برگرداندن
یا
زیر و زبرگرداندن؟
«برگرداننده خیانتکار است.»
این برگردان خیانت کارانهای است از یک سخن نغز لاتینی:
»Traduttore traditore.«
یا، با حرف تعریف و فعل و فلان، در ایتالیائی:
«II traduttore e (un) traditore.»
و چرا خیانت کارانه است برگرداندن این سخن، به:
«برگرداننده خیانت کار است.»؟
زیرا این برگردان تنها «معنا»ی این سخن لاتینی را میرساند. «شکل» زبانیی بیان این سخن لاتینی، اما، همخوانیی، آوائیی زیبائی دارد که برگردانده فارسیی آن ازش بیبهره است.
میتوان، از سوی دیگر، گفت و نوشت:
«برگرداننده (همانا) زیر و زبر گرداننده است.»
این برگردان نیز، اما، خیانت کارانه است.
و چرا؟
زیرا، و آشکار است، که این برگردان، بیشتر، یا تنها، و آن هم به گونهای خودنمایانه، دربند همخوانیی آوائیئ واژههاست. «معنا»ی آن سخن نغز لاتینی، در این برگردان، هیچ، یا دست کم چندان که باید و شاید، به شنونده و خواننده فارسی زبان، رسانده نمیشود.
خوشا برگردانی که هم شکل زبانی-بیانی و هم محتوای اندیشگی-معنائیی این سخن نغز لاتینی، یا هر سخنی، را به زبان فارسی، یا به هر زبان دیگری، بسپارد.
و مگر، اما، چنین کاری شدنیست؟
شدنیست؟ در چه معنا؟ و تا کجا؟
و، اگر شدنی نیست، چرا نیست؟ در چه معنا، تا کجا، نیست؟
آیا همیشه «معنا» و «محتوا»ست که با اهمیت است و نه، هرگز و هیچگاه، «شکل» و «شیوهٔ بیان»؟
یا، همیشه، آیا، سبک سخن گفتن، با شیوهٔ بیان کردن، است که، در کار یکٔ، یا هر، سخن پرداز، یعنی فیلسوف، یا دانشمند، یا نویسنده یا شاعر، اهمیت دارد و نه، چندان، اندیشه و جهاننگریی او؟
یا، آیا، نه چنین است و نه چنان؟
و در همهٔ زمینهها؟
نه؟
و، پس، در کدام زمینههاست که برگرداننده، نخست و بیشتر، باید به «شکل بیان» بیندیشد؛ و در کدام زمینههاست که «ویژگی محتوا» میباید، نخست و بیشتر، در گسترهٔ دید و تلاش برگرداننده بنشیند؟
همهٔ کسانی که به برگرداندن کاری ارجمند از زبانی بیگانه به زبان مادری-چراست، اما، که میگوئیم: «زبان مادری»؟ و نمیگوئیم: «زبان پدری»؟ تنها به این دلیل، لابد، نخست از مادر خویش است که نوزاد میآموزد با پدر خود چگونه سخن بگوید؟ با اینهمه، اما، چرا «زبان مادری»؟ و نه «زبان پدری»؟ بگذار هر که هر چه میخواهد بگوید بگوید. باری، همهٔ کسانی که به برگرداندن کاری ارجمند از زبانی بیگانه به زبان خود… آری این بهتر است: به زبان «خود» یعنی، به زبان فرهنگی-ی خود دست یازیدهاند، بیگمان، با این پرسشهای بیامان و رویاروی شدهاند، و این حقیقت دردناکٔ و ناگزیر را، به آزمون، دریافتهاند که: «برگرداننده خیانت کار است.» یا، یعنی، «برگرداننده زیر و زبر گرداننده است.»
وحشتناکٔ است. شگفتانگیز است. وحشتناکٔ و شگفتانگیز است که، برای نمونه، مردی یا زنی، در بستر و گسترهٔ همسری، به زنی یا مردی دیگر، خیانت کند: و آنهم دانسته و خواسته، یعنی، نه از سر ندانستن یا ناخواستن، بل که، گفتم، دانسته و خواسته. و وحشتناکٔتر و شگفتانگیزتر این است که پارهای از انسانیت به پارهای دیگر از انسانیت خیانت کند: دانسته و خواسته.
و…
چه دورم دارم میشوم از آن حقیقت که لحظهٔ هماغوش شدن فرهنگٔ است با فرهنگٔ.
برگرداننده همانا زیر و زبرگرداننده است.
برگرداننده خیانت کار است، آری.
با همین خیانت است، اما، که فرهنگهای گوناگون از یکدیگر بارور میشوند. با همین خیانت است، آری، که فرهنگٔهای گوناگون از یکدیگر بار میگیرند و بارور میشوند.
برگرداننده خیانت کار است.
برگرداندن خیانت است. برگرداندن همانا دستبردیست که تو به همسایهٔ دور یا نزدیکٔ خود میزنی. به فرهنگ همسایهٔ نزدیکٔ یا دور خود، به همسایهٔ فرهنگیی دور یا نزدیکٔ خود، دستبرد میزنی، و، پس، خیانت کار نیستی. دزدی.
و، آنجا که سخن بر سر «ادب» و «شعر» یکٔ فرهنگٔ است، برگرداننده، دیگر، تنها یکٔ «دزد» دزدی ساده، نیست.
«شعر» و «ادب» ناموس هر فرهنگٔ است؛ و برگرداننده، در این زمینهها، تنها یکٔ دزد نیست، دزدی ساده نیست. دزد ناموس است. و برگرداننده، از این رو، در این زمینهها، تنها خیانت کار نیست: دزدی ساده نیست: دزد ناموس است.
و…
پس، آیا، برگرداندن یکٔ کار ادبی یا شعری از یکٔ زبان به زبان دیگر روا نیست؟
روا نیست؟
نیست؟
پس، اینهمه برگرداندن و برگرداننده و برگردان؟
در آنچه تا اینجا گفتهام، به ناگزیر، باید خطایی راه برده باشد.
-چه خطایی؟
این خطا که فرهنگٔهای گوناگون، هرگز و هیچگاه، با یکدیگر همآوا و همرای نبودهاند، نیستند و نخواهند بود.
اما البته که چنین نیست.
فرهنگٔهای گوناگون، البته که، همآوا و همرایاند: چرا که «همگوهر»اند. در ذات و در اندیشهٔ انسانی، فرهنگٔهای گوناگون، البته که، همآوا و همرایاند. در برآوردن این آوای یگانه و در بازنمودن این رای یگانه است، اما، تنها، که فرهنگهای گونان گوناگوناند.
-و برگرداندن؟
-آریو آن همآوایی، آن همراییی نهانی و جاویدان انسان با انسان، که در اندیشه و خیال و عاطفه هست و در زبان نیست: آن همآوایی و همرائیی نهانی و جاویدان انسان به انسان، که در جهان، در انسان، در جهان انسان، هست و در زبان نیست.
جهان انسان، که در جهان، در انسان، در جهان انسان، اما، یگانه نیست.
-جهان انسان یگانه است؟ اما، میگویند، جهانهای زبانیی گوناگون داریم. میگویند، اما، هر زبان جهان ويژه خود را دارد.
-آری. و میگویند هر فرد انسان نیز همچنین است. میگویند هر فرد انسان نیز جهان ویژهٔ خود را دارد. تو توئی؛ و من منم. آنچه را که تو میبینی با چشمان خود میبینی. و آنچه را که من میبینم با چشمان خود میبینم. تو نمیتوانی آنچه را که من میبینم، ببینی؛ چرا که تو با چشمان نمیبینی؛ و من نمیتوانم آنچه را که تو میبینی، چنان که تو میبینی، ببینم؛ چرا که من با چشمان تو نمیبینم. چشمان من چشمان است؛ و چشمان تو چشمان توست. و ما، هر یکٔ از ما، زندانیي چهان ویژهء خویشیم. تو توئی و من منم. بگذار، اما، از اینگونه بیراههه و گمراههها، نرفته، بازآئیم. دست کم، اینجا و اکنون. جی.ای.مور گفته است، که فیلسوفان، گاهی، و من میگویم بسی بیش از بیشتر از گاهی، سخنانی میگویند که با آزمون، یعنی آزمونهای، شخص، یعنی شخصها، یعنی شخصیی، ایشان نمیخواند. و چه درست است این سخن. مگر، همین یکٔدم پیش، نگفتم: «ما، هر یکٔ از ما…»؟ و مگر تو درنیافتی که من چه میگویم؟ پس چنین نیست که دریائی باشد از پراکندگی و در آن جزیرههائی باشند از اندیشهها و خیالها و عاطفههای پراکنده. دریا هست، آری. و جزیرهها نیز هستند. و تو یکٔ جزیرهٔ تنها، تو تنها یکٔ جزیره، نیستی. و من یکٔ جزیرهٔ تنها، تنها یکٔ جزیره، نیستم. تو، باری، یک کشتی، یک زورق،نیز هستی؛ و من، یک زورق، یک کشتی، نیز هستم. و ما، من و تو، میتوانیم به سوی یکدیگر بیائیم. و میآئيم. و چراغهای دریائی نیز هستند: راهنمای تو به سوی من، تا من؛ و رهنمون به من به سوی تو، تا تو. و هر یکٔ از این چراغهای دریائی «واژه» است: چشمکی از نور که، در شب پراکندگی، تو را به کرانهٔ یگانهای که توئی: یا، یعنی، به سوی، و تا، کرانهٔ یگانه شدن با تو. و واژههای زبان، هر یکٔ و همه، چراغهای دریائیاند؛ و رنگٔ و بو و مزه و درشتی و نرمی هر دیگر ویژگیی حسشدنی یا دریافتنیی آنها همان چشکمزدنهای نوازشگر نور است در شب دریا.
-و مگر «واژه» رنگٔ یا بو یا مزه یا درشتی یا نرمی یا هر دیگری از اینگونه ویژگیها را میتواند داشته باشد؟ میتواند؟
-آری. و دارد. برای انسان. برای انسان، هر «واژه» همانا نمادیست از نمودی در جهان، و دارندهٔ همهٔ ویژگیهای آن نمود در یاد انسان.