پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

اهمیت پاراگراف اول در نویسندگی خلاق

درس سوم: اهمیت پاراگراف اول در نویسندگی خلاق

هدف درس: ایجاد حساسیت در شما برای کنجکاوی روی پاراگراف اول کتاب‌های داستانی

تو داری شروع به خواندن داستانِ جدید ایتالو کالویتو، اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری، می‌کنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود. از آن‌سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فوراً به همه بگو: «نه، نمی‌خواهم تلویزیون تماشا کنم!» اگر صدایت را نمی‌شنوند بلندتر بگو: «دارم کتاب می‌خوانم، نمی‌خواهم کسی مزاحم شود.» با این سروصداها شاید حرف‌هایت را نشنیده باشند: بلندتر بگو، فریاد بزن: «دارم داستان جدید ایتالو کالوینو را می‌خوانم!» یا اگر ترجیح می‌دهی، هیچ نگو، امیدوار باشیم که تو را به حال خود بگذارند. راحت‌ترین حالت را انتخاب کن: نشسته، لمیده، چمباتمه، درازکش، به پشت خوابیده، به پهلو خوابیده، دمرو، توی مبل، نیمکت، مبل متحرک، راحتی، عسلی یا توی یک ننو، اگر داشته باشی و البته یا روی تخت یا توی تخت. حتی می‌توانی در یک حرکت یوگا، سرت را زمین بگذاری و البته کتاب را هم وارونه بگیری.

(اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری -ایتالو کالوینو- ترجمۀ لیلی گلستان- نشر آگه)

 

از نخستین پاراگراف این داستان متوجه می‌شویم که با ماجرایی خطی و معمولی مواجه نیستیم. سطر اول، با مستقیم‌گوییِ نامتعارفی خواننده را خطاب قرار می‌دهد و نویسنده با بیان اسم خودش، از همان ابتدا به خواننده می‌گوید که وارد دنیای داستانی عجیب‌وغریبی شده است.

در درس دوم، به سطر اول برخی از شاهکارهای ادبی اشاره کردیم و گفتیم که بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های بزرگ دنیا با یک سطر هیجان‌انگیز شروع شده‌اند.

حالا در این درس می‌خواهیم به بررسی کوتاه چند نمونه از درخشان‌ترین پاراگراف‌های اول آثار داستانی در ادبیات ایران و جهان بپردازیم.

اما پیش از آن بهتر است تعریف ساده‌ای از پاراگراف داشته باشیم:

 پاراگراف چیست؟

پاراگراف، در مقاله‌نویسی و نوشته‌های غیرداستانی تعاریف پیچیده‌تر و دقیق‌تری دارد، اما ما فعلاً به نویسندگی غیرداستانی نرسیده‌ایم؛ و در این درس صرفاً به تعریف کوتاهی از شکل ظاهری پاراگراف اکتفا می‌کنیم:

«همین‌که جمله آخر تمام شد و برای ادامۀ مطلب به سطر بعد رفتیم یعنی یک پاراگراف تمام شده. شروع سطر بعدی، شروع پاراگراف جدید است.»

 چرا باید به پاراگراف اول توجه ویژه‌‌ای داشته باشیم؟

بهتر است برای توضیح اهمیت پاراگراف اول به سخن یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های جهان، گابریل گارسیا مارکز توجه کنیم:

مشکل‌ترین کار، نوشتن پاراگراف اول است، شده یک ماه وقت صرف نوشتن آن می‌کنم و وقتی آن را نوشتم باقی سریع نوشته می‌شود. در پاراگراف اول بسیاری از مشکلات کتاب را حل می‌کنید. موضوع، سبک و لحن تثبیت می‌شود. (+)

بیایید موضوع را با مثال‌ها و نمونه‌های بیشتر پیش ببریم:

آناکارنینا تولستوی

 

آناکارنینا

خانواده‌های خوشبخت همه به‌مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند.
در خانۀ آبلونسکی کارها همه آشفته بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار پیشینِ بچه‌ها که زنی فرانسوی بود سروسری دارد و گفته بود که دیگر نمی‌تواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج می‌بردند بلکه سنگینی آن بر همۀ اعضای خانواده و خانگیان محسوس بود. همۀ اعضای خانواده و خدمه احساس می‌کردند که زندگی‌شان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در هر مسافرخانۀ سر راه شبی را زیر یک سقف با هم به سر ببرند بیش از آن‌ها، یعنی از اعضای خانوادۀ آبلونسکی و خدمتکارانشان، با هم در پیوندند.

