وقت‌های پربرکت نوشتن

عباس صفاری

 

نویسندگی از کارهایی است که ادا و اطوارهای مخصوص خودش را دارد. کمتر نویسنده و شاعری را می‌توان نام برد که هیچ عادت نامتعارف و احتمالاً دست و پاگیری نداشته باشد. تصور عموم از نویسنده در حال کار که چندان دور از واقعیت هم نیست او را پشت میزی چوبی نشان می‌دهد که انبوهی کتاب و کاغذ آن را پوشانده است. تا اواخر قرن ماضی سیگاری هم در آن میان دود می‌شد که امروزه به ندرت دیده می‌شود. در اوایل قرن بیستم (ماشین تحریر) و در اواخر آن (کیبورد) نیز به این مجموعه اضافه می‌شود. عکس‌های سیاه و سفیدی هم که از نویسندگان معروف آن قرن در دست داریم میزانسن مشابهی را ثبت کرده است. در یک عکس چثه بزرگ همینگوی را می‌بینیم، پشت یک میز بسیار کوچک چوبی که دارد طبق عادت دیرینه‌اش با مداد چیزی را در دفتر می‌نویسد. همینگوی می‌گفت دلیل نوشتن با مداد نه بر مبنای عادتی ناخودآگاه، بلکه به خاطر ماهیت مداد است که هرچه را مورد پسند نیست می‌توان پاک کرد. به گمان من عادت چه از سر انتخاب باشد، چه ناشی از ناخودآگاه خالق اثر، فرق چندانی در نهایت با هم ندارند. نویسنده‌ای که مداد را برگزیده، اگر مداد دم دستش نباشد، چه بسا که تمرکز حواسش را از دست بده و نتواند بنویسد.

 

در عکس دیگر از همان دوران فاکنر را می‌بینیم با شورت خاکی و چکمه نظامی و بدون پیراهن و زیرپوش. فاکنر که عادت داشت با ماشین تحریر بنویسد، در این عکس ماشین تحریرش را بر یک صندلی «بمبو» گذاشته و خود بر صندلی دیگری در برابر آن نشسته است که حالت مناسب و راحتی برای تایپ کردن به نظر نمی‌رسد اما بی‌تردید راحت‌تر از کار در مزرعه موروثی است.

 

اگرچه استفاده از میز راحت‌ترین راه نوشتن و تایپ کردن است. اما این امر بدیهی به این معنی نیست که تمامی اهل قلم برای نوشتن از میز استفاده می‌کنند. در ادامه به چند مورد معروف اشاره خواهم کرد.

 

یک: ناباکوف خالق لولیتا رمان‌های نسبتاً طولانی‌اش را در حالت ایستاده و روی کارت‌هایی که به کوچکی کف دست (ایندکس) می‌نوشته و به همان صورت جهت ویراستاری به ناشر می‌سپرده است.

 

دو: والاس استیونس (شاعر) در حال راه رفتن و غالباً در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس، اشعارش را می‌سروده است. فیلیپ راث نیز مانند او و هنگام راه رفتن می‌نویسد و به حد یک صفحه که برسد جایی می‌نشیند و آنچه را بر صفحه ذهن نوشته به کاغذ منتقل می‌کند.

 

سه: ترومن کاپوتی که لقب نویسنده افقی به خود داده بود، فقط در حالت درازکش روی کاناپه و تخت‌خواب قادر به نوشتن بود.

 

این سه نمونه بخشی از ابعاد متنوع و متناقض عادت‌های نامتعارف نویسندگان را نشان می‌دهد. اما لازمه اعتراف به عادت‌هایی که به اینجانب نیز سرایت کرده است بازگشت به سال‌هایی است که تازه قلم به دست گرفته بودم. سال‌هایی که در خانه پدری و در حسرت داشتن اتاق و میزی از آن خود به سرعت سپری شد.

