‌گویم، هیچ برگردانی، در هیچ زمینه‌ای، هرگز، «بهترین» برگردان نیست: یعنی برگردان «فرجامین» نیست: یعنی همیشه برگرداننده‌ای می‌تواند به کار بنشیند و برگردانی «بهتر» از آن پدید آورد.

و بگذارید به اینهمه، بی‌درنگٔ بیفزایم که، در گفتن این همه، تنه آفرینش‌های والای انسانی را، در زمینه‌های گوناگون زبان‌آوری و اندیشیدن، پیش چشم درون خویش دارم، نه هر نوشته‌ای را: نه، یعنی، همهٔ نوشته‌ها را. زباله‌های زبانی فراوانند، در همهٔ فرهنگٔ‌ها. و روی سخن من با برگردانندگان اینگونه زباله‌ها نیست. طبیعی‌ست که برگرداندن یکٔ زباله‌ٔ زبانی یا فرهنگی، در اوج نیز حتی، چیزی بیش از یکٔ زبالهٔ زبانی یا فرهنگی نباشد.

آثار پرآفرینش و والای انسانی را، در برگرداندن آنها، از زبانی به زبانی دیگر، تا حد مشتی زبالهٔ فرهنگی یا زبانی پائین آوردن!

این است آنچه برگردانندگان زیر و زبر گرداننده می‌کنند. و نه تنها از دیدگاهی سبکٔ‌شناسانه.

روزی، با برگردانندهٔ نام‌آوری سخن می‌گفتم. گفتم:

-«شما را مردی پرکار می‌شناسد. اما…»

چشمهایش را تنگٔ کرد که:

-«ها؟…»

-«آیا درست است، به نظر شما، که هراکلیت و افلاطون و کانت و نی‌چه و شیکسپیر و ایبسن و وایلد و داستویفسکی و برنارد شا و او کیسی و برشت و بکت، همه، در زبان فارسی، سبکٔ یگانه‌ای داشته باشند؟ آیا درست است، و حتی خنده‌آور نیست، که اینان، همه، در زبان فارسی، چنان بنویسند که شما می‌نویسید؟ حتی در یکٔ داستان یا نمایشنامه نیز، می‌دانید که، شخصیت‌های گوناگون، در بسیاری از کارهای بسیاری از نویسندگان تکٔ‌صدا نیز حتای، شیوه‌های بیانی‌ی گوناگونی دارند، چه رسد به سخن‌پردازان گوناگون. و…»

-«نویسندهٔ تکٔ‌صدا؟…»

-«در برابر نویسندهٔ چندصدا… مفهوم چندصدائی و تکٔ‌صدائی را، نخستین بار، م.م.باختین، منتقد روسی، بود که از یکدگیر باز شناساند. چند صدائی، باری، ویژگی‌ی داستان یا نمایشنامه یا نویسندهٔ داستان یا نمایشنامه‌ای‌ست که شخصیت‌های آن از یکدیگر  و، به ویژه، از خود یا من نویسنده مستقل‌اند: چنان است، یعنی، که گویی نویسنده این شخصیت‌ها را از خود نیافریده، بلکه، به راستی، آنان را از میان افراد انسان برگزیده است و نمودهای هستی‌ی فردی و احتماعی‌ی هر یکٔ را، بی‌یا با بهره جستن از نمادها، چنان گزارش می‌دهد که خود، در جهان انسان، دیده است. نویسندهٔ چندصدا نه چیزی از واقعیتهای انسانی می‌کاهد و نه چیزی از خود بر آنها می‌افزاید. تکٔ‌صدایی، اما، ویژگی‌ی داستان یا نمایشنامه یا نویسندهٔ داستان یا نمایشنامه‌‌ای‌ست که شخصیت‌های آن از یکدیگر و، به ویژه، از خود یا من نویسنده مستقل نیستند: چنان است، یعنی، که گویی نویسنده همهٔ این شخصیت‌ها را از خود آفریده است. نویسندهٔ تکٔ‌صدا تنها خود را در جهان و در انسان، در جهان  انسان، می‌بیند. شخصیت‌های یکٔ داستان یا نمایشنامهٔ چندصدا، هر یکٔ، روی پای خود ایستاده‌اند و سخن خویش، یعنی گره یا طبقهٔ اجتماعی‌ی خویش، را می‌گویند. شخصیت‌های یکٔ داستان یا نمایشنامهٔ تکٔ‌صدا، اما، نمودها و نمادهای شخصیتی یگانه-و معمولاً همان شخصیت نویسنده- اند؛ و سخن همه‌شان، در واپسین تحلیل، یکی‌ست. و برگرداننده، آیا، در به دیده داشتن سبکٔ بیان…»

