نکته‌یی برای نوشتن از تجربه‌ها | این واقعن اتفاق افتاده

این واقعاً اتفاق افتاده!

چت وتیتو

 

در آخرین جلسۀ قصه، من و هفت نویسندۀ دیگر در یک اتاق کوچک دور هم جمع شدیم. دستنوشته‌هایمان را بلند بلند خواندیم و آنها را تجزیه و تحلیل کردیم. می‌خواستم از داستانی که تازه خوانده شده بود، انتقاد کنم که نویسندۀ آن گفت: «اما آن مرد پدربزرگم بود.»

و من بلافاصله فهمیدم که بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. همین طور هم شد؛ چون نویسنده بی‌درنگ گفت: «این واقعاً اتفاق افتاده!»

 

نویسندگان این چهار کلمه -این واقعاً اتفاق افتاده- را مثل یک ورد به کار می‌برند. انگار که این ورد می‌تواند داستان بدی را تا مرحلۀ گرفتن جایزۀ «پولیتزر» ارتقا دهد. نویسنده در موقعیتی بود که نمی‌توانست هیچ انتقادی را از من بپذیرد. بعد او نکته‌ای را پرسید که از همۀ انتقادهای دیگر بدتر بود. او گفت: «من نمی‌فهمم چرا همه می‌گویند از تجربه‌هایتان بنویسید؛ اما وقتی می‌نویسید، از شما انتقاد می‌کنند؟»

پرسش او، سؤالی ریشه‌ای بود؛ سؤالی ریشه‌ای. کلمۀ ریشه‌ای را به خاطر این تکرار می‌کنم تا یادآور شوم که نویسندگی هم فنی است که برای پیشرفت در آن، باید تجربه و مهارت بسیاری به دست آورد.

 

از تجربه‌تان بنویسید… از آن چه می‌دانید، بنویسید. آیا این جمله‌های ساده و بدیهی، نیاز به توضیح و تفسیر دارد؟ اگر این جمله‌ها شما را به سوی این واقعاً اتفاق افتاده هدایت کند، بله، احتیاج دارد.

 

نوشتن از تجربه، نوشتن دربارۀ تجربه‌های شخصی خودتان نیست. ما همه در زندگی گفتارهای متفاوتی را تجربه کرده‌ایم. من واژه‌ها و حرفهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید و شما حرف‌ها و واژه‌هایی را می‌شناسید که من نمی‌شناسم. من در حاشیۀ جنوبی آمریکا به دنیا آمده‌ام و به زبان کوهستانی جنوب آشنا هستم؛ ولی از زبان انگلستان شرقی چیزی نمی‌دانم.

 

من در برابر یک هیئت منصفه و گروهی از شاهدان و بازپرسان ایستاده‌ام.من هرگز کودکی به دنیا نیاورده‌ام. می‌توانم سازهای زیادی را خوب بنوازم اما نمی‌توانم تصویری قابل تشخیص از یک سگ را نقاشی کنم.فکر کنم می‌توانم هنرپیشۀ خوبی باشم. اما اشتباه می‌کنم.

 

اینها همه تجربیاتی هستند که من از آنها کمک می‌گیریم تا شخصیت‌هایم را پرمایه‌تر کنم. اگر قهرمان داستان من ویولن بزند، شما می‌توانید از حالا مطمئن باشید که سیم‌ها را درست به صدا درخواهد آورد. اما اگر باردار شود، بی‌گمان زایمان سختی خواهد داشت. و در چنین موقعیتی معلوم است که من سعی نمی‌کنم تا همۀ جزئیات را توضیح دهم.

 

حالا شما حتماً می‌پرسید: «راستی؟ پس چون من هیچ‌وقت سوار سفینۀ فضایی نشده‌ام، نمی‌توانم داستانی علمی – تخیلی بنویسم؟»

و باز می‌پرسید: «یعنی برای نوشتن داستان جنایی، واقعاً باید چند نفر را به قتل رساند؟» نه این‌طور نیست. شما می‌توانید داستان علمی-تخیلی بنویسید. اما اگر قرار است مثلاً یک کشتی فضایی را توصیف کنید، به اطلاعات انبوهی نیاز دارید تا از آنها کمک بگیرید و ببینید که آیا با تجربه‌هایتان هم جور درمی‌آید یا نه؟ فقط مراقب باشید آنها را مجبور به جور شدن نکنید. در حقیقت من یک‌ بار واقعاً با جنازه‌ای روبرو شدم و به خاطر همین، وقتی شخصیت داستانم هم جسدی را پیدا کرد، عکس‌العملش درست شبیه من بود: «اُزرو، هم‌چنان که به آرامشش افتخار می‌کرد، راهش را به سوی قلعه کج کرد تا به پلیس تلفن کند. او هنوز در نیمۀ راه بود که فهمید، دارد با بیشترین سرغتی که دارد می‌دود.»

 

من فقط از یک چیز کمک گرفتم: عکس‌العمل. اصلاً سعی نکردم تا واقعیت زندگی‌ام را با زندگی اُزرو منطبق کنم. و هیچ‌یک از خواننده‌های داستانم به خاطر چنین چیزی، از من انتقاد نکرده است. من هرگز مجبور نشده‌ام بگویم: «این واقعاً اتفاق افتاده.»

 

اما بزرگ‌ترین اشکال «این واقعاً اتفاق افتاده» چیست؟ چه چیزی ما را از به کارگیری واقعیت برای نوشتن داستان، منع می‌کند؟

شاید هیچ‌چیز. اما شاید هم در زندگی زوایایی هست که باید به نرمی، شکلی داستانی پیدا کند. شاید جاذبۀ زندگی‌تان در حدی است که فقط باید در دفتر خاطراتتان نوشته شود.

اما برای من آن دسته از نویسندگانی که می‌خواهند فصل‌های جذاب زندگی‌شان را به همین شکلی که واقعاً اتفاق افتاده، در داستانشان جا بدهند، چهار مانع لغزنده پیدا کرده‌ام:

اول از همه تصادف‌های باورنکردنی است.

 

زندگی پر از تصادف‌های باورنکردنی است. دوستی قابل اطمینان داستانی از سفرش به کره و بازگشتش به خانه گفت. شب پیش از عید کریسمس، او وارد سئول می‌شود و آن‌جا رفیق قدیمی دبیرستانش را می‌بیند و رفیقش او را با پرواز بعدی به فیلیپین می‌برد. آن‌جا او رفیق قدیمی دیگری را می‌بیند که او را به هاوایی می‌برد. و باز آن‌جا او رفیق قدیمی دیگری را ملاقات می‌کند که او را به سان فرانسیسکو می‌برد… حتماً بقیه ماجرا را فهمیدید! بله، این «رفیق قدیمی» درست در لحظۀ عید، در خانه‌اش در جورجینا بود! اما چه کسی این را باور می‌کند؟ این اتفاق به اندازه کافی عجیب و غریب است که حتی اگر گفته شود هم باورکردنی نیست، چه رسد به اینکه واقعاً اتفاق بیفتد.

 

وظیفۀ نویسنده این است که طرح داستانش را پیش ببرد؛ نه این‌که فقط داستانی سرگرم‌کننده نقل کند. نویسنده باید برای پیشبرد طرح داستان، آن‌چه که لازم است تا شخصیت را در شب عید به خانه برساند، نشان دهد. وقتی که طرح داستان ریخته می‌شود تا واقعه‌ای را آشکار کند، اتفاقات دیگر تنها یک اتفاق ساده و معمولی نیستند آنها در داستان بیشتر از زندگی روزمره عجیب و باورنکردنی به نظر می‌رسند.

 

مطمئن باشید نویسندگانی هستند که در داستان‌هایشان از تصادف‌های باورنکردنی استفاده می‌کنند و از آنها برای تأثیر بیشتر نوشته‌شان کمک می‌گیرند. بعضی‌ها، آنها را یکی پس از دیگری کنار هم می‌چینند و این کار را تا وقتی ادامه می‌دهند که با آنها ماده‌ای پرشکوه و پرحادثه بسازند. در چنین موقعیتی، خواننده دیگر به اتفاقات به عنوان اتفاق فکر نمی‌کند، بلکه بیشتر از سفری که در آن است، لذت می‌برد.

اما شما به عنوان نویسنده، باید در کارتان ماهر باشید. اعتماد به نفس داشته باشید و بیشتر از همه دور از آن‌چه که می‌نویسید، هرگز به خاطر این که اتفاقی در موقعیتی خاص رویتان تأثیر گذاشته، به آن پناه نبرید.من به چنین تأثیری اثر ماه عسل می‌گویم. خوب گوش کنید. این واقعاً اتفاق افتاده!

 

من و همسرم ماه عسلمان را در نیواورلئان گذراندیم. چه شهری! چه مردمی! همه چیز دوست داشتنی و زیبا بود و هر لحظه خاطرهای به یاد ماندنی. من و همسرم در کنار هم بودیم و همه خاطره‌هایمان از آن تأثیر گرفته بود. اما آن‌چه بر ذهن من تأثیر گذاشته، حتماً نباید بر روی خواننده هم همان تأثیر را بگذارد. پس آیا اکنون باید از همۀ تجربه‌ها چشم پوشید؟ آیا باید همۀ آنها را در یک گاوصندوق ادبی زندانی کرد و هیچ وقت به سراغشان نرفت؟

 

نه این‌طور نیست. اما من بیشتر ترجیح می‌دهم که به چنین تجربه‌هایی مثل عکس نگاه کنم، نه مثل فیلم‌هایی که با اتفاقی میخکوب‌کننده، شروع می‌شوند و بعد همان اتفاق را شرح می‌دهند. اگر به این صورت باشند بسیار خسته‌کننده‌اند. در چنین فیلم‌هایی‌، اتفاقات بیشتر برای نویسندۀ فیلمنامه جالب است تا بیننده‌ها. و من تنها کاری که به هنگام دیدن چنین فیلم‌هایی از دستم برمی‌آید، خمیازه کشیدن است!

