پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

بازخورد به نوشته‌های شما

بازخورد

با توجه به این‌که هر روز ده‌ها نوشتۀ مختلف را در قالب ایمیل و کامنت‌ از سوی شما دریافت می کنیم در جلسۀ تیم تحریریه مدرسه نویسندگی تصمیم گرفتیم تا دپارتمانی را برای ارائه بازخورد به نوشته‌های شما تشکیل بدهیم.

بنابراین از این پس تیمی از نویسندگان مدرسه نویسندگی پس از مطالعۀ مطالب شما به ارائه نظراتی تخصصی به شما خواهند پرداخت.

شرایط ارسال متن و دریافت بازخورد:

 ارسال هر نوع متنی آزاد است. (بخش‌هایی از یک رمان، داستان کوتاه، شعر، یادداشت، محتوای دیجیتال، مقاله، خاطره و…)

 حداکثر حجم متن ارسالی نباید بیش از هزار و پانصد کلمه باشد.

هر نفر باید حداقل سه متن ارسال کند.

 مطالب ارسالی شما همراه با بازخورد در همین صفحه منتشر می‌شوند.

اولویت با متن‌هایی است که به صورت عمومی منتشر می‌شوند.

 بازخورد مطالب رسیده به‌مرور منتشر می‌شود.

 این فرایند کاملاً رایگان است و بابت بازخوردها هیچ هزینه‌ای از شما دریافت نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سوده فتحی گفت:

    در درون دل خود کرم ابریشمی داشتم رنگین و سنگین که سالها در پیله قلبم اسیر شده بود …
    روزی پروانه ای از قلبم پرواز کرد و بالا رفت …
    در حال اوج گرفتن به کبوتری سفید مبدل شد و به زیبایی بالا رفت … کمی بعد کبوتر قشنگ من ، قوی زیبایی شد و باشکوه در آسمان می خرامید و اوج می گرفت …
    همچنان بالا وبالاتر می رفت و بزرگ و بزرگ تر می شد …
    تا اینکه تمام پهنای آسمان را در بر گرفت و همچنان به بالا رفتن ادامه داد … چندی بعد دیگر این آسمان نبود که قوی زیبای مرا در بر گرفته بود ، بلکه این قوی زیبای من بود که جهان را به تسخیر درآورده بود … !

    و……
    جهان کرم ابریشمی شد که در پیله او مانده بود ….

    (0)
  2. سوده فتحی گفت:

    کودک برای چندمین بار پی در پی ، مداد را در مدادتراش قرار داد و چرخاند ، بعد مداد تیز شده را بیرون آورد و با انگشت ، سر مداد را امتحان کرد و نوک مداد دوباره افتاد …
    پدر در گوشه دیگر اتاق در میان رختخواب دراز کشیده بود و به کودکش خیره شده بود که تراشه های مداد را زیر دفتر پنهان می کرد و با ترس از اینکه دوباره پدر را بخاطر زیاد تراشیدن مدادش عصبانی کند یواشکی مداد را می تراشید و زیر چشمی پدر را می پایید …
    مرد با دیدن هراس کودک از خود ، اشک در چشمانش جمع شد و پشت پرده شیشه ای ، زندگی اش مانند فیلم از جلوی چشمهایش عبور می کرد …
    ***
    بعد از چند سال خدمت در اداره ، اسمش برای دریافت زمین در حاشیه شهر در آمد . آن شب را با زنش جشن گرفتند به شادی اینکه سقفی در زیر آسمان برای خود و بچه هایشان در آینده خواهند داشت و از عذاب اسباب کشی و کرایه نشینی نجات خواهند یافت …
    اما شادیشان همان یک شب بود ، فردا در اداره فهمید که هر یکسال باید مبلغی را برای ساخت زمین واریز کند .
    به دنبال چاره گشت ، اگر تمام حقوقش را هم پس انداز می کرد باز هم تا یکسال جواب نمی داد .
    با فروختن مقداری از وسایل خانه و طلاهای زنش ومقداری قرض گرفتن از این و آن توانست پولی را در بانک بگذارد که تا موقع مقرر به حد مطلوب می رسید . اما قسطهای بعدی هم بود و ادا کردن قرضها … بنابراین به دنبال کار دوم رفت و بعد کار سوم … مجبور بودن کالاهای ارزان بخرن تا بتوانند پس انداز بیشتری بکنند .
    همه فکرش تامین هزینه قسط ها شده بود و این همه فشار از او مردی عصبی و تند خو ساخته بود. ساعت های کمتری را در خانه بود ، حتی برای به دنیا آمدن تنها فرزندش نیز حضور نداشت و اینک کودکش بزرگ شده و به مدرسه می رود و او نفهمید که کی زمان گذشته است …
    زیباترین لحظات حضور در کنار خانواده اش را از دست داده بود هر چند به خاطر آسایش آنها بود اما کودکش او را غریبه ای می دانست که هیچ گاه نبود و وقتی هم که حضور داشت فضای خانه سرشار از ترس و وحشت بود …
    ***
    از بستر به سختی بلند شد و به سمت کودک رفت، دستش را به سوی او دراز کرد ، کودک که هنوز داشت یواشکی مداد را می تراشید با دیدن دست پدر وحشت زده به عقب رفت تا از سیلی پدر در امان بماند و با چشمان از حدقه درآمده در حالی که به او خیره شده بود ، منتظر ماند …
    مرد وحشت را در چشمان فرزندش مشاهده کرد ،دستهایش در هوا معلق ماند .چشمانش را بست ….

    بلند شد و در حالی که دستهایش را مشت کرده بود از اتاق خارج شد !

    (0)
  3. سوده فتحی گفت:

    روبروی آینه نشستم و به عکس پدربزرگ توی قاب چوبی با نوار سیاه مورب که کنارش چسبیده شده بود ،خیره شدم.
    چقدر جاش خالی بود ،چقدر بین جمعه پیش با این جمعه تفاوت بود.
    با آمدن مادربزرگ بغضم را فرو دادم و نگاهم را از آینه بهش دوختم.
    مادربزرگ پشت سرم ایستاد و لبخند محزونی زد
    موهای بلند و پریشان اطرافم را نرم و لطیف جمع کرد و دسته کرد .سکوت کرده بودم به مدل جدید موهاش که برخلاف همیشه که بافته بود ،جمع شده پشت سرش با تعجب نگاه کردم انگار معنی نگاهم رو فهمید ،همینطور که با حرکت نسیم وارش لابلای موهام حس خوشایندی بهم منتقل میکرد زیر لب گفت :«اولین بار که موهام را بافت «جمعه» بود؛اولین روزی که با هم زیر یک سقف بودیم.موهای سیاه و بلندم را به نرمی جمع کرد و دسته دسته کرد و شروع کرد به بافتن.
    سکوت کرده بود و لبخندی گوشه لبش بود.از توی آینه نگاهش میکردم هر از گاهی با چشمهای شوخ و مهربونش نگاهی به صورتم میکرد و دوباره به کارش ادامه میداد.وقتی بافتن موهام تموم شد از گلدون کنار پنجره یک گل یاس چید و لابلای گره موهام گذاشت و بعد سرش را خم کرد و گل را بویید و بوسید بعد توی اینه بهم خیره شد و گفت :هیچ وقت این خوشی را از من نگیر.»
    مادربزرگ لبخند شیرینی زد و گفت در طول این شصت و پنج سال که باهاش زندگی کردم محبت آمیز تر از این جمله نشنیدم.
    بعد از اون روز طبق یک قانون نانوشته جمعه ها شد قرار عاشقانه بافتن موها.
    روزهای خوش و ناخوشی ،مشکلات،سربالایی و سراشیبی زندگی ،قهر و آشتی و هیچ اتفاق خوشایند و ناخوشایندی باعث نشد که پدربزرگ صبح جمعه با یک گل یاس منتظرم نباشه تا به قول خودش خرمن مخملی موهای من را نبافه.
    وقتی به گیس بافته شده ام دست میکشیدم احساس میکردم موهام پرپشت ترن انگار تارهای محبتش را لابلای موهام میبافت .کلمات محبت آمیز بجای اینکه از دهانش خارج بشه و به گوش من بشینه ،انرژی میشد و از سرانگشتهاش تزریق میشد به همه وجودم با هر گره ای که میزد انگار دل من هم با دلش گره میخورد و بافته میشد.»
    مادربزرگ به اینجا که رسید اشک گوشه چشمش را با سر انگشتش پاک کرد و با لبخند کنار لبهاش خیره شد به عکس پدربزرگ .

    به قاب عکس پدربزرگ چشم دوختم،مثل همیشه با چشمهای شوخ و مهربونش داشت لبخند میزد. انگار با گل یاس توی دستش انتظار میکشید برای قرار روزهای جمعه

    (0)
  4. سوده فتحی گفت:

    دوست داشتن مثل شنیدن صدای ملایم یک موسیقیه زیباست در یک مکان شلوغ
    که برای شنیدنش باید چشماتو ببندی و همه صداها را کنار بزنی تا اون موسیقی آرامبخش را بشنوی
    ان موقع است که طراوت اهنگ در تمام وجودت جریان پیدا میکنه و نوش میشه به جونت
    و تو
    وتو کسی بودی که من بخاطرش گوشم را بر هر صدایی بستم .

    (0)
  5. سوده فتحی گفت:

    کلمه و در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خداوند کلمه را به انسان سپرد تا براحتی مقصود خود را بیان کند.

    کلمه

    در اختیار انسان

    گاهی همانند طراوت گل ،لطیف بود و شعر شد…

    گاهی به گرمای محبت آغشته بود و مرهم شد…

    زمانی بر بال منطق نشست و پند شد…..

    یا

    گاهی مانند تیغ شمشیر بود و زخم شد….

    هنگامی بسان سنگ بر شفافیت شیشه نشست و درد شد….

    زمانی به تندی باد آمد و خشم شد…..

    گاهی بر تنگی دل فرود آمد و اشک شد ….

    اما

    آن هنگام که به اوج غم و شادی رسید ،بی قدر ماند

    و

    سکوت شد ……

    (0)
  6. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    بیاییم با هم در آسمان غمبار این روزها خورشید امید را نقاشی کنیم …

    از هر چه هراس و غم انگیز بودن داستان این بیماری جدید که بگذریم توفیق اجباری در کنار خانواده بودن برایمان مثبت ترین اتفاقی است که می شود آنرا زیبا دید :
    اگر تا دیروز غرق در کارهایمان بودیم حالا زمان کافی داریم تا به دوستی که خیلی وقت است از او خبری نداریم ، زنگی بزنیم
    اگر تا دیروز خستگی کار ،حال و حوصله زیادی برایمان نگذاشته بود تا به کارهای عقب افتاده خانه و زندگی بپردازیم ، اینک زمان بسیار مناسبی است برای سازندگی
    اگر تا همین دیروز وقتی برای بازی کردن با بچه ها نداشتیم ، حالا زمان خیلی خوبی است که ما هم به دنیای کودکیمان برگردیم و همبازی بچه ها باشیم
    فرصت غنیمیتی است که با بازیهای دسته جمعی اعضای خانواده، خاطرات شیرینی را برای یکدیگر رقم بزنیم
    اگر تا همین دیروز هزار بهانه برای نخواندن فلان کتاب برای خود می تراشیدیم اینک بی هیچ بهانه ای ذهن خود را در دنیای کتاب رها کنیم تا ما را ا زخودمان اندکی دور کند
    به مدد دنیای مجازی تماس تصویری محیا شده و می توان با اقوام و دوستان خود درجای جای دنیا ارتباط برقرار کرد، این امکان این روزها خیلی حال دلمان را خوب می کند بی تردید
    می توان از دنیای مجازی و تلگرام یا واتساپ گروههای فامیلی ساخت و در آن برنامه های مفرحی چون تعریف کردن خاطرات ، مسابقه و یا هر موضوع دلپذیری به اشتراک گذاشت
    دیدن فیلم سینمایی و برنامه های طنز در کنار چایی داغ و یا میوه ای آبدار بی شک می چسبد
    می توانیم آلبوم عکسهایمان را دوباره مرور کنیم و خاطرات گذشته را ورق بزنیم
    می توان با یک آهنگ زیبا و شاد پایکوبی کرد و به همه مشکلات و ترسهای دنیا حتی چند دقیقه هم که شده فکر نکرد
    می توان کارهای نو و خلاقانه ای انجام داد، یک فکر و ایده جدید می تواند روزتان را زیبا کند
    حال و هوای همسایه هایمان را جویا شویم این بار تلفنی و از پشت دیوار
    سعی کنیم از موج منفی این روزها که اغلب درفضای مجازی بازار داغی دارد دوری کنیم تا ذهنمان مسموم نشود … نگویید نمی شود ، می شود …
    همه این اتفاقات خوب می تواند در یک چهاردیواری باصفا مثل خانواده اتفاق بیفتد و باعث شود حال دلمان بهتر شود و حال دل که خوب باشد تقلای ذهن جستجوگر برای خبرهای مسموم و یا نگران کننده هم کمتر می شود …
    همه چیز را به خدا بسپاریم و چراغ یادش را در دل روشن نگه داریم که یاد خدا آرامبخش دلهاست ….
    تقدیرمان هر چه باشد همانی است که تا دیروز بوده چیزی عوض نشده
    اگر قرار است بمانیم و زندگی کنیم می مانیم و اگر داستان به گونه ای دیگر رقم خورده بازهم آمدنی است که رفتنی دارد …

    (0)
  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    نوشمک به‌حساب بی‌بی
    فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهٔ به من انداخت وباشک و تردید پرسید: واقعاً بی‌بی نوشمک خواسته است؟
    از نگاه کردن به چشم‌هایش حذر کردم و با تأمل گفتم: بله خودشان گفتند به‌حساب ایشان بخرم و برایشان ببرم. پسر همسایه پشت سرم ایستاد گفت: آخر بی‌بی از من خواست برایش ماکارونی بخرم چرا پس به من نگفته است؟
    گفتم: وقتی خانه ما آمده بود گفت. باعجله نوشمک را از دست فروشنده قاپیدم و سوار دوچرخه شدم و به خانه رسیدم. درراه نوشمک را خوردم وقتی به خانه رسیدم خودم را به اتاق رساندم تا اثری از کاری که کردم را برجا نگذارم.
    زنگ در زده شد. مادر از داخل آشپزخانه مرا صدا زد و خواست در را بازکنم. دام دلهره و اضطراب مرا با خود به اعماق برد.
    به روی خودم نیاوردم. مادر دست‌هایش را با حوله خشک کرد. با عصبانیت به سمت حیاط رفت و در را باز کرد.
    صدای صحبت کردن مادر با همسایه به‌طور نامفهومی شنیده می‌شد. پرده را کنارزدم تا از گوشه آن مراجعه‌کننده را ببینم. ولی نتوانستم بفهمم که پشت در کیست. مدتی که برایم قرنی گذشت، سپری شد. مادر درحالی‌که صورتش قرمز شده بود از بی‌بی خواست برای صرف چای به داخل خانه بیاید. صدای تق‌تق عصای بی‌بی را شنیدم از پشت پنجره به زیر چرخ‌خیاطی مادر که تنها مخفیگاهم بود پناه بردم. ترس از آوارشدن ولو رفتن موضوع بیچاره‌ام کرده بود. مادر به همراه بی‌بی روی تخت گوشه حیاط نشستند. برایش چای و شیرینی آورد بعد از نیم ساعتی بی‌بی از جا بلند شد، برود و مادر خواست تا پول نوشمک را حساب کند، با لبخند امتناع کرد و رفت. وقتی بی‌بی رفت حس کردم از دست شیر درنده خلاص شدم غافل از اینکه طوفان درراه است.
    مادر ناگهان در اتاق را باز کرد و مرا صدا زد.خودم را به خواب‌زده بودم. مرا تکان دادوگفت می‌دانم بیدار هستی بلند شو کارت دارم. تمام نیم ساعتی که بی‌بی داخل خانه بود زیر میز مچاله شده بودم و دیگر قادر به باز کردن پاهایم نبودم. مادر خم شدومرا بیرون کشید. کرختی و خواب‌رفتگی پاهایم بی‌امان، از فرق تا سرانگشتانم سرایت می‌کرد.
    مثل گربه‌ای که زیر باران مانده باشد خیس از عرق شدم. سرم را داخل یقه فروکردم تا به‌صورت مادر نگاه نکنم. می‌دانستم دلیل توبیخ او چیست؟
    در آن لحظه نگاه مادر چون دم اژدها تمام وجودم را به آتش کشیده بود. پرسید چرا برای خرید نوشمک از من تقاضا پول نکردی و به‌حساب بی‌بی خریدی؟
    می‌دانستم هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای ندارم. فقط در لحظه تصمیم گرفته بودم هوای گرم تابستان ونوشمک هایی که از پشت یخچال مغازه مرا صدا می‌زدند تمام عقل و هوشم را بردند چون همیشه بی‌بی نسیه خرید می‌کرد و بچه‌ها خریدهایش را برایش می‌بردند گفتم شاید متوجه نشود منهم برای خودم خرید کردم.
    خشکی و برهوت دهانم مانع از پاسخ به مادر شد. فقط سیل اشک از گرمخانه چشم‌هایم به‌قصد گونه و چانه سرازیر شدند.
    مادر مکثی طولانی کرد و درنهایت بعد از چند بار طی کردن عرض و طول اتاق گفت برای عذرخواهی از بی‌بی به خانه ایشان می‌روی! التماس‌هایم هیچ تأثیری در تصمیم مادر نداشت. یک‌ساعتی گذشت و حرف مادر قابل‌تغییر نبود. اشک‌های بی‌امان، دادوبیداد، التماس و تضرع، و.. کارگر نیفتاد، حرفش یک‌کلام بود.
    بدترین اتفاق ممکن برایم افتاد. تمام کودکیم با ترس از بی‌بی گذشت. وقتی صدای عصایش در کوچه می‌پیچید به ته اتاق مادر زیر چرخ‌خیاطی او پناه می‌بردم با تعریف‌هایی که بچه‌ها از این پیرزن می‌کردند او را به شکل جادوگر قصه‌های پریان می‌دیدم، ناخن‌های دراز و سیاه، بینی دراز و نوک‌تیز با خال گوشتی سیاه در کنار آن، چشم‌هایی که در پیاله خون شناور هستند، کلاه‌سیاه و مثلثی بر سر و جارویی که با آن پرواز می‌کند، هرگاه با بزرگ‌ترها در ارتباط قرار می‌گیرد تبدیل به عصایی با سر عقاب می‌شود. شنیدم که از خون و گوشت بچه‌ها تغذیه می‌کند وهروقت بچه‌ای به چشم‌هایش نگاه کند قلبش را منجمد می‌کند و مغزش را چون ربات دست‌آموز به تسخیر خود درمی‌آورد. آن‌قدر از این توصیفات شنیده بودم که خودم را مثل یک اعدامی که به سمت چوبه دار، حس می‌کردم.
    در طول راه تا خانه بی‌بی از مادر و پدر و خانواده گله می‌کردم که چقدر بی‌رحم هستند و مرا دوست ندارند. در دشت هلاک سرگردان بودم. دشنه بدرود از زندگی قلبم را بدرد می‌آورد.
    پشت در ایستادم. در بزرگ امارت با کلون شیری که دهانش را برای بلعیدن بازکرده بود؛ ترسی موهوم را به رگ‌هایم تزریق می‌کرد. باید این راه را می‌رفتم دیگر به آینده امیدی نبود منجلاب یاس هرلحظه بیشتر مرا می‌مکید. روی پنجه پا ایستادم و زنگ را فشردم. پیله چشم‌هایم از سیلاب پرشدوراه خودرابه بیرون باز کرد. جنین خاطره‌های خوش گذشته در نطفه خفه شدند.
    صدای عصای بی‌بی ندای مرگ را طنین‌انداز می‌شد.
    درباصدای قیژ بلندی باز شد از ترس دیدن چهره بی‌بی سررادر یقه فروبردم. تنها چیزی که می‌دیدم زمین از پس اشک‌هایم بود.
    احساس می‌کردم روح از دست‌ها پاهایم در حال جدا شدن هستند و به سمت بالا میل دارد.
    از ته‌مانده توانم برای گفتن سلام کمک گرفتم و صدایی که فقط خودم می‌شنیدم را با گفتن عذرخواهی به گوشم رساندم. دستی به سویم درحرکت بود با تماس انگشتان با چانه خیس از اشک به ناگاه قدمی به عقب برداشتم و سری که در گردن فرورفته بود به روبرو متمایل شد و با دیدن چهره روبرو مسخ شدم.
    مدتی که نمی‌دانم چقدر طول کشید قادر به پلک زدن نبودم و غنچه تردید ازآنچه می‌دیدم مرا در شوک فروبرده بود. نفس در سینه‌ام حبس شده بود. فراموش کردم بازدم کنم.
    زنی در را گشود که چشم‌هایی آبی به رنگ دریا داشت، خطوط گذر زمان آن را در گوشه مثلثی کرده بود. صورتی سفید و روشن با گونه‌هایی برجسته، بینی کوچک که اثری از خال گوشتی نداشت، لب‌هایی صورتی که اطرافش چین‌های کوچکی کنار هم نشسته بودند، موهای پنبه‌ای که دو طرف صورتش مرتب‌شده بودند با روسری سفید که در زیر گلو با نگین فیروزه بسته‌شده بود پیراهن گل‌دار که در مچ و کمر چین‌های سوزنی خورده بود، دست‌ها وانگشتانی که با حنا قسمتی از آن‌ها رنگ‌شده بود.
    آنچه را می‌دیدم باور نداشتم. گوشه لب‌هایش با خنده‌ای کوچک به بالا کشیده شده بود دندان‌های تیز وبرانی دردهانش ندیدم.
    صدایی چون آواز پرستوهای مهاجر نوید بهار را به گوشم رساند. بی‌بی گفت دخترم چرا گریه می‌کردی؟ تازه متوجه شدم که مثل آسمان بهار به ناگاه اشک‌هایم بریده شدند. دستی نر ولطیف اشک جامانده روی گونه‌ام را زدود.
    دست گرم و مهربانش قلبم را آب کرد. جریان خون گرم را زیرپوستم حس می‌کردم کنار شقیقه‌هایم ضربان گرفت. مهر و محبت از سرانگشتانش به ارغوان تشنه وجودم تزریق شدند. سرود زمستان قلبم در پس بهار صدای بی‌بی محو شدند و رخت خود را برچید و رفت.
    پاسخی برای سؤال او نداشتم. در ادامه گفت: می‌دانم بچه‌های شیطان پشت سرم حرف‌هایی می‌زنند.
    فقط صورتش را می‌دیدم و محوشده بودم مرا به داخل دعوت کرد. قدری خود را عقب کشید و در را تا انتها باز کرد. بهشتی زیبا در پشت او دیده می‌شد. در اطراف حیاط و جلوی امارت، چندین درخت انجیر، انار، گردووگیلاس و… سایه کرده بود در زیر درخت‌ها بوته‌های شب بو با گل‌های قرمز و زرد و صورتی که‌برگ‌های خود را جمع کرده بودند چشم را نوازش می‌کرد. کنار حوض کوچک آبی‌رنگ وسط حیاط گلدان‌های یاس و شمعدانی‌های سفید و سرخ و صورتی دیده می‌شد. ماهی‌های قرمز داخل حوض با شیطنت به دنبال هم می‌دویدند. پله‌های ورودی عمارت بافرشی قرمز پوشیده شده بود. در قسمتی کوچک چند مرغ و خروس داخل توری کنار هم دانه می‌چیدند و گاهی سر را به سمت آسمان بلند می‌کردند و با پاهایشان خاک را جابه‌جا می‌کردند. زیر درخت گیلاس تخت چوبی با کلیمی رنگی قرار داشت. بخار سماور وقوری گل قرمزی که بندکشی شده بود با پارچه روی آن نشان از چای تازه‌دم و خوش عطری داشت که منتظر حضور میهمانی ناخوانده را می‌کشید. کنار آن استکان‌های کمر باریک با تصویر شاه‌عباس همراه قندانی از پولکی و شکلات خودنمایی می‌کرد.
    برای کسب مجوز ورود به خانه بی‌بی، برگشتم و از مادر اجازه گرفتم. وقتی مادر را دیدم پرسید خونت را نخورد، تکه‌ای از بدنت را نکنده است، قلبت چی هنوزمی تپد و…
    خنده مجال ادامه را از مادر ربود. خجالت‌زده خواستم اجازه بدهد پیش او برگردم. مادر کاسه‌ای آش را به همراه چند شاخه گل رز از حیاط، به دستم داد.
    این بار کلون دردهانش بسته بود. در با صدای خوش‌نوای بی‌بی باز شد به داخل قدم گذاشتم صدای پرنده داخل قفس آویزان مرا به سمت خود کشید مینای سیاهش با سلام گفتن مرا محو کرده بود. بی‌بی برایم چای ریخت و کنار او نشستم. برایم از مینای داخل قفس صحبت کرد با او سخن می‌گفت واو هم با اصواتی خاص، پاسخ می‌داد.
    مدتی گذشت بی‌بی پرسید راستی نوشمک خوشمزه است؟ باذوق گفتم بله خیلی ترش و…
    ناگهان به یاد کاری که کرده بودم افتادم و دوباره سرم در گردن فرورفت خنده بی‌بی به سمتم شلیک شد. بعد از مدتی به خانه برگشتم از مادر برای خرید نوشمک پول گرفتم. دوتا نوشمک ترش زرشک خریدم و برای بار سوم به در خانه بی‌بی دوست‌داشتنی رفتم. درباز شد و صورت غرق در مهرش را با ولع مکیدم. نوشمک را به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید. کنار درروی سکو نشستیم و باهم مشغول خوردن شدیم. طعم آن روز همچنان دردهانم مانده است. سال‌های بعد تنها هم‌بازی من بی‌بی بود. تمام خریدهایش را انجام می‌دادم به بقال سفارش کرده بود که هرروز خوراکی را به‌دلخواه خودم بدهد؛ منهم هر آنچه داشتم فقط بابی بی قسمت می‌کردم.
    وقتی بی‌بی به رحمت خدا رفت متوجه شدم که چقدر تنها شدم. سال‌ها از آن روزها می‌گذرد ولی طعم نوشمک آن روز و خاطرات بودن در کنار بی‌بی، با گلدان یاس یادگار او، همچنان با من است.

    (0)
  8. مبینا گفت:

    روزی می‌آید که از انتقام یک طرفه خسته میشوی.
    آن روز از خوی وحشیانه ات دست میکشی
     امروز در کوچه پس کوچه این شهر نفس کشیدم
     گوشه به گوشه ی شهر را دیدنم
     مشهور شده بودی
     تو بی رحم تر از هیلتر ،بیچاره تر از صادق، تنهاتر از فروغ و نامفهوم تر است نیچه
     حال با خیال آسوده برو قطعاً نامت را به گوش فرزندانمان خواهیم رساند
    اما صبر کن قبل رفتن دو سه خط گردش کن در شهر ،خانه ها و قلب مردم
     بوی آسایش میشنوی؟ عطر خنده میبینی؟ سیب امنیت لمس می کنی ؟یا سفره آمدن عید را نفس می کشی؟
     رویت را می بوسم؛ گیسوانت را می بافم؛ از عطر مورد علاقه ام برتنت می پاشم و عاشق تر از مجنون تو را در بر می گیرم؛ تو را در بر می گیرم و نوازش می کنم و تو در وجود من حل میشوی…
     با چشمان بسته و نفس هایی که به سختی سخن می شوند کلمه سه حرفی نثارت میکنم
     آری می خواهم بروی در گوشه‌ای در سیاره دیگری بنشینی و به یاد من به ماه خیره شوی
    آنگاه نام آشنایت را به گوش هر رهگذری عاشقانه صدا می کنم
    چشمانم را که باز کردم او رفته بود
     اما من در میان همهمه مردم فقط به یک گوشه از قرنطینه پیوستم
    امیدوارم کرونای عزیزم هر کجا که می رود یک عاقل باشد نه ناقل

    (0)
    • سلام مبینا جان
      متن تو را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      چیزی که در متن تو بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌خورد، بیان احساسات است اما اگر بتوانی با جزییات بیشتر این احساسات زیبا را به تصویر بکشی، متنی بسیار درخشان‌تر خلق خواهی کرد.
      تا می‌توانی تصویر بساز و از جزییات بگو. از رنگ‌ها، بوها، دما، از عمیق‌ترین جزییات. از واکنش ذهن و جسم شخصیتی که در نوشته‌ات خلق می‌کنی.
      خودت را جای شخصیت بگذار و تمام کنش‌ها را در واژه‌هایت بنگنجان.
      اما برای بیان آنچه احساس می‌کنی بیش از هر چیز دیگری به کلمات احتیاج داری.
      کلمات تمام ثروت یک نویسنده است.
      تا می‌توانی بخوان و بنویس و البته کلمات تازه‌ای را که در طول روز می‌بینی و می‌شنوی ضبط و ثبت کن.
      از تو دوست خوبم می‌خواهم در متن بعدی یک تیتر شگفت‌انگیز هم برای متنت بنویسی.
      منتظر آثار بیشتری از تو هستیم مبینا جان…

      (0)
  9. بهنام گفت:

    الان شمال هستم؟ در واقع نزدیکترین گزینه تو ذهنم اینه که اینجا شمال باشه ولی خیلی عجیبتر. همه چیز
    به نظر طبیعی میاد ولی با کمی چاشنی رویا یا برعکس.
    همه چیز یا بشدت منظم یا بشدت نامنظمه. بیشتر چیزهایی که میبینم خیلی خط کشی شده است مثل
    علفزارها یا مثل حرکت دو پرنده.
    دیگه نزدیکم به مه غلیظ یا هر چیزی که هست. کاش اول پرتقاله رو بخورم و بعد برم. وارد شدم. خیلی غلیظه و
    وهم انگیز! دیگه خبری از علفزار نیست. یه جاده خاکی که سخت میشه مسیرو تشخیص داد. چندین نور که
    احتمالا چراغ یا لامپ هستن، سمت چپ و راستم میبینم. ازین فاصله نور زرد رنگشون قابل تشخیصه. تصمیم
    میگیرم برم سراغ نور سمت راست. فکر نمی کنم خیلی مسیر طولانی باشه. و همچنان خبری از ساعت نیست .
    هوا حوالی ظهر یا بعدازظهرو نشون میده که نزدیک به تاریکی نیست.
    رسیدم به یک تیر چراغ برق سیمانی، به ارتفاع شاید سه متر.
    زمین همچنان خاکیه، یکم دورتر از چراغ برق به نظر یک دره ست. فقط میشه تشخیص داد که زمین خاکی به
    پایان میرسه. نزدیک نمیشم، که شاید ترس نمیزاره. شاید این چراغها مورد مصرف شون اینه که یه مرز رو
    نشون بدن و در واقع هشداری که اینجا خطرناکه. دو یا سه چراغ دیگه توی این مه غلیظ در امتداد همین
    چراغی که من بهش رسیدم پیدا هست. پس بهتره برگردم به راهی که بودم.
    احساس سردرگمی و ترس عجیبی دارم اما باید ادامه بدم. با این اتفاقات دیگه مطمئن شدم که خوابم… یه
    کابوس یا یک رویای شیرین! پس کی باید بیدار بشم و ازین بلاتکلیفی و ترس رها بشم. و باز یک نخ سیگار… .
    جاده خاکی تموم شد و سنگ چین شروع شد. مه از غلظتش کم شد و آسمان سیاه سیاه… به نظر شب شده و
    من بشدت خسته… . با وجود این سنگ چین به نظر میاد سطح دیگری در انتظار منه.
    ادامه دارد…

    (0)
    • درود بر شما

      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در متن شما مشهود است قصه‌گویی و تصویرسازی است. اگر روی این دو مورد بیشتر تمرکز کنید قطعا متن‌های پرمخاطبی خواهید داشت.
      تا می‌توانید آثار قدرتمند بخوانید و هر روز بنویسید. مطالعه در زمینه داستان‌نویسی و ادبیات بیش از هر چیزی یاری‌تان می‌دهد.
      سعی کنید در متون خود از استعاره بهره بگیرید، تا خواننده فرصت قیاس و تخیل پیدا کند.

      بیشتر برایمان بنویسید. منتظر نوشته‌های زیبای شما هستیم.

      (0)
  10. هویج عینکی گفت:

    بسم رب
    “قرص های بی عصاب”
    به پیرهن چهار خونه قرمز رنگش نگاه می کردم. مو های کوتاهش در میان باد می رقصیدند.ایستاده بود
    میان دشت گلهای بهاری خیال من. ریز ریز میخندید. صدایش که میکردم دستم را محکم تر میفشرد و من
    از حضورش بیشتر لذت می بردم.برای من بودن کنار او بهترین حس دنیا بود.
    چشمانم را گشودم،دستش را فشردم. ارام و بی صدا روی تخت بیمارستان خوابیده بود. به حرکت فقسه
    سینه اش نگاه کردم. مرتب بالا و پایین می رفت. “-:من هنوز به برگشتنت امید دارم !”دوباره این جمله
    رو با خودم تکرار کردم.
    صدای بوق مرتب دستگاه برایم ارامش بخش بود. سفیدی اتاق بیمارستان را با کمی تزئینات قرمز اراسته
    بودم ، رنگ مورد علاقش…
    قبل از تصادف همیشه چند روزی به سفر می رفتیم و بیخیال قرص دارو های من، خوش می گذراندیم و
    تفریح میکردم. بیخیال سادیسم صدای منظم من، بیخیال قرص های بی عصاب روان پریشان من.
    به دکتری که کنارم ایستاده بود نگاهی کردم.نفس عمیقی کشیدم. نگاهم را روی او برگرداندم و خطاب به دکتر گفتم”:
    همه تون میگید بس کنم و بزارم دستگاها رو ازش جدا کنید. ولی من نمی زارم و بازم صبر میکنم حتی
    اگه این 4 سال بشه 40 سال!
    اون صبر کرد تا من خوب شم، پس منم صبر می کنم تا اون خوب شه; بعد باهم می ریم سفر. بیخیال
    قرص های بی عصاب منو بیخیال دستگاه های تنفسی اون.عین اون موقعه ها! مثل دو تا رفیق!

    (0)
    • درود بر شما

      متن ارسالی شما توسط تیم محتوای مدرسه نویسندگی مطالعه شد.

      پیشنهاد ما مطالعه هر چه بیشتر شعر فارسی است. بهتر است به جای استفاده از قید و صفت بیشتر از استعاره استفاده کنید.
      تصویرسازی و پرداختن به جزییات قطعا شما را در نوشتن متن‌های قدرتمندتر یاری می‌کند.
      احساسات و تخیلات شما اگر با کلمات قوی‌تر و پخته‌تر بیان شود، قطعا تاثیرگذارتر خواهد بود.
      منتظر متن‌های درخشان شما هستیم.
      در مطالب بعدی برایمان از کتاب‌های مورد علاقه خود بنویسید.

      (0)
  11. بهنام گفت:

    دقیق که فکر میکنم تمام این اتفاقات، منظرهها و اشیا داره از ذهن خودم میگذره، شاید قادر شدم که به دنیای
    ذهنم رسوخ کنم. ترس، دلخوشی، زیبایی، نگرانی و همه چیزایی که باید یه ذهن و یه انسان داشته باشه و
    تجربه کنه.
    هوا تغییری نکرده. ابری سنگین و سیاه که هر لحظه میخواد همه چیزو خراب کنه. بارون همچنان می باره و
    همون قهوه… بله همون طعمی که همیشه استفاده میکردم و لذت بخشه و بهش احتیاج داشتم!
    بزار فکر کنم از دنیای روزمره جدا افتادم، دراز بکشم و کتابمو ادامه بدم. صدای بارون، سوختن چوب و ورق
    خوردن کتاب….همین!
    انگار خوابم برده بود چقدر خسته بودم! رویایی ندیدم و اصلا نفهمیدم چی شد.
    گرسنه هستم. بهتره برم سمت یخچال و نون و پنیر.
    بارون از شدتش کم شده، دیگه باید حرکت کنم. چه منظره زیبایی! همون دشت سرسبز با علفزارهای کوتاه
    قامت و چند درخت… بازم میخوام مستقیم برم و ای کاش هوا آفتابی میشد!
    یه پرتقال و موبایلو برداشتم و همچنان آنتن پر هست و بازم کسی جواب نمیده!
    الان هوا فقط ابریه و از بارون خبری نیست، یه دشت هموار و بدون شیب و یه مه غلیظ خیلی دورتر که بنظر
    میاد حداقل تا نیم ساعت دیگه بهش میرسم.
    چقدر اون چرت لازم بود. واقعا سرحالتر شدم و سرگیجه کمتر شد.
    دو پرنده در ارتفاع خیلی زیاد که بصورت ضربدری مسیر همدیگه رو قطع میکنن. احتمالا عقاب یا شاهین
    هستن! البته با بالهای بزرگتر! اینجوری به نظر میاد، ازین فاصله نمیتونم تشخیص بدم.
    ادامه دارد…

    (0)
  12. بهنام گفت:

    فقط صدای پای من روی برگها و نفس زدنم میاد،بارون به کل قطع شده و در این فضای پر از درختان گوناگون هیچ
    چیری نیست،دیگه دارم نگران میشم شاید باید ادامه بدم تا از خواب بلند شم و خیالم راحت بشه مثل کابوسهایی
    که اکثر مواقع میدیدم و وقتی از خواب بلند میشدم خوشحال بودم که فقط رویا بوده.
    یه کم هوا سرد شده و همچنان بدون هدف مستقیم در حرکتم یه سیگار دیگه باید بکشم.به یک شیب به سمت بالا
    رسیدم که شیب تندی نیست،یه کم به زحمت افتادم و یک کلبه دقیقا روبرو،انگار به یک قله رسیدم و ممکنه؟
    یک دشت وسیع پشت کلبه با درختان کم که نهایت شاید به ده برسه.
    اون همه درخت چی شد؟نهایت این شیب 7 یا 8 متر بود و تمام اون درختها الان دقیقا زیر پاهام هست.یک توده از
    درختان گوناگون زیر پاهام و یک دشت وسیع و سر سبز روبروم.
    درب کلبه قفل نداره و انگار یک نفر قبلا اینجا بوده،موبایلم روی یک میز چوبی وسط کلبه هست،آنتن داره پس
    میتونم تماس بگیرم،اول زیبای خودم!زنگ میخوره ولی هیچ جوابی نیست،دوباره زنگ میخوره و هیچ.پدر،مادر،خواهر
    و دوستان و هیچ.ممکنه همه خواب باشن این موقع روز که اشتباهه.شایدمیس کال رو ببینن و خودشون تماس
    بگیرن.موبایل هیچ ساعتی رو نشون نمیده .
    چند تیکه چوب داخل شومینه کوچیک داره میسوزه پس یک نفر اینجا بوده یا خودم اینجا بودم چون موبایلم
    اینجاس،آب جوش داخل کتری که مشخصه زمان زیادی از جوش آمدنش نگذشته.
    میشینم روی صندلی کنار میز و فکر میکنم و یه سیگار دیگه،یک یخچال،یک سینک ظرفشویی،چهار کابینت چوبی و
    یک تخت آهنی.داخل یخچال سه تا پرتغال،یک قوطی پنیر،یک تکه نان و یک بطری آب هست.داخل سینک چندتا
    ظرف کثیف و داخل یکی از کابینت ها اون چیزی که الان میخوام هست”قهوه” اونم قهوه فوری،به نظرم بیشتر
    چیزایی که اینجاس مال خودم هست.بارون شروع شده و به شدت میباره پس بهتره بمونم.روی تخت یک کتاب
    هست اونم کتابی که در حال خوندنش بودم پس قطعا من اینجا بودم اما چرا اینجا؟
    آیا تو دنیای خودم گیر کردم؟آیا خواب میبینم؟شاید بازیچه دست کسی شدم که این دنیای مصنوعی رو برام ساخته.
    ادامه دارد…

    (0)
  13. بهنام گفت:

    هوا سرده و من کجا؟نمیدونم.آسمان سیاه سیاهه باران که میباره من نمیدونم اینجا چیکار میکنم!یه کلبه پشت
    سرمه و انگار مدتهاس که کسی اینجا نبوده.
    از زمین مشخصه که مدتهاس هیچ کس اینجا قدم نزده ،فقط اینجا جای پای من بعد از اولین حرکت به جا میمونه.
    شاید حوالی ظهر باشه،ساعتم؟یادم میاد که یک هفته نرفتم باطریش رو عوض کنم و خیلی جالبه که روی اعداد 01 و
    01
    خواب رفته بود.کیف کولی هم روی شونه راستم نیست.چی شده واقعا؟به نظر که خواب نیستم همه چی واقعیه.
    قطره های بارون کم وبیش روی سر و صورتم میباره و البته که از شدتش کم شده و هنود حرکت نکردم شاید
    میترسم.
    هیچ صدایی نیست جز برخورد قطره های ریز بارون بر چوب و برگ و عینکم که مثل اکثر مواقع کثیفه،تمیز شد و
    حرکت کنم ببینم چی قراره بشه اینجا مثل جنگله و فکر فکر میکنم که باید مستقیم برم،سمت چپ و راست یا حتی
    پشت سرم که میشه پشت کلبه به نظرم راه درست نیست.
    مثل همیشه دل رو میزنم به دریا و حرکت میکنم زمین پر از برگ و ریز گیاه هست و معلومه تا قبل از اینکه اینجا
    باشم خیلی شدید بوده ولی رمین گل و الی نیست و راه رفتن آسونه.هیچ مقصدی نیست فقط حرکت حرکت تا ببینم
    کجا باید برسم.
    تو این هوا سیگار میچسبه امیدوارم سیگارم تو جیب راستم باشه مثل همیشه!که هست.
    هیچ چیز عجیبی نظرم رو جلب نمیکنه به جز دلیل بودنم اینجا،مکان آشنا نیست ولی حسم میگه راهی که دارم میرم
    درسته.همه جا درخته و یه کم سرم گیج میره که بهش عادت دارم،راستی موبایلم کجاست؟بعد از پانزده دقیقه راه
    رفتن
    تازه یادم اومده که موبایلم نیست ممکنه داخل کلبه باشه قطعا که برنمیگردم اما چرا کلبه رو چک نکردم؟
    ادامه دارد…

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      پیشنهاد ما به شما استفاده از نرم‌افزار ویراستیار روی ورد است تا متنی بی‌عیب و نقص‌تر داشته باشید.
      استفاده از فاصله و نیم‌فاصله و علائم درست نگارشی بیش از پیش متن شما را خوانا و دلپذیر می‌کند.
      برای نمونه متنی که ارسال کردید استفاده از نقل‌قول، استعاره، تصویرسازی و شروع و پایان قدرتمندتر در ویرایش‌های بعدی بسیار کارآمد است.
      به طور کلی متن را بعد از نوشتن بارها وبارها بخوانید و ویراش کنید.
      مطالعه روزانه و روزانه‌نویسی را در برنامه کارتان قرار دهید.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم.

      (0)
  14. فاطیما ابراهیمی مهر گفت:

    آسمان آبی دارد، آسمان سیاه دارد،آسمان روشنی دارد تاریکی دارد،آسمان شب و روز دارد و هزاران هزار راز دیگر،ودر این میان آسمان شب از همه رازآلود تر است.
    آسمان شب ،داستانی است پر رمز و راز ،یک نقاشی است پر از ابهام،بسیار زیبا یا شاید بسیار زشت و ترسناک.
    در دل آسمان شب شادی نهفته است،غم نهفته است، ترس نهفته است،شجاعت نهفته است.
    یکی با شنیدن صدای هو هو ی جغد وحشت می کند و یکی با شنیدن طنین آرام جیرجیرک لبخند بر روی لبانش ظاهر می شود و یکی دیگر با دیدن سوسوی نور کرم های شب تاب روی برکه به فکر فرو میرود؛و فقط در آسمان زیبای شب است که میتوانی از شفق های قطبی خیره کننده لذت ببری .
    شاید آسمان شب یک نقاشی باشد در دست نویسنده ای که میخواهد ماه و ستاره ها را از روی آن در داستانش توصیف کند ،و شاید اینگونه مینویسد:باد از میان درختان رهسپار می شود و تکه ابر کوچک خاکستری را با خود همسفر می کند تا قصه ماه بزرگ نقره فام را بشنود و به گوش ستاره های کوچک درخشان در دوردست ها برساند.
    شاید آسمان شب دریایی است بیکران،با مروارید ستاره هایش. یا شاید کویری است که ستارگان از آنجا زمین را تماشا می کنند،و یا هزاران هزار شاید دیگر.
    آسمان شب خیلی چیز هاست ،خیلی چیز ها هم میتواند باشد.به همین دلیل خیلی مرموز است.
    آسمان شب بیکران است،آغاز و انجام ندارد،و هرکجا بروی آسمان یکرنگ نیست!
    زیرا اگر حالا اینجا آسمان آبی و روشن و صاف است و هیچ چیز از نظر پنهان نیست، در سمت دیگر این زمین در شبی تاریک اما پر ستاره معمایی نهفته است و این دلیل مبهم بودن آسمان شب است؛و حافظ اینگونه می گوید:
    چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش?
    زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست.
    (فاطیما ابراهیمی مهر ۱۳ ساله از یاسوج)

    (0)
    • درود فاطیما جان
      متن‌های ارسالی‌ات را در تیم محتوا خواندیم.
      توصیه ما به تو نوشتن تیترهای جذاب، استفاده از تصویرسازی، بهره بردن از استعاره و تمرکز روی روزانه نویسی است.
      از اهمیت مطالعه غافل نشو و با قدرت بخوان و بنویس.

      (0)
  15. مجله مخچه گفت:

    پشتیبانی عالی

    (0)
  16. سمانه چورکخانه گفت:

    تابوده همین بوده…حال واحوال آدمهارامیگویم شکستن راخوب بلدند،ناامیدکردن،،سنگدل بودن،بقیه ی رابه خاک سیاه نشاندن ،لعنتی هاانگارساخته شدن برای این کارها
    خدایاحق انتخابی که به بنده هایت داده ای به نفعشان تمام نشدقصه ی هرکس راکه میخوانی یک جورسرشکستگی،یک جوردرهم ریختن وجودداردکه بازهم پای یک آدم دیگردرمیان ست…
    @ Geographiexpert

    (0)
  17. حمید 47 گفت:

    “زنی تنها وارد کافه شد . در گوشه ی دنجی نشست . یک کتاب با چند برگه سفید روی میز گذاشت . قهوه با شکر کم سفارش داد و سرگرم شد.”
    یک روز پائیزی هوا نه گرم بود و نه سرد . درختها هنوز آمدن پائیز را چندان حس نکرده بودند . سبزیه برگهایشان بر زردیشان می چربید.هرزگاهی تک برگی به زمین میافتاد. باد ملایمی می وزید .ابرهای تکه پاره ای در گوشه و کنار آسمان پراکنده شده بودند.
    در مسیر از خانه تا محل دفتر آقای میثاقی از محل پارک شهر عبور کردم . پارک خلوت بود. انعکاس پرتو نور خورشید در قطره های شبنم روی چمن ها چشم را مجذوب خود می کرد. رطوبت نشسته روی نیمکت ها جای نشستن عابران را پر کرده بود. پارک را بسمت خیابان دکتر فاطمی پشت سر گذاشتم . خوشبختانه هم خیابان و هم پیاده رو ها خلوت بود و هنوز درگیر غوغای روزانه نشده بود.
    مرد میانسالی با موهای تقریبا” سفید نه چندان مرتبی با کت و شلواری که هرکدام یک رنگ دارد مبلغی را داخل صندوق کمکهای مردمی کمیته امداد امام می اندازد و رد می شود . بعضی مغازه دارها ، آنهائی که قدیمی تراند در حالیکه روی قفل درب مغازه خم شده اند در حال باز کردن درب مغازه هستند و جوانتر ها با ریموتی که در دست دارند چند متر مانده به مغازه درب را با ریموت باز میکنند.
    تعدادی از تاکسی موتوری هائی که سحرخیزترند لیوان چائی بدست درحالیکه بخاراز سطح لیوان متصاعد می شود و فضا را برای خوردن چای دل انگیزتر می کند با هم در گپ و گفت هستند…
    گامهایم را بلندتر بر می دارم و شوقی در دلم هست و ترسی . نمی دانم ، فقط دلم می خواهد هر چه که قرار است بشود زمان زودتر بگذرد. نه انگار که دو سوم از طول سال را صرف کرده ام و حالا بی قرار گذشت این چند ساعت هستم !
    بالاخره تابلوی ” مؤسسه نشر پویندگان” خودنمائی کرد. به درب مؤسسه که رسیدم قلبم تندتر از وقتی که تند قدم بر میداشتم می تپید. شاید تا لحظاتی دیگر سرنوشت من رقم می خورد ، شاید هم زیادی اقراق می کنم.
    لباسم را مرتب کردم . نیم نگاهی به آئینه داخل کیفم انداختم . سرم را بالاگرفتم و سعی کردم بر نیروهائی که همیشه در چنین اوقاتی آرامش آدم را بر هم می زنند غالب شوم .
    از پله ها پائین رفتم . از فضای کوچکی که با شیشه های کوچک برنزی تمام قد از مکان مجاور جدا شده بود گذشتم و وارد راهروی نسبتا” باریکی شدم . دو اتاق در سمت چپ و سه اتاق در سمت راست راهرو قرار داشت . به سمت اتاق آخر سمت راست رفتم ، با نوشته ی “مسئول دفتر” .
    در زدم.
    – بفرمائید.
    – سلام ، ببخشید با آقای میثاقی کار داشتم.
    – بفرمائید بنشینید تا به ایشان اطلاع دهم . ییخشید شما؟
    – مینا دانائی هستم ، با ایشان قرار ملاقات دارم.
    اتاق انتظار یا همان دفتر منشی ، اتاق نسبتا” کوچکی به ابعاد حدود 3 * 4 بود. یک سمت آن درب ورود و خروج بود با یک آب سرد کن در گوشه ی دیوار که یک گلدان گل بنجامین با کمی فاصله از آن قرار داشت . سمت روبروی درب میز نه چندان بزرگ منشی بود با دو تا گوشی تلفن سفید رنگ ، یک پرچم با آرم مؤسسه ، یک پایه چسب با یک تقویم رومیزی و چیزهای دیگری که معمولا” روی هر میز اداری پیدا میشود .
    با کمی فاصله از میز دو تا صندلی مخصوص مراجعین که منتهی به گوشه اتاق بود و با دو صندلی دیگر در ضلع مجاور پشت یک میز شیشه ای پذیرائی قرار گرفته بودند. ساعت دیواری بالای سر آب سرد کن نصب شده بود ، جائیکه بهترین دید را برای آنهائی که منتظر هستند داشته باشد. چشمهایم روی ثانیه گرد ساعت قفل شده بود که با صدای منشی به خود آمدم :
    – خانم دانائی بفرمائید داخل.
    اولین بار بود که آقای میثاقی را ملاقات می کردم. مردی با موهای جو گندمی و نسبتا” پرپشت . وقتی برای احترام از روی صندلی بلند شد ، بلند قد می نمود. خوش برخورد و مؤدب همانگونه که از اهل رسانه و یک قلم بدست انتظار می رود.
    برگه هایم را که حدودا” 170 صفحه ای می شد روی میزش گذاشتم . سعی کرده بودم خوش خط بنویسم. نشستم و منتظر ماندم . آقای میثاقی عینکش را به چشم زد و نگاهی تیتر وار به برگه ها انداخت .
    -اولین کارتونه ؟
    – بله . البته اولین کاری که قصد چاپش رو دارم .
    – در اولین فرصت مطالعه اش می کنم و بهتون زنگ می زنم. براتون آرزوی موفقیت می کنم.
    تشکر کردم و بعد از خدا حافظی از مؤسسه بیرون آمدم .از طرفی احساس سبکی می کردم و از طرفی یک شمارش معکوس برایم شروع شده بود .بهر حال تا همین جای کار هم به خودم می بالیدم و با اعتماد به نفس بیشتری گام برداشتم .
    به اولین کافه سر راهم وارد شدم و در گوشه ای دنج پشت یک میز کوچک نشستم و یک قهوه با شکر کم سفارش دادم.

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      اینکه به داستان‌نویسی علاقه دارید ستودنی است لیکن مطالعه داستان‌های استخوان‌دار و قوی به شما کمک می‌کند تا از عمق کلام بیشتری بهره ببرید.
      حتما روزی هزار کلمه تمرین نوشتن داشته باشید و از مطالعه و تمرین استعاره و تصویرسازی غافل نشوید.
      منتظر متن‌های بعدی شما در تیم محتوا هستیم.

      (0)
  18. سارا قدیری مقدم گفت:

    به نام خدای دوست داشتنی
    «راه»
    اتوبوس درایستگاه نگه داشت قدی خمیده و چشمان درشت او ناگهان نظرمرا به خود جلب کرد پای راست او توانایی گذاشتن به پله‏ اول را نداشت با کمک دختری جوان و خوش سیما توانست پله را بالا بیاید. چادر مشکی رنگی صورت سفید او را جذاب کرده بود با خنده ای زیبا و دلچسب و با چشمانی گیرا نزدیک شانه های من ایستاد، خانم جوانی از صندلی برخاست و جایش را به او داد با ذکر دعاهایی زیرلب طلب خیرو نیکی برای او نمود از لحظه ای که روی صندلی نشست مدام لب های بالا و پایین بهم می چسبید و کلماتی را ادا می کرد گویی از چیزی درهیجان و اضطراب بود ازمسافری که درکنار او نشسته بود ایستگاهی که قرار بود پیاده شود را جویا شد گویی آن اضطراب حاکی ازاین مقوله بود که از ایستگاه جا نماند ترس عجیبی درچهره زیبای او وصورت نورانی اش موج میزد، پس از چند دقیقه تسبیحی را از کیفش خارج کرد و شروع به ذکر گفتن کرد صورت او همچنان سفید و جذاب بود نورآفتاب از کنار پنجره زیبایی چهره او را با خط هایی مورب که روی صورت او نقش بسته بود را دوچندان کرده بود ، با تمام سختی و خمیدگی روی صندلی نشسته بود و هرازگاهی از پنجره به مغازه های اطراف نگاهی می انداخت و زیرلب دعای خویش را می خواند، از لحظه ای که او را دیدم با خود گفتم قطعاً او مهربان ترین و فداکارترین مادر دنیاست هنوزتسبیح در لابه لای انگشتان ودستان چروکیده او می چرخید که نشان از سپری کردن سختی های زندگی بود دوباره به مسافرکناری نگاهی انداخت، هنوز به آنجایی که می‏خواست عزیمت کند چند ایستگاهی مانده بود زیپ کیفش را بازکرد و به نمک هایی که درآن قرارگرفته بود نگاهی انداخت، راه رسیدن به مقصد مورد نظر طولانی بود با خود گفتم که چطور با این سن و سال می‎خواهد به آنجا برود اما من سخت دراشتباه بودم زیرا جسارتی را دراو مشاهده کرده بودم که به یقین دریافت کرده بودم که او توانمند و با ایمان است و آن اعتقاد می تواند او را به هرسو بکشاند حالا اگرسالخوردگی کمی او را از پا انداخته بود ولی اراده او قابل تحسین بود.
    مسافرکناری ایستگاهی که پیرزن برای رسیدن به آن بار سنگین را بردوش کشیده بود را یادآور شد او برای پیاده شدن دوباره به همراه خانمی از پله ها پایین آمد چادرش را کمی به جلو کشید و کیفش را با حجم نمک‏هایی که درآن قرار گرفته بود را مرتب کرد با کمری خمیده و صورتی پراز نور و هیجان رهسپارمقصد شد که هرلحظه انتظارآن را می کشید، گویی تمام مسافران آن اتوبوس سهمی از رسیدن به مقصود او داشتند.

    (0)
    • درود سارا جان
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به نوشتن داستان‌های پراحساس مشهود است.
      پیشنهاد ما به تو ویرایش مطلب با نرم‌افزار ویراستیار قبل از انتشار است. البته که بازخوانی متن هم به روانی آن کمک به سزایی می‌کند.
      پس در قدم اول پیش از انتشار متن آن را چند بار بلند بخوان تا متن به روانی کافی برسد.
      البته که نوشتن هزار کلمه روزانه برای کسی که علاقمند به داستان‌نویسی است مهم و ضروری است.
      مطالعه داستان‌های استخوان‌دار هم به قدرت قلمت کمک شایانی خواهد کرد.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  19. لیلا فرزادمهر گفت:

    فصل خانه تکانی
    بازهم اسفند از رگ گردن به ما نزدیکتراست.
    بوی خوش سال نو، رنگ وبوی گلهای بهاری وشکوفه ها، نیوشیدن سبزه تازه سربرآورده ازخاک، رقص قاصدک‌های سربه هوا، بوی باران ونم خاک ترشده با قطره‌های شفاف باران، ابرهای سفید وپشمکی دربیکران آبی لاجوردی، آسمان دمدمی مزاج گاهی خوشحال ونورانی، گاهی غمگین وبارانی، جیک جیک پرنده‌های تازه سراز تخم درآورده منتظر غذا، پرواز گروهی پرنده‌های برگشته از سفر، جمع کردن خاشاک توسط پرنده‌های جوان برای لانه جدید، خرگوش‌های سفید وکوچولوی داخل باغ، گربه‌های خواب آلود روی دیوار کاهگلی باغ عزیز جون، فرش‌های آویزان بروی دیوار وبالکن خانه‌ها، ملحفه‌های رقصان روی پشت بام، شیشه‌های براق غبار گرفته شده، تنگ بلور ماهی قرمز، شمعدانی‌های کنار حوض آبی حیاط عزیز جون، زباله‌های بیرون ریخته از ته انباری‌ها، شستشو درب‌های ورودی، نظافت خانه وکوچه ها وخیابانهای شهر، سبزه وهفت سین بساط دستفروشان، اسفندماه را زنده و پرتحرک تر از همه سال کرده است.
    خیابان‌ها شلوغ ورفت وآمدهای بسیار، خرید لوازم ولباس وکفش برای بچه‌های آویزان از دست پدرو مادر، آمادگی برای آمدن عزیزان ومسافران کشورهای دیگر، درست کردن سمنووتوتک وشیرینی پنجره ای مخصوص عید درخانه مادربزرگ، بازارپرسروصدای خرید میوه وآجیل برای شب عید، همه وهمه یادآور گذران سالهای شادی است که درکنار عزیزانم سپری شدند؛ وامروز جز ردی از خاطراتشان درذهنمان نمانده است.
    با شروع سال جدید قبل از خانه تکانی به سراغ خودم می‌روم؛ ابتداروی درب قلبم تابلو ورود نا مهربانان ممنوع رابا دسته گلی از لاله‌های سرخ در اطراف آن نصب می‌کنم.
    آشپزخانه وجودم را از ظروف کهنه وکوچک خالی می‌کنم ظرف بزرگی می‌خرم؛ گاز را روشن می‌کنم تا گفته‌های خامم را برای وقت مناسب پخته کنم… تمام افکار ناسالم ومانده اطراف ذهنم را داخل نایلونی سیاه می‌ریزم ودرب آنرا محکم می‌بندم.
    به سراغ فرش‌های ذهنم می‌روم وافکار پوسیده‌اش را رفومی¬کنم وحسابی تکانش می‌دهم تا غبار قدم‌های نامهربان از آن پاک شود. روی دیوار تغییرات پهنش می‌کنم تا تازه وپاک شود.
    پنجره‌های ذهنم را با سرکه وآب شستشو می‌کنم تا دربرخود با رفتار سرد وناملایمات دچار بخار گرفتگی نشودوشفاف بماند. پرده‌های حریری از بیخیالی برآن نصب می‌کنم تاوقتی نسیم بی مهری وزیدن گرفت؛ آفتاب از پشت پرده قادرباشد روبند خاکستری غم را پاره کند.
    به اتاق ذهنم هم سری می‌زنم کمدهایم را از تمام ناگفته‌ها وشنیده های نادرست خالی می‌کنم وجای خالی برای گفتنی‌ وشنیدنی¬هایم باز می‌کنم.
    دست‌ها وپاهایم را از غبارخست پاک می‌کنم تا بتوانم با دستی ببخشم وبا دست دیگر دستی بگیرم وقدم در راه خدمت به عزیزانم بگذارم.
    مهمتراز همه عینک بدبینی رااز چشمهایم برمی دارم وبا وسواس آنرا پاک می‌کنم؛ اگردوباره روی چشم گذاشتم لااقل درست ببینم.
    زبانم را با رمان قرمزی، هفت بند می‌کنم که به وقت پرگویی وعصبانیت دچار لکنت شود. نیشش را کوتاه کند.
    از ته شیروانی وجودم تا انتهای انباری قلبم را پر از عطر گلهای شمعدانی و سوسن، سنبل و مریم می‌کنم؛ همه بوهایی که هر دم دلم را دچار تهوع می‌کند را از درونم پاک می‌کنم.
    و…

    (0)
  20. زینب ترابی گفت:

    آن روزها
    یادش به خیر
    خودم این شالِ گردن را برایت بافته بودم
    و با آن همه عشق که در تار و پودش بود
    به تو هَدیه کردم!
    لحظه های تکرار نشدنی
    چه تلخ و چه شیرین
    که در ذهنم جاودانه ماند
    با تو سپری شد..
    و اما امروز
    در پس گذشت سال ها
    شال گردن را این گونه به من پس دادی
    که دیگر عشقم در تار و پودش برایت معنایی نداشت
    و این بار دلتنگ تر
    از نو برایت شال بافتم
    و به گردن خودم انداختم
    که یادگار آن لحظه ها و روزها
    در دلم زنده بماند!
    آن روزها رفتند…

    (0)
    • درود زینب نازنین
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم پراحساسی دارید.
      برای شروع پیشنهاد ما کار کردن روی تصویرسازی و استعاره است.
      یک متن خوب در کنار احساسات عمیق از تصویر خوبی برای نشستن در ذهن مخاطب بهره می‌برد.
      باز هم برای ما بنویسید.

      (0)
  21. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلام ودرود به سرکار خانم اخوت عزیز
    دوست خوبم برایت بهترین هارا آرزودارم
    سرکار خانم من چندروزیست که در این صفحه نوشته های جدیدی را نمی بینم .میخواستم بدانم دلیل آن چیست وچرا درسنامه های جدید در صفحه حساب کاربری گذاشته نمی شود.از اینکه با دقت مطالب را مطالعه می فرمایید سپاسگذارم.

    (0)
    • سلام لیلای نازنین
      من نوشته‌های شما را منتشر کردم عزیزم
      در تیم محتوا هم بررسی شده دوست خوبم
      گاهی باید کمی صفحه رو اسکرول کنی به بالا و پایین تا پیداشون کنی.
      بین نوشته‌های قبلی گم شدن احتمالا
      ممنون که انقد منظم و دقیق می‌نویسی.
      بی‌نهایت قابل تقدیری

      (0)
  22. لیلا فرزادمهر گفت:

    دزدی در روز روشن
    همهمه‌ای برپا شد و چند نفر همزمان وارد دفتر شدند.یکی از آن‌ها می‌خواست دوربین را چک کنیم. مردراننده با استرس و ناراحتی به این‌سو وآنسوی دفتر می‌رفت. همکاران سیستم را راه‌اندازی کردند . دوربین را به 10دقیقه قبل بردند ؛اما چیز قابل‌توجهی در مانیتور دیده نشد. مرد توضیح داد که فقط 5دقیقه از اتومبیل خارج شدم تا برگه بارنامه را از فروشنده تحویل بگیرم؛ وقتی برگشتم اثری از ماشین ندیدم.
    پرسیدم : چطور به این سرعت نیسان را روشن کرده ورفته است؟ پاسخ داد آخر سوییچ را روی ماشین گذاشته بودم.
    حس خیلی بدی داشتم فکر اینکه منبع درآمدش را برده اند حسابی حالم رادگرگون کرد.چشمانم را با دقت به مونیتور دوخته بودم تا شاید نکته ای قابل توجه برای کمک به ایشان پیدا کنم.
    همراه مردانی که وارد شدند خانمی موقر، بالباس‌های آراسته هم وارد شد .سرگردان و بهت‌زده به دهان بقیه نگاه می‌کرد. در نگاه نخست او را مشتری فرض کردم . زن از راننده مدارک خواست .راننده نالان پاسخ داد مگر نمی‌بینی داروندارم را بردند،کلی بار مردم داخل ماشینم بود که ضرر آن‌هم برگردنم افتاده است. مدارک داخل ماشین بود.
    همکاران با راننده بیرون رفتند مشغول پرسو جو از عابران شدند .زن بعداز مدتی که دید از این چشمه خشکیده قطره‌ای نصیبش نخواهد شد به سمت ماشین خود حرکت کرد و رفت.
    زمان طولانی گذشت تا همکاران با آرامش دوباره پشت میزشان برگشتند. پرسیدم چه اتفاقی افتاد آیا با پلیس در این مورد صحبت کردید؟ اتومبیل پیدا شد؟راننده چکارکرد ؟

    همکارم توضیح دادکه آنطور که فکر می کردیم نبوده است. آقای راننده وقتی می‌خواست از پارک دربیاید براثر بی‌دقتی با اتومبیل آن خانم برخورد می‌کند، وقتی‌که پایین می‌آید و خسارت وارده را می‌بیند تصمیم می‌گیرد که با ترفندی از پرداخت خسارت شانه خالی کند.با یکی از دوستانش که آنجا بوده به اشاره علامت می‌دهد . خود را مشغول و برای لحظه‌ای خانم را از ماشین دور می‌کند .در غفلت زن اتومبیل را به‌ظاهر می‌دزدند.وقتی برمی‌گردد با کولی‌بازی شروع به داد و فغان می‌کند. رهگذران هم او را به بازبینی دوربین مغازه‌ها ترغیب می‌کنند.
    زمانیکه وارد دفتر شدند عکس‌العمل همکاران بی‌خبر، دلیل اثبات گفته‌هایشان می‌شود با رفتارشان زن را دست‌به‌سر می‌کنند او هم که می‌بیند دستش به‌جایی بند نیست به دنبال کار خود می‌رود.
    تمام مدتی که همکارم صحبت میکرد چشمانم هرلحظه بازتر می‌شد و انگشت حیرت از این انسان‌های باهوش و بدکردار بر‌دهانم ماسیده بود.
    نمی دانم چرا این‌همه خلاقیت و هوش هیجانی در جهت مناسب خرج نمی‌شود ؟و اینکه بار دیگر به‌وقت اتفاق واقعی آیا باور خواهم کرد؟

    (0)
  23. […] بازخورد به نوشته‌های شما – مدرسه نویسندگی مدرسه نوی… […]

  24. لیلا فرزادمهر گفت:

    اولین روز مدرسه
    کوچک‌ترین عضو خانواده پنج نفری هستم. پنج سال داشتم از اینکه خواهر و برادرهایم به مدرسه می رفتندوبا کیف و کتاب‌هایشان در تمام ساعات مشغول بودند حس حسادت در تمام وجودم ریشه دوانده بود. گاهی دفتر یا قلم خواهر و یا برادرم را برمی‌داشتم وبعداز آن جنجالی که در خانه به پا میشدآنرا برمی‌گرداندم. دوماه از شروع مدارس می‌گذشت. در ساعاتی که مادر مشغول خیاطی بود برادرها وخواهرم در نوبت می‌نشستند تا آموخته‌هایشان را به مادر پس بدهند. مادر کتاب را در سمت راست روی نیمکت چوبی که نشسته بود می‌گذاشت وسوالی را می‌پرسید. پدال چرخ را فشارمی داد تا درزی را به هم بیاورد زمان توقف چرخ‌خیاطی شروع پاسخ آن‌ها را اعلام می‌کرد. بعد از او نوبت بعدی بود تا پاسخ سؤالات درسی را بدهد. چند سالی می‌شد که با مرگ ناگهانی پدر دستان هنرمند مادر زندگی‌مان را به‌سختی می‌چرخاند؛ اما مادر در هر حالی اصرار به ادامه تحصیل داشت. برادر بزرگ‌تر بارها خواست تا درس ومدرسه را رها کند و برای کمک به مادر به مکانیکی برود اما هر بار با مقاومت مادر به ادامه مسیر برگشته بود.
    روند هرروز مادر و ساعت‌های متمادی پرسش و پاسخ خواهر و برادرهایم توجه مادررانسبت به من کمرنگ کرده بود. حسادت تمام دنیایم را تیره کرده بود. چند روزی بود که فکری را در ذهنم پرورش می‌دادم وروند آن را بررسی می‌کردم.
    صبح جمعه که برادروخواهرهایم خواب بودند. کیف برادر را برداشتم و روپوش او را پوشیدم قبل از بیدار شدن بقیه برای رفتن به مدرسه محیا شدم. لقمه نان و پنیری هم به عادت آن‌ها در کیفم جای دادم.
    وقتی به خیابان رسیدم بادسرداولین خوش‌آمد را به گونه‌هایم نواخت. مسیر رفت‌وبرگشت برادر را می‌دانستم .از امروز دیگر مادربرای من هم وقت خواهد گذاشت .وقتی از کوچه خارج شدم با گروهی از کارگران فصلی برخورد کردم که در کنار دیوار گرمای نیمه‌جان خورشید را می‌بلعیدند.
    با نگاهی از سر تعجب مسیرم را دنبال می‌کردند. آن روز نمی‌دانستم معنای نگاهشان چه بود. هرچه که بود ترس را برایم به ارمغان آورد بر سرعت قدم‌هایم افزودم. چند کوچه را پشت سر گذاشتم، دیگر هیچ آشنایی را نمی‌دیدم نه مغازه‌ها نه حتی شکل خانه‌ها.
    کنار نانوایی ایستادم. از خانمی که چادر گل‌دار برسرداشت پرسیدم مدرسه کجاست؟
    زن آرام به سمت من چرخید. با چشمانی متعجب مرا نظاره می‌کرد. پرسید کدام مدرسه؟ نام مدرسه را نمی‌دانستم گفتم خوب مدرسه دیگه؟
    بوی نان تازه صدای معده نالانم را درآورد. زن که مشغول جمع‌کردن نان بود تکه‌ای نان تازه به دستم داد. سمت دیگری رانشانم دادوگفت به آن سمت برو. تکه‌ای از نان را بردهان گذاشتم و به سمت مدرسه کذایی حرکت کردم.
    در این مسیر از هرکسی که می‌دیدم پرسیدم مدرسه کجاست؟ رفتگر جهت راست، بقالی جهت چپ، پسربچه‌هایی که مشغول بازی هفت‌سنگ بودند سمت شرق و دختربچه‌هایی که مشغول خاله‌بازی در جلوی خانه بودند سمت غرب رانشانم دادند. ساعت‌ها در کوچه‌های شهر به دنبال مدرسه بالا وپایین می‌رفتم. صدای اذان از گلدسته‌های مسجد به گوش می‌رسید.
    ضعف و گرسنگی و خستگی پاهایم، همراه سنگینی کیف معجونی از بیچارگی را برایم ساختند. در پیاده‌رو جلوی خانه‌ای بزرگ نشستم تاکمی پایم را مالش دهم. نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام و به کدام طرف باید برگردم. اشک‌هایم روی گونه‌ام سرمی خوردند. کیفم را باز کردم ونان وپنیررا بیرون کشیدم.
    سگ قهوه‌ای‌بزرگی که در کنار درخت لمیده بود با دیدن نان از جا بلند شد و به سمتم آمد. ترسیده بودم از جابلندشدم و روی لبه پله ایستادم. صدای پارس سگ توجه راننده تاکسی که منتظر مسافر در اتومبیل نشسته بود را جلب کرد. به‌سرعت خود را رساند و سگ را دور کرد.
    در کنارم نشست و پرسید کی هستی؟ اهل کجا هستی؟ اسم‌ورسمم را گفتم. با تعجب به من نگاه می‌کرد و گفت تو از خانواده فلانی هستی. پرسید چرا اینجا آمده‌ای؟ گفتم می‌خواستم مدرسه برم.
    راننده شکم‌گنده با سبیلی پهن که لب‌هایش را مخفی کرده بود چنان از ته دل می‌خندید که تمام دندانهایش را به‌وضوح دیدم و شکمش دریای مواجی بود که بالا و پایین می‌رفت. در همین حال با خود تکرار می‌کرد “حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت”.
    دست مرا گرفت به سمت ماشین برد. یک ساعت بعد مرا جلوی خانه پیاده کرد. در خانه کاملاً باز بود و تمام همسایه‌ها پشت در خانه صف‌کشیده بودند. هرکدام برای آرام کردن مادر و خواهرم که در وسط حیاط بر سرخود می‌زدند چیزی می‌گفتند. اثری از برادرهایم نبود. وقتی وارد حیاط شدم مادر چون آهوی اسیر در چنگال ببر می‌لرزید. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. به سمت مادر دویدم وقتی او را بغل کردم ناگهان سکوت همه‌جا را گرفت دنیا از چرخش ایستاد. مادر در بهت فرورفته بودوقادربه عکس‌العمل نبود. بعد از چند لحظه مرا چون جان شیرین در بغل گرفته بود ومی بوسید.
    چندساعتی که برای من بازی ، تفریح و گشت‌وگذار در شهربود، برای مادر وخانواده‌ام چون جهنمی سوزان تمام آرزوهایشان را با خود برده بود.
    مادر برای تنبیه مدت چند ماه مرا مجبور کرد وقتی از برادر خواهرهایم درس می‌پرسید کنارش بایستم و کتاب را دردستانم بگیرم تا خاطره آن روز را فراموش نکنم.

    (0)
  25. زهرا شجاعی گفت:

    “دردِ مشترک”
    به تماس های وقت و بی وقت عادت کرده ام. سیمین هم همین طور. اوایل، نیمه شب ها که تلفنم زنگ می خورد، او هم بیدار می شد و تا دمِ در همراهی ام می کرد. حالا اما سرش را روی بالشت می چرخاند، چشم هایش را باز می کند و با یک لبخند و یک بار پلک زدن، همان “مواظب خودت باش، موفق باشی” را بدرقه ی راهم می کند.
    ماشین را روشن می کنم و بدون فوت وقت راه می افتم. خوبی نیمه شب ها این است که خیابان ها خلوت است. این ترافیکِ روزها بلای جان کار ماست. صحبت از دقیقه و ثانیه است. شوخی نیست.
    عاشق کارم هستم. همه اش که استرس و بی خوابی نیست. کمتر کاری است که تا این حد سرشار از امید و لبخند و شادی باشد. گویا آفرینش را با خدا شریک شده ام. همه چیز که به نخ و سوزن و چاقو ختم نمی شد. تمام حواسّم را اقناع می کند. گوش هایم از گریه های نویدبخشِ شروعِ حیات پُر است ، مشامم از بوی خوشِ دسته گل های کوچک و بزرگِ کنار تخت. دست هایم از لمس این فرشته های زمینی انرژی می گیرند و ناب ترین نوع عشق، زنگار از چشمانم می زداید، عشقی که مادری با آن برای اولین بار نوزادش را به آغوش می کشد، عشقی که زنی به خاطر آن با بوسه ی همسر بر پیشانی اش به هوش می آید، عشقی که پدری با آن از پشت شیشه به بچه اش زل می زند.
    وقتی شغلی این همه را یک جا دارد، دیگر از بوی خون و محیط بیمارستان و سختی کار نالیدن انصاف نیست. وقتی از اعماق دل خندیدن ها، تبریک گفتن ها و قربان صدقه رفتن ها تمامی ندارد، وقتی من با تولد هر نوزاد، دوباره به دنیا می آیم، دیگر جایی برای عرضِ اندامِ خستگی باقی نمی ماند. اما خسته ام. خسته.
    شاید مادرم چیزی می دانست که این همه اصرار می کرد “پسر چیز دیگری بخوان، قحطی کار آمده؟ شغل مردانه تری پیدا نکردی؟” من اما عاشق بچه ها بودم و عاقبت به آن رسیدم. رسیدم؟! خداراشکر که مادرم نیست تا این روزها را ببیند.
    فکرش را هم نمی کردم. خدا رحمتت کند مادر. کاش معده ها را آندوسکوپی می کردم، قلب ها را پیوند می دادم، دست و پاها را گچ می گرفتم یا حتی با یک تیر دو نشان می زدم راه تنفس مردم را بازتر و بینی هایشان را زیباتر می کردم. این طوری شاید حداقل اندک امیدی داشتم. ولی حالا خودم خوب می دانم چه خبر است. سیمین کنار آمده، شاید هم وانمود می کند، نمی دانم. زبانش به آوردن بچه از پرورشگاه رضایت می دهد، دلش را اما خبر ندارم.
    ولی چرا من؟ چرا با این شغل؟ از شادی دیگران خسته شده ام. از لبخندی که روزی هزار بار به تازه پدرشده ها و تازه مادر شده ها _که در پوست خود نمی گنجند_ و حتی به خود بچه ها تحویل می دهم خسته شده ام. اما مگر می توان خم به ابرو آورد، مگر می شود به پدربزرگ و مادربزرگی که از راه دور آمده اند و درحالیکه سوغاتی را دستم می دهند و برای سلامتی بچه های نداشته ام دعا می کنند لبخند نزد؟ نمی شود. این لبخندی که شادی پشتوانه ی آن نیست، دستِ کمی از گریه ی حاصل از غم ندارد. همین لبخند آخر مرا از پای درمی آورد. دلم شانه ای می خواهد مطمئن، که سرم را روی آن بگذارم و اشک هایی که این همه سال پشتِ لبخندها حبس بوده اند را آزاد کنم، شانه ای که البته از دردم بی خبر باشد.
    می رسم. افکارم را همان جا توی ماشین می گذارم و پیاده می شوم. اگر افکار وزن داشتند حتما ماشین تاکنون به یک ورق مسطح نازک تبدیل شده بود. چون بُردنشان به بیمارستان و خانه را قدغن کرده بودم.
    اولین جای ممکن پارک می کنم، کیفم را از روی صندلی برمی دارم و دوان دوان وارد بیمارستان می شوم. پرونده ی بیمار را همین طور که به سمت اتاق عمل می روم مطالعه می کنم. مردی در راهرو با من حرف می زند. چهره اش آشناست. هفته ی پیش او را در مطب دیده ام. به پهنای صورت اشک می ریزد و آنقدر مستاصل است که همه چیز را جابه جا می گوید: “آقای دکتر دستم به دامنت. اول شما، بعداً خدا. این بچه را خدا بعد از هفت سال به ما داده، جان عزیزت عجله کن. امید ما بعد از شما به خداست…”. بعد از هفت سال! همان طور که تند تند می روم “توکل به خدا” یی می گویم و درِ اتاق عمل بین من و او فاصله می اندازد.
    جفت از دیواره ی رحم جدا شده بود. خودم را و دردم را فراموش کردم. چهره ی مرد و هفت سال انتظارش جلوی چشم هایم بود. من از هیچ تلاشی مضایقه نکردم، اما نتیجه ی همه ی تلاش هایم فقط نجاتِ جان مادر بود.
    چند دقیقه ای پشت در ایستادم، دلم می خواست تا آخر عمر همان جا بمانم و چشمانم به چشمان مرد گره نخورد. پایم را که از در بیرون گذاشتم، مردِ منتظر به سمتم دوید. ردِّ اشک های قبلی روی صورتش خشک شده بود و اشک های جدید از روی آن ها سُر می خورد. سوالی که با چشم هایش پرسید را با چشم هایم پاسخ دادم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و برای پدر نشدن، برای هفت سال انتظار گریستم. برای دردی که مشترک بود.

    (0)
    • درود زهرا شجاعی نازنین
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پرشور و پراحساس مثل همیشه
      حالا که انقدر داستان برای نوشتن داری چه خوب می‌شود اگر برایم از کتابهایی بگویی که در مورد نوشتن داستان خواندی.
      در سایت جناب کلانتری هم البته در قسمت معرفی کتاب می‌توانی کتاب‌های خوبی بیابی.
      ذهن خلاق و زیبایی داری و با تمرین و مداومت رشد چشمگیری خواهی داشت.
      بارها و بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم: از استعاره و تصویرسازی غافل نشو.
      این دو گزینه سنگ بنای یک نوشته خوب است.
      رشد تو را می‌بینیم و منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (0)
  26. زهرا شجاعی گفت:

    “سفر تا کِی؟”
    مسافر بودن سال هاست که با من است. انگار جزئی از شخصیتم شده، مثلِ کمی خجالتی بودن و یا بیش از حد دلسوز بودنم.
    از وقتی دانشگاه دولتیِ شهری در خوزستان را به دانشگاه آزادِ بغل گوشم ترجیح دادم و چمدانم را بستم، ده سال می گذرد. آن روز اصلا فکرش را هم نمی کردم که همین یک تصمیمِ نه چندان بزرگ، ادامه ی زندگی ام را تحت شعاع قرار دهد و در راه بودن، جزء جدایی ناپذیرِ آن شود.
    دوره ی کارشناسی که تمام شد، تنها چیزی که تغییر کرد جهت حرکتم روی نقشه بود، این بار به سمت تهران. مسافت کم تر شده بود، اما باز، من بودم و چمدان و جاده.
    بعد از دفاعِ پایان نامه ی ارشد سفری به مشهد رفتم تا حُسن ختامی باشد برای شش سال در راه بودن و هجده نوزده سال تحصیل بی وقفه!. به نصف جهان برگشتم و همین که خواستم چون انسان های اولیه، شاد و خوشحال، یک جا نشینی را برگزینم، سر و کله ی کسی پیدا شد که تصمیم گرفتم ادامه ی زندگی را همراه، همسر و همسفرش باشم. ناگزیر به تهران برگشتم و حالا چهار سال به آن شش سال اضافه شده و این نهضت ادامه دارد… .
    ده سالِ پیش که برای اولین بار، بارِ سفر بستم و چمدان به دست، تنها به راه افتادم، فکر نمی کردم که سفر، تا این حد با زندگی ام آمیخته شود.
    اوایل، آنچه بیش از همه درگیرم می کرد، سختیِ سفر بود. اما کم کم رنگ باخت و بُعدِ دیگری از آن، نمایان شد. دیگر، مسئله، اتوبوس و آدم هایی که کنار دستم می نشستند، به موقع رسیدن به ترمینال، راننده های مختلف که دیگر مرا می شناختند، شب های سردِ بین راه، رانندگی های غیرمحتاطانه، جلوی در دانشگاه یا سرِ میدانِ نزدیکِ خوابگاه پیاده شدن، تاکسی های ترمینال به خوابگاه و کشیدن چمدان روی زمین در تاریک روشن صبح نبود، این ها همگی آرام آرام خودشان را جمع و جور کرده و به حاشیه رفتند.
    آنچه بعد از آن در وجودم جاخوش کرد، نوعی بی قراری بود، آماده باشِ دائم، یک مسافرِ همیشگی بودن. و این حسِّ تعلّق نداشتن به جایی که بودم، کم کم از اتوبوس به خوابگاه و بعد از آن حتی به خانه کشیده شد.
    و این حس این روزها هم با من نفَس می کِشد:
    با هر بار پایین آوردن چمدان از بالای کمد،
    با هر بار پُر و خالی کردن آن،
    با هر بار چشم دوختن به خطوط سفید وسط جاده،
    با هر بار خیره شدن به ستاره های چسبیده به زمین در دلِ آسمانِ شب،
    با هر بار غرق شدن در فکرِ داستانِ زندگیِ دیگر مسافران جاده،
    با هر بار نوشیدن یک استکان چای، در حال حرکت،
    با هر بار پیامک دادنِ “ما نزدیکیم” و یا “ما رسیدیم”،
    با هر بار در آغوش کشیدن و سلام و خداحافظی کردن،
    با هر بار لبریز شدن از شور و شعفِ رسیدن،
    با هر بار کنار آمدن با دلتنگیِ جداشدن،
    با هر بار …
    و این روزها به این می اندیشم که شاید بد نباشد این حسِّ عدمِ تعلّق به جایی که هستم به لحظه های دنیایم نیز سرایت کند مگر نه اینکه می گویند:
    این خانه مسافرخانه ای بیش نیست…

    (0)
  27. زهرا شجاعی گفت:

    “ببخشید آقا، اجازه می دید؟”
    یک روز بچه مریض است، یک روز مهمان داری، یک روز باید بروی خرید، یک روز کارهای خانه سرت خراب شده، یک روز باید به مهمانی بروی، همین طور یک روز یک روز، سه ماه شده است. سه ماه است امروز و فردا می کنی. بالاخره صبح کمی زودتر بیدار می شوی و برای ناهار قرمه سبزی می گذاری. ترانه را هم شب زودتر خوابانده ای تا صبح نیازی به عبور از هفت خوان رستم برای بیدار کردنش نداشته باشی. کیف کوچکش را با دفتر و کتاب و مدادرنگی پُر می کنی و آماده می شوی. خودکارهای رنگی، دفترچه ی جدیدی که دیروز خریده ای و یکی دو کتاب از کتابخانه را هم روانه ی کوله ی خودت می کنی. چقدر خوب است که مهدها بچه ها را ساعتی هم قبول می کنند. ترانه را به زور عقب ماشین می نشانی و کمربندش را می بندی. کیف او و کوله ی خودت را هم روی صندلی جلو می اندازی و راه می افتی.
    جلوی سوپرمارکت ترمز می کنی تا شیر و کیکی برای بچه بگیری که وقت استراحت در مهد بخورد. ترانه همان جا خوابش برده. در ماشین را قفل می کنی و وارد مغازه می شوی. مردی چهارشانه و چاق جلوی در یخچال مغازه ایستاده و گرم حرف زدن با صاحب مغازه است:
    _ نه آقا، نه… باید بیای امتحان کنی. با بقیه تومنی دوزار توفیر داره.
    فروشنده که چانه اش را نیشگون گرفته و سر تکان می دهد می پرسد: مثلا چه توفیری؟ چیز جدیدی هم دارید؟
    _بله بله… پس چی… بعید می دونم اینجا کسی پیتزای ماهیچه داشته باشه. من خودم این رو پیشنهاد میدم. اما چیزهای دیگه هم…
    میبینی اصلا متوجه تو و نگاهت نیست. مجبور می شوی آنچه را که چشمانت نتوانسته به او بفهماند با زبانت به او بفهمانی: “ببخشید آقا، اجازه می دید؟!”
    مرد همان طور که دارد از مواد خاص و متفاوت پیتزاهای مخلوطش حرف می زند تکانی می خورد و تو یک شیر کوچک از درون یخچال بیرون می کِشی. حالا دقیقا جلوی قفسه ی کیک ها ایستاده.
    _ بله. نزدیکه. نرسیده به همین میدون. جاش خیلی خوبه. البته کیفیتمون خوبه که مشتری زیاد داریم. توی همین دو ماه کلی مشتری ثابت پیدا کردیم. شما هم اگه یه بار امتحان کنید…
    باز هم متوجه نگاه و سکوت تو نمی شود. مجدداً “ببخشید آقا، اجازه می دید؟!” ی می گویی و کیک مورد علاقه ی ترانه را از قفسه برمی داری. حساب کتاب می کنی و می گویی پلاستیک لازم نداری.
    از مغازه که بیرون می آیی، دماغ پهن شده ی ترانه را می بینی که به شیشه ی پنجره ی ماشین چسبیده و انگشت اشاره ای که در حال نقاشی کشیدن روی شیشه است. تو را که می بیند لبخند می زند و برایت بوسه ای می فرستد، بوسه اش را جواب می دهی و سوار می شوی.
    هیچ وقتِ خدا جلوی مهد برای پارک کردن ماشین و حتی توقف در حد چند ثانیه جا نیست. جلوتر پارک می کنی و دست در دست ترانه به طرف مهد می روی. دیروز با مربی اش هماهنگ کرده ای. در را که باز می کند ترانه خوشحال می پرد بغلش. گه گاهی اینجا آمده است. با محیط و مربی آشناست. می گویی تا قبل از 12 می آیی دنبالش. نفس بلندی می کشی و سوارِ ماشین می شوی.
    قبل از به دنیا آمدن ترانه هفته ای نبود که یکی دو روز به آنجا نروی و قهوه و چای طعم دار ننوشی و چند صفحه ای ننویسی و نخوانی. با آمدن ترانه سه چهار ماهی همه چیز تعطیل شد، بعد که کم کم توانستی خودت را پیدا کنی و با شرایط جدید وفق بدهی، گه گاه به آنجا سر می زدی. ماهی یکبار را می رفتی. روحیه ات را عوض می کرد. به مرور مشغله ها بیشتر می شد و کم تر پیش می آمد که با خودت خلوت کنی. خیلی زرنگ بودی می توانستی شب ها دیرتر بخوابی و یا صبح ها زودتر بیدار شوی و یکی دو ساعت وقت برای خودِ خودت بدزدی و غرق واژه و کتاب و نوشتن شوی.
    حالا ترانه بزرگ تر شده، تو نیز؛ ولی مثل کودکی، دلت برای خشت خشت آن کافه تنگ شده، برای کتاب هایش، آرامشش، عطر چای اش، آدم هایش. خوبی اش این بود که نزدیک بود. قبلا پیاده می رفتی. این هم یکی دیگر از تفریح هایت بود. اما حالا به خاطر ترانه باید ماشین را به راه می انداختی.
    دویست سیصد متر مانده تا کافه کتاب، سمندی از کنار، کج می کند توی خیابان، فرصت را مغتنم می شماری، کنار می گیری تا برود و جایش پارک کنی. این طوری کمی هم قدم زده ای. کوله ات را روی دوشت می اندازی و بلند بلند قدم برمی داری. لبخند می زنی و هوا را با دقت تمام به درون ریه ها می کشی و بعد بازدمش را با لب های غنچه شده بیرون می دهی. می رسی. همان طور که پایت را روی پله ی اول می گذاری و نگاهت روی ساعت است تا ببینی چقدر وقت داری، مردی در را باز کرده و با شتاب بیرون می آید، محکم به تو می خورد و عذرخواهی نکرده می رود. تو وارد می شوی و یخ می کنی. پشت همان میز اول می نشینی و گیج به در و دیوار نگاه می کنی. مردی که به تو برخورد کرده را می بینی که پشت موتور جعبه داری نشسته و می رود. پسر هفده هجده ساله ای جلو می آید:
    _ خانم چی میل دارید؟
    _یه کم آب.
    با تعجب می رود و با یک لیوان آب برمی گردد. لیوان را می گیری و فراموش می کنی تشکر کنی. یک نفس آن را می خوری، خودت را جمع و جور می کنی و کوله ات را برمی داری. بلند می شوی، همین که نزدیک در می رسی، مردی از در وارد می شود و رو به کسی که پشتِ تو و حتما دورتر از تو ایستاده است بلند می پرسد:
    _امیر قارچ و ذرت و پنیر که سفارش داده بودیم رسید؟
    مرد چهارشانه و چاق این بار هم نگاه تو را نمی فهمد، “ببخشید آقا، اجازه می دید؟!” ی می گویی و خودت را به زحمت تا صندلی ماشین می رسانی.

    (0)
  28. […] بازخورد به نوشته‌های شما – مدرسه نویسندگی مدرسه نوی… […]

  29. […] بازخورد به نوشته‌های شما – مدرسه نویسندگی مدرسه نوی… […]

  30. farzane گفت:

    سلام
    یکی از عوامل مهمی که باعث میشه مطالب سایتتون زیاد بازدید بشه ((عنوان)) مطالب سایتتونه،
    اگه ((عنوان)) مطالبتون خوب و جذاب باشه قطعا روی لینک سایتتون بیشتر کلیک میکنن و درنتیجه اعتبار بیشتری پیش گوگل پیدا می کنین و طبعا گوگل هم شما رو به خیلیای دیگه معرفی میکنه
    ولی فکر کردن در مورد ساختن یه عنوان خوب و موثر وقت زیادی رو از آدم میگیره و کار خیلی ساده ای نیست ،
    یه کتاب هست که فکر میکنم خیلی بدردتون بخوره توصیه میکنم حتما یه نگاهی بهش بندازین اینم لینکشه :
    https://co10.ir/blog/website/title.html/
    965 عنوان جذاب و پربازدید که موجب افزایش بیننده مطالب سایت شما می شود
    حتما یه نگاهی بهش بندازید ضرر نمیکنین

    (0)