-«ای بابا! چه حرفها می‌زنید. بنده که نویسنده نیستم. بنده تنها یکٔ برگرداننده‌ام»

باشکسته‌نفسی‌ها و فروتنی‌هائي از این دست گمان نمی‌کنم بتوان چز در سرزمین‌هائی همچون سرزمین ما رویارو شد.

برگرداننده‌ای که نویسنده نیست!

هنرمندی که هنری ندارد!

-و کارش؟

-پدید آوردن زباله‌های ادبی یا فلسفی یا علمی.

-«سبکٔ بیان که اهمیتی ندارد، آقا! مهم محتوای کار است.»

-ها؟ برگردان دکتر منشی‌زاده از «پهلوان‌نامهٔ گیل‌گمش» را آیا با همین برگردان «به نثر احمد شاملو» برابر نهاده‌اید؟ و باز هم می‌گویید سبکٔ بیان بی‌اهمیت است*؟

روزی به دانشجویی برخوردم که می‌گفت:

-«فلسفه از آغاز تا امروز تحول چشمگیری نیافته است.»

با دو سه پرسش به ریشهٔ این خطای او پی بردم. دانستم که، در زمینهٔ فلسفه، تنها «سیر حکمت در اروپا»ی خدابیامرز محمدعلی فروغی را خوانده است. و من به هر که در زمینهٔ فلسفه تنها همین کتاب را خوانده باشد حق می‌دهم که در تاریخ اندیشه‌ٔ فلسفی‌ی انسان، از آغاز تا امروز، تحول چشمگیری نبیند. چرا که، در «سیر حکمت اروپا» همهٔ فیلسوفان به شیوه‌ای یگانه سخن می‌گویند: به شیوهٔ خدابیامرز محمدعلی فروغی. در زمینهٔ فلسفه، اما، خوشبختانه، «تاریخ فلسفهٔ» دکتر محمود هومن را نیز داریم. و این کتاب به ما نشان می‌دهد که در دوران باستان نیز، حتی، همه‌ي فیلسوفان زبان و بیانی یکسان نداشته‌اند.

تنها به دیده نداشتن سبکٔ بیان، یعنی تنها نبوده گرفتن چهارمین شرط، نیست، اما، و البته، در برگرداندن، که به پدید آوردن زباله‌های زبانی و فرهنگی می‌انجامد.

محتوای هر کار از هر سخن‌پرداز نیز، البته که، با اهمیت است: و، حتی، بسی بیشتر از «سبکٔ بیان» او

و این مرا باز می‌گرداند به شرط سوم:

دانستن زبان خود، یا، یعنی، دانستن این زبان و… می‌بینم که این نوشته دارد به پایان خویش نزدیکٔ می‌شود.

برخی نکته‌ها را، دانسته یا نداسته، ناگفته یا ناشکفته گذاشته‌ام و گذشته‌ام. بگذارید، اما، یکی از گفته‌هایم را ناشکفته نگذارم. گفته‌ام، یعنی خواسته‌ام بگویم، که هر چه سخان درونی- روانی‌ی سخن‌پرداز و برگرداننده، از یکٔ‌سو، و شرایط بیرونی-احتماعی‌ی زندگانی‌ی این دو، از سوی دیگر، همانندی‌های بیشتری با یکدگیر داشته باشند، برگرداننده در کار خویش کامیاب‌تر خواهد بود.

