خلاقیت ملاک جدید باسوادی است. این را سِر کِن رابینسون استاد بازنشستهی آموزش در دانشگاه وار ویک میگوید.
نتیجهی تأمل در مورد این جمله ما را به این نتیجه میرساند که دو تا از دلیلهایی که باعث میشود خلاقیت ملاک «جدید» باسوادی باشد میتواند شامل این موارد شود:
۱. در اقتصاد جهانییی که بر پایهی تغییرات فنی پرشتابی شکل گرفته، هر نوع سازمانی -از تجاری گرفته تا دولتی و شخصی- بایستی پیدرپی کالا و خدمات به روزی ارائه کنند، یا برای ارائه خدمات و کالاهای قبلیشان تدبیری تازه بیندیشند.
۲. این موضوع در مورد افراد هم صادق است، و ما باید در زندگی و کارمان خلاقیت بیشتری نشان دهیم که این فقط برای حفظ شغلمان نیست.
رابرت پوینتن در کتاب «بداهه کن» در یکی از فصلها که به خلاقیت اختصاص دارد استدلال دقیقتری برای اهمیت خلاقیت در دنیای امروز ارائه میکند:
«دقیقتر این است که بگوییم خلاقیت برای زمان حال و کیفیت زندگیای که هر لحظه تجربه میکنیم نیز دارای اهمیت است. خلاقیت مهم است چون همانطور که قبلاُ گفتم ما در زمان حال زندگی میکنیم. میهای چیکسنتمیهای روانشناس، که حرفهاش را وقف مطالعهی خوشبختی و خلاقیت کرده است، استدلال میکند که «برای داشتن یک زندگی خوب تنها از سر راه برداشتن چیزهای مخل کافی نیست.» به نظر میرسد، خوشبختی چیزی فراتر از حل مسائل است. برای خوشبختبودن، باید راههایی برای بروز و پرورش خلاقیتمان پیدا کنیم.»
(اسم میهای چیکسنتمیهای روانشناس آمد، دعوت میکنم این مطلب را هم بخوانید: خلاقیتافزایی و ایدهپروری)
چهار ایده برای پرورش خلاقیت از کتاب بداهه کن
۱. اهمیت بازی
۲. کار خلاق، نه فکر خلاق
۳. اولویت دادن به جریان
۴. پذیرفتن محدودیت
بیایید به ترتیب نگاهی به آنها بیندازیم:
-
اهمیت بازی
اگر بخواهید خلاقیت بیشتری داشته باشید، باید این باور را تغییر دهید: «من مدیر ارشد یه شغل مهم هستم، نمیتونم مثل دلقک تفریح کنم و خلبازی در بیارم.» جان کلینز معتد بود که خلاقیت بیشتر میل به بازی کردن است تا استعدادی ویژه. اگر به هر دلیلی حاضر نیستید این باورتان را تغییر دهید، دستکم حاضر شوید گاهی آن را رها کنید.
بازی مهم است چون دری به سوی احتمالات جدید باز میکند.
بازی ما را با دیگرانی که با آنها همکاری و همچنین رقابت میکنیم، مرتبط میکند تا رابطه ایجاد کنیم و ایده خلق کنیم.
بازی یعنی پرسیدن این سؤال: «داره بهم خوش میگذره؟»
بازی یعنی اگر خوش نمیگذشت به این بیندیشیم که چطور میتوانیم طور دیگری عمل کنیم تا کارها لذتبخشتر شوند.
-
کار خلاق، نه فکر خلاق
بداههپردازها وقت زیادی برای فکر خلاق ندارند. تمرکز آنها روی کار خلاق است.
برای خلاق بودن باید کاری بکنیم، نه اینکه فقط فکر کنیم یا در مورد انجام دادنش حرف بزنیم. شما نمیتوانید فقط با فکر کردن خلاق شوید.
با تعهد به عمل اجازه میدهیم شخص دیگری تفسیر خود را به آن اضافه کند. چیزی که شاید اصلاً به فکرمان نمیرسید. بهاین ترتیب خلاقیت پیدا میکنیم.
در اهمیت فکر خلاق مبالغه شده است. اگر میخواهید خلاق شوید، فقط ننشینید و به آن فکر کنید، کاری بکنید.
وقتی حرکت میکنید، دیدگاهتان را عوض میکنید.
-
اولویت دادن به جریان
مهم این است که ایدهها را به محض ظاهر شدن قضاوت نکنیم. اگر ایدهها را بسنجیم، فقط آنها را نمیکشیم. همهی ایدهها و احتمالات دیگری را میکشیم که ممکن است بعد از آنها به وجود بیایند.
