پایگاه مرجع آموزش نویسندگی و تولید محتوا
ورود

بازخورد به نوشته‌های شما

بازخورد

با توجه به این‌که هر روز ده‌ها نوشتۀ مختلف را در قالب ایمیل و کامنت‌ از سوی شما دریافت می کنیم در جلسۀ تیم تحریریه مدرسه نویسندگی تصمیم گرفتیم تا دپارتمانی را برای ارائه بازخورد به نوشته‌های شما تشکیل بدهیم.

بنابراین از این پس تیمی از نویسندگان مدرسه نویسندگی پس از مطالعۀ مطالب شما به ارائه نظراتی تخصصی به شما خواهند پرداخت.

شرایط ارسال متن و دریافت بازخورد:

 ارسال هر نوع متنی آزاد است. (بخش‌هایی از یک رمان، داستان کوتاه، شعر، یادداشت، محتوای دیجیتال، مقاله، خاطره و…)

 حداکثر حجم متن ارسالی نباید بیش از هزار و پانصد کلمه باشد.

هر نفر باید حداقل سه متن ارسال کند.

 مطالب ارسالی شما همراه با بازخورد در همین صفحه منتشر می‌شوند.

اولویت با متن‌هایی است که به صورت عمومی منتشر می‌شوند.

 بازخورد مطالب رسیده به‌مرور منتشر می‌شود.

 این فرایند کاملاً رایگان است و بابت بازخوردها هیچ هزینه‌ای از شما دریافت نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مرجان یوسفی گفت:

    نوشتن

    امروز مثل روزهای دیگه سعی دارم که شروع به نوشتن بکنم .نمی دانم از گذشته ام بنویسم. یا ازحال ویا از آینده ام…
    من مانده ام در این سه زمان …
    گذشته ام از کودکی تلخ و نیم شیرین بنویسم ،ویااز نوجوانیم پر از ترس و استرس بنویسم،ویا اینکه از جوانی که پر از امید وشیرینی درآن موج می زند،و گاهی تلخی های زود گذر.
    گرچه تلخی در جوانی دارم اماعمر تلخی های جوانیم کمتر است ، تا تلخی های دوران کودکی ونوجوانیم …می گویند (بعد هر شکست ،پیروزی ) منم میگویم (بعد از هر تلخی ،شیرینی است)….
    #مرجان یوسفی

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      بدون تشویش بنویسید.
      پیوسته یا گسسته
      هر چیزی که به ذهنتان می‌رسد یادداشت کنید. کم‌کم می‌توانید به نوشته‌ها نظم دهید و بارها و بارها آن را ویرایش کنید.
      اما مهم شروع به نوشتن است.
      هر روز و هر روز

      (0)
  2. فرح عظيمي وحدت گفت:

    بنام خالق هستي
    زن در جامعه ما :
    مقدمه :
    در جامعه فعلي و قوانيني كه بر آن حاكم است موضوع حقوق زنان و هويتشان در پرده اي از ابهام پنهان گشته است و آنچه كه هويداست تنها شعاري واهي است كه نقاب بر چهره جهالت خيل كثيري از ادميان زده است . از دير باز سرزمين ايران داراي زناني ارزشمند و دانا و فهيم بوده است كه با پيوندشان به ارزشهاي مقدس ماهيت خود را شكوفا ساخته و چهره حقيقي و هويت اصلي خود را در شخصيت بانوي كامل عالم هستي خانم فاطمه زهرا سلام ال. .عليها يافته است .
    حضرت فاطمه زهرا سلام الله وعليها:
    بانويي كه با ارائه نمادين زيبايي و جمال خلقت پا به عرصه وجود نهاده است در مورد حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليهاسخن گفتن مشكل است زيرا ابعاد شخصيتي ايشان بسي ژرف است زكه در اين مقال نميگنجد ما تنها ميتوانيم از جهاتي كه در حد بضاعتمون است كه انهم باز بطور كامل ميسر نيست بررسي نماييم . ما با يك اسوه و الگوي پرورش يافته خاندان نبوت روبرو هستيم كه فطرت پاك خود را مصون از ملونات روزگار حفظ نموده است او تبلور و جلوه خاتم الانبياء سيد المرسلين حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است او همسر انسانيست كه عالم به خودش نديده است او مادر فرزندانيست كه زيبايي صفات حق را در عالم خلقت به تصوير كشيده اند پس اوررا بهتر بشناسيم و با حقيقت وجود يك زن آشنا شويم .
    ما تا الگوي خود را نشناسيم نميتوانيم حقوق خود را بشناسيم حقوقي كه كمرنگ شده و كم كم بي ارزش ميشود ما خود بعنوان يك زن هنوز حقوق خود را نميشناسيم و تا خود را نشناسيم ديگران ما را نميشناسندوقتي به حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مينگريم يك زن با صلابت با نوعي تفكر بالا و انديشه اي ژرف و شخصيتي استوار و با ثبات و …. را مي يابيم كه در ارض و سماء چون چراغي نورافشاني ميكند او محبوبه خداست چرا كه خدا محبوب اوست او نقش آفرين است پرورش انسانهاي كامل از وجود پر بركت اوست او همراه حضرت علي عليه السلام است دو فرد كامل با انديشه هاي بلند در جايگاهي رفيع پس يك زن كامل صاحب بزرگترين و بهترين سرمايه هاي عالم خلقت است نبايد خود را دست كم بگيردو اگر حقوقش را پايمال كردند با شرف و غيرت ايستادگي نمايد و از سرور زنان ملك و ملكوت حضرت فاطمه زهرا (س) بياموزد در جاي خود دختر نمونه در نزد پدر و مادر و يك همسر فداكار و يك مادر ايثارگر و يك مبارز حقگو در اجتماع باشد.

    (0)
    • درود بر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      پیشنهاد ما به شما استفاده از نرم‌افزار ویراستیار روی ورد است تا متنی بی‌عیب و نقص‌تر داشته باشید.
      استفاده از فاصله و نیم‌فاصله و علائم درست نگارشی بیش از پیش متن شما را خوانا و دلپذیر می‌کند.
      برای نمونه متنی که ارسال کردید استفاده از نقل‌قول، استعاره، تصویرسازی و شروع و پایان قدرتمندتر در ویرایش‌های بعدی بسیار کارآمد است.
      به طور کلی متن را بعد از نوشتن بارها وبارها بخوانید و ویراش کنید.
      مطالعه روزانه و روزانه‌نویسی را در برنامه کارتان قرار دهید.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم.

      (0)
  3. فرح عظيمي وحدت گفت:

    بنام خالق نور
    در آسمان عشق ستارگان صداقت و يك دلي نورافشاني ميكنند و سلسله وار در حلقه محبت نور ميگردند و در گردش خويش تسبيح گويان پروردگار خود را ميخوانند ، خالق نور جمال و جلال را برآنها آشكار ميسازدو پهنه هستي بر خويشتن ميبالد كه نوررا دريافته است و نداي يا سبوح يا قدوس فراگير ميشود، هر كس آن را در مي يابد نوراني ميشود و تاريكيهاي درون بر ميتابد و به نور ملحق ميگردد آن لحظه كه عشق معنا ميشود و مهر و محبت رنگ ز رخساره ميبازدو رنگ تعلق به خالق نور را ميگيرند.

    (0)
  4. صبا بسحاقی گفت:

    سرود ماه بر پرهای شکسته قلبم مرهم می گذارد. سکوت پرهیاهوی ستارگان  دیرینه ارزوی پرگشودن را در خاطر تنگ این سینه، به یاد می آورد و چشمانی خیره به دریای تیره شب، که حسرت ها و آرزوهای کهن را نبش قبر می کنند.
    آه، موجی از احساس از کدامین سوی این جهان هستی کشتی وجودم را بر دریای طوفانی امید متلاطم ساخته؟
    و کدامین صدا نام مرا با لالایی رویاهای خفته در گهواره به سوی خود میخواند؟
    شعله ی چشمانم در جستوجوی نامت، وجودم را به آتش کشید و مردمک گُر گرفته ای که هنوز خیره به دشت بی انتهای این گستره،  چهره ی بی وصف تو را می کاود.
    موسیقی سکوتت نام مرا فریاد میکند. در ژرفای کدام خیال، در انتهای کدام مسیر، در اوج کدام کهکشان ایستاده ای که سمفونی عشق من به گوشت آشنا نیست؟
    جاده ی وجودت در امتداد کدامین احساس است تا پیاده مسیر دنیارا در جستوجوی این احساس زیر پا بگذارم؟
    فریادِ امید مرا به سوی تو میخواند.
    دستان قلبم را بگیر. بیا این اقیانوسِ پرستاره را با گلبرگ های سبز آرزوهایمان گلباران کنیم….

    (0)
    • درود صبای عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پراحساس می‌نویسی اما اگر از استعاره و تصویرسازی هم بهره ببری متن‌های درخشان‌تری خواهی داشت.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  5. فرح عظيمي وحدت گفت:

    خيلي عاليست كجا بايد مطالبي يانمتني را كه نوشتم ارائه بدم؟
    بسمه تعالي:
    شگفتي تكامل رو در فصول ميتوان دريافت و در هر فصلي نشانه اي از سير صعودي طبيعت پديدار ميگردد:
    فصل بهار:
    با شروع فصل بهار شادابي و نشاط طبيعت را فرا ميگيرد و وجود آدمي همچون جهان به بهار خرم ميشود يخ وجود در بهار ميشكند و لطافت جاي آنرا ميگيرد بهار بر صفاي درون ميافزايد و با باز شدن غنچه ها تفكر و انديشه باز ميگردد با بارش باران بهاري فضا تلطيف گرديده و با وزش نسيم بعدش دستي مهربان بر چهره هستي مينوازد ،جمال بر گيتي آشكار وزيبايي خلقت ترسيم ميگرددو همچون نقشي بر طبيعت جلوه گر ميشود و نهالي روح افزا بر وجود بر مي افشاند ، درون انسانها همچون زمين بار خويش را به نمايش ميگزارد و وجد درون نمايان ميشود و بهار و همه هستي درسير تكاملي خود به طرف تابستان پيش ميروند.

    (0)
  6. راضیه اکبری گفت:

    #خسته دِل ….!

    ساده ام ساده تر از اونی که تصورشو کنی آره عزیز این سادگی ذاتی نیست این سادگیه از سر عشق است و بس .
    من تمام شده ام من در نبود تو ذره ذره آب شدم و تو دانی که تمام افکارم شدی ؟
    در نبودت کسی را میبینم که من را به یاد تو می اندازد متنفر میشم تنفر از کسی که دیدم در حالی که او مقصر نیست در حال حاضر مقصر کسی ست که نمیداند چقدر فردی او را دوست دارد مقصر کسی است که فرد را وابسته یا عاشق خود کرده است .
    خدایا کاش میدانست چقدر برای دیدنش ثانیه ها را میشمارم برای روز دیدنش پر پر میزنم برای رسیدن روزی که محتاج نگاهی هستم بدای رسیدن روزی که بی ریا لبخند زند بی شیرین کاری بخندند بی الایش باشد

    (0)
    • درود راضیه عزیز
      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم پراحساسی داری.
      پیشنهاد ما به تو نوشتن به زبان نوشتار و دوری از محاوره گویی است.
      این اولین قدمی است که از تو نویسنده می‌سازذ.
      در قدم بعد روی روزانه‌نویسی و مطالعه تمرکز کن.
      استعاره و تصویرسازی هم به متن تو زیبایی و اثربخشی دوچندان می‌دهد.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    سرزمین چلچله‌ها
    درزمانی که معلوم نیست سرزمینی بود که چلچله‌ها در آن به آسایش زندگی می‌کردند. خانه هاشان امن، دوستی‌ها صادق، فرزندان بی‌دغدغه آینده، همه یکرنگ، آب‌ودانشان فراهم، آوازها همه دروصف آزادی، دنیا پر از خیروبرکت، باغ‌ها سبز زمین‌ها پربار، آسمان آبی و دوست با زمین، زمین سخاوتمند برای چلچله‌ها، پرواز به هر سو ممکن.
    گاه‌گاهی روبهی فریبکار به آن‌ها حمله‌ور و تعدادی از آن‌ها را با خود می‌برد. دراندک زمانی یاد گرفتند که به‌وقت حمله روباه، دفاع کنند.
    سال‌ها گذشت و روباه پیر شد. برایش به دست آوردن خوراک زحمت شد. تدبیری اندیشید. لباسی از پرهای چلچله‌های مرده پوشید. آرام و آهسته خود را به میان چلچله هارساند و عضوی از آن‌ها شد.
    او با خبرچینی وسیاه نمایی گرگ‌های خیالی را در ذهن چلچله‌ها بزرگ و بزرگ‌تر کرد. پروازرابرایشان پرخطر جلوه داد وبال‌های پروازشان را شکست. با مرگ پیمان برادری بست و برایش خوراک تعیین کرد. هرروز تعدادی از چلچله هارا با دلیل و بی‌دلیل به دام کشید. اتهام خبرچینی برای گرگ‌ها را آویزانشان کرد. قفس‌هایش پرشده بودند.
    با خیال گرگ، برتدبیرچلچله ها حکومت می‌کرد.
    بوسه‌های مرگ هر دم سرزمینشان را به آتش می‌کشید. مام مرگ با چشمانی سرخ، در طلوع و غروب خورشید وقتی سایه‌ها کش‌دار می‌شدند؛ به هر طرف سرک می‌کشید و چلچله‌های بیدار را به کام خود می‌مکید. روباه پیر شبانه روز حمله مرگبار گرگ‌ها را با صدایی مهیب برایشان بازسازی می‌کرد، ترس از گرگ‌ها را بارها و بارها با الفاظ دهشتناک یادآور می‌شد.
    چلچله¬ها در جوانی پیرو خسته شدند. آنقدربرای لحظه‌ای زندگی تشنه بودند که هر سرابی را می‌پرستیدند. در اطراف لانه به دنبال جایی برای آرامش پروبال می‌گشودند. خفقان تمام سرزمینشان را بلعید. پرواز برایشان آرزو، دوستی‌ها رنگ‌به‌رنگ، آسمان بی‌رحم و تیره، زمین خشک و ترک‌خورده، رودها خروشان وبی رحم، جنگل‌ها و دشت‌ها برهوت، صداها در گلو خفه، آوازها تنها مرگ را به یاد می‌آورد. فرزندان با دلهره به دنیا می‌آمدند. بال‌ها را شکسته و شاه‌پرها را می‌کشیدند. عده‌ای از چلچله‌ها برای دانه‌ای بی‌ارزش دستیار روباه شدندو صدای ترس را زمزمه می‌کردند.
    در سکوت مرگباراندک چلچله‌های بیدار تمام تنهایی و غم‌هایشان را در هاون حسرت ریختند ودلمردگی به‌جامانده را با هاون سکون لگدمال کردند. معجون ساخته را به انتخاب‌هایشان آویزان کردند و باروبندیل خود را برای سفر به سرزمین دور داخل بقچه پیچیدند. تا در اولین تشعشع طلایی خورشید، وقتی چشمان مرگ لحظه‌ای به خواب می‌رفت، بال بگشایند؛ شاید آرامش گذشته را در واپسین لحظات عمر بیابند.
    در این میان روباه که لباس چلچله بر تن داشت راهنما و بلد راهشان شده بود. تمام نقشه‌هایشان را سیاست کرد. تا آن‌ها را از کمین گرگ‌های خیالی برهاند. قبل از طلوع یکدیگرراخبرکردند تا عزم سفر کنند. تمام داشته‌هایشان را برجا گذاشتند وبی خیال برای پرواز مهیاشدند. درآغازپروازوقتی بالهارابرای اوج گرفتن باز کردند، ناگهان روباه لباس از تن به درکرد. بافریادش مرگ را ندا داد؛ هردو با فراق بال تمام باقی‌مانده چلچله هارا دریدند.
    دستیاران روباه با خون گوشت چلچله‌ها شستشو کردند. حالا نه در کنار چلچله‌ها ونه در رسته لاشخورها جایی برای زندگی نداشتند.
    دیگر چلچله و سرزمینی برای چلچله‌ها نماند.
    “برگرفته از داستان مرغ ماهی خواروخرچنگ”

    (0)
  8. لیلا فرزادمهر گفت:

    دیدگاه رهگذر
    قدم‌هایشان هماهنگ بود. بی توجه به اطراف مسیر را بانگاه‌های عاشقانه طی می‌کردند. دوشادوش یکدیگر زیر چتر گل گلی به سمت زندگی حرکت می‌کردند. باران نم نم، زمین را تسخیر می‌کرد.
    خنده‌های شادشان آهنربای وجودم شد. بی اختیار به دنبالشان کشیده شدم. پشت سرشان راه می‌رفتم. به هر مغازه ای که می‌رسیدند دختر شیطان جستی به پشت ویترین می‌زد ووانمود می‌کرد چیزی نظرش را جلب کرده است. پسرجوان به دنبالش می‌رفت ونگاه می‌کرد. می‌خواست تا هدیه ای برایش بگیرد؛ اما دختر با لوندی جایگاهش را به امید فروشگاه دیگر خالی می‌کرد وپسررا با خود می‌کشید. پسر بالا بلند کوله دختررا به دوش کشید تا بارش راسبک کند.
    صدای گفتگوی شیرینشان، گاهی رهگذری را به نگاه خالی از احساس ویا به گفتن “آیش” و “پوفی” به بی خیالی آن‌ها وادار می‌کرد. درشور احساسشان ذوب می‌شدم.
    به نزدیک گل فروشی رسیدند. دختر را مجبور کرد پشت در گلفروشی بایستد. دختر با شیطنت گاهی به داخل سرک می‌کشید تا ببیند جوان چه می‌کند. بعدازمکثی طولانی پسربا رزآبی که دورآنرابا نایلون ورمانی همرنگ تزئین کرده بود، بیرون آمد. رز را به سمت دختر گرفت. چشمهای دختر مانند شب کویرپراز ستاره‌های چشمک‌زن شد. نور چشمهایشان لحظه ای جای خورشید پشت ابرراگرفت. دختر دست را پیش برد تا شاخه گل را بگیرد. درآخرین لحظه پسر به جبران تمام شوخی‌های دخترگل را بالای سربرد. دختر با پرش‌های بلند سعی می‌کرد گل را از دستانش برباید. خنده وشوخی آن‌ها عطر زندگی را به اطراف می‌ریخت. پسر عقب عقب گام برمی داشت. برای پرت کردن حواس پسرک موهایش را بهم ریخت. درهمین گیرودار با رهگذری برخورد کردند.
    رهگذر عصبانی با گفتن:”شورش رو درآوردید! این بچه بازی‌ها چیه! کمی بزرگ شوید!” قصدداشت آن‌ها را از این همه شور، یکباره بیرون بکشد وپختگی زندگی 40 ساله‌اش را به آن‌ها بیاموزد.
    دختر وپسر عذر خواهی کوتاهی کردند. پسر کمی غافل شد دختر گل را از دستش ربود وبه سرعت شروع به دویدن کرد. وقتی دورشد برگشت وبه پشت نگاه کرد وبه پسر گفت دیدی بالاخره حقم را ازت گرفتم.
    پسرسرش رابه چپ وراست تکان دادوانگشت اشاره را به تهدید تکان داد، وبا عشق به دنبالش دوید. با چند قدم بلند خودرا به اورساند وشوخی هایشان را از سر گرفتند. مدتی به جای خالی آن‌ها که از آن بوی عشق به مشام می‌رسید، نگاه کردم.
    مسیر رفته را برگشتم از روی پل عابر به سمت دیگر خیابان رفتم. با خودم گفتم کاش گوشی را جا نگذاشته بودم و عاشقانه آن‌ها را برای دلم ثبت می‌کردم.
    رهگذران زیادی در ایستگاه اتوبوس منتظر بودند. کمی آن‌طرف ترزن ومردی میان‌سال در کنار هم بودند. چهره زن آسمان تیره‌وتاری بود که هردم با رگبار، آبیاری دل‌سوخته‌اش را آغاز می‌کرد. مرد کنارش هرچند لحظه به‌صورت زن که در یقه فرورفته بود نگاه می‌کرد، سررابه سمت دیگر می‌چرخاند و با صدای پوفی “لااله الا الله “می‌گفت.
    ابر تیره ضربه محکمی برسر ابر تپل زد، صدای فریادش بلند شد. شدت باران افزوده شد. مردچترسیاه را باز کرد وزن را زیر چتر خود گرفت. زن امتناع کرد. مرد گداخته شد. فتیله باروت با جواب زن روشن شد. درکسری از ثانیه انفجار کلمات ناشایست، زن را متلاشی کرد.
    نگاه خیره زن به اطراف چرخید. به آنی اطرافش از عابران و رهگذران بی‌تفاوت با دوربین‌های روشن پر شد. با التماس مرد را به سکوت دعوت کرد؛اما شعله‌های سرکش الفاظ مرد باریدن را آغاز کرده بود و قصد خاموشی نداشت.
    زن جمعیت اطراف را کنار زد وخودرا به خیابان رساند. صدای جیغ لاستیک اتومبیل وبعد فروافتادن جسمی سخت، دوربین عابران بی‌احساس را به خیابان کشاند.
    راننده برسرزنان از اتومبیل بیرون پرید مرتب تکرار می‌کرد ” به خدا من ندیدم کی به خیابان آمد”.
    مرد به اطراف نگاهی کرد تازه متوجه نبود همسر شد. جمعیت داخل خیابان به دور کالبد نیمه‌جان زن حلقه‌زده بودند و صحنه به‌یادماندنی را برای خوراک فضای مجازی ثبت می‌کردند.
    مرد آن‌ها را کنار زد بالای سریار ایستاد چتر سیاه به دستش چسبیده بود. خم شد وسرمحبوبش را روی زانو گرفت. با فریاد از مردم خواست کسی آمبولانس خبر کند. به اطراف نگاه کرد خود را درجایی ناآشنا یافت. دنیا با تمام زیبایی‌هایش به‌یک‌باره فروریخت رنگ صورتش کبود شد. حسش قابل وصف نبود نمی‌دانست عصبانیت چند لحظه پیش برای چه بود؟ چرا فریاد می‌زد؟ تنها چیزی که به یاد آورد شیئی پرنده در آسمان که سال‌ها تلاش برای به دست آوردنش کرده بودوحالا با تنی زخمی روی آسفالت سیاه دراز کشیده بود.تمام خاطرات جانی دوباره یافت، گذشته اکران عمومی شد.
    با خود گفت: راستی رنگ قرمز روی موهای همسرش را دوست ندارد باید در این مورد با او مشورت کند. چطور این بار در مورد رنگ مو صحبتی نکرده است!صدای ناله زن اورااز خیالات بیرون آورد. زمزمه های اطراف کم‌کم مفهوم شد دوروبر را نگاه کرد. مرد چتر را روی همسرش گرفت تا از باران حفظ شود؛ اما زیر چتر ابرهای بارانی بیشتری لانه کرده بودند.
    جمعیت با دوربین به دورآنها حلقه‌زده بودند و از این صحنه برای خود خوراک شب یلدا درست می‌کردند. فریاد زد ” آمبولانس”
    بعد از مدتی صدای آژیر آمبولانس مرد را متوجه امداد کرد. مرتباً با همسرش صحبت می‌کرد. امداد گران زن را روی برانکارد داخل آمبولانس قراردادند. مرد تنها، با چتری سیاه به دور شدن آمبولانس نگاه می‌کرد.
    خیابان پراز عابرانی بود که این اتفاق را رصد می کردند. اتوبوسی در کار نبود پیاده به مسیر ادامه دادم.
    با خودم ‌گفتم: چرا دیدن شادی و سرخوشی جوان‌ها را جلف و سبکسرانه می‌دانیم؟ چرا وقتی دو نفر به هم محبت می‌کنند با بغض ونفرت به آن‌ها نگاه می‌کنیم؟ چرا می‌خواهیم که همه یک‌جور باشند؟ چرا باید جوان‌ها شوروشوق خود را پنهان کنند؟ چرا ابراز علاقه پدرها و مادرهایمان ناپسند است؟ وچرا دیدن خون برای ما لذت‌بخش است؟ چرا دیدن مشاجره، تصادف و آتش‌سوزی و… برایمان مثل شربتی گوارا در دل کویر شورانگیز است؟ چرا وقتی تصادفی اتفاق می‌افتد به‌جای تماس با امداد، دوربین را روشن می‌کنیم؟ وچرادراین موقعیت‌ها دوربین‌هایمان چون میوه آناناس از ما جدا نمی‌شوند؟ و…
    آن‌قدر چون‌وچرا در ذهنم بالا و پایین می‌پریدند که قادر به پیدا کردن جواب یکی از آن‌ها هم نبودم.

