آزاد نویسی | راهی برای تقویت مهارت نوشتاری

سلسله مطالب مطالب رایگان برای اعضای مدرسه نویسندگی:

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. […] و کاری. بخشی از ما که می‌نویسد باید اجازه داشته باشد آزادانه بنویسد و نه همیشه با نگاهی به بازار. نگاهی به بازار بخشی از […]

  2. من امروز اولین تمرین آزادنویسی را انجام دادم البته با روش خوشه سازی. خیلی جالب بود و لذت بردم. ممنون که راهها را برامون ساده تر می کنید و هستید و آموزشهاتون بسیار ارزشمنده

  3. […] آزاد نویسی | راهی برای تقویت مهارت نوشتاری […]

  4. با سلام و احترام
    من بیشتر اوقات هزار کلمه می نویسم.
    صفحات صبحگاهی را نمی رسم.
    ولی هزار کلمه را توی دفتر می نویسم و متوجه شده ام که سه صفحه دفترم می شود هزار کلمه.
    به این دلیل توی دفتر می نویسم که همه جا می توانم ببرمش.در خانه، توی اداره، خونه ی بابام و…

  5. سلام و وقت بخیر
    با توجه به اینکه من آدم فوق‌العاده کمالگرایی هستم و این موضوع توی نوشتن خیلی سد راه من بوده، آزاد نویسی عاملی برای کاهش کمال‌گرایی در من شده و باعث شده که خیلی راحت‌تر بنویسم.
    من دوماهی است که نوشتن صفحات صبحگاهی رو شروع کردم و توی همین مدت کوتاه شیفته این کار شدم و در حال چشیدن نتایج مثبتش هستم.
    ممنونم که به من روشی برای مبارزه با غول کمال‌گرایی، یاد دادید.

  6. من قبل کلاس ماه نویسندگی صفحات صبحگاهی رو می نوشتم، با قلم و روی ورق. اما بعد شروع کلاس فقط هزار کلمه رو می نویسم ان هم با لپ تاپ. میخوام نوشتن صفحات صبحگاهی رو هم شروع کنم. فقط یک سوال! من هزار کلمه رو توی یک ساعت می نویسم، با اینکه دستم خیلی توی تایپ تند هست، اشکالی نداره؟؟

  7. ممنون عالی بود . من یک ماهی هست که صفحات صبح گاهی رو می نویسم. اول صبح هزار کلمه رو بدون وقفه می نویسم و این خیلی عالیه .

  8. آزاد نویسی تمرین اول ۲۸ تیر
    هنوز هم باور نمی کردم این اتفاق ها واقعی باشند. هنوز هم منتظر فرشته ی مهربان بودم تا بیاید و عصای جادویی اش را بچرخاند و زمان به عقب برگردد… من مریض نشوم. من و کیانوش آن قدر دعوا نکنیم. هنوز این تصویروحشتناکی که از همسرم می دیدم را باور نمی کردم. دلم رضا به از هم پاشیدن زندگی ام نبود. طلاق که جدی می شد دنبال سنگ می گشتم که بیاندازم و همه چیز را به هم بزنم. می خواستم زمان بخرم .نمیخواستم و نمی توانستم رویاهای شیرینم را به هم بریزم. آن وقت بود که تازه فرو می پاشیدم. هیچ کس از راز دلم خبر نداشت…هیچ کس نمی دانست من هنوز هم کیانوش را می خواهم.من مثل او نبودم.برایم مهم نبود که مایوس شده یا تمام زندگی اش بهم ریخته.برای من درست کردن کارها امیدبخشیدن به او و روی روال انداختنش به آنی بند بود.منتظر بودم غول چراغ جادو بیاید و مرا به عقب ببرد. به زمانی که مریض نبودم چاق نبودم کیک نمی خوردم آن وقت می فهمیدم که اگر هشدارها را جدی نگیرم همسرم به فوتی بند است و همه چیز را رها می کند و می رود. سفت می چسبیدمش. آخر برای من عشق اولویت اولم بود.همه چیزم بود. همین کار را خراب کرد. او که خودش را باخت با مریضی من و به جای حمایت از من ترسید من روز به روز بدتر شدم. من می دانستم معاشرتی نیست. پدر و مادر و خانواده اش را می شناختم. می دانستم اگر شکمم بیرون بزند و باردار شوم او خرد می شود. حتما می گویید چه مرد ضعیفی… بله ضعیف بود. روی پاهای من راه می رفت و زمانی که من دیگر نتوانستم راه بروم مرا ترک کرد و رفت. باور نمی کردم. التماس هایم پایانی نداشت. اما او دیگر باورم نمی کرد…مثل گربه ای بود که زیر باران مدتی طولانی مانده باشد و حالا به سرزمینی آفتابی پناه آورده باشد. و متاسفانه آن ابر باران زا من بودم…گرچه دیگر نمی باریدم.آفتابم هم از آفتاب تمام خاور میانه دلنشین تر شده بود.درست مثل روزهای اول.اما او اعتماد نمی کرد حتی ثانیه ای پایش را در آن سرزمین بگذارد.دیگر مرا سیاه و غمزده می دید. نمیتوانست حتی لبخندم را تصور کند.چه برسد به اینکه بهم لبخند بزند. تصمیمش را گرفت. اینکه ویزایش را برای رفتن به آن سرزمین وحشتناک برای همیشه باطل کند. و حتی ریسک نکند تا یک بار دیگر غرش ابرها را بشنود. بله… برای او صدای من که روزی آوایی دلنشین بود تبدیل به صدای غرش ابرها شده بود. به تلفن هایم پاسخی نمی داد. از آن صدا وحشت داشت. و من در تمام این مدت با بیماری ام می جنگیدم. سخت دست و پا می زدم تا سرپا بمانم و میجنگیدم تا در جنگلی که در آن پر از حیوانات وحشی بودند و عزیز ترین کسم رهایم کرده بود زنده بمانم. سخت می گریستم.بهتر است بگویم زوزه می کشیدم. با خودم می گفتم آخر چرا الان؟ در حالی که مسیری به این سختی در پیش رو دارم و هرروز با چالشی جدید روبه رو می شود باید رنج نبودنش را هم تحمل کنم؟ حتی با حضور دکتر مشاورم حاضر به دیدنم نشد. فقط اصرار به جدایی داشت و بدون اینکه فکر کند در چه شرایطی هستم یا حالم را بپرسم اصرار می کرد زودتر اسمم را از شناسنامه اش پاک کند. این استبداد نقطه ی عطفی در زندگی ام بود و هست. استبدادی که یک مرد به من تحمیل می کند. کسی نمی پرسید می خواهی چه کنی؟ کم کم بیماری ام بهبود یافت و شبیه به زمانی شدم که بالای سرش نمی باریدم و از صدای غرش ابرهایم نمی ترسید. پیشنهاد دادم مدتی همدیگر را ببینیم و فرصتی دوباره به زندگی مان بدهیم و می دانستم کافی است مرا ببیند به زودی آرام خواهد شد به نیروهایم خودم و قدرتم برای پیدا کردن مسیر زندگی ایمان داشتم.خیلی امیدوار بودم قبول کند.ولی باز هم پافشاری کرد که فقط در دادگاه همدیگر را میبینیم و یا باید به طلاق توافقی رضایت بدهم.گوش های من این طور می شنید: روزی تورا می خواستم.حالا که نمی خواهمت یابا زبان خوش می روی یابیچاره ات می کنم با کشاندنت به دادگاه ها و…
    کیانوش دومورد را فراموش کرده بود.اول اینکه من جز خدا تا به حال از چیزی نترسیده بودم و حسابم هم پاک بود.پس ایمان داشتم این جامعه هردین یا قانونی که داشت در حق من بی عدالتی نمی شد.از جاهایی که نرفته بودم و ندیده بودم هم نمی ترسیدم.
    دوم اینکه حالا او با فرنازی حرف می زد که گرچه باور نمی کرد ولی مثل روزی بود که عاشقش شده بود! خب من که وقتی حالم خوب بود مشکلات خودم که هیچ به دادرس چند نفر دیگر هم بودم پس او چه می گفت؟ می خواست برود من میخواستم به هردویمان فرصتی دوباره بدهیم و اگر به نتیجه نرسیدیم یک قران هم اعتقاد به پول نداشتم!اما حالا که مرا تهدید می کرد از یاد برده بود که من سال ها دانشجوی دکتر آفریده بودم!آخر دعوا کردن و جنگیدن هم مثل آشتی کردن و عاشق شدن آدابی دارد.بلدی می خواهد…از قفس شیر که نیامده بودم…من بلد بودم کلمه ای کذب نگویم اما علیه اش حرف بزنم… به علاوه… آن قدر علیه اش حرف داشتم که نیازی به دروغ گفتن نبود. کافی بود کمی با قانون آشنا باشم و بدانم کجا از چه بگویم.
    آخر اینکه…
    سرتان را درد نیاورم یک ماه بعد از عقدمان من نویسندگی را زیر نظر استادانم به طور حرفه ای شروع کردم. الان یک سال بیشتر می گذرد و وارد دوره ی سوم شده ایم. تا روز دادگاه شروع کردم به فکر کردن به واژگان بی شماری که بلدم.گرچه قرار بود بداهه حرف بزنم اما یک نویسنده باید اولا حرفش را بایک تیتر خوب شروع کند ایجاز را رعایت کند نه خیلی عامیلنه حرف بزند و نه خیلی لفظ قلم و خوب و به جا به پایان برساند. و از قصد چیزی را جا بیاندازد.تا آخرین کسی باشد که صحبت می کند.
    نمی خواهم بگویم بی عیب صحبت کدم حس می کنم زیاد از صفت ها و قید ها استفاده کردم ولی خب زمان ویرایش نداشتم بعد آن تصمیم گرفتم صدایم را ضبط کنم و گوش بدهم و اصلاحاتی در حرف زدنم انجام بدهم. اما قاضی را تحت تاثیر قرار دادم و ایجاز را کاملا رعایت کردم و فراموش نکردم جمله ی کلیدی مرا ترک کرد را از قلم بیندازم.
    کاملا تن صدایم به جز سه یا چهار جمله تحت تسلطم بود.و البته اصلا نگذاشتم با سخنانش آرامش و خلاقیت ذهنی مرا برهم بزند. اینکه از حالا به بعد می خواهم چه کنم واقعا می خواهم به هر قیمتی بیاید و خودش مستقیما بامن حرف بزند. البته من حرفی نخواهم زد.فقط یک سوال خواهم پرسید. خب تصمیم تو علیرغم دروغی که در دادگاه گفتی برجدایی است. پیشنهادت چیست؟ من پیشنهادم مشخص است. از طریق قانونی اقدام کردم و دلیل هم داشتم. چون از نظر من هیچ کدام از حرف های مادرت منطقی نیست و همان طور که وعده ی عرو سی تان تبدیل به جدایی شد و بعد ۵۰ تا ربع سکه ی یک هفته ای تان تبدیل به یک ماه من نمی توانم به خانواده شما اطمینان کنم. پیشنهادت را برای جدایی بگو بهش فکر می کنم اگر منطقی و قابل اعتماد بود حتما می پذیرم و ترجیح میدم از خودت بشنوم تا پیغام های تلفنی و بچه بازی هایی که در میاری و پشت دیگران پنهان شدی.به همین سادگی.شاید هم یه ایمیل زدم بهش نمیدونم
    بهش فکر می کنم.
    اولین روز تمرین یک ساعت زمان برد ولی راحت نوشتم و احساس سبکی می کنم. عالی بود.
    مرسی شاهین جان
    تو بهترین استادی هستی که تا حالا داشتم
    فرناز دادستان