اولین کار غریزی بداههپردازان شروع کردن است.
آنها اهمیت شتاب در روند خلاق را میدانند و درک میکنند.
خوب میفهمند به محض ایجاد جریان، ایدهها سریع رشد میکنند.
تعمق دربارهی اینکه چیزی درست است یا نه به شما و روند کار لطمه وارد میکند.
مهمترین بخش این موضوع عمل پذیرش است. پذیرش یک پیشنهاد یعنی دریافت چیزی، در نتیجه تأیید آن، و بعد انجام کاری با آن.
اگر موقعیتی که در آن هستید را دوست ندارید، ولی جریان را حفظ میکنید، به زودی به وضع بهتری خواهید رسید.
قبل از اینکه نگران انجام کار درست شویم، باید روی شروع کردن کار تمرکز کنیم.
-
پذیرفتن محدودیت
انتخاب کردن در شرایطی که نگران انتخاب «درست» باشیم بسیار دشوار میشود و منظورمان از انتخاب درست معمولاً انتخابی است که ما را بهتر(یا باهوشتر و بامزهتر) نشان بدهد. پذیرفتن محدودیتها شما را فراتر از چنین پیشداوریهای بیفایدهای دربارهی خوب یا بد بودن ایدههاتان میبرد.
از محدودیتها به موقع استفاده کنید. اگر یک ساعت وقت دارید تا به ایدهای برسید، تمرینی نکنید که یک ساعت طول بکشد. شش تمرین مختلف انجام دهید که هر کدام ده دقیقه طول میکشد، یا همان تمرین ده دقیقهای را شش بار تکرار کنید.
در نتیجه بداههپردازی میگوید با بازیگوشی بیشتر، تمرکز بیشتر بر عمل و جریان، و پذیرش محدودیتها، بسیار خلاقتر میشویم.
5 پاسخ
این پست لپهای فراوانی برای بوسیدن داشت و حتی لبهای فراوان.
«پذیرفتن محدودیتها شما را فراتر از چنین پیشداوریهای بیفایدهای دربارهی خوب یا بد بودن ایدههاتان میبرد.»
به این نکته خیلی نیاز داشتم برای بازاندیشی. مثلا توی نوشتن یک یادداشتِ به قول خودم «جستارکی،» نیازمند روزی حداقل سه ساعت وقت بودم و تهش به قدری فشرده میشد که شاید خودم و دوستانی حال میکردند اما دیگه تا خرتلاق فشردهاش کرده بودم که جا شه.
مسئلهام همین پذیرش بود. پذیرش ظرفیت رسانه. پذیرش محدودیتها. هم اینکه زمان زیادی هر روز باید اختصاص میدادم که گاهی نمیشد.
شیفتگی شدید به نوشتن یادداشت فکری. البته گمون نمیکنم روند استهلاکی بود. اتفاقا شاید ورزش فکر بود. اما مسئله این بود: «من همیشه روزی سه ساعت زمان ندارم برای یادداشتنویسی.»
نمیخواستم بپذیرم محدود بشم.
اما حالا یواشیواش دارم کار دیگهای میکنم.
اینکه خلاقیت در شتاب هست هم نکتهی جالبی بود.
یادمه توی دورهی «وحشینویسی» تمرین بداههنویسی داشتیم. من اینطور فهمیدم که مثلا میشینی دست میذاری رو کیبورد و ناناستاپ مینویسی و میندازی کف کانال. منم همین کار رو میکردم. بی ادیت، بی هیچ ملاحظهای مینوشتم. یه روز انگار غمگینتر بود یه روز شنگولتر. ولی خب جالب بود. انگار فرصت بروز بداهه و ترکیب و خلاقیت میداد.
ممنون از خانم مبینا ملائی عزیز بابت پیشنهاد و معرفی این مقالهی فکربازکن.
بسیار مفید و کارا. خسته نباشین.
ممنون از مبینا جان که در وبینار امروز مروری بر این مطلب داشتند. مشتاق شدم کتاب را بخوانم. اصل اهمیت بازی من را یاد فیلم Swiped انداخت که برای موفقیت اپلیکیشنشان از تکنیک gamification یا همان بازیسازی خودمان استفاده میکنند. تبدیل کارهای جدی به بازی برای ادامۀ پروسههای سازنده در زندگیمان ضروری است.
چهار اصل خوبی رو گفته و ممنون که با توضیح برامون بازش کردید🙏
🙏🌹💫✨️