از شما میخواهم که رخدادهای روزتان را یادداشت کنید و مطالبی که میآموزید بنویسید. این کار باعث میشود که از مراحل و روزهای زندگیتان آثار جاندار و روشنی باقی بماند. همهی ما نویسندگانی را میشناسیم که قطعههایشان ارزشمندترین آثاریست که از آنها به جا مانده. این قطعهها ارزشمندند چون از زیست و تأمل روزانهی آنها دستچین شده است.
-بخشی از مقدمهی کتاب «ازش چی یاد گرفتی؟»، احمد جوکار
یکی از بهترین روشهای قطعهنویسی، نوشتن از رخدادهای سادهی روزمان است. کسی نمیتواند بگوید در روزش هیچ اتفاقی نیفتاده است. همین که با کسی حرف میزنیم، جایی حاضر میشویم، گوشی دستمان میگیریم، اتفاقاتی رقم میخورند و این اتفاقات احساساتی در ما به وجود میآورند. تمرین نوشتن از رخدادهای روز سبب میشود همواره کنار نوشتن باقی بمانیم و برداشت خودمان را به فهرست رخدادهای روز بیفزاییم.
در این مقاله میآموزیم با رعایت ۴ اصل ساده، یکی از رخدادهای روزمان را گسترش بدهیم و یادداشتی خواندنی از دل آن بیرون بکشیم.
قدم نخست: فهرستی از رخدادهای روزتان بنویسید
نخست فهرستی مینویسیم از تمام رخدادهایی که در طول روز پشت سر گذاشتهایم. میکوشیم با جزئیات تمام این فهرست را آماده کنیم. حین نوشتن این فهرست خودمان را قضاوت نمیکنیم و با گفتن جملهای مثل «این مورد که ارزش نوشته شدن ندارد» جلوی خودمان را نمیگیریم، بلکه به کوچکترین رخدادهای روز با شگفتی مینگریم چون در این فهرست همهچیز ارزش نوشته شدن دارند.
ممکن است فهرست ما اینگونه آغاز شود:
- ساعت ۹ صبح بیدار شدن
- نوشتن صفحات صبحگاهی
- شستن دست و صورت
- آماده کردن صبحانه
- پیادهروی تا رسیدن به ایستگاه مترو
- گوش دادن به صدای گنجشکها حین پیادهروی
- تماس تلفنی با همکار
- پیگیری برای گرفتگی چاه توالت
قدم دوم: یک رخداد تغییرآفرین را انتخاب کنید
در مرحلهی دوم با توجه فهرستی که از رخدادهای روزمان نوشتهایم از خود میپرسیم: «کدامیک از این رخدادها باعث تغییری در من شد؟»
تغییری که میگوییم نیازی نیست برای همه قابل ملاحظه باشد. کافیست کمی حال درونیمان را تغییر کرده باشد، یا باعث برهم خوردن روتین روزمان شده باشد، ما را وادار به انجام کاری کرده باشد که علاقهای به آن نداریم، باعث ایجاد گفتوگویی شده باشد و… .
میتوانیم با مطرح کردن چند سؤال ساده، رویداد تغییرآفرین روزمان را تعیین کنیم:
- امروز در چه لحظاتی احساس خستگی و ناامیدی کردم؟
- آیا امروز توانستم برای چند دقیقه آرامش را تجربه کنم؟ در چه لحظهای بود؟
- چه اتفاقی باعث شد به خنده بیفتم؟
- امروز چه تعاملی باعث شد حال درونیام کمی بهتر/بدتر شود؟
- چه جملههایی از زبان آدمها در خاطرم مانده؟
بعد از آنکه توانستیم رخداد یا رخدادهای تغییرآفرین روز را مشخص کنیم، یکی از آنها را برمیگزینیم تا وارد مرحلهی بعد شویم.
قدم سوم: از حواس پنچگانهتان کمک بگیرید
در مرحلهی سوم میخواهیم رویداد تغییرآفرین روزمان را با جزئیات بیشتری روایت کنیم. از حواس پنجگانهی خود بهره میگیریم تا روایت این رخداد ملموستر و غنیتر شود. بهره گرفتن از حواس پنجگانه در نوشتن به این معناست که به تأثیر حسی و تداعیها از برخورد با بوها، مزهها، صداها آگاه شویم.
برای بهره بردن از حواس پنجگانه در نوشتن سراغ رنگها، شکلها و نورها برویم. تأثیر و تداعیهایی که شنیدن صدای محیط برایمان ایجاد کرد را تحلیل کنیم. بکوشیم بافت یک شیء در محیط مذکور را توصیف کنیم.