(آناکارنیا -لئو تولستوی- ترجمۀ سروش حبیبی- نشر نیلوفر)

 

جملۀ اول رمان آناکارنینای تولستوی حالا به یکی مشهورترین جملات قصار جهان تبدیل شده است. تولستوی با نوشتن جملۀ انتزاعی در سطر اول رمانش از همان ابتدا، ذهن خواننده را برای خواندن داستان خانواده‌ای شوربخت، با یک بدبختی خاص آماده می‌کند!

 

آئورا

آگهی را در روزنامه می‌خوانی. چنین فرصتی هرگز پیش نمی‌آید. می‌خوانی و باز می‌خوانی. گویی خطاب به هیچ‌کس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافۀ ارزان کثیف سفارش داده‌ای، می‌ریزد. بار دیگر می‌خوانی‌ش، «آگاهی استخدام: تاریخ‌دان جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است… «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می‌بایست دو کلمۀ دیگر هم می‌داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فلیپه مونترو. موردنیاز است، فیلیپه مونترو، بورسیۀ سابق در سوربون، تاریخدانی انباشته از اطلاعات بی‌ثمر، خوکرده به کندوکاو در لابه‌لای اسناد زردشده، آموزگار نیمه‌وقت مدارس خصوصی، نهصد پسو در ماه؛ اما اگر چنین آگهی را می‌دیدی بدگمان می‌شدی و آن را شوخی می‌گرفتی. «نشانی، دونسلس ۸۱۵». شمارۀ تلفنی در کار نیست، شخصاً مراجعه کنید.

(آئورا -کارلوس فوئنتس- ترجمۀ عبدالله کوثری- نشر نی)

 

آئورا با ترجمۀ عبدالله کوثری نمونۀ درخشان نوشتن با زاویه دید دوم‌شخص است.

اگر به پاراگراف اول داستان دقت کنید، نویسنده با جملاتی کم و کوتاه، به‌صورت غیرمستقیم و هوشمندانه اطلاعات زیادی از ویژگی‌‌های شخصیت اصلی داستان را به ما می‌دهد و به‌این‌ترتیب وارد ماجرای اصلی داستان می‌شویم.

 

هومر و لنگلی

من هومر هستم، برادرِ کور. بینایی‌ام را یک‌دفعه از دست ندادم، مثل فیلم‌ها، کم‌کم همه‌چیز محو شد. وقتی به من گفتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد، دلم می‌خواست بینایی‌ام را بسنجم؛ آن موقع نوجوان بودم و در مورد همه‌چیز کنجکاوی می‌کردم. آن زمستان، کارم این شده بود که بروم کنار دریاچه سِنترال پارک، جایی که مردم روی یخ اسکیت‌بازی می‌کردند، آنجا بایستم ببینم هر روزی که می‌گذرد، چه چیزهایی را می‌توانم ببینم و چه چیزهایی را نه. اول، خانه‌های غرب سنترال پارک ناپدید شدند، انگار توی آسمان تاریک غرق شوند، تیره و تیره‌تر شدند تا این‌که دیگر نتوانستم تشخیصشان بدهم، بعد درخت‌ها شکلشان را از دست دادند، و آخر سر، آخرهای فصل، شاید اواخر فوریة آن زمستان خیلی سرد، تنها چیزی که می‌توانستم ببینم هیبت شبح‌مانند اسکیت‌بازها بود که از جلو‌یم رد می‌شدند، و بعد یخ سفید، آن آخرین روشنایی، تیره شد و بعد همه‌چیز سیاه شد و بعد بینایی‌ام را از دست دادم، گرچه می‌توانستم صدای غیژغیژ کشیده شدن تیغه‌های اسکیت روی یخ را خیلی واضح بشنوم، صدایی رضایت‌بخش، صدایی نرم اما قاطع، با لحنی عمیق‌تر از آن‌که انتظار داشته باشی از کشیده شدن تیغه‌ها بر روی یخ به وجود بیاید و شاید در اثر تشدید از سطح آب زیر یخ، غیرغیژ، غیژغیژ. می‌شنیدم که کسی با سرعت به یک طرف می‌رفت تا متوقف شود و بعد، از این توانایی اسکیت‌باز که می‌توانست یک‌دفعه توقف کند، غیژ و غیژ پیش برود و بعد خش‌خش بایستد، با لذت می‌خندیدم.