    (0)
  9. لیلا فرزادمهر گفت:

    دروغ کوچک، اشتباه بزرگ
    چشم‌هایش به‌اندازه توپ تنیس شده بود. نمی‌توانست این‌همه اتفاق کوچک و بزرگ را حلاجی کند. قلبش قیراندود شده بود. اطرافش اشباح در حال نزاع تن‌به‌تن بودند. هرکس با چوب‌دستی و یا چاقویی، قطعه‌ای از بدن حریف را هدف قرار داده بود. الفاظ رکیک در آسمان لی‌لی می‌کردند. سنگ‌ها بال درآورده، آسمان را مسخر خودکرده بودند. سنگی چرخ‌زنان قصد سر احسان را کرد هرچه در توان داشت را در بوسه‌ای ناگهانی از پیشانی، وارد کاسه سر او کرد. صدای” آخ “بعد از گردش در تک‌تک سلول‌های جمجمه، خود را به بیرون پرتاب کرد.
    رودی از خون گرم و سرخ‌روی صورتش جریان پیدا کرد. یخ‌زدگی قلبش را التیام بخشید. ذره‌ذره آب شدن قلبش را حس ‌کرد. دنیای پیرامون حول محور تنه، به دوران افتاد. مانند تک‌درخت بیابان با لمس بوسه تبر، زمین را در آغوش کشید. سرمای زمین چون بیماری” وبا “تک‌تک سلول‌هایش را درگیر کرد. قلبش قبل از عادت به گرما دوباره منجمد شد.
    صدای اطراف دورو دورتر می‌شد. تنها چشم‌ها و اندکی از سلول‌های مغزی در حال فعالیت برای زنده ماندن بودند.
    برادرها را دید که سراسیمه به سمتش می‌آمدند اما در سکوت.
    به یاد چند روز پیش افتاد. درست در همین نقطه با دوستانش مشغول بازی بودند. برای شروع دور بعدی بازی “هفت‌سنگ” کنارهم جمع شدند. امیر گفت: “بچه‌ها بیاید یک بازی جدید بکنیم “. توضیح داد که هرروز یکی از بچه‌ها کاری شجاعانه به انتخاب خودشان انجام دهند.
    قرعه‌کشی کردند. کبریت شکسته نصیب احسان شد. بعد از مکثی طولانی احسان با پریدن به هوا گفت: “من برایتان بزرگ‌ترین هندوانه روستا را می‌آورم. فردا غروب همین‌جا”.
    صبح به همراه پدر و برادران، برای کمک به خانواده به زمین کشاورزی رفت. در طول روز هر وقت که حواس برادران به کارشان معطوف می‌شد احسان هم دنبال هندوانه موردنظر، زمین همسایه را کاوش می‌کرد.
    غروب خانواده قصد برگشت کردند. احسان به بهانه برداشتن لوازم، خود را به انتهای زمین رساند. پدرو برادران برگشتند. احسان سلانه روی لبه کرت، مابین دو زمین را طی می‌کرد. پیرمرد همسایه لوازم خود را داخل کیسه گذاشت و قصد بازگشت به خانه را کرد. به احسان که سرگردان در زمین می‌چرخید، رسید. سلام او را پاسخ داد و دستی روی شانه او گذاشت و از او گذشت.
    احسان به سمت هندوانه موردنظر پرواز کرد. سریع آنرا از بوته جدا کرد. با تمام توانش آن را برداشت تا به محل قرار برساند.
    پیرمرد همسایه کمی از مزرعه دور شد. به یاد آورد که خانواده دامادش میهمان آن‌ها هستند. برگشت تا هندوانه‌ای را که برای این شب گذاشته بود را با خود ببرد.
    خورشید کم‌کم دامن خود را جمع می‌کرد.سایه ها طولانی شدند. پیرمرد، احسان را با هندوانه‌ای در دست دید. احسان مضطرب، هندوانه را روی زمین رها کرد از دسترس پیرمرد دور شد؛ اما سیلی آبدار، برق چشمان احسان را ربود. شوری خون گوشه لبش را حس کرد. گریان به خانه برگشت.
    پدروبرادرها در حیاط مشغول شستن دست صورت بودند و با پذیرایی گرم مادر، چای تازه دم را روی تخت داخل حیاط نوشیدند.
    به‌محض ورود، مادر متوجه صورت خونی ومتورم احسان شد. از او علت را جویا شد. احسان درراه با خود فکر کرد اگر تمام اتفاق را بگوید از طرف خانواده تنبیه جانانه‌ای را خواهد چشید. درلحظه تصمیم گرفت نیمی از ماجرا را حذف کند. به پدرو برادران گفت :” در حال عبور از زمین همسایه بوده که مورد ضرب وشتم او قرارگرفته است”.
    برادر بزرگ‌تر به سمت او پا تند کرد و با دست چانه او را بالا آورد و با دیدن لب پاره شده احسان، صورتش به بنفش متمایل شد. دست برادر را گرفت واو را نزد پدر برد.” ببین با این بچه چه کرده است. این مرد مشکل دارد. یادتان می‌آید سال گذشته نیم ساعت از حق آبه مارا برد وبعدهم با عذرخواهی سروته قضیه را یکی کرد”.
    برادر دیگر هم گفت:” یادتان هست برای خواستگاری دخترشان رفتیم. قبول نکردند “. برادرها یکی پس از دیگری با صدای بلند که شورو هیجانشان را افزایش می‌داد، از اتفاقات بی‌اهمیت چند سال اخیر صحبت کردند. در اندک زمانی، همسایه چندین ساله را چون اهریمنی پلید به تصویر کشیدند.
    مادر، در جواب گفته‌ها با دلایل منطقی فرزندان را به آرامش دعوت می‌کرد. اما شیطان در این میان با تمام قوا طنازی می‌کرد از ته‌مانده‌های ذهن بچه‌ها کوچک‌ترین دلخوری را، قتل نفسی بزرگ جلوه می‌داد. بعد از اندک زمانی برادران به همراه پدر درحالی‌که دست احسان را می‌کشیدند به خانه همسایه رفتند.
    احسان تمام مدت مهرسکوت برلبانش جا خوش کرده بود.
    صدای کوبیده شدن در، آرامش خانه را برهم زد. پدر، محمد رابرای باز کردن در صدا زد.پس از باز شدن در، دستی محکم به سینه محمد اصابت کرد واو را نقش زمین کرد. صدای محمد اهل خانه را بیرون کشید. پدران وپسران دو همسایه هرکدام یک‌به‌یک مشغول بحث وجدال شدند. مادر خود را به خانه همسایه رساند و با التماس بچه هارا به خانه روانه کرد. به‌وقت جدا شدن پسر بزرگ خانواده، همسایه را برای احقاق حق به سر گذر فراخواند.
    فردا دو خانواده به همراه دوستانشان برای نزاع به سمت گذر حرکت کردند. به‌محض رسیدن با توهین و الفاظ نامناسب بر سر هم باریدند وبعداز آن‌هم با چوب ، چماق و چاقو همدیگر را چون گروهی زامبی تکه وپاره کردند.
    برادران با بدن‌هایی کبود وخونریز به نزدیک احسان رسیدند و دور او حلقه زدند احسان با نگاهی نادم آن‌ها را نظاره می‌کرد. در دل گفت: کاش …
    صفحات باز نشده چشمانش برای همیشه بسته شد. دروغ مصلحتی احسان باعث مرگ 11 نفراز دو خانواده شد.
    “برگرفته از داستان واقعی در سرزمینم ایران”

    (0)
    • درود لیلا جان
      نوشته تو را در تیم محتوا خواندیم.
      روز به روز خوش‌قلم‌تر می‌شوی.
      از تصویرسازی‌هایت واقعا لذت بردم. پرواز کردن به سمت هندوانه، کش آمدن سایه‌ها روی زمین.
      با قدرت به تمرین ادامه بده.
      باز هم برایمان بنویس

      (0)
  10. سارا گفت:

    به نام خدای مهربا
    «پسرک فال فروش»

    در دستان زمخت و ظاهر کوچکش تعدای فال حافظ بود، نگران و مضطرب به سمت میز آمد با چشمانی پراز التماس این جمله را تکرار کرد:« از من فال می گیرید؟» تمام وجودم لحظه ای به هیجان درآمد گویی زندگی بر سرم به یکباره سقوط کرد، زمان را از دست ندادم، کیفم را بازکردم مقداری پول به او دادم با تمام بی اعتقادی که به فال گرفتن داشتم رو به سویش کردم و گفتم هرآن چه را که خود می خواهی برایم انتخاب کن با همان دستان زمخت فالی را انتخاب کرد ، هنوز از کافه خارج نشده بود سریع کاغذ را باز کردم و شعر و تفسیر آن را خواندم نمی دانستم که زیبایی زندگی من در دستان سخت و سنگین و سرد این کودک رقم خواهد خورد، بعد از خواندن فال لحظه ای طعم شیرین داشتن ها و خوشبختی را از وجود خسته و چشمان پرازماتم و ملتمس او چشیدم، من داشتن های زیبا را از نداشتن های دستان او انتخاب کرده بودم، به خود آمدم و گفتم چقدر دنیا دردناک است که زندگی و سرنوشت من گره به التماس و خواهش او از من خلاصه می شود گویا همه چیز با یکدیگر در ارتباط بودند، چراغ کافه را بینهایت زرد می‏دیدم پسرک خسته در کافه را محکم بست و خارج شد او تمام فال های زندگی آدم ها را دردست داشت فال او شکری بود برای قهوه تلخی که روی میزمقابلم قرار گرفته بود، آن را تا انتها سرکشیدم بسیار دلچسب بود مدتی بود که از کافه رفته بود او می خواست با تلخی های روزگار خویش شیرینی باشد برای قهوه های تلخ زندگیمان .

    (0)
    • درود سارا جان
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پراحساس می‌نویسی دوست خوبم.
      برای تاثیرگذاری بیشتر در متن ارسالی بعدی از تصویرسازی بیشتری استفاده کن. از نوشتن روزی هزار کلمه هم غافل نشو.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  11. گلشن گفت:

    صدای آژیر در راهروها و کابین های سفینه طنین انداز شد و پایان شیفت کاری را اعلام کرد.
    سرنشینان فضاپیمای دسولیت هورایزن به سمت سالن اجتماعات سرازیر شده بودند… آلیسون خسرو شاهی و هیونگ لی گروویچ طبق معمول جزو آخرین نفراتی بودند که وارد سالن شدند .
    تاخیر آنها به خاطر آلیسون بود . او جزو افسران ارشد تیم مسیر یابی سفینه بود و به همین علت در قسمت دیگری از سفینه معمولاً غذایش را می خورد ولی ازوقتی با هیونگ ، هنگام بررسی یکی از موتورهای هایپر درایو سفینه آشنا شده بود به یکبار به این قسمت از سفینه که تیم مهندسی هیونگ از آن استفاده می کردند علاقه مند شده بود.
    البته این علاقه یک طرفه هم نبود … شیفت هیونگ تقریباً یک ساعت زود تر از آلیسون تمام می شد و او همه این مدت را برای رسیدن آلیسون صبر می کرد .
    برخلاف راهروهای تنگ فضاپیما سالن اجتماعات سفینه بسیار بزرگ بود در حقیقت بعد از انبار ها بزرگترین قسمت محسوب می شد . با اینحال هنگام تعویض شیفت ، خروج خدمه ای که قبل از شروع شیفتشان می خواستند کمی تفریح کنند و یا چیزی بخورند و بیاشامند و ورود کارمندان خسته پایان شیفت قبلی باعث ازدحام جمعیت در آن می شد. نور سالن توسط لامپ های سفیدی که در سقف کارگذاشته شده بود تامین می شد و البته نوری هم که از مانیتور بزرگی که با صدای کمی تصاویر مناظر طبیعی زمین را برای ایجاد حس آرامش پخش میکرد و بالای کانتر بزرگ تحویل غذا نصب شده بود، در روشن کردن فضا بی تاثیر نبود.فضای بیکران و تاریک بیرون در دراز مدت باعث تنش و اضظراب در خدمه می شد و چنین چیزهایی برای آرام کردن آنها لازم بود.
    آنها بعد از تحویل گرفتن غذایشان به سمت میزهای ساده و فلزی حرکت کردند و برای پیدا کردن صندلی خالی اطراف سالن را زیر نظر گرفتند ولی میز خالی به چشم نمی خورد تا اینکه بالاخره آلیسون میز بزرگی را پیدا کرد و به هیونگ آن را نشان داد . در ابتدا میز به طرز عجیبی خالی می رسید و بعد آنها متوجه پیرمردی شدند که تک و تنها میز هشت نفره را به خودش اختصاص داده بود.
    هیونگ زیر لب ناسزایی گفت ، آلیسون که متوجه رفتار عجیب او شده بود پرسید:
    – چت شده ؟ اون میز تقریباً خالیه … زود باش و گرنه اون رو هم از دست میدیم!
    هیونگ با صورت گرفته ای جواب داد:
    – خیالت راحت ! کسی اونجا نمی شینه… اون عبد پیره که اونجا نشسته! می گن نفرین شدست.
    – بیخیال بابا این خرافات دیگه چیه… راه بیفت .
    آلیسون در حالیکه او را به سمت میز هدایت می کرد با ناراحتی ساختگی این را گفت . با نزدیک شدنشان به میز آلیسون محترمانه از پیرمرد پرسید:
    – ایرادی نداره اینجا بشینیم؟
    پیرمرد نگاهی از فرای چشمان آبی خسته اش به آنها انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد ،جواب داد:
    – راحت باشین، این میز بزرگیه… مطمئنم هر سه تامون می تونیم راحت بشینیم.
    هیونگ برای نشستن کمی دست دست کرد ولی او هم بعد از آلیسون نشست، پیرمرد که متوجه رفتار او شده بود به آلیسون گفت:
    – معمولاً جوان تر ها با من همنشین نمی شوند…
    در حالیکه به میز هایی که همه پر بودند نگاه می کرد ، ادامه داد :
    – ولی به نظر شما گزینه دیگری هم نداشتین.
    و سپس به نشان افسری آلیسون اشاره کرد و پرسید:
    – با اینحال نظری ندارم که چرا یکی از افسران اتاق کنترل باید پیش ما باشه؟
    آلیسون به آرامی جواب داد:
    – من دکور اینجا رو بیشتر دوست دارم.
    پیرمرد نگاه عجیبی به او کرد و بعد کمی مکث گفت:
    – متاسفم قصد بی ادبی نداشتم … اسم من جاناتان عبدالملک هست، شما می تونین عبد صدام کنین. یعنی همه من رو عبد صدا می کنن.
    آنها هم در مقابل خودشان را معرفی کردند و در سکوت بعد از آن به خوردن غذایشان مشغول شدند. در حقیقت علت اینکه آنها در این محل غذا می خوردند این بود که هیونگ اجازه استفاده از سالن افسران را نداشت و در نتیجه این آلیسون بود که به سالن اجتماعات می آمد. بعد خوردن غذا عبد کار عجیبی کرد ، او دستهایش را به سمت بالا گرفت و زیر لب شروع به نجوا کرد… آلیسون که از حرکت او جا خورده بود نگاهی به هیونگ انداخت …
    – داره دعا می کنه … بابت غذاش از یه موجودی به نام خدا تشکر می کنه ، راستش رو بخوایی اون دین داره.
    آلیسون با تعجب پیر مرد را نگاه کرد… او راجع به دین داران شنیده بود ولی هرگز یکی از آنها را از نزدیک ندیده بود. برایش جالب بود که پیرمرد بابت غذایی که جزو دستمزدش بود و توسط گروه تدارکات تهیه شده بود و آشپزان آن را درست کرده بودند از موجود خیالیش تشکر می کرد.
    پیرمرد که نگاه خیره آنها را بر خودش احساس کرده بود دست هایش را دوباره کنارش قرار داد و با لبخندی از آنها پرسید:
    – شما به دین اعتقادی ندارید درسته؟
    هیونگ با تحقیر جواب داد:
    – دورانی که آدم ها به قصه های جن و پری اعتقاد داشتن گذشته .
    عبد به او خیره شد و ناگهان گفت:
    – می دونین قبل از اتحاد ، سرزمین های مختلف کره زمین اسم ها و حکومت های مختلفی داشتند . مثلاً پدربزرگ و مادر بزرگ من مصری بودند . بعد از جنگ بود که اتحاد شکل گرفت ولی بهای این صلح سنگین بود … وقتی که طرفین جنگ فهمیدن که اگر یکم دیگه این جنگ رو ادامه بدند دیگر از خودشون هم اثری نمیمونه دقیقاً بعد از اینکه بمبهای هیدروژنی نسل سوم استفاده شدند … پس از گذشتن این همه زمان و استفاده از تجهیزات مدرن باز هم هم خیلی از جاها غیر قابل سکونت موندند…
    – و حالا می خوایی بگی که بی دینی مردم باعث جنگ شده؟
    آلیسون با لحن بی حوصله ای این را گفت. او هلوگرام های زیادی از گذشته دیده بود. تاریخ همیشه یکی از درس های محبوبش بود برای همین می دانست که این مردم مثلاً معتقد باعث چه فجایعی که نشده بودند.
    پیرمرد که حالا نگاهش به سمت دیگری معطوف شده بود انگار که در خاطراتش غرق شده باشد پاسخ داد:
    – نه … نه . منظورم این نبود. جنگ حاصل زیاد خواهی و تحمل پایین برای درک همدیگست. ربطی به دین داشتن و نداشتن نداره. در حقیقت می خواهم بگم که نابودی سر نوشت هر موجود هوشمندیه… چون می خواهد پیشرفت کنه . هر دفعه چیزهای بیشتر و بهتری می خواهد و وقتی منافع آدمها متفاوت باشه و یا منابع محدود … خوب نتیجش جنگه.
    سپس پیرمرد نگاهش را به صفحه مانیتور غول پیکر که داشت تصویری از چند اسب را در مرتعی نشان می داد، دوخت و ادامه داد:
    – فکر می کنی چقدر طول می کشه تا دوباره با این رشد جمعیت و محدودیت ایستگاه های فضایی دوباره همچنین وضعیتی پیش بیاد … که دوباره آتش یه جنگ دیگه روشن بشه ؟ شاید این دفعه دیگه چیزی باقی نمونه… تباهی و مرگ شاید سر نوشت هر موجود هوشمندیه!
    هیونگ که به پیرمرد توجهی نداشت و ادای خوابیدن را در آورده بود بالاخره چشم هایش را باز کرد و صحبتش را قطع کرد و با بی حوصلگی گفت :
    – اره … درسته … کاملاً حق با توعه عبد! حالا میشه بی خیال شی؟
    پیرمرد که حواسش دوباره متوجه آنها بود. لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت :
    – ببخشید که ناراحتتون کردم ، یکی از مشکلات پیریه دیگه . آدم پر حرف و خرفت میشه.
    هیونگ از آن نگاه های دیدی بهت گفتم را تحویل آلیسون داد و گفت:
    – خوب دیگه ما باید بریم !
    – فکر می کنین چرا تا حالا ما هیچ گونه زنده و هوشمند دیگری توی این دنیا پیدا نکردیم؟ اصلاً اونها وجود دارن؟
    آنها که در حال بلند شدن بودند که لحظه ای مکث کردند و به پیرمرد که به لیوان آب نصفه جلویش خیره شده بود نگاه کردند. آلیسون پرسید:
    – منظورت چیه؟ ما فقط صد سال هست که به موتور هایپر درایو دست پیدا کردیم . می دونی چقدر طول می کشه تا حتی یک درصد از این کیهان بی انتها رو کشف کنیم یا حتی تمدن ها و نژاد های جدیدی رو… شاید چندین صده دیگه زمان ببره!
    پیرمرد بدون اینکه نگاهش را از لیوان مقابلش بردارد جواب داد:
    – بله فقط صد ساله که فضا پیماهای ما می تونن با این سرعت حرکت کنن ولی بشر برای هزاران سال روی زمین بود و هیچ کس هم به سراغ ما نیومد… خود زمین که میلیون ها سال عمر داره و باز اثری از هیچ حضور بی گانه ای توش وجود نداره! چرا این تمدن هایی که این قدر از وجودشون مطمئن هستی به سراغ ما نیومدن و اعلام حضور نکردن؟
    هیونگ برای اولین بار صادقانه وارد بحث شد و گفت:
    – بعضی ها اعتقاد دارن قدیم ها موجودات دیگه ای با بشر ارتباط پیدا کردن و …
    عبد یکدفعه گفت:
    – بله و بعد یکدفعه گذاشتن و رفتن درسته و دیگر هم ازشون خبری نشد؟ حتی حالا که ما چند سال نوری بیرون از منظومه شمسی رو داریم می گردیم باز هم اثری ازشون نیست. نکنه از ما خجالت می کشن و خودشون رو قایم می کنن؟
    – خوب همونطور که سروان خسروشاهی گفتن هستی خیلی بزرگه و ما نباید انتظار داشته باشیم به این زودی همه راز هاشو بفهمیم. توی این عظمت هستی بدون شک بی انتها دنیای جدید قابل زندگی و هزاران بار بیشتر گونه های جدید حیات هست.
    هیونگ اینها را با قاطعیت گفت . پیرمرد سرش را بالا گرفت و مستقیم به آلیسون خیره شد و گفت:
    – پس بقیه کجان؟ چرا ما باید همه رازها رو به تنهایی کشف کنیم؟ موجودات دیگه ای که قبل از بشر این راه رو رفتن و خواستن حقایق رو بفهمن حالا کجان؟ نباید تا حالا با موجودات به مراتب پیشرفته تر از خودمون ملاقات می کردیم؟
    آلیسون سکوت کرده ولی هیونگ همچنان داشت از موضعش دفاع می کرد:
    – خوب شاید ما نفر اول هستیم ، شاید این سرنوشت ما باشه که به موجودات دیگر سر بزنیم.
    – پس یعنی می گی بشر از هر موجود دیگه ای که فکر می کنی توی این کیهانه باهوش تره… برای همینه که باید توی این فضای تاریک به تنهایی بگرده ؟
    هیونگ که کلافه شده بود عصبانی پرسید:
    – اصلاً من چه می دونم چرا هیچ اثری از موجود دیگه نیست! اگه از این ماموریت خوشت نمیاد پس چرا برایش ثبت نام کردی؟
    پیرمرد بدون اینکه ناراحت شود جواب داد:
    – چون می خواستم خودم ببینم . چون فکر می کنم چیزی توی این فضای خالی وجود داره … توی این تاریکی چیزی هست که وقتی نژادی اون قدر پیشرفت کرده که پاشو از گلیمش فراتر بزاره ، میره سراغش … هیچ کس از این تاریکی بدون اجازه اون عبور نمی کنه . مانعی که اون قدر بزرگه که انتهای راه هر نژاد پیشرفت است. برای همینه که ما هیچ موجود پیشرفته ای رو تا حالا ندیدم . چون هیچ کس از اون مانع رد نشده.
    هیونگ از میز فاصله می گرفت و در حالیکه آلیسون رو دنبال خودش می کشید گفت :
    – خدا رو چه دیدی … شاید اون ها هم مثل آدما با هم جنگیدن و برخلاف ما خودشون رو منقرض کردن.
    صدای پیرمرد از پشت سرشان بلند شد “ما هنوز برای نابود کردن خودمون وقت داریم.”
    در تمام طول مسیری که از سالن می گذشتن و حتی در راهرو سفینه هم هیونگ داشت زیر لب غر میزد. آلیسون از تاثیر پیرمرد روی او تعجب کرده بود، هرچند باید قبول می کرد که حرف های پیرمرد روی او هم اثر گذاشته… او کمی ترسیده بود. شاید واقعاً نیروی فرای آنها وجود داشت .
    افسر آلیسون خسروشاهی تا مدت ها بعد از آن روز کذایی هر وقت از مانیتور غول پیکر عرشه هدایت سفینه بیرون را می دید، چشمهایی را می دید که در سکوت منتظرند و انتظار می کشید تا از تاریکی بیرون بیاید و نابودشان کند …

