شرایط کارگاه داستان کوتاه
در کارگاه داستان کوتاه از هیچ میآغازیم اما به سرعت ایدهای تازه میپرویم.
سپس با آموختن نکات جذابی دربارهی هر یک از عناصر داستان، پیشنویس اولیه را همراه با هم مینویسم.
با یک روز فاصله، در دومین جلسهی کارگاه، داستانمان را ارائه میکنیم تا بررسی شود و آمادهی انتشار.
نگاهی بیندازیم به عناصر داستان:
نقشهی ذهنی سرفصلهای کارگاه

پیرنگ یا طرح:
حادثهی محرک/شروع و میانه و پایان
شخصیتپردازی:
شخصیت اصلی/شخصیتهای فرعی
راوی:
زاویهدید
صحنه:
توصیف/دیالوگ
درونمایه:
مضمون/ایدهی ناظر
فرم ثبت نام کارگاه داستان کوتاه
از داستان کوتاه که حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟
مطالعهی این داستانها هم سرگرمتان میکند، هم سبب میشود تا تلقی مشترکی از داستان کوتاه داشته باشیم:
دانلود کتاب داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندیرای سادهلوح و مادربزرگ سنگدلش
علاوه به داستانهای بالا، پیشنهاد میکنیم، پیش از ورود به کارگاه، نگاهی هم به مقالهی زیر بیندازید. در این مقاله، ریموند کارور، یکی از برجستهترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو میکند:
مقالهی «اصول داستاننویسی»
نوشتهی ریموند کارور
در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمیتوانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجهام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمیدیدم.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمیشود. نویسنده در هر آنچه که مینویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای میگذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت میتوان نویسندهای را از نویسندهای دیگر باز شناخت؛ که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسندهای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها مینگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی میبخشد، همان نویسندهای است که دست کم میتواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
“ایساک دینسن” گفته بود که هر روز مقدار اندکی مینویسد؛ بدون امید و بدون ناامیدی و سرخوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم میچسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارتها روی دیوار دارم. ” یگانه اصل اخلاقی
نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است.” از “ازرا پاند”. البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسندهای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستانهای چخوف را رویش نوشتهام:
” … و ناگهان همه چیز برایش روشن شد.” این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنیاش به امر مکاشفه لذت میبرم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص میشود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظرهای مسایلی پیش میآید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش بینی میشوم.
اغلب اوقات “تجربهگرایی” به مفهوم داشتن مجوزی برای سهلانگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی میشود برای سنگدل ساختن و ازخودبیگانگی خواننده. بیشتر وقتها این دست نوشتهها هیچگونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمیدهد؛ و در نهایت منظرهای را توصیف میکند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود میشود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست میآید و کسب آن مایهی خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال “بارتلمی” نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بیفایده است و بیحاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنهپردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه میشود. همانگونه که “ارزا پاند” تاکید داشت، تجربهگرایان واقعی باید “همه چیز را از نو بسازند” و طی این روند مسایل و چیزهایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
من دوستانی دارم که به من گفتهاند که مجبور شدهاند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشتهاند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشتهای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کردهاند. زمانی که از رماننویسی شنیدهام: “بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم میکردم.” بهت زده شدهام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفتزده میشوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمیکنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمیتوانیم نوشتهای را به همان خوبی که باید در نهان میدانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟!
در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایستهترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سختکوشی و تلاش همان چیزی است که میتوانیم با خود به گور ببریم. دلم میخواست به آن دوستم بگویم؛ تو را به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتماً برای امرار معاش راههای سادهتر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیتها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
از داستانهای کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم میآید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتما “تنش” داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان میباشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساساً داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی میشود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل میشود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایههای زیرین واژهها که به ظاهر زیر پوستهی صاف رویی پنهان شده است.
“پریتچت” داستان کوتاه را به این صورت تعریف میکند: “داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده میشود.” به بخش “گوشه چشم” توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن میکند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامدهای دیگری را نیز در بر خواهد داشت.
وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع میکند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور میبیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام میشود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده میکند که داستان را برایش آشکار و ملموس میگرداند.
برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم میتوانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.
ترجمهی شقایق قندهاری
2 پاسخ