 

چند سال پس از ترک خانه پدری در لندن صاحب اتاقی شدم از آن خود با یک میز کوچک کنار پنجره‌اش که برج کلیسای میدان «کلپهم کمون» قاب گرفته بود. اما زمستان که آمد ترجیح دادم میزم را رو به دیوارو تختم را کنار پنجره بگذارم که به شوفاژ نزدیک‌تر بود و در نتیجه گرم و نرم‌تر.

 

سرانجام در کالیفرنیا صاحب اتاقی شدم که هم میزش کنار پنجره بود و هم تخت‌خوابش. اما از قرار معلوم زیادی انتظار کشیده بودم و طی آن مدت به طرز و روش دیگری برای نوشتن عادت کرده بودم که ترکش دشوار به نظر می‌رسید و میز دیگر هیچ محلی از اعراب در آن نداشت. حتی وقتی میز رنگ و رورفته و بی‌کار افتاده‌ام را دادم از نو لاک‌الکل کاری‌اش کردند و هر چند روز یک‌بار با چند شاخه گل از باغچه تزیین‌اش کردم. باز هم نتوانست وسوسه‌ام کند که برای نوشتن از آن استفاده کنم. فقط چند سالی در دوران سپری شده مکاتبه کاغذی و در حد نوشتن نامه مورد استفاده بود و هر از گاه برای کارهای دیگری که بیشتر جنبه سرگرمی و هابی داشتند. به حد و حدود این استفاده، زمانی پی بردم که دختر خردسالم در یک همه‌پرسی در رابطه شغل پدر و مادرها به آموزگار مهدکودک گفته بود «پدر من پشت میزش می‌نشیند، قهوه می‌خورد، سیگار می‌کشد و دوربین قدیمی تعمیر می‌کند!»

 

اما طرز و روشی که طی سالیان برای نوشتن شعر به آن عادت کرده‌ام کز کردن است گوشه کاناپه با زانوی در بغل و مابقی تا جایی که به عادت مربوط می‌شود از این قرار:

 

یک: خودکار،(بیک سیاه فنرداد) است که در بسته‌های دوازده‌تایی می‌خرم.

دو: کاغذ، تبلت سفید خط‌دار است در شکل و اندازه ورق امتحانی‌های قدیم.

 

تبلت را که مقوای نسبتاً ضخیمی در زیر آن نصب شده می‌گذارم روی زانویم و شروع می‌کنم به نوشتن. تقصیر این شیوه نگارشی را که اصلاً رمانتیک نیست می‌اندازم به گردن اولیایم. اگر زمانی که درخواست کردم میزی برایم بخرند، با داشتن سه برادر بزرگ‌تر از خود تبعیض قائل شده و برای من یکی فقط، میزی خریده بودند. حالا من هم مثل آدم حسابی‌ها به استفاده از میزعادت می‌کردم و این‌طور مثل فلک‌زده‌ها گوشه مبل کز نمی‌کردم.

 

و اما تبلت‌هایی که گفتم در امریکا زرد‌رنگ هستند و نوع سفید آن که شبیه ورق امتحانی است به سختی گیر می‌آید. به همین جهت هر وقت لوازم تحریر فروشی محل بیاورد ده بیست تایشان را می‌خرم که دچار قحطی کاغذ نشوم. نوشتن روی کاغذ سفید خط دار را احتمالاً از مدرسه و ایران با خود آورده‌ام، اما حقیقت این است که نمی‌دانم از کجا و از چه زمانی به این اداهای از ما بهتران عادت کرده‌ام. عادت‌ها را غالباً بخش ناخودآگاه ذهن ایجاد و کنترل می‌کند که آن نیز به نوبه خود ریشه در شرایط پرورش آدمی دارد و در مورادی نیز موروثی و ژنتیک است. بچه‌ای که هنگام راه‌رفتن پایش را کج می‌گذارد چه بسا که از جانب والدین سرکوفت بخورد که درست راه برود بی‌آنکه بدانند شیوه راه رفتنش را کاملاً از آن‌ها به ارث برده است.

 

سه: سیگار نیز تا سه سال پیش بخش تفکیک ناپذیری از این بساط بود که خیلی طول کشید تا به فقدانش عادت کنم.

 

چهار: موسیقی یا هر صدای خوش و ناخوش دیگری عامل مزاحم و بازدارنده است. سکوت را برای تمرکز حواسم لازم دارم. اما نه در حد پنه در گوش تپاندن که بعضی از نویسندگان به آن معتادند.

 

پنج: اوقات کاری طی این دو دهه‌ای که به صورت پیگیر نوشته‌ام، یکی دو بار تغییر کرده است. در حال حاضر ما بین پنج تا ده صبح وقت پربرکتی است. اگر چیزی در این اوقات بنویسم از جنس ترجمه و نثر غیرداستانی است. برای نوشتن نثر از نوع رمان یا هر نثر دیگری می‌توان اوقات مشخصی را در نظر گرفت. رمان‌نویس‌ها غالباً برنامه کاری حساب شده‌ای دارند. یک رمان‌نویس روزی دو ساعت کار می‌کند و دیگری وقتی در حد 200 یا 300 کلمه نوشت خودکارش را زمین می‌گذارد. نویسنده‌ای مانند جیمز جویس نیز ممکن است یک جمله خوب اگر نوشته باشد آن را برای کار یک روز کافی بداند. شعر اما حساب و کتاب دقیقی از نظر زمانی معمولاً ندارد. شاعر امکان دارد که در تب نوشتن روزی دو سه شعر بنویسد و پس از فروکش کردن تب چندین ماه بگذرد و دست به قلم نبرد. زمان کار روی هر شعر نیز می‌تواند به طرز رادیکالی متفاوت باشد. گاهی یک شعر یک صفحه‌ای سه چهار روز وقت می‌برد تا کامل شود و گاهی یک شعر بلند در یک نشست و طی چند ساعت به پایان می‌رسد و من منظومه بلند هبوط آدم و حوا را در یک نشست از صبح تا ظهر نوشتم، در صورتی که با یک شعر کوتاه ممکن است دو روز کلنجار بروم.

 

لزوماً ما بر تمامی عادات‌مان وقوف و آگاهی نداریم و چه بسا که سال‌های سال از وجودشان بی‌خبر باشیم و نخستین بار شخص دیگری به ما گفته یا به صورتی به آن اشاره کرده باشد. تا جایی که به کار تولید و محتوا مربوط می‌شود. بسیاری از عادت‌ها مزاحم و دست و پاگیر نیستند. نجاری که به سیگار معتاد است اگر سیگارش در میان کار تمام شود او کماکان به کارش ادامه خواهد داد. کارمندی هم که با خودکار می‌نویسد اگر خودکارش را گم کند هرچند توام با دلخوری، کارش را به هر صورت انجام خواهد داد. اما در زمینه‌هایی که به آرامش نیاز باشد (مانند خواب) یا در عرصه‌های خلاق ادب و هنر هرگونه تغییری می‌تواند نقش مخرب و بازدارنده داشته باشد. در موردی مانند استراحت و خواب آن حکایت معروف ملانصرالدین را همگان شنیده‌اند که رندی از او می‌پرسد که ملا ریش‌شان را هنگام خواب زیر لحاف قرار می‌دهند یا روی لحاف. ملا که به این امر پیش از آن توجه نکرده بود قرار می‌گذارد که شب خواهد فهمید و روز بعد پاسخ سوال را خواهد داد. شکی نیست که ملا آن شب خوابش نمی‌برد. اهمیت این حکایت به این خاطر نیز هست که آدمی همان‌طور که پیشتر گفته شد غالباً بر تمامی عاداتش وقوف ندارد و خبر داشتن از آنها حتی می‌تواند اسباب دردسر شود.