در کنارش میتوانیم با زمان و مکان بیاغازیم. فرض کنید میخواهید یکی از گفتوگوهای روزتان را روایت کنید؛ این گفتوگو در چه زمانی از روز شکل گرفت؟ در چه موقعیتی؟ بکوشیم به مرور جزئیات بیشتری را توصیف کنیم: لحن او چگونه بود؟ حین شنیدن صحبتهای او چه واکنشی نشان میدادید؟ آیا دقایق راحتی را سپری کردید یا برایتان تنشزا بود؟ آیا شخص سومی در آن محل بود؟
برای آنکه بتوانیم رویداد تغییرآفرین روزمان را راحتتر روایت کنیم، میتوانیم از فهرستنویسی بهره بگیریم. کافیست بالای یک صفحه بنویسیم: «روایت مهمترین رخداد روز» و فهرستوار تمام اطلاعاتی که دربارهی آن رویداد در ذهن داریم را یادداشت کنیم. نوشتن چنین لیستی به ما کمک میکند از شروع توصیف نهراسیم و کار را به راحتی بیاغازیم.
قدم چهارم: چه برداشتی میتوانید داشته باشید؟
بعد از آنکه توانستیم رخداد مهم روزمان را روایت کنیم، از خودمان بپرسیم: «با تجربهی این اتفاق کدامیک از ارزشهای زندگیم به من یادآوری شد؟».
حالا زمانش رسیده برداشت شخصی خودمان را به این رخداد اضافه کنیم.
ما در این نوع از یادداشتنویسی میکوشیم در مواجهه با رخداد سادهای مثل یک گفتوگوی کوچک، در فاصلهی درستی قرار بگیریم؛ اول تصویر کلی را میبینیم و بعد وارد جزئیات میشویم. در پایان هم به برداشت شخصیمان از آن اتفاق میاندیشیم و آن تجربه را به فرصتی برای سنجش ارزشهای فعلیمان در زندگی پیوند میزنیم. میتوانیم این نوع یادداشتنویسی را با صرف حداقل ۱۰ دقیقه از کل ۱۴۴۰ دقیقهای که در اختیارمان است امتحان کنیم.
اگر بکوشیم هر روز دستکم یکی از رخدادهای روزمان را طبق این ۴ اصل روایت کنیم، بعد از مدتی متوجه میشویم با ذهنآگاهی بیشتری با لحظات زندگی روبهرو میشویم، قدرت توصیف قلم ما افزایش مییابد و همواره بهانهای پررنگ برای دستبهقلم شدن خواهیم داشت.
یک نمونهی خوب قطعهنویسی
با هم قطعهای رخدادمحور از محمد قائد بخوانیم:
ویالونکش توی کوچه
طنین صدای شفاف و شیرین و رسای ویولن روی تراس میکشاندم. در تاریک و روشن کوچه چراغ دستگاهی که تسمهٔ آن روی کولش است شاید یعنی سیدی پخشمیکند. شاید هم مربوط به بلندگو باشد. مقطّع و درهمبودن نغمهها فرض دوم را تقویت میکند.
در نوجوانی دلم میخواست ویولن بزنم اما از اینکه نیمهکاره رها کردم متأسف نیستم. وقتی میبینم آدمی سالها پس از اعتلای کمانچه و موسیقی مخدّهای و عرفونی و افول امثال پرویز یاحقی در دههٔ ۵۰، دنبال یادگرفتن این ساز دشوار رفته هم تحسینش میکنم و هم تعجب که منظورش از این همه زحمت چیست.
اسکناسی در کیسهٔ نایلون میگذارم و سرش را گره میزنم همراه با تکهای فلز کوچک تا اُریب و منحنی از روی درختچهها وسط کوچه فرود آید. به میز کارم برمیگردم. یک، دو، پنج دقیقه همچنان سکوت. باز روی تراس میروم. نوازندهٔ دورهگرد ناپدید شده است. بدون یک چشمه آرشهپران و حتی فرود اختتامیه.
بینهایت بعید است تعبیر کرده باشد که جمع کن برو پی کارت. منطقاً تشویق مستمعْ صاحبسخن (و صاحبساز) را بر سر ذوق آورد. و نواختن محض گل روی مشوّق در همه جا رسمی آشناست.
فرض ناگزیر: چنان تنگدست یک لقمه غذا (و کمی مواد؟) بود که رفع نیازهای فوری تن را بر آداب هنرنمایی مقدم دانست و دواندوان رفت.ساعتهای بعد و شبهای دیگر هم خبری از او نمیشود. شاید چنان مغروق است که هیچ چیز و هیچ جا را به یاد نمیآورد و هیچ کس برایش اهمیتی ندارد.
در پایان
هر چیزی میتواند بهانهی نوشتن یادداشتی کوتاه باشد:
- جملهای که از مادرتان میشنوید.
- سؤالی که فرزند خردسالتان از شما میکند.
- کلیپی که در شبکههای اجتماعی میبینید و متأثرتان میکند.
- فروشندهی سمجی که چیزی را بهزور به شما میفروشد.
- کتابی که سبب میشود گذر زمان را حس نکنید و غذایتان ته بگیرد.
یک پاسخ