(هومر و لنگلی – ای. ال. دکتروف- ترجمة الهام نظری- نشر افراز)

 

پاراگراف اول یک داستان می‌تواند بهترین معرف حس و حال و عمق تمامیت اثر باشد. عباس معروفی در یادداشتی با نقل پاراگرافی از هومر و لنگلی نوشته است:

هر سطری از این رمان اشکم را درآورد، فهمیدم نویسنده موقع نوشتنش چه بلایی سر خودش آورده، انگار در هر صفحه دو بار با کارد زده توی قلبش، بعد زار زده، از زیبایی انسان؛ این که آدمی از این حس برود توی حسی دیگر، از دیدن به شنیدن، به حافظه، به هوش، به صدا، بو، بی‌صدایی، و خیلی چیزهای دیگر، تحسین‌برانگیز است. ادبیات جهان این را کم داشته، اصلاً نداشته.

 

نام من سرخ

و حالا دیگه من یه مُرده‌ام، یه جسد تهِ یه چاه. از آخرین نفسی که کشیدم و قلبم وایستاد خیلی گذشته ولی هنوز هم هیچ‌کسی از ماجرا خبر نداره، البته غیر از اون قاتل پست‌فطرت. اون کثافت نبضم رو گرفت و گوشش رو گذاشت جلو دهنم، بعد بلندم کرد و انداختم توی چاه. جمجمۀ شکسته‌ام خورد ته چاه و تیکه تیکه شد، صورتم، پیشونیم، گونه‌هام لِه شدن، استخونام شکست و دهنم پر خون شد.

رمان ارهان پاموک که با روایت یک مرده آغاز می‌شود ورود به دنیای داستانی عجیب‌وغریبی را نوید می‌دهد که در ادامه راویان دیگری ازجمله یک سگ را خواهد داشت. پاراگراف اول فصل سوم این رمان را بخوانید:

همین‌طور که می‌بینین دندون‌های تیزم اون‌قدر بزرگن که به‌سختی تو دهنم جا می‌شن، از این‌که اینا منو اون‌قدر خشن و ترسناک نشون می‌دن‌ ناراحت که نیستم هیچی خیلی هم خوشحالم. یه‌بار یه قصابی دندونای بلندم رو که دید گفت: «پسر این سگ نیست گرازه.»

(نام من سرخ ارهان پاموک- ترجمة عین‌اله غریب- نشر چشمه)

 

در این درس هدف ما فقط بررسی چند نمونه از پاراگراف‌های اول، و تحریک کنجکاوی شما برای بررسی جدی‌تر بندهای ابتدای داستان‌هاست.

 

گاوخونی

با پدرم و چند تا مرد جوان که درست نمی‌دانم چند تا بودند و فقط یکی‌شان را می‌شناختم که گلچین –معلم کلاس چهارم دبستانم- بود، توی رودخانه‌ای که زاینده‌رود اصفهان بود، آبتنی می‌کردیم. شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده می‌درخشید. فقط ما چند نفر توی آب بودیم. نه بیرون آب، نه توی آب، کس دیگری نبود. سی‌وسه‌پل از فاصله‌ای نه‌چندان دور پیدا بود و از نور ماه روشن بود.

(گاوخونی جعفر مدرس صادقی- نشر مرکز)

 

پاراگراف اول داستان بلند گاوخونی به‌طور کامل کنجکاوی مخاطب را برمی‌انگیزد و می‌تواند او را به خواندن ادامة داستان ترغیب کند.

 

گیله‌مرد

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند، از جنگل صدای شیون زنی که زجر می‌کشید می‌آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسارگسیخته کرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آب‌ها از هر طرف جاری بود.

(داستان گیله‌مرد بزرگ علوی- نشر نگاه)

 

در این داستان نویسنده پاراگراف اول را به فضاسازی داستان اختصاص داده و به وسیلة آن خواننده را با فضای حاکم بر کل قصه آشنا می‌کند. با خواندن پاراگراف ابتدایی داستان حس‌هایی چون ترس، کنجکاوی، دلشوره و… در دل زنده می‌شود.

 

عیادت

پله‌ها که پیچ خورد سرش را دزدید و طرح مبهم چهرة کودکیش را که توی دالان دیده بود از یاد برد. به مهتابی رسید. اتاقک آشنای روبه‌رو و چرخ چاه شکسته و هاون را سر جایشان دید و حتی آن درخت انار را. شاخه‌های انار به سوی دست کودکی چهار پنج ساله که خطوط چهره‌اش آن همه آشنا و دور بود، و به‌سوی سنگفرش حیاط خم شده بود. زن را توی درگاه دید. چادرنماز، قالب تنش بود و هیکل گوشتالودش تمام چهارچوب را پر کرده بود. و مرد در لابه‌لای آن گونه‌های سرخ و پیشانی لک‌وپیس شده به جست‌وجوی چیزی پرداخت، اما دست خالی برگشت.

(داستان عیادت از مجموعه داستان نیمه تاریک ماه هوشنگ گلشیری- نشر نیلوفر)

 

پاراگراف اول داستان عیادت برای نویسنده سؤال‌هایی ایجاد می‌کند که به دنبال جواب آن‌ها ادامة داستان را می‌خواند.

 

بند محکومین

هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند، این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومین باز شد، یک دختر را انداختند درونش.

(بند محکومین -کیهان خانجانی- نشر چشمه)

 

این هم سطر اول یکی از آثار شاخص ادبیات داستانی ایران در سال گذشته است که با استقبال زیادی از سوی نویسندگان و منتقدان مواجه شد.

 

 

نکته: از آن‌جایی که در دورۀ آنلاین نویسندگی خلاق، بنای نقد آثار ادبی را نداریم، در هر درس سعی می‌کنیم بدون ارزش‌گذاری خاصی، صرفاً به نکات آموزشی برخی آثار ادبی بپردازیم. با این دیدگاه ممکن است سراغ برخی از آثاری که با سلیقة ما یا شما همسو نباشد هم برویم. چون هدف ما یادگیری است.

 

 پیشنهاد آموزشی:

از این به بعد یک عادت مفید شما به‌عنوان یک نویسنده می‌تواند این باشد که هر وقت گذرتان به کتاب‌فروشی می‌افتد، پاراگراف اول چند کتاب را بخوانید. آن‌وقت می‌توانید ببینید که پاراگراف اول کدام کتاب آن‌قدر جذاب بوده که شما را مجبور به خواندن بخش‌های بیشتری از کتاب و درنهایت خرید آن کرده است.

 

 یک عادت کوچک بسازید

سعی کنید هر روز از پاراگراف اول یک داستان رونویسی کنید. دقیقاً مثل نوشتن مشق در دوران مدرسه. در درس‌های آینده مبحث رونویسی را با جزییات کامل بررسی خواهیم کرد؛ اما فعلاً کافی است که یک دفتر را به این کار اختصاص بدهید و از همین‌الان رونویسی را آغاز کنید.