    (0)
    • درود گلشن عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      از متن پیداست که به نوشتن داستان علاقه داری.
      برای تقویت قوه خلاقه‌ات روی روزانه نویسی و مطالعه تمرکز کن دوست خوبم.
      در سایت جناب کلانتری کتاب‌های خوبی هم در زمینه داستان و رمان هم اصول داستان نویسی معرفی شده که می‌توانی از آنها بهره ببری.
      تصویرهای شخصیت‌ها و موقعیتها را پررنگ کن.
      قدری روی پیرنگ و پیچیدگی کار کن.
      باز هم برایمان نویس دوست خوبم

      (0)
  12. گلشن گفت:

    صدای آژیر در راهروها و کابین های سفینه طنین انداز شد و پایان شیفت کاری را اعلام کرد.
    سرنشینان فضاپیمای دسولیت هورایزن به سمت سالن اجتماعات سرازیر شده بودند… آلیسون خسرو شاهی و هیونگ لی گروویچ طبق معمول جزو آخرین نفراتی بودند که وارد سالن شدند .
    تاخیر آنها به خاطر آلیسون بود . او جزو افسران ارشد تیم مسیر یابی سفینه بود و به همین علت در قسمت دیگری از سفینه معمولاً غذایش را می خورد ولی ازوقتی با هیونگ ، هنگام بررسی یکی از موتورهای هایپر درایو سفینه آشنا شده بود به یکبار به این قسمت از سفینه که تیم مهندسی هیونگ از آن استفاده می کردند علاقه مند شده بود.
    البته این علاقه یک طرفه هم نبود … شیفت هیونگ تقریباً یک ساعت زود تر از آلیسون تمام می شد و او همه این مدت را برای رسیدن آلیسون صبر می کرد .
    برخلاف راهروهای تنگ فضاپیما سالن اجتماعات سفینه بسیار بزرگ بود در حقیقت بعد از انبار ها بزرگترین قسمت محسوب می شد . با اینحال هنگام تعویض شیفت ، خروج خدمه ای که قبل از شروع شیفتشان می خواستند کمی تفریح کنند و یا چیزی بخورند و بیاشامند و ورود کارمندان خسته پایان شیفت قبلی باعث ازدحام جمعیت در آن می شد. نور سالن توسط لامپ های سفیدی که در سقف کارگذاشته شده بود تامین می شد و البته نوری هم که از مانیتور بزرگی که با صدای کمی تصاویر مناظر طبیعی زمین را برای ایجاد حس آرامش پخش میکرد و بالای کانتر بزرگ تحویل غذا نصب شده بود، در روشن کردن فضا بی تاثیر نبود.فضای بیکران و تاریک بیرون در دراز مدت باعث تنش و اضظراب در خدمه می شد و چنین چیزهایی برای آرام کردن آنها لازم بود.
    آنها بعد از تحویل گرفتن غذایشان به سمت میزهای ساده و فلزی حرکت کردند و برای پیدا کردن صندلی خالی اطراف سالن را زیر نظر گرفتند ولی میز خالی به چشم نمی خورد تا اینکه بالاخره آلیسون میز بزرگی را پیدا کرد و به هیونگ آن را نشان داد . در ابتدا میز به طرز عجیبی خالی می رسید و بعد آنها متوجه پیرمردی شدند که تک و تنها میز هشت نفره را به خودش اختصاص داده بود.
    هیونگ زیر لب ناسزایی گفت ، آلیسون که متوجه رفتار عجیب او شده بود پرسید:
    – چت شده ؟ اون میز تقریباً خالیه … زود باش و گرنه اون رو هم از دست میدیم!
    هیونگ با صورت گرفته ای جواب داد:
    – خیالت راحت ! کسی اونجا نمی شینه… اون عبد پیره که اونجا نشسته! می گن نفرین شدست.
    – بیخیال بابا این خرافات دیگه چیه… راه بیفت .
    آلیسون در حالیکه او را به سمت میز هدایت می کرد با ناراحتی ساختگی این را گفت . با نزدیک شدنشان به میز آلیسون محترمانه از پیرمرد پرسید:
    – ایرادی نداره اینجا بشینیم؟
    پیرمرد نگاهی از فرای چشمان آبی خسته اش به آنها انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد ،جواب داد:
    – راحت باشین، این میز بزرگیه… مطمئنم هر سه تامون می تونیم راحت بشینیم.
    هیونگ برای نشستن کمی دست دست کرد ولی او هم بعد از آلیسون نشست، پیرمرد که متوجه رفتار او شده بود به آلیسون گفت:
    – معمولاً جوان تر ها با من همنشین نمی شوند…
    در حالیکه به میز هایی که همه پر بودند نگاه می کرد اینها را ادامه داد :
    – ولی به نظر شما گزینه دیگری هم نداشتین.
    و سپس به نشان افسری آلیسون اشاره کرد و پرسید:
    – با اینحال نظری ندارم که چرا یکی از افسران اتاق کنترل باید پیش ما باشه؟
    آلیسون به آرامی جواب داد:
    – من دکور اینجا رو بیشتر دوست دارم.
    پیرمرد نگاه عجیبی به او کرد و بعد کمی مکث گفت:
    – متاسفم قصد بی ادبی نداشتم … اسم من جاناتان عبدالملک هست، شما می تونین عبد صدام کنین. یعنی همه من رو عبد صدا می کنن.
    آنها هم در مقابل خودشان را معرفی کردند و در سکوت بعد از آن به خوردن غذایشان مشغول شدند. در حقیقت علت اینکه آنها در این محل غذا می خوردند این بود که هیونگ اجازه استفاده از سالن افسران را نداشت و در نتیجه این آلیسون بود که به سالن اجتماعات می آمد. بعد خوردن غذا عبد کار عجیبی کرد ، او دستهایش را به سمت بالا گرفت و زیر لب شروع به نجوا کرد… آلیسون که از حرکت او جا خورده بود نگاهی به هیونگ انداخت …
    – داره دعا می کنه … بابت غذاش از یه موجودی به نام خدا تشکر می کنه ، راستش رو بخوایی اون دین داره.
    آلیسون با تعجب پیر مرد را نگاه کرد… او راجع به دین داران شنیده بود ولی هرگز یکی از آنها را از نزدیک ندیده بود. برایش جالب بود که پیرمرد بابت غذایی که جزو دستمزدش بود و توسط گروه تدارکات تهیه شده بود و آشپزان آن را درست کرده بودند از موجود خیالیش تشکر می کرد.
    پیرمرد که نگاه خیره آنها را بر خودش احساس کرده بود دست هایش را دوباره کنارش قرار داد و با لبخندی از آنها پرسید:
    – شما به دین اعتقادی ندارید درسته؟
    هیونگ با تحقیر جواب داد:
    – دورانی که آدم ها به قصه های جن و پری اعتقاد داشتن گذشته .
    عبد به او خیره شد و ناگهان گفت:
    – می دونین قبل از اتحاد ، سرزمین های مختلف کره زمین اسم ها و حکومت های مختلفی داشتند . مثلاً پدربزرگ و مادر بزرگ من مصری بودند . بعد از جنگ بود که اتحاد شکل گرفت ولی بهای این صلح سنگین بود … وقتی که طرفین جنگ فهمیدن که اگر یکم دیگه این جنگ رو ادامه بدند دیگر از خودشون هم اثری نمیمونه دقیقاً بعد از اینکه بمبهای هیدروژنی نسل سوم استفاده شدند … پس از گذشتن این همه زمان و استفاده از تجهیزات مدرن باز هم هم خیلی از جاها غیر قابل سکونت موندند…
    – و حالا می خوایی بگی که بی دینی مردم باعث جنگ شده؟
    آلیسون با لحن بی حوصله ای این را گفت. او هلوگرام های زیادی از گذشته دیده بود. تاریخ همیشه یکی از درس های محبوبش بود برای همین می دانست که این مردم مثلاً معتقد باعث چه فجایعی که نشده بودند.
    پیرمرد که حالا نگاهش به سمت دیگری معطوف شده بود انگار که در خاطراتش غرق شده باشد پاسخ داد:
    – نه … نه . منظورم این نبود. جنگ حاصل زیاد خواهی و تحمل پایین برای درک همدیگست. ربطی به دین داشتن و نداشتن نداره. در حقیقت می خواهم بگم که نابودی سر نوشت هر موجود هوشمندیه… چون می خواهد پیشرفت کنه . هر دفعه چیزهای بیشتر و بهتری می خواهد و وقتی منافع آدمها متفاوت باشه و یا منابع محدود … خوب نتیجش جنگه.
    سپس پیرمرد نگاهش را به صفحه مانیتور غول پیکر که داشت تصویری از چند اسب را در مرتعی نشان می داد، دوخت و ادامه داد:
    – فکر می کنی چقدر طول می کشه تا دوباره با این رشد جمعیت و محدودیت ایستگاه های فضایی دوباره همچنین وضعیتی پیش بیاد … که دوباره آتش یه جنگ دیگه روشن بشه ؟ شاید این دفعه دیگه چیزی باقی نمونه… تباهی و مرگ شاید سر نوشت هر موجود هوشمندیه!
    هیونگ که به پیرمرد توجهی نداشت و ادای خوابیدن را در آورده بود بالاخره چشم هایش را باز کرد و صحبتش را قطع کرد و با بی حوصلگی گفت :
    – اره … درسته … کاملاً حق با توعه عبد! حالا میشه بی خیال شی؟
    پیرمرد که حواسش دوباره متوجه آنها بود. لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت :
    – ببخشید که ناراحتتون کردم ، یکی از مشکلات پیریه دیگه . آدم پر حرف و خرفت میشه.
    هیونگ از آن نگاه های دیدی بهت گفتم را تحویل آلیسون داد و گفت:
    – خوب دیگه ما باید بریم !
    – فکر می کنین چرا تا حالا ما هیچ گونه زنده و هوشمند دیگری توی این دنیا پیدا نکردیم؟ اصلاً اونها وجود دارن؟
    آنها که در حال بلند شدن بودند که لحظه ای مکث کردند و به پیرمرد که به لیوان نصفه آب جلویش خیره شده بود نگاه کردند. آلیسون پرسید:
    – منظورت چیه؟ ما فقط صد سال هست که به موتور هایپر درایو دست پیدا کردیم . می دونی چقدر طول می کشه تا حتی یک درصد از این کیهان بی انتها رو کشف کنیم یا حتی تمدن ها و نژاد های جدیدی رو… شاید چندین صده دیگه زمان ببره!
    پیرمرد بدون اینکه نگاهش را از لیوان مقابلش بردارد جواب داد:
    – بله فقط صد ساله که فضا پیماهای ما می تونن با این سرعت حرکت کنن ولی بشر برای هزاران سال روی زمین بود و هیچ کس هم به سراغ ما نیومد… خود زمین که میلیون ها سال عمر داره و باز اثری از هیچ حضور بی گانه ای توش وجود نداره! چرا این تمدن هایی که این قدر از وجودشون مطمئن هستی به سراغ ما نیومدن و اعلام حضور نکردن؟
    هیونگ برای اولین بار صادقانه وارد بحث شد و گفت:
    – بعضی ها اعتقاد دارن قدیم ها موجودات دیگه ای با بشر ارتباط پیدا کردن و …
    عبد یکدفعه گفت:
    – بله و بعد یکدفعه گذاشتن و رفتن درسته و دیگر هم ازشون خبری نشد؟ حتی حالا که ما چند سال نوری بیرون از منظومه شمسی رو داریم می گردیم باز هم اثری ازشون نیست. نکنه از ما خجالت می کشن و خودشون رو قایم می کنن؟
    – خوب همونطور که سروان خسروشاهی گفتن هستی خیلی بزرگه و ما نباید انتظار داشته باشیم به این زودی همه راز هاشو بفهمیم. توی این عظمت هستی بدون شک بی انتها دنیای جدید قابل زندگی و هزاران بار بیشتر گونه های جدید حیات هست.
    هیونگ اینها را با قاطعیت گفت . پیرمرد سرش را بالا گرفت و مستقیم به آلیسون خیره شد و گفت:
    – پس بقیه کجان؟ چرا ما باید همه رازها رو به تنهایی کشف کنیم؟ موجودات دیگه ای که قبل از بشر این راه رو رفتن و خواستن حقایق رو بفهمن حالا کجان؟ نباید تا حالا با موجودات به مراتب پیشرفته تر از خودمون ملاقات می کردیم؟
    آلیسون سکوت کرده ولی هیونگ همچنان داشت از موضعش دفاع می کرد:
    – خوب شاید ما نفر اول هستیم ، شاید این سرنوشت ما باشه که به موجودات دیگر سر بزنیم.
    – پس یعنی می گی بشر از هر موجود دیگه ای که فکر می کنی توی این کیهانه باهوش تره… برای همینه که باید توی این فضای تاریک به تنهایی بگرده ؟
    هیونگ که کلافه شده بود عصبانی پرسید:
    – اصلاً من چه می دونم چرا هیچ اثری از موجود دیگه نیست! اگه از این ماموریت خوشت نمیاد پس چرا برایش ثبت نام کردی؟
    پیرمرد بدون اینکه ناراحت شود جواب داد:
    – چون می خواستم خودم ببینم . چون فکر می کنم چیزی توی این فضای خالی وجود داره … توی این تاریکی چیزی هست که وقتی نژادی اون قدر پیشرفت کرده که پاشو از گلیمش فراتر بزاره ، میره سراغش … هیچ کس از این تاریکی بدون اجازه اون عبور نمی کنه . مانعی که اون قدر بزرگه که انتهای راه هر نژاد پیشرفت است. برای همینه که ما هیچ موجود پیشرفته ای رو تا حالا ندیدم . چون هیچ کس از اون مانع رد نشده.
    هیونگ از میز فاصله می گرفت و در حالیکه آلیسون رو دنبال خودش می کشید گفت :
    – خدا رو چه دیدی … شاید اون ها هم مثل آدما با هم جنگیدن و برخلاف ما خودشون رو منقرض کردن.
    صدای پیرمرد از پشت سرشان بلند شد “ما هنوز برای نابود کردن خودمون وقت داریم.”
    در تمام طول مسیری که از سالن می گذشتن و حتی در راهرو سفینه هم هیونگ داشت زیر لب غر میزد. آلیسون از تاثیر پیرمرد روی او تعجب کرده بود، هرچند باید قبول می کرد که حرف های پیرمرد روی او هم اثر گذاشته… او کمی ترسیده بود. شاید واقعاً نیروی فرای آنها وجود داشت .
    افسر آلیسون خسروشاهی تا مدت ها بعد از آن روز کذایی هر وقت از مانیتور غول پیکر عرشه هدایت سفینه بیرون را می دید، چشمهایی را می دید که در سکوت منتظرند و انتظار می کشید تا از تاریکی بیرون بیاید و نابودشان کند …

    (0)
  13. لیلا فرزادمهر گفت:

    چرخش دوبل بالرین(رقصنده باله)
    گوشهارا تیز کرده بود تا نامش را از بلندگو صدا بزنند. استرس واضطراب چون مگسهای مزاحم تمرکز اورا برهم میزد.با 4شماره دم و7شماره مکث و8شماره باز دم وتکرار چندبار آن به آرامشی نسبی رسید .قدری آب ولرم همراه شکر را دردهان قرقره کرد وبعداز مکثی آنرا فروداد.طعم گس وتلخ دهانش با شیرینی دانه های شکر قهوه ای جابه جاشد.بدنش را با حرکات کششی مدام گرم کرد تا بهترین رقص زندگیش را به نمایش در آورد.
    پشت پرده ایستاد صدای همهمه تماشگران با صدای ضربان قلبش اضطرابش را بیشتر کرد. دم ، مکث، بازدم را با شمارش های 1. 2. 3 . 4 ادامه داد. از بلندگو نام ، سن و ملیتش اعلام شد. پرده مخمل قرمز با تمانینه به کنار رفت وپرژکتور با نور دایره محل ورود اورا به سالن هدف گرفت. تمام سالن غرق تاریکی بود.تنها پیانوداخل سالن کنار پرده مخمل ورودی قرار گرفته بود که نوازنده پشت آن قرارداشت. گاهی فلاشهای دوربین تماشاگران چون ستاره های چشمک زن دیده می شد.اندام خودرا به بالا کشید و دستانش را بالای سربردوانگشتان را روبروی هم قرارداد. درحالی که انگشتان انگشتری و میانه کمی به کف دست متمایل شده بود دستهارا در طرفین به صورت خط صافی درآورد و هرچند لحظه موجی از سرانگشتان دست چپ وارد واز انگشتان دست راست از بدن خارج می کرد. روی انگشتان پا درحالی که رانهارا به هم چسبانده بود، قدمهای کوچک برمی داشت وهر لحظه به مرکز پیست نزدیک می شد. نور پرژکتور چون قسمتی از بدن با او همراه شده بود . کفشهای رقصنده ،با رمانی سرخ رنگ در قسمت ساق پا بسته شده بود . دامن سفیدش با چین فراوان وتور ژیپون افقی در کمر ایستاده بود روی ساتن دامن از پرهای قو، پرشده بود .بالاتنه لباس رزهای قرمز وسفید پولکی داشت. موهای لخت ومشکی در بالاترین نقطه سر در هم پیچیده شده بودورمانی قرمز آنرا به حصار خود درآورده بود.بوی عطر دل آنگیز بلوبری در هر ضربان مشامش را نوازش می کرد.تره ای از موهایش ساز مخالف را کوک کرده بود ودر اولین قدمها خودرا از بند رمان سرخ رها کرد وکنار صورتش با بی خیالی قرار گرفت.
    به محض ورود رقصنده ،آرام آرام صدای همهمه تماشاگران، چون صدای مسافربیهوشی کمرنگ شد.تنهاصدای موزیک ملایم وچکا چک فلاش های دوربین ها به گوش می رسید.نور پیست را روشن کردند.رقصنده چون برگ افتاده در سطح رودخانه با موزیک همراه شده بود وپیچ وتاب های زیبایی به دستها وبالا تنه می داد. ریتم آهنگ تند شده بود .رقصنده با ضرب آهنگ نوای موزیک، “پرش آهو”را درحالی که زانوی پای جلویی را خم کرده بود با پرش بلندی انجام داد دوباره روی نوک انگشتان ایستاد. در حرکت بعدی کف پای چپ را درکنار زانوی پای راست گذاشت وشروع به چرخش دور خود کرد. در مرکز زمین قرارداشت آسمان با ستارگان چشمک زن سالن دور او می چرخید. چراغها ونور فلاشهای تماشاگران ،سرگیجه ناگهانی را برایش به ارمغان آورد.باید کاری می کرد ریتم رقص نباید خراب می شد. نکات آموزشی مربی در واپسین لحظات ورود به پیست در نظرش رژه می رفتند. در تصمیم آنی پای چپ را با حرکت دایره بالا آورد ودرراستای بالا تنه استوار کرد. برای فرار از افتادن بلافاصله برروی زمین فرود آمد وپاهارا 180باز کرد. دستهارا به پای چپ که در جلوی بدن قرارداشت رساند وبالاتنه را روی پا خواباند مکثی کرد .باچند نفس ،دوران سررا کاهش داد. با کرشمه از جابلندشد وحرکات نمایشی را از سرگرفت .کمتراز4دقیقه زمان ،برای به نمایش در آوردن آموخته های یکسال گذشته داشت .
    دوباره طعم گس وتلخ را در دهان احساس کرد .زبانش چون کویر خشک وبی آب شده بود. اثری از ترشح بزاق نبود گویی تمام غده های برون ریزش مشغول ترش هورمون کورتیزول برای ادامه رقص شده بودند.گلویش می سوخت سیبکش به سختی ته مانده بزاق لزجش را فروداد.
    عقربه های شیطان ساعت پیست ،ثانیه های آخر را پرمی دادند. حرکت آخررابا مکث وتمرکز شروع کرد چرخش زمینی را آغاز کرد بعداز چند چرخش وپرش مداوم با یک پا، اینبار بالا تر پرید ودر هنگام فرود دستهارا به طرفین باز کرد وچرخش دوبل را در آسمان وزمین انجام داد. سرانگشتان پا چون پری نرم ولطیف فرود آمدند. پاهارا روی زمین ضربدری کرد وتمام بالاتنه را تا کرد دسته راست را روی سینه گذاشت ودست دیگر را کشیده وصاف به پشت برد.با تعظیمی تماشاگران سالن را ترک کرد . در آخرین لحظات وقتی برای خاتمه روبروی داورها تعظیم کرد چشمان متعجب داورهای زن ومرد به اوفهماند که نتیجه یکسال تمرین شبانه روزی را گرفته است.زمانیکه زنگ پایان رقص شنیده شداو پرده مخمل سرخ خروج را پشت سرگذاشته بود.
    استاد ماهر پشت پرده منتظر ایستاده بود. ثانیه های آخر برایش نفس گیر شده بود. به محض دیدن او حوله سفیدش را روی بدن خیس از عرق رقصنده انداخت واورا در بغل گرفت.صورت خیسش رابوسید.رقصنده هنوز با صدا نفس می کشید . تنها چیزی که در آن لحظه دید بطری آب روی کانتر بود که خودرا به آن رساند ویکسر آنرا سرکشید .لحظات اول چون خاک کویر، زبانش قادر به تشخیص طعم شیرین آب نبود. بعداز فرودادن چند جرعه از آب، بطری را از لبها جدا کردو نفسی کشید. در دقایق گذشته جز درخشش گاه و بی گاه نورستارگان سالن، چیزی ندیده بود ،حالا چهره ها ولباس های رنگی دیگر رقصنده هارا دید.مربی اورا وادار به نشستن رو نیمکت کرد .روبرویش نشست. دستان رقصنده را دردست گرفت وخواست که چشمانش را ببندد وآرام آرام نفسهایش را منظم کند تا ضربان قلبش کاهش یابد.
    زمان کشدارشده بود گویی عقربه ها از حرکت دائم خسته شده اندومی خواهند کمی استراحت کنند.درکنار مربی در جایگاه نشسته بودند تا نتایج اعلام شود. نفرسوم اعلام شد دوتن از دوستانش رتبه سوم را اشغال کردند .مدالهایشان با دسته گلی زیبا به گردنشان آویخته شد. نفردوم هم با صدای بلند اعلام شد. به جایگاه برده ومدال به گردنش آویخته شد. ناامیدی تمام وجودش را چون مار بوآ به یکباره بلعید .اشکهای بی رحم کاسه نرم خودرا تصاحب کردند وراه به بیرون پیدا کردند. گونه هایش خیس شده بود . مربی دستانش را در دست نگه داشته بود وبا نوازش مادرانه اورا به آرامش دعوت می کرد. ضربان قلبش را دیگر احساس نمی کرد. انگار قلبش هم دیگر علاقه ای به ادامه نداشت . چشمهایش را از هرآنچه در اطراف بود بست .خودرابه جلو خم کرد.سر رابرای مخفی شدن اشکهای بی امان در گردن فروبرد.
    مجری شروع به سخنرانی کرد واعلام کرد که استوره این دوره از مسابقات را تا لحظاتی دیگر اعلام خواهیم کرد. دیگر ماندن معنایی نداشت دستانش را از مربی جدا کرد. از روی صندلی نیم خیز شد تا سالن را ترک کند.ناگهان سرود ملی کشورش نواخته شد همه به احترام آن از جا بلند شدند ودرهمین موقع نام اورا به همراه ملیت اعلام کردند.
    در جا میخکوب شد.زمان ایستاد وبه اطراف نگاه می کرد.در خلسه فرو رفته بود. سرود تمام شد .مربی با اشتیاق اورا نگاه می کرد.تمام هم گروهی هایش خندان بالا وپایین می پریدند. دونفراز کسانی که مدالهارا اهدا می کردند درکناراو ایستادند تا اورا برای بالا رفتن از سکو هدایت کنند.مربی وتمام دوستانش به او لبخند میزدند.
    -این لبخند برای استحضا وتمسخر او بود؟چرا چیزی نمی شنید؟دوباره دهانش کویر لوت شده بود.فراموش کرد بازدم انجام بدهد حس خفگی داشت چرا زودتر سالن را ترک نکرده بود تا مورد تمسخر اطرافیان نباشد؟ کرم های مزاحم افکارش را با خود می بردند . مربی دستش را کشید واورا از تخیلاتش بیرون کشید وبه سمت سکو هل داد. چرا با من اینکاررامی کند؟اشکهایش همچنان چون چشمه آرتزین خانه خودرا به قصد گونه ها ترک می کردند.به سکو رسید واورا درسکو اول قراردادند . صدای تشویق تماشاگران اورا از خیالات بیرون آورد. بالاخره متوجه موقعیت خودشد.با پشت دست دو قطره اشکی که پیرامون چشم هایش را خیس کرده بود را پاک کرد. مدال طلای آویخته را در دست فشرد وسردی آنرا به جان خرید تا این لحظه تاریخی که بارها وبارها در خواب وبیداری تصور کرده بود را با لذت زندگی کند.

    (0)
    • درود لیلای نازنین
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      بدون شک این یکی از بهترین و پرتصورترین متن‌های ارسالی تو بود.
      خوب حالا همینطور که تمرکزت را روی تصویرسازی و تیترنویسی نگه داشتی، استعاره را هم به متنت اضافه کن.
      در مدرسه نویسندگی درس‌های استعاره را جستجو کن و اگر در دوره آنلاین حضور داری یکبار دیگر به درس استعاره برگرد.
      تا می‌توانی از قید و صفت بکاه و بر استعاره بیفزای.
      یک پیشنهاد دیگر من به تو دوست خوبم نصب برنامه ویراستیار روی برنامه ورد است. قبل از ارسال متن یک دور متنت را با این برنامه ویراستاری کن.
      دانلود و کارکرد برنامه هم راحت است و با یک جستجو در گوگل به آن پی می‌بری.
      خوش بدرخشی دوست خوبم

      (0)
  14. صیاد گفت:

    روستا
    اخرش تونستم یکم از دست این شهر فرار کنم خیلی وقت بود که دام هوای روستا را کرده بود.از یه طرف دلم میخواست دوباره برگردم و یه دل سیر توی روستا بمونم .انارستان جای بود که تمام خاطرات کودکی های من رو در حافظه خودش ثبت کرده جایی که زندگی ساده و بی الایشم در دوران کودکی با پدر مادری که الان کنج قبرستان خوابیده اند را برایم یاداوری میکرد .ولی از شهر خسته ام از صدای زوزه ماشین و موتور ودود و هوای الوده شهر خسته ام ای کاش همه اش همین بود ای کاش همه ای خستگی من از ماشینو موتور بود خسته ام از ادم های که دم از تمدن و فرهنگ شهر نشینی میزنن ولی ارزوی صداقتی را که توی روستا هست را به گور خواهخند برد به راستی دلم برای مهر و محبت ها ودوستی های قدیمی تنگ شده دلم برای اون صفای درون خونه ها تنگ شده شهر شهر همان کابوس زیبایی که به قیمت تنهایی ادم ها تمام میشود توی همین افکار بودم که صدای بوق ماشین پشت سریم از غرق شدن در این دریای افکار نجاتم داد

    (0)
    • درود بر شما
      نوشته‌های شما را در تیم محتوا خواندیم.
      بیان احساسی شما اگر در قالب زبان نوشتار بگنجد هم حرفه‌ای‌تر و هم خوش‌خوان‌تر خواهد بود.
      پس جز در دیالوگ‌نویسی از زبان محاوره استفاده نکنید.
      بیشتر برایمان بنویسید و از روزانه نویسی غافل نشوید.

      (0)
  15. صیاد گفت:

    آغاز پایان
    مثل همیشه نبود .بعد از چند سال میدیدمش .وقتی من رفتم فرانسه اون دخترکی هفت یا هشت ساله بیش نبود . ولی خیلی شیطون بود یادم هست یکبار از راه پله هلم داد و افتادم دست از جا در رفت .منو اتنا همسنیم البته مادرم میگه که هردتون توی یه روز به دنیا اومدین ولی توی شناسنامه من دو روز ازش بزرگترم .بابام که میگفت توی ثبت احوال اشتباهی سن تو رو دو روز بیشتر زدن. حتی اون موقع که ما ایران بودیم همیشه خونه عموم جشن تولد منو اتنا را باهم میگرفتن .من پسری آروم و ساکتی بودم نمیشود که بگی پسر بودم و شیطون نبودم .مگر میشود پسر باشی و شیطون نباشی؟ من بازیگوش بودم ولی نسبت به همس و سال های خودم شیطونی کمتری داشتم .همیشه از اتنا یه چهره ای شیطون ولی معصوم توی ظهنم بود .دلم خیلی برایش تنگ شده بود اوایل که خیلی دوریش سخت بود برام ولی زمان که گذشت و شاید از سر اجبار مجبور به تحمل این دوری بودم اتنا برای من یه دوست یه دختر عمو و حتی بگم شاید یه خواهر بود بعد از هفده سال به ایران برمیگشتم و بعد از هفده سال اتنا را میدیدم دیگر از ان چهره ای بچگونه خبری نبود دیگر ان بازیگوشی در چهره اش موج نمیزد .ولی معصومیت چرا… معصومیت در چشمهایش پنهان نبود .جلوی در سالن انتظار عمو علی و اتنا و مادرش معصومه خانم منتظر بودن وقتی بهشون رسیدیم سلام کردیم عمو علی اینقد محکم در بغلش گرفتم که استخوان شانه ام درد گرفت وقتی با عمو احوال پرسی کردم در همون حین مامان مریم و معصومه خانم هم همدیگرو در اغوش گرفته بودن همین که چشم افتاد توی چشم اتنا و بعد از هفده سال برای اولین بار بهم گفت سلام امیر …مثل غریبه ها و با حیا سلام کرد ولی از چشماش میخوندم پشت این نگاه وسلام وعلیک رسمی اش یک دل تنگ و یک دنیا حرف قایم شده ..به چشم های اتنا خیر شده بودم و داشتم توی ذهنم اتنای که جلوی چشمم بود را با ان تصویر از اتنایی که این چند سال توی ذهنم هر روز تصور میکردم مقایسه میکردم که خاله معصومه منو بغل گرفت و مثل همون بچگی هایم منو در اغوش فشرد …..راه افتادیم به سمت خروج از سالن اتنظار فرودگاه…….

    (0)
  16. لیلا فرزادمهر گفت:

    خواستگاری شگفت انگیز

    مراسم خواستگاری در زمان قدیم همیشه برایم جذاب است.در هر فرصتی از عروسهای قدیمی فامیل خواهش می کنم تا اتفاقات مراسم را برایم تعریف کنند.
    روزی یکی از عروسهای فامیل که دیگر اثری از شیطنتهای جوانی در سیمایش دیده نمی شد، برایم خاطره روز خواستگاریش را تعریف کرد. در حالی که لبخند پهنی صورتش را پوشانده بود گفت که پرستاری خوانده است بعداز فارغ التحصیلی در بیمارستان…..مشغول به کارمی شود.روزی مادر به او اطلاع می دهد که پنج شنبه قرار است خواستگار بیاید.در ابتدا می خواهد که قبل از آمدن آنها با پسر ملاقاتی داشته باشد، که باتعصبات قدیمی پدر ومادر مواجه می شود وحتی حضورش در مراسم خواستگاری رامانع می شوند.
    دختر شیطان تصمیم می گیرد که به نحوی در این جلسه حضور داشته باشد.
    اتاقی که برای میهمانها در نظر گرفته شده بود قسمتی برای نگهداری از رختخواب های میهمان داشت که با پرده ای بلند از فضای اتاق جداشده بود. دختر جسور تصمیم می گیرد روی رختخواب ماوا بگیرد واز نزدیک خواستگار محترم را ببیند.
    صبح زود مادر به همراه دخترها خانه را تمیز می کنند ،شیشه ها پرده ها وملحفه های سفید برای زیرانداز ، قلاب بافی های روی پشتیهاو فرشها تکانده وتمیز شد، وحیاط آب وجارو شد وگلدانهای شمعدانی روی پله ها گذاشته شد. همه جا پاک وتمیز شد .نیم ساعت قبل از رسیدن میهمانها دختر شیطان خودرا بالای رختخواب رساند وپنهان شد. میهمانها یکی یکی واردشدند دورتا دور اتاق از همراهان خواستگار ونزدیکان پرشد.
    مراسم با صحبت هاحول محور گرمی هوا، جنگ وگرانی وغیره شروع شد، بعداز پذیرایی از میهمانها بالاخره صحبت ها رسمیت پیدا کرد.
    از آنطرف دختر شیطان از پشت پرده میهمانها را برانداز می کرد. ظاهراٌ داماد در گوشه ای از اتاق نشسته بود،که نقطه کور دید دختر بود.برای همین به نرمی جای خودرا تغییر می دهد. بالاخره می تواند خواستگار محترم را ببیند. لبخند روی لبهایش نمایان می شودو دستها را باز کرده وآرام رقص شادی می کند . در ادامه رقص همراه رختخواب در حالی که پرده را از جا می کند به وسط اتاق آوار می شود.ناگهان خودرا در جمع تعداد زیادی از مردان وزنان فامیل می بیند.مثل موشی که غافلگیرشده باشدبه سرعت برق اتاق را به مقصد انباری ترک می کند .
    اما میهمانها به تصور وقوع زلزله همه ازجا پریدند ،قبل از اینکه اتاق را ترک کنند، صحنه سقوط دختر در وسط اتاق ،آنها را به شوک فرو برد. با صدای خنده جناب خواستگار،فضا عوض شدو همه قهقه سردادند .
    خواستگارکه از قبل تعریف جسارت دختر را شنیده بود با این حرکت عزم را جزم کرد که این ازدواج هرچه زودتر صورت گیرد. یک ماه بعداز این اتفاق آنها به عقد هم در آمدند. بعداز سالها این اتفاق هنوز برایشان بهترین خاطره آشنایی است.

    (0)
  17. لیلا فرزادمهر گفت:

    دلتنگ آغوش پدرومادر
    کلیدداخل قفل چرخید.پدربا پاکتی در دست وارد شد.به اطراف نگاه کرد. خبری از لبخند مهربان همسر به وقت ورود از کنار آشپزخانه نبود. با صدای تلویزیون به سمت پذیرایی کشیده شد.
    مادر خیره به صفحه رنگی تلویزیون روی صندلی راگ نشسته بود .انگشت سبابه را لای کتاب گذاشته بود وبا دست دیگر گاهی روی جلد نایلونی کتاب را به سان صورت عزیزی نوازش می کرد. گاهی خودرا تاب می داد وگاهی با حسرت به قاب جعبه جادویی نگاه می کرد. مروارید اشک ، چشمان خسته از انتظارش را به قصد روسری ترکمن روی شانه هایش ترک کرد.
    گربه بریتیش طلایی، به پاهای مادر نزدیک شد وبه او نگاه کرد. در انتظار نوازش او زیر پایش نشست.
    مادر محو تماشا بود وحضورپدر را حس نکرد.مجری به آسایشگاه رفته بود با جوانهای چند دهه گذشته مصاحبه می کرد.دستان توانمند وبازوان عضلانی ، در گذر چند دهه چروکیده وپژمرده شده بود واثری از توان وقدرت حرکت چرخ دنده های زنگ زده روزگار سالهای گذشته در آنها دیده نمی شد.
    به سراغ پیرمردی که مشغول مطالعه بود رفتند .عینک نزدیک بین ، نوک بینی نشسته بود ، متوجه حضورشان نشد .گویا نویسنده، داستان زندگی اورا برایش نوشته بود.
    مجری شاخه گل را روی صفحه باز کتاب گذاشت، پیرمرد از خاطرات بیرون کشیده شد وبا برداشتن عینک، صورت مجری را برانداز کرد.
    لبخند مهربانش را به اطراف پاشید. در پاسخ به سوال مجری خودرا دبیر بازنشسته معرفی کرد . بعداز رفتن فرزندان برای ادامه تحصیل به خارج از کشور، با همسرش زندگی کرده است. چندسال پیش با فوت همسر به آسایشگاه آمده ودر کنار همسالان خود روزگار می گذراند. خورشید لبخندش را از قاب دوربین نثار فرزندان کرد وبرایشان موفقیت وشادکامی را آرزو کرد.
    مروارید های غلتان چشمهای مادر بی وقفه می بارید. به سمت او قدمهارا تند کرد روبرویش ایستاد دست را زیر چانه اوبرد وصورتش را بالا آورد.مادر متوجه حضور طولانی اوشد. بعد سالها زندگی مشترک تمام نا گفته ها با نگاه مهربانشان بیان می شد. دلتنگ پدرومادر هایشان بودند. سالهااز مرگ عزیزانشان می گذشت ولی هنوز باور نبودشان سخت بود.پدر به او فهماند که آماده حرکت شود.
    مادر کتاب را روی میز کناری گذاشت از جا بلندشد اشکهای روی گونه را زدود.گربه بریتیش طلایی رادر جایگاهش قرارداد. ساعتی دیگر آنها با بسته های بزرگ از خانه خارج شدند.دسته گل، رز های سرخ را روی صندلی عقب نشاندند.
    در راه از مردان وزنان مقیم درآسایشگاه، برایش گفت .گاهی قطره اشکی بی محابا از گوشه چشم روی پایش می چکید.از پیرزن تنهایی گفت که بعداز سالها زندگی مشترک ، بدون داشتن فرزند مجبور به اقامت در آسایشگاه شده است.
    جلوی در بزرگ سبزی توقف کردند. با تک بوق ، در باز شد. وارد محوطه سرسبز آسایشگاه شدند.درختهای تنومند چنار وکاجهای داخل حیاط نشان از قدمت ساختمان وافراد ساکن در آن داشت. بسته ها به کمک پرسنل به داخل ساختمان مرکزی برده شد. بعداز ملاقات با زنها ومردان جوان سالهای دور ، گلهای رزبه همراه هدایای کوچک وبزرگ تقدیم آنهاشد.
    به وقت برگشت حس پرنده شکاری را داشتند که بعداز آزادی از قفس ، شاه پرهایشان برای پرواز به اوج، رشد کرده است. به روزمرگی بر گشتند ، تاوقتی شاه پرهایشان در حوادث وتلخیهای روزگار آسیب دید، باز بر گردند وچون ققنوس از آتش محبت این سالمندان نازنین زنده ومهیا برای ادامه مسیر شوند .

    (0)
    • درود لیلای نازنین
      متن پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که به تیتر نویسی توجه کردی.
      حالا به سراغ تصویرسازی برو. در تمرین‌های بعدی همینطور که روی تیترنویسی متمرکزی به نوشته‌هایت جان بده.
      از رنگها و بوها و مزه‌ها بگو. بگذار خواننده نوشته‌هایت را تجسم کند.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (0)
  18. زهره گفت:

    خدا حافظ زمستان بهارم آمد ای یار  چنین سرگشته و مست کنم دنیا رو حیران
    روم با خاطری شاد در این دشت و گلستان
    برقصم پا برهنه در این گلزار زیبا
    نفس را در هوای بهارم گم کنم یار
    شوم شیدای شیدا زنم دل را به دریا
    هراسم نیست زین پس کنند من را رسوا
    خودم هستم اکنون مقاوم همچنان کوه
    بتازم من در این دشت بنازم همچو آهو
    خودم هستم اکنون مقاوم همچنان کوه
    منم شیدای شیدا بچرخم دور دنیا
    هراسم نیست زین پس کنند من را رسوا
    بنوشم باده مستی شده آغاز هستی
    منم موج خروشان زنم فریاد فریاد
    چه زیبا بود هستی در این دنیای مستی
    نخواهم شد هوشیار نخواهم داغ دلدار
    شدم عاشق در این راه شدم دیوانه ی یار
    همان یاری که دارد جهان را در نگاهش
    نگاهش هست چه زیبا شدم مدهوش و بی حال
    شدم شیدای شدا مرا گیرد پناهش .

    (0)
    • درود زهره عزیز
      متن‌های ارسالی‌ات را در تیم محتوا خواندیم.
      توصیه ما به تو نوشتن تیترهای جذاب، استفاده از تصویرسازی، بهره بردن از استعاره و تمرکز روی روزانه نویسی است.
      از اهمیت مطالعه غافل نشو و با قدرت بخوان و بنویس.

      (0)
  19. لیلا فرزادمهر گفت:

    شوخی نکن
    محسا دوست دل آرام است آنها سالهاست که یاروغارهم در روزهای سختی وخوشی هستند.محسا دختری شاد وسرزنده مثل شکوفه های بهاری است.همیشه لبخند برلبانش میهمان است. عطرشادی را در فضای خانه پراکنده می کند.عاشق عکس گرفتن از خود واطرافیان است.
    دل آرام دوستی صادق است ومهربان اما شیطنتهای محسا را ندارد.ولی صفا وصمیمیت این دودختر همه اطرافیان را به دوستی وهمراهی با این دخترها ترغیب می کند.
    اما محسا دختر شاد هرروز نیست کمتر حرف می زد به وقت پاسخ، بله وخیر تنها کلماتی است که شنیده می شود .قهقه های گاه وبی گاهش ، با لبخند کوتاه که با کج شدن گوشه لب نمایش داده می شود جایگزین شده است.
    با هم به داخل اتاق رفتند محسا روی تختخواب دل آرام دراز کشیده بود ، شبکه های اجتماعی را جستجو می کرد. دل آرام وسایل گردگیری را برداشت . مقداری مایع ضد عفونی کننده داخل اسپری آبپاش ریخت ومشغول نظافت اتاقش شد.
    زنگ واحد به صدا درآمد.در با صدای تیک باز شد وبهاروذهره با سروصدا وارد شدند.
    محسا افسرده با ابروانی گره کرده روی تخت خودرا رها کرده بود وبه سقف خیره شده بود.صدای دخترهارا شنید.روی لبه تخت نشست با ورود دخترها خانه پراز صداشد. دخترهابه اتاق سرک کشیدند وواردشدند. بهار پشت میزتحریر وذهره هم کنار محسا ودل آرام روی لبه تخت نشستند.
    دخترها خیلی زود متوجه تغییر محسا شدند. بهار اسپری را برداشت وبرای عوض کردن حال بقیه به صورت محسا آب پاشید.محسا صورت را بادستانش پوشاند به جهت مخالف گردن را چرخاند وصدای” سوختم” محسا به آسمان رفت.
    دل آرام که اسپری را در دست بهار دید از جا پرید وگفت:” داخل آن مایع ضدعفونی کننده بود” . محسابالا وپایین میپرید. قادرنبود که حتی کلامی بگوید. صورت محسارا با آب تمیز شستند وبه سرعت اورا به مطب رساندند. با شستشوی چشمها خطر برطرف شد.
    به خانه برگشتند وکنارهم نشستند .چشمان بهارکه دراین مدت باریده بود سرخ تراز چشمان محسا شده بود.دخترهارا کنارزد و کنار محسا نشست.اورا در آغوش گرفت وبارها وبارها بوسید.
    برای اینکه محسا اوراببخشد کنار پای اونشست ، هرلحظه سوالی می پرسید.” محسا جونم من را بخشیدی؟ محسا یه ذره بخند؟محسا چشمات خوبه ؟محسامنو می بینی؟محسا منو بخشیدی؟ “این سوالات را چون پسرک سمج آدامس فروش داخل مترو ، بی وقفه تکرار می کرد.
    از صدای بهار سردرد گرفته بودند. کم کم صبرمحسا به پایان رسید .صورت محسا از چانه به سمت پیشانی ،رفته رفته رنگ شدودود از گوشهایش بیرون زد.بهار که متوجه تغییر ناگهانی محسا شد فرار را برقرار ترجیح دادوبا جستی خودرا به داخل حال پرت کرد. پشت مادر دل آرام پناه گرفت، از همانجا برای محسا شکلک در آورد تا اورا بیشتر عصبی کند .میدان جنگ با پرتاب اولین متکای محسا برپاشد. بعداز مدتی که حسابی از خجالت هم در آمدند، خسته وبی جان روی مبلها افتادند. به اطراف نگاه کردند.اثر هنری بی نظیری خلق کرده بودند.
    دوباره صدای قهقه های شاد دختران فضای آپارتمان را پرکرد.

    (0)
  20. لیلا فرزادمهر گفت:

    شیرین چون عسل نرم ولطیف چون پرقو
    با تولد همراه ما می شود.برای گذراز دوران نوزادی نیازی مبرم، به این همراه شیرین ودلچسب داریم.
    همراهی با اودرهرزمان ومکانی تورا از غم ،شادی و دلتنگی رها می کند ، تورا با خود به ناکجا آباد که دل به خواه اوست می برد ، بی آنکه اراده مقاومت داشته باشیم.
    بربالهای نرم ولطیفش سوارت می کند جایی در دوردستها ، تنهاییت را با خاطره دوستانت پر می کند، غمت را به دستان توانمند فراموشی می سپارد، شادیت را مستدام می کند.
    همراه خود، تا آخرین ستاره کهکشان ، کنار شازده کوچولو وگل سرخ می برد وبعداز گشت وگذاردربی کران لاجوردی، نوک اهرام مصر، کنار مجسمه ابوالهول ایستاد.
    به اعماق اقیانوس در شهر پنهان آتلانتیس کنار مردم خوشبخت فرود می آید . درمیان جنگلها تورا طواف می دهد. حیوانات ماقبل تاریخ مخفی در دل جنگل تاریک را نشانت می دهد.به قطب جنوب می رسی وشفق قطبی را درکنار خرسها وروباهای قطب به نظاره می نشینید.
    معشوقه ای خوبرو ومهربانست .با دستان افسونگرخستگی جسم را از برت برون می کند وتورا برای ادامه مسیر مهیا.
    گاهی همراهی با او چنان مدهوشت می کند که با میل ورغبت بهترین سالهای عمرت را تقدیمش می کنید.به وقت افسردگی ودل مردگی چنان در خود فرو میبردت که دنیا با تمام لذتها یش فراموش می شود.
    وقتی خسته از این دنیا دلت می خواهد سفرابدی را تجربه کنی با توهمراه می شود وبعداز چند ساعت جانی تازه پیدا می کنی وبر می گردی اما اینبار با عزمی راسخ وقدرتی افزونتر.
    دل دادن به او آنقدر لذت بخش است که عده ای تمام عمرخودرا به همراهی با این شیرین دوست داشتنی می گذرانند.با تمام لطافتش گاهی بسیار سختگیر وبی رحم می شود. در سخت ترین لحظات اسیر پنجه های قدرتمندش می شوی وتورا گریزی نیست. از سفر برمی گردی گاهی بهترین چیزهارا از دستانت برون می کند.
    برایش مکان وزمان مهم نیست وقتی سرجنگ داشته باشد، نوک بلندترین قله ، دردل دریا، در صحرا، درآغوش مادر،پشت فرمان درحال رانندگی ، هنگام مطالعه و…. تورا با خود میبرد بی آنکه اراده مقاومت داشته باشیم.
    ” خواب این دوست داشتنی وشیرین”

    (0)
    • درود لیلای پراحساس و پرکار
      تیتر لیلا جان، برای پیشنهاد اول فقط روی تیتر کار کن.
      برای هر متن ده تیتر بنویس و سعی کن از بین آن‌ها بهترینش را انتخاب کنی. کمی که روی تیتر نویسی خبره شدی با هم به سراغ بقیه فنون نویسندگی می‌رویم.
      با این مداومت اگر متمرکز کار کنی قطعا موفقیتت چشمگیرتر خواهد بود.

      (0)
  21. زهره گفت:

     ای کاش مثل پاییز عاشق  هر جا رو با غم پر میکردم ازبرگ
    ای عشق سوزان بوی بهاری تن پوشی از برگ مثال آتش
    رقصنده در باد تا بیکرانها میرود آرام در دل یارش
    این شعله را تو تا کی توانی پنهان کنی از عالم و آدم
    این شعله سرکش نشود آرام سوزد همه را مثال آفت
    تنها کسی بود رفیق راهش حالا ندارد تاب و توانش
    می راند او را طرز نگاهش خواهان رفتن از ته قلبش
    برگ های عاشق با دل پر درد جدا شدن از قامت یارش
    رقصنده در باد تا بیکرانها سپردن خود را به موج دریا
    شعله ی سوزان آرام رفتند اعماق دریا
    انها سپردن خاطره ی عشق به موج دریا
    ای کاش مثل برگهای پاییز عاشق شوم من کنار امواج
    برگهای پاییز

    (0)
  22. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    پدر
    اعجاز است این که واژه ای باشی با دریا دریا معنا
    با نام تو می روم تا ته خاطرات کودکی
    و می رسم به دستانی پاک و مهربان
    با گرمایی هستی بخش به وجودی نحیف چون من
    به آغوشی پر از عشق ، مهری جاودان و پدرانه
    دست نوازشت نازها خریده است
    ای جاری در همه تار و پودم
    و اینک …
    دیدن موی سپیدت دل رنجه ام میکند
    که توان از کف دادی تا من تواناتر شوم
    قامت با صلابتت به چرخ روزگار خمیده
    تا چرخ روزگار مرا زیبا بچرخانی
    عطرریاحین بهشت از دستانت به مشامم خوش می رسد
    پروانه عشق بی شک روی شانه های خسته ات لانه دارد
    قهرمان همیشه پیروز داستانهایم
    ای اسوه صبر و بردباری
    بوسه بر دستان پر مهرت می زنم
    سجده شکر و اردات برخاک پایت می نهم
    تو را به دنیا نمی دهم که تو خود دنیای منی
    چین و شکن پیشانی پاکت را به قربان
    این بار دیگر پاسخم ده
    آیا در خانه خدا بوده ای
    که این همه بوی خدا می دهی

    (0)
  23. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    انتظار
    رفتنت را باور ندارد چشمان خیسی که به راهت خشکیده
    این صدای ضربان قلبی است که برایت به شماره افتا ده
    برگرد تمنای نگاهم تو را می خواند.
    انار
    لحظه های زیبای عشقمان را دوست دارم
    به طعم انار است ، شیرین و دلبرانه
    پر بی راه نیست که میوه ای است بهشتی و خدا هم دوست دارد
    فریاد
    سوگوارم برای تمام فریادهایی که در بغض گلو آرام جان دادند
    چه نغمه های عاشقانه ای که پشت حصار شرم پژمردند
    و این بارسکوت می کنم به احترام مرگ آزادی

    (0)
    • درود زهرای نازنین
      متن‌های پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      زهرا جان باز هم تاکید می‌کنم. تصویرسازی، قصه‌گویی، استعاره، تاثیر این موارد در نوشتن تفاوت زیادی ایجاد می‌کند.
      حتما روی این موارد متمرکز شو دوست خوبم.

      (0)
  24. شهرزاد گفت:

    میشه فایل رمانم رو بفرستم برام ویرایش کنید الزطه تاجایی که تونستم کردم ولی یه ویرایش کلی می خوام تازه شروع کردم فصل اوله ممنون می شم کمکم کنین

    (0)
  25. دانا گفت:

    برای کتاب خودم هست ،که این بخشی از نسخه خام ( هنوز بازنویسی نکردم ) هست. متاسفانه بخاطر تجربه کمم ، قلم ضعیفی دارم. دو کتاب رمان هم خوندم که از قلمشون الگو برداری کنم ولی چون ترجمه بودند زیاد جالب نگارش نشده بودند و رمان بوف کور صادق هدایت رو هم خوندم ولی زیادی ادبی و پر استعاره بود که برای رمان امروزی خسته کننده میشه . اگر رمانی یا راهکاری پیشنهاد میدین خوشحال میشم بشنوم ، با تشکر.

    (0)
  26. شهرزاد گفت:

    میشه کانال یا گروه انجمن تلگرام رو بدین تا بهتر با افراد تیم انجمن در ارتباط باشم ممنون میشم

    (0)
  27. دانا گفت:

    این بخشی از فصل ۱۲ رمان ارباب مطلق هست، خواستم نظرتون رو در مورد ضعف هام قبل از ویرایش نهایی بدونم. با تشکر از وقت با ارزشتون.
    اسقف گفت : من برام کمی عجیب بود که چرا ارباب تاریکی فقط قهرمان هارو به مبارزه میطلبه حالا برام کاملا مشخص شد ، شیطان میخواست بهترین مارو که قهرمانان ما بودن رو آلوده کنه و بما بفهمونه که بهترینتون رو به تباهی کشوندم پس من پیروز شدم والبته بعد از شش بار شکست ، تونست هفتمین قهرمان رو تسخیر کنه .
    مایکل کمی بهش برخورد که اسقف اون رو ضعیف و مورد تسخیر شده شیطان خطاب کرد اما چیزی نگفت بعد از مکثی کوتاه مایکل پرسید : حالا باید چیکار کنم تا بدنیام برگردم ؟
    اسقف گفت: لحظه ای که تسلیم شیطان شدی رو تعریف کن .
    مایکل که بخاطر لحن و گفتار اسقف عصبی شده بود سعی میکرد با نفس های عمیق خودش رو کنترل کنه بعد گفت : وقتی که درمانده شده بودم صدایی اومد و با نشان دادن نفرت هام منو تشویق به خشونت و انتقام گیری کرد و وقتی که من نفرت هایی که درونم بود رو آزاد کردم تبدیل به ارباب تاریکی شدم ، سپس درمورد دستکش و زره و قدرت هاش گفت…
    اسقف گفت : اول باید بخاطر اشتباهاتی که کردی و آدم های بیگناهی که کشتی تنبیه بشی بعد از اون تو باید شیطان درونت رو شکست بدی تا بتونی با در دست گرفتن شمشیرت به دنیای خودت برگردی .
    صدای درون مایکل بلند شد و به مایکل گفت : اشتباهات ؟! تو هیچ اشتباهی نکردی تو فقط از خودت دفاع کردی ، نکنه انتظار داشتن که تو بایستی و اون هنری چاپلوس که فقط دستکشت رو میخواست تورو بکشه؟ اگر هم کسیو کشتی بخاطر این بود که حقشون بود تا مجازات بشن چطور کلیسا به خودش اجازه میده تا بقیه رو بخاطر گناهانشون مجازات کنه بعد اونوقت وقتی تو که ارباب هستی کسیو که حقش مرگ هست رو مجازات میکنی اشتباه میکنی؟! بزار بهت قدرت و خرد خودت رو نشون بدم تا اسقف در منطق من مغلوب بشه !
    مایکل در ذهنش به صدای درونش گفت: چطوری؟
    صدا گفت : فقط به من اجازه بده تا کمی از کنترلت رو بدست بگیرم و تو ناظر و قاضی این بحث باش ، مایکل هم قبول کرد سپس چشمش رو بست و بعد چشمانش رو باز کرد و دوباره آن چشمان قرمز نمایان شدن اما اینبار خبری از خشم و قدرت ارباب تاریکی نبود .
    اسقف که چشمای قرمز و درخشان مایکل رو دید هول خورد و کمی عقب رفت و زیر لب گفت: پناه بر خدا .
    مایکل(شیطانی) گفت :نگران نباش نمیکشمت فقط میخواستم کمی باهات صحبت کنم تا متوجه بشی که حق با تو نیست ، اون آدم هایی که کشته شدن حقشون بود که بمیرن چون من مثل شماها نیستم که کسی به من سیلی بزنه ببخشمش من بهش محکمتر سیلی میزنم . من به کسی حمله نکردم بلکه از خودم دفاع کردم و اونها به من حمله کرده بودند و من ارباب تاریکی هستم و کسی که جرات کنه من رو تحقیر کنه و به من آسیب بزنه سزایی جز مرگ در انتظارش نیست در واقع من هم مثل شما بقیه رو تنبیه میکنم اما کسیو مجبور نمی کنم که باید مثل من فکر کنه ، میگی که باید تنبیه ام کنی چون من هم تنبیه کردم جالبه که خودتون رو بالاتر از همه میدونین ولی بدونین که بالاتر از همه من هستم من ارباب دنیام و ارباب خودمم .
    بعد مایکل با چشمای قرمزش خودش رو به اسقف نزدیک کرد و تو چشمای اسقف نگاه کرد و گفت : فرق اصلی بین من و شماها تو اینه که من از هرکاری که میکنم لذت میبرم حتی اگه بد باشه یا خوب چون وقتی باور داشته باشی همه کارات خوبن دیگه هیچوقت کار بد نمی کنی بعد شروع کرد به خندیدن و گفت: این قشنگ نیست ؟! همه کارات خوب محسوب میشن چون دوست دارم اون کار رو بکنم و وقتی که شماها حس گناه میکنین من حس هیجان بهم دست میده اما شماها چی از هرچی لذت تو دنیا خودتون رو محروم میکنین و اگه کاری که منع شدین رو انجام بدین عذاب وجدان میگیرین و اگه کار خوب بکنین انجام وظیفه میدونین ، من همیشه شاد و کیفور و شماها همیشه ناراحت و ناراضی از خودتون هستین بعد شروع کرد به خندیدن…
    صدای درون مایکل گفت: کنترلت رو بدست بگیر من هرچی که لازم بود رو گفتم قضاوت با خودت . سپس مایکل چشمانش رو بست و باز کرد و چشمان سیاه مایکل دوباره بازگشتند .
    اسقف که دید چشمان مایکل به حالت عادی برگشتند روی صندلی نشست و گفت : نظر خود تو چیه پسرم؟
    مایکل گفت: بنظر حرف هایش منطقی میومد اما ته قلبم میدونه که این ها درست نیست.
    اسقف گفت : شیطان حرف هایش رو زد و همانطور که گفتی بنظر جالب میومدن، من نمی خوام با استفاده از دین تورو قانع کنم بلکه فقط با منطق و بدون باور های قبلی! ، حالا بزار ازت یک سوال بپرسم فکر کن همه مردم دنیا با این تفکرات شیطانی باشن یعنی بخششی نباشه که هیچ در جواب بدی بیشتر بدی کنی و هرکاری که دوست داری بکنی و جلوی هیچکدوم از لذت های نفسانی رو نگیری و با ایجاد باور های غلط عذاب وجدان و قلبت رو خاموش کنی اونوقت چی میشه؟!
    مایکل گفت :دنیا تبدیل به یه جای کثیف و غیرقابل زندگی تبدیل میشه .
    اسقف گفت: در اصل آدم ها ازبین میرن چون وقتی فقط تنفر و خشم رو تو جامعه زیاد کنی همه هم رو نابود میکنن و کار حتی به افسار گسیختگی بقیه تفکرات شیطانی نمی کشه همین تنفر کل انسان هارو نابود میکنه و هدف شیطان هم همینه بخاطر همینه که افراد شیطانی تا زمانی زنده میمونن که تعدادشون کم باشه ، حالا فکر کن اگه کل افراد تفکرات کمالگرایی دینی و الهی داشته باشن اونوقت چی میشه؟
    مایکل گفت : معلومه همه تو صلح زندگی میکنن و همه خوشحال .
    اسقف گفت : فکر کن فقط دو فضیلت عشق و راستگویی در جامعه باشه همه به هم محبت کنن و از اشتباهات هم بگذرن و کسی دروغ نگه اونوقت جامعه در صلح و سلامت کامله و همه خوشحالن و به خوشی زندگی میکنن اما در واقعیت دنیا کامل دست شر و خیر نیست و در اینجا مشکلی پیش میاد ، بعد اسقف کمی خودش رو جلو میکشه و با نگاهی پدرانه اما جدی به مایکل نگاه میکنه و ادامه میده: مایکل ، اگه بتونی حرفی که الان میخوام بزنم رو واقعا درک کنی اونوقت هیچوقت به سمت بدی نمیری به هر قیمتی .
    مایکل که بشدت کنجکاو شده بود روی صندلی نشست .
    اسقف بعد از مکثی کوتاه گفت: افراد پیرو شر برای زنده بودن و شاد بودن مجبورن از بقیه افراد تغذیه کنند و به اونها و خودشون آسیب بزنن تا بتونن به زندگیشون ادامه بدن و شاد باشن اما افراد پیرو خیر بقیه افراد جامعه و خودشون رو تغذیه میکنند و به بقیه و خودشون شادی هدیه میکنن ، اما افرادی که در این بین هستند با دیدن این قضیه خیلی راحت تر به سمتی که گیرنده هست کشیده میشه تا دهنده چون اونها کوته نگر و خودبینانه به قضیه نگاه میکنن اما اگه واقعا بتونن درک کنن که در نهایت پیروزی هرطرف چه اتفاقی میوفته حتما سمت خیر که راه سخت تری هست رو انتخاب میکنن چون هدف هست که به انسان امید میده نه مسیر اما شیطان مسیر رو تبدیل به هدف انسان میکنه و هدف اصلیش که نابودی انسان هست رو پنهان میکنه ، بعد اسقف کمی عقب میکشه و یه آهی میکشه و میگه زندگی بهم آموخت که راه درست همیشه سخت ترین راه هست .
    مایکل که بشدت تحت تاثیر حرفهای اسقف قرار گرفت از جاش بلند شد و گفت من میخوام که از شرش خلاص بشم .
    اسقف گفت : تو باید از همون مسیری که اومدی برگردی یعنی از مسیر تنفر ، تو انقدر تنفر رو جذب کردی که دیگه از کنترلت خارج شده و خودت خود بخود تنفر ایجاد میکنی و نیازی نیست تا کسی به تو بدی کنه تا متنفر بشی بلکه دنبال بهانه هرچند ریز میگردی تا از بقیه متنفر بشی.
    مایکل گفت : افراد قصر بخاطر بازی سیاسی و سیاه پوست بودنم از من متنفر بودن و به من صدمه میزدن تنها راهی که داشتم فرار کردن بود.
    اسقف گفت: تو از منبع تنفر فرار کردی اما تنفری که بهت داده شد رو دفع نکردی و از اون فرار نکردی ، تو با تنفر نمیتونی تنفرت رو از بین ببری همونطور که با تاریکی نمیشه به تاریکی غلبه کرد ، نور تو عشق و محبت هست و باید اول اون افرادی که بهت بدی کردن رو ببخشی ، نه بخاطر اونها بلکه بخاطر خودت .
    مایکل خنده تلخی کرد و گفت : من همشونو کشتم و لحظه ای که انتقام میگرفتم واقعا حالم خوب میشد و سبک میشدم اما الان که فکر میکنم هنوز تنفرشون تو من وجود داره .
    اسقف گفت :مرده و زنده فرقی نمی کنه تنفر اونها تو قلبت زندست پس اونها رو ببخش و رها کن و بجای اون عشق رو جایگزینش کن ، سعی کن که عشق بورزی حالا میخواد عشق به خدا باشه یا انسان یا حتی حیوان و گیاه البته عشق به خدا و حیوان و گیاه برات حتما شادی میاره چون اونها اذیتت نمی کنن ولی عشق نهایی عشق به خداست و این رو بدون که وقتی درونت پر از عشق باشه دیگه لذت های دنیوی برات بی ارزش میشن و همیشه شاد میشی .
    مایکل گفت : خب خب دیگه قضیه رو فلسفی الهی نکن من گفتم میخوام از دست این خلاص بشم نگفتم که میخوام وارد این بحث ها بشم !
    اسقف گفت : من هم مجبورت نکردم فقط بهت نشون دادم که اگه تا چه حدی خودت رو بالا بکشی چه چیزی در انتظارته ولی در نهایت این تو هستی که تصمیم میگیره .
    مایکل کامل بلند میشه و روشو به سمت در کلیسا و پشت به کشیش میکنه و میگه : بعد از اینکه عشق رو جایگزین تنفر کردم تموم میشه ؟ و با دست زدن به شمشیر به دنیام برمیگردم؟!
    اسقف گفت: بله پسرم ، اما یک مسئله دیگه هم هست و اون اینه که تو مرتکب گناه شدی و باید مجازات بشی تا گناهانت بخشیده بشه .
    مایکل کمی خندید و گفت : مجازات بشم ؟ من؟!
    بعد رو به اسقف کرد و با چشمانی که دوباره قرمز شده بودن گفت : مایکل تصمیم گرفت که مثلا خوب بشه!
    بعد شمشیرش رو در وسط قفسه سینه اسقف فرو میکنه و اسقف به زمین میوفته ، بعد مایکل دهانش رو نزدیک به گوش اسقف میکنه و آروم میگه:“ ولی از فردا“ بعد بلند میشه و با خنده های ریز شیطانیش که هرلحظه بلند تر میشد به آرامی به سمت در کلیسا میرفت.
    اسقف که داشت نفس های آخرش رو میکشید به سختی گفت :تو خودت خودت رو مجازات میکنی!
    بعد لبخندی زد و خیلی آرام با نفس آخرش گفت :خداحافظ دنیا.

    (0)
  28. شهرزاد گفت:

    پشت پنجره‌ی بسته ایستاده‌ام.
    همه چیز در حصار مهِی رقیق محو شده است.
    قلبم درون سینه‌ی پر التهابم خاموش در پسِ غم انتظار می‌کشد و گاهی تپش‌های پر امانش راز درونم به جبرِ افشا می‌رساند.
    چنگ می‌زنم سینه‌ی نا آرامم را، شاید که آرام گیرد آشوبِ جان سوزم.
    ترسی هم‌چون موریانه درونم را می خورد، نمی‌دانم انگار که این ترس تهی‌تر از همیشه من را به سمتِ نابودی می‌کشاند!
    افسوس که لب‌هایم گره خورده در سکوتی خود خواسته!
    خاطراتش شلاق می‌زند تنم را روحم را و چه آرام مغزنِ خاطراتم، لب‌ریز از بغض، گونه‌هایم را خیس می‌کند!
    چشم‌های خون بسته‌ و گوش‌های خالی از صدای او در انتظار آهنگی و یا قاصدکی ثانیه‌ها را در پسِ لحظه‌های سخت در گذر می‌شمارند و امید را وصله‌ی جان می‌کنم، شاید که آمدنی باشد.

    این متن برای تبلیق کانال چطوره ؟

    (0)
    • درود شهرزاد عزیز
      متن پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم روان و پراحساسی داری.
      اما برای تبلیغ‌نویسی شبکه‌مجازی و رسانه به درس‌های تبلیغ‌نویسی مراجعه کن دوست خوبم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  29. لیلا فرزادمهر گفت:

    دوستان عزیز دل سلام ودرود بی پایان خدمت شما
    داستانی که برایتان نقل شده است برگرفته از یک نوشته در شبکه های اجتماعی بوده که اندکی به سبک وسیاق دیگری عنوان کردم.
    یاحق

    (0)
  30. لیلا فرزادمهر گفت:

    چشمان بسته

    آواز بلبل زنگ، به گوش رسید. پیرمردعصا زنان خودرا به حیاط رساند .پشت در مردی بلندقد با لباسهای آراسته ایستاده بود.کارت دعوت به عروسی را به او داد. از پیرمرد خواست برای رفتن به عروسی منتظر اتومبیل بماند.
    چندبار کارت را بررسی کرد ولی اثری از آشنایی با این خانواده نیافت.
    ساعت 6:30 بعداز ظهر پنج شنبه آواز بلبل نواخته شد. پیرمرد کت وشلوار یادگاری قبل از بازنشستگی را با کفشهای چرم قهوه ای پوشید. کلاه شابگاه خاکستری را برسر گذاشت .عصا ی خراطی شده را بدست گرفت وپله هارا یکی یکی تا وسط حیاط رفت. همسرش ازپشت پنجره قامت استوار او را نگاه می کرد. در دل برایش ون یکاد خواند وبدرقه راهش کرد. پیرمرد به پنجره نگاه کرد وبا برداشتن کلاه قدری خودرا خم کرد واز او خداحافظی کرد.
    در را باز کرد وبیرون رفت .مرد جوان با ادب در لیموزین مشکی را باز کرد .دستان پیرمرد رابرای سوارشدن گرفت .
    پیرمرد روی صندلی روکش کرم نشست وعصارا کنارخود تکیه داد.به اطراف نگاه کرد . میز پذیرای کناردستش با ظرف کوچکی از میوه وشیرینی پرشده بود. در دل نمای داخلی اتومبیل را با اتومبیل قدیمی خود مقایسه کرد. آهی از دل کشید. به سالهای دور سفرکرد.وقتی که با قناعت چندساله همسرمهربانش توانستند اتومبیل دست دوم بخرند. یادآوری شادی فرزندان وسفر کوتاه به جاده، لبخند پهنی را زیر سبیل تابیده اش نمایان کرد.
    اتومبیل ایستاد. مرد جوان در رابرایش باز کرد. پیرمرد عصارا تکیه کردوپیاده شد. فرش قرمززیرپایش،تا داخل سالن ادامه داشت. دوپسرجوان که لباسهای یک شکل به تن داشتند به نزدیک پیرمرد آمدند .دردوطرف او قرار گرفتند، اورا با احترام به داخل سالن بردند . میز کنار جایگاه عروس وداماد را برایش آماده کرده بودند. پیرمرد نشست به اطراف نگاه کرد.
    میهمانها وارد می شدند . همه با نگاهای کنجکاو به او خیره می شدند. به اطراف نگاه کرد اما چهره آشنایی ندید. موزیک آرامی نواخته شد. بعداز مدتی عروس وداماد دست در دست وارد سالن شدند. به سمت میز پیرمرد آمدند پیرمرد به رسم ادب از جا برخواست . داماد خودرا به اورساند ودستش را برای گرفتن دستان چروکیده پیرمرد پیش برد. دستان پیرمرد را بوسید واورا سخت در آغوش فشرد.
    پیرمرد اما با نگاهی متعجب ودستانی افتاده در پهلو بی حرکت ایستاده بود. از داماد پرسید فکر کنم شما مرا با عزیزی اشتباه گرفته اید.
    داماد شانه های پیرمرد را دردستانش گرفت وکمی از او فاصله گرفت تا آموزگار مهربانش را با دقت بیشتری برانداز کند. برف سالهای دور روی موهایش نشسته بود . پوست گندمی خوشرنگش تیره تر به نظر می رسید.چروکهای زیرچشمهایش اورا با ابهت کرده بود.وسبیل های مشکی پرپشت او پنبه ای شده بود.
    – پرسید مگر شما آقای… نیستید؟
    – بله خودم هستم.
    – آیا من را می شناسید.
    – نه پسرجان. فکر کنم من را با کس دیگری اشتباه گرفتید.
    – شما آموزگار کلاس چهارم دبستان پسرانه تربیت در سال1380بودید ؟درسته!!!!
    – من خیلی از سالهای خدمتم در آن مدرسه بودم ، ولی شمارا یادم نیست.
    -امیر…هستم . یادتان هست وقتی در کلاس ساعت یکی از بچه ها گم شده بود . همه بچه هارا کنار دیوار ردیف کردید وخواستید که همه روبه دیوار بایستند. بعدهم جیب های همه بچه هارا گشتید. وقتی ساعت را از جیب من در آوردید،به گشتن ادامه دادید. دنیای من تمام شد .در آن چند لحظه تا زنگ به صدا در بیاید ، به خدا التماس کردم که آبرویم نرود. زندگیم به شما بستگی داشت. فقط خدا می داند میخواستم همان لحظه عمرم پایان یابد تا در نظر دوستانم دزد خطاب نشوم.اما شما با گذشت ومهربانی خودتان، مرا به اینجا رساندید. آنروز حفظ آبروی من باعث شد که بیشترتلاش کنم وهرآنچه که الان دارم به لطف محبت آنروز شماست.
    آموزگار سالخورده با لبخند دستی روی سرداماد خوش قد وبالا کشید وگفت اما پسرم من بازم شمارا نشناختم. خاطره آنروز را به یاد دارم، اما بازم تورا نمی شناسم چون آنروز من موقع تفتیش بچه ها چشمهایم را بسته بودم.
    داماد با چشمانی بارانی دوباره بوسه بردستان محبت آموزگار سالخورده زد. معلم را به همه میهمانها معرفی کرد. پدرعروس وداماد به نزدیک آموزگار آمدند. پدر داماد اورا دربرگرفت وسپاس وقدردانی خودرا از اوبارها وبارها تکرار کرد.
    مجلس به پایان رسیده بود.در جمع میهمانها آموزگار چون نگین یاقوت می درخشید. در پایان داماد درلیموزین را باز کرد .معلم گرانقدرسوارشد. شبی به یاد ماندنی را گذرانده بود. لبخند یک لحظه از لبانش دور نمیشد. به خانه رسید همسرش مثل همیشه منتظراو نشسته بود. تمام اتفاقات را جزء به جزء تعریف کرد.
    وقتی برای خواب آماده می شد با خود فکر می کرد چقدر مدیون پدرش است که اورا به شغل معلمی ترغیب کرد. زندگی با تمام سختیهایش برایش لذت بخش شده بود. لذت این شب هرگز از خاطرش نخواهدرفت.
    “لقمان حکیم گفت:من سیصد سال با داروهای مختلف مردم را مداوا کردم ودراین مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ دارویی بهتراز محبت نیست.”

    (0)
  31. مرجان یوسفی گفت:

    آمدم آمدم که از گذشته ام بنویسم؛
    آمدم که که به گویم هرچه در کتاب ها نوشته شده اند از زندگی های سخت داستان تخیلی نیست . آمدم بگویم که هرچه در این کتاب هانوشته شده اند.
    حداقل دو خط از این داستان های واقعی بر سر من آمده است . مثلا” سه قطره خون اثرصادق هدایت ،مثل همه عصرها اثر زویا پیرزاد و ادامه دارد…. از گذشته ام بنویسم؛
    آمدم که که به گویم هرچه در کتاب ها نوشته شده اند از زندگی های سخت داستان تخیلی نیست . آمدم بگویم که هرچه در این کتاب هانوشته شده اند.
    حداقل دو خط از این داستان های واقعی بر سر من آمده است . مثلا” سه قطره خون اثرصادق هدایت ،مثل همه عصرها اثر زویا پیرزاد و ادامه دارد….

    (0)
  32. مرجان یوسفی گفت:

    روزی از خواب بیدار شدم ؛
    که دیده ام دیگر کودک نیستم ،ودیگر در حصار نداری ها نیستم .
    روزی از خواب بیدار شدم که دیدهام فرزندی در بغل دارم ،نمی دانم کی به آغوشم آمد …و از من طلب شیر می کند نوزاد،نگاهش می کنم نمی دانم بغض کنم و یا بخنده ام ،فقط می دانم سیرابش کنم و بغضوخنده ام را درهم آمیختم،ودر گوشه ی گلویم جای دادم ، وقتی اوبه خواب شیرین فرو رفت ، من با تنه ای نیمه جانم روی صندلی کنار تخت نشستم، آن طرف نوزاد کیف لباس هایش قراردادم وطرف خودم را آزاد گذاشتم وتا او را ببینم ، بغض و خنده ام را که درهم آمیخته بودم را به چشمانم جریان دادم تا از را ه چشمانم بیرون آید، چشمانم اشک آلود بودند وبه طفل سه کیلوی و سیاه سوختم ، نگاه می کردم …پرستار آمد وپیش وگفت چرا روصندلی نشستی مگر نمی بینی حالت بد است ،چرا روی تخت دراز نمی کشی ،گفتم می خواهم نورادم راحت باشد ،گفت مگر خودش تخت ندارد بذارش روی تخت خودش گفتم تختش جیر جیر میکند ، پرستار استقامت من را دید کوتاه آمد ورفت ،همه هم اتاقی هایم در شوک رفتار من بودند ، ویک نفر از هم اتاقی ها گفت آجی تو که هفت روز سر پا بودی در بیمارستان هرکس جای تو بود امشب سر بالش می گذارد تا صبح اما با لبخند گفتم شب اول شازده کوچولوم فردا می تونم بخوابم مادرم است فردا فقط سختی امشب که بگذرونم

    (0)
  33. مرجان یوسفی گفت:

    می ترسم از یک حس عجیب ….
    از گفتن و نوشتن دلنوشته هایم ، شدم مثل آدم که اعتیاد دارد ومیخواهند ترکش دهند …. نمیدونم چرا این احساس در درونم رخنه کرده است مثل خوره به جانم افتاده است ؛ خوره چیست ؟حیوان است ویا ویروسی است منم نمیدانم!خوره چیست ؟فقط حس خورده شدن را دارم احساسم این است که چیزی به جانم افتاده است …
    اما به جایی که شروع کنم قلم را دست بگیرم شروع کردم به قند خوردن یک قندان پراز قند را به نسب رساندم … استرس دارم که با هیچ چیز کنترل نمی شود….. روز خوره ی من🙈

    (0)
  34. لیلا فرزادمهر گفت:

    بالاخره نوبت ماشد من ودوستانم بعداز تاریکی وخاموش شدن آخرین چراغهای شهر ،وقتی که همه به خواب رفتندوسکوت حکمران شد،آرام از جا بلند شدیم وهرکدام برای انجام ماموریت به جهتی حرکت کردیم.
    ماموریت ،تهیه آذوقه برای زن وفرزندان است.بی صدا طوری که صدای قدمهایمان سکوت را بیدار نکند ،پیشروی را آغاز کردیم. به اتاقها سرک کشیدم. اتاق کودکان با چراغ خواب آبی که ستارگان را در سقف وقسمتی از دیوار نقش زده بود ،کمی روشن شده بود .دختر عروسک خرسی صورتی خودرا دربغل گرفته بود ودست خرس پشمالو روی صورتش را نوازش می کرد.پسر هم تخت خود راباعروسک باز راکل ، شریک شده بود. به چهار گوشه اتاق سرک کشدم اثری از خوراکی پیدا نکردم. از میز تحریر بالا رفتم لب تاب روشن مانده بود. خواستم به او هم استراحت بدهم روی دکمه ها پریدم .ناگهان با صدای بیپ بلندی روشنایی صورتش دوچندان شد از ترس خودرا به پایین پرت کردم.
    گشتی زدم ظاهرا در اینجا اثری از قوت نیست.از درز اتاق به سمت اتاق بغل رفتم نور چراغ مطالعه فضارا روشن کرده بود.بی صدا به سمت دیگر رفتم. پدر از روی تخت با شدت بلند شدو چراغ اتاق خواب را روشن کرد.
    زن ناگهان از پشت میز مطالعه به روی میز پرید. قبل از اینکه چراغ روشن شود خودرا به زیر تخت رساندم ودر انتهایی ترین نقطه غیرقابل دسترس مخفی شدم ودستهایم را روی دهان گذاشتم تا مبادا صدایم بیرون بیاید.
    چراغ مطالعه با خمیازه ای کشدار خوابید. صدای خروپف پدر نشان از وضعیت سفید داشت. محل اختفا را به قصد آشپزخانه ترک کردم.زیر و روی کابینت واطراف را جستجو کردم ولی امشب ظاهرا عملیات با شکست روبروست.بوی خوبی از گوشه تراس به مشامم رسید. از گوشه درخودرا به تراس رسانده ومقداری شیرینی برداشتم وبه سرعت به خانه برگشتم.
    با آغاز روز جنب وجوشی در خانه برپاشده است .مادربا خواهرش مشغول جابه جایی اثاثیه منزل هستند. تختها را جابه جا کردند رویه تختها راشستند ، کمد، کابینت ، مبلها وتمام وسایل خانه را تکاندند. انگار دنبال چیزی می گشتند. شایدهم تدارکات میهمانی شب را آماده می کنند. ولی خبری از سوروسات نیست. همیشه به وقت میهمانی پدر با دستان پربه خانه برمی گردد و بالیست جدید به بیرون هدایت می شود. خبری از پدر نیست.
    آفتاب لباس زردش را جمع کرده وآرام به خانه برمی گردد. گرسنگی امانم را بریده است. شب گذشته نتوانستم سد جوع کنم .شیرینی فقط شکم بچه هارا سیرکرد. امشب مستقیم به تراس می روم با دوسه بار رفت وبرگشت حسابی دلی از عزا در می آورم. اگر بتوانم الان تا قبل از بسته شدن در تراس وارد شوم ،آذوقه بیشتری جمع می کنم ولی این رفت وآمد وجابه جایی کارم را سخت کرده است.
    پدر دستکش پوشیده است انگار قصد کمک به مادر رادارد، یا می خواهد ظرفهارا بشوید. ابزار ووسایل خاصی را با خود به خانه آورد. جعبه چوبی که دورش را با توری فلزی پوشانده بودند وچند تیوپ رنگی بنفش وسبز ، مقداری مقوا وکاغذ، پفک وسوسیس (که عاشقشونم). جعبه فکرم را مشغول کرده است، انگار قصددارد برای فرزندان کاردستی درست کند، حس خوبی به آن ندارم….. واما خوراکی معمولا پدر برای بچه ها این خوراکیها را نمی خرد!!!!
    دوستانم صدایم می زنندراجع به عملیات شب ،رئیس جلسه اضطراری گذاشته است. به سمت مخفیگاه رفتم تا برای عملیات شب نقشه درست وحسابی بکشیم.رئیس جلسه بعداز کش وقوس های بی مورد ،آنچه را که خود در نظر داشتم را دوباره برایمان تشریح کرد.بعد از چند ساعت معطلی همه دوباره به محل عملیات برگشتیم.منتظر خاموشی بودم. بوی مطبوعی به مشامم رسید.گرسنگی امانم را بریده است. ولی تا تاریکی مطلق باید صبرکنم.
    بو کشیدن را ادامه دادم آرام وآهسته بی صدا خودرا به اتاق رساندم بوی مطبوع سوسیس نازنین بودکه در فرشی سفید ،خانمانه برجایش تکیه داده بود. به نزدیکش رسیدم . خبری از اهل منزل نبود. دماغم را به سوسیس نازنین نزدیک ونزدیکتر کردم. مست شده ام دیگر توان ایستادن ندارم خودرا با شوق فراوان روی سوسیس پرت کردم تا گازی جانانه از عزیز دل بگیرم.به محض برخورد حس کردم مایع لزجی دست وپایم را کثیف کرد. با خودم فکرکردم بعداز خوردن سوسیس برای نظافت به فاضلاب سری می زنم.سرم را بلند کردم تا لقمه داخل گلویم را قورت بدهم ، به اندازه کوه سنگین شده است .دست وپایم گیرکرده ، توان حرکت ندارم. تازه موقعیت را درک کردم .چسب همه وجودم را گرفته است .دیگر تاب نیاوردم ،شروع به درخواست کمک کردم. رئیس که در اطراف پرسه میزد وبه همه دستور میداد، داخل آشپزخانه مشغول بود . جعبه را دید .داخل آنرا با گردو تزئین کرده بودند وفرشی قرمز برای رئیس پهن شده بود رئیس با غرور به سمت گردو رفت .به محض لمس آن ، جعبه باصدای بلند “تاق “بسته شد. رئیس از ترس خودرا به درودیوار می کوبید.از صدای بلند جعبه دوستانم هم در فرشهای سفید اطراف گیر کردند.
    با حسرت به او نگاه کردم الان که فکر می کنم متوجه میشوم چندساعت گوش دادن به حرفهای بی سروته همین رئیس نادان بلا برسرمان نازل کردو از اتفاقات داخل خانه غافل شدیم .
    چراغ اتاقها روشن شد پدر با لبخند درحالی که بشکن میزد به سمت من آمد. مادر را صدا زد “بیا خانم میهمان ناخوانده خودرا نمایان کرد. گفتم دیشب سایه اورا دیدم.”
    من نادان جیغ های جگرخراشم را برای رهایی از گلو خارج می کردم شاید دل پدر نرم شود ومرا رها کند. مادر برای عبرت دیگران چند عکس از منو سوسیس نازنین وچسب گرفت ودر شبکه های اجتماعی برای عبرت موشهای نادانی که وقت را به بطالت می گذرانند ،گذاشت.در نهایت من وفرش سفید ،سوسیس نازنین ودوتن از دوستان را به داخل سطل زباله داخل خیابان ، پرت کردند ودر آهنی سنگین آنرا محکم بستند. من ودوستان وسوسیس نازنین با چسب در فرش سفید همراهمان به ابدیت پیوستیم واز عاقبت رئیس خبردار نشدیم.

    (0)
  35. مرجان یوسفی گفت:

    من شده ام کنجشکک اشی مشی خیس شدم گوله شدم ، از بسکه این شاخه وآن شاخه پریدم ،باله هایم ناتوان شده اند ،ماندم در آخرین شاخه که شاید شود آشیانه ام ؛اما با وقت تلف کردنم آشیانه ام نیمه تمام ماند ومن در باران پاییزی خیس شدم ، گوله شدم افتادم تو عوض نقاشی…….👌m:u

    (0)
  36. مرجان یوسفی گفت:

    سکوت 👀
    سکوت خیابان شلوغ را فرا گرفته است ، انگار امروز مردم شهر راخلوت کرده اند ،فقط باران جایگزین ماشین های در خیابان شده است. سکوت همه شهر راگرفته است ،این همه هم همه یک دفعه خاموش شد،جایش رابه صدایی باران داده است …. این سکوت باعث می شود که انسان سالم را محتاج خواب گرم نرم کند. (هیچ ذهنی به اندیشیدن نیستند )… فقط خواب را در ذهن به تصویر میکشند … بعضی های با چای گرم ،یاقهوه به سمت رختخواب شان میروند وبعضی ها در فکر ناهاری هستند که هنوز لب بهش نزدنند ،بعض هم شکم گرسنه درفکر روزی که در پایان روز نصیبشان میشود وبعضی ها در سکوت باران قلم دردست روی کاغذ به چرخش درمیاورند…ومی نویسند تا شاید محتوا جالبی بدست آورند .اما من هم از این انسان جدا نیستم .سکوت روز بارانی را در فکر ناهار به موقع صرف کردن هستم …و در حال نوشتن ازاین سکوت سنگین بارانی که انگار به همه ی این اهالی شهر قرص خواب خورانده باشند….سکوت حتی صدایی حیوانات شهررا هم بسته است ….سکوت بارانی
    M:uسکوت 👀
    سکوت خیابان شلوغ را فرا گرفته است ، انگار امروز مردم شهر راخلوت کرده اند ،فقط باران جایگزین ماشین های در خیابان شده است. سکوت همه شهر راگرفته است ،این همه هم همه یک دفعه خاموش شد،جایش رابه صدایی باران داده است …. این سکوت باعث می شود که انسان سالم را محتاج خواب گرم نرم کند. (هیچ ذهنی به اندیشیدن نیستند )… فقط خواب را در ذهن به تصویر میکشند … بعضی های با چای گرم ،یاقهوه به سمت رختخواب شان میروند وبعضی ها در فکر ناهاری هستند که هنوز لب بهش نزدنند ،بعض هم شکم گرسنه درفکر روزی که در پایان روز نصیبشان میشود وبعضی ها در سکوت باران قلم دردست روی کاغذ به چرخش درمیاورند…ومی نویسند تا شاید محتوا جالبی بدست آورند .اما من هم از این انسان جدا نیستم .سکوت روز بارانی را در فکر ناهار به موقع صرف کردن هستم …و در حال نوشتن ازاین سکوت سنگین بارانی که انگار به همه ی این اهالی شهر قرص خواب خورانده باشند….سکوت حتی صدایی حیوانات شهررا هم بسته است ….سکوت بارانی
    M:u

    (0)
  37. حمید47 گفت:

    به نام او که قوت قلم من است
    اکنون دوست دارم از تو بنویسم ، چه کسی بهتر از تو ، همراه همیشگی من . همدم ، همنشین ، هم صحبت و هم نفسم ، ” همسرم “.
    شروع سختی است چون در خور تو نوشتن واژه می خواهد و توانائیی که واژه ها را درهم بیامیزد.
    سلام، بهترین واژه ای که برای شروع انتخاب کردم، عزیزم خسته ای ، خدا قوت . شوق دیدنت خستگیم را بدر می کند ، خستگیه تو را چه کنم ؟. نه تو میگوئی و نه من چاره ای کرده ام !. تو شایسته ی بهتر از من بودی و من زیاده خواهی کردم ، مرا ببخش ، و سپاس از اینکه مرا پذیرفتی.
    مهربانم ، جایگاه تو این نبود ، باغبان خوبی نبودم ، فقط به گل رویت بسنده کردم و بوی آن مرا از رسیدگی به غنچه هایت غافل کرد ، و شاید تو در رنج و حسرت غنچه هایت واماندی و دم برنیاوردی. عمری گذشت و غنچه هایت بسته ماند و پلاسید ، خدا مرا ببخشد و تو نیز.
    با نوی من در این سالها تو همانی که بودی و من ، درگیر خود سازی و اما ، هر دو عاشق تر. شنیده ای که می گویند عشق بعد از ازدواج پایدارتر از عشق های قبل از ازدواج است و ما اینگونه ایم و ملات عشقمان در گذر زمان محکمتر می شود ، اما همچنان تو از من پیش تری. و این عشق ثمره زندگی مشترکمان است که با آن به آنچه می خواستیم رسیدیم و همچنان در راهیم …
    عشق راه گشای مسیرمان و انرژی بخش جسم و جانمان و گرما ده سردیهای زندگیمان گردید . عشق را تو به خانه آوردی و عاشق شدن را تو یادم دادی با تلاشت برای ایجاد کانونی گرم و صمیمی.
    همان روزهای اول که می گفتی هر کجا تو هستی خانه ی من همانجاست ، و این تملق نبود و نه حرفی از روی احساس که از سر عشق ، عشقی ماندگار ، و نشان دادی.
    عزیز مهربان ، با تو از جاده زندگی گذر کردم ، در سرا شیب ها نگهدارم بودی و در پیچ های تند آن تکیه گاهم و در کوره راهها قوت قلبم. نمیدانم من چه بودم برای تو ؟! خنده هایت را دوست دارم و گریه هایت را می ستایم.
    همسر خوبم و مادر بچه هایم ، واژه ی زیبای “مادر” برازنده ی قامت توست، چه مادرانه شبها مادری کردی و من خواب بودم و چه گلهائی پرورش دادی ، لذت استشمام رایحه این گلها ارزانیت باد!
    عزیز دل ، از تو یاد گرفتم که بهتر باشم ، سخاوتمند باشم تا خدا به من ببخشد ، و تکریم کنم تا عزیز شوم .پناه دلتنگیهایم ، نفس خستگیهایم ، آرامش دلشوره هایم و یار تنهائی هایم : دوستت دارم. الهام از “چهل نامه کوتاه به همسرم”

    (0)
  38. علیرضا گفت:

    شانه های درخت بید سپید بودند و دسته ای از کلاغ ها پف کرده سر شاخه های بید نشسته بودند جاده خاکی از کنار درخت بید شروع می شد و تا دور دست ها می رفت اما بید تنها درختی بود که در کنار این جاده کسالت بار ایستاده بود وقتی به درخت بید رسیدیم از شیشه ماشین نگاهی به بیرون انداختم تا چشم کار می کرد برف بود و برف زمین یک پارچه سفید شده بود ما از کنار درخت بید رد شدیم اما من همچنان از شیشه عقب ماشین او را نگاه می کردم زیبا نبود کچل بود و تا حدودی خپل به نظر می رسید اما تنها چیزی بود که می شد در آن جاده به آن نگاه کرد درخت بید کم کم آنقدر کوچک شد که می توانستم او را با انگشت شستم له کنم اما این کار را نکردم دلم به حالش می سوخت به جز کلاغ ها دیگر کسی نبود که با او حرف بزند تنها من بودم در دلم فریاد زدم :«ای درخت چرا تنها زندگی می کنی ؟» درخت تکانی خورد برف را از شانه اش تکاند و کلاغ ها را کیش کرد چند گام بزرگ برداشت و در حالی که دنبال ماشین می آمد گفت:« ای پسر آدمی زاد من پیر شده ام و گوش هایم فقط زمزمه تو را می شنود لطفاً کمی بلند تر حرف بزن.» من هم با صدایی بلند تر فریاد زدم :« چرا تنها زندگی می کنی؟» درخت گفت :« من تنها نیستم هر روز صبح خورشید رویم آفتاب می پاشد و مرا بیدار می کند هر شب ماه برایم قصه می گوید و ستاره ها برایم لالایی می خوانند به غیر از اینها کلاغ ها از سراسر این دشت بزرگ برایم خبر می آورند.» می توانستم بخاری را که از دهان درخت خارج می شد ببینم به او گفتم:« ای درخت بید چطور خودت را گرم میکنی در حالی که نمی توانی آتش درست کنی؟» درخت بید خسته شده بود و تند تند نفس می کشید او گفت:« پسر آدمی زاد هنگامی که خداوند من را آفرید چیزی در درونم گذاشت که من خود را با آن گرم کنم.» به او گفتم :« چه چیزی ؟» درخت گفت:« شما درختان را قطع می کنید تکه تکه می کنید و از آنها برای خودتان آتش درست می کنید می دانی گرمای آتش از کجا می آید؟» من سرم را به چپ و راست تکان دادم و درخت ادامه داد:« گرمای آتش از عشقی است که درون من است برای رسیدن من سالیان دراز در بند این خاک هستم و ریشه دوانده ام در دل زمین زمین مادر من است و مرا در بطن خویش رویانده ابر دایه من است و بر دهانم پستان نهاده خورشید پدر من است و من را تعلیم داده اما تو ای فرزند انسان تو آن کسی هستی که مرا به وصال می رسانی مرا می بری مثله می کنی و هنگامی که مرا آتش می زنی تمام بند ها را از دست و بال ام باز می کنی من همه این رنج ها را تحمل می کنم تابه آسمان برسم.» درخت ناگهان ایستاد و دوباره آنقدر کوچک شد که می توانستم او را با انگشت شستم له کنم.

    (0)
  39. گلشن گفت:

    14 دسامبر 1941
    نیویورک شهری بود که در همه ساعت های روز در آن جمعیت زیادی در حال تردد بودند ولی امشب این جمعیت در حال تردد حتی برای نیویورک هم زیاد بود. فرقی نداشت از هنرمندان جوان تا تاجران سالخورده از هر گروه و یا سنی که بودند صحبت جنگ حسابی همه جا داغ بود و صدای بحث در هر گوشه و کناری شنیده میشد . در بخش منهتن خیابان فرعی پهنی حد فاصل میدان تامز و سنتراک پارک بود که به طرز عجیبی از شلوغی بیرون در امان مانده بود انگار فاصله بین این خیابان و خیابان اصلی دو دنیای مختلف بود. دلیلش شاید این بود که ره گزران میدانستند در این خیابان چیز خاصی برای دیدن وجود ندارد و شاید آنهایی که بهتر این خیابان را می شناختند سعی میکردند از آن دوری کنند. در این جا ساختمانی وجود داشت که در نگاه اول چیزی به جز یک بنای آجری بزرگ و قدیمی نبود با اینحال گهگاه ماشین های گران قیمتی در کنار در اصلی متوقف می شدند و مردمان شیک پوشی که از آنها پیاده میشدند و در کنار محافظانشان به داخل ساختمان میرفتند چیز دیگری را نشان میداد. این بنای قدیمی در حقیقت یکی از بدنام ترین کلاب های شبانه منهتن به نام آندرومدا بود جایی که صاحبان ثروت و قدرت درکنار هم جمع میشدند. اینجا می توانستید سیاستمداران و مامورین قانون را در کنار اربابان جرم و جنایت نیویورک در کنار هم ببینید. جایی که تصمیم گیری های مهمی انجام میشد و اطلاعات قبل از هر جایی به آن میرسید ،افراد زیادی برای بدست آوردن ارتباط و یا اخبار دست اول یواشکی وارد شده بودند ولی کسی بدون اجازه خارج نشده بود.
    وقتی وارد می شدی با صحنه متفاوتی از بیرون رو به رو میشدی ، این شب های اخیر تمام کلاب های شهر نیویورک حسابی شلوغ شده بودند و کلاب شبانه آندرومدا با وجود خصوصی بودنش از این قضیه مستثنی نبود. سالن کلاب به طرز باشکوهی با ستون های بزرگی که در اطرافش بنا شده بود و سکوی بیضی شکلی در وسط و انتهای آن قرار داشت. چندین ردیف راه وجود داشت که از کناره های سالن شروع میشد و بعد از هر ردیف از میزهای دایره ای شکل به تعدادی پله میرسید که ردیف های صندلی را با ارتفاع کم از هم جدا میکردند و در پایان به صحنه نمایش وسط ختم می شدند که روی صحنه گروه موسیقی در حال اجرا بود.
    در ردیف وسط با فاصله از صحنه آبنمای صدف شکلی قرار داشت که با نوری که از زیرش ساطع میشد جلوه باشکوهی داشت و دختران سیگار فروشی با لباس های فرمشان در حالیکه در بین ردیف ها حرکت میکردند و سینی های سیگار به مهمانان تعارف میکردند قابل تشخیص بودند.
    همه میز ها حسابی شلوغ بودند به غیر از یک میز که در جای دنج و کم نوری در ردیف بالا قرار داشت ، پشت این میز فقط دو نفر بودند ، مرد میانسالی با چشمان ریز تیره که از پشت عینک گردش ظاهر موذی پیدا کرده بود و این طور به نظر میرسید که همه جا را زیر نظر دارد ، موی هایش پرپشت بود و هنوز تعداد زیادی موی سیاه در سرش بود مرد اضافه وزن داشت و رفتار محتاطش مثل یک رئیس بانک عصبی بود . در مقابلش خانم جوان شیک پوشی با پیرهن سرخ و دستکش های سیاهی که تا آرنجش میرسید نشسته بود که شال روباهی دور گردش انداخته بود. زن تمام حواسش به مرد روبه رویش بود . مرد کت سیاهش را مرتب کرد و با صدایی که به سختی از میان هم همه و اجرای روی سن به گوش می رسید گفت: مثل اینکه مردم حسابی هیجان زدن.
    زن بدون اینکه جوابی بدهد از کیف دستی قرمزش بسته سیگاری در آورد . یک عدد از سیگارهایش را بیرون آورد و آن کنار لبش قرار داد و دوباره در کیفش به جستجو مشغول شد. مرد نگاهش را روی زن مقابلش متمرکز کرد ، زن برخلاف بقیه خانم های سطح بالایی که سیگار می کشیدند از چوب سیگار استفاده نمی کرد . مرد چند لحظه به همین صورت ماند و سپس به سرعت از جیب کتش فندک طلایی حکاکی شده ای در آورد و با آن سیگار زن را روشن کرد . صورت زیبای زن در نور فندک برای لحظاتی روشن شد . زن کام عمیقی از سیگارش گرفت و به سردی گفت : کی میگی مردونگی مرده؟
    مرد بدون هیچ واکنشی فندک را به جیبش برگرداند.
    تنها نگاه مختصری کافی بود تا بفهمی که این دو هیچ رابطه عاشقانه ای ندارن و فقط اهداف مشترک باعث این ملاقات بود. مرد نگاهش را دوباره به اطراف چرخاند و دوباره گفت : مردم هیجان زدن ، جنگ بزرگی داره شروع میشه و …
    زن در حالیکه به جلو خم می شد و صورت زیبا و اخم آلودش در معرض نور قرار می گرفت ، با صدای محکمی حرف مرد را قطع کرد و گفت:
    – خودت رو به اون راه نزن ،جنگ خیلی وقته شروع شده ! فقط ایالات متحده الان تازه متوجه شده خطر شده، این مسئله دیگه با سیاست حل نمیشه!
    – می فهمم ولی می خواستم بدونم که…
    – که من کدام طرفم؟
    زن لبخندی زد که با اینکه زیبا بود ولی با صدای تحقیر آمیزش زیاد جور نبود ، کام دیگری از سیگارش گرفت و ادامه داد:
    – واضح نیست ؟ از زمانی که ایتالیا به یونان حمله کرد من جهتم مشخص شد .
    – وطن پرستی هان؟ بهت نمیاد زیاد به این صحبت ها اهمیت بدی … ولی خب می خواستم از خودت بشنوم همین.
    زن خاکستر سیگارش را در ظرف جلویش تکاند و بعد خیره به مرد گفت:
    – و حالا خیالت راحت شد؟
    – واقعیت رو اگه بخوایی هیچ اهمیتی نمیدم. قبل از این هم جنگ های دیگه ای بوده و بعدش هم خواهد بود. این ذات بشره.
    مرد تکانی خورد که باعث شد حالا کمی معذب به نظر برسد و صحبتش را اینگونه ادامه داد:
    – جنگی برای پایان همه جنگ ها … این حرف ها فقط به درد این می خوره که یه ملتی رو برای جنگ آماده کنی . برای اینکه بکشن و بمیرن. زندگی هایی که بدون هیچ منطقی ازبین میرن. چقدر حیف…
    زن یکدفعه جلو آمد و با عصبانیت پشت سرهم گفت :
    – پس یعنی باید همه دست رو دست بزارن چون تو از خشونت خوشت نمیاد؟ ببینم اصلاً از کی برات زندگی آدما مهمه شده؟ اینم باز یه دلقک بازی جدیده؟ چون تا جایی که میدونم زیاد عوض نشدی ،از وقتی که اومدی اینجا برای خودت باند های تبهکاری زیادی راه انداختی. حداقل بوئری بویز یکم سطح بالا بودند ولی بقیشون چیزی بیشتر از یه عده لات نبودند. حالا یکی مثل تو میخواد درس اخلاق بده!
    مرد که حالا بیشتر معذب شده بود عذر خواهانه جواب داد :
    – نه … نه منظورم این نبود . فقط نگران اینم که نگاه های زیادی ممکنه به طرف ما جلب بشه و اینم مورد قبول نیست. حتماً متوجه منظورم هستی ؟
    زن نگاه تیزی به مرد انداخت و سپس نگاهش پایین آمد و عقب رفت تا دوباره به صندلیش تکیه بدهد و آهسته طوری که انگار بیشتر با خودش حرف میزند گفت:
    – این رفتارت اصلاً عوض نشده . از اون اول هم همین شکلی بودی موذی و آب زیرکاه . همیشه بقیه رو جلو می انداختی و خودت عقب میرفتی.
    زن خاکستر سیگارش را تکان داد و بعد مستقیم به مرد نگاه کرد و ادامه داد:
    – از اول هم میدونستم هدفت از این دعوت چی بوده آکاکیوس… تو برای خودت نگرانی نه؟ اینکه کسی هویتت رو نفهمه ؟ همیشه از سایه کارهات رو انجام میدادی…. اصلاً عوض نشدی.
    مرد می خواست جواب بدهد ولی زن با دستش او را ساکت کرد و حرفش را ادامه داد:
    – نگران نباش حواسم هست دارم چکار میکنم، هر چی باشه من خردمندترین تون بودم یاد نرفته که؟ ولی وقت جنگ نمی تونم بی تفاوت باشم .
    – من هم می خواستم همین رو بشنوم.
    زن نگاهی به اطرافش انداخت و دست هایش را باز کرد انگار که می خواهد او را بغل کند و سپس با صدای سرخوشی که با رفتار سابقش زمین تا آسمان فرق داشت پرسید:
    – چرا اینقدر باید با هم سنگین باشیم مثلاً یک خانواده هستیم، از خودت یکم بگو اوضاعت خوبه؟ اون هامفی جکسون احمق هنوز برات کار میکنه؟
    مرد که اصلاً از این تغییر رفتار متعجب نشده بود زیر لب جواب داد :
    – نه باز نشسته شده … الان یه مغازه حیوانات خانگی داره…
    ابروهای زن با تعجب بالا رفت ولی مرد به آن توجهی نکرد و ادامه داد:
    – می دونی اگه اوضاع یجور دیگه ای جلو می رفت می تونستی جانشین پدر بشی… خیلی شبیه اونی.
    – شاید… ولی هیچ وقت دنبال هم چنین چیزهایی نبودم.