اما هر کس تنها می‌خواهد یک لحظه را در قابی ثبت کند. شما هم باید کلمات را وادار کنید که این‌گونه باشند. یک تصویر به تنهایی می‌تواند بار چهار صحنۀ توصیف را به دوش بکشد. خواننده نیاز ندارد همۀ جزئیات سفر را بداند. برای تنها قسمت‌های جذاب آن کافی است.

 

در بدترین شکل یک فیلمنامه، ممکن است حافظۀ حسی نویسنده از یک حادثه به سادگی با حوادث واقعی درگیر نشود. زمانی که همسر اولم ترکم کرد- دقت کنید: «این واقعاً اتفاق افتاده»- کارش غیرمنتظره بود. وقتی به خانه آمدم، همسرم نبود. روز بعد پیام کوتاهی را در دستگاه پیام‌گیر دریافت کردم. پیامی از نوع «من رفتم، برای همیشه»

 

یک سال بعد، با زنی که بعداً همسرم شد، داشتیم به فیلم بوفی، خون‌آشام قاتل نگاه می‌کردیم. در یک لحظه بوفی به شکلی باورنکردنی بی‌مقدمه گفت: «منظورت این است که تو با دستگاه پیام‌گیر قطع رابطه کردی؟» جا خوردیم. زمان گذشته بود و آن‌چه که زمانی از نظر ذهنی غم‌انگیز بود، در عمل خنده‌دار به نظر می‌رسید. این روزها در بند جدایی‌هایی که با دستگاه پیام‌گیر صورت می‌گیرد، نیستم. این شیوۀ همسر جدیدم نیست و در عمل یه وصلۀ ناجور خواهد شد.

 

گاهی شما تجربۀ جالبی دارید، اما شخصیت مناسبی که بتواند داستان را به طور تأثیرگذاری پیش ببرد، پیدا نمی‌کنید. در این مواقع خودتان را وادار به نوشتن تجربه‌تان نکنید. چرا که وقتی موقعیت برای شخصیت داستانتان وصله‌ای ناجور باشد، تجربۀ شخصی شما در داستان رنگ می‌بازد و حرام می‌شود.

 

یک حادثۀ نامربوط در وسط داستانی منطقی، جز بی‌مهارتی نویسنده، چیز دیگری را نشان نمی‌دهد. فرقی نمی‌کند که این اتفاق چه قدر خنده‌دار یا غم‌انگیز باشد، سرگرم‌کننده یا ماجرایی باشد، این اتفاق باید همان چیزی باشد که شخصیت داستان واقعاً انجام می‌دهد یا طرحی که داستان را پیش می‌برد.

آخرین دام را دفاع از واقعیت می‌نامم. شما می‌توانید به آن «پنهان شدن پشت حقیقت زندگی» هم بگویید.

 

در این جور موقعیت‌ها، شرح ماجرا معمولاً بسیار خسته‌کننده و دردآور است؛ اگرچه این دام ممکن است همان تصادف باورنکردنی، اثر ماه عسل وصلۀ ناجور باشد. زمان مبارزه بر سر داستان، نویسنده ناگهان این چند کلمۀ جادویی را مثل وردی می‌خواند و می‌گوید: «این واقعاً اتفاق افتاده.» اما هنگام پرسش از واقعیت داستان، آیا این حقیقت زندگی نویسنده است که مورد سوال است؟ خوشبختانه همیشه پاسخی دو کلمه‌ای برای دام دفاع از واقعیت وجود دارد: «که چی؟»

 

این جواب ممکن است خیلی بی‌رحمانه به نظر برسد، اما این‌طور نیست. شاید دوستانتان گروه را ترک کنند. شکوه‌ها خواهد شد. اشک‌ها خواهد چکید. اما من فکر می‌کنم که چنین آشفتگی‌هایی لازم است. دورکردن ارواح پلید از گوشه‌های بیمار زندگی لازم است. این شفابخش است، اما در ضمن باید دانست که چنین انتقادی به خودی خود نوشته‌ای بی‌عیب به وجود نمی‌آورد.

 

از گفتن چنین انتقادی نترسید و زمانی هم که به خودتان گفته شد، غمگین نشوید و خودتان را پشت ضعف‌تان پنهان نکنید. بلکه از تجربۀ خود، حتی اگر اندک است، طوری استفاده کنید که خواننده‌تان باور کند واقعاً این شخصیت داستان است که ضعیف است، نه خود شما به عنوان نویسنده!

به یاد داشته باشید که وقتی شما داستانتان را از لانه‌اش بیرون می‌کشید، باید آن را رها کنید تا با بال‌های خودش پرواز کند. شما همیشه در کنارش نخواهید بود تا حمایتش کنید. شما همیشه با او نخواهید بود تا حمایتش کنید. شما همیشه با او نخواهید بود تا از او دفاع کنید. شما نمی‌توانید به سراغ همۀ خواننده‌های احتمالی‌تان بروید و به آنها بگویید : «این واقعاً اتفاق افتاده!»

 

مقاله‌یی از کتاب «داستان از نگاه داستان‌نویس»، نشر زمان، ص ۶۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *