درس‌های نویسندگی از کتاب ملت عشق | قسمت پایانی

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

 قسمت ششم

 

 

درس چهاردهم

قصارنویسی‌های زیبا و قابل‌تأمل در توالی داستان‌ها

 

در بعضی از رمان‌ها تنها درگیر داستان‌ها و توالی رویدادها می‌شویم. بعضی دیگر اما آن‌قدر جمله‌بندی زیبا و محتوای نابی دارند که نمی‌توانی از جملات آن‌ها به‌سادگی عبور کنی و درگیر ماجرای رویدادها بمانی.

جملات و پاراگراف‌های کتاب طوری با دقت انتخاب ‌شده‌اند که می‌شود از لابه‌لای فصل‌های مختلف کتاب، چندین و چند جمله قصار را بیرون کشید.

عمیق بودن این جملات و اعتقاد عمیق نویسنده که در پشت آن‌ها خوابیده باعث دل‌نشین شدن هر چه بیشتر این اثر شده است.

یعنی نویسنده پا را فراتر از تعریف یک داستان کلی گذاشته است و تلاش کرده تا عمق دیدگاهش را لابه‌لای سطور کتاب بگنجاند.

هر جمله قصار کتاب حکم ترمزی را دارد که به ذهن خواننده می‌زند و او را مجبور به تأمل و ایستادن پای یک فکر عمیق می‌کند.

 

نمونه‌هایی از این جملات را می‌خوانیم:

«آدم‌هایی که دیگران تحقیرشان می‌کنند و آزارشان می‌دهند، دردی مشترک دارند: ظنِ داشتنِ نفسی متفاوت.»

« هیچ‌کسی نمی‌تواند به‌تنهایی از خامی به پختگی برسد. باید رفیق راهت را پیدا کنی تا مثل پرنده از این منزل به آن منزل پروازت دهد. و اگر پیدایش کردی، خودت را نه، او را باید بزرگی ببخشی.»

«هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرامی‌گیرد. بعضی‌ها حادثه‌ای را پشت سر می‌گذارند. بعضی‌ها مرضی کشنده را. بعضی‌ها درد فراق می‌کشند و بعضی‌ها درد از دست دادن مال.»

«حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هرلحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگیِ نو باید پیش از مرگ مُرد.»

«زندگی مثل شطرنج است. بعضی حرکت‌ها را برای بردن انجام می‌دهی، بعضی حرکت‌ها را برای این‌که جریان بازی ضروری‌شان کرده، برای این‌که صحیح‌اند، می‌بازی.»

«عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمه‌ای خشک و توخالی است. نیمی فریب نیمی سفسطه. آنکه عاشق نیست عشق را نمی‌تواند درک کند. آنکه عاشق است نمی‌تواند وصف کند.»

«انسان هر چیزی را تنها تا آن حدی که دوستش دارد می‌تواند بشناسد.»

 

 

 

درس پانزدهم

تنوع محتوایی برای جلوگیری از دل‌زدگی خواننده

 

تنها چند صفحه لازم است تا به‌یک‌باره از زندگی مولوی پرت شوی داخل زندگی یک روسپی. همین‌طور از زندگی شمس به‌عنوان یک صوفی والامقام به زندگی یک مست خیابانی.

این اتفاق ممکن است در هر کتابی پیش بیاید اما مسئله اینجاست که چون فصل‌های این کتاب هر یک مربوط به یکی از شخصیت‌های داستان است و همان‌طور که قبلاً گفته شد ما داستان را از راه خودگویی‌ها و صحبت‌های درونی شخصیت‌ها می‌خوانیم، این است که تغییر صحنه جذاب‌تر و به‌یک‌باره قابل‌تأمل‌تر می‌شود.

دلیل دیگری که باعث می‌شود این تنوع جذاب‌تر جلوه کند این است که نویسنده از جزئیاتی کمک گرفته است که گوشه و کنار و تمام زوایای رویدادها را به تصویر می‌کشد.

موقع خواندن کتاب حس می‌کنی نویسنده دستت را گرفته و در گوشه و کنار قونیه تو را راه می‌برد و جزئیات را نشانت می‌دهد.

پرداختن به جزئیات کمک می‌کند تا اگر محتوا و دیالوگ‌های کتاب را بعد از مدتی از یاد بردی، صحنه‌پردازی‌هایی را که به‌واسطۀ این جزئیات در ذهنت ایجاد شده است به سادگی از یاد نبری.

