نویسنده: نیلی امیری
همسفر سمپوزیوم نویسندگی (کلاسهای حضوری پیشرفته)
پیوند زدن شاخههای خستهی زبان کتابت با جوانههای شاداب گفتار عوام
در کتاب «سفر به انتهای شب»، نوشتهی لویی فردینان سلین، فردینان باردامو راهی سفری میشود: از میدانهای جنگ جهانی اول تا آفریقای زیر سلطهی استعمار و کوچهپسکوچههای پاریس، سفری که به نهایت شب، به انتهای تاریکی میرسد. اما سفر دیگری نیز در دل این سفر در جریان است: سفر به کوچهپسکوچههای زبان.
داستان و زبانِ رمان
«سفر به انتهای شب» داستان دراز تاریکیهاست. باردامو سیاهی و سبعیت (+) انسان را میکاود و جهان را همانطور که میبیند بیان میکند: سَبع و زشت و پوچ. جهان را آزادانه تجربه و همانقدر آزادانه بیان میکند؛ تن به هیچ قیدوبندی نمیدهد، از جمله قیدوبندهای زبان، آن هم زبان رسمی و لفظ قلم کتابت. زبانش پر از خشم، طنز و واژههای کوچهبازاریست.
سلین و انقلاب زبانی در ادبیات فرانسه
سلین با انتشار این کتاب در سال ۱۹۳۲، کاری نو در ادبیات فرانسه میکند: زبان محاوره و عامیانه را وارد رمان میکند. قواعد مرسوم ادبیت را میشکند، زبان حسابشده و پرطمطراق نوشتار معمول را کنار میگذارد و زبان زندهی مردم را مینویسد. آدمها در رمان او همانطور حرف میزنند که در کوچه و بازار.
کسانی نثر او را مندرآوردی، زیادی قاعدهشکن و عامیانه، و به نوعی دون شان ادبیات، میدانستند. سلین در این باره گفته است:
«فقط به ما آموختند که چطوری جملات و کلمات را از زبان لاتین ترجمه کنیم به فرانسه-خیلی مطنطن: با رعایت فعل و فاعل و مفعول. و بعد هم سجع جملات! خب اونوقت نتیجه چی شده؟
خلاصتان کنم: توی فرانسه، زبان شده نوعی سخنوری و لفاظی. در لاتین هم، زبان شده بود وعظ و خطابه! و در هر دو جا و همه جا، زبانِ پند و اندرز! حالا وقتی میخواهند دربارهی نویسندهای حرف بزنند و قضاوت کنند، میگویند: «فلانی چه سخنها پرداخته! خوشترکیب و مسجع!» اما من میگویم: «این که اصلن قابلخواندن نیست!» آنها میگویند: «عجب زبان نمایشی پیراسته و فاخری!» ولی من که دارم میبینم و میشنوم که این زبان روح ندارد! یکنواخت و خستهکننده است. اصلن هیچ است، صفر. خب این وسط، من آمدم همین زبان محاوره و گفتوگوی کوچهوبازار را گرفتم و گذاشتم توی نثرم. و بعد چاپ زدهام. زبانی با لحن یکدست. همچون تیری که به آرامی از کمانی رها شود…»
پیوند زبان گفتار و نوشتار
گذاشتن دست ادبیات در دست زبان زندهی گفتار، به ادبیات جان تازه میبخشد، همانطور که منوچهر انور، در کتاب «زبان زنده»، میگوید: «راه جلوگیری از فسیل شدن هر زبانی، شناور کردن آن در موسیقی گفتار است، و پیوند زدن شاخههای خستهی زبان کتابت با جوانههای شاداب گفتار عوام-علیالدوام.»
احمد شاملو، در کوچهپسکوچههای زبان فارسی
در ایران، در سال ۱۳۴۳، جلال آل احمد، در مجلهی «اندیشه و هنر»، سلین را برای نخستین بار معرفی کرد و رمان «سفر به انتهای شب» را شاهکار ادبیات فرانسه دانست. بعد، فرهاد غبرائی رمان را ترجمه و با همین عنوان به دست فارسیزبانان رساند. اخیرن پیمان خاکسار ترجمهی دیگری نیز از این کتاب ارائه کرده است.
اما احمد شاملو هم دست به ترجمهی این کتاب زده بود، هرچند آن را به اتمام نرساند. فقط دو فصل از ترجمهی شاملو را، با عنوان «سفر به نهایت شب»، در دست داریم. شاملو با سلین همدغدغه بود و باور داشت تنها با زبان زندهی مردم است که ادبیات فارسی میتواند خود را بیابد و از نو بسازد. عمری برای شناخت زبان کوچهوبازار و فرهنگنگاری فرهنگ عامیانه دود چراغ خورده بود که نتیجهاش «کتاب کوچه» است، مجموعهای چهاردهجلدی از کلمهها، اصطلاحها، تعبیرها، ضربالمثلها، حکایات و حتا عقاید و خرافات و رسوم و چه و چهی مردم.