-آیا می‌خواهی بگویی لازم است  که «برگرداننده»، از همه‌نطر، «سخن‌پرداز» هماندیشه و همرای باشد؟

-نه! البته که نه. و، تا چنین پرسشی در کار نیاید، لازم است، بی‌درنگٔ، دامنهٔ معنای گفتهٔ خود را تنگ‌تر کنم. در اینجا، چون نیکٔ بنگریم۷ سخن بر سر نمودهای روانی‌ی «پسندیدن» و «ارج نهادن» است. این هر دو نمود، اما، هاله‌هایی از سوبژکتویته دارند. و، از همین رو، هیچ‌يکٔ از آنها، در گسترهٔ محتوای علوم دقیق، هیچگونه کاربردی نمی‌یابند.

برگرداننده می‌تواند «سبکٔ بیان» یکٔ فیزیکدان یا ریاضی‌دان را بپسندد یا نپسندد و شخصیت او را ارجمند بشمارد یا نشمارد. سنجش محتوای یکٔ اثر، در فیزیکٔ یا زیاضیات، اما، کاری‌ست که «پسندیدن» یا «ارج نهادن» به هیچ‌روی نمی‌تواند در آن راه برد. در علوم دقیق، نزدیکٔ به بی‌معنا خواهد بود اگر برگرداننده‌ای بگوید، برای نمونه: «من از این فرضیه خوشم نمی‌آید»؛  یا «برای من، این قانون به راستی احترام‌انگیز است.» در پهنه‌ٔ فلسفه، و در نیمه‌علم‌هایی همچون روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، «پسندیدن» و «ارج نهادن»، باری، کاربردی دارد: اما، به هیچ روی نه چندان که در فراخای ادبیات.

در زمینهٔ علوم دقیق، برگرداندن هر اثر از زبانی بیگانه به زبان خود، بیش و پیش از هر چیز، همانا، پاسخ گفتن به یکٔ نیاز اجتماعی‌ست. در پهنه‌ٔ فلسفه، و در حوزه‌ٔ نیمه‌علم‌ها، نیز، انگیزهٔ برگرداندن هر اثر، بیش و پیش از هر چیز، همانا افزایش بخشیدن به توانگری‌ی فرهنگی‌ی جامعه‌ٔ خویش است. در این زمینه‌ها نیز، با این همه، بهتر است- نمی‌گویم: لازم است؛ تنها، می‌گویم: بهتر اس- برگرداننده نسبت به آنچه می‌کند «کششی» داشته باشد: گیرم «کششی» از آن گونه که هر اندیشمند نسبت به دشمنان اندیشه و جهان نگری‌ی خویش دارد.

در چشم اندازه‌های ادبیات است، می‌خواهم بگویم، که «پسندیدن» و «ارج نهادن»، به‌ویژه و به راستی، «کارگر» می‌افتند. در ادبیات و، به ویژه، در شعر، برگرداننده بهتراست به سراغ سخن‌پردازی برود، به ویژه، که با آنان خویشاوندی‌های درونی و برونی، روانی و اجتماعی، دارد. بی‌گمان، به علت خویشاوندی‌های روانی است که، برای نمونه، بازآفریدهٔ فارسی‌ی نجف دریابندری از«چنین کنند بزرگان» ویل کاپی کاری درخشان است. و، بی‌گمان، به علت خویشاوندی‌های اجتماعی‌ست که، برای نمونه، بسیاری از داستانها و نمایشنامه‌ها و شعرهای امریکای لاتین، در برگردان فارسی‌شان نیز، برای ما، زبان و بیانی «آشنا» دارند. و، بی‌گمان، به علت خویشاوندی‌های روانی-اجتماعی‌ست که، باز هم برای نمونه، احمد شاملو، در بازآفریدن «پابرهنه‌ها»‌های زاهاریا ستانکو به زبان فارسی، تا اوج چشمگیری از پیروزی بالا رفته است.

شاید، از دیدگاه «برگرداندن«، به توان گفت که سخن‌پردازان گاه و برخی نیکبخت‌اند و گاه و برخی… چگونه بگویم؟ آنان شان نیکبخت‌اند، و آنگاه، که برگردانندگان‌شان خود فریب و مردم‌فریب نیستند، با این بهانهٔ آشنا که:

-«ما نویسنده یا شاعر که نیستیم. ما تنها برگرداننده‌ایم.»