نویسنده از دو راه به بیان جزئیات پرداخته است:

  1. صحنه‌سازی‌هایی که با خلاقیت خود به نمایش می‌گذارد.
  2. ذکر وقایع تاریخی

ذکر جزئیات از طریق بیان وقایع تاریخی مسلماً نیازمند اطلاعاتی است که نویسنده باید کسب کرده باشد. با خواندن این جزئیات می‌توانیم بفهمیم که نویسنده تا چه حد با قونیه، فرهنگ آن زمان، اطلاعات مفید و زندگی مولانا و شمس عجین است.

 

«مولوی هنوز کودک بود که همراه خانواده‌اش از بلخ فرار کرده‌اند و به آناطولی پناه آورده‌اند. سلطان سلجوقی ثروتمندان قدرتمندان دوره را آشکارا دعوت کرده بود. پدر مولوی هم یکی از آن‌ها بود. با شکم سیر و جیب پر، از خارزار بلخ بیرون آمدند و به باغ‌های قونیه وارد شده‌اند مردی با چنین پیشینه‌ای خیلی راحت می‌تواند بگوید: «همه چیز را به فال نیک بگیر…»

«شمس از توی کتاب‌هایی که جلو چشمش بود کتابی بیرون کشید. همین‌جوری ورقش زد. بعد هم انداختش توی آب. نگاه کردم. دیوان المتنبی بود. همین‌که کتاب به سطح آب آمد کتاب دیگری برداشت. این بار نوبت اسرارنامۀ فریدالدین عطار بود.

وحشت کرده بودم. کتاب‌هایی را که شوهرم آن‌قدر دوستشان داشت یکی‌یکی نابود کرد. کتاب بعدی قاموس الاعلام بود که از پدرش به ارث رسیده بود. دید مولوی گوشه‌ای بی‌حرکت ایستاده. با آنکه رنگ رخش پریده بود و دست‌هایش می‌لرزید دم نمی‌زد…»

 

درس شانزدهم

حکایت‌گویی و داستان‌گویی در دل داستان

 

نویسنده ما را عادت می‌دهد تا منظور و مفهوم حرف‌هایش را و همین‌طور مهم‌ترین پیام‌های کتاب دارند، به شکل غیرمستقیم بخوانیم.

با وجودی که این‌همه داستان در طول کتاب رخ می‌دهد و هر یک از آن‌ها به فاصله‌ای کوتاه از دیگری بروز می‌کند، باز هم‌ داستان‌هایی را در دل حکایت‌های متنوع می‌خوانیم.

عموماً حکایت‌هایی که از زبان شمس تبریزی بیان می‌شوند و سعی دارند تا آموزه‌ای، حقیقتی یا صرفاً صحنه‌ای از داستان کتاب را روشن‌تر کنند. این حکایت‌ها واسطه‌ای می‌شوند تا فضای فکری شخصیت‌های داستان برایمان شفاف‌تر شود و بتوانیم حرف‌هایشان را بهتر درک کنیم.

باوجودی که داستانی تاریخی را می‌خوانیم، به‌عنوان نویسنده بازهم می‌توانیم تصور کنیم که یک‌قدم عقب‌تر می‌رویم و با دنیای قبل از دنیای مولوی و شمس هم می‌توانیم آشنا شویم.

این قدم گذاشتن به پیش‌تر از وقایع تاریخی، از دل حکایت‌های متنوع امکان‌پذیر می‌شود که شنیدنش شیرین و دل‌نشین است.

«چهار بازرگان مشغول خواندن نماز در مسجدی خالی بودند. همان موقع مؤذن وارد می‌شود. بازرگان اول نمازش را نیمه‌کاره رها می‌کند و می‌پرسد: «جناب مؤذن! اذان گفته‌اند؟ یا هنوز وقت داریم؟»

دومین بازرگان نمازش را رها می‌کند و می‌گوید: «ای‌بابا نمازت را نیمه‌کاره رها کرده‌ای. چرا حرف می‌زنی؟ نمازت باطل شد. یالا زود باش از اول بخوان.

بازرگان سوم تا این را شنید دخالت کرد و گفت: «ای وای. احمق چرا او را سرزنش می‌کنی. تو باید نماز خودت را تمام می‌کردی. ببین الآن نماز تو هم باطل شد.»

بازرگان چهارم طاقت نیاورد زیر لب زمزمه کرد: این بی‌عقل‌ها را ببین. هر سه نمازشان را هدر دادند. خدایا شکرت که نگذاشتی گول بخورم و مثل آن‌ها نمازم نیمه‌کاره بماند.»

 

حکایتی دیگر:

«در زمان‌های دور استادی زندگی می‌کرد که شاگردی اخمو داشت. این شاگرد لوچ هم بود. یعنی همۀ چیزها را دوتا می‌دید. روزی استاد به شاگردش می‌گوید: برو از پستو یک شیشه عسل بیاور. شاگرد می‌رود اما دست‌خالی برمی‌گردد و می‌گوید: «اما اوستا، توی پستو دو تا شیشه عسل بود. نفهمیدم کدام یکی را بیاورم.»

استاد که به اخلاق شاگردش واقف بود گفت: «برو یکی از شیشه‌ها را بشکن و آن یکی را بردار و بیاور. باشد؟»

افسوس که شاگرد ابله حکمت این حکایت را درنیافت. جلدی به پستو رفت و یکی از شیشه‌ها را شکست. اما چشمت روز بد نبیند. دید که شیشۀ دیگر هم با شیشۀ اول شکست.»

 

 

درس هفدهم

بیان کشمکش‌های دینی و اعتقادی به‌عنوان هستۀ اصلی کتاب

 

اگر روی محتوای کتاب عمیق‌تر شویم خواهیم دید که آن را در دو طیف اصلی می‌خوانیم:

۱-عشق

۲-نفرت

نویسنده سعی دارد تا از دل تمام اتفاقاتی که پیش می‌آید، این دو مضمون را پررنگ‌تر از بقیه نشان بدهد. البته در مسیر کتاب و خصوصاً از نحوۀ پایان یافتن آن می‌فهمیم که تمام این‌ها برای هدفی مشخص و پایانی پر مفهوم چیده شده‌اند.

اما خیلی از مفاهیم کتاب را در قالب آموزه‌های غیرمستقیم دینی و پندها و اندرزهای حکیمانه می‌خوانیم.

آموزه‌هایی که بیشتر آن‌ها را از زبان شخصیت اصلی داستان یعنی شمس تبریزی می‌شنویم.

پندهایی که چنان با ظرافت در لابه‌لای سطور کتاب جای گرفته‌اند که برخلاف پندها و آموزه‌های متداول، خواننده را اذیت نمی‌کنند و او را از ادامهٔ خواندن کتاب، بازنمی‌دارد.

کشمکش بین دو نگاه متناقض به مفهوم واحد دینی را می‌توانیم در جای‌جای کتاب بخوانیم. کشمکشی که هر خواننده به‌راحتی می‌تواند خودش را در یکی از طرفین ماجرا قرار بدهد و دقیقاً درک کند که شخصیت داستان در حال گفتن چه چیزی است و نفرت احساس‌شده دقیقاً به چه علت است.

این از ذکاوت نویسنده و قلم او نتیجه شده است که توانسته دو طرف موافق و مخالف با اعتقاد و باور خاص دینی را ببیند و هر دو را آن‌قدر قوی و واضح به تصویر بکشد که برای خواننده قابل‌درک و قابل‌لمس باشد.

شمس:

 

 

درنهایت نویسنده تلاش کرده است تا پشت‌صحنۀ باورهای شخصیت‌ها را در قالب ماجراهایی که بر مولانا گذشته و نتیجه‌ای که برایش به بار می‌آورد، به تصویر بکشد:

مولانا:

«شمس درِ خانه‌مان را به روی روسپی‌ای توبه‌کار باز کرد. مجبورمان کرد غذایمان را با او تقسیم کنیم. یادمان داد به شایعه‌ها گوش نکنیم و دشنام را با دشنام جواب ندهیم.

مرا به میخانه فرستاد تا هم‌صحبت مستان شوم. یک‌بار خواست جلو مسجدی که در آن موعظه می‌کنم، دست گدایی به‌سوی مردم دراز کنم. برای اولین بار در عمرم خودم را جای گدای جزامی گذاشتم. یک‌بار هم از چشم او نگاه کردم به این دنیای دون.

شمس مرا از شیفتگانم جدا کرد و با پایین‌ترین لایه‌های جامعه آشنایم کرد. در سایۀ او آدم‌هایی را شناختم که اگر او نبود شاید هیچ‌وقت نمی‌شناختمشان…»

 

درس هجدهم

بیان حکمت کلی کتاب در دو فصل پایانی

 

وقتی با رمانی پیش می‌روی و پا به پای نویسنده شخصیت‌ها و داستان‌ها را در ذهن خودت بازآفرینی می‌کنی، به‌نوعی پایان کتاب را خودت می‌چینی و هم‌سطح آن می‌شوی.

اما جالب است که در این کتاب وقتی به پایان آن می‌رسی ناخودآگاه سطح و درکش را بالاتر از آنچه تصور می‌کردی خواهی دید. حتی با وجودی که با توجه به تاریخی بودن داستان، پایانش را از قبل می‌دانستی.

پس چرا این اتفاق می‌افتد؟

چرا نویسنده توانسته است پایانی چنان جذاب بنویسد که باز هم تو را غافلگیر کند؟

در این کتاب نمی‌توانیم قدرت کلمات را که در کنار محتوای قوی خودی نشان می‌دهند دست کم بگیریم. همین‌طور ساختاری که در طول کتاب چیده شده است تا نهایتاً چنین پایان زیبایی را شکل بدهد.

کتاب همچون قیفی است که مفاهیم بزرگی را در دل خود جای داده است و نهایتاً قرار است به یک پایان موجز و شفاف و البته جذاب برسد.

وقتی به آخر کتاب می‌رسی و برمی‌گردی به داستان‌ها و رویدادها و اتفاقات نگاه می‌کنی، می‌فهمی که همۀ آن‌ها بهانه‌ای بودند برای اینکه تو را به این پایان برسانند.

درست مثل بازی زندگی است. تنها وقتی به عقب برمی‌گردی می‌توانی حکمت اتفاقاتی را که بر تو گذشته است ببینی و درک کنی.

 

تو از پایان داستان این را به خاطر می‌سپاری:

همرسانی قصه‌های کتاب با یک نقطه پایانی مشترک

 

در پایان می‌فهمی دو داستان به‌ظاهر متفاوت یعنی قصۀ زنی امروزی به نام اللا و داستان‌های تاریخی که بر مولوی و شمس تبریزی گذشته است در واقع یک داستان هستند.

کتاب می‌خواهد به تو یادآوری کند که تاریخ چگونه تکرار می‌شود و همان‌طور که نویسنده در جایی اشاره می‌کند، این بازیگران داستان هستند که مدام تغییر می‌کنند. قصه همان قصۀ قدیمی است که سال‌ها بعد با تغییراتی جزئی دوباره تکرار می‌شود:

«کائنات آهنگی کامل و نظامی حساس دارد. قطعات و نقطه‌ها مدام عوض می‌شود. اسم‌ها و مقام‌ها نو می‌شود. جزئیات پاک می‌شوند و از نو کشیده خواهند شد اما دایره ثابت است.»

حالا می‌بینیم که قصۀ اللا و عزیز همان قصۀ مولانا و شمس است که بعد از دهه‌ها دوباره تکرار شده است. ظواهر تغییر کرده اما درون‌مایۀ داستان و پیامی که قرار است برای افراد داشته باشد، یکی است.

درنهایت نویسنده حکمت کلی کتاب را در یک پاراگراف، این‌گونه توضیح می‌دهد:

«ملت ما ملت عشق است. طریق ما طریق عشق. در زنجیرۀ بی‌پایان دل‌ها تنها یک حلقه‌ایم. اگر جایی از زنجیره بگسلد، فوراً حلقه‌ای دیگر به آن افزوده می‌شود. به‌جای هر شمس تبریزی که می‌رود، در عصری دیگر، در مکانی دیگر، با اسمی دیگر، شمسی دیگر می‌آید.

یکی شمس به دنیا می‌آید.

یکی شمس از دنیا می‌رود.

 

نویسنده با عنصری برتر از چهار عنصر حیات (عنصر پنجم یا همان خلأ)، کم‌کم پردۀ نمایش را می‌بندد و تنها یک حقیقت بزرگ و پررنگ را در ذهن خواننده باقی می‌گذارد:

عشق.

 

 

دیدگاه شما