پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

بازخورد به نوشته‌های شما

بازخورد

با توجه به این‌که هر روز ده‌ها نوشتۀ مختلف را در قالب ایمیل و کامنت‌ از سوی شما دریافت می کنیم در جلسۀ تیم تحریریه مدرسه نویسندگی تصمیم گرفتیم تا دپارتمانی را برای ارائه بازخورد به نوشته‌های شما تشکیل بدهیم.

بنابراین از این پس تیمی از نویسندگان مدرسه نویسندگی پس از مطالعۀ مطالب شما به ارائه نظراتی تخصصی به شما خواهند پرداخت.

شرایط ارسال متن و دریافت بازخورد:

 ارسال هر نوع متنی آزاد است. (بخش‌هایی از یک رمان، داستان کوتاه، شعر، یادداشت، محتوای دیجیتال، مقاله، خاطره و…)

 حداکثر حجم متن ارسالی نباید بیش از هزار و پانصد کلمه باشد.

هر نفر باید حداقل سه متن ارسال کند.

 مطالب ارسالی شما همراه با بازخورد در همین صفحه منتشر می‌شوند.

اولویت با متن‌هایی است که به صورت عمومی منتشر می‌شوند.

 بازخورد مطالب رسیده به‌مرور منتشر می‌شود.

 این فرایند کاملاً رایگان است و بابت بازخوردها هیچ هزینه‌ای از شما دریافت نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدجعفری‌پور گفت:

    سلام ممنون میشم اگر جزئی تر نظر بدین و برای رفع اشکالاتم راه حل ارائه بدین مرسی
    * جای رژ بر گیلاس.
    آنگاه که با چشمانی بسته شراب ناب می نوشیدی.
    خط بطلانی بود بر خاطرات تلخی که بر این مرد گذشته است.
    به سان چشمک معنادارِ ستاره‌ای در شب تیره.
    لیلی رقصانی که به سر پنجه به دور خود میچرخد.
    تداعی گر نَوای موسیقی‌های فولک.
    به یاد پیک‌های خالی که روی میز رفت و شبی که ماهِ نقره‌گون نور بارانش کرد.
    آن زمزمه و نجواهای درگوشی را مرور میکنم.
    *همچنان خیال چَشمانت.
    گرامافونی که سوزن‌اش گیر کرده است.
    نزاع قلب و منطق.
    دلتنگی هایی که نیمه شب زنگ خانه را میزنند.
    جوهر از قلم و اشک از چَشمان یک مرد …
    دستانِ سرد و زمخت تقدیر.
    تداعی یک خاطره و نوازش تیغ بر شاهرگ.
    جوهر از قلم،اشک از چشمان یک مرد و خون برآمده از شاهرگ …
    و من از چَشمانَت …
    و سقوط من از چَشمانَت به دره‌ای عمیق و فریادهایی مُمتد‌.
    آه حسرتِ بارِ دیگر دیدنت.
    آه چنگ بر صفحاتِ از پیش نوشته شده‌ی تقدیر به رویای بارِدیگر نوازش کردنت.
    آه و حسرت، سمفونی منزجر کننده‌ی روزگارِ من.
    مُرغانِ عشق از این دیار کوچ کرده اند.
    قشلاق من به جهنمِ بی‌تو بودن.
    جوهر از قلم چکید‌،اشک از چشمان یک مرد سُرخورد و سرخی خونی که از شاهرگم بَر آمده بود.
    امضای خونین من پای این عشق تا ابد باقی خواهد ماند.
    *خُرده شیشه و ازدحام سایه ها.
    آن سوی دیوارهای آجری درهای رنگ پریده رو به مردمانی با قلب هایی سنگی چهارطاق است.
    به این منزلگاه وارد نشو؛
    که جز نومیدی نخواهی یافت.
    اینجا پیش پای پیت‌های زنگ زده اخرین ته‌سیگار مردی است که تنها سهم زندگی اش عرق ریختن‌هایی عبث بود.
    مادامی‌که‌روشنایی‌خدعه‌است.کتمان‌حاصلی‌نخواهد داشت.
    تاریکی شب پرده از این راز بَرخواهد کشید.
    اینجا پُراز “مغزهای کوچک زنگ زده” است.

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه شما به نوشتن مشهود است اما نیاز به روانی کلام بیشتری دارید. ضمن اینکه دامنه واژگانی نسبتا خوبی دارید اما لازم است تصویر منسجم و پایداری برای مخاطب ایجاد کنید.
      تسلط روی نوشتن راهی نیست که با چند تکنیک و ترفند به دست بیاید.
      نوشتن بیش از هر چیز مستلزم مطالعه جدی روزانه و نوشتن هزار کلمه است. نوشتن محصول تمرین مداوم، جدیت و پیگیری است.
      کار کردن روی تصاویر ذهنی، کلمه‌برداری، روزانه نویسی، مطالعه جدی آثار خوب و درخور بهترین راه برای نویسندگی است و این غالبا ربطی به استعداد ندارد.
      مطالعه لینک زیر را به شما پیشنهاد می‌کنم و امیدوارم با به کار بستن این موارد هر چه بیشتر پیشرفت و رشد کنید.
      شوق نویسندگی شما هم صدالبته راه موفقیت را برای شما خواهد گشود.

      نقشه راه نویسندگی و تولید محتوا

      (0)
  2. آتنا میم گفت:

    نمیدانم همه‌ی جوان های هم سن و سال من دچار افسردگی بعد از فارغ التحصیلی می‌شوند؟
    بالاخره ۴سال دوره ی کارشناسی با هر تلخ و شیرینی که بود گذشت و جشن فارغ التحصیلی، مُهری بود بر اتمام این روزها. بعد از آن، من ماندم و هزاران سوال در سرم.
    (حالا چی میشه؟ باید چیکار کنم؟ تو این اوضاع وانفسای بازار کار، آیا کار مناسبی پیدا می‌کنم؟ اونقدر توانمند هستم که وارد بازار کار بشم؟)
    تا چند روز در حال سر و کله زدن با این افکار بودم، تا اینکه توانستم خودم را جمع و جور کنم. شب و روزم شده بود گشتن توی آگهی های استخدامی. چند موردی علامت زدم و از اول هفته به مصاحبه در جاهای مختلف رفتم. هیچ کدام باب میلم نبود تا اینکه…
    تا اینکه به مصاحبه برای یک شرکت خیلی خوب و معتبر دعوت شدم. چند باری تا مرز پشیمان شدن پیش رفتم. آخر منِ جوانِ بدون سابقه کجا و کار به این خوبی کجا. بالاخره دل به دریا زدم و صرفا برای کسب تجربه به مصاحبه رفتم. سعی کردم آرام و با اعتماد به نفس باشم.
    سیل سوالات آغاز شد. چند سوال اول( که از اصول و مبانی حسابداری و بسیار آسان بودند) را به راحتی جواب دادم. هرچه سوالات تخصصی تر و پیچیده تر شدند بیشتر خودم را باختم. با مکث و استرس جواب می‌دادم. بالاخره سوالات تمام شد. آقای مدیر عامل از جا برخاستند و در حین بدرقه کردن من گفتند: شما همه‌ی این مباحث رو بلد بودین ولی اصلا اعتماد به نفس ندارین. بیشتر کار کنید. خدانگهدار.
    دست از پا دراز تر از آن‌جا خارج شدم. فقط غصه می‌خوردم و خودم را لعن و نفرین میکردم که چرا کار به این خوبی را علیرغم اطلاعات و توانایی خوب خود، صرفا به خاطر ترس، استرس و نداشتن اعتماد به نفس از دست دادم. سه روز بعد، از یک شماره ناشناس تماس داشتم. جواب دادم و شنیدم: شما در مصاحبه شرکت حسابرسی پذیرفته شدید لطفا مدارک…… دیگر چیزی نمی‌شنیدم. فضای اتاق برای ابراز خوشحالی کوچک بود. من موفق شدم

    (0)
    • درود آتنا جان
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      متن‌های پراحساس و سرشار از روایت.
      علاقه تو به داستان‌نویسی کاملا احساس می‌شود. کافی است که به خواندن ادبیات ریشه‌دار دل بدهی و از مسکوب و جلال‌آل احمد و بهمن فرسی و … بیشتر بخوانی.
      روزانه حتما هزار کلمه آزاد نویسی داشته باش و خواندن مطالب لینک‌های زیر را ازدست نده.
      نقشه راه نویسندگی و تولید محتوا

      (0)
  3. آتنا میم گفت:

    امروز آخرین باری است که همدیگر را می بینیم دلهره دارم. یک حال عجیب. هیچوقت خودم را برای آخرین قرار آماده نکرده بودم. دلم میخواست آخرین چهره ای که از من می بیند چهره ای معقول باشد. بارها مدل موهایم رو عوض کردم. آرایشم را تغییر دادم‌. جلوی آینه ایستادم. به جای خودم فقط او را می دیدم. توی چشم هایم برق دلتنگی برای او بود. روی گونه هایم رد انگشتان کشیده و مردانه اش. روی پیشانیم رد بوسه های اطمینان بخشش. روی لب هایم طعم بی نظیر لب هایش. آخر لعنتی “از خودم که تویی کجا فرار کنم”. باید یک رژ میزدم و تمام میکردم. ولی انگار انتخاب رنگ سخت ترین کار بود. پشت هر رژ لبی که داشتم هزار خاطره از او بود. رنگ هایی که هیچوقت نمیتوانست از هم تشخیص بدهد. به یک برق لب ساده اکتفا کردم و راه افتادم. قرارمان همان جای همیشگی بود‌. کافه ای رو به ساحلی که همیشه بعدش قدم زنان به سمت ساحلی و لب آب می رفتیم.
    به کافه رسیدم. سعی کردم به خودم مسلط شوم. پشت میز همیشگی نشسته بود. به سمتش رفتم لبخندزنان ایستاد و گفت : واسه اولین بار به موقع رسیدی. خندیدم. راست میگفت. همیشه توی قرارهایمان دیر می رسیدم. سفارش دادیم و شروع به حرف زدن کردیم. سعی کردیم همه چیز عادی باشد ولی همین تلاش همه چیز را مصنوعی میکرد. چند لحظه بعد هردو خسته شدیم. آه کشید و گفت: هرچقدر سعی میکنم نمیتونم عادی باشم. چه جوری میتونم مثل همیشه تو چشمات نگاه کنم و از هر وری حرف بزنم. کاش نمیومدی.‌ کاش این قرارو نمیذاشتیم.

    (0)
  4. آتنا میم گفت:

    من معمولی ترین آدمی بودم که نمیخواستم معمولی باشم
    قبل از اینکه شروع کنم باید هشدار بدم که این یک قصه ی عاشقانه ی باشکوه نیست. یک قصه ی کاملا معمولی است.
    مادرم معلم ریاضی یک دبیرستان دخترانه و پدرم بانکدار بود. هردو با اعداد سر و کار داشتند و همین دلیلی بود بر اینکه در خانه ی ما نظم دیوانه واری حاکم باشد. جواب دو دوتای هرجای زندگیمان باید حتما چهار میشد. همین قدر معمولی، همین قدر خسته کننده. البته این نظر من بود و قطعا بی اهمیت. از بیرون اما به نظر اطرافیان، ما نمونه ای عالی از یک خانواده ی دوست داشتنی و نرمال در سطح جهانی بودیم. زن و شوهری تحصیلکرده دارای شغل خوب، یک عدد منزل مسکونی ، ماشین خوب و دختر کوچولویی ملوس و بامزه. بخش آخر را از خودم اضافه کردم. آخر من اصلا هم ملوس و بامزه نبودم.
    بخاطر شاغل بودن مادرم، من رو همیشه پیش مادربزرگم می گذاشتند. احتمالا انتظار دارید مادربزرگی مهربان که همیشه برایم قصه می گفت و غذاهای خوشمزه می پخت را توصیف کنم، متاسفم که ناامیدتان می کنم. در قصه ی من هیچ چیز آنگونه که انتظارش را دارید پیش نمی رود. مادربزرگ من اخمو، بیحوصله و کم حرف بود. چند ساعتی که آنجا بودم باید بی هیچ سر و صدایی یک گوشه می نشستم و منتظر مادر یا پدرم می ماندم.
    همه چیز در خانه ی ما نظم عجیبی داشت. خوابیدن، بیدار شدن، غذا خوردن و حتی حمام رفتن. من هیچوقت اجازه نداشتم از زمان خاصی بیشتر در حمام بمانم. آن زمان دلیلش را نمی دانستم بعدها هم نفهمیدم. آخر من که پسر نبودم.

