پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

نوشتن داستان کوتاه با الهام از شعر

نوشتن داستان کوتاه با الهام از شعر

داستان کوتاه بیش از آنکه به رمان شبیه باشد به شعر پهلو می‌زند؛ مثل شعر، موجز و مختصر.

حتی فرایند نوشتن شعر و داستان کوتاه هم به هم شباهت دارد، هر شعری یا داستان کوتاهی می‌تواند در یک نشست نوشته شود و پس از آن بارها و بارها بازنویسی. اما دربارۀ رمان نمی‌توان چنین چیزی گفت، چون فرایند طراحی و نگارش آن به مراتب زمان‌برتر از داستان کوتاه است، ضمن آنکه به لحاظ ساختاری ویژگی‌های کاملاً متفاوتی دارد که بعدها در کارگاه رمان دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق به آن خواهیم پرداخت.

برای اینکه در ذهن شما پیوند بیشتری بین شعر و داستان کوتاه ایجاد شود، تصمیم گرفتیم با ارائۀ نمونه‌هایی از شعرهایی که از روایت بهره‌‌ برده‌اند. یک تمرین جالب و مفید بسازیم.

شعری را که در ادامه می‌آید بخوانید. و پس از آن بر اساس این شعر، یک داستان کوتاه حداقل هزار کلمه‌ای یا سه صفحه‌ای بنویسید.

مهم نیست که داستان شما عینا از ماجرای این شعر پیروی کند. شما برای نوشتن داستان قطعاً مجبورید به این شعر شاخ و برگ فراوانی بدهید.

اما نکتۀ مهم: چون در بخش اول کارگاه داستان کوتاه، تمرکز ما روی توصیف و حس‎‌آمیزی است. در نوشتن سعی کنید به حد افراط از حواس پنج‌گانه بهره بگیرید. در توصیف هر صحنه‌ای تا می‌توانید بنویسید چه چیزی دیده می‎شود؛ شنیده می‌شود، چشیده می‌شود؛ لمس می‎شود و بوییده می‌شود.

درس مرتبط: تمرین حس‌نویسی

شعر زیر از بهمن فرسی است و از کتاب خود رنگ نقل شده. این کتاب سال ۱۳۷۲ در لندن منتشر شده و متاسفانه در بازار نشر موجود نیست.

در درس‌های بعد به شباهت‌های شعر و داستان بیشتر می‌پردازیم.

 

شعر رسول

 

رسول ما          

دو سال و اندش که بود

صبحی از صبح‌ها

در مرز گرگ و میش…

از کنار حوض

وسط حیاط                                

از روی قصری‌‌ش…

با صدایِ زور به آن نشسته

و زبان طفلانۀ شکسته بسته

مادرش را که در بستر

با خواب شیرین سحر-                            

نرد عشق می‌زد

صدا زد: 

«ما ما ا ا ا ا ن ن ن ن ن

اَبلای دیشبی تِ از اون بالا

بالون لیختن اون همه

تُجا لفتن حالا؟»

 

و چون دیوارِ خوابِ مادر

خواب‌تر از آن بود که پاسخی پس بتاباند

این که بود که رسولک

خودش به تنهایی شعرش را سرود: 

«ما ما نی ما ما نا ا ا ا ….

می‌دونی اَبلا

 لفته‌ن ُتجا؟

 لفته‌ن دلیا… 

تِ دلاشون پُل تُنن از آب

بَل گَلدن دوباله تو هوا

بالون بلیزن تو سَلِ ما

تا بُلَن شیم از خواب.»

 

 

روایت رسول از باران

به حافظۀ من پرچ شد 

تا امروز چراغ یادش را روغن کنم

شعرش را روشن کنم

 

اما طفلک رسولک

«کنکور»ها که دست رد به سینه‌اش گذاشتند

رفت سرغ پیشۀ پدر

سگدست و کمک فنر…

 

و چشمۀ شعرش

که خودش از  آن خبر نداشت

هرگز نجوشید.

این پستانِ ذوق را هم 

بیطارِ کودنِ دهر

ندوشید.

 

سلسله مطالب دوره آنلاین نویسندگی خلاق:

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهرا خبیدویی گفت:

    رسول پسرکی 2ساله،
    با موهای جو گندمی و صورتی تپلی
    گویا خواب از سرش پریده و شیطنتش گل کرده بود،
    کنار حوض نشسته و دستش را توی حوض،
    دور ماهی‌ها طواف میداد
    دم ماهی‌ها را می‌گرفت،
    ماهی‌ها درون دستانش شروع به رقصیدن می‌کردند و اون ذوق زده جیغ می‌کشید
    چقد دنیای بچه ها زیبا بود و
    چقدر،
    ذوق هایشان مزه‌ی توت فرنگیِ باغ پدر بزرگ میداد
    با صدای تپلی و خوشمزه‌اش مادر را که با خواب شیرین سحرش لبخندی به لب داشت صدا زد؛
    «ماااااا مااااان
    ابلای دیشبی
    تِ از اون بالا
    بالون لیختن
    این همه
    تُـجا
    لفتن حالا؟»
    پاسخی از سوی مادر نیامد
    گویی مادر نیز غرق خاطرات کودکی‌اش
    با نازخاتون همان عروسک پنبه‌ای
    پنج سالگیِ خود به خواب عمیقی
    فرو رفته بود.
    رسول که همچنان منتظر پاسخی از سوی مادر بود
    بیخیال از سوالش
    پاهایش را توی آب حوض فرو برد
    و شروع کرد شعرش را
    به تنهایی خواندن؛
    «مااااااا ماااانی
    میدونی
    ابلا لفتن
    تُجا؟
    لفتن دلیا:)
    تِ دلاشون پُل تُـنَن از آب
    بَل گلدن دوباله تو هوا
    بالون بلیزن لو سَل ما
    تا بلن شیم از خواب»
    خنکی آب حوض
    به رسولک حس خوبی میداد،
    و نمی‌دانم چرا
    روایت رسولک مرا یاد خاطره‌ای انداخت
    که هیچگاه نمی خواستم
    در ذهنم تداعی شود
    سال‌ها گذشت
    و رسولک بزرگ شد
    آزمون تلخ زندگی روی پیشانی‌اش
    شیارهای عمیق خود را برجای گذاشت
    تا به او بگوید؛
    زندگی همیشه آن حوضِ کوچکِ خانه پدری‌اش نیست
    که خنکی را
    به درونش هدیه می‌کند
    زندگی گاهی چنان
    آتشت می‌زند که همچون
    خاطراتِ شعر کودکیَت
    سال ها حسرت برگشتنش را داری
    و طفلک رسولک
    که چشمه شعرش
    درون آن حوضِ خانه پدری
    برای همیشه غرق شد…!

    #زهرا_خبیدویی
    #داستان_کوتاه

    (0)
  2. رزا بختیاری گفت:

    سلام استاد عزیز به دقت فایل های صوتی تون رو گوش میدم و نت برداری میکنم .
    من از کودکی به خاطر شرایطی که خانوادم داشت و حجم احساسی که به پدر داشتم و روم نمیشد که یه سری حرفها را به او بگویم ، برایش نامه مینوشتم .این اشتیاق من حتی قبلتر از یاد گرفتن سواد بود و با هر حرف الفبا که معلم به تخته ی سیاه مینوشت . دنیایی از شادی رو به روی من باز میشد و انگار منه زبان به دهان گرفته تازه میتونستم با نوشتن حرفهایم را بگویم .
    نامه نگاری ، بی سانسور صحبت کردن اشتیاق فراوان و خودم بودن رو احیا میکنه
    و خیلی دوس دارم به هر بهانه ای نامه ای بنویسم و حتی برخی از دلخوری هایم به همسرم راهم نامه نوشتم و به بیشترین کسی که نامه نوشتم ، پدر بوده . و برنامه ای الان برای نوشتن دارم اینه که برای دوستانم به جای ابراز محبت از محیط مجازی و شکلک قلب به روی کاغذ بیارم و گرمای دست و لغزش خودکارم روی کاغذ ابراز کنم .
    کاش میشد به شماهم نامه هایی مکتوب پست میکردم و یا جمع بچه های این دوره
    چون در این ول وشوهای مجازی ، بهم ریختگی های فکری ، بتوانیم نامه ای مکتوب و با دستخط خودمان به شما ارائه میکردیم
    سپاس از فایل صوتی خوبتون و صدای دلنشین و کلام شمردتون