و آنان‌شنا -چگونه بگویم؟- «بدبخت»‌اند، و تا هنگامی، که کاهرای پرآفرینش و والاشان، در فرا رفتن از فرهنگٔ خاستگاهی‌ی خویش به فرهنگی دیگر، تا حدمشتی زبالهٔ زبانی پایین می‌آید.

این «بدبختی»، اما، دیر و تا جاودان نمی‌پاید. سرنوشت زباله این است که در زباله‌دان تاریخ ریخته شود. کاری که بد انجام گرفته باشد، سرانجام، دیگر باره انجام خواهد گرفت.

اما چرا باید چنین باشد؟

«برگرداندن»، جز تا اندازه‌ای ناگزیر، زیر و زیر گرداندن نیست. «برگرداندن»، گفتم، هنری‌ست از خانوادهٔ هنرهای زبانی. چرا بی‌هنران باید این هنران را، با «فرآوردن» زباله‌های زبانی، به پلشتی‌ی سودجوئی بیالایند؟

روسو گفته است، و درست گفته است، که کار نکردن بهتر از کار نادرست کردن است.

برای نمونه، اندیشه‌ای ویژه را به فرهنگٔ خویش فرا ندادن بهتر است از نادرست فردا دادن آن اندیشه به فرهنگٔ خویش. تخته سیاه کلاس اگر پاکٔ باشد، کار آموزگار آسانتر خواهد بود. چرا باید کار آیندگان را دشوارتر کرد؟

در سرزمین ما، این روزها به ویژه، بسیارند کسانی که، در زمینهٔ «برگرداندن»، کارهای بسیاری می‌کنند، بی‌آن که به راستی کاری کرده باشند.

برگردانندگان زیر و زبرگرداننده.

فرآورندگان زباله‌های زبانی-فرهنگی.

در اندیشه داشتم که، در پایان این نوشته، چندین نمونه از این گونه‌ «زباله‌ها» را به سنجش و بررسی بگیرم. اما بگذارید از این کار بگذرم.

-چرا؟

-نمی‌دانم. شاید خسته شده‌ام.

-یا، شاید، می‌خواهی از دشمن‌تراشی دور بمانی؟

-شاید. با این همه، آنگاه که «مفهومی» روشن می‌شود، «مصداق»‌های آن از همه‌سو آشکارا چهره می‌نمایند. آیا توانسته‌ام مفهوم «برگرداندن» را روشن کنم؟ آیا توانسته‌ام نشان دهم که «برگرداننده»، جز تا اندازه‌ای ناگزیر، زیر و زبر گرداننده نیست؟

در «برگرداندن»، اما، اگر «زیر و زبر گرداندن» از این «اندازهٔ ناگزیر» اندککی نیز حتی فراتر رود، برآیند کار چیزی یکٔ «زبالهٔ زبانی-فرهنگی» نخواهد بود.

و چه اندکٔ شمارند، در این سرزمین و بدین زمانه، برگردانندگان! و چه بسیارند، از سوی دیگر، زیر و زیر گردانندگان!

بیست و سوم آذر ۲۵۳۵-تهران

اسماعیل خوئی

یک پاسخ

  1. سلام
    چشمکی از نور در شب پراکندگی،
    این متن آنقدر موزون ،ومنسجم نگارش شده .که شاید فقط یک جمله میتوانست پیام اصلی را به من خواننده منتقل کند.ولی ولی این ادبیات زیبا،من را مجبور میکند برای فهم هرواژه،اندکی تامل کنم ودوباره وحتی چند باره مطلب اصلی را با داشته های ذهنی ام،مرور کرده واز همین چند سطر هم آگاهی وعلاقمندی به درست حرف زدن وشنیدن را یاد بگیرم.از استاد کلانتری گرامی ومبینا جان بابت این مطلب دلنشین وآموزنده ممنونم.همیشه چراغ این دفتر روشن باد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *