پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

بازخورد به نوشته‌های شما

بازخورد

با توجه به این‌که هر روز ده‌ها نوشتۀ مختلف را در قالب ایمیل و کامنت‌ از سوی شما دریافت می کنیم در جلسۀ تیم تحریریه مدرسه نویسندگی تصمیم گرفتیم تا دپارتمانی را برای ارائه بازخورد به نوشته‌های شما تشکیل بدهیم.

بنابراین از این پس تیمی از نویسندگان مدرسه نویسندگی پس از مطالعۀ مطالب شما به ارائه نظراتی تخصصی به شما خواهند پرداخت.

شرایط ارسال متن و دریافت بازخورد:

 ارسال هر نوع متنی آزاد است. (بخش‌هایی از یک رمان، داستان کوتاه، شعر، یادداشت، محتوای دیجیتال، مقاله، خاطره و…)

 حداکثر حجم متن ارسالی نباید بیش از هزار و پانصد کلمه باشد.

هر نفر باید حداقل سه متن ارسال کند.

 مطالب ارسالی شما همراه با بازخورد در همین صفحه منتشر می‌شوند.

اولویت با متن‌هایی است که به صورت عمومی منتشر می‌شوند.

 بازخورد مطالب رسیده به‌مرور منتشر می‌شود.

 این فرایند کاملاً رایگان است و بابت بازخوردها هیچ هزینه‌ای از شما دریافت نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سید علی سپهر گفت:

    نامه یکم-بیست و هشت بهمن
    هوا….نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ،فقط کمی زیاد باد می وزد …
    نامه به کسی که دوستش دارم …. لااقل با سطحی در الان ..شاید درآینده بیشتر ….و شاید بسته شدن پنجره های دوست داشتن از طرف او بازهم درآینده…
    نمیدانم تو را چگونه خطاب قرار دهم …که کسی که در قلبم می نشیند و با مژه های چشمم نوازش میشود نیاز به اسم ندارد …اما نامت را در این نوشته ..خوش قلب آن طرف رود می گذارم …رودی که پل ندارد برای رسیدن ….و افسوس که چشمهای من آن طرف را می بیند…..
    فهمیدم برای محتاج شدن، کافی است که نگاه کنی و برای اینکه زخمت همیشه تازه بماند ، لازم است که دست از این کار نکشی…همه چیز با اختیار تعریف می شود ولی در ادامه حتی اختیار نیز خوابش میگیرد….به حدی که لاجرم فقط تسلیمی….
    من آن طرف رود …تو را دیدم که قدم میزدی و یک سبد پر از لبخند در دستانت بود …هر روز از طرف من شکار میشوی ولی …شکارم من همان قدر بیهوده است که سلام کردنم به دشمنانم ….
    خوش قلب آن طرف رود من ..امید است در آینده ….عزیزترینم صدایت کنم …که قلب من طاقت این را ندارد به غیر سلام کنی …به غیر بخندی و آنها موجوداتی دیگرند …که حتی غیر برایشان واژه زیادی است ….من از دور تماشاگرم …. …جیب هایشان را پر از تو می کنند و وقتی که دیگر تمام شدی … کنار درختی می ایستند و جیب هایشان را از تو خالی و دودشان را هوا می کنند ..به تو میخندند….وتو کماکان خوش قلبی و من پر از خشم ….طاقتش را ندارم…
    حیف که هیچ کاره ات نیستم …حیف که روی خوش تو این ها را گرداگردت جمع میکند…..وحیف که مسیر بالغ شدنم ،خیلی آهسته سیر میشود …
    و من غلط کردم …من روشن فکر نیستم حداقل درمورد تو…
    دوستت دارم …دست خودم نیست

    (۰)
  2. سید علی سپهر گفت:

    -گفتم بیا یه درخت بکاریم که شاهد قد کشیدنمون باشه…
    +گفتی درخت خیلی سرانجامِ …بیا یه دونه بکاریم که نیاز به مراقبت داشته باشه ….
    -گفتم قبول ولی توخورشید باش… من آب… اینطوری بیشتر بهت میاد….
    +گفتی بااشه تو بکارش من قول میدم هر روز بهش سربزنم….
    عهدمون جَوونه زد …هر دوتایی خوشحال بودیم …داشتیم قد میکشیدیم ..باهم ،پابه پای هم…
    ولی یهو هوا ابری شد …چند روز نیومدی…
    گفتم میای… من آب میدم بعدا جبران میکنی…
    ولی نیومدی….
    گیاهمون بزرگ شد ، قد کشید …ولی بد قد کشید …سرش به طرف من خم شده بود ….نمیخواستیم این طوری بشه..قرار بود مثل خودت مستقل بشه …یه سرو بشه …صاف صاف …گیاه کج نمیخواستیم….
    میدونی چرا این طوری شد ؟…
    چون نیومدی …باد ابرا رو برد ..ولی باز نیومدی….
    گفتم تو که بی معرفت نبودی….خورشید خانم بودی ..قرارمون همین بود…رفاقتمون که فقط با آب دادن من دست تنها قد نمیکشه ….
    تورو میخواد…
    گفتم دیگه آب نمیدم…وایمیسم تا بیای ….
    میدونم که میای …سرت شلوغه…
    بیا که قد بکشیم…بیا که سرو بشه….

    (۰)
    • درود بر شما جناب سپهر

      نوشته‌های شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که نامه را بهانه نوشتن کردید. نامه‌ها می‌توانند بهترین دلیل برای تداوم در روزانه‌نویسی باشند؛ و البته بدون روزانه ‌نویسی و مداومت بر آن نویسنده شدن بعید به نظر می‌رسد.
      قلم خوبی دارید و این سبک نگارش اگر با مطالعه جدی همراه شود، قطعا پیشرفت چشم‌گیری را در مدت زمان کوتاهی خواهید داشت؛ البته که بهتر است به‌جای محاوره‌نویسی از زبان نوشتار بهره ببرید.
      سعی کنید، بیشتر از استعاره و تصویرسازی استفاده کنید و تیترنویسی را جدی‌تر بگیرید.
      بدون شک با تمرین و استمرار خواهید درخشید.
      بی‌وقفه بنویسید.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم.

      (۰)
  3. زهره احمدی گفت:

    «به کدامین گناه؟!»

    مگر ۳۰ چه گناهی کرده که همه اش می گویند ۳۰ سالگی فلان بهمان؟؟چرا همه بدبختی ها و غم ها و مصیبت ها را روی دوش عدد ۳۰ می اندازند؟نه شوخی نمی کنم.۷ ماه و یک روز دیگر ۳۰ ساله می شوم.یعنی در آستانه ۳۰ سالگی هستم.مگر ۲۸ و ۲۹ سالگی یا حتی ۲۷ سالگی چه فرقی با ۳۰ سال سن دارند؟

    قبول که تا ۲۵ سالگی می گویند نوجوانی ادامه دارد.وقتی هم تمام می شود ۲۶ سالگی شروع می شود.خب آنهم تازه یک سال از اتمام نوجوانی می گذرد.چه کسی اثبات کرده که حتما در سی سالگی قوای جسمانی رو به ضعف می رود ؟چه کسی اثبات کرده که حتما در این سن چین و خطوط روی پیشانی نمایان می شود؟در مطالب اینترنتی که حالا شاید خیلی هم سندیت نداشته باشند فراوان خوانده ام که یک زن در ۳۱ سالگی زیبایی اش به اوج و عظمت خود می رسد.

    بعضی افراد در سنین خیلی کمتر یعنی ۲۰ سالگی ممکن است گیسوانشان بنای بد عهدی بگذارند و به سفیدی بگرایند.خود شخص من از سن ۲۳ سالگی موهایم با جوانی ام راه نیامدند و شروع به بهانه گیری کردند و بعضی هایشان سفید شدند.اما خیلی ها را می شناسم که تا ۳۴ سالگی به ندرت یک رشته موی سفید پیدا کردند.بعضی ها خطوط چهره شان به دلیل رژیم لاغری و غصه خوردن یا ژنتیک زودتر نمایان می شود.از لحاظ قدرت بدنی بخواهم دلیل بیاورم باید اظهار کنم که در کلاس ورزشی پر تحرکی که من می روم و هوازی هم است خانم هایی میانسال و حتی بزرگتر از سن میانسال شرکت می کنند که خیلی خیلی اندام شان از من نرم تر و منعطف تر است.خیلی از افراد شاید در ۳۰ سالگی خود و استعدادهای نهفته خود را بشناسند.

    من در مورد این موضوع صاحب نظر و متخصص نیستم،اما همیشه دلم خواسته که برای این بحران سنی مطلبی بنویسم.شاید هم زیادی دارم شیک و فانتزی به قضیه می نگرم ،چون ما در کشوری در حال توسعه زندگی می کنیم و من شاید زیادی خوش بین هستم،چون در کشورمان سختی های زیادی وجود دارد.اما به نظرم این حرف ها که می گویند دیگر نمی شود از سی سالگی به بعد اشتباه کرد و باید کامل بود و بلوغ فکری تام داشت غلط است.انسان تا آخر عمرش جای تکامل و پیشرفت فکری را دارد.استنادم هم کتابی است در مورد همین موضوع به نام «۱۰۱ سوالی که در دهه بیست سالگی باید از خود بپرسید و صادقانه بگویم در دهه ۳۰ سالگی هم همین طور»این کتاب نوشته پل انگون است و با ترجمه هدیه جامعی مدتی است که به بازار آمده.

    شاید مرهمی باشد بر زخم هایمان.نمی دانم

    (۰)
    • درود بر تو زهره جان

      نوشته‌های تو دوست خوبم را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که نوشتن را برای برون‌ریزی افکار و دغدغه‌هایت انتخاب کردی. کاری که کمتر کسی به صورت جدی به آن می‌پردازد.
      نوشتن از دغدغه‌ها به تو کمک می‌کند تا افکارت را منسجم‌تر و زندگی‌ات را دلپذیرتر کنی.
      خود من همیشه با نوشتن از دغدغه‌ها، آن‌ها را کشف می‌کنم و برای حل آن‌ها هم البته از نوشتن کمک می‌گیرم.
      مطالعه جدی هم در این مسیر معجزه می‌کند.
      مزیت مطالعه این است که محدودیت ندارد و تو در مورد هر موضوعی می‌توانی به جواب برسی.
      کافی است در مورد هر دغدغه به کتاب‌های خوب رجوع کنی و با افزایش کمیت در خواندن به کیفیت در جواب‌ها برسی.
      مثلا در مورد سی سالگی افراد موفق بخوان. در مورد همین دغدغه‌ات در مورد برنامه‌ریزی برای روزهای کسالت‌بار.
      اما اگر به نوشتن جدی‌تر نگاه می‌کنی باید کتاب‌های نگارش و نویسندگی را هم در سبد مطالعاتی‌ات قرار دهی.
      روزانه نویسی کنی و با جدیت بنویسی.
      با استفاده از استعاره و تصویرسازی متن‌هایت قدرتمندتر خواهند شد.
      بدون شک جدیت و مداومت تنها راه موفقیت است دوست عزیزم.
      باز هم برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم زهره عزیز.

      (۰)
  4. آیدا یوسفی گفت:

    با سلام و خسته نباشید
    چرا وقتی براتون نوشته ای میذارم بعد اینکه از صفحه خارج شدم و دوباره صفحه رو باز کردم نوشتم حذف میشه؟

    (۰)
  5. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلامی به گرمای خورشید تابستان
    این داستان خاطره برادر عزیزم هست که از زبون اون دارم نقل می کنم

    من در یکی از روستاهای استان شمالی مدیر هستم الان دیگه کارهای بازنشستگیمو دارم انجام می دهم وتابستان امسال آخرین سال خدمتم هست. در طی این سالها آنقدر اتفاقات تلخ وشیرین برام اتفاق افتاده که برای نوشتن اونها چند دفتر نیاز هست.
    دو سال پیش پسری شاگردم بود بنام امین که این پسر خیلی شیطان بود وبا انواع آزارواذیت همه را عاصی می کرد . گاهی با کتک زدن ،گاهی با گرفتن قورباغه ومارمولک وگذاشتن اونها در کیف دخترها وپسرها و…هرچه روش تربیتی بلد بودم برایش استفاده می کردم با زبان نصیحت ،با مشغول کردن به کار مبصری، با کارگرفتن اودر دفتر وحیاط مدرسه و… خلاصه هر کاری می کردم تغییری در رفتارش ایجادنمیشد.
    صبح روز شنبه معلم این کلاس به دلیل مشکلات شخصی حضور نداشت ومجبور بودم خودم کلاس را ادره کنم.
    وارد راهروی کلاسها شدم دیدم سر وصدا و جیغ بچه ها به هوا رفته در کلاس را باز کردم وبا صحنه ای روبرو شدم که نمی دانستم بخندم ،گریه کنم، جیغ بزنم ویاعصبانی بشم.گوشه کلاس دو تا از دخترا مشغول گریه بودند در حالی که دستشان روی صورتشان بود.طرف دیگر آزاد با چشمانی کبودولباسهای خاکی در کنار تخته مشغول گریه بود .امین هم روی دوتا از بچه ها نشسته بود وبا انواع کلمات قصاری که بلد بود آنهارا نوازش می کرد وهم مستفیض.
    با صدای بلند دادزدم “امین چکار می کنی”
    از روی پسرها بلند شد با خونسردی وخودش را تکان داد واصلا انگار اتفاقی نیفتاده به سمت نیمکت خودش رفت ونشست.
    خیلی عصبانی بودم . به دخترها وپسرها گفتم بروید دست وصورتتان را بشویید وبیایید.
    پشتم را به کلاس کردم وبا تکه کچ تمام حرصم را روی تخته خالی کردم. می دانستم امین از عصبانیت من سوء استفاده خواهد کرد برای همین اول خودم را ریلکس کردم .
    بچه ها به کلاس برگشتند. آنقدر امین را نصیحت کرده بودم که خودم خسته شدم. بنابراین تصمیم به عمل گرفتم.
    در پایان کلاس به بچه ها گفتم فردا قراراست اردو برویم ولی تو امین حتی اگر پدرو مادرت رضایت هم بدهند تور را نمی برم فردا را می توانی مدرسه نیایی.
    امین مثل تیراز جایش بلند شد والتماسهای بی امانششروع شد “آقا اشتباه کردیم وغیره” وقتی از التماس ناامیدشد بنای تهدید را گذاشت وگفت “آقا ما می آییم شما هم نبرید خودم می آم”
    گفتم اگر بیایی به همه دوستانت می گم تورا با سنگ بزنند .
    فردا به همراه بچه ها به اردو رفتیم امین به مدرسه آمد وقتی دید اورا نمی برم از مدرسه بیرون رفت.
    به کنار دریا رفتیم وبساط پیک نیک را پهن کردیم وبچه هارا به دو گروه تقسیم کردم مشغول والیبال شدیم.از دور سروکله امین نمایان شد بچه ها گفتند”آقا امین داره میاد”.
    گفتم:بچه ها خوب گوش کنید اول یه مقدار سنگ جمع کنید اینجا کپه کنید بعد بهتون میگم امین را بزنید بدون اینکه سنگی رو از زمین بردارید به جهت مخالفی که امین فرار می کنه شماهم فرار می کنید میخوام از اتحادشمابترسونمش.
    امین خرامان خرامان لی لی کنان نزدیک شد وبا خنده گفت “آقا ما آومدیم” گفتم امین برو وگرنه بچه ها اون سنگا که اونجاست به سمتت پرت می کنند. خندید گفت آقا شما اینکارونمی کنید گفتم بچه ها سنگ بردارید هر وقت گفتم به امین بزنید.
    بچه ها سنگهارا برداشتند وآماده شدند وسنگهارا بالا وپایین پرت می کردند وامین را تهدید می کردند. گفتم با شمارش من سنگ بزنید
    یک ، دو، هنوز کلمه سه رانگفته بودم امین مثل گلوله تیر فرار کرد. وبچه ها هم از جهت مخالف شروع به دویدن کردند. صدای شلیک خنده بچه ها از دویدن امین که ردی از خاک پشت سرش برپاشده بود امین را وادار به ایستادن کرد. وقتی دید بچه ها همه دلشان را گرفته اند ومی خندند تازه فهمید چه رکبی خورده.
    وداستان من وامین همچنان ادامه داره….

    (۰)
  6. آیدا یوسفی گفت:

    یکسری آدم ها را خدا با دقتِ بیشتری آفرید
    همان هایی که تعدادشان شاید به تعدادِ اَنگشتانِ دست هم نرسد
    اَما معرفتشان بینهایت اَست
    هر چه که شودُ هر چه که باشد خیالت راحت اَست
    اَگر دنیا مقابلت بایستد تکیه گاه محکمُ مطمئنی برایت میشوند
    چه دور باشندُ چه نزدیک وجودشان دلگرمیستُ نفسشان آرامش
    اَصلا فکرشان حالت را اَز خوب هم خوب تر میکند
    این ها باید باشندُ در زندگی اَت جریان داشته باشند
    یادشان در ذهنت پر رنگ تر اَز همیشه باشدُ
    در دنج ترین جایِ قلبت ساکن شوند
    آخر این ها همان نشان کرده خدا برایِ روزِ مبادایِ زندگیِ تو هستند
    مستحقِ دوست داشتند کسانی که برایِ شاد بودنت فراتر اَز توانشان تلاش میکنند..

    (۰)
  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    بازم سلام
    امشب می خواستم مطلبی بنویسم اما هرچه فکر می کنم انگار کلمات از ذهنم فرار می کنند. انگار همه دست به دست هم داده اند تا مرا از ادامه مسیر باز دارند.
    ولی من سرسخت تراز همیشه به سمت دفترم هجوم بردم تا دراین واپسین ساعات روز چیزی برای دلم بنویسم.
    از بیرون خانه صدای طبل وسنج، نوحه خوانی که در مورد حضرت عباس (ع)مداحی می کرد به گوش میرسید.یاد وخاطره سال گذشته در نظرم آشکارشد .سال گذشته به همراه خانواده به شهر آستانه رفته بودیم .صبح زود به همراه برادرم وخانواده به میدان شهر رفتیم تا در مراسم عزاداری شرکت کنیم.
    در تمام شهرها ظهر عاشورا تمامی هیات ها به امامزاده ها ویا میادین اصلی شهر می روند وبا نوحه سرایی این روز را گرامی می دارند وسعی می کنند درس آزادگی آن حضرت را فریاد بزنند. در هوای سرد وبارانی آنروز عده زیادی پای برهنه در میان هیات ها حضور داشتند . زنجیرزنهایی که با دودست وباریتم خاص خودشان هیات را همراهی می کردند.
    پرچمها وبیرقهایی که در هوا پرواز می کردند .طبلهای بزرگی که به هر کوبش آنها انگار چیزی در قلبم فرو میریخت.علامتهای ۲۱تیغه ویا بزرگتر که هنوزم فلسفه آنرا درک نمی کنم.
    پسران جوانی که اصرار در بلند کردن وحمل این علامتها دارند.گروه تعزیه خان هایی که با لباس های رنگی وسوار براسب در این میان حرکت می کردند ویادآور واقعه کربلا بودند.
    وقتی تعدادی از کودکان را به هیات اسیران در آورده بودند وکسی آنهارا تازیانه می زد .سیل اشکم جاری شد .
    مردی کنار دیوارسرش راتکیه داده بود آرام آرام باخود ذکری را زمزمه میکرد.اشک تمام صورتش را پوشانده بود واز ریشهایش قطره قطره پایین میریخت.
    مادری فرزند بیمارش را روی ویلچر گذاشته بود وبا خود همراه می کرد.هرچند لحظه پتوی رویش را چک می کرد تا مبادا سرما به تن نحیفش رسوخ کند.
    دختران کوچکی را دیدم که لباس پسرانه پوشیده بودند تا آنهارا در هیات راه بدهند وخود را به انتهای صف هیات میرساندند تا آنها هم سبک پدرانشان عزاداری کنند.
    در میان هر هیات عزاداری یک وانت که بلندگوهارا حمل می کرد قرارداشت . هربچه ای که خسته می شد آنجامی نشاندند
    هنوز به میدان نرسیده بودیم که هیات های عزاداری خیابان رابستند .ماشین رادر فاصله دوری پارک کردیم وپیاده به سمت میدان حرکت کردیم باران ریزی می بارید وهوا را سرد کرده بود. در پیاده رو ها هرخانه ظرفی از شیر یا آبمیوه وکیک وشیرینی های محلی رابه عزاداران تعارف می کردند.
    کمی جلوتر پیرمردی درکنار ماشین ایستاده بود واز صندلی عقب میخواست ظرف شیر گرمی راکه آورده بود بیرون بیاورد ولی هربار داغی وسنگینی ظرف اورا به تلاش دوباره دعوت می کرد .
    برادرم به سمت اورفت وسلام کرد .”کمک میخواهی پدر جان “.صورت پیرمرد یکپارچه لبخندشد وتشکر کرد . برادر ظرف شیر رابیرون آورد وما هم لیوان ها رابرایش پرکردیم تا بتواند تعارف کند.دوباره به مسیرمان ادامه دادیم روی پل در قسمت پیاده رو ایستادیم.
    ماشین بزرگی روی پل پارک کرد که مانع دیدمان شد. تصمیم گرفتیم جایمان را عوض کنیم که مردی قد بلندبا لباس سیاه ،با سینی پراز کاسه های یکبار مصرف که حرارت از آنها بلند میشد به سمتمان آمد. وقتی نزدیکتررسید اول از سد معبر عذر خواهی کرد وبعد به همه عزاداران تعارف کرد.آبگوشت گرم و خوشمزه در آن هوای سرد بسیار چسبید. بعد از پایان مراسم به سمت امازاده حرکت کردیم وبعد از نماز وزیارت به خانه برگشتیم.

    (۰)
  8. آیدا یوسفی گفت:

    چه خوش خیالند آدم هایی که
    گمان میکنند بعدِ رفتنشان
    دنیایِ اَطرافشان هم تمام میشود
    رویا میبافند که اَگر نباشند
    چه زندگی ها که به پایان نمیرسند
    چه نفس ها که بریده نمیشوند
    اَما اَز من به شما ساده دلان وصیت باشد
    نه دنیایی بعدِ شما تمام میشود
    نه نفسی به تنگ می آید
    فقط زندگی نبودنتان را عادت میکند
    پس نه بی تو میمیرم هایِ کسی را باور کنید
    وَ نه برایِ کسی جان دهید..

    (۰)
    • آیدای عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      نوشته‌های پر احساس تو اگر با علامت نگارشی مثل: نقطه و ویرگول نشانه‌گذاری شوند، قطعا خوش‌خوان‌تر، حرفه‌ای‌تر و مخاطب پسندتر خواهند بود.
      در جمله‌هایت از حرف ربط «و» استفاده کن. به‌طور مثال:
      به‌جای: “یادشان در ذهنت پر رنگ تر اَز همیشه باشدُ در دنج ترین جایِ قلبت ساکن شوند.”
      باید نوشته شود: “یادشان در ذهنت پر رنگ‌تر از همیشه باشد و در دنج‌ترین جای قلبت ساکن شوند.”
      در نوشته‌های خود از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.
      برای متن‌های خود تیترهای جذاب بنویس.
      از خواندن و نوشتن مستمر و روزانه غافل نشو.
      مطمئن باش با مداومت در خواندن و نوشتن به زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری از تو خواهیم بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (۰)
  9. لیلا فرزادمهر گفت:

    درود وسلام به همراهان واستاد عزیز
    قاصدک
    آرام وبیصدا دستانش را در میان انبون سنگها به بالا کشید تا خودرا از اسارت سنگها نجات دهد.آرام آرام سنگهارا به اطراف هل داد وبه سطح رسید. با تابش اولین تشعشع خورشید جانی تازه گرفت . خودرابا آواز پرنده گان هماهنگ کرد وقامت خمیده خوررا به نرمی راست کردوایستاد .
    برگهایش رابه اطراف کشید بدنش را با خمیازه ای شیرین گستراند.خودرا رها کرد حالا با دستان گرم خورشید صبح بهاری نوازش میشد. هرلحظه بیشتر دراین شکفتن غرق می شد.
    خورشید موهای پریشانش رابا شانه زردو گرم خود مرتب وآراسته می کرد. هرچه می گذشت گرمای بی دریغ خورشید خجالت زده اش می کرد .آرام درخود فرورفت وبرگهایش راجمع کرد. بعد از مدتی به سمت خورشید برگشت واورادرحال دورشدن ورفتن به پشت کوهای بلند غافلگیرکرد. دل تنگی وغم واندوه دوری را با پیچیدن برگها به دور خود ،با فراموشی خواب تسکین داد. به امید روزی دیگر ودیدار دوباره سر در گریبان نهاد.
    صبح با صدای دلنشین بلبل بیدارشد .با دلبری درکنار بوته گل سرخ نشسته بود، توجه گل را خواستار می شد. به اطراف نگاه می کرد .متوجه شد که دروسط دشت سرسبز کنار انواع گلها با رنگها زرد وقرمز بنفش آبی ونارنجی و… نشسته است.فرشی از گلهادر میان چمنها روییده بود وکمی آنطرفتر درختان سربه فلک کشیده نمایان بود. در دوردستها کلبه هایی با سقف های رنگی ، در پای کوههای بلند نمایان بودکه با بی نظمی کنارهم چیده شده بودند.
    پروانه ها وزنبورهای کارگر به سمت آنها می آمدند وهرکدام برای مدتی کنار گلی می نشتند ودوبار به سمت آسمان آبی بال می گشودند.
    باد رقص کنان به سمت دشت سرازیر شد و درمیان بوته ها وگلها به طنازی مشغول شد.
    خورشید موهای آشفته شده به دست بادرا دوباره مرتب می کرد گردن خمیده شده اش رادوباره افراشت وبه سمت خورشید روی برگرداند .خورشید خانم لبخند گرمش را به روی او پاشید.
    احساس سرمستی از دیدار دوباره خورشید باعث دوران در سرش شد. حالا در سرش افکار زیادی داشت میل به جاودانگی بیش از پیش در او زنده شد .
    باد ملایم به کنارش رسید با سرانگشتانش موهای مرتب شده را نامرتب کرد ودستش را به میان انبوه آنها برد .وناگهان تمام آنهارابه آسمان برد .چشمانش پرازاشک شد از رفتن ودورشدن
    تک تک دانه ها.اما دردل به حال آنها غبطه می خورد که می توانند سرزمینهای دور را نظاره کنند.

    (۰)
    • درود لیلای عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پرکاری و مداومت تو در نوشتن تحسین‌برانگیز است؛ با این مداومت به زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری از تو خواهیم بود.
      دوست خوبم، قبل از انتشار نوشته‌هایت، حتما چند بار آن‌ها را با صدای بلند بازخوانی کن.
      حتما به زبان نوشتار بنویس و از محاوره‌نویسی در ابتدای تمرین نوشتن تا می‌توانی بپرهیز.
      چقدر خوب که با شرح محیط و تصویرسازی خواندن را برای مخاطب دلپذیرتر می‌کنی؛ البته با افزودن جزئیات بیشتر و البته تصویرسازی قوی‌تر قطعا نوشته‌های حرفه‌ای‌تر و قدرتمندتری خواهی داشت.
      بی‌وقفه و هر روز بخوان و بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم.

      (۰)
  10. امیر معین گفت:

    نویسندگی عاشقیست ، نقطه سر خط

    نویسندگی عاشقیست . نقطه سر خط .

    تا به حال بازی های داریوش اسد زاده را ندیده ام . ولی خب از اطرفیان این برداشت را داشته ام ، که بازیگری تمام عیار بوده است .
    امروز ویدیویی را دیدم ، از داریوش اسد زاده در برنامه ی دورهمی . از اولین کلماتی که از دهانش خارج شد که درباره ی مردمون ایران زمین بود ، فهمیدم که این پیرمرد خیلی می داند . صدایش پخته تر از هر صدایی بود ، که تا بحال شنیده بودم .
    و حرف هایش بد جور به دلم می نشست . میان آن همه حرف ، نکته ای را متذکر شد ، که تا همین الآن که دارم این پست را می نویسم و از آن موقع ۹ ساعت می گذرد ، هنوز مرا درگیر خودش کرده است .
    ایشان می گفت بازی گری عاشقیست .
    همان موقع کمی سبک سنگین کردم و به این نکته رسیدم ، که نویسندگی هم دقیقا به همین گونه است . بله نویسندگی عاشقیست .
    باید سخت دلت پیش نویسندگی گیر کرده باشد ، که در طول این مسیر پر پیچ و خم نویسندگی ، بتوانی زیر آن همه فشار و مشکلات و دشواری ها طاقت بیاوری .
    باید آن قدر عاشق باشی ، که هیچ سختی در راه نتواند تو را از نوشتن باز دارد .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که اگر بی حوصله ی بی حوصله هم بودی به برگه ها و قلمت یا صفحه ی تایپ سر بزنی و با آنها وقت بگذرانی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که در طول روز چندین بار با نوشتن ، از صفحه ی کیبورد و دفتر و قلمت احوال پرسی کنی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که یک روز هم بدون سر زدن به دفتر و صفحه ی کیبوردت به آخر نرسد .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که هر روز با دفتر و صفحه ی کلیدت وقت بگذرانی .
    آنقدر باید عاشق باشی که اگر همه گفتند نوشتن به دردت نمی خورد یا اینکه نویسندگی شغل نیست و آینده ندارد ، باز هم دفتر و صفحه ی کیبوردت را رها نکنی .
    آنقدر باید عاشق باشی که اگر بفهمی بازار کار نویسندگی در ایران آنقدر ها هم خوب نیست ، از خود گذشتگی کنی و باز هم به نوشتن ادامه بدهی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که به هر قیمت شده نویسنده شوی و بنویسی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که در شلوغ ترین روز ها هم از دفتر و صفحه ی کیبوردت غافل نشوی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که همه ی سختی های راه نویسندگی را به جان بخری .
    آنقدر باید عاشق باشی که …
    شما هم در ادامه ی این پست مبحث عاشق نویسندگی بودن را با دانسته ها و تجربیاتتان باز تر کنید .
    یادتان نرود که دفتر و قلم و یا صفحه ی کیبوردتان شاید اوایل ناز کنند ، که خب حق هم دارند .
    در مقابل شما باید پافشاری کنید و دلشان را بدست آورید .
    آن ها می خواهند شما را امتحان کنند ، که آیا شما هم مثل اکثر انسان ها ، فقط می خواهید نویسنده شوید یا واقعا تلاش می کنید و وقت می گذارید و حوصله به خرج می دهید تا بالاخره بتوانید به یک نویسنده خوش قلم تبدیل شوید .
    زمانی که دل صفحه ی کیبورد یا کاغذ هایتان را بدست آوردید _ شاید هم بهتر است بگویم دل واژه ها را _ ، نوشتن برایتان راحت خواهد شد و راحت خواهید نوشت .
    به قول شاهین کلانتری نویسنده کسی است که راحت بنویسد . واین بدست نمی آید مگر با بسیار نویسی .

    (۰)
    • درود امین گرامی

      نوشته شما را در تیم محتوا خواندیم.
      بدون شک عشق شما به نوشتن اگر با تلاش و مداومت مستمر و هر روزه همراه باشد، بی‌نتیجه نخواهد بود.
      تا می‌توانید از آزادنویسی و تمرین روزانه بهره ببرید؛ اما در آزادنویسی سعی کنید روی اصول و قواعد تمرکز کنید تا به سرعت پیشرفت کنید.
      مثلا از استعاره استفاده کنید و روی تصویرسازی بیشتر کار کنید. برای هر متن چندین و چند تیتر بنویسید و با جذاب‌ترین تیتر متن‌ خود را منتشر کنید.
      تا می‌توانید استعاره را جایگزین قید و صفت کنید.
      بیشتر برایمان بنویسید.
      پیشرفت شما آرزوی ماست.

      (۰)
  11. عظیمه رضازاده گفت:

    درونِ خالیِ من!
    درون من دخترکی زندگی می کند که سقف آرزوهایش آسمان آبی بالای سرش است. لذت زندگیش، زمانی است که آبناب چوبی اش را در دهان می گذارد و لیس می زند و زبان قرمزش را به مادرش نشان می دهد. دخترکی که شبها با قصه ی دختر شاه پریان سر بر بالین می گذارد. صبح بیدار می شود دست و صورتش را می شوید و دفتر مشقش را در کیف می گذارد و لِی لِی کنان به طرف مدرسه گام بر می دارد. زندگی این دخترک خلاصه می شود به اتاق خواب و عروسکهایش؛ وقتی می نشیند و برایشان قصه ی شب گذشته را تعریف می کند، برایشان مادری می کند و دست نوازش بر سر دختران عروسکیش می کشد. لذت زندگی را در دست های پدرش جستجو می کند؛ وقتی که او را به آغوش می کشد و بوسه ی لطیف بر گیسوانش می نشاند. آری، این تمام چیزی است که دخترک از زندگی می داند و می خواهد.
    درون من دختر جوانی خانه دارد. صبح شده است، زن جوان چشمانش را گشوده و با یادآوری رؤیای شیرین شب گذشته لبخندی ملیح بر لبانش می نشیند. حتم دارم خواب آن شاهزاده ی سوار بر اسب سپید را دیده است. همان که روز و شب به انتظارش شال گردن رؤیاهایش را می بافد. خود را به زنجیر کشیده است. به اسارت رؤیایش درآمده است هیچ راه فراری ندارد جز اینکه از شربت تلخ انتظار جرعه ای دیگر بنوشد. می نوشد، مست می شود ، انتظار می کشد، به خواب می رود، از خواب بر می خیزد، می نشیند، خیره می شود به ناکجا، انگار کن در ناکجا خود را می بیند. چشمانش را نوازش میکند، اشک دیدگانش را می شوید. صبحی دیگر را آغاز می کند.
    در من زن میان سالی نعره می زند. زمین و زمان را به هم می بافد. اشک می ریزد ناله سر می دهد دستانش را مشت می کند دندان هایش را به هم می فشارد عرق میکند، خدا را صدا می زند و … می خندد! او آمد. سرش، دستهایش، پاهایش و… گریه اش! او آمد. من مادر شدم.
    زنی سالخورده در درونم سر صحبت را باز کرده است. دستانم را بر روی چین و چروکهای صورتش می نشاند. به چشمانم خیره می شود. غروب زهرآلود آرزوهایش را در اعماق نگاهش می بینم. زنجیز به زنجیز، گیسوانش سپیدش را به هم می بافد. کلاف سردرگم زندگیش را در دستش می گیرد. می بافد و می بافد. گیرم که هیچ کس از تار و پود زندگی اش خبر نداشته است. پیرزن اما؛ در کنج خلوت تنهایی اش، رؤیایش را می بافد.

    (۰)
  12. عظیمه رضازاده گفت:

    حال که تنهایی مرا انتخاب کرده است، من هم او را دوست خواهم داشت!
    همین دیروز بود که تنهاییم پیشنهاد کرد که، خودم و خودت را بردار برویم کنج یک کافه ی دنج و باهم قهوه سفارش بدهیم.
    یک بعدازظهر پاییزی بود. کتونی سفیدم را پوشیدم و چتر رنگین کمانی ام را برداشتم و پیاده مسیر نامعلومم را آغاز کردم. صدای خش خش برگها زیر پاهایم موسیقی راه انداخته بودند که دل هر رهگذری تنهایی را می برد به ناکجاها! من اما، ناکجا را دوست داشتم. گاهی آدم باید خودش را بردارد و گم شود در این کوچه پس کوچه های شهر. یک حسی خوبی دارم وقتی این این آهنگ را با خودم زمزمه می کنم: آهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی/ تو داری خاطراتم رو تو ذهنه کوچه میریزی…
    کنج دنج کافه را انتخاب می کنم و می نشینم. روبریم چشم اندازی از دریاست. پاییز بندر را تابحال ندیده بودم. بوی دریا و صدای مرغان دریایی موسیقی روح نوازی را مهمان قلب ترک خورده ام می کنند. نمی دانم چه مدت در خلوتم با خودم تنها بودم که با صدایی به خود آمدم.
    – چیزی میل دارید؟
    – یک فنجان قهوه ترک لطفا. با شیر و کمی شکر.
    یادداشت هایم را روی میز میگذارم. مشغول خواندنشان هستم . می رسم به صفحه ای که به خودم قول سفر پاییزی را داده بودم. نوشته ام، پاییز که شد باید کوله بارت را ببندی و بروی جایی که زندگی رنگ دیگری دارد. اینجا سرخ و زرد و نارنجی ها جور دیگری دلبری می کنند. آدم را افسون می کنند. یاد این جمله می افتم که می گفت: دنیا یعنی محاسن پاییز.
    سر قولم مانده بودم. پاییز شده است. من و تنهایی ام در کافه ای نشسته ایم. در جایی که زندگی رنگ دیگری دارد. برگی را از جیبم بیرون می آورم. بهار را از سر گذرانده بود، تابستان را هم و حالا پاییز شده و در دستان من جای گرفته است.
    راستی تا بحال بوی عطر برگ زرد پاییزی را استشمام کرده اید؟
    زندگی یعنی همین. عطر همین نارنجی ها…

    (۰)
  13. عظیمه رضازاده گفت:

    “جایی میان خواب و بیداری”
    با صدایی از خواب بیدار میشوم. چشم هایم نیمه باز است. مغزم در حال تجزیه و تحلیل مکانی است که در آن قرار دارم. هنوز موفق به تشخیص مکان مورد نظر نشده است. می گویم: دست بجنبان دیگر مغز لعنتی. از برای چه آن بالا جا خوش کرده ای در حالیکه حتی نمی توانی بیاد بیاوری کجا قرار گرفته ای!
    انگار طعنه زدن جواب داده باشد و چشم هایم انگار که دستوری از مافوق گرفته باشد، بطور کامل باز میشود. مکان مورد نظر شناسایی شد. بر روی تختخوابم در اتاقم، در خانه¬ی خودم دراز کشیده ام.
    مغزم شروع به فعالیت می کند ولی نمی دانم چرا به هیچ وجه یادم نمی آید چه وقت چشمان بسته و من به خواب رفته ام. فکر میکنم باز هم فکر میکنم. ای کاش حداقل می دانستم چقدر از روز یا شب را خواب بوده ام. این را هم به یاد نمی آورم. به خودم لعنت می فرستم چرا قبل از خواب به ساعت شماته دار قدیمیه ارثیه مادربزرگ که ظاهرا قیمتی ترین شی است که در این خانه پیدا میکنی نگاهی نینداخته ام. لابد آنقدر خسته و ملول بوده ام که دیدن عقربه های ساعت قبل از خواب آخرین چیزی بوده که دلم می خواسته به خاطرم بسپارم.
    هنوز به یاد نیاورده ام که چه وقت خوابم برده و چقدر از دنیای مادی جدا بوده ام. احساس می کنم جایی میان خواب و رویا سرگردان مانده ام. چرا کسی نمی آید صدایم بزند؟ چرا کسی از این بلاتکلیفی که در آن قرار گرفته خلاصم نمیکند؟ چرا حتی نمی توانم تنم و سرم را بچرخانم؟ کدام نیروی جاذبه توان را از من گرفته که حتی قادر به پس زدن این پتوی لعنتی هم نیستم؟
    خون در بدنم جریان گرفته است. نبضم تند می زند، گرومب گرومبش را می شنوم. لابد این را از برجستگی شریان هایم متوجه شده ام. مغزم از شدت گرما مثل شرجی جنوب بخار می کند و قطرات عرق راه خود را از پیشانی به سمت پایین می گیرند و سر می خورند تا می رسند به گودی جناقی. مث یک چشمه¬ی کوچکِ آب.
    جریان خون باعث شده است مغزم از قبل بیشتر برای تشخیص موقعیت تلاش کند. همه¬ی اعضا و جوارح دست به دست هم داده اند تا بدانند این فضای مربع شکلی که تن من در آن قرار دارد کجاست. پلک هایم برای لحظه ای سنگین می شوند. تصویری ناگهانی از جلوی چشمانم می گذرد. صدای برخورد مهیبی به گوشم می رسد. تکانی نگهانی میخورم ولی حتی آن تکان هم باعث هیچ جابجایی در بدنم روی تخت نمی شود. ناگهان دروازه های ذهنم باز می شوند. به یاد می آورم آن چه را که بر من گذشته است.
    خودم را می بینم، پشت فرمان اتومبیلم. در بزرگراه. نیزه ای از نور به چشمانم وارد می شود. صدایی مهیب را می شنوم.
    تک تک سلول های بدنم به لرزه افتاده اند. بیدار شده ام. اولین تصویری که میبینم سقف یکدست سفید اتاقی است که در آن قرار گرفته ام. سکوت مطلق. صدای سکوتی وحشتناک تمام وجودم را در بر میگیرد. باید با دستانم مانع از رسیدن صدای سکوت به گوش هایم شوم. مغز اما، خواسته ام را اجابت نمی کند. فریاد می زنم. سر باز می زند.
    جهان در این اتاق برایم از حرکت ایستاد. همه چیز گنگ و مبهم است و من در آستانه¬ی چهل سالگی تمام تصویری که میتوانم ببینم سقف یکدست آبیِ اتاقی است که گویی قرار است روزگار را در آن از سر بگذرانم. صدایی از بیرون اتاق می آید. شام حاضر است تا سرد نشده بیا پایین.

    (۰)
    • سلام عظیمه جان

      نوشته‌های پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که به نوشتن علاقه داری و از دغدغه‌ها و آرزوهایت می‌نویسی. برای استفاده از نوشتن در چهارچوب ثبت وقایع و برون‌ریزی ذهنی این نوع نوشتن خوب است.
      اما اگر به نوشتن جدی‌تر نگاه می‌کنی یا قصد داری نویسنده شوی، روزانه‌نویسی و صفحات صبحگاهی قطعا را‌ه‌گشاست.
      خواندن کتاب‌های نویسندگان مطرح دنیا هم برای تحقق بخشیدن به نویسندگی حرفه‌ای لازم و ضروری است.
      همچنین اگر همین روزنوشته‌ها و دل‌نوشته‌ها را پرتصویرتر و پراستعاره‌تر بنویسی، قطعا تاثیرگذارتر و قوی‌تر خواهند بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.
      رشد و پیشرفت تو آرزوی ماست.

      (۰)
  14. pona گفت:

    تمرین محتوا شماره ۱۱:بعد از نیم ساعت کشمکش و دعوا بین عمه مهری و سینا صدای شکستن ظرفی به داد و فریادهاشون خاتمه داد هراسون خودم رو از اتاق به طبقه پایین رسوندم دیدن صحنه ی روبه روم برام کافی بود تا دلم از درد مچاله بشه … عمه باز تندخویی خودش رو نشون داده بود گلدن رو به سمت سینا پرت کرد بود دست سینا کاملا از خون پوشیده شده بود و قیافه رنجور و خسته اش رو به عمه دوخته بود طولی نکشید که سینا از خونه رفت و عمه هم بدون توجه ای به اتاقش رفت و در رو محکم بهم کوبید و من موندم و استرس و نگرانی و غم هام برای سینا داداشم …سه ساعت گذشت و نه خبری از سینا شد، نه عمه بی عاطفه ی من از اتاقش بیرون اومد سریع به اتاقم رفتم و لباس هام رو پوشیدم سوییچ ماشین رو برداشتم و به سمت خونه ی قدیمی خانوادگیمون رفتم بعد از نیم ساعت ترافیک به اونجا رسیدم از ته دل خدا رو شکر کردم که کلید اضافه داشتم و حالا میتونستم راحت به داخل خونه برم
    خونه ی خانوادگی مون بزرگ و پیچ در پیچ بود و حالا تاریکی محض اونجا رو گرفته بود وقت نداشتم چراغ ها رو روشن کنم سریع ترین کار رو کردم و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و در تاریکی در پی اون میگشتم لکه ی خونی روی مبل نشون میداد که اینجاست لکه ها رو روی زمین دنبال کردم و در اتاق قدیمی پدر خاتمه یافت سینا رو دیدم با صورتی لاغر و رنگ پریده گوشه ی اتاق نشسته بود و به زمین نگاه میکرد سریع خودم رو بهش رسوندم و بعد از اینکه مطمعن شدم بلایی سر خودش نیاورده نفس اسوده ای کشیدم ناگهان بدنم از تحمل این همه استرس سست شد و من هم روی زمین روبه ی روی سینا نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشته بودم که حالا با سرعت نور خودش رو به دیواره جسمم میکوبید صدای بی جون سینا باعث شد نگاهش کنم
    _دلم تنگ شده…… برای بابا
    حرفش باعث شد هوای چشمای من هم مثل اون بارونی بشه بغلش کردم و گفتم_من هم دلم برای بابا تنگ شده
    ناگهان شروع به گریه کردن و من با دست پشتش رو نوازشش میکردم
    در گوشش زمزم کردم_نگران نباش این فقط یک خوابه صبح که بیدار بشی دنیا خیلی قشنگ تره…))

    (۰)
    • دوست خوبم

      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه‌ات به نوشتن داستان قابل تحسین است. قطعا اگر خواندن رمان‌های قدرتمند و شاهکار را در برنامه‌ی خود قرار دهی به سرعت پیشرفت خواهی کرد.
      روی نوشتن روزی حداقل هزار کلمه و مطالعه مستمر در زمینه زبان و ادبیات فارسی تمرکز کن؛ تا به سرعت رشد کنی.
      اولین قدم برای نوشتن حرفه‌ای، پرهیز از محاوره‌نویسی است پس تا می‌توانی با زبان نوشتار بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم دوست عزیز

      (۰)
  15. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ما عاشقانیم بر بشر….

    خیره می‌شویم به تلخی‌ها و تیرگی‌ های دنیایمان…و لحظاتی بعد از ته دل لبخند خواهیم زد بر این زیبایی بی‌اندازه و ماندگار.
    «زندگی» بی‌اندازه زیباست و «مهربانی»،دور از خودنمایی معنا کردن‌اش را بس است.
    هیچ روزنامه ای قرار نیست مهربانی ها را سر تیتر کند و برای هیچ سردبیر ای جذاب نیست درمورد لبخند پیروزمندانه ی پسرک دست فروش بنویسد وقتی می‌گفت:«..من هم برات می‌خندم»
    هیچ کس قرار نیست شعف عمیق ما را تحسین کند وقتی برای سامان دادن به افکار و احساساتمان از پیرمردی افلیج فال می‌خریم.
    هیچ کس قرار نیست لذت وصف ناپذیر ما را بستاید زمانی که دست می‌کشیم بر سر دختر سه ساله ی یتیم خانه‌ی پشت خانه‌ی مادربزرگ.
    معنای «مهربانی» قرین است با معنای «انسانیت»؛ولی…آن که به دنبال انسانیت راستین است بیش از «مهربانی» «تلخی» می‌بیند و بیش از آنکه بهش محبت کنند،بهش جفا می‌کنند.
    چه می‌شود کرد که ما عاشق بر بشر_ایم و بشر باز هم به تشویق مادران دل خوش کرده؟!
    آه مادر!….پنهان کننده‌ی صغارت و سانسورچی مهربان دوران!
    «مهربانی» را معنا یافتی شاید؛ولی چه کسی به واقع معنای «هم نوع» را می‌داند؟
    ما درد کشیدگان عاری از نکبت را،«هم نوع» ای باید.
    و زندگانی زیباست؛هر چند شبلی موافقت را گِلی اندازد،و شب بر سر دجله نماز کند؛..که زیبایی،قرارِ دجله بود بعد از عن قریبیِ طغیان..

    چه مضحک است و چه عاریه ای..

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_وادی_عطار

    (۰)
  16. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ظالمِ عاشق را،رنجوری فراموش کار باید درخورِ تباهی و احمقی باید درخورِ تشویق.
    و ساقط کننده‌ی تضاد را،بی عرضه‌گانی باید درخورِ ترحم..

    حسینِ منصور اگر بود،نادانی را توجیه این سنگ زدن ها می‌کرد و از محبت لبخند می‌زد.
    نادانیِ از حد گذشته،آمیختگیِ «اصل» و «فرع» است.
    و کیست که بداند آه کشیدن از گِلی،چه حکمت است؟!
    من اگر بودم این فراموش کارانِ نادان را می‌بخشودم بدون اینکه لبخند بزنم…که آه کشیدن از ظلم عوام بس مضحک است.
    آه از گِلی باید کشید که دانا_ای با مصلحت آمیخته با بزدلی،اندازد.
    «اصل» و «فرع» را؛اشراق باید تا حکمت ای متولد شود.
    ما محتاجانیم به حکمت‌ای اشراق یافته.
    ما نیازمندانیم به داستان پردازی.
    ما مدیونانیم به عوام.
    که اگر عوام نبودند کدام ویرانی،جمهوریِ افلاطون را می‌طلبید؟!
    کدام حیثیتِ تباه شده،رساله‌ی خطابه ی ارسطو را طلب می‌کرد؟!
    کدام هنرِ رو به ابتذال،معنایش را در ادیسه‌ی هومر جستوجو می‌کرد؟!
    «هم کیش» را،«اصل» تعیین می‌کند و نه «فرع».
    متهمان به بی ریشه‌گی را،عوام_ای باید «بی عرضه کیش».
    چاره ای نیست فرزند…تو را هنرمندانه نبرد کردن باید بهر آزادی‌.
    حسینِ منصور اگر بود؛اسرار را حلاجی می‌کرد تا «اصل» و «فرع» منفک شوند و رسوخ در آنها انقدر سهل نباشد.
    فریفتن عوام،از «سهل» هم سهل تر است.
    و این سهل تر از «سهل» به خونریزی خواهد انجامید و تباهی بشر.
    ما عاشقانیم به بشر و بشر نامهربان است با ما،که «شکست» ما را مونس تنهایی شده و آموزگار همیشگی.
    دعا بخوان براشان فرزند….برای اینان که درد نکشیده شبیه زخمِ مادرانشان لبخند می‌زنند.
    آه مادر…….نخستینِ وطن ها و آخرینِ تبعیدگاه های عالم!
    «حلاج» اگر شدم؛بهر «اشراق» بود،نه ظلمِ عاشقانه ی تو…

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_وادی_عطار

    (۰)
  17. مینا تراکمه گفت:

    ماشین را نزدیک رستوران پارک کردیم و پیاده شدیم. هر چند وقت یکبار شاممان را در این رستوران میخوریم. رستورانی چهارطبقه و مجلل. پنجره‌‌های بزرگی دارد و از بیرون می‌توان داخل رستوران را دید. داشتیم به در ورودی نزدیک می‌شدیم و من مردم را از پنجره‌ها تماشا می‌کردم. همه‌شان با لباس‌های شیک و تروتمیز دور میزها نشسته بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند و شام می‌خوردند. گروه موسیقی هم در ته سالن پیدا بود. در همین بین صدایی از پشت سرم گفت:« خوش آمدید.» سرم را برگرداندم و آن پیرمرد با لباس محلی را دیدم که به من لبخند می‌زد. زیاد دیده بودمش اما هیچوقت به چهره‌اش دقت نکرده بودم. پوستی تیره و موهای کم پشت و چشمان درشت و مهم‌تر از همه… لبخندش! طبیعی‌ترین لبخندی بود که در عمرم دیده بودم.

    همیشه سرم را پایین می‌انداختم و در جوابِ « خوش آمدید» یک «متشکرم» می‌گفتم و می‌رفتم. این بار اما زبانم بند آمده بود. چند ثانیه‌ای نگاهش کردم و سعی کردم گوشه‌های لبم را بالا ببرم و لبخند بزنم. اما نشد که نشد. تمام اعضای صورتم فلج شده بود. سرم را پایین انداختم و وارد شدم. طبقه اول پر بود و ما در طبقه دوم یک میز خالی پیدا کردیم. نشسته بودیم دور میز و اعضای خانواده‌ام مشغول صحبت شدند. حتی یک کلمه از حرف‌هایشان یادم نیست. دستم را زده بودم زیر چانه‌ام و به اطراف نگاه می‌کردم. همه خیلی خوشحال و سرزنده به نظر می‌رسیدند. محیط رستوران زیبا بود و زیباتر از محیط، گارسون‌ها بودند. انگار صاحب رستوران گارسون‌ها را از باشگاه بدن‌سازی آورده بود. همه خوشتیپ و خوش‌هیکل و چهارشانه. جلیقه مشکی و پیرهن سفید تنگ‌شان خیلی به هیکل خوش‌تراششان می‌آمد. من اما در این هیاهوی رستوران و صدای آدم‌ها و موسیقی و رفت‌وآمد گارسون‌های جذاب که حقیقتا گاهی رشته افکارم را پاره می‌کردند؛ هنوز به آن پیرمرد بیرون رستوران فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم این پیرمرد می‌توانست چه کسی باشد؟ می‌توانست همراه خانواده‌اش دور یکی از این میزها نشسته باشد و شام بخورد؟ نه! فکرنمی‌کنم او بتواند خانواده‌اش را به یک رستوران گران قیمت ببرد. او می‌توانست یکی از این گارسون‌ها باشد و اگر توانایی درست کردن غذا در آشپزخانه را ندارد می‌تواند سفارش‌ها را تحویل بگیرد و کار مفیدی انجام دهد.
    اما نه! او جوان و قد بلند و خوش‌تیپ نبود. پس او باید چه کسی باشد؟ پیرمردی که خارج از این فضای زیبا، دمِ در می‌ایستد و خوش‌آمد می‌گوید و حس قدرتمندی بیشتری به انسان‌های پولدار می‌دهد؟
    در همین فکر و خیال‌ها بودم که صدای خواهرم را شنیدم.« به چی فکر می‌کنی؟ » برای اولین بار سعی کردم بدون طفره رفتن و دادن جواب‌های مسخره، افکارم را بگویم. گفتم:« راستش نمی‌فهمم چرا اون پیرمرد باید اونجا وایسه و خوش‌آمد بگه؟ »
    بلافاصله خواهرم گفت:« من هم نمی‌فهمم. مخصوصا اون اسپندی که گاهی وقتا دود می‌کنه. رد که میشی دودش میره تو حلقِ آدم.»
    نگاهش کردم. می‌دانستم توی چهره‌ام هیچ حالت خاصی مشخص نیست چون باز هم آن فلجی را احساس می‌کردم. به حنجره‌ام فشار اوردم و یک «اوهوم» گفتم و دوباره دستم را زدم زیر چانه‌ام و آن ها هم مشغول حرف زدن شدند…

    آن پیرمرد جایش آن جا نیست. وقتی از در وارد می شوی تنها چیزی که حس می‌کنی این است که آدمی ضعیف‌تر از تو کمی جلویت خم می شود و خوش‌آمد می گوید. اصلا این شغل چرا باید وجود داشته باشه؟ حتی اگه خودش از شغلش راضی باشد بازهم…

    اَه، این گارسون‌های سیاه سفید نمی‌گزارند آدم درست و حسابی فکر کند… امان از دست این ذهن بازیگوش.

    (۰)
    • مینای عزیز

      پرکاری تو قابل ستایش است.
      چه خوب که از دنیای اطرافت غافل نیستی. تصویرسازی بیشتری در این متن وجود داشت. قطعا اگر مداومت و تمرین داشته باشی؛ با تکیه بر تصویرسازی و استعاره متن‌های قدرتمندی خواهی نوشت.
      با همین قدرت پیش برو و از به کار گیری تصویرسازی، استعاره و تیترهای قوی غافل نشو.
      باز هم برایمان بنویس.

      (۰)
  18. mohadese گفت:

    حاکم او را بخاطر اینکه با تمام یتیم بودنش یک طبیب شده بود تحسین کرد اما آروشااز این تشکر خوشحال نبود و فقط از روی تشکر سرش را بالا و پایین کرد وا اتاق حاکم خارج شد.
    موقع خروج در دل خود گفت که مردم یا بسیار احمقند،یا چیزی را نمی خواهند درک کنند! ولی این تحسین برای ایتامی مثل او صدق میکرد! به خود یادآوری کرد که این قیاس دردناک تر از چیزی است که فردی بخواهد درکش کند.موفقیت،با اینکه کسی یتیم باشد ، چرا باید اورا مانند یک فرد معمولی ندید؟مگر یتیم ها معمولی نیستند؟کاملا واضح است که این کار مردم بخاطردلرحمی و مهربانی نیست! چون آنا همیشه دنبال دلیل و سوژه برای گریه برای خود هستند.این کار اذیت کردن و دست گذاشتن روی نقطه ضعف انسان های دیگر نام دارد…

    (۰)
  19. mohadese گفت:

    آن روز طبیب هم آنجا بود و این آوای آروشا بود که طبیب را به یاد گذشته انداخت.دلش به حال دخترک سوخت،تا اینکه متوجه شد آروشا به او خیره شده است.آروشا پرسید که آیا واقعا زندگی اش در نگاه همه ی مردم آنقدر ناچیز و سوزناک است که یا همه او را به تمسخر میگیرند یا برایش اشک میریزند؟ آیا او مرده است؟ اگر نمرده است پرمعنی این کار هاچیست؟ وقتی کسی بمیرد زندگی اش چنین معنا و احساس هایی را به مردم میدهد ولی حتی اورا زنده هم نمیتوانند فرض کنند؟
    با چهره ای آرام و مسلط رو به طبیب گفت که چه کسی میداند؟شاید روزی آروشا هم توانمند شد!شاید روزی آروشا هم از بین رفت! چون او بسیار دوست دارد هنگامی که میمیرد بخاطر دلرحمی برای او گریه نکنند وفقط کسانی برایش گریه کنند که اورا دوست دارند…
    #آروشا
    #محدثه نیک بین

    (۰)
  20. mohadese گفت:

    آروشا توانست خشم خود را مهار کند و فقط لبخند کوچکی زد و گفت:((یتیم ؟ گفت که یتیم در ذهن او چندین معنا دارد! یکی از معنی های یتیم بودن یعنی مرد یا زنی که زحمت پدر و مادرش را برای بزرگ کردنش را از بین ببرد و خون خود را کثیف و کثیف تر کند تا خون او سرشار از سمی باشد ک در نهایت آن سم خود فرد را بکشد! و روزی میرسد که در تنهایی میمیرد و آن موقع در اوج یتیمی خواد بود…
    #آروشا
    #محدثه نیک بین

    (۰)
  21. مینا تراکمه گفت:

    لذت‌بخش‌تر از کتاب خواندن، صحبت کردن با انسان‌هایی است که کتاب می‌خوانند.

    در یک اتاق معمولی و دور یک میز چوبی نشسته‌ای اما همین که گفت‌و‌گو شروع می‌شود انگار دنیای اطراف تبدیل به جنگلی زیبا می‌شود و چند قدم آن طرف‌تر رودخانه‌ای جریان پیدا می‌کند که صدایش آرامشِ محض است.

    وقتی درباره آخرین کتابی که خوانده‌ام با کسی صحبت می‌کنم احساس می‌کنم جوانه‌های تازه‌ای در نامرغوب‌ترین قسمت‌های مغزم رشد می‌کنند.

    گفت‌وگو برای بعضی‌ها به منزله میدان جنگی است که باید از آن پیروز بیرون بیایند. اما برای من گفت‌وگو یک ساز زدن دو نفره است. باید سعی کنم نُت اشتباهی نزنم که هردویمان را متوقف کند و در عین حال که حواسم به صدای ساز طرفِ مقابلم است می‌توانم از حس و حالِ خوب بوجود آمده لذت ببرم.

    من گفت‌وگوهای نیمه‌تمام را بیشتر می‌پسندم. از آن دست گفت‌وگوهایی که نظراتت را به اشتراک میگذاری و نظرات بقیه را می‌شنوی و هیچکس سعی در اثبات درستی حرفش ندارد. این گفت‌وگوهای بدون نتیجه باعث می‌شوند در همهمه شهر و صدای بوق تاکسی‌ها یک موضوع زیبا برای فکرکردن داشته‌باشم و بیشتر کشف کنم.

    جست‌وجو و کشف حقایق در ذهن انسان‌های فرهیخته و کتابخوان از زیباترین حس و حال‌هایی است که تجربه کرده‌ام.

    (۰)
  22. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    «پدرم وقتی مُرد..
    پاسبان ها همه شاعر بودند.. »

    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که درون آینه ایستاده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که بدون قطره‌ای اشک خود را آماج ناسزا کرده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که درون آینه مجسمه شده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که در پی اثبات «یقین»_اش است بر خودش.
    فکور_ای بی اشک.. دهان بسته_ای ناسزا گویان به خود.. نقاد_ای که درد مشترک_ای یافته.
    ارباب_ای که بردگان_اش خوف زده_اش کرده اند.
    بردگان؛ بر ارباب شوریدند تا از ارباب_ی ساقط_اش کنند.. و نتوانستند.
    بردگان؛ مطالبه ی دنیا را از ارباب طلبیدند، واضح و دور از ابهام… گریه کن.. گریه کن که بهت بگوییم ما در غم_ت شریک هستیم… و «ارباب» را چه به شراکت؟!
    «غم»، یادآور مسئله ی خوفناک_ای شده که به شکلی غیر قابل انکار، غافلگیر_م ساخته.
    درد های مشترک اند، عبوسانه سد راه جدایی از غیر..
    مغرورانه بود و خرسندانه.
    این قسمتی از غرور من است؛ قسمتی از غرور خرسندانه ی من، که مجسمه ی هیولا_وشِ درون آینه را اربابانه نقد کنم و بدون قطره‌ای اشک، آماج ناسزا را، از فلج شدن اندیشه هایش حفظ کنم.
    می‌توانستم به «عینیت یافته ی زیاده خواه»_ام، لعنت بفرستم؛ می‌توانستم نگاه_اش کنم و در عین عشق ازش متنفر باشم.
    می‌توانستم خودِ درون آینه_ام را بخاطر بی‌اشک بودن_ش بعد از «غم» سرزنش کنان آماج ناسزا کنم.
    ولی نمی‌توانستم اجازه دهم «غیر» بر او ظلم روا دارند و واقعیت ناقص توی مغزهاشان را به خورد_ش دهند.
    مرا، هیچ غم_ای نیست مشترک با «غیر»؛ که زندگی در ژرفنا را ارباب بودن باید.
    دست شستم از غمگین بودن..
    دست شستم از ویرانگری اندیشه_م..
    دست شستم از مردن قبل از عمیق زیستن..
    و «غیر»، مرا «سنگ» خواند و احتمالا عاری از شفقت..
    احتمالا پدربزرگ خواب مرا دیده بود که از خواب پریده بود و گفته بود:«از بچه ها کدام مریض است؟! »
    احتمالاً پدربزرگ بر ماهیت افکار من پی برده بود که می‌گفت:«دختری بهتر از تو نیست در دنیا. »
    احتمالا پدربزرگ هنر مرا می‌ستود قبل از دیده شدن که لبخند زنان رفاقت می‌کرد با من.
    احتمالا پدربزرگ با روح من آشنا بود که همچنان لبخند می‌زد زمانی که پاسبان ها از فرط شاعری مرا متعجب ساخته بودند.

    متعجب و متفکر بودم و غمگین نه…!

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_نقد_خود
    #سهراب_سپهری
    #برداشت_آزاد

    (۰)
  23. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ؛۱

    شجاعت_ای عظیم و تردید_ای عظیم تر… چه نتیجه‌ای عاید آدمی می‌شود جز «عشق» ؟!
    شجاعت در عشق بود که وسوسه_ام کرد تردید عظیم_ام را با دست اندازی در تاریخِ مملوء از تردید، جبران کنم؛ که آتش را آتش خاموش می‌کند.
    قلم، بر روی کاغذ چنان رقص آغاز کرد که روایت_ای واقعی آنچنان مورد دستبرد قرار گیرد که «عشق» ایجاب می‌کرد اتفاق بیفتد.
    «تاریخ» قابل دستبرد است چون پر از تردید است. اتفاقات لعنتی پشت اتفاقات لعنتی دیگر قطار می‌شوند و تاریخ تکرار می‌شود فقط به این دلیل که «ماوراء» برای بشر امری محرز شمرده شده و بشر همیشه بر این عقیده بوده که دنیا_اش بازنمود_ای ست از دنیایی حقیقی.
    کیست که منشور «هنر» در دست گیرد و «علم» را از پس آن بنگرد.

    ؛۲

    شجاعت، بر جزئیات «تاریخ» فائق آمد و «اختیار»_ای تمام عیار چنان بر من چیره گشت که ماهیت افکارم تغییر کرد.
    در قلمرو «اختیار» هیچ انسان_ای نیست که ضعیف النفس باشد.
    اصلا انسان ضعیف النفس وجود ندارد. زمانی که ما به شکلی دهشتناک مسئول تصمیماتی هستیم که در باب «چگونه زیستن» اخذ می‌کنیم، چگونه می‌شود بر ضعیف النفس بودن آدمی صحه گذاشت؟!

    ؛۳

    میان کوهستان.. در بلندی قله ها.. نفسم بالا نمی‌آمد.
    از رقّتِ اکسیژن هوا بود یا وجد فهمیده شدن؟..
    کوهستان هوایی داشت بس رقیق و سرد.
    استاد گفته بود:«فردا می‌رویم کوه.. »
    در کوهستان است که می‌توان تنفس کرد؛ هر چند به سختی.. می‌شود بر پائین دستی ها نگریست؛ هر چند با بی‌اعتنایی.. می‌شود از یخ زدگی و نمردن لذت برد؛ هر چند استوار و بی حس.
    _«فردا روسری زرشکی_ات را سر کن. »
    از آن روز بود که «وجد فهمیده شدن» برای من زرشکی رنگ شد.

    ؛۴

    شناخت ذات هر آنچه با آدمی در ارتباط است، و اعتدال در احتیاط و بیان فضیلت مرا از شایستگی عضویت در گروه و حزب ساقط کرد.
    هیچ کس در راه میل به اهدافمان با ما هم صدا و همراه نخواهد بود، زمانی که «خود» معنا می‌یابد.
    کسی «نیک» و «بد» را به من نیاموخت آنچنان که خود آن را ستاندم؛ بی آنکه از آسمان ندایی آسمانی فرود آید.
    و من همچنان با مردمان آنگونه سخن می‌گفتم که بفهمند، هر چند صدا_م را نشنوند؛ و قدم می‌زدم هر چند کندرو به نظر آیم؛ که می‌خواستم پاهایم را فراموش نکنم.

    ؛۵

    زانوهای رنجورمان را و چشمان اشک آلودمان را از مادرانمان به ارث برده_ایم.
    «علامت سوال» را برداشتم و بر سر زنجیر جنسیت_ام گذاشتم.. زن_ای اختیار پیشه کرد که «زن» باشد و نه «زن».
    گاهی زن بودن سعادت_ای ست بادآورده و گاه جواهری ست که در بیابان به دست آدم داده‌اند.
    گاهی زن بودن آغاز مرگی ست بسیار آرام و گاه بلایی ست که بر سر آدم نازل می‌شود.
    همه چیز با وظیفه ی بغرنج_ای که تعریف کرده بودم منافات داشت؛ «جوانی».. «اختیار_ای به حد کمال».. «شجاعت_ای از حد گذشته»..
    و احتمالا «زن بودن»، ناسازگار ترین مسئله_ای ست که می‌تواند در مقابل وظیفه‌ای بغرنج از حیات واقع شود.
    ناخشنود و دلتنگ می‌شوم گاهی، زمانی که محدودیت طبیعت را به خورد زیاده خواهِ عزیز_ام می‌دهم، زمانی که «واقعیت» را به روح_ام معرفی می‌کنم.
    ای کاش «واقعیت» ماهیت خود را حفظ می‌کرد و تبدیل به دروغ_ای نمی‌شد که به خورد بشر می‌دهند و برای توجیه_اش به «ماوراء» دامن می‌زنند.
    ترجیح میدهم سعادت دردآلود_ای را به مقصدی برسانم که بشر «خوشبختی» نمی‌نامد؛ تا اینکه بخواهم آوازی سر دهم پر از امنیت و عاری از آزادی.

    ؛۶

    «امید» است و «ناامیدی» ؛ «صبر» است و «تعجیل»؛ «گفتار» است و «نوشتار»؛ «خامی» ست و «سوختگی»..
    کجاست جسم_ای که ما را عینیت بخشد؟!.. کجاست «واقعیت»_ای که «حقیقت» را بنمایاند؟!..
    چه انتظاری میتوان از «حقیقت» این عالم داشت زمانی که «واقعیت» هویت خود را از دست داده؟!
    چگونه می‌توان آواز آزادی عالمیان را سر داد زمانی که آزادی خواهان عاشق را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی‌کنند؟!

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_نقد_خود

    (۰)
    • درود فاطمه عزیز

      متن‌های ارسالی تو دوست خوبم، در تیم محتوا مطالعه شد.
      شوق نوشتن در تو کاملا مشهود است و این اشتیاق اگر با مداومت همراه شود، بدون شک به پیشرفت‌های درخشانی منجر می‌شود.
      اما تیترنویسی بیشتر از هر چیزی مخاطب را به خواندن مشتاق می‌کند، پس حتما در نوشته‌های بعدی خود از تیترهای جذاب و چالش‌برانگیز استفاده کن.
      سعی کن شروع قدرتمند و پر چالشی برای نوشته‌هایت در نظر بگیری.
      ترجیحا از شکسته‌نویسی استفاده نکن.
      از داستان‌گویی و استعاره غافل نشو و تا می‌توانی با همین اشتیاق پیش برو.
      مشتاقانه منتظر نوشته‌های بعدی تو هستم دوست خوبم.

      (۰)
  24. مینا تراکمه گفت:

    《تنهایی در جاده زندگی》

    قوی بنظر می رسید و روحیه آهنینش در لبخندهای همیشگی‌اش پیدا بود.

    شکست؟ این کلمه برایش معنایی نداشت. او هیچوقت شکست نمیخورد. تلاش میکرد و نتیجه‌ را متاثر از چند چیز مختلف می‌دانست. برای همین نه موفقیت و نه شکست ها برایش مهم نبود. تنها تلاش‌های بی‌وقفه‌اش را ارزشمند می‌دانست.

    به زمان‌هایی که تلاش کرده بود و از همسالان‌اش چندین دهه فاصله گرفته‌ بود فکر می‌کرد. حس خوبی داشت. حس خوب رشد و دیدن منظره‌های زیبا در جاده‌ای که در آن درحال گذر بود.
    اما در این جاده چه کسی او را همراهی میکرد؟
    این رشد‌های پی‌در‌پی به راستی زیبا بود اما فاصله گرفتن از آنچه که دیگران هستند؛ چه چیزی را به همراه داشت جز تنهایی؟

    او تصمیمش را گرفته بود. دیدن مناظر در مسیر را انتخاب کرده بود و تصمیم گرفته بود برای سوار کردن هر پیاده‌ای کنار جاده نایستد. زندگی را کوتاه می‌دید و نمی‌خواست درگیر اتفاقات درون ماشین شود.

    با خودش فکر می‌کرد: تا وقتی برای استراحت کردن ماشینم را پارک نکرده‌ام و پیاده نشده‌ام قدمی بزنم؛ این بهترین تصمیم است.

    اما چه کسی می‌داند در جاده زندگی هر فرد چه اتفاقاتی در انتظار او است و نقشه‌های از پیش تعیین شده‌ چگونه تغییر خواهند کرد؟!…

    (سلام. بابت راهنماییتون مشتکرم. گفته بودید یه متن با ویژگی های که گفتید بنویسم. قصد داشتم درباره این بنویسم که گاهی رشد کردن ما در تنهایی اتفاق میافته و گاهی باید این تنهایی رو آگاهانه انتخاب کنیم. اما نمیدونستم چجوری 《نگم، نشون بدم》 … نمیدونم متن خوب شده یا نه)

    (۰)
    • سلام مینای عزیز

      چقدر خوب که با این استمرار و مداومت تمرین می‌کنی.
      دوست خوبم!
      «نگو، نشان بده.» یعنی: سعی کن با شرح جزئیات تا می‌توانی تصاویر ذهنی‌ات را به تصویر بکشی.
      از قوه‌ی تخیلت استفاده کنی و تمام حواست را به کلمات تبدیل کنی.
      از بوها و مزه‌ها بگو.
      از رنگ‌ها و ویژگی‌های دیداری بهره بگیر.
      از صداهایی که می‌شنوی.
      از گفت‌وگوهای درونی‌ات.
      در متن اخیری که نوشتی پیشرفت تو کاملا احساس می‌شود.
      سعی کن با این ویژگی‌ها بارها و بارها بنویسی تا هر بار ابعاد جدیدی از نوشتن را کشف کنی.
      پیگیری و تمرین و مداومت تو اگر با خواندن و نوشتن روزانه همراه باشد، بدون شک به موفقیت‌های چشم‌گیری می‌رسی.
      با اشتیاق منتظر متن‌های بعدی تو دوست عزیزم هستم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (۰)
  25. نسیم خانلری گفت:

    داستان گل زندگی
    باغبانی بودم، فارغ از هرچیز نهال هایی میکاشتم تا درختانی شوند تنومند، گل هایی که فصل بهار دیدگان را مزین سازد و عطر و طراوت با من به همه جا سفر می کرد.
    تا روزی که یک گل زندگی من را عوض کرد!
    شاید بگویید یک گل مگر چه تاثیری روی زندگی یک نفر می‌تواند بگذارد؟!
    اما تا وارد ماجرا نشده اید قضاوت نکنید؛ داستان به این سادگی ها هم نیست.
    داستان از آنجایی شروع شد که در ایوان کلبه چوبی ام لم داده بودم و به ابرها می نگریستم و در عجب که بخار آب در آسمان چه شکل های عجیبی می‌تواند دربرابر دیدگان به نمایش بگذارد، به طوری که شاید چند نفر درکنار هم تصاویر متفاوتی از آن در ذهن هایشان مجسم شود.
    در این اندیشه ها بودم که ناگاه درب کلبه به صدا درآمد. جوانک محترمی نسبتا مضطرب بر درب کلبه ایستاده بود و می‌گفت کمکم کنید، محبوبم دارد می‌میرد؛ گفتم من باغبانم نه پزشک، گفت زندگی محبوبم به گلی از گل های کوهستان که کسی نام و رسمی از آن نمیشناسد بند است و اگر گل بمیرد مجبوبم نیز می‌میرد؛ ما در کوهستانی زندگی می کنیم که از آن گل فقط یکی هست. نمیدانم چه سری است اما از وقتی گل بیمار شده محبوبم نیز به شدت بیمار است که این حال پریشان او تاب و قرار را از من ربوده.
    ناخودآگاه افسانه های شاهزاده هایی که طلسم شده اند و افسونگر ها و این قبیل داستان ها از خاطرم گذشت، حتی با خود گفتم خدا را چه دیدی، شاید از این شاهزاده جن و پری نصیبی هم به ما رسید.
    نگاهی از سر تعجب به او انداختم و گفتم کجا زندگی میکنی؟ دقیق بگو، گفت دو شبانه روز راه است تا محل زندگی من. گفتم نزدیکت باغبان یا گیاه شناس پیدا نکرده ای؟ گفت هیچکس تاکنون نتوانسته کاری کند. امید من به توست.
    قدری نگران شدم ولی گفتم از دیدنش ضرری نیست ببینیم کاری می‌توانم انجام دهم یا نه، فقط قبل از رفتن قدری بیشتر آن گل را توصیف کن پس از قدری تحقیق و بررسی با دانش خوب سراغ گل برویم.
    برق امید در چشمان جوان دیده شد و با شادی توصیفاتی ارائه کرد که تا به آن زمان ندیده بودم و از کسی نشنیده بودم: گلی با ۶ گلبرک قهوه ای با جنسی نازک و حساس چون حریر بدون ساقه که مستقیما به ریشه وصل است و ریشه در سنگ فرو رفته. گفتم علائم بیماری اش را بگو گفت محبوبم در خواب شروع به هذیان گفتن میکند، در بین کلماتش دائما میگوید گل زندگی (نامی که ما بر ان گل نهاده ایم چون که گلی که از سنگ بروید نوید بخش زندگی است) بیمار است حشرات فاسد ریشه اش را می‌خورد اما او قوی است، مقاومت می‌کند. گل زندگی را دریاب من خوب خواهم شد.
    گفتم تا بحال تلاش برای شکستن سنگ کرده اید، شاید واقعا حشره ای باشد که بتوان آنرا از بین برد و گل را نجات داد گفت خیلی ها سعی کرده اند ولی سنگ شکاف برمی دارد و دوباره شکاف بسته می‌شود و سنگ به شکل اولیه برمیگردد.
    تنها در شب هایی که ماه کامل می‌شود، گلبرک های گل به سمت آسمان بلند می شود گویی که گل در حال مناجات است؛ در آن زمان از شکاف هایی که در زیر گلبرک ها و در راستای ریشه هاست شاید بشود درون سنگ را دید اما هرکسی که تابحال به آن نگاه کرده به بیماری محبوبم مبتلا شده، حتی کسانی سعی کردند مستقیم نگاه نکنند و با آینه نگاه کنند اما در آینه هیچ دیده نمی شد.
    بسیار کنجکاو شدم، چهار شب دیگر ماه کامل میشد و من نگران از این ماجراجویی اما امیدوار با جوانک به طرف خانه اش به راه افتادم…
    ادامه دارد…

    (۰)
    • درود نسیم عزیز

      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به نوشتن متن‌های تخیلی جالب است. برای قدرت گرفتن نوشته‌هایت بیشتر از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.
      بارها و بارها متنت را بخوان و سعی کن خودت را به جای خواننده تصور کنی.
      سعی کن تمام تصاویر ذهنی‌ات را منتقل کنی.
      مثلا بنویس که:
      امید جوان چرا فقط به توست؟ یا محیط را با جزییات دقیق‌تر شرح بده.
      بین پاراگراف‌ها فاصله بگذار و از دکمه اینتر غافل نشو.
      کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی بسیار به تقویت نوشته‌هایت کمک می‌کنند.
      حتما داستان‌ها و رمان‌های شاهکار بخوان و از خواندن و نوشتن روزانه غافل نشو.
      بدون شک این ذوق اگر با مداومت و تمرین روزانه همراه شود، بی‌ثمر نخواهد بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (۰)
  26. زهره احمدی گفت:

    پس این خدیجه خانم چهره دیگری هم داشت و بعد ۳ سال و اندی ماه,آن یکی روی ماه اش را به من نشان داده بود!به هر حال آن شب خیلی از دستش ناراحت شدم.آخر به تو چه مربوط است که او چرا تا به حال بچه دار نشده است.تازه جلوی مینا و ۲ نفر دیگر گفت.دو هفته بعد از آن صحبت ها,من برای مهمانی روز ۲۰ تیر منزل پروین خانم مرتب دعا می کردم که این حاجیه خانم!آن شب به کل فراموش کند که چه دسته گلی می خواهد موقع صحبت ها به آب دهد.همه چیز به خوبی پیش رفت تا اینکه به نظر آمد فقط ظاهراً این قضیه فراموش شده .حاجیه خانم هنگام خداحافظی با لبخند موذیانه ای گفت که تو یک قولی به من دادی,بعد جلوی محمود چیزی نگفت و با لبخند گفت انشاءالله منتظر هستم.بله دوباره زهرش را ریخت….
    جالب اینجاست که دختر بزرگ خودش یعنی محیا را نمی بیند که هنوز ازدواج نکرده و مینا هم که فقط یک بچه دارد و دیر هم بچه دار شده.پس مسجل شد که منشاء همه این حرف ها و ناراحتی ها از کجاست.
    (۰)

    (۰)
    • درود زهره عزیز

      متن تو را در تیم محتوا بررسی کردیم.
      چیزی که واضح به نظر می‌رسد، علاقه تو به نوشتن از دغدغه‌های اجتماعی است.
      خوب است که در هنگام نوشتن روی تصویرسازی و روایات داستانی تمرکز کنی. مخاطب احتیاج دارد تا در کلمات تو وقایع را ببیند.
      از استعاره به‌جای قید و صفت استفاده کن.
      با تمرین روزانه‌نویسی و مطالعه جدی به سرعت پیشرفت خواهی کرد دوست خوبم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (۰)
  27. لیلا فرزادمهر گفت:

    آخرین دیدار
    زن پیچ وتابی به خودداد وبلندشد دستش در کمر قفل شد با عذاب استکانهای چای رابرداشت تا پرکند. صورت جمع شده از درد را با چادر گلگلی پوشاند تا مبادا همسرش از احوالات او باخبرشودودوباره غمگین شود. دلش نمی خواست این روز زیبا(خواستگاری دخترش)راخراب کند.
    به سمت آشپزخانه قدم برداشت، بالاخره رسید ولی انگار سالهای طولانی راه رفته بود نفسش به شماره افتاد. درد امانش رابریده بود.سینی چای را پرکرد به دست دخترک لرزان نشسته در آخرین صندلی کنار پنجره آشپزخانه داد .با تکرار سفارشات جهت اولویت بندی در پذیرایی از میهمانان اورا راهی پذیرایی کرد. به سمت کابینت رفت وجعبه قرصهارابرداشت وهم زمان قرص مسکن را با لیوان آبی بلعید وبه دنبال دختر حرکت کرد.
    به محض ورودبه سالن پذیرایی نقش زمین شد .صدای افتادن زن باعث جلب توجه حاضران در مجلس شد .میهمانها سراسیمه به سمت او یورش بردند. اولین شخصی که خودرا به اورساندهمسرش بودکه همیشه کنارش در شادی وغم حضور پررنگ داشت.
    به سختی نفس می کشیداین درد سالها میهمان سینه اش بود.در آخرین لحظات تنها چهرهای که در خاطرش نقش بست چهره غمگین همسر بود که بازهم چون گذشته با تمام مهرش به او نگاه می کرد.
    دلش برای آغوش گرم او پر کشید انگار فهمید ودیگران را کنار زد وهمسرش را درآغوش کشید.با فریاد به اطرافیان می گفت آمبولانس خبر کنید. تمام چندسال زندگی غم وشادیها ، تولد فرزاندان،مسافرتها ولحظات شیرین با هم بودن در آنی از نظرش گذشت پیش خود فکر کرد ای کاش ….
    وبرای همیشه چشمانش را به روی اینهمه عشق بست.

    (۰)
    • درود لیلا جان

      متن تو در تیم محتوا بررسی شد.
      نوشته‌ی تو پر احساس و زیبا بود، اما اگر قدری جزئیات را به تصویر می‌کشیدی و از تصویرسازی بیشتری استفاده می‌کردی، قطعا جذاب‌تر هم می‌شد.
      قدری در لحظه‌های هیجان‌انگیز پیچیدگی ایجاد کن. بگذار خواننده انتظار وقوع لحظه‌ی نامعلومی را بکشد.
      استعاره و تصویرسازی قطعا نوشته‌هایت را قدرتمند و متمایز می‌کند.
      خواندن و نوشتن روزانه را جدی بگیر و بیشتر برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (۰)
  28. امین سرابی گفت:

    #آرزوی_یک_عینک

    💢 امین سرابی

    آن روز هم، مثل همیشه در ویترین فروشگاه نشسته بودم و انتظار آن را می‌کشیدم که بالاخره بزرگ‌ترین آرزوی تمام زندگی‌ام، برآورده شود.

    – مگر می‌شود یک دکتر با آن همه کلاس، عینکی مثل تو داشته باشد؟

    گوشم از این حرف‌ها پر بود.
    اهمیتی نمی‌دادم؛
    هر روز ورزش می‌کردم تا دسته‌هایم قوی و محکم باشند؛ و تمرین می‌کردم تا بتوانم به بهترین شکل روی صورت بنشینم؛
    درواقع می‌کوشیدم برازندهٔ یک آقای دکتر باشم ؛ چون مطمئن بودم که به آرزویم می‌رسم…

    آن روز شانزدهم دی ماه سال ۱۳۹۶ بود.
    من مشغول صحبت با همسایه‌ام بودم که دو نفر وارد عینک فروشی شدند:
    پسری همراه با پدرش.
    طولی نکشید که فهمیدیم پسرک به یکی از ما نیاز دارد.

    فروشنده، که او هم انسان بود؛ دوستانم در ویترین‌های دیگر را به آنها نشان داد.

    آخر می دانید آدم‌ها که زبان ما را نمی فهمند. حتی نمی‌دانند که بلدیم حرف بزنیم؛
    به همین خاطر گاهی از زبان ما هم حرف می‌زنند!
    لابد وقتی که زبان خودشان به درد نخورد!
    راستش را بخواهید؛
    به طرز عجیبی حس می‌کردم که آن پسرک هم در این چنین کارهایی مهارت دارد!

    من و همسایه‌ام باز مشغول گفتگو شده بودیم و دیگر توجهی به آنها نداشتیم که صدای همهمهٔ بقیه، باز توجه ما را به سوی آن‌ دو معطوف کرد.

    پسرک نامرئی خانم را برداشته بود؛ و می‌خواست امتحان کند!

    معلوم شد که او حتی فرق عینک زنانه و مردانه را نمی‌داند!
    همگی ترسیده بودیم.
    من دیده بودم که بی تجربه هایی مثل او، چه بلاهایی سر ما ها می‌آورند.
    در واقع بیمارستان فروشگاه پر بود از عینک‌هایی که یک بی تجربه آن ها را مصدوم و زخمی کرده بود.
    آنها صبح تا شب از درد می‌نالیدند.
    وقتی فهمیدیم این پسر هم یکی از همان بی تجربه‌های خطرناک است؛ هریک از ما آرزو می‌کرد که مورد پسند او نباشد!

    اما از شانس بد، پسرک به محض برگرداندن نامرئی خانم، مستقیم به من نگریست!
    از پشت دسته‌هایم قطره عرق سردی چکید؛
    من نمی‌خواستم مال او باشم؛
    و دو دلیل داشتم:
    خوف جان و شوق آرزو!

    اما با وجود هردوی اینها، او مرا از خانه‌ام برداشت و به صورت زد.
    جلوی آینه ایستاد.
    با لبخندی که زد دنیا روی سرم آوار شد!
    از روی دماغ بزرگش سر خوردم تا مگر بی‌خیال من شود؛
    اما او قیمتم را پرسید و جمله‌ای گفت که اشکم را سرازیر کرد:
    همین را بر می‌دارم!

    ما عینک ها، مجبور به دیدن آنچه که صاحبانمان می‌بینند، هستیم.
    من می‌خواستم نجات ده‌ها نفر توسط صاحبم را ببینم و از این که نقش مهمی در نجات آنان بر عهده من است؛ لذت ببرم.
    اما آن لحظه مال دانش آموزی شده بودم و حتی معلوم نبود چه بلایی قرار است به سرم بیاید!

    دست‌های فروشنده مرا از صورت پسر‌ جدا کرد. او مرا به اتاقک کنار فروشگاه برد؛
    اندازه‌هایی گرفت و شروع کرد به بریدن و تراش یک شیشه.
    انگار قرار بود صاحب عدسی بشوم…

    هق هق کنان اشک می‌ریختم و گونه‌هایم خیس شده بودند.
    برای یک عینک، عدسی دار شدن مرحله‌ای است بسیار مهم از زندگی ؛
    و نرسیدنم به آرزویم و سرنوشت نامعلومم باعث شده بودند در این مرحلهٔ مهم مثل ابر بهاری بگریم.
    وقتی فروشنده داشت عدسی ها را روی گونه‌هایم می‌گذاشت؛
    اشک هایم باعث شدند آنها به راحتی سر جایشان قرار بگیرند.
    فروشنده چند بار محکم بودنشان را بررسی کرد؛ مثل اینکه از جا افتادن سریع عدسی ها متعجب شده بود.

    بعد از آن، در حالی که عدسی ها روی گونه هایم سنگینی می‌کردند؛ پسرک مرا به صورت زد و روی صندلی نشست تا چشمانش با من هماهنگ شوند.
    وقتی هق‌هق‌هایم تمام شد؛
    کم کم شروع به بی‌قراری کردم ؛
    دسته‌هایم را از پشت گوش‌های او رها کردم و فریاد زدم:
    من مال یک آقای دکتر هستم نه تو!
    می‌خواستم روی زمین بیفتم و زندگی‌ام را تمام کنم؛ اما دست پسرک مرا سر جایم بازگرداند.
    چاره دیگری جز آرام گرفتن نداشتم.

    – نگران نباش؛ چیز های شگفت انگیز زیادی توی دنیا هست که آنها را با هم خواهیم دید؛ از حالا به بعد تو تنها کسی هستی که تمام دیده‌های مرا می‌بینی و من از تو خیلی خوب مراقبت می‌کنم!
    در آینده شاید پزشک شوم،
    و شاید نه!
    اما در همه حال دانش آموز خواهم ماند؛
    و هر شغلی که برگزینم باز انصاف و انسانیت به خرج خواهم داد؛
    چه مقام و شغلی از انسانیت و کسب علم برتر است؟

    پسرک ساکت شد.
    همهٔ کسانی که آن جا بودند هم ساکت شدند و چهارچشمی به من نگاه می‌کردند.
    از چهرهٔ آقای معلم، معلوم بود که به حالم غبطه می‌خورد.

    وقتی این حرف ها را شنیدم؛
    توی فکر فرو رفتم.

    از فروشگاه خارج شدیم.
    و در آن لحظه، من آرزوی متفاوتی داشتم؛
    می خواستم برای مدت کوتاهی هم که شده، به او کمک کنم تا جهان را با آن طرز نگاه زیبایش ببیند.

    امین سرابی
    تاریخ اولین نگارش ۱۳۹۶/۱۲/۰۲
    ویرایش ۱۳۹۸/۰۶/۰۴

    #As7091
    📢 @As7091_channel 📢

    (۰)
    • درود جناب سرابی

      متن شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در نوشته شما به چشم می‌خورد روایت از زبان اجسام بود اما لازمه‌ی این‌گونه روایت تصویرسازی قوی است.
      اگر سعی کنید از تصاویر قدرتمند و ملموس استفاده کنید، نوشته شما هر چه بیشتر به دل مخاطبتان می‌نشیند.
      از استعاره غافل نشوید و تا می‌توانید آن را جایگزین قید و صفت کنید.
      روزانه نویسی بهترین راه نویسندگی است، پس تا می‌توانید بنویسید.
      خواندن رمان‌ها و داستان‌های مشاهیر را جدی بگیرید تا در این راه الهام‌بخش شما باشند.
      باز هم برایمان بنویسید.
      منتظر نوشته‌های بیشتری از شما هستیم.

      (۰)
  29. مصورسادات گفت:

    *خاطرات*
    خاطرات یه جورایی برای من شده ۵۰ درصد از زندگیم، مدام تو گذشته سیر میکنم مدام خاطرات بچگیمو مرور میکنم خاطراتی که با پدربزرگم داشتم که الان پیشم نیست و قبل از اینکه بفهمم داشتن پدربزرگ چه نعمتیه از پیشمون پر کشید و رفت و الان فقط با خاطرات شیرینی که ازش دارم خوشم یکی از پنجره‌های خونه ییلاقیشون که وقتی روستا میرفتیم اونجا میموندیم یه قاب خوشگل از یه کوه بود که فقط یه تک درخت تو دامنه اون کوه بود برا من رفتن پیش اون تک درخت هنوز هم یه رویاست که به واقعیت تبدیل نشده.. خاطرات روزایی که از اول تابستون میرفتیم به یه شهر خوش آب و هوا تو آذربایجان.. شهر خوی..شهر معروف به آفتابگردونهای طلایی و تخمه های خوشمزش.. سه ماه تابستونِ منو خواهر برادرام بجای اینکه تو کلاس تابستونیای مختلف بگذره تو کوچه های این شهر با مهربونترین و با محبت ترین دوستای عمرمون سر می‌شد.. آخر هفته بابا ما رو میبرد فیرورق.. فیرورق یه منطقه ای کنار شهر خوی بود که پر بود از باغات میوه..هر دفعه باغ یکی از دوستاش…چه کیفی داشت وقتی با دستای خودت آلبالو می‌چیدی و همونجا اونقد می‌خوردی که دستات قررمز می‌شد از رنگش.. سیب از شاخه می‌کِندی و گاز می‌زدی .. از آب و هواش بگیر تا شباش که فرش پهن میکردیم تو حیاط و شام میخوردیم و بعد من دراز میکشیدم و به آسمون و ستاره هاش خیره میشدم و یهو به خودم میومدم میدیدم خواهر برادر کوچیکترم کنار من دراز کشیدن و ازم توضیح میخان که اسم ستاره ها رو براشون بگم و من با اشتیاق شروع میکردم که اون یه دسته ستاره دب اکبره ینی خرس بزرگ و .. حتی یه شبایی هم که از مرحله نوجوونی دیگه رد شده بودم و تازه عاشق شده بودم رو پله های حیاط رو به درختای ته حیاط مینشستم و تو دفتر مخصوص دلنوشته هام شروع میکردم به نوشتن تا دلتنگیامو بریزم تو صفحات دفترم.. مینوشتم و مینوشتم به امید روزی که بدم خاطرات دلتنگیمو عشقم بخونه.. خدایا این حجم از خاطرات خیلیه اما غرق شدن تو این حجم رو خیلی دوست دارم..اصلا همین الانشم وقتی از یه محله قدیمی رد میشم یه کوچه بن بست قدیمی یا یه در چوبی خوشگل قدیمی و یا یه خونه قدیمی بزرگ و حیاط دار میبینم غرق میشم باهاشون انگار یهو پرت میشم توو یه برهه از زمانی که گاهی خودمم نمیدونم کجاست ولی برام شیرینه انگار یه زمانی خودم تو این خونه ها و پس کوچه ها زندگی کردم و الان برام خاطره شدن.. سفر به گذشته و عشق به خونه های قدیمی و وسایل قدیمی خستم نمیکنه گاهی تعجب میکنم از این حجم علاقه به گذشته و خونه های قدیمی و تاریخی..با خودم میگم شاید من اشتباهی اومدم به این زمان و مکان شاید من مال همون گذشته بودم…
    مصور_سادات

    (۰)
    • درود مصور عزیز

      متن تو در تیم محتوا بررسی شد.
      متن تو پر از احساسات زیبا و عواطف انسانی است. پر از خاطرات و روایت‌ها.
      دوست خوبم سعی کن به جای زبان محاوره از زبان نوشتار استفاده کنی، این اولین و مهم‌ترین قدم برای نویسندگی است.
      خواندن کتاب‌های زندگی‌نامه و داستان به تو کمک می‌کند تا اصولی‌تر بنویسی.
      روزانه نویسی را جدی بگیر و همین خاطره‌های زیبا را بهانه‌ای برای روزنوشته‌هایت کن.
      بیشتر برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بیشتری از تو هستیم.

      (۰)
  30. فاطیما گفت:

    به نام خدایی که در همین حوالی حواسش به همه است …
    « حیآت »
    غرق در خواندن روزنامه بود.
    صدای قیژ قیژ در اتاق هم نتوانست.
    اورا از فضای روزنامه بیرون بیاورد!
    نور خورشیدهم به صورتش می تابید.
    و حتی پرده های صورتی‌رنگ حریر هم نتوانستند. مانع خورشید شوند!
    و نور خورشید هم با برخورد با عینک آنا
    روی روزنامه انعکاس داده می‌شد …
    آرام به طرفش قدم برداشتم.
    لبم را کنار لاله گوشش قرار دادم.
    و ارام در دلم شروع به شماردن کردم!
    ۱… ۲ … ۳ …
    – پخ!
    ترسیده قدمی به عقب بر می دارد.
    وهفته نامه ای، که چندی پیش در دستانش بود.
    بی هوا نقش زمین می شود!
    نفس هایش از ترس در هر ثانیه کوتاه و تند میشود.
    شروع به خندیدن کردم؛ هر آن منتظربودم؛ چیزی بگوید وعصبانیتش را نشان دهد.
    نگاهی به صورت رنگ پریده اش کردم.
    چشمانش بر روی چیزی ثابت شده بود.
    مسیر نگاهش را دنبال کردم، که به همان هفته نامه ای که بر روی زمین افتاده بود رسیدم.
    « نلسآ، این آقا توی هفته نامه چرا برعکسه؟ »
    نگاهی عمیق به هفته نامه می اندازم.
    ولی چیز عجیبی نمی ببینم
    آرام به طرفش میروم وکنارش زانومیزنم.
    عکس مردی، در هفته نامه برعکس چاپ شده بود.
    مرد داخل عکس، وسط کله اش کچل بود؛ کت وشلوار مشکی به تن داشت ؛ ولی بازهم نتوانسته بود؛ به درستی چاقی شکمش را در ان پنهان کند؛ و پاهایش را در کفش های چرم مشکی فرو برده بود.
    حتی نوشته ها هم برعکس بودند.
    تیتر بزرگی روی هفته نامه زده شده بود.
    « تشدلگ همان هتفه »
    از کنارش بلند میشوم.
    و این بار رو به رویش می نشینم.
    نگاهی به هفته نامه می کنم.
    که نوشته ها به درستی در جایشان بودند حتی
    ان عکس مرد کت و شلواری هم به درستی چاپ شده بود!
    حتی اون تیتر بزرگ هم درست شده بود.
    « هفته نامه گلدشت »
    رو به آنا که هنوز غرق هفته نامه بود گفتم:
    – بیا، از این ور !
    بلند شد؛ و کنار من جای گرفت؛ چشمانش از تعجب هر لحظه بزرگ تر می‌شد؛ خواست هفته نامه را در
    دستش بگیرد که روی دستش زدم.
    « دست بهش نزن! دوباره خراب میشه!
    ‌هر وقت خواستی بخوانی، بیا اینجا بشین و بخوان! »
    سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد.
    که صدایی مانند انفجار در سرم می پیچد.
    دستم را روی سرم می‌گذارم؛ و کمی فشار می دهم.
    نگاهی به آنا که به من خیره شده بود کردم.
    آرام گفتم:
    – آنا فکر کنم مغزم سوخت! صدای انفجارشو توهم شنیدی؟
    نگاه آنا رنگ غم به خودش می‌گیرد.
    آرام میگویم:
    – من کنکور دارم، حالا چیکار کنم؟ بدون مغز؟!
    پاهایم را محکم به زمین می کوبم و ودستانم را جلوی صورتم میگیرم و شروع به گریه کردن می کنم.
    بعداز لحظه ای صدای هق هق گریه انا بیشتراز صدای من اوج میگیرد.
    دستانم را کمی پایین میاورم؛ وپنهانی به او که هق هق کنان به سمت اتاقش رفت چشم دوختم.
    وقتی از دید چشمانم خارج شد.
    حواسم پی پنجره رفت!
    دیگر اثری از خورشید نبود؛ فقط سیاهی بود؛
    ‌که گه گاهی باد پرده را به رقصیدن وا میداشت؛
    وپرده را از پنجره دور میکرد تا مانع نباشد ومن بتوانم تاریکی را ببینم؛ گویامنظور دیگری داشت؛ میخواست ماه را به نمایش بگذارد.
    انگار چیزی در سرم فرو رفت.
    به انا که رو به رویم ایستاده بود. چشم دوختم!
    « بعدا باید نصفه مال من رو بهم پس بدی! »
    و برای خودت کاملش رو بخری! »
    خوشحال بلندمیشم و بغلش می کنم.
    « حالا برای جبران باید عکس ها رو با هم جمع کنیم؟»
    و بعد به عکس های پخش و پلا داخل اتاق اشاره میکند.
    با شادی شروع به جمع کردن می کنم.
    که عکسی توجهم را جلب می کند.
    به انا نشان میدم.
    – انا، بین عکس مامان بابام رو !
    اخم هایش را در هم میکند.
    – اینا، مامان بابای منن!؟
    متقابل اخمی میکنم و دست به کمر میشوم.
    – مامان بابای منه! تازه این هم که کنارشونه خاله لیلا است!
    وبه سمت اشپزخانه میروم.
    او هم دنبال من راه می افتد.وهردقیقه یک دلیل میاورد که اون عکس هامتعلق به خانواده اوست!
    وقتی به اشپزخانه رسیدم.
    متعجب در جایم ایستادم!
    انا هم وقتی صحنه را دید ادامه حرفش را خورد!
    یکی از ابروهایش را بالامیندازد؟!
    « پس صدای ترکیدن ازمغزتوبود! دیگه؟
    یالا … نصف مغز من رو بده »
    شانه ام را بالامیندازم …
    « من، که نمیدونستم زودپز ترکیده.
    تازه سرم هم خیلی درد میکرد، بیا نخواستیم اینم مغزت! »
    نصفه را در سرش فرومی برد.
    به در اشپزخانه تکیه میدم و به حال اشاره میکنم. « چرا؟ عکس های مامان بابات اونجا پخش و پلان؟ »

    (۰)
    • سلام فاطیمای عزیز

      متن ارسالی تو در تیم محتوا بررسی شد.
      خیلی خوب از پس تصویرسازی برآمدی دوست خوبم.
      باز هم از تصویرسازی به مراتب و البته در روزانه‌نویسی‌هایت به تکرار استفاده کن تا بیش از پیش بر آن تسلط یابی.
      حتما در متن بعدی، برای نوشته‌ات تیتر جذابی انتخاب کن.
      مطمئن هستم با این مداومت و اشتیاق به زودی پیشرفت می‌کنی دوست نازنینم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (۰)
  31. امین سرابی گفت:

    #جریان_یک_انشا

    💢 امین سرابی

    در سالن مدرسه روی صندلی ۷۰۹۱ نشسته بود و به ذهنش فشار می‌آورد تا موضوعی برای نوشتن انشا پیدا کند.

    همیشه از موضوع آزاد متنفر بود؛ انتخاب کردن از بین آن همه ایده‌ای که به ذهن می‌رسید؛ مثل یک شکنجه باقی می‌ماند.

    سرش را بلند می‌کند و به ساعت نگاهی می‌اندازد؛
    زمان زیادی از دست داده است.
    از دست امتحان انشایی که سخت تر از آزمون ریاضی شده، قلبش تندتر می‌تپد.

    نگاهش را به ساعت می‌دوزد.
    تیک تاک…
    تیک تاک…
    تیک تاک…
    ناگهان فکری به سرش می‌زند؛
    با عجله شروع می‌کند به پر کردن سفیدی کاغذ:

    می‌دانید؟
    ما آدم‌ها درست مثل ساعت‌ها هستیم!
    شاید متوجه نشده باشید؛
    اما بعضی از ما مثل یک ساعت خواب مانده‌ایم؛
    بعضی‌هایمان از زمانه خود جلوتریم؛
    و برخی هم از آن عقب می‌مانیم.
    بعضی هم در یک زمان ایستاده‌ایم و جایی نمی‌رویم…

    بعضی‌هایمان لحظه‌ای از حرکت باز نمی‌ایستیم؛
    اما فقط دور خودمان می‌چرخیم.

    عده‌ای مثل عقربه ثانیه شمار سریع حرکت می‌کنیم و عده‌ای دیگر مانند ساعت ‌شمار مسیر را طی می‌کنیم.
    بعضا باتری تمام می‌کنیم…

    عده‌ای از آدم‌ها حرفشان یکی است؛
    صاف و مستقیم!
    اما بعضا، حتی نمی توانی بفهمی که منظورشان شب بوده یا روز!

    می دانید؟
    بعضی آدم‌ها در بهار جلو می‌آیند و شریک شادی‌هایمان می‌شوند.
    اما همین که خزان سختی‌ها از راه رسید عقب می‌کشند!

    بعضی آدم‌ها وقتی خواب هستیم به ما هشدار می‌دهند.

    انسان‌هایی هستند که بالای برج‌ها می‌روند تا همه به آنها نگاه کنند.
    بعضی آدم‌ها با هم اختلاف دارند.
    برخی هم حرفی جز تیک تاک برای گفتن ندارند.

    راستش را بخواهید؛
    بنظرم بعضی ساعت‌ها هم مثل ما آدم‌ها هستند؛
    آنها هنگام مسافرت عوض می‌شوند؛ و برای همین است که آن ها را باید در سفر شناخت.

    بعضی ساعت‌ها از تاریکی می‌ترسند و چراغ را روشن می‌کنند.

    برخی ساعت‌ها لباس‌های شیک می‌پوشند.
    شماری ساده پوش هستند.
    ولی هردو گروه یک کار واحد را انجام می‌دهند؛
    و جالب اینجاست که شیک پوش ها موفق‌ترند!
    چه جریان آشنایی…

    راستی !
    بعضی آدم‌ها نقطه مقابل یک ساعت هستند!
    برخی به زمان اهمیتی نمی‌دهند؛
    عده ای بی‌برنامه و نامنظم کار می‌کنند.
    شماری به سمت اشتباهی می‌دوند.

    بعضی آدم‌ها ساعت‌ها را مثل ثانیه ها طی می‌کنند؛
    برای برخی دیگر هر ثانیه انگار قرن‌ها طول می‌کشد.

    بعضی آدم‌ها ماه‌ها را می‌شمارند؛
    برخی سال ها را،
    عده ای نفس‌ها را می‌شمارند…

    فرصت های انسان‌ها بی سروصدا از دست می‌روند؛

    و عمر انسان‌ها، هیچوقت تیک تاک نمی‌کند.

    امین سرابی
    تاریخ نگارش ۱۳۹۶/۱۲/۱۵
    با ویرایش بسیار در ۱۳۹۸/۶/۳

    T.me/As7091_channel

    (0)
    • سلام جناب سرابی گرامی

      متن زیبای شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که واضح به‌نظر می‌رسد، نظم، نگارش دقیق و نثر روان شماست.
      چقدر خوب‌تر بود اگر برای نوشته‌ی خود تیتر جذابی می‌نوشتید. همچنین آوردن نقل‌قول و داستان به شکل قابل توجهی به متن شما اثرگذاری می‌بخشد.
      البته که قدرت تصویرسازی را هم نمی‌توان دست کم گرفت.

      برایمان از کتا‌بهای مورد علاقه‌تان بنویسید و مطالعه و روزانه‌نویسی را از عادات روزمره خود جدا نکنید.
      با این توانمندی که در متن شما وجود دارد به‌زودی شاهد رشد چشم‌گیر شما خواهیم بود.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (۰)
  32. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    رشک ما همواره بر چیزی ست که بر آن عشق می‌ورزیم و همواره عشق می‌ورزیم بر چیزی که رشک_مان را برمی‌انگیزد.

    آدمی همواره بر زخم هایش جوری عاشق می‌شود که دیگر نمی‌تواند بدون آنها زندگی کند؛و اولین ناامیدی به اولین شکست بدل خواهد شد و آدم را به زمین خواهد زد آوار رنج‌هایش.
    رشک است و حسد؛خودخواهی ست و ضعف…..این نمایش مضحک را مرگی مضحک باید،«خودکشی» نام.
    آدم ها در برابر پذیرش «خودِ» خویش_شان و سرنوشت زنجیر شده به دنیاشان بزدل اند و بی‌فکر.
    بزدلان_ای که ظلمِ «سانسور» را چشیده اند،مهربانی را و لبخند را آموخته اند بدون اینکه «درد» را کشیده باشند و «زخم» را دیده باشند.
    همین شد که «انسانیت» را ستایش کردند،بی آنکه مردم را دوست بدارند و شعار مهربانی سر دادند،بی آنکه معنای «هم نوع» را درک کرده باشند.
    «انسانیت»،«درک» است؛درکِ دستان از سرما یخ زده‌ی پسرک دست فروش،درک پاهای آشنا تر به باران تا به کفشِ بیوه زن چهار راه دوم،درک بوی خون است در اعماق بوی خاک،درک شرافت است در بوی نان که جدا شده از رنگ نفت..گلو ها دریده شد بهر تکه نان ای سیاه.
    فریادِ آزادی ست معنای شرافت.
    آن را که قدرت پذیرش «آزادی» نیست؛چه می‌فهمد از معنای «شرافت»؟!
    آزاد و سبک بال بودن را،«خود» بودن را،و مطالبه‌ی مرهم را از ما گرفتند و گفتند:«زخم دوست بِه است.»…و کسی نپرسید که مگر «دوست» زخم می‌زند؟!
    بشر،چه بی معنا،مفتخر گشته به بودن در قفسی در بسته؛چه مضحک به زخم هایش چسبیده؛در انتظار لذت_ای و شعف_ای.
    عرفان را راه کجاست زمانی که بشر درِ قفس آهنی اش را باز نکرده؟!
    بشر چگونه تواند شوق پرواز داشت زمانی که «مرگ» را این چنین بدنام ساخته و «زندگی» را چنین تباه؟!
    و همه اش از روی خودخواهی کاذب است و از بزدلی و ضعف در برابر تغییر.
    این تناقضات،این تباهی ها پشت تباهی،این درد های مزمن و بی معنی،این درک ناقص از «رنج» و «زجر»،این رنگ به رنگ شدن های روزانه،این بالا آوردن های احساسات شبانه،این صغارت های ویران کننده‌ و بی امان بشر؛خواب شب را از چشم جغدان دزدید و نور آفتاب را بر خفاشان حرام کرد….که مرده را چه سود است سّرِ زندگانی آموختن؟!…

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_ستایش_آزادی
    #در_نکوداشت_بصیرت

    (۰)
  33. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    با سلام و عرض ادب
    خدا قوت به شما بزرگواران و تشکر از بازخوردهای بسیار مفیدتان
    متاسفانه باز خوردی برای نوشته ارسالی خودم در این بخش مشاهده نکردم
    لطفا راهنمایی بفرمایید
    با سپاس

    (۰)
  34. مینا تراکمه گفت:

    مشغول آواز خواندن بود…
    ((چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی /تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی))
    -زیباست، نه؟
    -نه
    -چطور؟
    -خیلی از شعر‌‌‌های عاشقانه ایرانی خوشم نمی آید. حافظ و سعدی و همه شاعر های بزرگ ایرانی وقتی از عشق سخن گفته‌اند همیشه خود را مسکین و گدا دیده‌اند و معشوق را شاه! این‌جا هم شاعر می گوید من خار هستم و تو ماهی در آسمان! چه نیازی‌ست که ما خودمان را برای معشوق اینچنین نشان بدهیم؟ یعنی نمی‌شود دو نفر همدیگر را دوست بدارند و هیچ یک خودش را فدای دیگری نکند و تا حد خارِ کنارِ جاده خودش را پایین نیاورد؟

    -شعر ها جزئی از فرهنگ و هویت ما هستند. چگونه به این آسانی آن‌ها را زیر سوال می‌بری؟!

    -چرا زیر سوال نبرم؟ چهارم دبستان بودم. از معلمم پرسیدم :((خانم اجازه، خداوند چرا فرشتگان را آفرید؟ مگر خودش به تنهایی نمی تواند همه کارهایش را انجام بدهد؟! ))
    خانم معلم با نگاهی پر از خشم رو به من گفت :((تو به عنوان یک انسان کوچک و حقیر اجازه نداری راجع به این چیز ها فکر کنی و سوال بپرسی.))
    همیشه همینطور است. یک چیزهایی را برای خودمان بزرگ کرده ایم و حتی به خودمان اجازه نمی دهیم درباره آن‌ها فکر کنیم! احتمالا برای خودِ معلم نیز از این دست سوال ها پیش آمده. اما به خودش گوشزد کرده که نباید سوال کند و بعضی چیزها حقیقتِ محض هستند.
    همه این ها دروغ است. هیچ حقیقت محضی وجود ندارد و همه چیز را می توان از نو نگاه کرد و نقد کرد و در مورد آن نظر داد. فرهنگ هم همینطور است. چه کسی گفته است که ما باید فرهنگِ خودمان را حفظ کنیم؟ مسلما پی بردن به اینکه چه فرهنگی خوب و چه فرهنگی بد و ناکارآمد است دشوار است و تغییر فرهنگ ناکارآمد دشوارتر. اما حداقل می توانیم از این تعصب بی جا دست برداریم و شروع به نقد و بررسی آنچه که به آن باور داریم بکنیم.

    مینا تراکمه

    (۰)
  35. مینا تراکمه گفت:

    دنیا از دریچه چشم من…

    شاید بتوانم بگویم دنیای من همین اتاق سه در چهاری است که در آن زندگی میکنم.احتمالا میپرسی دنیا با این عظمت چطور در اتاق تو جا شده است؟ اما اشتباه کرده ای. دنیای درون اتاق من از دنیای واقعی بسیار بزرگ‌تر است. این کتاب را می‌بینی؟ ((زندگی، جنگ و دیگر هیچ ))
    این کتاب را فالاچی نوشته است. من با این کتاب به گذشته سفر کرده‌ام. به دورانی که دیگر وجود ندارد. به ذهن فالاچی و افکارش سفر کرده‌ام و در وحشی‌گری های انسانی به جست‌وجوی معنا رفته‌ام با همسفری که چند سال پیش مرده‌است.

    این گیتار را می‌بینی؟ من با صدای این ساز، زیبایی را شنیده‌ام و به دنیای زیبایی‌ها سفر کرده‌ام.

    این دفترها را می‌بینی؟ تمام زندگی من را در لابه‌لای این دفترها می‌توانی تماشا کنی.

    فرقی نمی‌کند کجای این جهان زندگی کنم. در نهایت من هستم و یک اتاق و انبوهی از کتاب و موسیقی و دفتر و مداد.

    لپ‌تاپ؟ بله لپ‌تاپ هم هست. لپ‌تاپ از بهترین چیزهای دنیایم است چرا که من را به اتاق های دیگر و دنیاهای دیگر افراد متصل می‌کند.

    مینا تراکمه

    (۰)
  36. Mohadese گفت:

    بین ۸ تا کاکتوسی که چندماه پیش خریده بودم، یکی شون خیلی خوب رشد میکنه و بزرگ شده، امروز که داشتم مرتب اش میکردم، دیدم یکسری شاخه ها کلا ریشه هاشون خشک شده،
    اما انتهای ساقه، برگ هاش سبز بود..

    تشبیه قشنگی، به اهمیت وجود ریشه ها درون خودمون هست..
    اینکه ممکنه، ریشه ای داشته باشیم و رشدی کنیم،و این رشد هم خیلی زیاد دیده بشه، اما ممکن بخاطر رشدِ زیاد ریشه ها از دست برن…

    این سقوط آهسته اتفاق میافته، برای همین هست که شاید متوجه نباشیم علت رکود چیست!

    شاید اگر دستی به این گل نمیزدم، چند روز بعد با خشک شده اش مواجه میشدم..
    اما الان دوباره رفتن به مرحله ریشه دادن😅…

    هر از چند گاهی این اتفاق درون منم باید اتفاق بیافته..

    #خوبهاش

    درمورد ارزیابی و اهمیت اش، خیلی شنیدیم همونا رو مرور کنیم..

    (۰)
  37. Mohadese گفت:

    مسئله ای پیش میاد،
    حالت های مختلفی درون من اتفاق میافته،
    انجام چند کار عقب میافته
    چندکاری فراموش میشه
    کارهایی ناقص انجام میشه
    درنتیجه دوباره حالت های جدیدی درون من جا میگیرند

    ذهن، درحال تحلیل کردن
    فکر، درحال تورق بین داده ها
    حالت های حس، در حال جا عوض کردن
    خیال، در ماورا هستی پرواز میکنه و اوج میگیره
    جسم، سردرگم بین دستور های خودآگاه و ناخودآگاه

    تک تک سلول هایی که منتظر خروجیِ هماهنگ هستن،
    گیج و سردرگم ازاینکه اول کدام داده باید اجرا بشه!

    همون لحظه ای که خسته میشم، غر میزنم، ایراد میگیرم،
    بهانه میگیرم، داد میزنم، پرت و پلا میگم،به گردن بقیه میندازم..

    درواقعیت دارم باصدای خیلی بلند فریاد میزنم،
    کنترل کننده و هماهنگ کننده ای برای این ها نیست!!

    خیلی خیلی مهمِ که تک تکِ بخش ها رو فعال کرد،
    و تک بعدی پیش نرم، اما بعد ازاینکه فعال شد،
    اینکه کنترل شون کنم بشدت اهمیت داره
    اولویت داره که اول ازهمه کنترل کننده خودم باشم
    اگر کنترلی روی بخش ها، اینکه با چه درصدی، با چه نظمی، باهم کار کنند،نباشه
    خسته تر و ناامید تر از قبل پشت میکنیم به همه درس های خوبی که یاد گرفتیم

    تبدیل نشیم به آدم هایی که کنترل بقیه رو خوب دارند
    ولی ازخودشون غافل اند..

    (۰)
    • محدثه عزیز
      متن ارسالی شما توسط تیم محتوا بررسی شد.

      چیزی که در نوشته‌هایت به چشم می‌خورد نوعی نگاه ظریف و دغدغه‌مند به اطراف است. این نگاه البته با تمرین روزانه‌نویسی و مطالعه بیشتر پرورش می‌یابد.

      خودشناسی و نگاه هنرمندانه تو با پیوسته نویسی و مطالعه مستمر بیشتر پرورش می‌یابد.

      روی درست‌نویسی بیشتر تمرکز کن و از افراط در تکرار علائم نگارشی بپرهیز. همچنین از محاوره‌نویسی فاصله بگیر و سعی کن در چهارچوب ادبیات و زبان نوشتار بنویسی.

      برای اطلاعات بیشتر در مورد درست‌نویسی به لینک زیر مراجعه کن:

      اهمیت درست‌نویسی

      شکی نیست که به‌زودی نوشته‌های درخشان‌تری از تو خواهیم خواند.

      و نکته آخر

      تا می‌توانی از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.

      (۰)
  38. تارا یاراحمدی گفت:

    به گمانم تبعیدی زمین شدن مجازات آقای پدر نبوده باشد. زمین آن روزها جای خیلی بدی هم نبوده.
    وقتی زمین پر از زندان های بی دیوار و حصار و‌مرز های نامرئی و مرئی شد ،خدا دانست که انسان خودش ،خودش را مجازات می کند … خداوند با همان باید و نباید نخستین به انسان آموخت مرز بکشد؛ بین نور و تاریکی، فرشته و شیطان،زشت و زیبا، خوب و بد… تا جایی که انسان باور کرد مرز داشتن ،شرط بودن است…پس مرز کشید بین خود و برادرانش، آرزوهایش و حتی خدایانش..‌.
    بعدها به یاد آورد که باید به بی نهایت می رسید اما خود را بین هزار هزار دیوار دید.اما فراموش کرده بود مرزها خیالی است… راه فرو ریختنشان را هم… پس چرخید در چرخه ای باطل… بطالت را جهنم یافت …پنداشت بین بهشت و جهنم هم باید مرزی برای فرو ریختن باشد! پس باز چرخید و اتش گرفت، شعله ور شد و باز چرخید…
    خدا آفریده اش را خوب می شناخت…می دانست سوزان ترین آتش کدام است…
    آتش نه در جهنم بود نه در زمین ،در قلب آدمی بود ، شاید آدم را به زمین فرستاد که این همه اقیانوس
    آتش های درونش را فرو بنشاند …

    (۰)
    • سلام تارا جان

      متن تو مورد بررسی تیم ما قرار گرفت.

      معناگرایی و حقیقت‌جویی در نوشته‌هایت واضح است. مثل همیشه باید بگوییم مطالعه و تنها مطالعه مستمر راه عمق بخشیدن به این معناگرایی‌ است.

      دوست خوبم تا می‌توانی بخوان و بیش از پیش بنویس.

      اگر روی نشانه‌های نگارشی دقت نظر بیشتری داشته باشی قطعا متن زیبا و قدرتمندتری خواهی داشت.

      سعی کن بین پاراگراف‌ها اینتر بزنی و بعد از نقطه و ویرگول یک فاصله بگذاری.

      چقدر خوب می‌شد اگر در متن از تصویرسازی، استعاره و گاهی داستان‌گویی استفاده می‌کردی.

      مثلا می‌گفتی که چرا فکر می‌کنی زمین تبعیدگاه مناسبی نیست. یا به کلمه تبعید، در متن با جملاتی پر از استعاره و تصویر جان می‌بخشیدی.
      جوری که خواننده خود را در مقام تبعیدی احساس کند.

      باز هم برایمان بنویس و البته مواردی که گفتیم را در نوشته‌هایت به کار بگیر.

      منتظر نوشته‌های زیبا و پراحساست هستیم.

      (۰)
  39. زهرا خسروی گفت:

    سه سال قبل، به تقلید از یکی از همکلاسی های دوره دبستان، برای خودم سررسید کوچکی خریدم تا دفتر عقاید درست کنم. معمولا دختران جوان، در این دفتر جدول بزرگی رسم می کنند و نام تعدادی از دوستان صمیمیشان را می نویسند، سپس سوالات مختلفی بالای هر صفحه نوشته می شود که طبق شماره جدول، هر کس باید به آن سوالات پاسخ بدهد.
    یکی از سوالات دفتر من این بود:
    اگه بفهمی دو روز دیگه بیشتر زنده نیستی، چه کار می کنی؟
    حدس می زدم همه بچه ها می نویسند که از دوستانشان خداحافظی می کنند ودو روز باقی مانده را کنار پدر و مادرشان می گذرانند، اما جواب ها متفاوت تر از چیزی بود که فکر می کردم.
    شماره یک: هر طور شده میرم کشور مورد علاقم و بازیگر محبوبم رو می بینم.
    شماره دو: اون کسی که ولم کرد رو پیدا میکنم و میکشمش. بعد توبه میکنم و…
    شماره سه: قاچاقی میرم ارمنستان!
    شماره چهار: با پولایی که پس انداز کردم یه خونه میخرم واسه مامان و بابام.
    شماره پنج: ( به علت داشتن کلمات منشوری حذف شد)
    وقتی مشغول خواندن جواب ها بودم، قدرت و اراده ای که در تک تک جمله ها وجود داشت حیرت زده ام می کرد. انگار نه انگار نویسنده آن ها، دختران دوازده ساله بوده اند. همه آن ها برای چند لحظه از پوسته جوان و کم سن و سال خود بیرون آمده بودند و قدرت مهاجرت به کشور های همسایه، خرید خانه و یک سری کارهای عجیب و غریب دیگر پیدا کرده بودند. فقط به این بهانه که دو روز دیگر زندگیشان به پایان می رسید. دختر بودن یا هر مسئله دیگری، باعث نشده بود آن ها از نوشتن آن جملات صرف نظر کنند. جواب دوستان من به آن سوال چالش برانگیز، گرچه تنها جملاتی کوتاه بودند و جنبه شوخی و سرگرمی داشتند، اما درس بزرگی به من دادند.
    تصور کنید هنگام تولد، این سوال به شکل دیگری از شما پرسیده می شد:
    اگه بفهمی دنیا کلا دو روز بیشتر نیست، چه طور زندگی میکنی؟
    آیا جنسیت شما در تصمیماتی که باید می گرفتید، تاثیر می گذاشت؟ قطعا نه!

    اما حقیقت این است که به محض تولد، همه ما به دو دسته مجزا تبدیل می شویم. “مرد” و “زن”، و تعیین اختیارات هر دسته توسط خودمان به طور نا عادلانه ای صورت می گیرد.
    زن ها از کوچکترین حقوق انسانی خود محروم می شوند و مرد ها قدرت بیهوده به دست می آورند. زنان، به خصوص در این کشور، به موجوداتی آسیب پذیر تبدیل می شوند که همه جا خطری از سوی مردان آن ها را تهدید می کند؛ و نوع خطر، ممکن است به هر شکلی باشد.
    با توجه به نوع آفرینش مرد و زن، نوع زیست ما تا حدودی با یکدیگر تفاوت دارد و در این شکی نیست. باید بپذیریم زن ها از عهده برخی کارها برنمی آیند و مردان توانایی و ظرافت زن ها را ندارند. اما این مانعی برای تلاش و موفقیت یک انسان نیست.
    زندگی ما پر از سوالاتی شبیه به همان پرسش های دفتر عقاید است. سوالاتی چالش برانگیز که ما را با خودمان رو به رو می کند. تا به حال شده است که در تصمیم گیری ها، “جنسیت” شما تاثیری بر کیفیت تصمیماتتان داشته باشد؟
    اگر پاسخ شما مثبت است، هر چه زودتر فکری به حال خودتان کنید. حتما شما یک زن هستید که به خود اجازه نمی دهد آرزوی خلبان شدن در سر داشته باشد، یا مردی که عاشق سفره آرایی است و هیچوقت به طورجدی به انجام دادن آن فکر نمی کند.
    و اگر پاسخ شما منفی است، به زندگی هیجان انگیز و فوق العاده خود ادامه دهید. قطعا انسان موفقی خواهید شد.
    تنها کسانی لایق خوشبختی هستند که برای به دست آوردن آن، تلاش می کنند؛ و مهم ترین قدم برای رسیدن به خوشبختی، زیر پا گذاشتن حد و مرز بیهوده ایست که خود ما انسان ها برای یکدیگر مشخص کرده ایم.

    زهرا خسروی

    (۰)
    • درود بر تو زهرا جان

      متن تو با زبان نوشتار و تلاش برای درک و انتقال مفاهیم ارزشمند قابل توجه بود.

      زهرای عزیز

      اگر بیشتر در نوشته‌هایت از اینتر استفاده کنی، فاصله بین پاراگراف‌ها به مخاطب احساس بهتری می‌دهد.
      سعی کن از تیترهای جذابی برای نوشته‌هایت استفاده کنی تا پیگیری آن جذاب و چالش‌برانگیزتز باشد.

      بدون تردید مطالعه، مطالعه و مطالعه‌ی بیشتر و البته تمرین روزانه‌نویسی قلم تو را قوی‌تر و نوشته‌هایت را عمیق‌تر می‌کند.

      از کتاب‌هایی که می‌خوانی برایمان بنویس.

      استعاره و تصویرسازی را فراموش نکن!

      (۰)
  40. مسعودباقری کلایه گفت:

    به نام آنکه جان را فکرت آموخت
    «افسانه کلایه»
    آورده اند که در روستای کلایه مردی بود آشور نام،وی را فرزندی بود ورا نام شیرزاد. شیرزاد در کودکی خود سیر می کرد و پدر سودای پادشاهی داشت. شیرزاد دو ساله بود که پدر تمامی بلاد اطراف را به تسخیر خود درآورده و در هر روستایی حاکمی از خویشاوندان خود برگزیده بود. دوران بدین منوال گذشت و شیرزاد ۷ ساله شد و به ناچار راهی مکتب خانه، ملای مکتب آدمی وارسته بود و تمام علوم زمان را در چنته داشت. اکنون که این مطالب را می نگارم نام ملا از ذهنم رمیده. شیرزاد اما نوجوانی جویای علم و هنر بود و به زودی آنچه استاد به او می آموخت فرا می گرفت و به اصطلاح خیلی زود فارغ از تحصیل شد.
    در همین اثنی یکی از حکام ولایات سر به بدمستی گذاشته و بر پدر شوریده بود و پدر از آنجایی که کمتر به کسی اعتماد می کرد شیرزاد ۱۲ ساله را فرمانده قشون خود نمود و آماده سرکوبی شورش شد. شیرزاد اما از اعتماد پدر به خود می بالید و هم ترس این داشت که فرماندهان از او فرمان نبرند، چه اینکه بعضی فرماندهان هم از این امر ناخشنود بودند و فرماندهی قشون را حق خود می دانستند. باری؛ با اعتماد به نفسی که در خود سراغ داشت و نیز پشتیبانی پدر و تنی چند از فرماندهان، آماده لشگرکشی شد و در روز ۲۰ اردی بهشت سال ۱۷ هجری با طالع بینی ستاره شناس معروف آن زمان خواجه ضرب اله وشمگیر حمله را شروع کردند. والی سرکش آن ولایت که نامش محمود طرطوسی بود سعی کرده بود که حکام ولایات دیگر را نیز به یاری خود بخواند. اما هیچ یک صدایش را نشنیده و به او وقعی ننهاده بودند.
    شیرزاد و پدر اما با فرستادن چند پیک به آن ولایت از او خواستند که دوباره مطیع گردد و آرامش پیشه کند اما نشد و غرور تمام وجود محمود را گرفته بود و فکر می کرد که به پشتوانه پسران شجاعش که الحق هم شجاع بودند و رزمنده می تواند بر آشور بتازد و او را از حکومت ساقط کند،زهی خیال باطل…
    ادامه دارد…

    (۰)
    • درود جناب باقری

      متن ارزشمندتان را مطالعه کردیم.

      زبان نوشتار خوب و نگارش مقبولی دارید. توصیه ما به شما استفاده از فاصله بین پاراگراف‌ها برای خوانایی بیشتر است.
      مطالعه کتب تاریخ و داستان‌نویسی را به‌صورت روزانه دنبال کنید. قطعا مطالعه، بیشتر و بیشتر به شما ایده و قدرت نوشتن می‌بخشد.

      اگر از منابع متن‌های نقل‌قول به جای «آورده‌اند که…» استفاده کنید، بدون شک متنی موثرتر خواهید داشت.

      انتخاب تیتر و نام مناسب، برای متن بیشتر از هر چیز دیگری انگیزه‌بخش خواننده است.

      منتظر ادامه نوشته شما عزیزبزرگوار هستیم. سعی کنید در متن بعدی از استعاره و تصویرسازی بیشتری استفاده کنید و از کتاب‌های موردعلاقه‌تان برایمان بنویسید.

      (۰)
  41. نادیه قره باش گفت:

    گیسوانت مرا با خود برد..
    مرا با خود برد به دور دست ها،
    آنجا که دل نمی خواهد باز کند دیدگان خود را..
    آنجا که دل نمی خواهد بشنود صدایی را…
    آنجا که دل میخواهد پر کند تمام وجود خود را با بوی گیسوانت!
    #نادیه_قره‌باش

    (۰)
  42. نادیه قره باش گفت:

    زیباست..!
    آری چشمانت را می گویم..!
    آری آن دو تیله ی براقِ افسونگرت را می گویم..!
    آری همان که به رنگ سیاهی پر های کلاغ و به مرموزی تاریکی شب است را می گویم..!
    آری..!
    به راستی که زیباست..!
    #نادیه_قره‌باش

    (۰)
    • درود بر تو نادیه عزیز

      در متن تو احساسات موج می‌زند. اگر از علایم نگارشی مثل نقطه و علامت تعجب کمتری استفاده کنی، این زیبایی دو چندان هم می‌شود.

      نادیه عزیز
      شعر به طرز شگفت انگیزی به تو برای نوشتن متن‌های پخته‌تر ایده و الهام می‌بخشد.
      شعر و شعر و شعر

      در نوشته‌های بعدی‌ات برایمان از شاعران مورد علاقه‌ات بگو.
      متن‌های بلندتر و پراستعاره‌تر می‌تواند بیشتر گویای احساساتت باشد.

      دایره واژگانت را گسترش بده و تا می‌توانی بنویس.

      ما در کنار تو هستیم تا شاهد درخششت باشیم دوست خوبم.

      (۰)
  43. زهره احمدی گفت:

    #_داستانک_بچه

    عصر اردیبهشت ماه پشت فرمان نشسته بودم .کنار یک تعمیرگاه بودیم.یک پسر بچه ناز بانمکی پشت پنجره یک خانه دو طبقه دائم داد می زد و می گفت سلام!!

    گویا منتظر مادرش بود. حالا پسربچه ای بود یا دختر بچه نمی دونم!!چون موهایش پسرونه بود و فاصله اش کمی دور بود و خیلی معلوم نبود خلاصه.خواهرش هم کنارش ایستاده بود و هر دو از پشت پرده به ما و خیابان و رهگذران نگاه می کردند.بغل دستی ام در قسمت شاگرد راننده به بچه گفت قربونت برم.!!سلام عزیزم!مامانت کجاست؟؟

    بچه ولی فقط با خوشحالی می گفت سلام!۲ ساله به نظر می آمد.

    خانم از ماشین پیاده شد و رفت داخل تعمیرگاه مثل روزهای قبل.۵ دقیقه منتظر و معطل شدم.بالاخره آمد نشست.

    در راه حین رانندگی از علاقه اش به بچه می گفت و اینکه دوست داشت باز هم بچه بیاره اگه دست خودش بود و شرایط سنی اش اجازه می داد.

    گفتم شما که ماشاالله دو تا پسرهاتون (که البته من ندیده بودم آنها را)مثل برادر هستند برای شما.گفت آره همه کسانی که غریبه هستند وقتی جایی می ریم خرید می گن برای برادرتون هم این مدل لباس یا شلوار مناسب به نظر می رسه!!باورشون نمی شه وقتی می گم اونی که همراهمه پسرمه😊😊

    گفتم چی از این بهتر که یکی شون فقط ۱۸ سال کوچکتر و دیگری هم فقط ۲۰ سال از شما کوچیکتره.

    سری تکان داد و لبخند زد.وسط های راه پرسید:راستی گفتی چند ساله ازدواج کردین؟

    -۳ سال و ۳ ماه حدودا

    -بابا یکی بیار دیگه!حیفه.بچه خیلی خوبه.(با خنده و لبخند)

    -آره خوبه.خیلی شیرینه.ولی به نظر شما شیرینی هایش بیشتره یا سختی هاش؟البته منم تا الان مشغول درس خواندن بودم و گذاشته بودم بعدش ایشالا.

    -خب قطعا بچه بدون سختی نمی شه.ولی در کل خیلی شیرینه.من خودم عاشق بچه ام.

    -آره.منم دوست دارم.اصلا چیزی مگه هست که بدون سختی باشه.هیچی بدون سختی نیست.

    صحبت هامون کمی ادامه پیدا می کنه و بعد می پرسم که راست برم یا مستقیم؟

    – راهنمای بالا رو بزن.

    کمی گاز می دهم.زیاد از حد.

    با لبخند و شوخی گفت دختر انقدر گاز نده.اگه دوباره خاموش شه سخت می شه.

    سری به نشانه تایید تکان می دهم و با لبخند می گویم :می دونم.

    در خلوت خود و در خانه وقت هایی که تنها هست خیلی به آینده و گذشته فکر می کند.مخصوصا وقت هایی که خیلی تنها هست و حوصله انجام کار خاصی را ندارد.

    انتخاب بچه داشتن یا نداشتن فارغ از هر نیت و تصمیمی(خواه از سر اجبار خواه همرنگ جماعت شدن خواه از سر اختیار )به دو پیامد متصل شده گویا:

    انتخاب یک عمر تعهد و سختی و لذت و شیرینی و امید با هم

    یا انتخاب تنها ماندن و رسیدگی به کارهای مورد علاقه و داشتن فرصت های شغلی بیشتر و کمی احساس تنهایی و افسردگی کردن ولی زندگی ۲ نفره بیشتر و راحت تری را تجربه کردن

    به گفته یکی از زنانی که در برنامه تد سخنرانی کرده والان اسمش رو خاطرم نیست:مادر شدن و مادری در امتداد زنانگی است،اما به معنی کامل شدن زنانگی نیست و در واقع تنها یک انتخاب است.

    به راستی این بچه چیست که همه عالم عاشق اوست!😃😃

    (۰)
  44. زهره احمدی گفت:

    می نویسم چون:

    ۱٫از دوران راهنمایی و نوجوانی به درس انشاءنویسی علاقه داشته ام و نمرات خیلی خوبی در این درس می گرفته ام.البته این شاید دلیل محکم و محکمه پسندی برای انگیزه نوشتن نباشد.اما در نوجوانی یکی دو تا داستان خیلی عامه پسند و خیلی شاید شخصی در دفترهایم نوشته ام و بعضی شب ها که درس هایم خیلی سنگین بود به عنوان زنگ تفریح این داستانک ها را برای خودم می نوشتم.حتی در دوم راهنمایی، یکی از جایزه های بعد از امتحانات ترم دوم و دادن کارنامه ها به مادران ،از طرف معلم انشایمان به من کتابی بود به نام پلی به سوی داستان نویسی که آموزش داستان نویسی در این کتاب گفته شده بود وهمین طور کتاب پرحجمی به نام حکایات و هزلیات و فکاهیات
    که خیلی جالب بود.

    ۲٫می نویسم چون از دوران کودکی به خاطره نویسی علاقه وافری داشته ام و خاطرات سفرهایم و بعضی خواب هایم را هم به نگارش در می آورده ام.هنوز هم بعضی خواب هایم را یادداشت می کنم.

    ۳٫می نویسم چون به نوشتن برنامه ریزی روزانه و چک لیست علاقه دارم.حتی دفتر برنامه ریزی و اهداف هم برای نگارش برنامه هایم دارم و این برنامه ریزی ها را در آن یادداشت می کنم.

    ۴٫می نویسم چون فهمیده ام که بین نوشتن و خواندن هم ارتباط شگرفی وجود دارد.قبل از اینکه عضو طرح ویژه مدرسه نویسندگی بشوم خیلی نمی نوشتم و به خواندن کتاب و نشریات علاقه داشتم اما بعد این امر بر من مسجل شد که اگه بخواهم بیشتر به کار نوشتن روی بیاورم باید بیشتر بخوانم و خواندن کتب و نشریات به من کمک می کند تا با انواع سبک های نوشتاری و آرایه های ادبی آشنا تر شوم.البته نا گفته نماند که چون در دبیرستان از اول علوم انسانی و ادبیات می خواندم درسی در سوم دبیرستان داشتیم به نام آرایه های ادبی که بسیار هم درس مهم و حساسی بود.

    ۵٫می نویسم تا بعدها به دختر یا پسر آینده ام از علاقه ام به نوشتن بگویم و نوشته ها و یادداشت هایم را برای آنها بخوانم و آنها را هم تشویق به نوشتن و کتبی اندیشیدن کنم و به اصطلاح تفکر مکتوب و فرهنگ کتبی را به نوعی نشر و ترویج دهم.

    ۶٫می نویسم شاید برای اینکه نوشتن مرهم غم ها و مشکلات شخصی ام باشد و مانند یک روانکاو این نوشته ها به حرف هایم گوش فرا دهند.

    ۷٫فلسفه روشن و خیلی مشخصی برای نوشتن ندارم.می دانم که نوشتن درآمدی ندارد به آن صورت ،ولی من به عنوان یک علاقه و عشق به آن می نگرم.چون در این کار فعلا اول راه هستم و مسیر خیلی طولانی تا حرفه ای شدن در راه دارم.

    ۸٫می نویسم چون نوشتن به شرطی که روزانه باشد به فکرم و حتی و محیط خانه و زندگی ام نظم می دهد.

    ۹٫می نویسم تا به این طریق خودم را به دیگران بهتر و موثرتر بشناسانم و معرفی کنم.

    ۱۰٫می نویسم تا درک کنم که من دقیقا با کدام سبک نوشتاری راحت تر هستم و بیشتر در چه حیطه ها و سبک هایی از نوشتن مهارت دارم و به نوعی استعدادهای نوشتنم را با تمرین و تجربه کردن سبک های مختلف بیشتر شکوفا کنم.
    هر چند که تاکنون می دانم که به سبک غیر داستانی و یادداشت نویسی بسیار بیشتر از سبک داستانی علاقه مندم

    زهره احمدی
    (۲)

    (۰)
    • درود زهره عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا مطالعه و بررسی کردیم.
      خوشحالیم که به اهمیت خواندن و نوشتن پی بردی و برای موفقیت و رشدفردی در تمام جوانب زندگی از آن بهره می‌بری.
      دوست نازنینم خواندن و نوشتن را با قدرت و مداومت ادامه بده. به صورت قطع هر روز نوشتن، تو را متمایزتر و موفق‌تر از پیش می‌کند.

      مهم‌ترین نکاتی که نوشته‌هایت را قدرتمندتر و تاثیرگذارتر می‌کند:
      استفاده از تصویرسازی، استعاره، داستان‌گویی و تیترهای جذاب و قوی است.

      زهره جان
      خواندن و نوشتن روزانه بدون شک مسیر واقعی و سبک نوشتاری‌ات را شکل می‌دهد.

      بیشتر و بیشتر برایمان بنویس و از کتاب‌هایی که این روزها مطالعه می‌کنی برایمان بگو.

      منتظر متن‌های بیشتری از تو دوست خوبم هستیم.

      (۰)
  45. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    با سلام خدمت بزرگان اهل قلم
    خدا قوت
    دوشنبه هفته گذشته در این قسمت نوشته ای براتون ارسال کردم اما تا حالا بازخوردی نداشته .
    لطفا راهنمایی میفرمایین

    با سپاس

    (۰)
  46. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    عصر تنگی بود،
    و مرا با خویشتن گویی
    خوش خوشک آهنگِ جنگی بود.

    از خیابان که می‌گذشتم می‌رسیدم به کتاب فروشی؛ولی نه قصد گذشتن از خیابان را داشتم و نه جرئت اش را…خب…ما زن ها وقتی به واقع عاشق نباشیم؛خیلی هم شجاع نیستیم.
    دیگر چه اهمیتی دارد که پسر کتاب فروش،ساعت چهار بعد از ظهر به قصد دود کردن سیگارش توی تراس کتاب فروشی می‌ایستد؟!
    واقعا چه اهمیتی دارد که عصرها بدون اینکه قصدِ برهم زدنِ زلالیِ برخواسته از تنهاییِ هوا را داشته باشد؛عود روشن می‌کند؟!
    فقط می‌خواستم بوی عود را به ریه‌هام بکشم.می‌خواستم هر روز ساعت چهار بعد از ظهر،چهار تا کتاب ازش بخرم.می‌خواستم «مردِ بی ریش و باریشه‌ی من»خطاب اش کنم.می‌خواستم بهش بگویم انقدر سخنانم را جدی نمی‌گیرند احساس می‌کنم دنباله‌ی دودمان‌ای هستم در حال انقراض.می‌خواستم حرف پیرمرد را بهش بگویم «تو از آن نسل‌ای».
    حتما او هم موهای بلند و پریشان‌اش را مرتب می‌کرد،با وقار و متانت یک شاعر لبخند می‌زد و می‌گفت:«آن که گناه نکرده،بادافره_اش نمی‌گیرند»….ولی خودش «گنه ناکرده»،«بادافره می‌کشید».
    عصرِ تنگی بود….شجاعت و مضحکه به تنگ‌اش آورده بود.
    به صدای نفس‌هام گوش می‌کردم؛به کشاکش و گرفت و گیرِ جان کاهِ زندگی….«مرگ»غایتی ست به غایت جنگ گونه.
    هر روز قاضیِ درون من،خویشتنِ خویشِ مرا موأخذه می‌کند؛به امید روزی که معنای «مرگ» ساقط شود…انکارِ«مرگ» کار عشق نیست.
    پسر کتاب فروش لبخند می‌زد و خنده‌ام می‌گرفت…خوش خوشک با خودم می‌جنگیدم
    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #برداشت_آزاد
    #مهدی_اخوان_ثالث
    #آخر_شاهنامه

    (۰)
    • درود فاطمه عزیز

      متن‌ تو را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      برداشت آزاد تو از شعر اخوان جالب و پراحساس بود.
      این نشان می‌دهد که تو مطالعه می‌کنی و به خواندن شعر هم علاقمندی.
      سعی کن بیشتر و بیشتر شعر بخوانی و هر روز شعر خواندن و مطالعه را در برنامه‌ات قرار دهی.

      اما چیزی که در کنار خواندن لازم و غیرقابل انکار به نظر می‌رسد، نوشتن و نوشتن و بیشتر نوشتن است.
      کلمه‌برداری و نوشتن هزارکلمه را به صورت روزانه دنبال کن.

      در متن بعدی با استعاره و تصویرسازی بیشتری ما را به دنیای ذهنت ببر.

      بگذار خواندن و نوشتن بیشتر فاصله ذهن و قلمت را به حداقل برساند.

      دوست خوبم!
      برای تمرین بعدی معیار قلمت این باشد:
      نگو، نشانم بده.

      با قدرت ادامه بده…

      (۰)
  47. مائده گفت:

    (سکانس اول-داخلی-اتاق خواب-شب)
    ساعت صفر است. با چشم‌های نگرانش حرکات مضطرب و کنجکاو او را دنبال میکند. زیر لب خدا را قسم میدهد که آبرویش را حفظ کند.
    کلیک… بنگ!
    راز سیزده روزه برملا میشود…
    و سرکوفت…
    و شرمندگی…
    (کات)
    .
    (سکانس دوم-خارجی-خیابان-روز )
    گذرا و با حرکت چشم نوشته‌های پارچه‌های نصب شده روی سر در مغازه‌ها و دیوار‌های شهر را دنبال می‌کند:
    “آبروی حسین به کهکشان می‌ارزد.”
    “حسین آبروی دو عالم”
    “حرّ پشیمان تو ام یا حسین…”
    “باز این چه شورش است…”
    (کات)
    .
    (سکانس سوم-داخلی-اتاق خواب-شب)
    ساعت صفر است. با استرس حرکات دست و انگشت‌های او را دنبال میکند. زیر لب خدا را قسم میدهد که…
    کلیک!
    چشم‌هایش را میبندد و سکانس اول در ذهنش پلی‌بک می‌شود.
    زیر لب میگوید:
    “خدایا به آبروی حسینت قسم!”
    کلیک…
    “دخترجون! شانس آوردی که چیزی اینجا نیست وگرنه…”
    خیالش راحت می‌شود؛ رازش سر به مهر باقی مانده است. نفس عمیقی میکشد.
    (سکانس دوم را به یاد میاورد-حسین آبروی دوعالم)
    از پنجره آسمان را نگاه میکند و لبخند می‌زند.
    (کات)
    .
    #مائده_چهارخطی
    ☕️| @mahichr

    (0)
    • درود مائده عزیز

      متن پراحساسی بود که با توجه به نوع نوشتار در سکانس‌های مختلف جالب هم بنظر می‌رسید.
      سعی کن در نوشته بعدی به جزییات بیشتر بپردازی و آن‌چه در ذهن داری با کلماتی دقیق‌تر بیان کنی.
      بیشتر و بیشتر نوشتن به تو کمک می‌کند تا فاصله ذهن و قلمت را کم و کم‌تر کنی.

      تصویرسازی دقیق و سنجیده مخاطب را از ابهام رهایی می‌بخشد و کمک می‌کند تا بیشتر با متنت ارتباط بگیرد.
      استفاده از فضاسازی، جزییات محیط، و توصیف چهره‌ها و افراد به مخاطب فرصت می‌دهد تا به دنیای نوشته‌ات پا بگذارد.

      هر روز ساعتی را به خواندن و روزانه‌نویسی اختصاص بده و دایره واژگانت را هر چه بیشتر وسیع کن.

      مائده عزیز
      به خاطر داشته باش:
      کلمات مهم‌ترین ابزار نویسنده هستند.

      منتظر متن‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم.

      (۰)
  48. بهمن گفت:

    سلام.
    یه سوال دارم. اگه کسی نوشته اش رو براتون فرستاد که در موردش نظر بدهید چطوری متوجه میشه که نوشته اش رو خوندین و چطوری متوجه بشه که نظرات شما در مورد نوشته اش چیه؟
    یعنی از کجا باید پیگیری کنه.
    اصلا چطوری نوشته اش رو براتون بفرسته؟
    ممنون میشم جوابمو بدین. راستش یک هفته قبل نوشته ای براتون توی همین کادر فرستادم ولی بازخوردی از شما ندیدم.

    (۰)
    • مدرسه نویسندگی گفت:

      سلام بهمن عزیز
      بازخورد به نوشته‌ها توی همین صفحه و در جواب پیامی که ارسال کردید انجام میشه و بعد از تایید در قسمت کامنت‌ها نمایش داده میشه.

      (۰)
  49. faraz گفت:

    نگاهم کن که من محتاج محتاجم
    و دستانت آرامبخش آرامبخش تراز ؛درد
    دورم کنم بگیرانم صدایم کن که گوش هایم
    برای تو و آن لبخند زیبایت
    مرا از خود رها ساخته
    و برده جای دیگر دل
    جنون را بر دلم حاکم
    نگاهم کن محتاجم
    منم آن بچه, مادر بگیر هر دو دستانم
    ستایش میکند خالق که خلق تو را بر من
    تو جادو کن برای من
    بهشت زیر پای توست
    و آن نوری که میتابی به گل هایی که خار بودند
    و آن چشمه که جوشانی
    درخشانی که تابانی
    مرا هم در بغل گیر و بخوابانم
    تو ای گیتی تو ای شبنم
    تو ای نیلوفر آبی
    تو ای کاوشگر هستی
    تو ای رویای رویایی
    تو را من میپرستم چون
    خدایم یک خدا داده
    برای مهربانی کردن خنده به لبهایش
    برایم دنیایی پر ز مهربانی
    محبت را رها ساخته
    مرا با خود ببر آنجا ک میگویند برای توست
    مرا با خود ببر آنجا که هیچ کس نیست مانندت
    تو را ای هستی دنیا
    تو را ای زا ده ی خوبان
    و من تا آخر عمر میزنم زانو برای تو

    (۰)
    • درود بر فراز گرامی

      متن شما توسط تیم محتوای مدرسه نویسندگی مطالعه شد.

      پیشنهاد ما به شما مطالعه هر چه بیشتر شعر فارسی است. بهتر است به جای استفاده از قید و صفت بیشتر از استعاره استفاده کنید.
      تصویرسازی و پرداختن به جزییات قطعا شما را در نوشتن متن‌های قدرتمندتر یاری می‌کند.
      احساسات و تخیلات شما اگر با کلمات قوی‌تر و پخته‌تر بیان شود، قطعا تاثیرگذارتر خواهد بود.
      منتظر متن‌های درخشان شما هستیم.
      در مطالب بعدی برایمان از کتاب‌های مورد علاقه خود بنویسید.

      (۰)
  50. امین سرابی گفت:

    💢 امین سرابی

    یک سال از زمانی که جنگ شروع شد می گذرد.
    دیگر خانه ای باقی نمانده؛ جای امنی هم.
    باورم نمی شود که دنیایمان به همین سادگی درحال نابودی باشد؛
    بدست خود مایی که عاشقش بودیم!
    صداهای انفجار هرازگاهی از دور و نزدیک به گوش می رسند.
    کوله ام را برمیدارم و راه میفتم.

    حین عبور از ویرانه ها به سمتی نامعلوم،
    به این فکر می کنم که انسان بالاخره زهر خود را ریخت؛
    آنهمه شعار دوستی و برادری نتوانست خوی تاریک نوع بشر را مهار کند؛
    و بالاخره این گونهٔ ناپایداری که به سرعت در زمین رشد کرده بود؛ بدست خودش از لیست حیات برچیده خواهد شد.

    وقتی از موج انفجاری که در نزدیکی ام به وقوع می پیوندد روی زمین می افتم؛
    صدای رادیوی جیبی یک جسد با صدای سوت کشیدن گوش هایم در هم می پیچد :
    منطقه را تخلیه کنید !

    پوزخندی می زنم.
    منطقه را تخلیه کنید …

    فکری به سرم می زند.
    آرام می شوم.
    ناخودآگاه لبخند می زنم.
    راهکار همین است؛

    برای نجات دنیا؛
    باید آن را از انسان تخلیه کرد!

    (۰)
    • درود بر امین سرابی گرامی

      نوشته شما را مطالعه کردیم.
      متن از زبان نوشتار خوب و قابل فهمی شکل گرفته، سعی کنید از تمرین کلمه‌برداری برای افزایش دایره لغات خود استفاده کنید.
      در لینک زیر با تمرین کلمه‌برداری آشنا شوید:

      کلمه‌برداری

      تا می‌توانید شاهکارهای ادبی بخوانید. از کتاب‌های سبد مطالعه خود برای ما بنویسد.

      سعی کنید متن‌تان را با استعاره و تصویر بیشتر، قدرتمندتر کنید.

      فضا را با جزییات شرح دهید و افراد را به تصویر بکشید.

      حتما شما هم به این جمله معروف معتقدید:
      نگو، نشانم بده!

      منتظر نوشته‌های بیشتری از شما هستیم.

      با قدرت ادامه دهید.

      (۰)
  51. سیده نرگس حسینی گفت:

    سلام، روزتون بخیر.متنی که براتون میگذارم مربوط به نوشته ای است که چند روز پیش در کانال تلگرامم منتشرش کردم.
    #حرفی_برای_گفتن
    از قدیم الایام گفته می شد خواستن، توانستن است.
    به گونه ای آن را بیان می کردند که انگار برای رسیدن به چیزی، کافیست آن را بخواهی. و بعد در ادامه اضافه می کردند
    اگر خواسته ی تو به حقیقت نمی انجامد به این دلیل است که تو به صورت خالصانه خواسته ات را نمی خواهی، باید از ته قلبت بخواهی.
    بارها خواسته هایم را تصویرسازی کردم تا بالاخره توانستم آنها را لمس کنم، از هیجان لمس آنها، چند روزی را با انگیزه جلو رفتم. بعد از مدتی هیجانم خاموش شد و توان جلو رفتن را از دست دادم. مضطرب شدم که چرا من نمی توانم. مگر من چه چیزی کمتر از دیگران دارم… گفتند: اراده ی تو، آهنی نیست. آری، شاید اراده ی من از جنس آهن نبود، شاید ضعیف بود یا مانند خودم ظریف بود.
    گفتم: وقتی همه یک شکل نیستند، وقتی رنگ پوست ها، چشم ها و حتی اثر انگشت ها یکی نیست چه توقع دارید که اراده ها همه از یک جنس باشند. گفتند: به باشگاه تقویت اراده برو و اراده ات را آهنی کن، رفتم اما از پس تمرینات سخت آنجا بر نیامدم. اینگونه شد که من ناامید از رسیدن به خواسته هایم، قدم زدن در روزگار را انتخاب کردم به امید آنکه شاید روزی علم آنقدر پیشرفت کند تا بتواند فاصله ی خواستن تا توانستن را کمتر کند. علم پیشرفت میکرد اما هیچ کس به فکرش نمی رسید که این فاصله را کمتر کند. یعنی تنها من بودم که این فاصله برایش طولانی بود؟
    با پاهایی که روی سردی سرامیک های اتاق ام کشیده میشد به طرف کتابخانه کوچکم رفتم، دستم را دراز کردم و دو کتابی را که به تازگی خریده بودم(به امید آنکه شاید کمکم کند) را از میان کتاب ها بیرون کشیدم. آنها را به یک دست گرفته و با صدای کشیدن پاهایم روی سرامیک ها به طرف تخت بردمشان. خودم را روی تخت انداختم و سرم را در نرمی بالشت زرشکی فرو بردم، گذاشتم سمت چپ بدنم در نرمی بالشت و تشک آرام بگیرد. در همین حال کتابی که قطر کمتری داشت را از زیر کتاب پر قطرتر بیرون کشیدم و روی ملحفه کرم رنگ کشاندمش تا مقابل چشمانم قرار گرفت. فهرست و مقدمه را بدون لحظه ای توقف ورق زدم، به فصل اول رسیدم، در وسط صفحه اولش نوشته بود:
    یک سفر هزار مایلی با یک گام شروع می شود. لئو زوا
    – ورق زدم-
    پاراگراف ها را یکی پس از دیگری مرور میکردم و روی قسمت هایی که برایم جالب بود لحظه ای مکث میکردم.
    درجایی گفت:
    ما همیشه دوست داریم خودمان را به خاطر اینکه پیشرفت نکرده ایم سرزنش کنیم، اما به ندرت پیش آمده که از استراتژی مان ایراد بگیریم، این میشود که همان استراتژی را بارها و بارها تکرار می کنیم و تلاش میکنیم بالاخره نتیجه دهند اما مشکل همین جاست. اگر برای چند مرتبه از یک استراتژی خاص استفاده کردید و از آن نتیجه ای نگرفتید، باید راهکار دیگری را امتحان کنید. چه اهمیتی دارد که این استراتژی برای دیگران اثر بخش است وقتی برای شما تاثیری ندارد.
    همین الان بینی تان را لمس کنید.
    بعد از لمس آن، ادامه ی مطلب را بخوانید.
    شما موفق شدید به بینی تان دست بزنید، چون انجامش واقعا ساده بود و مقاومتی توسط نیروی درونی(اراده) که گاهی شما را از انجام کارهای مفید در طول روز باز می دارد، صورت نگرفت.
    این یک تمرین ابتدایی در رابطه با نیروی اراده بود. اگر شما توانستید به بینی خود دست بزنید، پس می توانید با استفاده از استراتژی موجود در این کتاب به موفقیت برسید.
    (کتاب را بستم، اسم روی جلدش را با خودم زمزمه کردم: ریز عادت ها از استفان گایز. کتاب را کمی دورتر از خودم روی ملحفه کرم رنگ قرار دادم، سر جایم چرخیدم و پشت سرم را روی بالشت گذاشتم.) دستم را دراز کردم و کتاب قطور را برداشتم و شروع به خواندنش کردم
    فصل اول را با یک جمله شروع کرد:
    تنها کسی که سرنوشت، شما را به آن تبدیل می کند، همانی است که خودتان تصمیم به بودنش می گیرید. رالف والدو امرسون
    پاراگراف ها را یکی پس از دیگری خواندم، یکی از مطالب جالبی که میان خطهای کتاب، با من سخن گفت را زیرش خط کشیدم
    من کسی که بودم را به اندازه ی آنچه انجام می دادم، تغییر ندادم. زیرا بر خلاف نظر دیگران، من باور ندارم که کسی واقعا بتواند خودش را تغییر دهد. ما همانی هستیم که هستیم.
    کودکی که به یک ولگرد ساحلی(در مورد خودش میگفت) تبدیل شد، هرگز چیزی جز یک شخص معمولی و متوسط نبود؛ متوسط در انجام دادن تکالیف مدرسه، در ورزش و در مهارت های اجتماعی.
    شخص فوق العاده خوشبخت و کاملا شادی که امروز هستم نیز همان کودک متوسط است، نه کمتر و نه بیشتر.
    تنها دلیلی که باعث تغییر و تحول من از آن وضعیت به این موقعیت شده است این بود که در جایی از مسیر این شانس را داشتم که در معرض برتری خفیف قرار گیرم.
    این که من چگونه از آن جا به این جا رسیدم و
    این که شما چگونه می توانید از هر جایی که هم اکنون هستید به آن جایی برسید که می خواهید باشید، موضوع این کتاب است.
    (کتاب را بستم و آن را معلق در هوا، جلوی صورتم گرفتم.) برتری خفیف از جف اولسون
    (دو کتاب را در آغوش کشیدم و چشمانم رابستم و بعد تبسمی آرام آرام بر لبانم نقش بست.)
    به نظر خودم قسمت هایی که از کتاب انتخاب کردم و از رویش رونویسی کردم شاید می توانست بهتر انتخاب شود.اما دلیل انتخابم این بود که می خواستم از صفحات اولیه ی کتاب ها باشد.

    (۰)
    • درود نرگس جان

      در تیم محتوا متن زیبای تو را خوانیم.
      چقدر خوب که از کتاب‌هایی که می‌خوانی برایمان نوشتی. می‌توانم تصویر کلافگی تو، رنگ تختت، کتابخانه‌ات و حال و هوایت را به عنوان مخاطب کاملا درک کنم.
      بیشتر و بیشتر از تصویرسازی بهره بگیر.
      چقدر خوب که کانال تلگرام داری. اگر هر روز کانال خود را به روز نگه داری و آن را بهانه‌ای برای روزانه‌نویسی کنی به‌زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری در متن‌هایت خواهیم بود.
      تا می‌توانی روی خواندن و نوشتن تمرکز کن.
      چیزی که نوشته‌هایت را جذاب و پرمخاطب می‌کند استفاده از تیترنویسی است. سعی کن تیترهای جذاب بنویسی!
      همچنین بهره گرفتن از استعاره و داستان‌گویی بیشتر و بیشتر، به نوشته‌هایت قدرت و تاثیرگذاری می‌بخشد.

      با بهره گرفتن از این موارد در متن‌های بعدی پیشرفت چشم‌گیری خواهید داشت.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (۰)
  52. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    اینکه من هیچگاه به نوشتن به چشم تفنن نگاه نکرده‌ام بر هیچ کس پوشیده نیست؛چه رسد به استاد که به همین خاطر هی سختگیریم را بهم یادآوری میکند.
    وقتی جواب کنکور ارشد اعلام شد،چیزی در من به طغیان برخواست که:«تو برای تحقق کدام رویا،چه کرده ای؟!»
    این شاید از طبیعت انسان است که هی به سمت همان چیزی کشیده می‌شود که در ذات‌اش جا داده‌اند.
    اصلا همین سیاه کردن ها هم بخاطر همین طبیعت وجود است..بخاطر این است که من میخواهم عقده‌ی دو روزه‌ی بدون قلم گذشته را باز کنم.
    باید بگویم با تمام این احوال من نمیتوانم بر این فاصله‌ی فاحش میان«است» و «باید» صحه نگذارم و واقعیت و ارزش را از یک قسم ببینم.
    میتوانیم بگوییم از «است»،«باید» برنمی‌آید.
    ارزش برای من آن است که انسان باشم و ساعت ها با همین تفکرات به عقربهای ساعت زل بزنم و باکم نباشد بر بیهودگی روزگار.انسان بودن و از خود پیروی کردن ارزشی ست ارزشمند.
    واقعیت ولی.. چیز دیگری ست.باید برای زندگی مبارزه کرد و مسئولانه تصمیم گرفت.
    امروز تحقق یک واقعیت را به تحقق بخشنده اش تبریک گفتم.
    مایه‌ی فخر است و مباهات رسیدن زندگی به واقعیت ای که ساخته شده.
    من اما…مسئول تمام سرنوشت های تاریخ‌ام انگار؛که جواب لبخند شیرین و مسئولانه‌ی استاد را با یک جمله‌ی مجرد دادم:«هیچ چیز برای من تفننی نیست استاد.»

    (۰)
    • سلام فاطمه عزیز

      متن شما توسط تیم محتوا بررسی شد.
      خوشحالیم که خواندن و نوشتن برای شما مهم و ضروری است.

      و اما در مورد ماهیت متن
      چیزی که برای انتشار متن حائز اهمیت است خواندن دوباره و چندباره متن قبل از انتشار با صدای بلند است. این‌کار بیشتر از هر چیز دیگری به شما کمک می‌کند تا روان‌تر بنویسید.
      استفاده از استعاره و تصویرسازی به نوشته‌هایتان جانی تازه می‌بخشد و به مخاطب فرصت می‌دهد تا با متن شما بیش از پیش ارتباط بگیرد.
      تا می‌توانید بخوانید و از روزانه‌نویسی بهره ببرید.
      در نوشته‌های بعدی خود از کتاب‌های مورد علاقه‌تان برای ما بنویسید.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم دوست خوبم

      (۰)
  53. Banoo گفت:

    #عشق سازنده
    روزی طوفانی مهربان و پاک دل اما تندخو و پرخاشگر در بین دو کوه تاف و قاف زندگی میکرد.او بسیار تنها و بی کس بود و همیشه بغض تنهایی   بی کسی و غصه هایش را به صورت زوزهای خفیف در گوش غار خفه می کرد.درد قلبش حتی وسیع تر از وسعتش بود به طوری که هرگاه می خواست کلامی برای درختان پیر و جوان کوهستان صحبت کند،کمتر کسی تاب شنیدنش را داشت و بیشتر درختان کمر شکسته  بودند .در سحر گاه روزی طوفان تصمیم گرفت که کوله بار بغض و اندوهش را به دوش کشد و از همگان بپرسد که چرا او را تنها گذاشته اند؟ابتدا به بیابانی رسید،اما از پا قدم شوم اودرگیری وسیعی بین ذرات گرد و غبار رخ داد در همین حین او غباری را چنگ زد و گفت :
    -خوشحالم که از آمدنم به تکاپو افتاده اید .آیا دوست دارید که پیش شما زندگی کنم ؟
    گرده گفت :نه!این تکاپو،تکاپوی سیاه بختی آمدن توست .تو با آمدنت رعشه به تن ما می اندازی برو هرگز نیا ….
    طوفان ناراحت و دلشکسته به سمت دریا تاخت تا حداقل آرامشی را دریافت کند ،که در طی مسیر دانه ای را دید و قلب سنگی خود را به او واگذار کرد و عاشق باطن و معصومیت آن شد اما ترسید که مبادا دانه هم از او فراری باشدو راهش را کج کرد و بسیار سریع از دانه و شهوت خویش دوری کرد…‌‌
    به دریا که رسید قبل از آنکه او سخنی بگوید ،فریاد کشید:برو ،برو و تا جایی که می توانی دور شو ،نمی خواهم باز باری دیگر شرمنده ی مردمانی شوم که از خشم تو خانه خرابشان کرده ام.
    اما طوفان عاشق قصه ی ما اینبار که متوجه تحولی درونش شده بود،برعکس همیشه کمر دریا را با ملایمت نوازش کرد و نسیمی خنک شد که روح انسان های آن جا را قلقلک می داد و در مقابلش عکس العمل شور و شادی آن ها را دریافت کرد .نسیم تصمیم گرفت که برگردد و به دانه بگوید که دوستت دارم که صحنه ی شگفتی را دید .
    آن دانه گل سرخی شده بود که برعکس قبل که دست و پایش از ترس طوفانی بودن باد جمع شده بود ،چشم انتظار باد نشسته بود تا به او بگوید 🙁 دوستت دارم …)
     

    (۰)
    • درود بانوی عزیز

      متن زیبای تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب است که تو برای انتقال مفاهیم از قصه‌گویی کمک می‌گیری. مطالعه کتاب‌های قصه‌نویسی البته به تو بیش از پیش کمک می‌کند.
      کتاب قصه‌گو برنده است یکی از این کتاب‌هاست که خواندنش برای تو خالی از لطف نخواهد بود.
      تا می‌توانی رمان و داستان بخوان و از قصه‌گویی غافل نشو.
      نکته دیگر اینکه تصویرسازی در متن و استفاده از استعاره به تو کمک می‌کند تا تاثیر متنت را هر چه بیشتر و بیشتر کنی.
      بیش از پیش بنویس تا در نوشته‌های بعدی شاهد رشد و موفقیت بیشتری در نوشته‌هایت باشیم.

      (۰)
  54. فریباکنجدی گفت:

    ترس…
    ترس واژه ایست که به ظاهر ابهت داردولی باطناپوچ وتوخالیست واین هیچ بودنش را زمانی بهتردرک میکنی که تصمیم میگیری اراده میکنی وباترست روبرو میشوی،آن وقت میبینی که آنقدرهاهم که بزرگش کردی نیست وحتی گاهی وقتی به ترست فکرمیکنی خنده ات میگیرد،سایه ی ترس اگربهایش بدهی میشود دست وپا گیرت،همپایت وسدی می شود برای موفقیتهاوتصمیم هایت،ولی اگرزیرسایه ی توکل،اراده وامید ومثبت اندیشی قراربگیری،سایه ی ترس محومیشود،آنقدرمحوکه دیگراثری ازآن رانبینی.گاهی یادگیری وبکارگیری بعضی تکنیکها ی ساده درمواجهه باترس بسیارکارآمداست مثلا:
    _شعارنترسیدن وشروع کار،باشروع کارفرآیندتصمیم گیری شماافزایش می یابد وشمادرمقابل عمل انجام شده قرارمیگیرید،دراغلب مواردپی خواهیدبرد که کارتان آنقدرهاهم بدنیست واگرهم مناسب نیست همیشه برای بهبودش فرصت دارید.
    _خودتان راببخشیدومنتظرزمان دیگری برای نگرانی باشید،افکارمنفی رادور کنیدومجددا روی کارتمرکزکنید.
    _یکی دیگرازاستراتژی های تاثیرگذارانتظاربرای نگرانیست،اضطراب خودرابه تعویق بیندازید،مثلا بگویید بعدابه این فکرمنفی ،فکرمیکنم.بااین کارهنگام برخورد دیگرآن اضطراب اولیه نیست.
    -باکمک به دیگران هدفی درزندگی پیدا کنید.
    ترستون روبه آرزو تبدیل کنید،مثلا به جای اینکه بگی من ازفلان چیز یافلان کارمی ترسم،بگیدمن آرزوی انجام چنین کاری رودارم،اولین چیزکه توی این تغییرنگرش بوجودمیاداون کشش وانگیزه برای انجام اون کاره چون مادوست داریم به آرزوهامون برسیم واین نگرش شماروتشویق میکنه برای مقابله وروبروشدن…ولی مسلما واژه ی ترس شماروبازمیداردازانجام اون کارکه هیچ میل ورغبتی به سمتش نیست.

    (۰)
    • سلام فریبا جان

      متنت را در خصوص ماهیت ترس در تیم محتوا خواندیم.
      خیلی جالب بود که سعی کردی با تجربه زیسته خودت راجع به ترس برایمان بنویسی، اما بطور قطع مطالعه کتاب و مقالات در مورد ترس ذهنت را وسیع‌تر و دایره‌لغاتت را غنی‌تر می‌کند.
      لزوم تاثیرگذاری متن تصویر و استعاره است. چقدر خوب می‌شد اگر از داستان‌هایی شخصی و غیرشخصی هم برای تاثیرگذاری بیشتر استفاده می‌کردی.
      برای انتشار بهتر است چندین و چند بار متنت را بلند بازخوانی کنی و در فاصله‌گذاری بین کلمات ظرافت بیشتری داشته باشی، همین تغییرات کوچک به طرز شگفت‌انگیزی خواننده را برای دنبال کردن متن ترغیب می‌کند.
      از تیترهای جذاب برای متن‌های بعدی استفاده کن و بگذار در ذهن مخاطب سوال و کنجکاوی در مورد متنت شکل بگیرد.

      بسیار خوشحالیم که با ما همراهی و منتظر متن‌های بیشتری از تو هستیم.

      (۰)
  55. مهسا گفت:

    به صدای شب گوش ميكنم،
    به هياهوی ذهن كه لحظه‌ای آرام نميگیرد…
    به حس تناقضی عجيب!
    به دگرگونی در حال اتفاق
    به هستی و نيستی
    به بود و نبود
    به اتفاق‌های تاریک و روشنِ شب و روز
    به سکوت صدا
    به تنفس بی‌بازگشت
    نه!
    من به زندگی پر از شوق بی پايان
    به صدای دم و بازدم صبح وقتی قلبم را به تپش وا می‌دارد
    به زيبایی نفس‌گير لحظه گرگ‌وميش
    من به جاودانگی گوش ميكنم….

    (۰)
    • سلام مهسا جان

      نوشته زیبا و احساسی‌ات را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      چقدر خوب می‌شد اگر برای متن زیبایت تیتر و موضوع می‌نوشتی و قدری از استعاره و تصویرسازی بیشتری استفاده می‌کردی.
      تصویرسازی به خواننده اجازه می‌دهد تا به دنیای زیبای ذهنت پا بگذارد و هر چه بیشتر نوشته‌ات را تجسم کند.
      بیا از این پس بیشتر از این‌که بگویی، نشانمان بدهی!

      سعی کن تا می‌توانی روی خواندن شعر و متون ادبی تمرکز کنی.
      لینک زیر به تو در این را کمک می‌کند:
      دایره لغات فارسی خودمان را چگونه افرایش بدهیم؟ | معرفی کتاب و نویسنده

      منتظر نوشته‌های بعدی تو دوست عزیزم هستیم.

      (۰)
  56. نرگس گفت:

    عاشقانه هایم تمامی ندارد…
    محبوب نازنین من…
    امروز میخواهم یک ماجرا جالب برای تو تعریف کنم میدانستی وقت هایی که زیاد به تو فکر میکنم بوی عطرت را در فضا استشمام میکنم عجیب است نه؟ولی امکان دارد…یادت است یک روز در هوای دلپذیر خرداد در آن فضا دلنشین برای رد شدن از پل چوبی دستم را گرفتی؟؟ تا مدت ها حس میکردم دستم که هیچ تمام تنم بوی عطرت را به خود گرفته…درک میکنی؟؟باید دیوانه باشی مثل من که درک کنی…دلم میخواهد یکبار روبه روی بنشینم در تاریکی چشمانت غرق شوم و برای تو شعر بخوانم میدانی که چقدر شعر دوست دارم…محبوب دلبند من چگونه ثابت کنم که در سینه ام جای توست فقط با چه لحنی بگویم که باور کنی و چگونه؟؟
    (سلام این بخشی از نوشته هام خوشحال میشم نظراتتون وبشنوم کلا یه مجموعه ای نوشتم که صحبت با شخصی هست که دوره ازم)

    (۰)
    • سلام نرگس عزیز

      متن پراحساست را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در نوشته‌ی تو به چشم می‌خورد احساسات زیبایی است که اگر با دامنه لغات وسیع‌تر همراه شود، بسیار تاثیرگذارتر خواهد بود.
      بگذار با یک مثال برایت شرح دهم:
      در متن، تکرار کلمه‌ی «محبوب من» می‌تواند با جایگزین‌های متعددی تغییر کند.
      پس لازم است که بیشتر شعر بخوانی و روی گسترش دایره لغاتت تمرکز کنی.
      دایره لغات فارسی خودمان را چگونه افرایش بدهیم؟ | معرفی کتاب و نویسنده

      نکته مهم دیگر پرهیز از تعدد علائم نگارشی مثل علامت سوال و تعجب است. استفاده درست از علائم نگارشی به خواننده برای درک بیشتر کمک می‌کند.

      سعی کن در نوشتن به جای قید و صفت بیشتر از استعاره و تصویرسازی استفاده کنی.

      و در پایان تا می‌توانی بنویس و بنویس و بنویس.

      منتظر متن‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم.

      (۰)
  57. زینب ورمقانی گفت:

    @Z_Varmaghani
    #داستان_سریالی
    عنوان : دوست/قسمت اول/
    به قلم :#زینب_ورمقانی

    انگشتام دور قاشق داخل فنجان منقبض شده بود و چشم هام خشک شده بود به جای خالیش مغزم پر شده بود از خالی
    «۲ماه پیش»
    :اون روز رو خوب یادمه ، بعد از چند روز خواب و استراحت بعد از اون حجم کار سنگین اسفند ماه ، تو تعطیلات نوروز ، بی حوصله و کسل روی کاناپه دراز کشیده بودم.
    هیچ کاری هم نداشتم ای کاش با خونواده به مسافرت میرفتم .
    به این فکر افتادم که تو سال جدید پیدا کردن چنتا دوست خوب رو حتما تو برنامه ام داشته باشم که اینجور موقع ها بتونم از تنهایی در بیام ،
    برای گذران اوقاتم دوباره اینستگرام رو نصب کردم پستایی ک به اشتراک گذاشته بودن رو لایک میکردم نزدیک بود شاخ دربیارم چقدر همه خوشگل شده بودن اینا کجا بودن ک من تا حالا ندیدم!منم که عاشق زیبایی😜 ! البته بیشتر هم عمل زیبایی انجام داده بودن ،اینایی هم که من هر روز میبینم لابد از ی قاره دیگه اومدن 😉 ، خودم سادگی رو ترجیح میدم!
    ناخودآگاه یاد شعر حمید صفت افتادم ک بعد از آزادیش خوند .. (چرا لنگ و پاچه های همه رو همن…)
    از بین اون پست ها ، عکس های دختری جذاب و ساده و شیک نظر منو به خودش جلب کرد ،
    علاوه بر لایک کردن براش کامنت هم گذاشتم .
    صدای قاری و قور شکمم باعث شد گوشی رو کنار بزارم و یه غذا برای خوردن آماده کنم.
    نیمرو که آماده شده سفره انداختم دیدم ای دل غافل نون تموم شده ،
    آماده شدم برای رفتن برای خرید
    ،بیرون رفتن تو ایام عید هم مصیبت برای ی بقالی رفتن باید نو نوار کنی بری بیرون !.
    همزمان که از خونه بیرون اومدم واحد همسایه روبه رویی هم باز شد و با دختر همسایه چشم تو چشم شدم دیگه برای برگشتن به خونه دیر شده بود…

    (۰)
    • سلام زینب عزیز

      نوشته‌ات را در تیم محتوا بررسی کردیم.

      چیزی که واضح به‌نظر می‌رسد علاقه ‌ات به نوشتن داستان و رمان است.
      چقدر خوب!
      در این مسیر البته خواندن رمان و داستان‌هایی از مشاهیر به کمکت می‌آید تا دایره لغات وسیع‌تری داشته باشی.
      تا می‌توانی بخوان و بنویس.
      در نوشته‌هایت از استعاره و تصویرسازی بهره بگیر و سعی کن احساساتت را به مخاطب از این طریق منتقل کنی.

      بیشتر بنویس دوست خوبم. منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (۰)
  58. زهرا خسروی گفت:

    نمی دانم این اتفاق ، خوب است یا بد ، اما بعد از ازدواج ، شرایط زندگی طوری می شود که احساس می کنی دیگر متعلق به خودت نیستی.
    روح ، جسم و ثانیه به ثانیه زندگیت ، با یک نفر تقسیم می شود. باید صبح ها قهوه درست کنی ، در حالی که خودت از آن متنفری و به زور می نوشی تا دل همسرت را به دست آورده باشی.
    خسته ای و به استراحت نیاز داری ، اما مجبوری خانه را مرتب کنی ، برای شام غذا درست کنی و به خودت برسی ، مبادا همسرت در خانه ، احساس کمبود کند.
    دوست داری فیلم کمدی تماشا کنی ، اما همسرت سریال های پلیسی دوست دارد و باید یک ساعت تمام ، کنارش بنشینی و به تیر خوردن و کشته شدن آدم ها چشم بدوزی.
    عاشق گل و گیاه هستی و داخل خانه گلدان های متفاوت می گذاری. اما همسرت می گوید : « مگه این جا جنگله ؟ برشون دار تا از پنجره پرتشون نکردم بیرون.»
    انگار همه زندگیت می شود “همسرت”. برای خوشایند او لباس می پوشی ، طبق سلیقه او آرایش می کنی ، غذا های مورد علاقه او را می پزی.
    برای او نفس می کشی ، راه می روی ، حرف می زنی و… فقط برای “اوست” که زندگی می کنی.

    کم کم متوجه می شوی خودت را فراموش کرده ای. خیلی وقت است آن لباس گل منگلی مورد علاقه ات را نپوشیده ای. مدت هاست با دوستانت به کافه ای که زمانی ، پاتوقتان بود ، نرفته ای. غذای مورد علاقه خودت را نپخته ای ، عطر مورد علاقه ات را گم و گور کرده ای که مبادا وسوسه شوی و به لباست بزنی و بعد ، صدای اعتراض شوهرت دیوانه ات کند. یک دفعه می بینی همه “مورد علاقه هایت” ، ناپدید شده اند.

    متاسفانه ، این قانون هم ، مخصوص ما دخترهاست. برای ما ، ازدواج یعنی “فداکاری” . اما برای مرد ها، ازدواج یعنی “تقسیم مسئولیت ها”.
    همین عبارت است که ما زن ها را آزار می دهد. همین عبارت دو بخشی : “تقسیم مسئولیت ها”.
    مسئولیت یک مرد ، این است که در شرایطی هر چند دشوار ، برای خانواده اش درآمد زایی کند ، در حالی که ویژگی های فردیش ، هیچ تغییری نمی کنند.
    اما ما زن ها ، نه تنها مسئولیت های مربوط به خانه را به دوش می کشیم ، بلکه احساسات آن دختر شاد و با طراوت درونمان را برای خوشایند همسرانمان ، سرکوب می کنیم.
    کدام مردی دلش می خواهد صدای جیغ و داد و فریاد همسرش را ، هرچند که از سر خوشحالی باشد، بشنود؟ چرا مرد ها باید از فیلم های عاشقانه خوششان بیاید ؟ چرا باید بپذیرند رنگ دکوراسیون اتاق خوابشان ، صورتی باشد؟ چرا باید آهنگ های جلفی که ما دختر ها عاشقش هستیم را دوست داشته باشند؟
    بله. این حقیقت تلخ زندگی ما زن هاست. بعد از ازدواج ، روحمان دو تکه می شود. یک تکه اش دختریست که هنوز ، برای پدر ، مادر و عروسک هایش دلتنگی می کند ، و تکه دیگرش ، زن مقتدری است که یک تنه ، از پس تمام مشکلات خانواده بر می آید و پس از مدتی “مادر” می شود ؛ و این مرد ها، تا آخر عمر تصور می کنند همسرشان ، “وظیفه اش” را انجام می دهد. خودشان را با این جمله توجیه می کنند که : « مگه من تحت هر شرایطی ، برای زن و بچم کار نمیکنم ؟»

    همه این حرف ها حقیقت دارد. تمام دختر های دنیا هم می دانند. اما با این اوصاف ، وقتی پای “عشق” در میان باشد ، دیگر هیچ چیز برایمان مهم نیست.
    هیچ چیز…حتی خودمان !

    و باز هم به این جمله می رسیم :« دختر بودن ، یعنی یک جنگ بی پایان…»

    رمان « بی پناه » نوشته خودم ( بزودی چاپ میشه )

    (۰)
  59. زهرا خسروی گفت:

    شبی که ماه کامل شد

    روزی که وبلاگمو راه اندازی کردم ، وقتی قسمت ” پروفایل نویسنده ” رو پر می کردم ، یه کادر مربوط به علاقه فرهنگی بود . منم بدون معطلی نوشتم : « نقد کتاب ، فیلم و موسیقی »
    دیشب که همراه خانواده داییم قرار شد بریم سینما ، بیشتر از این که برای تماشای فیلم هیجان داشته باشم ، دلم می خواست بعد از دیدنش زودتر برگردم خونه و حسابی درباره اش بنویسم.
    ” شبی که ماه کامل شد ” ، توی جشنواره فیم فجر امسال ، شیش تا سیمرغ برنده شد و مورد استقبال داورا قرار گرفت . از همون روزی که روبروی تلویزیون نشستم و با اشتیاق اختتامیه جشنواره رو دیدم ، تا همین دیروز ، دلم می خواست هر طور شده این فیلمو ببینم .
    از اون جا که داییم آدم تیزی بود و متوجه شده بود چند وقتیه تو حال خودم نیستم ، به بهونه تولد زنداییم ، گفت که بریم سینما و فیلمی که دوست دارمو ببینیم . دایی ، همیشه خیلی حواسش به من بوده . حتی عید پارسال هم وقتی متوجه شد دلم می خواد “لاتاری” و “به وقت شام” رو ببینم ، منو برد سینما و بلیط هردو فیلم رو توی دوتا سانس پشت سرهم برام خرید. اون ، یه آدم شناس واقعیه . از وقتی توی قسمت گزینش بانک کار میکنه ، در روز با آدمای زیادی مصاحبه میکنه و با شخصیتای متفاوتی برخورد داره . به داشتنش افتخار میکنم .
    خلاصه ، من بالاخره تونستم شبی که ماه کامل شد رو ببینم . انصافا تمام کسایی که سیمرغ گرفته بودن ، لیاقتشو داشتن . بازیگرا خیلی خوب نقششونو ایفا کرده بودن .
    وقتی برای اولین بار ، هوتن شکیبا رو توی سریال لیسانسه ها دیدم ، پیش خودم گفتم :« این روزا هر منگلی واسه خودش بازیگر میشه .» اما دیروز فهمیدم اشتباه میکردم . اون بازیگر خیلی خوبیه . نقشی که بازی کرده بود ، لهجه خاصی داشت ( فکر کنم به زبان بلوچی صحبت میکرد ) و به راحتی از پسش براومده بود. الناز شاکردوست هم که دیگه سالهاست خودشو ثابت کرده و همه میدونن بازیگر درجه یکیه .

    داستان فیلم ، درباره زندگی عاشقانه عبدالحمید ریگی ، برادر تروریست معروف ، عبدالمالک ریگی بود.
    حمید عاشق دختری به نام فائزه میشه که اهل تهرانه . خودش و خانوادش توی زاهدان زندگی میکردن ، به همین خاطر برای ازدواج با فائزه دچار مشکلاتی میشه .
    اونا بالاخره باهم ازدواج میکنن و بعد از چند ماه بچه دار میشن . همون زمان، عبدالمالک ، توی جهان به عنوان یه تروریست تکفیری شناخته میشه و از حمید میخواد که به گروهکشون بپیونده . فائزه وقتی برای بار دوم باردار میشه و متوجه میشه که این بار بچه هاش دوقلو هستن ، میفهمه که عبدالمالک ریگی ، همون برادر بزرگتر شوهرشه . تا اونموقع ، همه ی افراد خانواده ، عبدالمالک رو به اسم عبدالمجید میشناختن.
    حمید در رکاب برادرش به یه تروریست واقعی تبدیل میشه و فائزه رو تحت فشار قرار میده که توی این راه همراهیش کنه و ازش جدا نشه .
    برادر فائزه ، توسط عبدالمالک به بدترین شکل ممکن به قتل میرسه و فیلم سر بریدنش توی تلویزیون پخش میشه . مالک ، با پدر و مادر فائزه تماس میگیره که اون شب حتما اخبار رو ببینن و اینجوری انتقامشو از فائزه میگیره . چون تمام مدت فکر میکرده که فائزه باعث منحرف کردن برادرش از راه دین میشه!
    و در آخر ، حمید که تعصب خاصی روی برادرش پیدا میکنه ، بعد از زایمان فائزه ، اونو توی خواب به قتل میرسونه . فقط برای این که به برادرش ثابت کنه که از دین خارج نشده .

    راستش ، داستان فیلم برای آدم احساساتی مثل من ، اصلا جالب نبود . چون هم تلخ بود و هم تا حدودی ترسناک . یادمه چند سال پیش که تصاویر عبدالمالک ریگی رو توی تلویزیون نشون میداد، خبرنگار اعلام میکرد : « این ویدیوبرای بچه ها مناسب نیست.» و مامان و بابام ازم میخواستن برم توی اتاقم ، اما من با کنجکاوی به تیراندازیا و سر بریدنا چشم میدوختم و شبا هم از ترس این که این آدما بیان بالا سرم ، خوابم نمیبرد.
    بازیگرا فوق العاده بودن ، قبول ؛ اما به هر حال از اون جا که ترس بچگیام برام زنده شد ، از فیلم خوشم نیومد .

    از خود فیلم که بگذریم ، تیتراژ پایانیش هم آهنگ زیبایی بود از محسن چاووشی . با این که معنی بعضی قسمتای شعر رو نمیفهمم ، اما بازم این آهنگو دوست دارم .

    در کل ، از این که دیشب دو سه ساعتی رو توی سینما و بین آدما میگذروندم ، حس خیلی خوبی داشتم . این احساس خوب ، وقتی به اوج خودش رسید که بعد از فیلم ، از داییم یه رز آبی هدیه گرفتم و ساعت ده شب ، باهم رفتیم بستنی خوردیم .

    شب خیلی خوبی بود…

    (۰)
  60. زهرا خسروی گفت:

    دفترچه یادداشتم را از بین خرده ریز های داخل کیفم بیرون کشیدم. آیینه ، تلفن همراه ، کیف لوازم آرایش ، شیشه ادکلن و ساعت مچیم ، همراه همان دفترچه کوچک بیرون ریخت و روی صندلی ماشین پخش وپلا شد. تنها چیزی که ته کیفم باقی مانده بود ، خودکار آبی رنگم بود که آن را هم بیرون آوردم و در کوچکش را باز کردم . بی خیال رژ مورد علاقه ام که زیر صندلی ها سر می خورد ، مشغول نوشتن شدم:
    « امروز در مطب پزشک ، صحنه عجیبی دیدم . یک کودک سه ، چهار ساله بین صندلی ها راه می رفت و با تعجب به مردمی که آن جا نشسته بودند زل می زد . چشمانش عسلی بودند . آنقدر چهره زیبا و معصومی داشت که هوس می کردی صورتش را ببوسی .
    وقتی به من نزدیک شد و با همان چشمان متعجب سر تا پایم را برانداز کرد ، لبخند زدم ، از جیب بغل کیفم شکلاتی درآوردم و به سمت او گرفتم تا جلوتر بیاید. وقتی درست روبه رویم ایستاد ، خندید و شکلات را از دستم گرفت . چه قدر خنده به صورتش می آمد ! وقتی شکلات را داخل دهانش گذاشت ، نگاه عجیبی به من انداخت و دور شد. شاید می خواست تشکر کند ولی خجالت می کشید.
    پسرک ، در میان جمعیتی که جلوی درب اتاق پزشک منتظر بودند ، دنبال مادرش می گشت که ناگهان مرد میانسالی با او برخورد کرد و کودک بیچاره روی زمین افتاد . صدای گریه اش همهمه داخل سالن را فرو نشاند . حالا همه به آن پسربچه چشم عسلی خیره شده بودند .
    زن جوانی از بین ردیف صندلی ها خودش را به کودک رساند و بی توجه نسبت به کسانی که نگاهش می کردند ، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به آن طفل معصوم . صدای گریه بچه از درد نیشگون هایی که مادرش می گرفت ، رفته رفته به جیغ تبدیل می شد .
    شاید می توانستم چند دقیقه بعد تمام ماجرا را فراموش کنم و خودم را نسبت به آن بی تفاوت نشان بدهم ، اما با جمله ای که ناخواسته از زبان مادر پسربچه شنیدم ، حسابی بهم ریختم .
    وقتی زن مشغول تکاندن شلوارک پسرش بود ، زیرلب با عصبانیت می گفت :« آخه یکی نیست بگه حیف جوونیت نبود زود حامله شدی ؟ بیا ! اینم از تحفت. بچه نیست که ، مایه عذابه.»
    فورا از سالن انتظار خارج شدم تا صدای جیغ پسر بچه و یادآوری حرف های مادرش ، باعث نشود ناخواسته یکی زیر گوش آن زن بی لیاقت بخوابانم . دلم به حال کودک بیچاره می سوخت . آن لحظه فقط به این فکر می کردم که مادرش حق نداشت چنین حرفی بزند یا دق و دلی زندگی تباه شده اش را سر آن بچه خالی کند .
    این که زیادی حساس بودم و اعصابم خیلی زود سر هر موضوع پیش پا افتاده ای بهم می ریخت ، دست خودم نبود . حیف چشمان عسلی و صورت مهربان آن پسربچه . مادرش طوری رفتار می کرد که مشخص بود کودک بی گناه تا آخر عمر باید بابت به دنیا آمدنش سرزنش شود.»
    دفترچه را بستم و نفس عمیقی کشیدم . چهره مظلوم پسرک چشم عسلی از ذهنم دور نمی شد. در دلم آرزو کردم کاش لااقل پدرش دوستش داشته باشد .
    وقت آن رسیده بود تا همه چیز را را فراموش کنم و از منظره اطراف لذت ببرم . تمام اتفاقات ناخوشایندی که در زندگیم رخ می دادند ، یا در ذهنم باقی می ماندند ، یا در دفترچه یادداشتم ثبت می شدند و برای همیشه فراموششان می کردم . ساعت مچی ، شیشه ادکلن ، کیف لوازم آرایش ، آیینه ، دفترچه یادداشت و خودکارم را داخل کیفم برگرداندم .

    مشغول شمردن ماشین های سفید رنگی شدم که از لاین مخالف عبور می کردند. همیشه تعداد ماشین های سفید ، از مشکی ها بیشتر بود. مادرم صدای ضبط را کم کرد و با هیجان پرسید :« امروز دیدی زنه تو مطب بچشو چه جوری کتک می زد ؟ »

    (۰)
    • درود بر تو زهرا جان

      متن‌های تاثیرگذار تو را یک به یک در تیم محتوا خواندیم.
      آن‌چه بیشتر از هر چیز مشهود است دغدغه‌های انسان‌دوستی توست. با این روح لطیف و البته تلاش برای نوشتن از دغدغه‌ها به‌زودی آثار ارزشمندی از تو خواهیم خواند.
      برای تاثیرگذاری بیشتر این نوشته‌ها از استعاره و استعاره و استعاره استفاده کن. بگذار قید و صفت‌ها در استعاره و تصویرسازی حل شوند.

      زهرای عزیز
      مطالعه‌ی آثار بزرگان را بخشی از فعالیت روزانه‌ات قرار بده. مطمئنا با این حجم از ذوق و احساس و انگیزه‌ای که داری به سرعت رشد می‌کنی.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (۰)
  61. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    اینجا درست انتهای دنیاست و هیچ جنبنده ای هم نمیتوان در آن دید…….
    ترس و اضطراب تمام وجودت را فرا گرفته است. اینجا مکان ؛ مکان تلاقی تخیل و حقیقت است و زمان چقدر ایستا و مرگبار شاید!
    بی اختیار چندین گام به جلو برمیداری؛ قدمهای حک شده ات بر شنها غم انگیزتر از تمام نوحه هایی است که تا امروز برایشان گریسته ای….
    ره کجاست ؛ بیراهه کو؛ اینجا کجاست؟؟؟
    چه باید کرد؟ چه باید کرد؟
    شاید تنها جنبنده زمین تو باشی؟ و زمین با تمام وسعتش ، با تمام مردمش اینک تنها داراییش شن است و ریگ وتنها جنبنده خوشبخت یا بد بختش تو!!!
    می اندیشی…..
    شاید خواب دیشب ؛ ابتدای مرگ بود و اینجا برزخی است که باید تنهای تنها سپری کنی؟
    چقدر هولناک است و غمبار……..
    واقعیت اینجا تو و افق بی انتهاست ؛ اینجا تا چشم کار میکند شن است و ماسه وردپای باد بر روی شن.
    آفتاب بیرحمانه بر سرت میبارد وهیچ سایبانی برای گریختن از این شراره های بی امانش نمیابی .
    اما هیچ یک از اینها به اندازه تنهایی در این کویر وحشت، روح وجسمت را نمیازارد وشکنجه نمیدهد.
    آسمان وسیعتر از همیشه بر سرت سایه گسترده اما….
    در این وسعت آسمانی و زمینی ؛ چقدر دلتنگ و ملول میشوی؟؟
    زانوانت سست میشود دیگر یارای ایستادن نداری ، بر شنهای بی روح بادیه زانو میزنی و فریادی از ته دل برمیاوری …………. خدایا خدایا خدایا
    آنقدر هراس و وحشت بر جانت سایه گسترده که گویا قفل سکوت بر دهان داری و کلام دیگری نمیتوانی بر زبان برانی…..
    گریستن آغاز میکنی وچقدر معصومانه همچون طفلی بی پناه اشک از چشمانت میبارد ؛ ضجه میزنی ، فریاد میزنی …….
    خاطرات روزهای گذشته همچون پرده سینما از مقابل دیدگانت در حال گذر است همه چیز را با جزئیات کامل به خاطر داری ……….
    در اندیشه ای ژرف فرو میروی……..
    ” کجا خوب بودم ؟؟؟ کجا پاک بودم ؟؟؟ چگونه زندگی کردم ؟؟؟؟؟ ”
    ………………………………….
    و اینک این صحنه تنهایی در بیابانی نفرت انگیز . نه …نمیشود باور کرد و تو مایوسانه با اشکهایی خشکیده بر گونه ات به افق بی انتها و مرگبار بیکران خیره میشوی ………
    دیگر همه چیز تمام شده است و چقدر بیرحمانه (شاید) ! غافلگیر شده باشی .
    تا امروز اینهمه مستاصل و ناتوان نشده بودی ؛ اینهمه بی یار و یاور نشده بودی …..
    از روی خشم وترس و احساس ناامیدی تمام، مشت بر زانوانت میکوبی ونعره میزنی خدایا چرا؟؟ آخر چرا؟؟ چگونه میتوانی مرا اینجا تنها وبی کس رها کنی؟ من اینجا میمیرم . چگونه توانستی ؟ چگونه ؟ وباز ناباورانه این پرسش را تکرار میکنی ….
    نا امیدی و گرمای همچون تندر خورشید تمام رمقت را از تو گرفته؛ لبانت خشکیده و تمنای جرعه ای آب تمام وجودت را چنگ میزند ؛ چون لاشه ای بی روح بر خاک سقوط میکنی وب ه سختی میشود ضربان قلبت را که
    همچون نبض امیدت رو به ایستایی است شنید و آخرین کلام بی رمقی که بر زبان جاری میسازی این است کمک م کن .کمک م کن……….
    ولحظاتی بعد … چشمان نا امیدت بی اختیار بسته میشوند ………
    وچقدرغمگینانه آخرین صحنه از درام زندگیت را به مثابه هنرمندی قاهر ایفا میکنی….
    این یک صحنه از یک نمایش بود؟؟؟
    یک کابوس وحشتناک؟؟
    برزخی پس از مرگ آیا ؟؟؟
    انتهای یک تخیل ؟؟؟
    واقعیت ؟؟؟
    یک تلنگر ؟؟؟؟
    قضاوت با تو …..
    داستان را تو تمام کن……
    یا داستانی نو بیافرین ؛
    داستان یک تولد را ……………..

    (۰)
    • سلام زهرا جان
      متن تو را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      چیزی که در متن تو بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌خورد، بیان احساسات است اما اگر بتوانی با جزییات بیشتر این احساسات زیبا را به تصویر بکشی، متنی بسیار درخشان‌تر خلق خواهی کرد.
      تا می‌توانی تصویر بساز و از جزییات بگو. از رنگ‌ها، بوها، دما، از عمیق‌ترین جزییات. از واکنش ذهن و جسم شخصیتی که در نوشته‌ات خلق می‌کنی.
      خودت را جای شخصیت بگذار و تمام کنش‌ها را در واژه‌هایت بنگنجان.
      اما برای بیان آنچه احساس می‌کنی بیش از هر چیز دیگری به کلمات احتیاج داری.
      کلمات تمام ثروت یک نویسنده است.
      تا می‌توانی بخوان و بنویس و البته کلمات تازه‌ای را که در طول روز می‌بینی و می‌شنوی ضبط و ثبت کن.
      از تو دوست خوبم می‌خواهم در متن بعدی یک تیتر شگفت‌انگیز هم برای متنت بنویسی.
      منتظر آثار بیشتری از تو هستیم زهرا جان…

      (۰)
  62. بهمن گفت:

    تا گوساله گاو شود…

    شکل دست راستم با دست چپم فرق می کرد. با دست بقیه بچه ها هم فرق می کرد. این را توی بازی پر یا پوچ فهمیدم. وقتی که مشغول بازی بودیم و علی دست راستم را گرفت و با اطمینان گفت باز کن، من هم باز کردم. با تعجب به کف دستم نگاه کرد و پرسید این دیگه چیه؟ بچه ها که فکر می کردند توی بازی جر زده ام از سر و کول هم بالا رفتند تا دستم را ببینند و من از نگاه علی و سرک کشیدن بچه ها خجالت کشیدم.
    بازی هنوز ادامه داشت که هسته ی خرمای توی دستم را بین بچه ها پرت کردم و به حالت قهر به خانه رفتم. نزدیک ظهر بود و هوا گرم و مادر طبق معمول توی آشپزخانه، خیس عرق، مشغول پختن غذا بود. غذای مورد علاقه بابا. آشپزخانه ی کوچکمان گوشه حیاط قرار داشت و نور آفتاب تا ته آن می رسید. صدای رادیویمان هم هفت خانه آنطرف تر می آمد:
    دیدی که رسوا شد دلم / غرق تمنا شد دلم / دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
    مادرم عاشق این خواننده بود. می گفت ” اگه خدا یه دختر دیگه بهم بده اسمشو میذارم مرضیه ” و بابا فقط لبخند می زد. با عصبانیت گوشه ی پیراهن گلدار مادرم را کشیدم. پیراهنی که عید پارسال، بابا برایش خرید و وقتی مادر آنرا پوشید بهش گفت ” چقدر بهت میاد “. جمله ای که شنیدن آن از زبان پدر، برای همه مان عجیب بود و از آن روز به بعد مادرم هفته ای هفت روز این پیراهن را می پوشید:
    – چرا کف دستم این شکلیه؟
    مادر آهسته برگشت و با کنجکاوی نگاهم کرد. انگار تا حالا کف دستم را ندیده بود. صدای جلز و ولز غذا با صدای مرضیه قاطی شده بود. بوی تند غذا اشتهایم را تحریک کرد و مثل همیشه دوست داشتم به غذا ناخونک بزنم اما مادر از این کار بدش می آمد. مادر آهسته نگاهش را از کف دستم گرفت و به روبرو خیره شد.
    نگران شدم. نگران غذا. اگر غذا می سوخت…!؟ اما پدر هیچوقت از غذا ایراد نمی گرفت، حتی اگر غذا می سوخت و همین سکوت، مادر را ناراحت می کرد.
    بین ابروهای مادر گره افتاد. انگار خاطره تلخی برایش زنده شده باشد. بغض کرد. درست عینهو خودم که وقتی چیزی را دوست نداشتم بغض می کردم. در حالی که دستش را روی سرم می کشید برگشت و با آستین پیراهن گلدارش گوشه ی چشمش را پاک کرد.
    تعجب کردم. مگر من چه گفتم؟ یک خط کج و کوله و چند نقطه ی قلمبه کف دستم که بغض ندارد؟ بغض مال موقعیه که مریض می شدم، مادر می گفت این غذا برایت خوب نیست و من قهر می کردم و دمرو پاهایم را به زمین می کوبیدم و می گفتم ” اصلنم. هیچیم نیست. من از غذای شما میخوام ” و مادر با مهربانی لقمه ای از غذای بدمزه ی من توی دهنش می گذاشت و می گفت به به چه غذای خوشمزه ای، کاش این غذا مال من بود و بابا مثل همیشه با خونسردی می گفت” ولش کن، اینطوری لوسش می کنی.” اما مادر برخلاف دستور بابا، لقمه ای به من می داد و من از ترس، لقمه را قورت می دادم.
    پدر اخلاق خاصی داشت. یک نظامی ِ مقرراتی با رفتاری خشک و سرد. به ندرت لبخند می زد و کمتر پیش می آمد که حرف بزند. اما اگر به قول مادر، ده سالی یک بار کاسه ی صبرش لبریز می شد با کمربند باهامون حرف می زد. شاید ما هم برایش سربازهای پادگان بودیم و مادر همچون افسری مهربان، همیشه سعی می کرد با محبت بیشتر، سردی نگاه پدر را جبران کند.
    وقتی دوباره داد زدم، مادر به خودش آمد و روبرویم زانو زد. خیلی نرم و آهسته دستم را گرفت و دانه دانه گره های کف دستم را بوسید. دیگر حتم داشتم غذا می سوزد. بوی سوختگی را خوب می فهمیدم. این حس را از مادر به ارث برده بودم، اما چرا او متوجه سوختن غذا نبود؟ انگار مادر هنوز دلش آرام و قرار نگرفته بود که بغلم کرد و آهسته توی گوشم گفت:
    – کره بز! داد نزن. تو نمیدونی بخاطر همین خط کج و کوله، پدر همه رو در آوردی.
    من نمی دانستم چطور پدر همه را در آورده ام اما این را می دانستم ” همه “، یعنی خودش و بابا. این را هم می دانستم مادر، هرکسی را که خیلی دوست داشت بهش می گفت کره بز.
    می گفتند بچه ی تخسی بودی. همسایه ها می گفتند. البته همه ی همسایه ها نه. آنهایی که خودشان توی کوچه بچه نداشتند. من حرف آنها را قبول نداشتم. آنها به هر بچه ای که توی کوچه می آمد می گفتند تخس و شیطون.
    البته همسایه ها، الکی هم نمی گفتند، مثلا یک بار که نوک انگشت های پایم را توی شکاف دیوار جا داده بودم و انگشت دستم را به زحمت توی ترک دیوار گذاشته بودم و برای چندمین بار از دیوار خانه مان بالا می رفتم، از بد روزگار، خادم مسجد رسید. پیرمرد مهربانی که همه ی بچه ها دوستش داشتند و عموحاجی صدایش می زدند. عموحاجی با دیدن من مکثی کرد و ایستاد. شاید دیدن این صحنه برایش عادی بود. شاید هم می خواست ادبم کند. بهرحال هر نیتی که داشت دستش را شبیه زمانی که می خواست اذان بگوید، بیخ گوشش گذاشت و با صدای بلند فریاد زد:
    – سلااااااااااااام.
    و بدون اینکه منتظر جواب بماند رفت و من در آن ارتفاع، از خجالت عرق کردم.
    گاهی مادر صدایم می زد: شکمو. می گفت شوخی می کنم اما منم اصلا شکمو نبودم ولی مادرها هیچوقت دروغ نمی گویند.
    می گفت: سه سالت بود که شیشه شیر داداشت رو از توی دهنش کش رفتی.
    آن روز مادرم توی حیاط لباس می شسته و من از ترس، عقب عقب ازش دور می شدم و تا مادرم سرش را بر می گرداند مرا نمی بیند…
    از هول حلیم افتاده بودم توی دیگ حلیم. عقب عقب رفته بودم کنار درِ ورودی زیرزمین و افتاده بودم پایین. پانزده پله. اول از ترس صدایم در نیامده اما با دیدن خون، زیرزمین را روی سرم گذاشته بودم.
    مادر وقتی بالای سرم می رسد که شیشه ی شکسته ی شیر، انگشت کوچک دستم را بریده و انگشتم فقط با یک تکه پوست به دستم وصل مانده. مادر می گفت اون روز، تک و تنها، چه تقلایی کردم که جلوی تقلاهای تو را بگیرم. بعد سرم را بین دو دستش گرفت. به چشمهایم زل زد. نفس عمیقی کشید و حلقه ای از اشک توی چشمهایش نشست. آنگاه با صدای آرامی گفت:
    – این خط مال اون روزاست که خون به دل شدیم تا خوب شدی.
    و مرضیه فریاد می زد:
    وای ز دردی که درمان ندارد. فتادم به راهی که پایان ندارد.
    مادر دستش را روی زانویش گذاشت و در حالی که بلند می شد آهسته زیر لب گفت:
    – تا گوساله گاو شود، دل صاحبش کباب شود…
    آشپزخانه پر دود شد و بالاخره غذای مورد علاقه بابا سوخت اما مادر بجای ناراحتی، حتی بجای اینکه سرم داد بزند، رفت کنار پاشویه و صورتش را شست.
    مادر، از پشت سر، با آن لباس گلدارش، چقدر شکسته و خمیده به نظر می آمد…

    (۰)
    • درود بر بهمن گرامی

      متن پراحساس شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در متن شما مشهود است قصه‌گویی و تصویرسازی است. اگر روی این دو مورد بیشتر تمرکز کنید قطعا متن‌های پرمخاطبی خواهید داشت.
      تا می‌توانید آثار قدرتمند بخوانید و هر روز بنویسید. مطالعه در زمینه داستان‌نویسی و ادبیات بیش از هر چیزی یاری‌تان می‌دهد.
      سعی کنید در متون خود از استعاره بهره بگیرید، تا خواننده فرصت قیاس و تخیل پیدا کند.

      بیشتر برایمان بنویسید. منتظر نوشته‌های زیبای شما هستیم.

      (۰)
  63. علی گفت:

    پروفسور
    ای خاک عالم و دنیا توی سرشون
    این را خاله عزت , خاله بزرگه ام گفت و ادامه داد
    اگر پدر و مادرم عرضه داشتند و مرا درک کرده بودند حالا من باید پروفسور شده باشم.
    اما اینا به اندازه یک گاله ی کود هم سواد و ارزش نداشتند
    خاله عزت : من از روی کلمات نوشته شده روی کاغذهای حنا و سدر حمام سواد یاد گرفتم کسی باورش میشه ؟!
    حالا رئیس بانک ملی وقتی امضای مرا می بینه ازم می پرسه حاجیه خانم شما فوق لیسانس دارید؟!
    واه واه چه دوره و زمونه ای شده حالا بچه هاشون هنوز سر از تخم درنیاورده اند اسمشون را می نویسند مدرسه غیر انتفاعی مثی علف خرس خرجشون می کنند همشون باید بشند دکتر حالا وقتی هم شدند یه پاپاسی که سواد ندارند.
    یاد یاران

    (۰)
    • درود بر شما علی گرامی

      متن شما را در تیم محتوا بررسی کردیم.
      قصه‌گویی قوی‌ترین و تاثیرگذارترین نوع نوشتن است. برای تقویت این مهارت بیشتر داستان بخوانید و در خصوص داستان‌نویسی و ادبیات فارسی مطالعه کنید.
      استعاره و تصویرسازی نوشته‌هایتان را حرفه‌ای‌تر و جذاب‌تر می‌کند.
      برای تسلط محتوایی بیشتر روزانه نویسی را فراموش نکنید.

      بیشتر برایمان بنویسید.

      (۰)
  64. فاطیمابهرامی گفت:

    به نام خدایی که در همین حوالی
    حواسش همه است.
    صدای خنده های پی در پی اش، سکوت اتاق را در هم می شکست.
    از نگاه خیره اش کلافه سرم را به سمت مخالف میچرخانم؛ و همین باعث می شود؛ صدای هق هق گریه اش بر جو اتاق حاکم شود.
    با بی حوصلگی به سمتش قدمی بر می دارم، تا کمی آرامش کنم، ارام که نشد؛ هیچ، بلکه صدای گریه اش هم دو چندان شد.
    با تعجب در جایم می ایستم، و به او خیره میشوم که اکنون در خودش مچاله شده بود.
    و همچنان صدای گریه اش روی اعصابم عوارض بدی می‌گذاشت،
    بلند فریاد زدم؛
    – باشه؛ بسه دیگه …
    که پشیمان شدم و خودم را ملامت کردم، آرام کنارش زانو زدم؛ و اشک هایش را پاک کردم و
    بوسه ای بر پیشانی اش نهادم:
    – باشه؛ عزیزم دیگه گریه نکن.
    باهمان صدای گرفته شده اش گفت:
    – برام گیتار میزنی؟
    قطره ای اشک سمجی که هنوز در صورتش جولان می‌داد را پاک کردم و گفتم:
    – اگه قول بدی دیگه گریه نکنی!
    برای خانمم گیتار میزنم!
    و با خوشحالی بلند شد و گیتار را برایم آورد،
    دستم را به طرفش گرفتم؛ تا گیتار را از او بگیرم که لبخندی کنج لبش ظاهر شد،
    به خوبی در این چند روز فهمیده بودم این لبخند نشانه چیست،
    شتابان به سمتش رفتم؛ ولی فایده ای نداشت گیتار را محکم به زمین کوبید.
    چشم هایم، را بستم تا عصبانیتم را فروکش کنم. صدای گریه آرامش را، زیر گوشم احساس کردم. چشم هایم را باز کردم؛ که او را توی آغوشم دیدم؛ وقتی نگاه من را سمت خودش دید؛ دماغش را بالا کشید؛ و با چشمان اشکی به من زل زد.
    و با صدای لرزان گفت:
    – به خدا! من اینکار رو نمیخواستم انجام بدم، یکی همیشه زیر گوشم بهم میگه این کارو انجام بده این کار را انجام نده.
    سعی کردم لحن و صدایم را آرام نشان دهم:
    – خوب، تو حرف اون رو گوش میدی حرف من رو گوش نمیدی؟
    باهمان صدای بغض الودش ادامه می‌دهد:
    – میدونی گفت: اون گیتار رو بیشتر از تو دوست داره، اون رو بغل میکنه، ولی تو را بغل نمیکنه، همش با تو دعوا میکنه، ولی با اون دعوا نمی کنه.
    لبخندی از این حسادت های بچه گانه اش زدم.
    سرش را روی سینه ام جای دادم و با صدایی که ته مایه های خنده به خوبی در آن مشهود بود گفتم:
    – خانمم، من تو رو خیلی دوست دارم
    و اصلا خوب شد گیتارم رو شکستی!
    لطفاً دیگه به حرف اون هم گوش نده!
    خوشحال میگه:
    – واقعا! خوب شد شکستم؟
    آروم گفتم:
    – واقعا! و به حرف …
    هنوز حرفم تموم نشده بود‌؛ که از اغوشم اومد بیرون، و به سمت وسایل اتاقش رفت و یکی پس از دیگری وسایلش رو به دیوار می کوبید، صدای شکسته شدن درسرم می چرخید.
    از اتاق اومدم بیرون، و با کلافگی از پله ها پایین رفتم.
    که صدای خنده اش بلند شد؛ وبعد چند ثانیه صدای شکستن قطع شد؛ به سمت اتاقش دویدم که دیدم همه وسایل اتاق شکسته شده بودن و پنجره اتاقش هم باز بود.
    باپاهای لرزان به سمت پنجره قدم برمی داشتم،
    توان فریاد زدن هم نداشتم،
    وخودم را ملامت میکردم،
    به پنجره رسیدم قطره اشکی ازگونه ام سرازیرشد. که باصدای:
    – پخ …
    ناخداگاه ترسیده قدمی به عقب گذاشتم؛
    و قلبم محکم به قفسه سینه ام می کوبید.
    وقتی این حالت من را دید، بلند زد زیر خنده گفت: پنجره رو باز کردم، میخواستم پرواز کنم یادم رفت هواپیمام رو با خودم ببرم وبه اسباب بازی هواپیما که در دستش بود اشاره کرد.
    و دوباره زد زیرخنده …
    « روایتی از یک بیمار مبتلا به افسردگی شیدایی»
    و اطلاعات چندانی از این بیماری نداشتم اگه کمی و کاستی داشت معذرت میخوام.

    (۰)
    • سلام فاطیمای عزیز

      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به داستان‌گویی در متن مشهود است.

      فاطیما جان!
      تا می‌توانی داستان‌های قوی بخوان. در سبد مطالعه خود کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی قراربده.
      مطالعه در مورد موضوعی که در ذهن داری کمک می‌کند تا هر چه قوی‌تر و دقیق‌تر بنویسی.
      به طور مثال همین موضوع افسردگی شیدایی را گوگل کن. چند تا مقاله استخوان‌دار در موردش بخوان. چند فیلم و داستان شاهکار در موردش ببین.
      به تو قول می‌دهم که با این شیوه از میزان پیشرفت خود شگفت‌زده خواهی شد.
      در متن‌های بعدی از یک تیتر قوی استفاده کن و تا می‌توانی استعاره و تصویرسازی به متنت اضافه کن.
      منتظر نوشته‌های بیشتری از تو هستیم دوست خوبم.

      (۰)
  65. زهره احمدی گفت:

    «مزاحم همیشگی»
    نرم نرمک می رسد اینک سرماخوردگی!یک هفته ای است که ویروس سرماخوردگی مثل بختک به جانت افتاده و بدی ماجرا اینجاست که همه علایم سرماخوردگی لعنتی خوب شده اما هنوز آن درد مهیبی که مثل استخوانی در گلویت است رخت نبسته است…گلویت البته کمی بهتر از هفته پیش است ،اما آرزو داری که به قدری خوب شوی که بتوانی حد اقل کلاس ورزشت را که ۳ جلسه است نتوانسته ای بروی ،دوباره شرکت کنی.

    حالا بماند که چقدر هم ۸ جلسه اش هزینه بالایی داشته.بله از آن هم می سوزی که دچار بدبیاری شده ای و نمی توانی جلسه های سوخته ات را هم برگردانی و جان سوزتر از آن که بسیار عاشق کلاس ات بودی.از همه این ها که بگذریم برای مدتی باید دندان روی جیگر بگذاری و خوردن غذاهای مورد علاقه ات را تحریم کنی.می دانم که از خوردن سوپ مرغ و آب نمک و آب جوش حسابی خسته شده ای اما با این حال گاهی مراعات حال خودت را نمی کنی و پایش که برسد کروسان شکلاتی که عشق بی بدیلت است را هم گهگاهی می خوری.کاش در اصول مدیریت و برنامه ریزی به تو یاد می دادند که وقتی مریض هم هستی چگونه به کار و زندگی و کارهای روزمره ات برسی و مخصوصا ورزش کردن را که خودت را مقید کرده ای بابتش هزینه بدهی و کلاس بروی.این یک راز نگفته است که هیچکس در مطالب نظم و برنامه ریزی راجع به آن حرفی نزده.فقط وقتی که باردار باشی ممکن است اصولی را به تو بگویند که مثلا چه کارهایی را می توانی بکنی و چه کارهایی را نمی توانی.اما وقتی که سرماخورده ای یا مریض هستی چطور؟؟مگر ما دل نداریم؟

    (۱)
  66. عاطفه اسکندری گفت:

    ۱- مادر یعنی:
    برای استخدام به اداره ای مراجعه کنی و بهت بگن :
    اینجا ما بیست و چهارساعته کار می کنیم..
    خوابت توی شبها به صورت منقطع هست و هر دوسه ساعت یکبار باید بیدار شی..
    باید همیشه توی انجام وظایفت به روز باشی، وظایفت هر روز تکرار میشه و تاخیر با هیچ عذر و بهانه ای جایز نیست..
    حتی وقتی خودت بیحال یا مریض هستی بازم باید به موقع سرکارت حاضر شی و هیچ تغییری توی انجام وظایفت ایجاد نمیشه..
    باید خلاق باشی و دنبال راههای بهتر و جدیدتر برای ایجاد نشاط در کارهات و روحیه بخشی به خودت و اطرافیانت باشی..
    حق انتخاب در مورد اینکه چه ساعتی باید چه کاری رو انجام بدی نداری، اینو ما تعیین می کنیم..
    به هیییییچ وجه مرخصی نداریم و حتی یک روز هم حق نداری غیبت داشته باشی..
    حتی آف ساعتی هم نداریم..
    بیمه تامین اجتماعی و مزایا و اضافه کاری و پاداش و این حرفها هم نداریم ..
    اصلا حقوق هم بهت نمی دیم..
    آیا اونقدر “عاشق” شدی که به شغل ” مادری” استخدامت کنیم؟

    (۱)
    • درود عاطفه نازنین

      متنت را در تیم محتوا خواندیم.
      دوست خوبم!
      بهترین زبان برای نوشتن، زبان نوشتار است. در این متن پراحساس اگر زبان محاوره تبدیل به نوشتار شود، بسیار تاثیرگذارتر خواهد بود.
      البته که استفاده از داستان‌های شخصی، استعاره، تصویرسازی و تیترهای جذاب هم به قدرت احساسات نوشته زیبایت خواهد افزود.
      خواندن و نوشتن را به صورت جدی و روزانه پی بگیر و بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم.
      منتظر متن‌های بیشتری از طرف تو هستیم.

      (۰)
    • سلام عاطفه عزیز

      از تیم محتوا در مورد زبان نوشتار و پرهیز از محاوره‌نویسی سوال کرده بودی دوست خوبم.
      زبان نوشتار: کنار گذاشتن شکسته نویسی است.
      به عنوان مثال در متن ارسالی خودت به جای استفاده از «نمی‌دیم» بهتر است که از «نمی‌دهیم» استفاده کنی.
      برای اطلاع و توضیح بیشتر لینک زیر را مطالعه کن دوست خوبم:

      آموزش ویرایش و ویراستاری | ۱۵ گام عملی تا یادگیری ویرایش

      (۰)