با این اوصاف، به نظر میرسد ترجمهی این رمان بستری مناسب بود تا شاملو زبان کوچه را اجرا و امکانات گفتار را به ادبیات تزریق کند.
بیایید نگاهی به دو ترجمه از این رمان بیندازیم و ببینیم شاملو آن را با چه زبانی ترجمه کرده است:
مقایسهی ترجمهی شاملو و غبرائی
در کل، میشود گفت ترجمهی شاملو زبانی گفتاریتر و واژگانی کوچهبازاریتر دارد. تفاوت چشمگیر این دو ترجمه، در غلظت گفتاری و عامیانه بودن زبانشان است، تفاوتی که اول بار، در نخستین دیالوگ رمان به چشم میآید:
ترجمهی غبرائی:
مردم پاریس انگار همیشه کار دارند، اما در واقع از صبح تا شب ول میگردند، دلیلش هم این است که وقتی هوا برای گردش مناسب نیست، مثلاً خیلی سرد است یا خیلی گرم، غیبشان میزند، همه میروند قهوهخانه تا شیرقهوه و آبجو بخورند. بله! میگویند قرن سرعت است! ولی کو؟ تغییرات بزرگی رخ داده! ولی چهطوری؟ راستش هیچ چیز تغییر نکرده. طبق معمول همه قربانصدقهی هم میروند، فقط همین. این هم که تازگی ندارد. بعضی حرفها عوض شده، تازه نه آنقدرها. حتی کلمهها هم زیاد عوض نشدهاند! شاید دو سه تایی، اینجا و آنجا، دو سه تا کلمهی ناقابل.»
و بعد به دنبال بلغور کردن این واقعیتهای پرفایده باد به غبغب انداخته همانجا لنگر انداختیم و از تماشای علیامخدرات قهوهخانه محظوظ شدیم.
ترجمهی شاملو:
حالت مردم پاریس جوریه که پنداری مدام سخت گرفتارن، اما عملاً صب تا شب ول میگردند. دلیلش هم این که اگه هوا برای پرسه زدن مساعد نباشه، زیادی سرد باشه یا زیادی گرم، دیگه نمیبینیشون. همهشون چپیدهن تو، قهوه و خامه میخورن یا آبجو لیوانی میزنن. این جوریه! خوداشون میگن: قرن سرعت! کوش پس؟ -ورِ تغییرات عمده رو میزنن! آخه چه جوری؟ راستشو بخوای هیچی عوض نشده. همهاش یکریز مشغول منم زدنن. همین و بس! اینم تازگی نداره. فقط لغتها عوض شدن، اونم نه زیاد. یک دو سه تایی، این ور و اون ور، از پیشپاافتادههاش…»
آن وقت، مغرور از رو دایره ریختن این حقایق سودمند، همان جا گرفتیم نشستیم و، شاد و خوش مشغول دید زدن خانمهای چایخانه شدیم.
• تفاوت ۱: شکستهنویسی
اولین تفاوت ترجمهها از املایشان برمیخیزد: شاملو دیالوگهای متن را شکسته نوشته اما غبرائی در تمام متن شکستهنویسی نکرده است. در متن فرانسه، کلمات بسیاری شکسته و همانطور نوشته میشوند که ادا میشوند. شکستهنویسی باعث شده زبان ترجمهی شاملو به گفتار واقعی نزدیکتر و لحنشان ویژهتر باشد. البته این لحن ویژه تنها با شکستهنویسی ساخته نمیشود، بلکه بیشتر با انتخابهای واژگانی مترجم ساخته میشود.
• تفاوت ۲: واژهگزینی
شاملو بیشتر دست خودش را باز گذاشته و با دستودلبازی بیشتری کلمهها و اصطلاحات عامیانه را هرجا توانسته خرج کرده است. مثلن به تفاوت واژههای این دو ترجمه دقت کنید:
ترجمهی غبرائی:
درست نیست! چیزی که تو بهاش میگویی قوم، فقط یک تودهی گندیده، کرمخورده، شپشو، بیحال و دستوپاچلفتی است مثل من و امثال من که گرسنگی و طاعون و سرما از چهار گوشهی عالم فراریشان داده و اینجا انداخته. به خاطر وجود دریا نتوانستهاند جلوتر از این بروند. فرانسه این است و فرانسوی هم این.
ترجمهی شاملو:
این واقعیت نداره! یعنی چیزی که تو این اسمو روش میذاری، فقط همین تودهی عظیم فلکزدههایی از قبیل منه. یه مشت قیآلود شپشوی قمبرکچی که از چنگ گشنگی و طاعون و سرما و کوفت کاری در رفتهن، از چار گوشهی عالم اومدهن اینجا تلنگشون در رفته. واسه خاطر دریا دیگه نتونستن جلوتر برن. این فرانسهس، اونم فرانسویجماعت.
واژهگزینی شاملو دقت واژهگزینی غبرائی را ندارد اما واژههای تازهتری بهمان میدهد که در قوطی کمتر عطاریست. مثلن جایی که غبرائی نوشته است «سرمان عربده میکشند و میگویند»، شاملو نوشته «با عر و تیز تمام خطاب به ماها تخم میفرمان که.» یا جایی که غبرائی نوشته «دمار از روزگارشان درآوریم»، شاملو نوشته است «کدوحلواییهاشون رو تخماقکوب میکنیم.»
• تفاوت ۳: چیدمان واژهها/نحو گفتار
زبان گفتار نه از دستور مکتوب کتابت، که از دستور نانوشتهی گفتاری پیروی میکند، از قاعده و قانونهایی که به طور طبیعی رعایت میکنیم. پس فعل و فاعل و باقی اعضای جمله، با آن سامان که در کتابت کنار هم قرار میگیرند، در گفتار کنار هم نمینشینند.
هر دو مترجم نحو گفتار را خوب درآوردهاند، اما غبرائی جاهایی نحو جملات سلین را سامان داده و شستهرفته کرده است و شاملو از آن طرف، در جاهایی نحو جملات سلین را بیشتر در هم ریخته و به گفتار نزدیکتر کرده است. میتوانید تفاوت نحو دو مترجم را در این پاراگراف ببینید:
ترجمهی غبرائی:
ما را سوار اسب کردند و بعد از دو ماه که سوار بودیم، پیاده شدیم. شاید چون خرجش سر به جهنم میزد. یک روز صبح، سرهنگ دنبال اسبش میگشت، گماشتهاش با اسب رفته بود، معلوم نبود کجا. لابد برای خودش گوشهی دنجی پیدا کرده بود که مثل وسط جاده جای عبور بی مانع و رادع گلولهها نباشد. آخر من و سرهنگ دقیقاً در همچو جایی ایستاده بودیم، درست وسط جاده. دفترش دستم بود و داشتم دستوراتش را مینوشتم.
ترجمهی شاملو:
نشاندندمان روی اسب و، آن وقت، بعد از دو ماه آزگار که آن رو بودیم آوردندمان پائین. شاید هم برای خاطر این که گران تمام میشد. دستآخر، یک روز صبح سرهنگ فرستاد پی اسبش. گماشتهاش با آن رفته بود. خدا میداند کجا. لابد رفته بود یک گوشهئی که به آسانی وسط جاده گلوله نیاید. چون من و سرهنگ درست گرفتیم یک چنین جائی ایستادیم. انگ وسط جاده. و دفتری که سرهنگ فرامینش را آن تو ثبت میکرد تو دست من.
ترجمهی شاملو یا غبرائی؟
همانطور که در مثالها دیدیم، با انتخابهای گوناگون در املا، واژهها و نحو جمله میتوانیم به جملههای گوناگونی برسیم. هدف از این مقایسه مشاهدهی همین موضوع و ظرفیتهای زبان بود، نه رتبهدهی به ترجمهها. باری، اگر ترجمهها را در جزئیات بکاویم، میبینیم که شاید شاملو دقت و وفاداری کمتری به متن اصلی داشته باشد، اما همچنان در کلیت کار، ترجمهاش ارزشمند است. چرا؟
ارزش ترجمهی شاملو در چیست؟
ترجمه همیشه فقط بازآفرینی متنی به زبانی دیگر برای انتقال یک داستان یا اندیشه نیست؛ کنشی فرهنگیست (یا گاه سیاسی، اجتماعی یا چه و چه). در چنین موقعیتی، مترجم کنشگریست که دیگر فقط پشتپرده نیست و دخالتش میتواند بر تاثیر متن بر زبان مقصد و مخاطبانش بیفزاید.
سلین با «سفر به انتهای شب» دست به کنشی فرهنگی زد و تاثیری بر زبانِ رمانِ فرانسه گذاشت: زبان گفتار و کوچهوبازار را به ادبیات آورد. شاملو نیز که جان ادبیات را در زبان زندهی مردم میدید، گویی دورادور و در بستری متفاوت با سلین در یک مسیر حرکت میکرد. ارزش ترجمهی شاملو نه در جزئیات، که در کل آن است، در حاصل نهاییاش: گشایشی که در زبان فارسی به وجود میآورد و آن را غنیتر و منعطفتر میکند، همان کاری که اصل کتاب با زبان فرانسه کرد.
یک پاسخ
سلام. دیدم چقدر پستهای این سایت بدون دیدگاهن. به خاطر همین با خودم گفتم اینجا بنویسم. مشتاق شدم ترجمه هر دو مترجم رو بگیرم و بخونم و مقایسه کنم و مجدد این مقاله رو بخونم و کلی درس ازش یاد بگیرم.