تریسی شوالیه از آن نویسندههایی است که با داستانهایش خواننده را به زمان و مکان دیگری میبرد. مهمترین رمانش به نام «دختری با گوشواره مراورید» تا کنون چهار میلیون نسخه به فروش رفته و براساس آن نمایشنامه و فیلمی هم ساخته شده است. آخرین رمانش «موجودات جالب توجه» نام دارد که در ژانویه ۲۰۱۰ منتشر شده است. متن زیر ترجمه گفتوگوی کوتاه او با مجله رایتر که با عنوان «How I Write» در شماره ژانویه ۲۰۱۰ این مجله به چاپ رسیده است.
نوشتن مثل دویدن است.
- چرا: سوال سختی است. فکر کنم برای این مینویسم تا تجربیات، احساسات و عواطف درونیام را با آدمهای دیگر سهیم شوم، اما نمیدانم چرا فکر میکنم چیزی برای برقراری ارتباط دارم؛ شاید به این خاطر که در کودکی دنیای خیالیم را خیلی دوست داشتم و خوب طبیعی است، حالا که بزرگ شدهام دلم بخواهد دیگران هم در این دنیای خیالی سهیم کنم.
- ایدهها: ایدهها خودشان سراغ من میآیند و این اتفاق معمولا وقتی میافتد که مشغول تماشاکردن چیزی هستم. فکر میکنم به همین خاطر است که به راحتی تحت تاثیر نقاشیهای هلندی، گوبلنهای قرون وسطایی، مجسمه یک فرشته در قبرستان یا فسیلی در ساحل قرار میگیرم. معمولا وقتی ایدهای دارم خیلی سریع میفهمم قرار است با آن چه کنم. همه چیز خیلی روشن در ذهنم شکل میگیرد و این موضوع همیشه برایم مایه آرامش است. این ایدههای روشن معمولا درست زمانی سراغم میآیند که در میانه نوشتن کتاب دیگری هستم. این جور وقتها آن قدر هیجانزده میشوم که دلم میخواهد نوشتن را رها کنم و به سراغ ایده جدیدم بروم اما میدانم که این وسوسهها گاهی فقط بهانهای است برای به تعویق انداختن کاری که مشغولش هستم. میدانم که نوشتن با تمرکز چقدر کار سخت و نفسگیری است و احتمالا ذهنم میخواهد با این ایدههای جدیدش راضیم کند تا از زیر کار در بروم. اما باید حواستان جمع باشد که در این جور وقتها سفت و سخت به کارتان بچسبید.
- برنامه روزانه: پسرم را به مدرسه میبرم و از ۹:۳۰ تا ۳ در اتاق کارم مینویسم. در این فاصله زنگتفریحهای کوچکی هم دارم که چای میخورم، خانه را مرتب میکنم، ایمیل میزنم و … در واقع نوشتن برای من یک حرفه است، با همان نظم و ساعات کاریای که یک فرد شاغل دارد، چون میدانم اگر بخواهم منتظر شوم تا حس و حال یا الهامی به من دست دهد، ممکن است هیچوقت دست به قلم نبرم. با دست مینویسم، چون از اینکه داستان را در لحظات شکلگیریش مستقیما تایپ کنم متنفرم. احساس میکنم بین ذهنم، دستم و قلمم نوعی ارتباط وجود دارد. وقتی روی کاغذ مینویسم احساس میکنم کلماتم از سرانگشتانم روی کاغذ جاری میشوند، در حال که وقتی لغتی را تایپ کنم و آن را روی صفحه کامپیوتر ببینم ارتباطم با نوشتهام قطع میشود. به علاوه، سرعت تایپ کردنم زیاد است، طوری که انگار موقع تایپ کردن از ذهنم جلو میزنم. اما زمانی که با دست مینویسم به همان سرعتی که فکر میکنم مینویسم. هنگامی که هر لغتی را به آرامی مینویسید و همزمان با نوشتن به ارتباطش با دیگر لغات فکر میکنید، در واقع همینطور که پیش میروید همزمان با نوشتن، مشغول ویرایش اثرتان هم هستید.
- بازبینی: همزمان با نوشتن مدام خط خطی میکن، تغییر میدهم و اصلاح میکنم. موقع تایپکردن این دستنوشتهها دوباره تغییراتی میدهم. در آخر وقتی یک بار دیگر نوشتهام را میخوانم باز هم تغییرات دیگری میدهم. در واقع در تک تک این مراحل نوشتهام را ویرایش میکنم.
- تاثیرپذیری: آرزو دارم سبک نوشتههایم شبیه مارگارت اتوود باشد. اصلا مقلد خوبی نیستم؛ ۲۵ سال در انگلستان زندگی کردهام اما هنوز هم نمیتوانم لهجه انگلیسی را خوب ادا کنم. نویسندگانی هستند که واقعا تحسینشان میکنم؛ بیش از همه مارگارت اتوود و در کنار او آن تایلر و سارا واترز. معمولا نویسندگان زن را بیشتر دوست دارم.
- تحقیق برای داستان: داستان و شخصیتهای داستان برایم در اولویت هستند. وقتی از بابت درست بودن آنها خاطر جمع شدم، تازه نوبت به تاریخ و تحقیقات تاریخی میرسد. خطری که داستانهای تاریخی را تهدید میکند این است که نویسنده گاهی که ماجرای جالبی پیدا میکند و با خودش میگوید «باید راهی پیدا کنم تا این ماجرا را در داستانم جا بدهم»، به هر ضرب و زوری که هست آن را توی داستان جا میدهد و بعد خواننده از خودش میپرسد: «این ماجرا چه ربطی به این داستان داشت؟» به همین دلیل هر چند برای نوشتن داستانهای تاریخی تحقیق میکنم نتیجه این تحقیقاتم را در جهت پرورش شخصیتهایم به کار میبرم. شخصیتها از دل ماجرایی تاریخی بیرون میآیند اما کمکم بر آن ماجرا غلبه میکنند و سرانجام تشخصی جداگانه پیدا میکنند.
- نصیحت: نوشتن هم مثل دویدن، پیانوزدن و هر فعالیت دیگری است: تنها زمانی در آن پیشرفت میکنید که پیوسته و مدام انجامش دهید. در انزوا و برای خودتان ننویسید، چون اگر کسی نوشتههایتان را نخواند، متوجه نمیشوید که نوشتهتان اصلا بهدردبخور هست یا نه. من هنوز همینطورم، یعنی تا وقتی که کتاب تازهام را نمیدهم یک نفر بخواند نمیدانم آیا چیز به درد بخوری نوشتهام یا نه. با گروهی از دوستان یا یک کلاس نویسندگی در ارتباط باشید، با کسانی که به برنامه نوشتنشان نظم میدهند و شما را وادار میکنند با جدیت به این نظم پایبند باشید.
منبع: «نوشتن مثل دویدن است | عادتهای نویسندگی»، تریسی شوالیه، شیما جوهرچی