    (0)
  5. نرگس علی اوغلی گفت:

    تسلیم خاموش
    دستانش، ضعیف و ناتوان، از شدت تلاش و تقلا می‌لرزیدند. خراش‌ها و زخم‌هایی روی چهره و اندامش به چشم می‌خورد که برخی تازه و سر باز و تعدادی نیز کهنه و دلمه‌بسته بودند. سرمای سوزناک با بی‌رحمی و قصاوت به او هجوم آورده و صورتی سرخ و لب‌هایی کبود و ترک‌خورده بر جا گذاشته بود. کوله‌ی کوهنوردی‌اش بر پشتش سنگینی می‌کرد و او را پایین می‌کشید. تن رنجورش بیش از این توان مقاومت نداشت. از شدت درد، می‌نالید و از شدت سرما، به خود می‌لرزید. دستان قدرتمند طبیعت بی هیچ رأفت و مهربانی‌ای وجود درهم‌شکسته‌ی او را هر لحظه بیشتر رو به زوال می‌بردند.
    با درد و تقلایی افزون بر آنچه تاب تحملش را داشت، چند سانتی‌متری بالاتر رفت. ناله‌ی بلندی از دهانش خارج شد و پژواکش در گوش‌های یخ‌زده‌اش پیچید. سنگ‌های سخت و خارا زیر دستانش ناملایم و قصی‌القلب بودند و چنان آن‌ها را خراش می‌دادند گویی زندگیشان به این وابسته است. هر چه بیشتر تقلا می‌کرد خود را نگه‌دارد دستانش بیشتر در تحمل وزن بدنش آسیب می‌دیدند. در میان هجوم ناامیدی و سرما، پرنده‌ی خیالش بال گشوده و به روزهای اخیر سفر کرد وخاطراتش در مقابل چشمانش رقصیدند…
    روزی را دید که دوستانش به او پیشنهاد این کار را داده بودند. روزی که این ماجرا را نزد خانواده‌اش مطرح کرده بود. به یاد آورد که چگونه مادرش مخالفت کرده و از خطرات این کار گفته بود. زن نگران گریسته و از او خواسته بود این کار را نکند ولی او عزم و اراده‌اش را جمع کرده بود و قصد داشت این کار را با وجود تمام خطراتش به انجام برساند. پدر او را حمایت کرده و گفته بود که به مهارت‌های او اطمینان دارد. گفته بود که او باید اعتماد به نفس داشته باشد و با عزم و اراده به سوی موفقیت گام بردارد.
    حالا عزم و اراده‌اش با دست به دست هم دادن سرما و درد درهم شکسته بود. یورش ناامیدی و عدم اعتماد به نفس دستانش را شل کرد و بعد با فریادی از سر عجز و ناتوانی او به سمت مرگ خویش سقوط کرد. در تسلیمی خاموش او در مقابل مادر طبیعت به زانو افتاد. تن رنجور و آسیب‌دیده‌اش روی سنگ‌های سرد و خارا فرود آمد و او با ناله‌ای پایانی با زندگی وداع گفت در حالی که اگر تنها چند سانتی‌متر دیگر بالا می‌رفت، قله را فتح می‌کرد…

    (0)
    • سلام نرگس عزیز
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم پراحساسی دارید.
      پیشنهاد ما به شما این است که روی تصویرسازی بیشتر تمرکز کنید. مدام به خودتان بگویید نگو! نشان بده!
      هر چه بیشتر تصویرسای کنید بیشتر به ذهن و دل مخاطب می‌نشینید.
      بیشتر برایمان بنویسید دوست خوبم

      (0)
  6. بیتا قمری گفت:

    سلام. این اولین یادداشت من پس از ثبت نام در مدرسۀ نویسندگی است. طبق پیشنهاد استاد، ذهنم را در بیان مطلب راحت و آزاد گذاشتم. صرفاً علاقه‌مندم نظر استادان را بدانم تا بتوانم بهتر بنویسم. در ضمن این نوشتار ویرایش نشده و کاملاً بکر و آزاد است!

    «امروز، نمی‌دونم دقیقاً چندم فروردینه. اما برف زیادی باریده. این روزا مشغول خواندنم.کتاب تحلیلی رفتار متقابل جان استورات. همیشه کتاب بهترین همدمم بوده. شاید به این دلیل این طور فکر می کنم که ادبیات خوندم. عاشق نتیجۀ نهایی هستم که با خوندن کتاب بدست میارم! برداشت‌های آگاهانه. شناختی عمیق. نگاهی نافذ. اینا بخشی از نتایجی که من عاشقشونم. واقعا درسته که کتاب بهترین دوست آدمه. لااقل تو این دوره و زمونه! تو دوره و زمونه‌ای که شاید کمتر کسی خود واقعی باشه. به نظرم هر کتاب شناختی جدید از دنیا، آدما، روابط، سبک درست و غلط زندگی و هزار تا چیز جدید بهت یاد میده. صادقانه و بی‌منت. دلسوزانه و مهربون. کافیه که بری سمتش. درگیرت می‌کنه. آگاهت می کنه. دقیقا از همین جاست که تراوش های ذهنی ات آغاز می شه.
    همیشه دوست داشتم همان طور که تحصیلات و سنم افزایش می‌یابد، شناخت و تجربه‌ام هم زیاد بشه. دوست دارم موقع مرگ آدم عمیقی بوده باشم. دوست دارم دنیا رو عمیق زندگی کنم. اصلاً برای من هر چیزی که عمیق باشه خوشاینده! مثل: دوست داشتن، محبت، نگاه، یادگیری و مسائلی از این دست.
    امروز صبح زود که کتاب تحلیل رفتار متقابل را می خوندم، بُعد تازه‌ای از آدما برام رونمایی شد؛ نگاه متفاوت آدما و تأثیر انکار ناپذیر این تفاوت در زندگی. فهمیدم که هر چی نگاه و برداشت ذهنی‌ات از آدما و رفتارهای آنان آگاهانه‌تر و ژرف باشه به همان میزان درک تو نیز افزایش می‌یابد. آن وقت که آدم‌ها را بیشتر می‌شناسی، کمتر آسیب می‌بینی و از همه مهم‌تر تکلیفت با خود واقعی‌ات واضح‌تر می‌شود؛ از ابهام و سردرگمی نجات می‌یابی؛ چراغ مسیر اهدافت پُر سو می‌شود و جان می‌گیرد.
    گاهی غبطه می‌خورم به روزایی که به دلیل نداشتن این شناخت، به بیراهه رفتم و کمی از مسیر اهدافم دور شدم. چه روزایی که از خودم جدا افتادم!
    از اینکه خودمو تحلیل کنم لذت می‌برم. این لذت رو یه سالی هست بدست آوردم. گاهی اونقدر سرگرم زندگی و مشکلاتش می شوی که خودت رو پاک فراموش می‌کنی. ناگاه تلنگری در زندگی برایت پیش می‌یاد که تو رو یهو به خودت میاره. انگار نه انگار که تا همون دیروز مصمم و محکم فکر می‌کردی داری زندگی رو هدفمندانه زندگی می‌کنی. اولش حالت بد میشه خودتو نقش بر زمین تصور می کنی. مدتی بعد کمی رو خودت مسلط می‌شی. مسیری رو که فکر می کردی درسته و پرقدرت در حال پیمودنش بودی رو نگاه می کنی. به عقب بر می گردی. ریزش ها رو میبینی. دقیق میشی. اونقدر بالا و پایین می کنی تا همه چیز برات روشن میشه. شاید کمی افسرده بشی اما تلاش میکنی همچنان بلند بشی. خودتو تکانی بدی و دوباره شروع کنی. شروعی متفاوت، بالغانه و قاطعانه‌تر.
    قسمت زیبا همین جاست. همیشه وقتی تصمیم می‌گیرم دوباره شروع کنم، حس خوبی بهم دست میده. توی زندگی من، از شروع های دوباره بوی موفقیت به مشام می رسه. منم که عاشق موفقیت و پیشرفتم. از یکنواختی و درجا زدن بیزارم. اصلاً از تسلیم شدن بیزارم. دوست عزیزی داشتم که تو زندگی فرد موفقی بود. همیشه بهم می‌گفت: تسلیم شدن فقط در برابر مرگ توجیه دارد. به نظرم سخته اما ارزشمنده. باید ظرفیت و قابلیت هایت را ارتقا دهی. از آنچه که داری بگذری و به جایش چیز ارزشمند دیگری را بدست آوری. و شاید همین دل کندن در لحظۀ شکست است که کار را سخت می‌کند. تجربۀ سی و هشت ساله‌ام برایم اثبات کرده که من آدم روزهای سختم. در واقع نبودم اما سختی ها مرا فرد سرسختی کردند تا طعم موفقیت برایم بسیار خوش‌گواراتر از شکست باشند.»

    (0)
    • درود بر شما
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      پیشنهاد ما به شما پرهیز از زبان گفتار و شکسته و بهره بردن از زبان نوشتار است.
      برای قدم بعدی می‌توانید روی تصویرسازی تمرکز کنید.
      هر چه بیشتر تصویرسای کنید بیشتر به ذهن و دل مخاطب می‌نشینید.
      البته که نباید تاثیر روزانه نویسی و مطالعه را هم دست کم بگیرید.

      (0)
  7. ملیکا گفت:

    یک امروزو میخوای با خودت خلوت کنی پس میری برای خودت چای میریزی.حواست هست که توی همون ماگ همیشگی ات که عکس زرافه داره چای بریزی.چای که ریختی میای سمت اتاقت.از تو ظرفی که خوراکی داره و کنار شوفاژت گذاشتی و زرد رنگه شکلات تلخاتو برمیداری و کاغذشو باز میکنی و میذاری کنار ماگت تا با چای بخوری.از بوی شکلاتت دیوونه میشی اخه دوسش داری میدونم که میگم.به بخاری که از ماگت بلند میشه و توی هوا چند لحظه ای هست و بعد دیگه نیست خیره میشی.چه رقص قشنگی داره بخارو میگم.هوای اتاقت اونقدری سرد هست که بشه کامل خیره شد به بخار چاییت.صدای بارون حواستو میاره سمت خودش و تو ناخوداگاه لبخند قشنگی میشینه روی لبات.بوی بارونو خیلی دوست داری پس بلند میشی پنجره اتاقتو باز میکنی و به بیرون خیره میشی‌.همه جا خیس خیس شده.بوی خاک خیس خورده و نسیم خنک دیوونت میکنه میدونم که میگم.دستاتو میاری از پنجره اتاقت بیرون تا بتونی قطرهای بارونو احساس کنی.لمس اولین دستات با اولین قطرها باران دوباره اون لبخند قشنگو میاره رو لبات.با اینکه دستات زیر بارون خیس خیس شدن ولی انگار ته دلت یک چیز دیگه میخواد.پس بدون معطلی میدویی توی حیاط و زیر بارون خیس خیس میشی.اون موقس که آروم آروم میشی.کار همیشگی ات است بارون که بیاد خل میشی و مثل دیوونها حتما باید بری زیر بارون خیس خیس بشی تا آروم بشی.سرماخوردگی بعدش برات مهم نیست چیزی که مهمه حاله الانته و همین و بس.وقتی احساس میکنی آروم شدی میای تو لباساتو عوض میکنی و میری توی اتاقت یک دفه میبینی دیگ از چاییت بخاری بلند نمیشه ماگت را برمیداری و با ریختن آبجوش به چای قبلیت جون دوباره میدهی.برمیگردی به اتاقت همانطور که ماگت دستته یک تکه شکلات تلخ میذاری در دهنت و میری کنار پنجره می ایستی و مست بوی بارون و خاک خیس خورده و بخار چایی و شکلات تلخ کنار لپت میشوی.همین:)

    (0)
    • درود دوست عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      مطالعه آثار مسکوب، جلال‌آل احمد، بیژن نجدی، ابراهیم گلستان به تو کمک می‌کند تا با نثرهای اثرگذار و ماندگار آشنا شوی.
      تا می‌توانی از تصویرسازی استفاده کن و به قول معروف نگو نشان بده.
      یک جمله توصیفی را شرح بده. فضاسازی کن. محیط را شرح بده. از گرما و سرما بگو. رنگ‌ها را تداعی کن. تا اتفاقی را کاملا شرح ندادی سراغ اتفاق بعدی نرو.
      هر متن را ده‌بار برای خودت مرور و بازنویسی کن تا به تصویر مناسب برسی.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  8. مهتاب غفاری گفت:

    کم کم به ایستگاه ۹۸ نزدیک می شویم …
    خیلی خیلی دوست دارم به این ایستگاه بروم ، حتی اگر مقصد من ایستگاه ۹۹ باشد …
    از جایم بلند می شوم و فریاد می زنم :« آقا ، آقا ، پیاده می شم .»
    _بله ، بفرمایید .
    پس از دادن پول مشخص شده بر روی صندلی ۱ فروردین می نشینم:
    بوی عید و عیدی ، ماچ و روبوسی ، تعطیلی ، مشق های طوماری ،دیدن کسانی که آنها را تابحال ندیدی
    ۲ فروردین تا آخر این ماه :
    عید دیدنی ، سیزده به در، حال عالی که اتم اتمی رو به خوب می رود…
    اردیبهشت ماه :
    برای دانش آموزان فصل امتحان و درس های آخر کتاب ها ، شمردن عیدی های بدست آمده ، خاطره های سیزده بدر ، کیف تمیزی خانه…
    خرداد ماه:
    ماه امتحان های بسیار سخت دانش آموزان ، برنامه ریزی برای تابستان ، جمع کردن لباس های نسبتاً گرم ، پیش فروش بلیط های سفر و کنسرت و تئاتر…
    ماه های تابستان :
    خیاطی ، نقاشی ، مسافرت ، دیدن تلویزیون ، جشن ، بازی ، کلاس، درس خواندن برای پاییز
    مهر ماه :
    ماه پر کار کشاورزان ، آوردن لباس های گرم تر ، بوی ماه مدرسه …
    آبان ماه :
    اتفاقی عجیب ،تعطیلی های پی در پی ،احساسی عجیب تر …
    آذر ماه :
    همچنان در فکر آبان ماه ،سعی برای عوض کردن حال…
    دی ماه :
    روز باز کردن چشمانم به اینجا و شروع زندگی …
    بهمن ماه :
    در تب و تاب واقعه ی مهم جمهوری اسلامی ایران….
    اسفند ماه:
    پیدا شدن سر و کله ی ویروسی بنام کرونا…
    اتوبوس بعدی آمد …
    باید سوار می شدم چون اگر آن می رفت دیگر در همین ایستگاه می ماندم و ۹۸ مرا کنیز و اسیر خود می کرد…
    دیگر به ایستگاه مقصدم رسیدم یعنی : ۹۹
    و با کمی دلهره و پس از ضد عفونی کردن صندلی مشخص
    بر روی صندلی ۱ فروردین نشستم…

    (0)
  9. مهتاب غفاری گفت:

    دیگر نفس هایم به شماره افتاده است و کم کم باید پندار زندگی را از سرم بیرون کنم …
    درست است که دستگاه ها چیز دیگری را نشان می دهند اما من بیشتر از آنها از حال خودم باخبرم …
    بابا جونی ، مهشید قشنگم ، ببخش که نشد بزرگ شدنتو ببینم و حس کنم ، ببخش که نتونستم روز اول مدرسه کنارت باشم ، ببخش که نذاشتم به حد کافی رو کولم بپری و با صورتم بازی کنی ، فقط ببخش …
    +دکتر ، دکتر _ بله خانم حسنی
    +یه مورد قلب داریم _ خیلی خب کی تو نوبته ؟
    + بیمار اتاق ۶ تخت ۷
    نمیدانم چه کنم ، آخر بیمار تخت ۷ حالش خوب است اما بیمار تخت ۹ درحال مرگ است و برای اینکه روحیه اش تضعیف نشود دستگاه ها را تعقیر داده ایم ، حال که مهم تر است؟ بیمار در نوبت یا بیمار اورژانسی …
    چراغ ها روشن شد… ، دکتری با لباس آبی رنگ از من چند سوال بی مورد و مضحک پرسید ، مثلا : اگر در آن روز جهان پهلوان تختی گونی برنج محسن بجای گونی برنج مظفر می پوشید چه اتفاقی می افتاد ؟
    یا اینکه اگر فلان خواننده کت زرد در کنسرت اهواز نمی پوشید و رکابی می پوشید چه می شد؟
    بعد از تمام شدن سوالات زیبا و فلسفی دکتر ، به خوابی عمیق رفتم و با صداهایی گنگ و سیلی هایی که صورتم را قرمز می کردند از خواب بیدار شدم و حال یک هفته ای می شود که در اتاقی هستم که جای‌جای آنرا حفظ شدم ،مثلا: که اتاق حدود یک اتاق آپارتمان سه خوابه است و فلانقد مصالح در آن بکار رفته است ، سه طاقچه برای سه دستگاه مختلف دارد، رنگش سپید است … و چیز هایی را حس میکنم که برای اولین بار در عمر ۳۵ ساله ام بوده مثل:
    «قلبی دیگر در بدن فردی دیگر»
    داستان بعدی:
    دنیایم پر از حرف های رنگیست ، ولی ، تنها غباری از رنگ ها بر روی دیوار پوشیده شده است …
    چاره چیست ؟ _ هیچ چیز
    من قلمو ندارم که دیوار را رنگ بزنم و کاردکی هم ندارم که رنگ های تلخِ تیره ی سرد را از بین ببرم …
    از کسی هم کمک نمی خواهم ؛ چون می دانم که روزی هرچه که داده را به روش های مختلف پس خواهد گرفت …
    با تیغِ ۵ سال کار کرده ی نا پدری ام بدون اجازه موهایم را می تراشم و از چوب هایی که برای فصل زمستانمان است برمی دارم و قلمو درست می کنم …
    و از تیغ .؟. نه ، نه چون ناپدری… از پشت قاشقی که دارم و دیگر جز آن آهی در بساط ندارم رنگ های تیره را می تراشم و بجای آنها با قلموی مهسایی رنگ های شادِ شادی و امید را به دیوار دنیای کوچکم در زیر زمین نمور می زنم تا خودم و حشرات و موجودات آنجا هم شاد شوند …
    موش معمولا گرسنه است چون لباس های مرا می خورد
    عنکبوت عاشق شده است چون دارد برای زنش با پاها و دستهایش لباس عروس می دوزد
    سوسک خسته است و هی بر روی بدن من می خوابد
    و زنبور های سرخ هم آنقدر درگیر کارند که هیچ چیز نمی فهمند …

    (0)
    • درود مهتاب عزیز
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به داستان نویسی ستودنی است اما پیشنهاد ما به تو مطالعه کتاب‌‌های موثر و قوی در این زمینه است.
      مطالعه آثار مسکوب، جلال‌آل احمد، بیژن نجدی، ابراهیم گلستان به تو کمک می‌کند تا با نثرهای اثرگذار و ماندگار آشنا شوی.
      تا می‌توانی از تصویرسازی استفاده کن و به قول معروف نگو نشان بده.
      یک جمله توصیفی را شرح بده. فضاسازی کن. محیط را شرح بده. از گرما و سرما بگو. رنگ‌ها را تداعی کن. تا اتفاقی را کاملا شرح ندادی سراغ اتفاق بعدی نرو.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  10. مریم باقرزاده گفت:

    همش ۳ سالم بود یه چیزای جزی از پدرم یادم هست .ولی اخرین باری که دیدمش را کاملا یادمه میدونی چرا اخه روز تولدم بود .بعدظهر بود در خانه را زدند رفتم باز کردم پدرم بود سفت بغلم کرد کلی ذوق زده شدم بعد یکماه بود به خانه آمده بود.اینقدر بوسش کردم ک دیگه صورتش خیس شده بود یه دوچرخه برام گرفته بودکلی ذوق کردم .کلا چسبیده بودم به دوچرخه .شب هم مامان مادر بزگ و پدر برزگم دعوت کرد بابا کیک خرید .وسایل تزیین تولد .خیلی خوشحال بودم .بابا را بعد یکماه دیده بودم دوچرخه داشتم تولدن بود.وای چقدر حس خوب.چقدر خوبه بابا اهل ذوق باشه و سوپرایز کنه .خیلی شب خوبی بود.مرخصی نداشت و نصف شب رفت باید صب سر کار باشه. بیدار شدم دنبالش میگشتم مامان گفت رفت.دلم براش تنگ شد.خیلی زود رفت.کلا هی نق میزدم دنبال بهونه میگشتم اخه دلتنگ بابا بودم.ساعت ۴ بود تلفن خونه زنگ خورد و مامان داشت صحبت میکرد و دیدم صداش میلزه بدنش میلزه گریه افتاد .گفتم مامان چرا گریه میکنی گفت هیچی .زنگ زد به پدر بزرگم و گفت بیاید اینجا انها اومدند مامان یواشکی یه چیزی گفت همه گریه میکردن.من هم گریه میکردم.شنیدم بابام تصادف کرده بیمارستانه.حالش بده.کم کم فامیل های دگ هم می اومدند خونمون شلوغ شد و هم گریه میکردن.من هم بغض کرده بودم .مامان داد میزد بدبخت شدم بچم یتیم شد .ینی چی ؟نمیدونستم معنی حرفش چیه .گیج بودم .هر چی ازش میپرسیدم بابا چی شده میگفت هیچی

    (0)
    • سلام مریم عزیز
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      زبان شیرین و پراحساسی دارید.
      مهم‌ترین پیشنهاد ما به شما پرهیز از زبان گفتار و شکسته و بهره بردن از زبان نوشتار است.
      برای قدم بعدی می‌توانید روی تصویرسازی بیشتر تمرکز کنید. مدام به خودتان بگویید نگو! نشان بده!
      هر چه بیشتر تصویرسای کنید بیشتر به ذهن و دل مخاطب می‌نشینید.
      بیشتر برایمان بنویسید دوست خوبم

      (0)
  11. سعید بولفریسی گفت:

    به من گفتند استعداد نوشتن داری، بنویس! نمیدونم خودم. این اولین چیزی است که نوشته ام.

    احمق حواست کجاست؟ این تفنگ است نه چاقوی میوه خوری! این نخستین جملاتی بود که پس از اولین شلیکم که حاصل یک ناشی گری بود شنیدم. می گفتند جنگ نزدیک است، همه باید آماده می شدند، همینطور من. تازه کار بودم و خب میدان ندیده. می دانستم هدف چیست ولی هیچ تصوری از جنگ نداشتم. از بعضی ها کنجکاوانه سوال میکردم، اغلب جواب همین بود: بزودی خواهی فهمید! ساده و ژرف! روزهای ابتدایی را بیشتر به تیراندازی به اهداف از پیش تعیین شده گذراندم. کم کم داشتم از شلیک کردن لذت میبردم. تا آن روز، آن روز سرد، کسی انگار داشت قلم در خون میزد و آن را نقاشی میکرد. نوبت حمله به گروه ما رسیده بود. پس از عبور از چند تپه، روستایی نمایان شد. به نظر نمیرسید کسی در آنجا قصد آزار رساندن به ما را داشته باشد. ولی فرمان از قبل صادر شده بود. راحت وارد روستا شدیم، گویا کسی داخل آن نبود. آرام نگاهی به اطراف انداختم. پسری نوجوان از خانه ای خارج شد و در فاصله چند متری ما ایستاد و به من زل زد. در حالیکه مدام از خودم میپرسیدم چرا، او را نشانه گرفتم. منتظر بودم فرار کند، فریادی بزند، اما همچنان بی حرکت مرا نگاه میکرد. آماده شلیک شدم… چشمانم را بستم…. لعنتی فرار کن، به سوی زندگی برگرد…. تنم لرزید، داغ شدم. آرام چشمانم را باز کردم. پسر در حالیکه یک سوراخ در سرش بود، روی زمین دراز کشیده بود. پس از لحظاتی، به دیوار روبروی او تکیه داده بودم و نگاهش میکردم. خون تا کمرش رسیده بود و بستری گلگون زیر او پدید آورده بود. هنوز هم نمی توانم باور کنم، ناگهان آرزوهایش را دیدم که از سوراخ بزرگ روی سرش خارج میشدند. او را دیدم که در کنار ساحل در حالیکه از شدت ذوق می خندید و دستش را برای گرفتن دختری دراز کرده بود، می دوید. او را دیدم که شبها درس می خواند و روی کتابها خوابش می برد. بعد بالای صحنه نمایش رفت و جمعیت انبوهی برایش دست زدند. بچه هایش را دیدم که او را در آغوش گرفته بودند و با او بازی می کردند. او را دیدم، پیر شده بود و باغچه را آب میداد و برای نوه هایش میوه می چید. من او را نه امسال، که هر سال کشته بودم. او را یک ماه بعد، دو سال بعد، سوار قایق، درون جنگل، حتی روی مبل خانه اش کنار شومینه گرم، من حتی او را آنجا هم کشته بودم… نفهمیدم چه شد. فقط صدای سوت خمپاره ای را یادم می آیدم و خودم را که رو در روی پسر، روی زمین افتاده بودم. پس از سالها، دیگر به کاری نمی آیم، بازنشسته ام کرده اند. اینجا کنار دوستانم خاطرات سالیان را مرور می کنیم. امروز نگاهی به عقربه های فرتوت ساعت انداختم که هم سن حافظه ام بودند. آن لحظه دلم می خواست یک بستنی بودم در دست دخترکی که با رنگهای دلفریبم او را تحریک کنم تا با زبان کوچکش بدنم را قلقلک بدهد. کاش یک جفت کفش ورزشی بودم تا با کودکی، آرزوهایش را تعقیب می کردم. کاش هر چه بودم، هر چیز دیگری جز آنچه بوده ام، جز یک تفنگ….

    نویسنده: سعید بولفریسی

    (0)
  12. بهنام گفت:

    مواد مذاب به سمت پایین دامنه آروم در حرکته. شاید باید این کوه آتش رو دور بزنم. جالبه تا اینجا که در پای کوه حرکت کردم و دور و اطرافو می بینم، یک رشته صخره دور
    تا دور این کوه آتش فشان کشیده شده. صخرهای صاف و مرتفع که راه فراری باقی نمیزاره.
    راهنمای درون میگه مجبوری حرکت کنی به سمت قله. به نظر خیلی دور نیست. اما با این مواد مذاب چطوری؟
    تا حالا تو دامنه ی یک آتش فشان نبودم. در محدودهای که وایستادم بنظر یک کوه با سنگهای سیاه روبروم قرار
    داره. از یه مسافتی به بعد جای جای این کوه فرش مواد مذاب شده. ترسناک و وحشتناکه! اما صبر کن، یه راه
    باریک به سمت بالا هست که مارپیچ از میون مواد مذاب تا قله پیش رفته. پس باید به دقت ادامه بدم. فضا فقط
    برای دو کفش کنار هم باز هست.
    نفس کشیدن یکم سخت شده، شاید بخاطر اضطراب هست. دیگه آخراش هستم. رسیدم به یه دامنه دو متر در
    دو متر. دهانه خالی از مواد مذاب هست!!! فقط دور تا دور دهانه مواد مذاب از بین سنگهای سیاه میجوشه و به
    سمت پایین حرکت میکنه.
    دهانهای سیاه که هیچ چیز مشخص نیست، سیاه و تاریکه! یه سنگ بندازم ببینم صدای سنگ چه فاصلهای رو
    نشون میده… انگار فقط اندازه یه پرش بی خطر عمق داره. یکی دیگه، و باز همون محاسبه. پس با یه پرش ساده
    میشه رسید. هیچ سطح و سکویی نیست و همینطور توی دل تاریکی مستقیم پایین میرم. اما چون چیزی رو
    نمیبینم انگار ترسم کمتر شده. و یک فرود بدون فشار خیلی زیاد. یه چراغ قوه روی زمین و اون دو تا سنگی که
    انداختم که به سختی و با چراغ قوه قابل دیدن هستن، چون هم سنگ و هم سطح زمین سیاه و تاریکه. حداقل
    یه دقیقه طول کشید تا فرود بیام اما اون دو تا سنگ دو تا سه ثانیه! پس قوانین فیزیک هم اینجا خیلی معنایی
    نداره.
    ادامه دارد…

    (0)
  13. بهنام گفت:

    چیزی شبیه به یک دیوار نه چندان مرتفع که تا چشم کار میکنه گسترده شده. و بالاخره یک موجود زنده!!! مثل یه نگهبانه، ماسک سفید
    بی روحی روی صورتش هست و لباسی تمام قد سفید بر تنش. شاید جوابی داشته باشه.
    – رفیق کمک کن اینجا کجاست؟
    + توضیحی نیست.
    – کار شما اینجا چیه؟!
    + من باید اینجا باشم تا دچار فراموشی نشی.
    – فراموشی؟ من فراموشی ندارم. خودمو میشناسم. همه چیزو تشخیص میدم. فقط بهم بگو قراره چه اتفاقی
    بیوفته؟
    + پشت سر من یه ورودی یا خروجی هست، حرکت کن چون فقط باید ادامه بدی. البته همین الان هشدار بدم
    که دچار غم، اندوه و ترس نشی. چون ممکنه نتونی این احساساتو کنترل کنی و شرایط وخیم بشه. پس مراقب
    باش.
    – تو برزخم؟ خواب میبینم؟ بازی میکنم؟
    + تو جایی هستی که باید باشی. دیگه حرفی نیست. ادامه بده!
    – جواب منو بده. حداقل اسمتو بگو.
    نگهبان هیچ صحبت دیگه ای نکرد و فقط در امتداد دیوار شیشهای بالا و پایین میره.
    درست گفت، یک در برقی که باز شد و تا وارد شدم یک کوه آتش فشان در حال فوران بود! متاسفانه یا خوشبختانه
    در شیشه ای یکطرفه بود و ازین طرف باز نمیشه!
    ادامه دارد…

    (0)
  14. بهنام گفت:

    هوا آفتابی و روشن و یک ساحل… و در ادامه یک دریا به وسعت بیکران! یه ضرب المثل هست که میگه دل رو
    بزن به دریا. موبایل رو باز چک میکنم و باز بی جواب! ساختمان یا قایقی نیست. آبی نه سرد و نه گرم که به سختی
    به عمقش اضافه میشه. نیرویی ازون طرف بیکران میگه حرکت کن. فاصله ای گذشت و آب تا زیر زانوها بالا اومد.
    اگه اینجا رو یه دریا تصور کنم، هیچ خبری از موج نیست. آب زلالی که حتی برخورد کف پاهامو با کف آب
    میبینم، هیچ موجود زنده ای نیست، جز من! البته اگه که من زنده باشم!
    آفتاب به شکل آرومی نوازشم میکنه. من نمیدونم این چه توهمی ست؟!
    به یه حوض بلوکی کوچیک رسیدم که در این دریای بیکران خالی از آب است! کف این حوضچه یه در فلزی ست
    که بازش میکنم. قراره وارد یه قبر بشم یا برم به سمت یه ناکجاآباد دیگه؟! بنظر باید عادت کنم به این توهمات.
    چهار نردبان در چهار طرف که همگی به یک زمین خشک و ترک خورده میرسه. اینجا رو باش… یک بیابان و
    زمین ترک خورده از کم آبی یا بی آبی! تا چشم کار میکنه بیابان است. سمت راستم یه آلاچیق کوچک در فاصله
    چند ده متری قرار داره. شاید مسیر و هدف به سمت آلاچیق باشه. یک آلاچیق، بدون سکو برای نشستن.
    تا الان که این آفتاب و هوا اذیت نمیکنه، متعدل متعدل، با وجود آفتابی بشدت غیرسوزان! که نور یا گرماش
    آرامش عجیبی بهم داده!
    وقتی آلاچیقی در این توهم سکویی برای نشستن نداره، به این معنا میتونه باشه که نباید توقف کرد و باید ادامه
    داد. هیچ احساس تشنگی نیست، و عجیبه که تو این مدت لب به آب نزدم! حتما نیازی بهش نبوده. و جالبه که
    حتی وزش بادی هم نیست!
    ممکنه در برزخ باشم. مثل چیزایی که تو کتابا خوندم یا تو فیلما دیدم. شاید بهشت و جهنمی در راهه که من
    ازش بی خبرم… بالاخره اون دوردست یه چیزی معلومه که فضا رو عوض میکنه.
    ادامه دارد…

    (0)
  15. بهنام گفت:

    شوکه شدم، دیگه نمیتونم چیزی بخورم! جهان قدیم؟! مارمولکی با طولی 4 متر در حال عبادت؟! احتمالا یه
    برنامه طنز هست!
    “جمعی از افراد یک گروه در حال تفریح در آب و هوای بارانی هستند که به نتایج قابل توجهی نیز رسیده اند و
    مدعی شدند قطرات باران ترکیبی از آب مصنوعی و الکتریسیته میباشند که با جداسازی الکتریسیته و پرورش آن
    در سطحی وسیع، میتوان برای روشنایی چراغهای خاموش در سطح های فقیر از آن استفاده کرد.”
    چرت و پرت! بهتره بخوابم. شاید این دفعه با خوابیدن از این خواب عجیب و غریب پاشم. دور و اطراف هیچ اتاقی
    نیست. یک کمد دیواری نظرم رو جلب کرده… داخلش یه تشک، یه بالشت و یه لحاف همه به رنگ مشکی هست.
    بهتره جلوی تلویزیون پهنشون کنم. الان فهمیدم که خبر تموم شده. یه سری تصاویر عجیب و غریب مستندگونه،
    با یه موسیقی با نت های تکرارشونده ی پیانو در حال پخش… زمین گلی، خورشید خیلی بزرگ، تاریکی و کرمهای
    شب تاب، انسانی برهنه در حال نوشتن، جانورانی شبیه به آهو با موهایی مشکی در حال نگاه کردن به یه درخت،
    آبشاری چند طبقه به مانند باغهای معلق بابل، درختان یخ زده، کویری بی انتها، ماه به رنگ قرمز بر بلندای رشته
    کوهی که سمت چپ و راست آن به شکلی عجیب با قیچی بریده شده و یک درب چوبی قدیمی که در واقع ورودی
    یک عمارت پلکانی ست که به سمت بالا گسترده میشه و ب طبقاتش افزوده میشه. اما این گستردگی فقط در
    طول هست و شاید بی انتها! و جالبه فقط به عرض همان درب چوبی قدیمی! دیوانه کننده است! دیگه وقت خوابه.
    چشمانمو بستم و به یکباره بیدار شدم. در عین ناباوری هم طولانی بود و هم مثل یک چشم برهم زدن!
    چرا باید این تصاویر و اخبار نشون داده بشه. شاید من خودم باعث شدم و خواستم که اینجا باشم. اما میل و رغبتی
    نیست یا بهتر بگم کامل نیست. بهتره همین الان حرکت کنم. از همان درب ورود خارج شدم. از مه غلیظ هنگام
    ورود خبری نیست و فضا کاملا تغییر کرده! حتی تیر چراغ برق جلوی در هم نیست.
    ادامه دارد…

    (0)
  16. بهنام گفت:

    مه تمام شد و وای… ! یه عمارت زیبای بزرگ دو طبقه با یک معماری نسبتا قدیمی ولی باشکوه! فضا کاملا تاریکه
    و این عمارت باعث میشه نظرم به سمت دیگه ای جلب نشه. باید برم ببینم میتونم برم داخل یا نه.
    یک ستون چراغ فلزی دو و نیم متری، دقیقا تو فاصله چندمتری در ورودی. عجیب بنظر میاد انگار ساختمان از
    خودش نور ساطع میکنه. پنجره ها بسته و روشن هستن، قفلی روی در نیست فقط یک دستگیره سیاهرنگ.
    یک راهروی نسبتا طولانی که با مهتابی روشن شده. نوری سفید رنگ، موکتی ساده به رنگ قهوه ای. هیچ دری
    سمت چپ و راست نیست به نظر میاد آخر راهرو به یک دوراهی میرسم… دو راه پله گرد شده به سمت بالا و از
    سمت چپی بالامیرم و یک هال بزرگ زرد رنگ و چندین چراغ زرد رنگ. کف سرامیک شده و چند فرش کوچک.
    خبری از شومینه نیست اما فضا معتدل و خوبه. یک تلوزیون خیلی بزرگ بالای شصت اینچ بروی دیوار سمت
    راست. یک تخت در گوشه و چلو کوبیده با کره و نون بازاری و سه تیکه ماهی که نمیدونم اسمشون چیه، داغ
    داغ. پس اول باید یه شام تپل بزنم. همه چیز اینجا هست. Ps4 ،لپ تاپ، قفسه بازی، ویدئو پروجکتور و خیلی
    چیزای دیگه. تمام خوراک روی یک میز یک نفره روبروی تلوزیون. به نظر خبر هست و فقط همین یک شبکه!
    نمیدونم ماهواره یا شبکه داخلی… قطعا داخلی نیست چون گوینده رو نمیشناسم.
    گوینده خبر[: “خیلی خوش اومدین… خوشحالم که منو میبینید و میشنوید.
    در اتفاقی جالب دو فرد مدعی شدند مرزهای خود را باز گذاشته و ورود افراد بدون کلمه عبور امکان پذیر است.”
    واقعا چه معنایی میتونه داشته باشه؟! بیشتر شبیه یه بازیه.
    “فردی دیگر توانست سطح تازهای را کشف کند که به گفته خودش بسیار خطرناک میباشد، و موجوداتی شبیه
    مارمولک با طولی نزدیک به 4 متر مشغول عبادت به سنت قدیمیان جهان قدیم میباشند. وی اظهار داشت هموز
    شجاعت آن را نداشته که به آنها نزدیک شود؛ و آنجا همیشه روز است و آفتاب همیشه میدرخشد.”
    ادامه دارد…
    کتابهای مورد علاقه:داستانهای کوتاه کافکا(مسخ)،کوری،صدسال تنهایی و ….

    (0)
    • درود بر شما
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      ارتباط ابتدا و انتهای متن و یک شروع و پایان مرتبط جذابیت متن شما را دو چندان کرده است.
      ویژگی خوب متن شما استفاده از تصویرسازی است اما هر چه تصاویر روشن‌تر و واضح‌تر و از جزئیات بیشتری برخوردار باشند، تداعی آن برای مخاطب آسان‌تر است.
      کتاب‌های خیلی خوب می‌خوانید. به امید خدا با تمرین روزانه نویسی و تمرکز روی تصویرسازی می‌توانید به مهارت هر چه بیشتر دست پیدا کنید.
      موفق و پیروز باشید.

      (0)
  17. رسول کشاورز گفت:

    در ستایش خلاقیت
    معلم انشای سال دوم راهنمایی‌ام را هرگز فراموش نمی‌کنم. او روش خلاقانه و بسیار متفاوتی را برای آموزش به کار می‌برد. وقتی وارد کلاس می‌شد چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، پرده‌ها را می‌کشید و از ما می‌خواست هر طور که راحت هستیم روی نیمکت‌ها لم دهیم. بعد شروع می‌کرد خاطراتش را قصه‌وار، همراه با مقدار زیادی چاشنی طنز و ترس برایمان تعریف می‌کرد. در این حین فضای کلاس پر از لذت و تخیل و قصه می‌شد. هرکسی دلش می‌خواست زودتر نوبتش شود تا او هم مانند آقای معلم قصه‌اش را تعریف کند. و همه، کیفور از خیال پردازی آرزو می‌کردیم هرگز زنگ تفریح نشود و این کلاس تا ابد ادامه پیدا کند. الان حتی اسم آن معلم عزیز را یادم نمی‌آید. ولی امیدوارم هرکجا که هست موفق باشد و زندگی به کامش باشد. هرچند زندگی برای آدم‌های خلاق همیشه به کام است.
    او می توانست مانند باقی معلم های مدرسه وارد کلاس شود. سرمان داد بزند که چرا صاف و دست به سینه سرجایمان نیستیم. و بعد شروع کند از روی کتابی که چندین سال قبل نوشته شده، خط به خط بخواند و برای جلسه بعدی به ما تکالیفی بدهد. و تهدیدمان کند که اگر جلسه بعد تکالیف آماده نباشد، تنبیه سختی در انتظارمان است.
    اما اینگونه رفتار نمی‌کرد. او فهمیده بود برای انجام هر کاری در این دنیا همیشه راه‌هایی بهتر و متفاوت‌تر از قبل وجود دارد. نمی‌دانم شغل معلمی را خودش انتخاب کرده بود یا از روی اجبار زندگی و به نیت داشتن درآمدی ثابت سراغ این کار آمده بود. دقیقا مثل نود و نه درصد معلم‌های این کشور. هرچه که بود، او متوجه اهمیت جایگاهش در آموزش ما شده بود و سعی می‌کرد زنگ انشا را برای شاگردان نوجوانش، دوست داشتنی کند. البته بسیار موفق هم بود. چه عاشق شغلش بود چه نبود، توانسته بود رفاقتی میان خودش و کارش ایجاد کند و حالش خوب باشد. حال خوبی که در سال‌های مدرسه در کمتر آموزگاری دیدم. بزرگ‌ترین فرق او با دیگران این بود که او خلاق بود.
    متاسفانه مدرسه‌های ما قاتل خلاقیت و نوآوری هستند. این سیستم آموزشی، کارخانه تولید کارمند است. کارمندهایی که نه از روی علاقه، بلکه فقط برای داشتن درآمد ثابت و عقب نیفتادن از همسالان خود پشت میزها می‌نشینند و بعد از مدتی که فهمیدند دارند زندگی‌شان را برای کسب درآمد می‌فروشند، انتقام آن را از مراجعینشان می‌گیرند. مراجعانی که برای یک معلم، شاگردانش و برای یک کارمند بانک، مردم در صف باجه هستند. وقتی ما مشغول انجام کاری هستیم که دوستش نداریم، هرگز نباید از ذهنمان انتظار خلاقیت داشته باشیم. خلاقیت حاصل انجام کاری است که دوستش داریم. اگر هم فکر می‌کنید مانند معلم انشای من توانسته‌اید رفاقتی میان خودتان و کارتان ایجاد کنید، ولی باز هم اثری از خلاقیت در وجودتان نمی‌بینید و مدام از خودتان گله مندید که چرا خلاق نیستید. باید بهتان بگویم خلاقیت یعنی زندگی کردن به روشی جدید. پس تا وقتی برای رفتن به محل کار و برگشتن به خانه از یک مسیر ثابت استفاده می‌کنید. فعلا نباید منتظر خلاقیت باشید.

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چه خاطره دلچسب و متمایزی!
      بهترین ویژگی متن ارسالی شما استفاده از قصه‌گویی است. چیزی که اهمیت آن را به خوبی دریافتید.
      اما برای مطالعه و یادگیری بیشتر مطالعه کتاب قصه‌گو برنده است را به شما توصیه می‌کنم.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (0)
  18. S.ghasemi گفت:

    ی موقع هایی باید انقدر طعم تنهایی رو بچشی تا ب خودت بیای
    تو تنهایی ، انقدر تنها هستی ک حتی دلت ب حال خودت هم بسوزه ، یعنی سهم من از این دنیا فقط همین بود
    منکه کنار همه بودم
    اما باز هم تنها شدم !! منکه قول موندن دادم !
    اما باز هم تنها شدم ! منکه تو مشکلات کنار همه بودم ! اما باز هم تنها شدم
    یکم فکر کن
    بیشتر فکر کن
    مشکل از من و تو و مردم نیست
    مشکل از مشکلات ک مارو با خودمون تنها میذاره
    قربونت برم خدا ک هیچ وقت تنهام نداشتی ….

    (0)
  19. S.ghasemi گفت:

    میخوام برات بنویسم از روزهای تنهاییم ، روزهایی ک بدون تو سر کردم ، واااای نمیدونی چقدر دلتنگتم ، ی موقع هایی میرم زیر توی حموم زیر دوش آب فقط باهات حرف میزنم انقدر حرف میزنم و خیال پردازی میکنم ک آخرش هم با گریه تمومش میکنم ، بعد ب خودم میام میگم دیوونه اون دیگه نیست رفت زیره ی عالمه خاک ، قلبشو روحشو ، جسمشو برد ، تو دیگه نداریش ، ب خودت بیا تموم شد ، اما نمیذاری باز هم صدات میپیچه تو گوشم ….
    هیس گوش کن !! میگه … من همیشه کنارتم یادت نره من همیشه کنارتم ، غصه هیچیو نخور من پشتتم ، تو منو داری
    واااای ک چقدر عاشق شنیدن این کلمات بودم
    چقدر ب خودم افتخار میکردم ک دارمت
    اون روز من چند سال پیر شدم
    واقعا شاید نباید ما کنار هم میموندیم !
    فکنم خدا هم فهمید من و تو اگر با هم میموندیم
    دیگه قصه لیلی و مجنون از یاد همه میرفت
    همین الان ک دارم برات مینویسم میدونم داری با لبخند نگاهم میکنی و میگی دیوونه من کنارتم ببین
    باز هم یاد تو بغض آورد و گریه
    چه کنم ک یادت فراموش نمیشه
    میدونی وقتی رفتی با من چ کردن آدم‌های روی زمین !؟؟
    انگار همه فهمیدن پشتم خالی شد !!
    اما من تا آخر عمرم منتظر لحظه دیدارمون میمونم
    منتظرم باش
    میدونم اولین نفر تو میای ب دیدنم
    روز مرگ تو روز مرگ من بود ….

    (0)
  20. S.ghasemi گفت:

    ب همین راحتی …
    یادته میگفتیم یعنی آخرش چی میشه !؟؟ الان فهمیدی ! آخرش هیچی نشد ، فقط شد بی خبری من و تو از هم ، چقدر ساده و راحت همیدیگرو فراموش کردیم ! باورت می‌شد ؟ نه فکرش هم نمیکردیم 😊اما شد ، قرار هروزمون سر ی ساعت
    ی جای مشخص ، حرف‌های ناتمام
    ما کی جدا شدیم ؟! چرا جدا شدیم ؟! چرا فراموش شدیم !؟
    منم دوست دارم 💖
    این جمله تمام زندگی من بود
    الووووو
    شنیدن این کلمه از هزار تا دوست دارم گفتن های آخر شبت برام عزیز تر بود ..
    میدونی چرا !؟ چون تو الوووو گفتنت اشتیاق موج میزد هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود همینکه
    تو بودی حرف میزدیم هروز همو میدیدیم یعنی ی دنیا عاشقی ! اونم چی دنیایی ک ن من توقعی ازش داشتم ن تو …
    شاید هم واقعا عاشق هم نبودیم اما واقعا همو دوست داشتیم
    میدونی من و تو با هم رفیق بودیم

    اما چ کنم ک رفاقت ها هم ی تاریخی دارن
    حرف زیاده رفیق
    وقت کمه
    رفیق خیلی وقته دیگه نمینویسم
    چون خوانندشو نداشتم
    ما فراموش شدیم
    ب همین راحتی …!🍃🌹🍃

    (0)
    • درود بر شما
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      اولین و مهم‌ترین پیشنهاد ما به شما پرهیز از زبان گفتار و شکسته و بهره بردن از زبان نوشتار است.
      برای قدم بعدی می‌توانید روی تصویرسازی تمرکز کنید.
      هر چه بیشتر تصویرسای کنید بیشتر به ذهن و دل مخاطب می‌نشینید.