ممکن است در ابتدای آشنایی با این عادت، وسوسه شوید که از کل کتاب موردعلاقه‌تان رونویسی کنید؛ اما در عمل، پس از مدتی به خاطر دشواری این کار و تکراری شدن این فرآیند ممکن است دست از کار بکشید.

ضمن اینکه با تغییر روزانۀ کتاب، به خودتان این فرصت را می‌دهید تا با شیوه‌های مختلف نویسندگی آشنا بشوید.

با رونویسی هرروزه از کتاب‌های متنوع، حس کنجکاوی شما همیشه بیدار می‌ماند و میل به تنوع‌طلبی‌تان نیز ارضا می‌شود.

 

 از کجا هرروز یک کتاب جدید پیدا کنیم؟

ممکن است شما کتاب‌های زیادی نداشته باشید؛ اما این جای نگرانی ندارد. در اینترنت نسخۀ الکترونیکی هزاران کتاب مختلف موجود است (منظور ما آثاری است که کپی‌رایت آن‌ها آزاد است. البته بسیاری از ناشران، از جمله نشر نو صفحات ابتدایی کتاب را به‌صورت pdf منتشر می‌کنند، که اقدام مؤثری برای بازاریابی کتاب است). شما می‌توانید هر روز با انتخاب یک کتاب تازه و نوشتن دو صفحۀ اول به عادت رونویسی متعهد باشید.

 

 چه کتابی ارزش رونویسی دارد؟

هر کتابی که شما دوست دارید. سراغ کتاب‌ها و نویسندگانی بروید که دوست دارید مثل آن‌ها بنویسید. همچنین در سری درس‌های دورۀ نویسندگی خلاق با نویسندگان بزرگی که آثار آن‌ها ارزش دوباره‌خوانی و رونویسی‌های مکرر را دارد به‌مرور آشنا خواهید شد.

 

 یک تمرین شخصی برای شما:

اگر قبلاً داستانی نوشته‌اید، سعی کنید این بار با نگاه نقادانه و متفاوتی پاراگراف اول داستانتان را بازنویسی کنید. سؤالات زیر می‌توانند در بازنویسی پاراگراف اول راهنمای شما باشند:

آیا من زاویه دید مناسبی را برای داستان انتخاب کرده‌ام؟

آیا پاراگراف اول، حسی از فضا و لحن و دنیای داستان را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند؟

آیا این پاراگراف مخاطب را به ادامۀ داستان ترغیب می‌کند؟

آیا به دام مستقیم‌گویی و ارائه ناشیانه اطلاعات نیفتاده‌ام؟

آیا وجود این پاراگراف ضروری است؟ نمی‌شود آن را حذف کرد و داستان را از پاراگراف دوم یا حتی چند صفحه جلوتر شروع کرد؟ آیا دچار یک مقدمه‌چینی ملال‌آور نشده‌ام؟

 

تمرین ضروری و مهم:

حالا نوبت شماست. پاراگراف اول یکی از داستان‌های موردعلاقه‌تان را همین پایین در قسمت کامنت‌ها بنویسید. نیازی به هیچ توضیح و تفسیر خاصی هم نیست.

سلسله مطالب دوره آنلاین نویسندگی خلاق:

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سارا حق طلب گفت:

    اگر پانزده سال پیش برادرهای دوقلویم از شدت خنده نمرده بودند، حالا سومین فرزند خانواده بودم. آن روز سه شنبه بود. مادرم بهت زده، کنار مجسمه ی بز کلاه دار ایستاده بود و حرف نمی زد. پدر، من را به خانه ی همسایه برد و چیزهایی دم گوشش گفت. چشم های همسایه با شنیدن حرف های در گوشی پدر، به قدری گشاد شد که تقریبا همه ی صورتش را گرفت. دماغ و دهن و لپ و چانه، محو شدند زیر گشادی چشم ها. قیافه ی خوبی پیدا نکرده بود و امیدوار بودم هرچه زودتر تغییر حالت بدهد. بعد از رفتن پدر، همسایه با وحشت و موهای سیخ، توی اتاق خواب دوید و چند ثانیه بعد، با یک بغل عروسک کج و کوله ی اسقاطی، شبیه عروسک های وودوی شکنجه شده، به نشیمن برگشت. حوصله بازی کردن نداشتم و ترجیح می دادم لم بدهم روی کاناپه، پا روی پا بندازم، چای داغ بنوشم و راجع به مسائل مهم حرف بزنم. نه ساله بودم و این را حق خود می دانستم که بفهمم چرا پدر و مادرم داشتند مثل فیلم های ترسناک درجه سه رفتار می کردند.
    دروازه یکشنبه/ آنالی اکبری

    (0)
  2. رضوان فروغی گفت:

    شاید شما هم با من هم عقیده باشید که روزهای زندگی، با کمی تفاوت، همگی مثل همند.

    (0)
  3. هما همت گفت:

    هرگز رمانی را با این همه بیم اغاز نکرده ام.اگر بر این کتاب نام رمان می نهم از آن روست که برای آن نام دیگری نمی دانم. داستان چندانی برای گفتن ندارم و پایان کارم مرگ یا ازدواج نیست. البته مرگ پایان بدیهی همه داستان هاست، اما ازدواج نیز داستان را سر انجامی می دهد و آنان که خود را صاحب ذوق می دانند، بی سبب داستان هایی را که به شادی پایان می پذیرد، به دیده طنز می نگرند،
    لبه تیغ

    (0)
  4. سحر فیضی گفت:

    سی سال بود که فقیری در کنار جاده ای نشسته بود. روزی غریبه ای از آنجا می گذشت.فقیر همانطور که کاسه گدایی اش را پیش می برد، زیر لب گفت: به من مسکین کمک کنید.غریبه گفت: چیزی ندارم که به تو بدهم.سپس ادامه داد: آن چیست که رویش نشسته ای؟ فقیر پاسخ داد:چیزی نیست،جز جعبه ای کهنه که سالیان سال رویش نشسته ام. غریبه پرسید: آیا هرگز به درون آن نگاه کرده ای؟ فقیر گفت: خیر ،فایده این کار چیست؟ چیزی درون آن نیست. غریبه اصرار کرد که او نگاهی به درون جعبه بیندازد . فقیر توانست از شکاف جعبه نظری به درون آن بیندازد و با شگفتی و ناباوری دید که درون جعبه پراز طلاست.
    و من آن غریبه ای هستم که چیزی ندارد به شما بدهد، تنها از شما می خواهد که نظری به درون بیندازید. نه درون جعبه ای که در این داستان به آن اشاره شد، بلکه جایی بس نزدیک تر : درون خودتان!
    نیروی حال
    اکهارت تولی

    (0)
  5. مهنوش خواجه وند گفت:

    آدورا كتابچه را بست و جلدش را دوباره نگاه کرد. اول که آن را از میان دهها کتابی که
    هرروز روی میزش جمع میشد برداشت، فکرش را هم نمی‌کرد که این كتابچهی پنجاه
    شصت صفحهای فتوکپی رنگورورفته زندگیاش را به هم بریزد. از دوازده سال پیش
    کارش همین بود که کتابهای زیادی را ببیند و برچسب رویشان بچسباند که »در برنامهی
    کار انتشارات قرار ندارد« و مرخصشان کند، یا بگذاردشان طرف چپ میزش تا دوباره با
    دقت بیشتری بررسی کند. اما قرار نبود هیچ کتابی اینطور آرامآرام به ماجرايي آلودهاش
    کند ک ً ه اصال میل نداشت درگیرش بشود تا زندگیاش را برای همیشه عوض کند.

    كيخسرو / آرش حجازي.

    (0)
  6. مژگان عالیخانی گفت:

    با قدم های مردد وارد اتاق شد،با حالتی که چیزی را بخواهد ونداند چطور بگوید .به یک چمدان تکیه داده بوذ ومرا نگاه میکرد ودر همان حال یک پایش رادر هوا تکان می داد.(زندگی ،جنگ ودیگر هیچ اثر اوریانا فالاچی)

    (0)