 

در رابطه با نویسندگی و دیگر هنرهای خلاقه ترک عادت یا برخلاف آن عمل کردن چه ناشی از جبر باشد و چه حاصل انتخاب، تمرکز لازمه را دست کم برای مدتی از هنرمند سلب می‌کند. جدیت و اهمیت عادات را در حدی که حتی قادر باشد تکلیف برای نویسنده تعیین کند در موردی مانند تونی موریسون می‌توان مشاهده کرد. او برای نوشتن رمان‌هایش همراه قلم و کاغذ  یک بطر هم برمی‌دارد و از خانه‌اش که نسبتاً خلوت و بی‌سروصداست به هتلی می‌رود که به صورت روزانه به او اتاق اجاره می‌دهند. او غالباً تا ظهر در اتاق هتل کار می‌کند و سپس به خانه باز می‌گردد. در این فاصله چه مقدار از آن را نوش جان می‌کند خدا می‌داند.

 

عادت‌های خواندن و مطالعه اما تنوع و دنگ و فنگ عادات نوشتن را ندارد و نسبتاً محدودتر است. کتابخوانی را من از روی پشت‌بام شروع کردم اما ادامه‌اش مه از سر عادت، بلکه به خاطر آرامش و خنکی فضایی بود که دیوارهای خانه بلندتر همسایه بر آن سایه می‌انداخت. نسبت به آن روزگار سلیقه‌ام در ارتباط با کتاب‌هایی که می‌خواندم چندین بار دگرگون شده اما عادت‌های مطالعه‌ام فرق عمده‌ای نکرده است. فقط با این استثنا که اکنون چندین کتاب را همزمان می‌خوانم. در آن ایام اما پولی را که می‌توانستم خرج بلیت سینما کنم به کتاب می‌دادم و به همین جهت تا آن کتاب خوانده نمی‌شد حاضر نبودم کتاب دیگری بخرم. روش‌های دیگری که شاید بتوان تحت عنوان عادت‌های این جانب از آنها نام برد از این قرار است.

 

یک: بزرگان گفته‌اند به جلد کتاب از آنجا که می‌تواند گول زننده باشد، نباید توجه کرد. من اما در مواردی که نویسنده‌ی کتابی را نشناسم اگر جلد کتابش زیبا و چشمگیر باشد آن را می‌خرم. به ندرت هم پشیمان شده‌ام.

 

دو: کتاب را تهران که بودم به غیر از پشت‌بام در حال راه رفتن نیز می‌خواندم که به خاطر خطر تصادف با رهگذر و دوچرخه و ماشین و تیر چراغ برق و باجه تلفن، آن را به دیگران توصیه نمی‌کنم. اگر کنجکاوی‌تان تحریک شده اعتراف می‌کنم که تیر چراغ برق از مابقی دردناک‌تر است!!

 

پس از ترک تهران هر جای مناسب و بی‌خطری که گیرم بیاید، از صندلی مترو گرفته تا نیمکت پارک و گوشه مبل و کاناپه می‌تواند مناسب مطالعه باشد.

 

سه: از نثر کتابی اگر خوشم بیاید تعدادی از صفحاتش را امکان دارد دوباره و سه‌باره بخوانم همین امر پایان بردن کتاب را به طرز خطرناکی تحدید کرده و به تاخیر می‌اندازد.

 

چهار: کتاب و مجله صحافی شده را هرگز هنگام خواندن تا نمی‌کنم. تماشای کتاب تاشده در دست دیگران نیز صحنه خوشایندی برایم نیست و اگر کتاب خودم باشد اوقاتم تلخ می‌شود و اذیتم می‌کند. انگار یکی مچ دستم را پیچانده باشد.

 

پنج: از خواندن کتاب‌های اهدایی دوستان و آشنایانم همواره وحشت داشته‌ام و تا جایی که بتوانم آن را به تاخیر می‌اندازم. وحشتم از این بابت است که می‌ترسم کتابشان خوب یا مورد پسندم نباشد.

 

شش: ماشینم را راحت به دیگران قرض می‌دهم و گاهی خوشحال نیز می‌شوم که با این عمل کار کسی را راه انداخته‌ام. اما کتابم را خوش ندارم قرض بدهم.

 

هفت: هموطنان عزیزمان در غرب به تقلید از همسایگانشان چند تایی هم کتاب کنار توالت فرنگی قرار داده‌اند که وقت گرانبهایشان هنگام قضای حاجت به هدر نرود. من خوشبختانه هنوز به این کار عادت نکرده‌ام و ترجیح می‌دهم وقتم به هدر و درک برود و آنها در عرصه علم و دانش از من جلو بزنند. ناگفته نماند که غربی‌ها غالباً کتاب و مجله زرد را کنار توالت می‌گذارند و بعضی از هموطنان عزیز هر کتابی را. من فروغ و هدایت را هم در چنین اماکنی دیده‌ام. نمی‌دانم چه حکایتی است که دوزاری ما همیشه دیر می‌افتد.

 

حرف آخر اینکه ای آلوارز(دوست نزدیک و شاهد آخرین روزهای سیلویا پلت) و بسیاری دیگر بر این عقیده بودند که خودکشی هنرمند نیز در زمره آثار خلاقه اوست و از زاویه زیبایی شناسانه باید مورد نقد و بررسی قرار بگیرد. در رابطه با خودکشی هنرمند من نظر کلینیکال و کارشناسانه‌ای قادر نیستم ارائه بدهم. اما در مورد عاد‌های نویسنده و شاعر بر این عقیده‌ام که نمی‌تواند بی‌تاثیر و بی‌ربط با ماهیت و ابعاد خلاقیت او باشد.

 

منتقد بی‌جیره و مواجب

به گزارش خبرنگار مهر، عباس صفاری شاعر ایرانی مقیم آمریکا و سراینده مجموعه اشعاری چون «خنده در برف» و «کبریت خیس» با ارسال یادداشتی برای مهر به سئوال مهر در رابطه با چند و چون تربیت نشدن منتقد در فضای ادبیات داستانی ایران پاسخ داد: متن این یادداشت به این شرح است:

 

به گمانم ما با دو عامل عمده سر و کار داریمو تا زمانی که دست کم یکی از این دو عامل و مانع را از سر راه برنداشته‌ایم، امیدی به بهبود وضعیت نقد نمی‌توان داشت. دو عاملی که به آن اشاره کردم یکی مشکل اقتصادی است و دیگری مشکل فرهنگی که ابعاد گسترده‌تری دارد.

 

مشکل اقتصادی بیش از هر چیز برآمده از فعالیت نزدیک به رایگان منتقدین در نشریات و نهادهای فرهنگی است. ما در نشریات مستقل فرهنگی کمتر داشته‌ایم. منتقدی را که با حقوق و مزایای آبرومندانه‌ای استخدام شده باشد و فقط زیرنظر سردبیر به کار نقد و بررسی کتاب‌های ارسالی به دفتر بپردازد. اینجا از شغلی صحبت می‌کنم که از دست‌دادن یا به خطر انداختن آن برای منتقد و خانواده‌اش گران تمام می‌شود.

 

تا زمانی که چنین امکانات شغلی برای منتقدان فراهم نباشد و حاصل زحمتشان را به صورت رایگان به سردبیر بسپارند یا دست‌ بالا اگر در استخدام نشریه‌ای هستند، حقوقشان همواره عقب افتاده باشد و از فردای نشریه‌ای که تعطیلی همواره آن را تهدید می‌کند، خبر نداشته باشند. تا زمانی که در بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد، انتظار نمی‌توان داشت که منتقد به اصول نقد حرفه‌ای پایبند بماند و خط و مرزهای ممنوع کارش مانند نان قرض دادن و تسویه حساب و تبعیض و گروه‌گرایی را رعایت کند.

 

عامل دوم که مشکل فرهنگی باشد، خود متشکل از چندین بخش است که دانشگاه به عنوان بزرگترین نهاد فرهنگی و تربیتی در راس آن قرار دارد. در رابطه با دانشگاه و کم‌توجهی آنها به ادبیات معاصر بسیار گفته و نوشته‌اند.

 

کماکان اما اکثر دانشکده‌های ادبی کشور به جای تربیت شاعر و نویسنده و منتقد، مقدمه‌نویس و کارشناس آثار کلاسیک تربیت می‌کنند که پس از فارغ‌التحصیل شدن غالباً آرزوی بزرگشان این است که بروند در کتابخانه آکسفورد یا هاروارد و فلان نسخه از یک کتاب چاپ قاهره را با نسخه چاپ استانبول تطبیق بدهند و اگر میسر بود، کتابی به چاپ برسانند.

 

عامل فرهنگی دیگری که طی سال‌ها همواره دردسر ساز و گمراه‌ کننده بوده است، رسوب‌های سخت بازمانده از فرهنگ سنتی و فئودالی است که از شاعر و نویسنده انتظار می‌رفت که حکیم و دانشمند نیز باشد و بالعکس. مختصر اینکه هنر و ادبیات دو پدیده متفاوتند که مرزهای آن را در ایران ما مشخص نکرده‌ایم. در میان تولیدات نوشتاری شعر بدون تردید اثر هنری محسوب می‌شود که در مواردی داستان کوتاه را نیز شامل می‌شود. از سوی دیگر، نقد و بررسی کتاب فعالیت ادبی قلمداد می‌شود. کسی که نقد شعر می‌نویسد، هر قدر هم که در کارش سابقه و مهارت داشته باشد، تضمینی نیست که قادر باشد خود نیز شعر خوبی بسراید. همانطور که یک منتقد فیلم هر قدر هم که آگاه باشد دانش سینمایی او راهش را به عالم کارگردانی هموار نخواهد کرد.

 

متاسفانه در ایران به دلیل همان رسوباتی که اشاره بر آن شد و کمابیش جایگاه نیمه قدسی شاعر و محبوبیت روزافزون داستان‌نویسان باعث شده است که هر از گاه منتقدی که خوابنما شده، اما استعداد کافی برای خلق شعر یا داستان ندارد، دست به قلم ببرد و کتاب شعر یا داستانی بنویسد. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد و کلمات در انحصار بخش ویژه‌ای نیست. مشکل اما از آنجا آغاز می‌شود که مشخص نبودن مرزها و اغتشاش ناسالمی که نقد جانبدارانه در ارزیابی تولیدات نوشتاری و هنری ایجاد می‌کند، سبب می‌شود که سردبیرها و حتی ناشرین کتاب نیز مرعوب دانش ادبی یا شهرت یک منتقد می‌شوند و کتاب بی‌ارزشی را روانه بازار نشر می‌کنند. چنین کتاب‌هایی که هر ساله ما شاهد انتشار آنها هستیم، به دلیل روابط بده – بستانی یک گروه که به نشریات دسترسی

دارند، امکان دارد چندین نقد مثبت هم بگیرد و چه بسا که به چاپ دوم هم برسد، اما نهایتاً از غربال زمان مانند نخاله‌ای دیگر رد نخواهد شد.

 

با این همه کم نیستند تعداد نقدهای خوب، سالم و راهگشا در عرصه مطبوعات و سایت‌های ادبی و وبلاگ‌های شخصی که صادقانه اثری را نقد و بررسی کرده‌اند. متاسفانه شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدها یکی – دو سالی بیشتر دوام نیاورند و سرانجام دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند و چه حیف.

 

منبع: کتاب «قدم زدن در بابل»، عباس صفارسی، ۲۹۵ تا ۳۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *