از دغدغههای همیشگی هنرمندان و نویسندگان در همه زمانها، خلق آثار جاودانه است. آثاری که از گزند زمان در امان باشند و نابود نشوند. شاید تمایل هنرمند به جاودانگیی اثرش بیربط به تمایل شدید انسان به جاودانگی نباشد.
وجود این همه افسانه و اسطوره بیدلیل نیست و نشان از تمایل شدید انسان به جاودانگی است. تا جایی که خیلی از تغییرات اساسی و حوادث برزگ تاریخی را میتوان تفسیر و ترجمه کرد؛ شخصیتهای بزرگ، حادثههای بزرگی به وجود آوردهاند تا به این نیازشان پاسخ داده باشند. در هر خط و گره، نقش و نگار و هر آنچه زیبایی است، رد پای جاودانگی دیده میشود.
در هرچه نمودی از زیبایی، ذوق و خلاقیت انسان دارد، میشود تلاش آدمهای زیادی را دید که میخواهند بعد از خودشان بمانند و با تمسک به این زیبایی، در زمان سفر کنند. این چنین است که نویسنده و هنرمند هم به وسیله اثرش میماند و به آینده سفر میکند. او در این راه باید بر مشکلات فراوانی پیروز بشود که یکی از آنها مقابله با فشارهای بیرونی است.
هنرمندان و نویسندگان در هر برهه با فشار امواج اجتماعی، سیاسی، روانی، فلسفی، ادبی، هنری و… زیادی روبهرو هستند. گاهی این فشارهای بیرونی، بر حسب اتفاق با انگیزههای درونی هنرمند برای خلقِ اثر، یکسان میشوند و این، کار هنرمند را بسیار سخت میکند چون او از درونش گریزی ندارد و همان چیزی که موجب خلق اثر میشود، آن را جوانمرگ هم میکند. اگر هنرمند بخواهد انگیزههایش را (که بر پایه همان موجها و فشارهای زودگذر، مقطعی هستند) بُکشد و به آنها تن ندهد، در حقیقت اثر خود را کشته است.
این موجهای زودگذرِ زمانه، هنرمندان و نویسندگان را مثل پر کاهی به این سو و آنسو میبرند. این موجها و فشارهای مقطعی، گاه تعیینکننده نیازها و دغدغههای مخاطبین یک جامعه هستند و نشان میدهند این جامعه در این مقطع زمانی خاص چه افکار و آرزوهایی دارد و چه سفارشی به هنرمندانش میدهد. سفارشهای هر دوره در بیشتر اوقات مشخص و معین است و بازآفرین و شکلدهنده این سفارشها، هنرمندان موجسوارِ آن دوره هستند.
سفارشها، فشارها و موجها جای کمی برای هنرمندان باقی میگذارند. چون اهداف تعیین شده، دست و پای هنرمند را میبندد و او در نهایت باید شرح و بسط دهندۀ چیزی باشد که جامعه نیاز دارد.
نشانه و ماهیت سفارشها و فشارها و موجها، زودگذر بودن آنهاست. به گذشته که نگاه میکنیم، ردپا و تاثیر جنبشها و مکتبهای سیاسی، فکری و فلسفی، اجتماعی و… را در آثار ادبی و هنری فراوانی میبینیم؛ آثاری که امروز بسیار مهجورند و دیگر نامی از آنها نیست. در حالی که اکثر آنها در عصر خود مخاطبان زیادی داشتهاند چون فریاد و زبان و نیاز تودههایشان بودهاند یا نیاز و فریادی بودهاند که کسانی در دهان تودهها جادادهاند. اینگونه آثار، در مقطعی کوتاه مخاطبان را به شدت با خود درگیر میکنند و با افولِ موجی که باعث تولیدشان شده، خودِ آثار هم افول میکنند. گاه حتی این موجهای ناخواسته، خود نویسنده و هنرمند را هم در برمیگرفت و او را به دام فشارها و سفارشهای بیرونی میانداخت و حتی تصور بعضی از ایشان این بود که نگاه و دردِ خود را بازگو میکنند و صدایشان ناخواسته و اتفاقی، با صدای عوام یا بخشی از جامعه همراه شده است. افتادن هنرمند در ورطه عوامگرایی از دلایل این نوع نگاه است که ناخواسته و دائم خودشان به خودشان سفارش میدهند، سفارشهایی که سوار بر امواج و فشارهای جامعه است.
بخشی دیگر که به موجها و فشارهای بیرونی تن میدهند، هنرمندان خودباختهای هستند که چون خودشان را کوچک میبینند در مقابل فشارها به سرعت کوتاه میآیند و تبدیل به مرغ مقلد میشوند. نه خود ریشهای دارند و نه به تبع اثرشان؛ مثل تکهای چوب، به هر موج تن میدهند و رهسپار میشوند تا موجی دیگر پیدا شود و بر آن سوار شوند. بعضیهایشان این اقبال را داشتهاند که با موج تازه هم خود را به سرعت همراه کنند و باز جلوی چشمها بمانند.
از مختصات عصر ما، حجم زیاد اطلاعات و تقسیم (یا دایگی تقسیم) عادلانه و یکسان اطلاعات است. همچنین این عصر، عصر تنوع و تکثر، سرعت و ولع بیپایان است؛ خصلتهایی که همه به ضرر نویسندگان موجسوار است. مختصاتی که به ما میفهماند هرروز موج و فشارسیاسی، فلسفی، هنری، اجتماعی و … تازهای در راه است و مخاطب، دنبال هنرمندِ موجسوارِ خود میگردد، هنرمندی که به بیشترین خواستههای او بهترین پاسخها را بدهد و بازتابِ نیازها و اغراضش باشد.
جهان، جهان لذت، تنوع و سرعت و گذر است که مخاطب به سرعت از هر چیزی روی گردان میشود. او مدام دنبالِ قهرمانهای تازهای است که به نیازهای روزافزونش پاسخ بهتر و تازهتری بدهند. در عصری زندگی میکنیم که انگار داریم فیلمی از خودمان، زندگی و جهانمان با دورِ تند میبینیم. حوادث همه به سرعت اتفاق میافتند؛ حوادثی که صد سال قبل باید بیست سال طول میکشید تا اتفاق بیفتند. دیگر حتی این سرعت زیاد، موجب شگفتی یا وحشت کسی هم نمیشود. اتگار عادی است و همه قبول کردهاند که دور زندگی تند شده است. طبیعیست در چنین جهانی، سرعت امواج و فشار هم بیشتر میشود، زود طلوع میکنند و زودتر غروب میکنند و دوام کمتری هم دارند. گاهی قبل از سوارشدن بر موجی تازه، باید از آن پیاده شد چون افول کرده و دیگر تمام شده است.
شاید به دلیل این شتاب و سرعت روزافزون است که میانگینِ عمر آثار هنری به مرور کم میشود و کمتر هم خواهد شد. وقتی عمر آثار ادبی به دلیل ویژگیهای خاص دوره ما این طور کوتاه میشود و آثار هنری دچار زودمرگی میشوند، سوار شدن بر امواج و فشارهای زودگذر و سطحی جامعه و گرفتن سفارش از جامعهای اینطور لغزنده و تنوعطلب، بدترین کار است. چون با انتخاب این راه، نویسنده خودخواسته عمر اثر را کوتاهتر از آنچه باید، میکند. به همین دلیل، این روزها میبینیم که گاهی اثری پیش از تولد، میمیرد و هنرمند کمشانس حتی جایزهاش را از سفارشدهنده بگیرد.
هنرمند و نویسنده، روزبهروز بیشتر به این فکر میافتد که چطور میشود از دست این امواج متلاطم و فشارهای فرعی و مقطعی و خواسته زودگذرِ جامعه که او، مخاطب او و جهان اطراف را در برگرفته فرار کند؟ چگونه از این همه هیاهوی سرعت و طلوع و افول جان سالم در ببرد و اثرش را ماندگارتر کند؟ اینها سوالاتیست که هر هنرمند و نویسندهای روزی به آن برمیخورد و باید برایش پاسخی پیدا کند یا دست کم تکلیف خود را در این میان روشن کند، بداند کجا میرود و چه قرار است بر سرش بیاید.
ماندن در سطح مخاطب و جهانِ ظاهری او، تندادن به فشارها و خواستههای مقطعی و زودگذرِ زمانهاش، پرداختن به سطوح فرعیای که در پوسته ظاهری زندگی با آن درگیر است، سطحی که به راحتی قابل لمس است. راه دیگر، شناخت و درکِ عمیق و برقرارکردنِ ارتباط درونی با اوست برای بیان دردهای اصیل. میتوان از راهی وارد شد که به نیازهای اساسی و اصلی و همیشگی یک انسان منتهی میشود. امکان گفتوگو با هر انسان، هم به وسیله سطح بیرونی و مقطعی و پوسته او، هم به وسیله درون و ریشه و تنه اصلیاش میسر است. از هردو راه میتوان به دغدغههای انسانی رسید.
هنرمندان و نویسندگان بزرگ همیشه سعی میکنند از راههای صعبالعبور، سختتر و عمیقتر به درون انسان نفوذ کنند و از اصیلترین نیازهای همیشگی او بگویند. اگر کل بشریت را به مثابه انسانی واحد فرض کنیم، با شناخت اصول و ریشههای دائمیِ انسان، میتوانیم با مخاطبان مختلف در هر جای زمان و مکان ارتباط برقرار کنیم، کاری که نویسندگان و هنرمندان بزرگ انجام دادهاند.
آنها از نیازهایی چنان اصیل حرف میزنند که مخاطب با رجوع به درونِ خود آنها را پیدا میکند. گاهی فشارها و موجها، روی انسانِ امروز را طوری میپوشانند که هنرمند نیز به اشتباه میافتد چون سطح ونیازهای فرعی انسان با عمق و نیازهای اصلیاش یکی به نظر میرسد.