      (0)
  21. یاسمن حسینی گفت:

    سلام
    داستانی با عنوان رویا ارسال می‌شود. لطف کنید، نقد فرمایید.
    رویا
    نادر، ناراحت و نگران پشت در اتاق عمل راه می‌رفت و زیر لب دعا می‌خواند. شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، آرامش را به قلب او برگرداند. بعد از چند لحظه، پرستار با نوزاد زیبایی که دور یک پتوی صورتی پیچیده شده بود از اتاق خارج شد. نادر، بی‌اختیار به سمت او دوید و دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت: “رویای زیبای من به دنیا خوش آمدی”. او، سپس، حال همسرش “نرگس” را پرسید. امّا، پرستار، مدّتی مکث کرد و سپس، جواب داد: “همسرتان، زایمان سختی داشت و ما همه‌ی تلاش خود را کردیم ولی، نتوانستیم او را نجات دهیم”. در آن لحظه، تمام غم‌های دنیا بر سر نادر آوار شد. سقف بیمارستان روی سرش سنگینی می‌کرد. به دنیا آمدن رویا، شادی را به چشم‌های بی‌فروغش بخشیده بود. ولی، داغ نرگس، قلبش را مالامال از اندوه کرده‌بود. نادر، برای یافتن راه‌حل، با مادرش مشورت کرد. پس، قرار بر این شد که مادربزرگ از نوه‌اش مراقبت کند تا نادر بتواند کار کند. چند سالی به همین منوال گذشت تا این که نادر با زنی به نام شهلا آشنا شد. او، هم، از ازدواج قبلی خود دو دختر داشت. شهلا، به راحتی اعتماد نادر را جلب کرد تا با او ازدواج کند. از آن روز به بعد، رویا مسئول نگهداری از ناخواهری‌هایش شد. شهلا، اصلا با رویا مهربان نبود. پدرش،هم، دیگر به او توجه نمی‌کرد. ولی، مادربزرگ، همیشه در مورد محبّت مادر به فرزند برای رویا صحبت می‌کرد و تنها، صدای قلب او، به رویا آرامش می‌داد. ولی، رفتار سرد شهلا، ذهن او را درگیر کرده و محبّت مادر برایش شبیه یک معما شده‌بود. پس، شناسنامه‌ی پدرش را نگاه کرد و متوجه شد که تاریخ تولد او مصادف با فوت زنی به نام نرگس است. کشف این حقیقت تلخ، روح لطیف رویا را آزار می‌داد. پس، این موضوع را با پدرش مطرح کرد و گفت:” چرا با شهلا ازدواج کردی تا من بدبخت شوم”؟ پدرش، هم، سیلی محکمی به صورت او زد و جواب داد: “شهلا، حق مادری به گردن تو دارد. باید به او احترام بگذاری. تو هیچ وقت حق نداری از او بدگویی کنی”. رویا، از رفتار پدرش متوجه شد که هیچ پشتیبانی در دنیا ندارد. پس، تصمیم گرفت که از آن به بعد هیچ حرفی نزند و با بد روزگار بسازد. امّا، روزها برای رویا به سختی سپری می‌شد و شهلا، هم، دیگر چشم دیدن او را نداشت و منتظر فرصتی بود که زودتر از دست رویا خلاص شود. پس، به نادر اصرار کرد که او را به عقد رامین در بیاورد. نادر، هم، که همیشه حرف‌های شهلا را می‌پذیرفت با این وصلت موافقت کرد. رویا، هم، گمان می‌کرد که شاید با این ازدواج اجباری مسیر زندگیش عوض شود. امّا، زندگی، هیچ وقت روی خوش به او نشان نداد. رامین، هم، مرد مست و قمار بازی بود که هیچ توجهی به رویا نداشت و حقوقی را که به او می‌دادند صرف خوشگذرانی‌هایش می‌کرد. رویا، برای فراموش کردن غصّه‌هایش به سختی کار می‌کرد تا این که یک روز در محل کارش حالش بد شد و وقتی از او آزمایش گرفتند، متوجه شدند که او باردار است. رویا، تصور می‌کرد که حضور بچّه ممکن است زندگی آنها را دگرگون کند. پس، با خوشحالی به رامین گفت: “تو به زودی پدر می‌شوی. دوست داری بچّه‌ی‌مان دختر باشد یا پسر”؟ رامین که تمام پول‌هایش را در یک قمار بزرگ از دست داده بود رویا را هل داد و با عصبانیت جواب داد: “به خشکی شانس، نان نداشتیم، بخوریم نان‌خور اضافی،هم، آوردی”. رویا از شدت ضربه، سرش به تیزی کمد خورد و بیهوش روی زمین افتاد. رامین، هم، دستپاچه و نگران به سمت تلفن عمومی سر کوچه دوید و به اورژانس زنگ زد. او در خانه را باز گذاشت و سریع از آنجا خارج شد. او، از پشت درخت دید که آمبولانس رویا را به بیمارستان می‌برد. رویا، وقتی چشم‌هایش را باز کرد، پرسید: من کجا هستم؟ پرستاران گفتند: “شما، بیهوش، کف خانه‌ی خود افتاده بودید. آقایی با اورژانس تماس گرفت. در خانه باز بود و پزشکان شما را به بیمارستان آوردند”. رویا گفت: “حال بچّه‌ام خوب است”؟ پرستاران گفتند: “شدّت ضربه آن قدر زیاد بود که بچّه سقط شد”. رویا با شنیدن این خبر بلند بلند شروع به گریه کرد. او تنها امیدش به زندگی را از دست داده بود. رویا، سپس، پرسید: “آیا کسی، هم به ملاقاتم آمده است”؟ پرستاران، هم، جواب منفی دادند. رویا، پس از چند روز از بیمارستان مرخص شد. او، وقتی به سمت خانه می‌رفت تمام دنیا دور سرش می‌چرخید و بار غصّه، روی قلبش سنگینی می‌کرد. او، می‌خواست، تنهاییش را با فرزندش سپری کند امّا، دیگر، امیدش ناامید شده‌بود. او، وقتی، به خانه رسید. رامین، نگاهی به او انداخت و گفت:” بالاخره آمدی”؟ رویا با عصبانیت فریاد زد: “آمدم، ولی چه فایده، حالا باید تا آخر عمر در همان منجلابی که خانواده‌ات، شهلا و پدرم برایم درست کردند، دست و پا بزنم. رامین، من از تو و همه‌ی آنهایی که باعث بدبختیم شدند، متنفرم. شهلا به خاطر این که پدرم به او امر و نهی نکند او را معتاد کرد تا یا خمار باشد یا نشئه. بعد از آن هم، دید که ازدواج ما بهترین کار است. چون، پدرم، یک ساقی خوب پیدا می‌کرد و می‌توانست دائم از پدرت جنس بگیرد و خودش را بسازد. امّا، من اصلا راضی به این وصلت نبودم چون شخص دیگری را دوست داشتم. ولی، پدرم، پدرت و شهلا مانع این کار شدند. من، یک‌بار که با پدرم به امامزاده رفتم. پسری را دیدم که زیر طاق بلند و گِلی بازارچه‌ی قدیمی داشت، ساز می‌زد. او، با چشم‌های خمار و عسلی‌ و صدای سوزناکش، هوش از سرم برده بود به حدی که چشم‌های زیبایش حتی یک لحظه از برابر نظرم نمی‌رفت. در موقع بازگشت، همان پسر، جلو آمد و از پدرم درخواست کرد که چند کلمه با او صحبت کند. من، هم، از دور، آنها را زیر نظر داشتم. وقتی، صحبت‌های آنها تمام شد. از پدرم پرسیدم: “آن، آقا، با شما چه کار داشت”؟ او جواب داد: “ترا ازمن خواستگاری کرد”؟ همان لحظه، برق شادی در چشم‌هایم موج ‌زد و آرزو ‌کردم که سریعتر آن روز برسد. وقتی که به خانه رسیدیم پدرم، موضوع را با شهلا در میان گذاشت. او، جمله‌ای در گوش پدرم نجواکرد. او گفت: “حالا من چه کار کنم”؟ شهلا جواب داد: “اون با من”. روز موعود فرا رسید و من از شدت شادی روی پشت بام رفته بودم تا بر کل خیابان‌های محله تسلط داشته باشم. من، دیدم که شهلا از خانه خارج شد و با پدر تو صحبت کرد و او، هم، دو تا از گنده‌لات‌های محل را سر کوچه گذاشت. وقتی که دیدم آن پسر زیبا، دارد از دور می‌آید ضربان قلبم سریع‌تر شد. امّا، یک دفعه، دیدم که لات‌ها به او حمله‌ور شدند و یکی از آنها، نوک تیزی را در پهلویش فرو کرد. او، آه جانسوزی از ته دل کشید و آن چشم‌های خمار عسلی تا ابد بسته شدند. من، آن قدر، شوکه شده‌بودم که هیچ کاری نمی‌توانستم، بکنم. فقط، دیدم که آنها، جنازه‌اش را داخل صندوق عقب انداختند و از آنجا دور شدند. تمام دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. بعد از آن، هم، خانواده‌ی تو به خواستگاری من آمدند و پدرم و شهلا مرا مجبور به ازدواج با تو کردند”. پس، از تمام شدن صحبت‌های رویا، چشم‌های رامین، هم، برای همیشه بسته شد. رویا، بالای سر جسم بی جان رامین، مات ومبهوت نشسته بود. بعد از مدّتی که رویا به خودش آمد با پزشکی قانونی تماس گرفت و آنها علت مرگ را مصرف بیش از حد الکل و مواد مخدر اعلام کردند. پس از خاکسپاری رامین، رویا برای تسلای دل‌شکسته‌اش بالای سر قبر مادربزرگ مرحومش که حق مادری به گردنش داشت، رفت و کلی با او درد دل کرد تا قلبش آرام بگیرد. او در راه بازگشت به خانه، یاد نامه‌ای افتاد که داخل کیفش بود آن را باز کرد و دید که به خاطر کارهای پژوهشیش دعوت‌نامه‌ای از یکی از بهترین دانشگاه‌های خارج از کشور برایش آمده‌است. رویا، ایران را با وجود همه‌ی غم‌هایی که بر او وارد شده‌بود با چشمانی اشک‌بار ترک کرد و به سوی کشوری غریب به امید آینده‌ای بهتر پرواز کرد.
    نویسنده: یاسمن حسینی

    (0)
    • درود یاسمن عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به داستان نویسی ستودنی است اما پیشنهاد ما به تو مطالعه کتاب‌‌های موثر و قوی در این زمینه است.
      مطالعه آثار مسکوب، جلال‌آل احمد، بیژن نجدی، ابراهیم گلستان به تو کمک می‌کند تا با نثرهای اثرگذار و ماندگار آشنا شوی.
      تا می‌توانی از تصویرسازی استفاده کن و به قول معروف نگو نشان بده.
      یک جمله توصیفی را شرح بده. فضاسازی کن. محیط را شرح بده. از گرما و سرما بگو. رنگ‌ها را تداعی کن. تا اتفاقی را کاملا شرح ندادی سراغ اتفاق بعدی نرو.
      هر متن را ده‌بار برای خودت مرور و بازنویسی کن تا به تصویر مناسب برسی.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  22. رسول کشاورز گفت:

    چرا باید از کرونا ممنون باشیم؟
    مرگ مهم‌ترین و عادلانه‌ترین قسمت زندگی است. خیلی چیزها در زندگی وجود دارد که هرگز عادلانه تقسیم نمی‌شوند و اتفاق افتادنشان بستگی به شانس دارد. مثل پیدا کردن شخصی که واقعا بتوان عشقی واقعی را با او تجربه کرد. یا یافتن شغلی رویایی که از ته دل به آن علاقه‌مند باشیم. حتی با اینکه مرگ قسمت همه می‌شود، باز هم در اینکه چه زمانی برای هر شخصی اتفاق خواهد افتاد، عدالتی وجود ندارد. یک نفر ممکن است جشن تولد نود سالگی‌اش را هم ببیند و بعد بمیرد. یکی هم ممکن است در بیست سالگی بعد از چند ماه جنگیدن با سرطان با زندگی وداع کند. اینکه مرگ وجود دارد و هر لحظه ممکن است با آمدنش زندگی ما را به پایان برساند، غم انگیز است. اگر نه، جاودانگی قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین آرزوی انسان نبود. اما با نگاهی متفاوت به مرگ، شاید بتوان کمی جسورانه‌تر زیست. وقتی قرار نیست از این زندگی زنده بیرون رفت پس برای خطر کردن و زیستن به روشی که خودمان دوست داریم چه مانعی می‌تواند وجود داشته باشد؟ اگر واقعا حقیقت مرگ را درک کنیم و بدانیم هر لحظه ممکن است این زندگی را از چنگمان در آورد، بسیاری از دل نگرانی‌ها و غم‌هایمان از بین خواهد ‌رفت و قدر لحظه‌ها را بیشتر می‌دانیم. به قول معروف کسی از مرگ می‌ترسد که زندگی نکرده داشته باشد. وگرنه آن کس که با تمام وجودش و در حد داشته‌هایش، هرچند اندک، زندگی کرده باشد، برای مرگ آماده است. و ترسی از آن ندارد. البته این ترس فقط مخصوص به خودمان نیست. ممکن است از مرگ عزیزانمان هم به اندازه مرگ خودمان وحشت داشته باشیم. مثلا من دوستی دارم که همیشه می‌گوید از اینکه پدر و مادرش را از دست بدهد می‌ترسد. یکبار از من راهنمایی خواست و پرسید آیا من هم این ترس را دارم یا نه. گفتم ببین دوست من، اکثر ما وقتی بچه بودیم، شب ها که همه می خوابیدند، می‌رفتیم کنار پدر یا مادرمان و سعی می‌کردیم ببینیم شکم‌شان در اثر نفس کشیدن بالا و پایین می‌شود یا نه. این کار را می‌کردیم چون می‌ترسیدیم. ترس از دست دادن داشتیم. خب آن موقع بچه بودیم و فکر می‌کردیم با از دست دادن آن‌ها بی پناه می‌شویم. البته این ترس فقط مختص پدر و مادرمان نیست. می‌تواند در مورد دیگر اعضای خانواده‌مان هم صدق کند. غم از دست دادن با ترس از دست دادن متفاوت است. غم یعنی من از اینکه تو بمیری و جایت در زندگی من خالی شود غصه می‌خورم. در واقع غم یک احساس انسانی و کاملا منطقی به فقدان است. غم با گذشت زمان و سوگواری کردن از شدتش کاسته خواهد شد. اما ترس، ریشه در پشیمانی دارد. ما می‌ترسیم چون می‌دانیم که پشیمان خواهیم شد. زیرا هرگز آن طور که شایسته است قدر عزیزان زندگی‌مان را ندانستیم. ما یا غرق در کار و روابط دوستانه خودمان هستیم یا سرگرم فضای مجازی و تلویزیون. وقتی با عزیزانمان حرف نمی‌زنیم، با آن ها وقت نمی‌گذرانیم، دستشان را نمی‌گیریم و به یک پیاده روی ساده نمی‌بریم، کنارشان یک فیلم را تا آخر بدون موبایل‌مان نمی‌بینیم و صحبت‌هایشان در مورد کتابی که خوانده‌اند را گوش نمی‌دهیم. معلوم است که پس فردا اگر اتفاق بدی برایشان افتاد، دو دستی بر سرمان خواهیم زد و حسرت همین روزهایی را خواهیم خورد که کنارمان نشسته بودند و ما سرمان گرم جای دیگری بود. این روزها یک فرصت اجباری است برای کنار خانواده بودن. برای گفتن، شنیدن، خندیدن و زندگی کردن لحظه به لحظه با آن‌ها. باید از کرونا ممنون باشیم. برای اینکه ما را متوجه این حقیقت عظیم کرد که چقدر مرگ نزدیک ما است. و زندگی به هیچ کداممان تضمینی برای هیچ چیزی نداده و نخواهد داد. به قول مارک منسن، ما و تمام کسانی که دوستشان داریم روزی خواهیم مرد. این حقیقت ناخوشایند زندگی است.

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      نگاه مثبت شما و بهره گرفتن از وجه دیگر مسائل از ویژگی مثبت متن شماست.
      پیشنهاد ما به شما استفاده از یک شروع قدرتمند و تیتر گیراست.
      البته که استفاده از قصه‌گویی و تصویرسازی هم به شما کمک می‌کند تا تاثیر بیشتری روی مخاطب بگذارید.

      (0)
  23. Hoda گفت:

    اينبار لافت را از چشم من که در آن دیده به جهان گشوده ام ببین
    تصور کن در یکی از روزهای سرد زمستان روی کوه های خطی که لافت را به قدیم و جدید تقسیم کرده اند نشسته ای
     ذهنت را تهی و جسمت را رها کن و به تماشا بنشین آنگاه تمام لافت برایت سخن خواهد گفت
    خنکای نسیم که از سمت شمال می وزد نوازشگر صورتت میشود و زلف هایت را همچون پرهای کلاغ در هوا به ساز خود میرقصاند؛
    همانگونه که باد لنج های لنگر انداخته یِ روی فرش فیروزه ای را با ناز و طمائنینه از این سو به آن سو حرکت می دهد شاهد بادگیرهایی میشوی که مانند سربازان ارتش منظم، محکم و مراقب رو به دریای خلیج قامت بر افراشته اند و چشم ها را به خود محسور میکنند؛
    و در آخرین لحظات روز زمانیکه خورشید برای ملاقات با دریا رخت نارنجیش را بر تن میکند، صیادها را ميبينى كه با حوری چوبی و باریک شکلشان، پارو زنان راهی صید میشوند و از حاشیه ی سبز رنگ جنگل حرا که در دریای آرام خلیج خود نمایی میکند می‌گذرند

    (0)
    • سلام دوست عزیز

      متن ارسالی شما توسط تیم محتوای مدرسه نویسندگی مطالعه شد.

      پیشنهاد ما مطالعه هر چه بیشتر شعر فارسی است. بهتر است به جای استفاده از قید و صفت بیشتر از استعاره استفاده کنید.
      تصویرسازی و پرداختن به جزییات شما را در نوشتن متن‌های قدرتمندتر یاری می‌کند.
      احساسات و تخیلات اگر با کلمات قوی‌تر و پخته‌تر بیان شود، قطعا تاثیرگذارتر خواهد بود.
      منتظر متن‌های درخشان شما هستیم.

      (0)
  24. سوده فتحی گفت:

    ردیف سوم ستون پنجم
    افسر نگهبان نگاهی به پیرزن کرد. خطهای عمیقی بین دوابرویش صورتش را جدی نشان می داد .اما خطهای ریز کنار چشمهایش نشان از مهری خفته در وجودش بود . .پیرزن چشمانش به میز خیره شده بود و در عالم دیگری سیر می کرد .کاغذها زیر دستش بلاکلیف مانده بودند .
    افسر با خودکار ضربه ای به میز زد تا نگاه مبهوت پیرزن را معطوف خودش کند .« چند وقته که پسرت گم شده ؟» پیرزن تکان نامحسوسی خورد. ابروهایش را در هم کشید و با لحن خشکی گفت« دو سه ماهی هست که خودش رو گم و گور کرده» .
    افسر با تعجب از سردی لحن پیرزن گفت «پس چرا زودتر خبر گم شدنش رو ندادی ؟» پیرزن نفسش را با صدا بیرون داد،خودکار را روی کاغذها گذاشت و دستها را روی پاهای لاجونش فشار داد و در حالی که بلند می شد گفت « کاری باهاش نداشتم دیگه ،شده آئینه ی دقم ، یه محل از دستش آسی شدن .یا خمارِ یا پای بساط یا در حال داد و بیداد . دیگه آسایش نداشتم ؛چیزی تو خونه نمونده که بخواد بفروشه .واسه همین پیداش نیست . » بعد در را باز کرد و نگاهی به افسر کرد و با بغضی فرو خورده حرفی زد که افسر مثل آدمهای یخ زده ، خشک شد .
    تا دقایقی بعد هنوز به جای خالی پیرزن پشت در بسته شده نگاه می کرد .
    ***
    پیرزن با زانوانی لرزان به آرامی پشت سر مرد روپوش سفید می رفت .راهرو طولانی بود . همه ی دیوارها ، سقف و حتی کف سفید بود .مثل این بود که در سفیدی مطلق قدم می زد . فقط در آن میان گاه و بیگاه دری فلزی نمایان می شد و دوباره سپیدی مطلق .پیرزن همچنان پشت سر مرد سپیدپوش می رفت .
    دیشب بعد از تلفن افسر نگهبان سراغ آلبوم قدیمی رفته بود .در تمام آلبوم فقط دو تا عکس از پسرش پیدا کرده بود .یکی در چهارسالگی کنار حرم امام رضا با دستی که روی سینه گذاشته بود و موشی خندیده بود و یکی وقتی که برای مدرسه رفتن گرفته بود و صورتش کشیده تر و نگاهش جدی تر شده بود . دستش را روی عکس چهارسالگیش کشیده بود و به یاد آورد که برای ادای نذر ماندن این پسر بعد از هفت بار سقط ،رفته بودند مشهد .چقدر خاطره ی شیرینی بود .مزه شیرینش را حس می کرد .چقدر خاطره ی نزدیکی بود و چقدر خاطره ی دور و بود .
    راهرو تمامی نداشت .از کنار دری رد شدند . یهو پسربچه خنده کنان از لای در به پیرزن نگاه کرد .لباس زرد و شلوار بندی قرمز و چتری هایی که روی پیشانی را گرفته بودند و دندانهای برنجی مرتب و لبخند عمیقی که خاطره های دوری را برای پیرزن زنده می کرد . . پیرزن با تعجب و حسرت به چشمان آشنای پسربچه نگاه کرد.پسرک از کنارش خنده کنان دوید .
    « مامان من اینجام » زن ملحفه های سپید پهن شده روی بند رخت را کنار زد و با خنده می گفت « پس کجایی وروجک؟»صدای خنده هاش را می شنید از داخل اتاقی که از کنارش رد شدند شنیده می شد .زن در اتاق را باز کرد .به دنبال صدا گشت .پیدایش کرد .پشت رختخوابها بود .پسرک سرک کشید و دوباره موشی خندید .« آها پیدات کردم الان میام سراغت» دستش را دراز کرد و خواست پسرک را از پشت رختخوابها بیرون بکشد .دستش به شانه ی مرد سپیدپوش خورد .مرد برگشت و با چهره ای که سعی می کرد نگران باشد گفت «مادرجان خوبی؟ میخواین کمی استراحت کنین؟» و لحنش آنقدر سرد بود که پیرزن یخ زد .با خودش فکر کرد این مرد روزی چند بار در این راهروی بی سر و ته افرادی را به دیدار عزیزشان می برد که آنقدر بی تفاوت است .دستهایش را آرام روی هم کشید تا کمی گرم شوند و با صدایی که از ته چاه می آمد دهانش را تکانی داد تا چیزی شبیه به «نه خوبم» بگوید و شاید موفق شده بود چون مرد سپیدپوش دوباره پشتش را به او کرد و به راهش ادامه داد .
    صدای خنده کودک دوباره آمد. از کنار آنها رد شد و وارد اتاقی شد .مرد سپیدپوش در همان اتاق را باز کرد و داخل شد .پیرزن کنار در ایستاد .چهل در فلزی مستطیلی در .هشت ردیف پنج ستونه آنجا بود .پسرک هم گوشه ی اتاق کز کرده بود و این بار با چشمهای غمزده به پیرزن نگاه می کرد .
    مرد سپیدپوش از ردیف سوم ستون پنجم دسته ی فلزی را کشید .کشویی باز شد که توده ی سیاه رنگی رویش بود .مرد زیپ کاور سیاه را سی سانت باز کرد و منتظر به پیرزن نگاه کرد .پیرزن مبهوت نگاهش به توده سیاه بود .زانوانش قفل شده بودند وقدم از قدم برنمی داشتند. نگاهی به پاهایش کرد که به زمین چسبیده بودند .صدای خودش را شنید که چند روز پیش به افسر نگهبان گفته بود « فقط اومدم ازش خبر بگیرم ؛هر خبری ؛حتی خبر مرگ….! اینجوری حداقل خیالم راحت میشه که دیگه آرومه و به خودش آسیب نمی زنه»
    حالا اینجا بود .شاید چند قدم با راحت شدن خیالش فاصله داشت.اما پاهایش یاری نمی کردند .صدای قلبش آنقدر بلند بود که مرد سپیدپوش هم می شنید .پس چرا بی تفاوت بود .چرا کاری نمی کرد ؛مثلا در کشو را ببندد و بگوید «مادرجان اشتباهی اومدی برو خونه و خیالت راحت باشه پسرت اینجا نیست» .ناگهان نور ضعیفی در قلبش پیدا شد .کورسوی امیدی که دوست داشت به نور خورشید تبدیل شود .شاید او نباشد .اره حتما او نیست .او الان برگشته خانه و رفته سر قابلمه و به غذا ناخونک زده و بعد یک چای غلیظ و پر از نبات برای خودش ریخته و نشسته پای بساط و منتظر مانده تا من برگردم .حتما از دلم در میاره نبودنش را .
    «مادر جان زیاد نمیشه در را باز نگه داشت .بیا ببین خودشه»پیرزن نگاه نگرانش را به مرد سپید پوش انداخت .چرا نمیاد جلو و نمی زنه به صورتم تا بیدار بشم .نگاه ملتمسش را رو به کودک کرد تا شاید او پیام آور شادی اش بشود و از این خیال باطل دورش کند .اما کودک هم آرام نشسته بود و نگاهش معنی خوشایندی نداشت .
    پیرزن ناامید تمام توانش را به پاهایش فرستاد تا قدمی بردارد . یک قدم … دو قدم …. سه قدم …. حالا جلوی کاور سیاه بود . صورت سپید رضا آرامِ آرام بود .مثل همان وقتی که پرستار او را در پارچه سبز پیچیده شده بهش داد و گفته بود «عجب بچه ای داری خانوم ببین بجای اینکه گریه کنه چطوری خوابیده » و او چقدر قربانش رفته بود .
    پس چرا قربانش نشده بود .
    دستش را که به شدت می لرزید جلو آورد .چقدر دلش می خواست یک بار فقط یک بار دیگر او را تنگ در آغوش بگیرد ؛«آخ مامان خفه شدم »زن دستهایش را شل کرد و ماچ آبداری از گونه پسر گرفت و گفت «آخیش چقدر دلم تنگ شده بود » پسر در حالی که صورتش را با دست پاک می کرد گفت «همش چند ساعت رفتیم بیرون که » و زن دستش را در موهای فرفری کودکش فرو کرد و گفت « اووووو واسه من یه عمر شد » .
    صدای کشیده شدن زیپ ، پیرزن را به خودش آورد .کشو هل داده شد و در فلزی بسته شد .چیزی در درون پیرزن فرو ریخت .هنوز مبهوت بود .خواب دیده بود حتما .چقدر آنجا سرد بود . لرزیده بود و مرد سپید پوش کمی مهربانتر کمک کرده بود تا روی صندلی بنشیند و بیرون رفته بود .
    پیرزن خیره شد به در فلزی ردیف سوم ستون پنجم ….
    مرد سپیدپوش با لیوانی آب برگشت. خم شد وکنار گوشش گفت «مادرجان این آب را بخور تا حالت بهتر بشه » .
    اما پیرزن نگاهش به در فلزی خشک شده بود در حالی که عکس کوچکی از پسربچه ی چهار ساله با بلوز زرد ، شلوار بندی قرمز و چتری های روی پیشانی که موشی می خندید ،در دستش فشرده شده بود .

    (0)
    • درود دوست خوبم
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم پراحساسی دارید.
      برای شروع پیشنهاد ما کار کردن روی تصویرسازی و استعاره است.
      یک متن خوب در کنار احساسات عمیق از تصویر خوبی برای نشستن در ذهن مخاطب بهره می‌برد.
      باز هم برای ما بنویسید.

      (0)
  25. زهره احمدی گفت:

    “بعد از تو جهان چگونه خواهد بود؟”

    هوا چه روح نواز و مهربان است.از باغ ژاپنی عبور می کنی و سرشار از شعف وعشق می شوی.همه چیز که خوب است؟شهر آرام و به دور از هیاهوی همیشگی است.پس چرا می گویند وضعیت بحرانی است؟

    جوانان مثل همیشه،البته خیلی معدود مشغول سگ گردانی در پیاده روی کنار پارک هستند.اینجا بوستان گفتگو واقع در گیشای تهران است.

    حواست است که دست به چشم و بینی وصورتت نزنی.
    ای داد بی داد!زندگی پیش از تو چگونه بوده است؟
    تو کدام جهنم دره ای بودی که غافل گیرانه وارد زندگی ما و عزیزانمان شدی؟

    جهان پیش از تو در آرامش و صلح خوبی نبود،اما پس از تو جهنمی تر شد.دیگر نمی شود که برای فرار از خانه و شهرمان به شمال و حتی لواسان برویم.چون تو حتی آلودگی هوا هم نیستی…آلودگی هوا پیش تو لنگ می اندازد.

    با تو هستم!آره!با تو ای سایه شوم مرگ!ای سیاهی و ناامیدی و خانه خراب کن سال نوی ما.تو چرا بی مقدمه وارد زندگی عزیزان ما شدی؟اصلا چه کسی تو را فرستاده ای فرزند***** ناخواسته؟

    اگر قرار بود که کار آمریکا هم باشد،پس چرا خودش هم درگیر تو شده؟حیف این خیابان ها و رستوران ها و مراکز تجاری ،فرهنگی وهنری ما نیست که به خاطر تو الف بچه همه را تعطیل کرده اند؟باورمان می شد که پس از او،زندگی مان به مویی بند باشد؟

    اینکه دیگر بی دغدغه و فراغت خاطر نتوانی رستوران بروی و غذای مورد علاقه ات را بخوری……دیگر بی دغدغه نتوانی خرید های مورد نظرت را انجام دهی؟مجبور باشی به خاطر او،سفر عیدت را فدا کنی و تمام فکر و ذهنت بشود این بچه ؟ به خاطر او از خیلی لذت ها و کارهای مورد علاقه خارج از خانه باید چشم پوشی کنی و در آماده باش کامل باشی.غرق در روزمرگی و روتین های بی پایان حوصله سربر شوی.

    او بچه شروری است که باید مرتب حواست به شیطنت ها و آزار و اذیت هایش باشد.

    ای کرونای بی پدر!از تو متنفرم…..نمی دانم کی شرت را می کنی،اما حتی اگر آن روز هم برسد،دیگر جهان مثل قبل نمی شود.بعد از تو جهان چگونه خواهد بود؟

    (0)
  26. مبینا گفت:

    پوچی!
    چشمانم را که باز کردم پلک هایم بی قراری می کرد. چند چروک کوچک چشمانم را همراهی می کردند. فروزش نور بعد از یک طبقه سیاهی عجیب، ترسناک، امید بخش، نشاط آور و پر هیاهو بود. کمی رابطه میان چشمانم با بیگانه درخشان بهتر شده بود. نور و گرما بعد از دها بهار هنوز جوان بودند .تازه به اطرافم نگاه کردم دوست، دشمن، پیر ، جوان و روزگاری پر از خاک، خنده، گریه، آه و نشاط. حال توانستم از ته دل بخندم؛ به شکست ها، غم ها و خاطرات. صدای امید و شادی دیگران از سمفونی بتهوون هم زیباتر بود. در چشمان همه برق عجیبی بود .دیدن اهالی بعد از نیمه عمری تنهایی، تاریکی ،افسردگی ،اشک و خون لذت داشت. در صورت دوستانم چین و چروک مهمان شده بود ،غرور چشمانشان تحلیل رفته، موهایشان کمتر و روی آن چند زمستان برف نشسته بود. همانطور که همه را از دید می گذراندم؛ ناگهان ،نگاهها رنگ باختند ؛شادی الکل شد و پرید؛ شانه ها افتاده تر و گردن ها کج تر شد. هر عابری که در دستان زومخت و سنگین آن نانجیبان اسیر می شد قیافه اش در هم می رفت. هنوز نمی‌دانم باید از آن موجودات سپاسگزار باشم که تن های  در مانده روی زمین را سرپا می کنند یا خشمگین به خاطر جنگ و خونریزی . کم کم همه ما سر پا شدیم در این حالت بهتر یادم آمد که بوده ام و که هستم. خوی جنگجوی نهفته درونم سر باز کرد و غرور تاج پادشاهی ام برگشت . سربازان اسب هایشان را زین و شمشیر هایشان را تیز کرده بودند .صور دمیده شد .باری دیگر جنگ میان سپید و سیاه آغاز شد. یکی یکی سربازان هنرهای رزمی شان را در صحنه به رخ دیگری می کشاندند. جنگ به سود ما ادامه داشت چند تنی از سپاه مقابل زخمی شده بودند. ناگهان چشمانم  به دو تیله آبی در میان صورتی سبزه و مشکی اسیر شد .آن دو تیله جذبه ای بیشتر از زمین، آرامش بیشتر از دریا و نجابتی بیشتر از جنگل داشت. کوه قلبم پنبه شد و دل را به او باختم .سپید شاه دل را به راه کسی سپرده بود که سالها خاندانش را  عزادار کرده و تمام عمر کینه و نفرت او را در سرش پرورانده بود. آن سیه بانو وزیر نامدار لشکر سیاه ، با مژه های به بلندی پیچک، موهایی به سان ابریشم ،لب هایی پیچیده‌تر از مونالیزا، پوستی همرنگ سر آغاز شب ،خال گوشتی خوش خط و خال روی گونه اش و  با آن کمر باریک عقل و هوش مرا ویران کرده بود. دیده هایم نسبت به جنگ و سرنوشتش تار شده بود. اختیارات را به وزیر سپردم و خود را غرق با او بودن کردم. از دور دیدم به کمرش پیچ و تاب می دهد و خرمن موهایش را به باد سپرده است .به سمت من می آمد . صدای فریاد و ناله سربازان و زمین غرق از خون ،تیر و نیزه پس زمینه افکارم شده بود. اوضاع نابسامان بود. روی زمین جوی هایی از خون جاری بود و کنارشان بوته زاری از نیزه سبز شده بود؛ همه را میدیدم ولی آن لحظه یکی از عاشقانه ترین لحظات زندگی من بود. با خود فکر می کردم که سیه بانو شیفته شجاعت و دلاوری های زبانزد، قلمروی بی مانند و ابروی کمانم شده است. در آن لحظه که وزیر خودش را برای دفاع از من سپر کرد به خود آمدم و یادم آمد که یکی شدن سیاه و سپید باطل و حرام است. عجیب بود زیرا الکلی در رگ هایم شریان نداشت اما معجزه عشق از آن هم قوی تر بود. باز غافل  از التماس سپاه و فارغ از عقل او را به نزدیک ترین خانه ی وجودم کشیدم آن لحظه زمین از ضربان قلبم می لرزید . او در گوشم نجوا کرد: کیش و مات!
    ضربانم در لحظه ایستاد. قطاری در گوش هایم می گذشت که صدای سوتش بسیار بلند بود ؛تب عشقم به انجمادی در دست ها و پاهایم تبدیل شد . کوری شفا یافته بودم تازه دلاوری فیل، اسب و وزیر را که تا پای جان خالصانه جنگیده بودند را دیدم و اکنون از غفلت من نیمه جسمشان زیر سم اسبان لگد می شد .آسمان سرخ بود و زمین از نعره ها و مشت های آن موجود غول آسا که در جوار میدان جنگ می کوبید، می لرزید . آن گرگ صفت زن خنده کنان رفت و به جشن و پایکوبی مشغول شد . اکنون آتش چشمانش را دیدم که شرارت از آن می بارید .کاش جانی در رگ هایم بود تا نیزه را در گلویش پرت می کردم و سپس تمام خاک های عالم را بر سرم نثار .
    همانطور که در سر خود  می کوبیدم و از زبان مادران به داغ نشسته نفرین و از سوی دیگر مسخره می شدم طاق روشن بالا با پلک بعدی رنگ باخت و ما دوباره همه در یک جعبه به سیاهی فرو رفتیم!….

    (0)
  27. سوده فتحی گفت:

    پنجره را باز کرد ،خنکی نسیم صبحگاهی صورتش را نوازش کرد .
    منظره زیبایی پیش رویش بود
    آسمان به پاکی دل مادر زیبا و آرام بود
    در دوردست از میان ابرها تارهای نور به زمین تابیده می شد … گویی در دل آسمان شکافی ایجاد شده و نور خدا می تابد … !
    دوان دوان با پای برهنه از میان سنگفرش خیابان و درختها و گلهای وحشی گذشت
    تا به انوار رسید … !
    زمان از حرکت ایستاده بود، گویی به جز او و نور آسمان چیزی جان نداشت … در زیر شکاف آسمان از شوق به دور خود چرخید … طراوت و خیسی سبزه را زیر پایش حس می کرد
    با لبخندی بر لب و چشمان بسته
    می چرخید و می چرخید
    دستها را بالا برد و چشمانش را گشود
    به یکباره
    بر جای خود ساکن ماند ،خیره به بالا… دیگر در زمین نبود
    با نگاه به آسمان و دستان گشوده ،خیره و با لبخند به خلسه رفت … گویی جهان از حرکت ایستاده بود فقط انوار بودند که همچنان به سمت زمین می تابیدند..
    فقط خدا می داند
    که او در میان نور چه می دید

    (0)
    • سلام سوده عزیز
      متنهای ارسالی تو را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      چیزی که در نوشته‌هایت بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌خورد، بیان احساسات است و این عالی است. اما اگر بتوانی با جزییات بیشتر این احساسات زیبا را به تصویر بکشی، متنی بسیار درخشان‌تر خلق خواهی کرد.
      تا می‌توانی تصویر بساز و از جزییات بگو. از رنگ‌ها، بوها، دما، از عمیق‌ترین جزییات. از واکنش ذهن و جسم شخصیتی که در نوشته‌ات خلق می‌کنی.
      خودت را جای شخصیت بگذار و تمام کنش‌ها را در واژه‌هایت بنگنجان.
      اما برای بیان آنچه احساس می‌کنی بیش از هر چیز دیگری به کلمات احتیاج داری.
      کلمات تمام ثروت یک نویسنده است.
      تا می‌توانی بخوان و بنویس و البته کلمات تازه‌ای را که در طول روز می‌بینی و می‌شنوی ضبط و ثبت کن.
      از تو دوست خوبم می‌خواهم در متن بعدی یک تیتر شگفت‌انگیز هم برای متنت بنویسی.
      منتظر آثار بیشتری از تو هستیم دوست خوبم.
      (0)

      (0)