    (0)
  3. زینب طباطبایی گفت:

    سلام استاد علاقه ی شدیدی ب نوشتن داستان های کوتاه دارم و داستان کوتاه برای بچه ها
    چه پیشنهادی برای من دارید

    (0)
  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    برگرفته از شعر” رسول ما”
    رسول پسربچه تپلی وخوشگلی بود با قدوقامت متوسط وپر، موهایی خرمای ولخت که همیشه روی پیشانیش سرسره بازی می کرد، چشمهایی درشت ، مژهای فری که ابروهای هلالی ،سایبان آنها بود.لبهای گوشتی وخوشرنگی که وقت شیرین زبانی آنهارا خیس می کرد.به وقع صحبت لبها چون غنچه رزسرخ باز وبسته میشد.
    یک روز صبح زود رسول دوونیم ساله از خواب بیدارشد .به سمت حیاط خیز برداشت تا اثر باران دیشب را جستجو کند.
    به وسط حیاط رسید. درکنار حوض کاشی، بوی گلهای شب بو ،شمعدانی ویاس سفید اطراف را با تمام وجود به داخل ریه ها کشید.پروانه ای رنگی از روی بوته های لاله عباسی کنار دیوار به سمتش آمد. خواست پروانه را بگیرد ولی نتوانست. خنکی صبح بهاری لرزه براندامش انداخت دستهارا به دور بدن پیچید تا کمی گرم شود .خورشیدآرام از گوشه حیاط خودنمایی می کرد..به آسمان نگاه کرد واثری از ابرهای دیشب در آسمان ندید. دلهره واضطراب وجود کوچکش را در نوردید.
    با صدایی که سعی می کرد کاملاٌ رسا وبلند باشد مادر را صدازد:(مامان ابلای دیشبی از اون بالا بالون لیختن اون همه تجا لفتن حالا؟) مامان ابرهای دیشب از اون بالا بارون ریختن اون همه کجا رفتن حالا.
    انگاراسباب بازی رسول را گرفتند. غم دنیا دردلش جمع شد.سیل چشمان مشکیش را پرکرد.
    مادر در رختخواب غلطی زد صدای رسول را شنید که سراغ ابرها را می گرفت.آنقدر خواب آلود بود که قادربه برخاستن نبود .هوای خنکی که از لای در خودرابه داخل می رساند صورتش را خط خطی می کرد با اکراه سررا زیر لحاف برد .خودرابه نشنیدن زد تا ادامه رویای بهار را ببیند.
    رسول در وسط حیاط مستاصل به اطراف آسمان نگاه می کرد.دهان نیمه بازش را باانگشتی در کنار لب زینت داد.به شیوه انیشتین به فکر فرورفت.ناگهان حرفهای دیروز خواهر را به یاد آورد.برایش از سفر قطره آب گفته بود.اینکه خورشید با دستان پر مهرش ،دریا را نوازش می کند وقطرات شیطان را با خود به آسمان می برد. ابادستان طلایی وماهر ، قطرات را به هم می بافد ولباس ابری برتن آسمان آبی می کند.بعداز آنکه لباسهای ابری زیاد شدند برسر جای مناسب با هم دعوا می کنند وهرکدام با ضربه ای برسر دیگری آنرا وادار به کوتاه وسبک شدن می کنند.ابرها با گریه باران را برزمین می ریزند واین دوره همچنان وهر روز ادامه دارد. رسول کوچولو همه این سخنان شیرین خواهر را با عکسهای کتابش حلاجی می کرد.ناگهان انگشت خیس شده در دهان را بیرون کشید ودستهارا کنار صورت تپلی قرارداد وبا صدای بلند مادر را دوباره صدا زد:
    (مامانی می دونی ابلا لفتن تجا؟ لفتن دلیا ت دلاشون پل تنن از آب بل گلدن دوباله توهوا بالون بلیزن توسل ما تا بلن شیم از خواب ). مامان می دونی ابرها رفتن کجا ؟رفتن دریا تا دلاشون پرکنن برگردن دوباره توهوا بارون بریزن توسر ما تا بیدارشیم از خواب …..شعری را که هرگزکسی نشنید را سرود.
    روایت رسول از باران اولین شعر ش بود که نمیدانست.اما شعر ساده وشیوایش حافظه ام را حک کرد وماندگار شد.
    سالها گذشت رسول جوان برومندی شد. منتظر نتایج کنکور نشسته است.صبح از خواب بیدارشد وبا عجله برای گرفتن روزنامه به کیوسک روزنامه فروشی رسید. با خوشحالی صفحات را برای دیدن نام خود جستجو کرد .از صفحه 1تا30را بارها بررسی کرد وهر بار ناامیدتراز بار قبل ، با چشمانی بارانی به خانه برگشت.مادرمیخواست برای فرزندش جشن مفصلی بگیرد.ناقوس ورودش را شنید. خودراپشت در رساند با بازشدن در صورت آویزان رسول ، تمام رویاهایش رابه یکباره بر باد داد.
    فردای آنروز رسول صبح زودتر از پدر از رختخواب بیرون جهید به آشپزخانه رفت .چای را آماده کرد.لباس پوشید. بیرون رفت وبا نان تازه برگشت. پدر از اتاق بیرون آمد وصورت رسول را شاد دید. با نشاط پاسخ سلامش را داد.رسول بعداز صبحانه با پدر به سمت محل کار جدید وزندگی دوباره حرکت کرد.شعر وشاعری واستعداد نشگفته براثر بی مهری روزگار،برای همیشه به دست فراموشی سپرده شد.

    (0)
  5. مرضیه عطار گفت:

    سلام استاد گرامی
    راستش دیروز که در فایل صوتی فرمودید برای این شعر یک داستان کوتاه بنویسد من مشتاقانه شعر را خواندم اتفاقا چند بار هم خواندم ، اما نتوانستم داستان کوتاه بنویسم داستان کوتاه که هیچ حتی معنی شعر را هم خیلی درست متوجه نشدم نمی دونم شاید من ادم کم سوادی هستم ، اما به نظر من شعر یک الهام الهی هست یک احساس خاص که در قالب کلمات خودش را نشان می دهد و طبق فرمایشات شما شباهت زیادی به داستان کوتاه دارد چون داستان کوتاه هم می تواند مانند شعر باشد ، اما شعری که شما انتخاب کردید از نظر من و برحسب سوادی که من دارم مناسب و الهام بخش نبود که من بتوانم داستان کوتاهی در موردش بنویسم ، این همه شعر های زیبا وجود دارد که هر بیتشان می تواند اغاز یک داستان باشد . لطفا اگر امکان دار کمی بیشتر در مورد این شعر توضیح دهید حتما این شعر از نظر شما انقدر خوب بوده که انتخابش کردید ، برای من علت انتخاب شما و فاکتوری که این شعر داشته مهم است لطفا اگر امکان دارد برای من توضیح دهید . تا بتوانم داستانم را بنویسم ممنون

    (0)