انسانِ امروز به درختی عظیم میماند که لایههای درونش را میوهها و برگهای زیادی پوشاندهاند. برگها و میوهها (سفارشهای زودگذر و فشارهای مقطعی جامعه) در بهار و تابستان، چنان این درخت را میپوشانند که دیگر تنه اصلی ان قابل دیدن نیست. خود درخت، پشت برگها و میوههایش گم شده و با برگهایش اشتباه گرفته میشود. برگها و میوهها با موج گرما و سرما میآیند و میروند اما تنه و ریشههای درخت همچنان پا برجا هستند. هر چند نیازها و چهارچوبهای اصیل و واقعی و همیشگی انسان هم مثل تنه و ریشههای اصلی درخت تغییر میکنند اما همیشه وجود دارند و در همه فصلها در برابرمان هستند. خواستهها و نیازهای اصلی انسان همه گیر و نامحدود است؛ گرچه از شکلی به شکلی دیگر در حرکت است اما محو نمیشود.
نویسنده یا هنرمند، شاخ و برگ و میوه این درخت را کنار میزند و به دیدن آن بسنده نمیکند. ممکن است از برگ و میوهها، برای رسیدن به هدفشان استفاده کنند چون پس از کنارزدن برگها و پوسته ظاهری، دنبال ریشه و تنه اصلی درخت میگردند؛ هنرمند اصیل به ریشهها اتکا میکند. معنی و مفهوم ادبیات و هنر برای او، یافتن راهی است برای عبور از لایهی رویی و سطحی، برای رسیدن به ریشه و چهره واقعی و اصیل آن انسان نمونه و به تبع آن انسان امروز.
آثاری که به اصالت انسانی پرداختتهاند، توانستهاند در زمانهای مختلف دچار دگرگونی در معنا شوند. این آثار حتی بازتاب امواج زمان خود نیز بودهاند یعنی از اتفاقات مقطعی و فرعی زمان خود دور نبودهاند. با آنکه این آثار، انسان را در بزنگاهِ خاصی از تاریخ، تشریح و توصیف میکنند اما به دلیل اصالتشان، میتوانند در زمانهای مختلف، کارکردی بسیار بیشتر از آثار موجسوار داشته باشند. شاید به همین دلیل باشد که امروز سبک و شیوه کارِ خیلی از نویسندگان و هنرمندان دوره کهن و کلاسیک را سوررئالیستی یا مدرن و حتی پسامدرن میدانند، چون آنها از دردها، نیازها و مسایلی که همیشگی و اصیل بوده حرفزدهاند.
انسان، خواستهها، نیازها و در یک کلام ابعادی همیشگی دارد که حذفشدنی نیست. شاید شکل بروز و ظهور این ابعاد و نیازها در زمانهای مختلف تغییر کند اما این به معنای حذف آن ابعاد و مختصات نیست. اگر این مشخصهها حذف شود ماهیت انسانی او تغییر می میکند. زمان و مکان و موجهای کوتاهمدت و فشارهای فراوان، چهرهی امروز ادبیات ما را تغییر داده است. به گذشته که نگاه کنیم، رد این امواج را میبینیم، میبینیم که چگونه امور فرعی و فشارهای گذرا و مقطعی، خلاقیت نویسندگان و هنرمندان را به بازی گرفته است. گاهی حتی نمیخواهیم گذشته را ببینیم و یا به روی خودمان بیاوریم چون اکنونمان را ادامه همان گذشتهها میبینیم که اگر از آن درس نگیریم، مجبوریم بار دیگر آن را تکرار کنیم. تمام گذشته حی و حاضر، و در یک قدمی ماست. کافی است بخواهیم دیگر تکرارش نکنیم. شاید وقت آن باشد که شاخ و برگ، میوهها و خاک پای این درخت را کنار بزنیم و برای ریشه و تنه اصلی و واقعی و همیشگی آن- انسان- در آثارمان جای وسیعتری باز کنیم. بدانیم که هرچه بیشتر به موجهای فرعی و گذرا اهمیت بدهیم، جای کمتری برای اصالت باقی میماند.
مرز میان کارهای سطحی و عمیق هم همینجاست. بحث مخاطب عام و خاص و داستان عامهپسند و خاص و همه این تقسیمبندیها هم اینجا میتواند به پایان برسد. چون به خودی خود داشتن مخاطب، یک اثر را باارزش یا بیارزش نمیکند.
به خودی خود قرار مخاطب از آثار عمیق یا آثاری که ظاهری عمیق دارند، آن کار را باارزش یا بیارزش نمیکند. بلکه پرداختن به موجها، فشارها و سفارشهای زمانه و ندیدن تنه و ریشههای اصیل انسانی است که مشخص میکند یک کار در چه حدی ظاهر شده است و این میزان کاملی برای سنجش آثار همه دورهها به ما میدهد. تنه و ریشههای اصیل و اصلی انسان همان چیزی است که میشود به آن اعتماد کرد و به وسیله آن از دست امواج و فشارهای لرزان و مقطعی و سطحی گریخت. هرچند که این گریختن فقط جایی برای شروع باشد.
یک پاسخ
برای نوشتن اینگونه اصیل ، باید انسان به مثابه انسان را عمیق شناخت .