    (0)
  40. لیلا فرزادمهر گفت:

    پل ارتباط
    جایی در همین نزدیکی درست کنار خانه هایمان سازه هایی قد علم کرده اند ورشد می کنند که ارتباط بین آدمها، خانه ها،کوهها، دریاها ودریاچه ها را ممکن وآسان می کنند.روزی از روزها درست روی همان پل عابر خیابان شلوغ شهر بزرگ، پیرمردی روی روزنامه نشسته بود و با کارتن کاهی اطلاعیه ای برای رهگذاران نوشته بود. بیماری فرزند جوانش اورا وادار به استعانت از همنوعان کرده بود.
    پیرمردی عصا زنان با تمانینه ولنگ لنگان ، نالان از پله ها بالا میرفت در سر هر پاگرد دست دیگرش را به نرده سرد لبه پله می گرفت وبا چند نفس عمیق جانی تازه می گرفت وادامه می داد. بالای پله رسید نفسش به خس خس های برگهای پاییزی زیر پای عابران شبیه بود. داخل جیب کت دنبال چیزی می گشت.دستش را بیرون کشید واسپری آسم را با سه پاف در دهان بلعید. چشمهارا بست وبعداز مکثی طولانی نفس را بیرون داد. دوباره صدای عصا با صدای ماشینها محوشد.
    در جایی دیگر از پل پیرزنی مشغول بافتن لیف های سفید با حاشیه قرمز وبنفش بود. در پیش رویش چند لیف بافته وکیسه های سورمه ای قدیمی به همراه لیف های مدرن پلاستیکی قرارداشت. چادری مندرس روی سرداشت وبا روسری مشکی حاشیه گلدار گیسوان سفیدشده اش را پوشانده بود. دستان چروکیده از سرمای پاییز را با حرارت دهانش گرم کرد .نخ را دوباره به انگشتانش پیچید وقلاب را در تن بافته قبلی فرو کرد .حلقه ای دیگر برای رزقش ایجاد کرد.
    چند دختر دانشجو از سمت مقابل سرخوش وشاد پله هارا بالا می رفتند.برای عبوراز پل باید از کنار بساط پیرزن رد می شدند.
    دخترها با کنجکاوی به سمت زن رفتند . یکی از آنها خم شد ولیفی را به دست گرفت وقیمت کرد. دختری که کوله را بابی قیدی برشانه نگه داشته بود، کوله از دستش برزمین افتاد.
    دوستانش به سمت او برگشتند.رنگ پریده او خبری داشت.مستقیم به زن نگاه می کرد پیرزن سررابالا آورد تا علت تعجب دختران را دریابد. زن به لحظه ای ملک الموت را در کنار گوشش حس کرد. زود خودش را جمع وجور کرد سررابه سمت دیگر چرخاند وانگار اتفاقی نیفتاده صورت را داخل چادر پوشاند ودوباره نخ بازشدرا پیچید وحلقه ای دیگر بافت.
    دختر بعدازمدتی دوباره خودرا بازیافت، با دوستان همراه شد واز پل گذر کرد.
    پسرسمج فال فروش از پایین پله ها زن ومرد جوان را دنبال می کرد وهمراه آنها پل را رد کرد وبه سمت دیگر خیابان رفت بدون اینکه فالی بفروشد.
    درجایی دیگر سرزمینی سرسبز قرارداشت .کوهی سخت ومغرور آنرا احاطه کرده بود ودسترسی به هیچ سرزمینی نبود. دل کوه، با همت بلند شکافته شد . پل، زیر کوه را به سرزمین وسیعی وصل کرد.
    پلهای پیچ در پیچ روی آزادراه ها، افراد سر درگم را به آرامش هدایت می کنند. پلهای معلق دو کوه بلندرا به هم وصل کردند. مثل قدیمی “کوه به کوه نمی رسد” نقض شد.
    گاهی همین پل ارتباط ، مانع ارتباط می شود. خانه ها ومغازه هایی که قبلا در معرض دید افراد بودند با این سازه بی احساس در نقطه کوری گیر کردند وبه فراموشی سپرده شدند.

    (0)
  41. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلامی به وسعت کهکشانهایی که شناخته شده
    دوستان وهمراهان عزیزومهربان از اینکه وقت گرانبهایتان را صرف خواندن مطالبی که هراز چند گاهی برایتان ارسال می شود اختصاص می دهید بسیار سپاسگذارم.
    سرکار خانم اخوت دوست خوبم
    پیشنهاد دارم آیاامکان دارد که نوشته ها، توسط دوستان خوانده ونظرشان را در جایی از سایت ، منعکس کنند؟
    از اینکه فضایی برای نوشتن داریم سپاسگذارم.
    ارادتمند شما لیلا

    (0)
  42. لیلا فرزادمهر گفت:

    شازده کوچولو وگل سرخ
    روزی خورشید با رنگ سرخ ،روزش را شروع کرد ، شازده کوچولو باکششی در دستها وبالا تنه از خواب بیدار شد. بیرون کلبه آتشفشان خاموش را با دوآتشفشان فعال دیگر تمیز کرد. ریشه ی بائوباب هارا که تازه جوانه زده بودند ، بیرون کشید. کنار کلبه ساقه نازک وسبزی رشد کرده بود، متفاوت با گلهای چند پری که همیشه در سیاره کوچکش دیده بود.
    درکنار ساقه گل که آرام وآهسته درحال شکفتن بود دراز کشید ودستهارا ستون چانه کرد وبه گل خیره شد.
    با حرکات ظریف پره های کاسبرگ رابه کنار زدم وتک تک گلبرگهارا با نظم خاص به اطراف صورتم رها کردم. با رقصی ناموزون خودرا به بالاترین جایی که ساقه اجازه می داد، رساندم.
    شازده کوچولو این نمایش را با علاقه نگاه می کرد قلبش از اینهمه زیبایی به تپش درآمد.به من لبخندزد. سررابه اطراف چرخاندم. چون کسی را ندیدم ،چهره ام رابا دیدن شازده کوچولو درهم کردم.با قدری عصبانیت گفتم:چرااینقدرنزدیک آمده ای ؟مگر نمی دانی من گل خاصی هستم وتنها یک دانه از من در دنیا هست ؟ قصدداری مرا ریشه کن کنی؟دورشو؟
    شازه کوچولو متحیر از برخورد مغرورانه ام ، از جا بلند شد وکمی دورتر ایستاد. آهسته وآرام گفت :چقدر زیبا هستی!!!
    گفتم :می دانم. (چون قصد اهلی کردنش راداشتم) ادامه دادم :چرا ایستاده ای قدری برایم غذا بیاور،نمی دانی که چقدر خسته وگرسنه هستم” .
    شازه کوچولومتعجب، با ظرفی آب به من نزدیک شد وروی برگها وریشه هایم آب ریخت. برگها وگلبرگهایم را با آب شستشو دادم وعطر خودرا بی دریغ به آسمان فرستادم تا شازده را مسحور کنم.
    کمی بعد پروانه ای رنگارنگ با دیدن من به سمتم پرواز کرد تا خواست روی گلبرگهایم ،فرود اضطراری کند، با صدای جیغم ،درجا وسط آسمان وزمین میخکوب شد.فراموش کرد بال بزند ومانند برگی خشک نقش زمین شد.
    برگها وگلبرگهایم را به دور خود پیچیدم وبا فریاد از شازده کوچولو خواستم تا مرا از دست حشرات موزی نجات دهد.شازده کوچولو گفت :این پروانه به تو آزاری نمی رساند. اودوست مهربانی است.
    خودرا عصبانی نشان دادم وبه شازده کوچولو گفتم: تو قدر مرا نمی دانی وقتی ببری آمد وبا چنگالش مرا از بین برد، تازه می فهمی تو دوستم نبودی و از من درست مراقبت نکردی؟
    شازده کوچولو پروانه را از روی زمین بلند کرد آرام به سمت گل دیگری هدایتش کرد.
    شانه هایش افتاده بود.به سمت کلبه رفت وبا حباب شیشه ای به سمتم آمد وحباب را روی شیشه گذاشت. خیالم راحت شد دیگر مجبور نبودم عطر دل انگیزم را با کسی قسمت کنم تازه شازده کوچولو را مجبور کردم هرروز صبح برای حفظ سلامتی من حباب را بردارد وشبها برای محافظت از سرمای شبانه دوباره حباب را روی سرم بگذارد.در طول روزهم اورا مجبور خواهم کرد با رسیدگی به من تمام زمانش را به من بدهد.
    “برداشتی آزاد از دیالوگ شازده کوچولو وگل سرخ در هنگام تولد”

    (0)
  43. لیلا فرزادمهر گفت:

    هیچ وقت از پیرشدن گله مند نباشید چون این فرصت از خیلی ها دریغ شده است(ناشناس).
    جمله حکیمانه ای است. آنقدر برای این جمله مثال ومثل وحکمت پند آموز میتوان نوشت که تمام کاغذهای دنیا برایش کم است.
    فرزندان که برومند می شوند، ثمره زحماتی که کشیدی، روز عروسی دختر یا پسرت ،عشق ومحبت وبازی با نوه های خوشگل وشیرین، انتظار برای رسیدن پایان هفته ودیدن آنها، گوشه کوچکی از فرصت هایی است که شاید خیلی از ما قادر به دیدنشان نباشیم.
    پیری هم مرحله ای زیبا از چهار فصل زندگیست.فصل زمستان وسپیدی برف روزگار روی موهایت، سردی تنهایی، گرمای سوزان کرسی دوره همی آخر هفته های زندگیست.
    گاهی شیرین چون خرمالوی رسیده باغ بابا بزرگ ،بعضی مواقع ترشی انار جنگلی را دارد. اما در هر لحظه قلبمان از دیدن وحس شادی عزیزان چون غنچه در بهارجوانه می زند وشکوفا میشود. شادی را با اطرافیان قسمت کنیم، شادی تقسیم نشده شادی نیست.
    در پایان این راه ، تن خسته از حرکت در باران های پاییزی را با سردی برف زمستان درهم می آویزیم وبرای خفتن بی صدای دانه سیب، خودرادر دل خاک جا می دهیم.
    رویش دوباره ای در کار نیست.

    (0)
  44. لیلا فرزادمهر گفت:

    ترس از دندانپزشک
    دندان درد خواب را ازچشمانم ربود.به سالن پذیرایی رفتم تا با مسکن ،دردم را آرام کنم.
    دفتر روی میز خودنمایی می کرد. چراغ کوچک را روشن کردم . یادم آمد از بچگی تنها کابوس شبهای تبدارم آمپولی بود که غول یک چشم شده بود وبا یک پا ،در حالی که دستهاراپشت سر قرارداده بود، با خنده هایی که دندانهای یکی در میان را نشانم می داد خودنمایی می کرد. باور درد بی نهایت آمپول هنوزهم درانتهای ذهنم ریشه دارد. از اینکه دندانپزشک برای شروع کار ،نیاز به تزریق دارد دلم را ریش می کند. انگار این درد لعنتی ادامه دارد. دارو هم بی تاثیر است.
    صبح بامطب دانپزشک تماس گرفتم . بعدازظهربا ترس ولرز وارد مطب شدم. منشی با خوشرویی نامم را ثبت کرد وپرونده ای رابرای ثبت اطلاعات به دستم داد.به اطراف نگاه کردم یک دست مبل چرمی در دوطرف سالن قرارداشت ودرسمت چپ در ورودی میز منشی قرار گرفته بود.یک آبسرد کن درست پشت لنگه دیگر درورودی گذاشته بودند.روی میز وسط سالن گلدانی سنگی با گلهای طبیعی رز سفید قرارداشت. ساعت خوابیده روی دیوار، دندان سفیدی بود که ریشه وساقه دندان در وسط صورتی بود، عدد2:15دقیقه را نشان می داد.
    پسری جوان داخل اتاق دکتر بود ودکتر ترمیم دندان اورا به انتها رساند.
    وارد اتاق دکتر شدم . دکتر جوان ماسکی را روی دهان وبینی قرارداده بود وقتی روی یونیت نشستم ماسک را زیرچانه داد ودندانهای زیبا وسفید ومرتبش را به رخ کشید.چشمهای درشت ،با ابروهای خطکشی وپرپشت وبینی عمل شده صورت مربعی او را تزئین کرده بود.
    در خصوص ترس از تزریق ومشکلات دندانی با هم صحبت کردیم. واضح وروشن توضیح دادوروشهای درمانی را برایم تشریح کرد . ترس را فراموش کردم.
    تزریق را انجام دادندو… بماند…..
    دندانم را تراش می داد صدای غازهای وحشی به هنگام حمله روباه به لانه هایشان شنیده می شد. در تمام طول درمان برای فرار از این اضطراب خودرا با شباهت صداها ، سرگرم کردم. دربین درمان آینه کوچک دندانی را به من دادند تا روند درمان را ببینم.
    بعداز یک ساعت باز بودن فک به حد نهایی ، بالاخره تمام شد . با لب ودهنی کج وکوله دراثر آمپول بی حسی از مطب خارج شدم وبه سمت خانه رفتم .
    آنقدرهم که فکر می کردم سخت نبود. پولی که از کیفم رفت بیشتر دردناک بود.

    (0)
  45. لیلا فرزادمهر گفت:

    خاک بخشنده
    وقتی خداوند به فرشته مقرب عزرائیل فرمود که خاک از زمین برایم بیاورد تا موجودی را خلق کنم، تصور انسان با تمام ناشناخته های اخلاقی، برای فرشتگان غیرممکن بود. عزرائیل فرمان خداوند را بی توجه به التماس زمین ،برای انصراف از این کار، اجرایی کرد.
    انسان از خاک وآب آفریده شد.خدای وهاب برای تکمیل مخلوق خود از روحش در اودمید. انسان برای زندگی به زمین رانده شد. یادگرفت که خاک را چون مادری دلسوز در بر بگیرد وبا او مانوس شود.
    خاک نعیم ،بدون چشم داشت هرآنچه انسان به او می داد چند برابر وبا بهترین کیفیت به او برگرداند.
    انسان یاد گرفت که هر ذره از خاک برایش دریا دریا ثروت ایجاد می کند. زمینهارا برای کشت آماده کردند.وهرسال با کشت نامناسب خاک را پیر وفرتوت کردند. کوههارا برای جاده ها تکاندند وجابه جا کردند.خاک هارا شستند تا طلا پیدا کنند. خاک را برای ساخت خانه هایشان در کوره های آجرپزی ، حرارت دادند شکلهای مختلف از خاک را برای ظروف خانه ،وبرای هرآنچه لازم داشتند استفاده کردند.آرام وآهسته خاک را بی حرمت کردند.برای استخراج معادن دل خاک را ریش کردند. با قطع درختان جنگل ،خاک پاک را به ته دریاها فرستادند، زمین هارا بایر کردند.مواد شیمیایی مضر را در دل خاک دفن کردند.برای کشتن همنوع در دل آن تله انفجاری کار گذاشتند. تکه پاره شد.
    خاک اعتراض کرد. گاهی گیاهان را رشد نداد ،گاه با تکان خود مردمان را با خود به اعماق برد، گاه از دل دریاها خودرا به سطح رساند، گاه خشم و غضب خودرابا فوران از قله کوه نشان داد، وهرآنچه در اطراف بود را به خاکستر بدل کرد. تا شاید این تغییرات انسان را به فکر فروببرد.ولی افسوس…..
    انسان با علم ودانسته های ناقص برای تمام خودخواهی در حق خاک بخشنده، توجیه آورد.
    سیل ،آتشفشان ،زلزله ،رانش زمین وغیره فقط عکس العمل زمین وخاک روی آن است .
    برای هر سانت از خاک سالها صبر وفرسایش لازم است، اما انسانهای عجول در کسری از ثانیه آنرا به فنا می دهند.

    (0)
  46. لیلا فرزادمهر گفت:

    معجزه درون
    معجزه عجب کلمه ای است .این چند حرف در کنارهم با باورهای ما چه ها که نمی کند. هر زمان باور به ایجاد تغییردر ما نباشد به معجزه پناه می بریم، تا کاهلی وعدم اعتماد به نفس خودرا توجیه کنیم.
    ما از خداییم ،خدایی که قادر وتوانا بودن جزو صفات جمال(ثبوتی)اواست. خدایی که آسمانها را وسعت بی نهایت داده ،خدایی که برای قدرت وعلمش ، تنها توجه به زمین سبز کافی است تا معجزه بی نهایتش را ببینید. با این قدرت بی نهایت در درون منتظر اتفاقی در بیرون، نهایت بی انصافی در حق روح خدایی نیست؟
    چطور ممکن است که از بیرون برای ما معجزه بیاورند؟
    معجزه ، حرکت است با هر قدم معجزه ای بیافرین .

    (0)
  47. مرجان یوسفی گفت:

    امر وز صبح ساعت ده است.صبح پاییزی
    خنک های صبح و گرمایی تابش خورشید درهم آویخته شده اند.
    یاد روزهایی که می افتم که احساس میکردم زنجیر اسارت به پایم بسته است .یاد روزی می افتم که گرچه بی کس نبودم اما احساسم در واقعیت بیشتر بود وحس تلخ م وبی کسی در وجودم رخنه کرده بود.منتظر معجزه بودم که بند اسارت از پایم درآید .وظیفه من فقط تمکین اجباری بود ، مشام با بوهای گلها غریبه بود .چشمانم پرده بی تفاوتی از دنیارا روی خودش کشیده بود ، گرچه زبان در دهان داشتم اما در اون روزها لغتی برای ابراز احساسات تلخم بر زبانم نمیامد….منع شده بودم از داشته هایم منع شده بودم از یاد آوری کودکم ، تلخ بود ،اون روزها را ده منه عسل شیرین نمی شد ، آره دنیایی من این بود ،سکوت فقط متعلق شخص من بود ،سکوت ،حالا دستم را کیبورد گوشیم بردم و از احساسات گذشته خودم می نویسم ،از گذشته ای که برای مخاطب گنگ وپیچیده است ،نوجوانی از کودکیم سخت وسنگین تر بوددر کودکی آرزویی بزرگ شدن راداشتم اما در نوجوانی سیل تحریم ها بر من سرازیر شده ،خسته ام از تکرار اندوه گذشته

    (0)
  48. مرجان یوسفی گفت:

    لحظه ها را قلم در دست می گیرم تا حداقل سکوت شرمش آید و رود …قلم را روی کاغذ به چرخش درمیاورم که انگار دارم دوای برای رفع تنهایی نسخه میکنم… چنان ذهنم در هم است که زبانم از گفتنش ناتوان است…چشمان اشک آلودم با دیدن کلمات که روی کاغذ قلم حکاکی کرده میل باریدن دارند ….. آه آه بشکن ای آه این سکوت سرد سنگین غمناک ….بشکن مانند پیله پروانه تا قلبم به پرواز در آید ؛ ازخودم واین سکوت خسته ام………… m: u😔

    (0)
    • درود بر مرجان عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پیشنهاد ما به شما روزانه نوشتن هزار کلمه، تمرین کلمه برداری و مطالعه جدی است.
      چقدر خوب که برای نوشتن از برون‌ریزی فکری و احساسی هم بهره می‌گیرید.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (0)
  49. حمید گفت:

    یک نفر از پشت پرده چیزاهایی گفت…
    خب ، درست نشنیدم و البته نباید هم میشنیدم چون بهر حال سنگر فرماندهی بود ومعمولا” گفت و گوها محرمانه ، اتفاقی از اونجا رد می شدم ولی به نظرم رسید صحبت از یک عملیاتیه که قراره ترتیب داده بشه. معمولا” قبل از هر عملیاتی بچه های گروه شناسائی دس بکار میشدن و جیک و پیک مسیر و آمار نیروهای حاضر در حوزه عملیاتی دشمنو در می آوردن و زمان مناسب برای شروع حمله رو برآورد می کردن ، برای همین برام تعجب آور بود که صحبت تو سنگر فرماندهی در مورد چیزی بود که حتما” نباید بچه های گروه شناسائی هم مطلع می شدن ، اینو به این خاطر میگم که من خودم از بچه های اطلاعات عملیات بودم.
    عصر همان روز محسن رو دیدم ، یعنی خودش اومد پیشم ، می گفت انگار یه خبرهائی هست ، عباس چند ساعته از سنگرش بیرون نیومده و گفته کسی نیاد داخل چون سرش خیلی شلوغه.
    محسن گفت : به نظر تو چه خبری ممکنه با شه ، هیچ وقت عباس اینطوری خودش رو توی سنگر حبس نمی کرد ، تازه اینکه کسی رو هم نخاد ببینه.
    گفتم عجله نکن ، هرچی هست بزودی روشن میشه.
    محسن گفت : آخه دارم از فضولی می ترکم . به شوخی بهش گفتم : اینم از مضرات فضول بودنه ، نهایتش می ترکی یه فضول کمتر!
    اونم برای اینکه کم نیاره با لحن خاصی گفت : نه اینکه تو آب از آب تو دلت تکون نمیخوره!
    گفتم : خدائیش راست می گی حال منم کم از ترکیدن نیست و دو تائی زدیم زیر خنده…
    ساعت حدود 9 شب بود ، داشتم کتاب می خوندم ، علی سرشو کرد توی سنگرو گفت : “فرماندهی” ، و رفت . حدس زدم موضوع باید مربوط به صحبتهای امروز صبح باشه. خودم روبه سنگر عباس رسوندم ، محسن و علی و یاسر و حسین هم اونجا بودن. پس از سلام و خوش و بش کردن رو به عباس گفتم : چی شده امروز عزلت اختیار کرده بودی و به شوخی ادامه دادم : ادای فرماندهان راست راسکی رو در آوردی و کسی رو تو اتاقت (سنگر) راه نمی دادی ! لبخندی زدو گفت : شرمنده ، توضیح میدم و بی مقدمه گفت : امشب عملیات داریم . همه با هم گفتیم : عملیات!!! امشب! من گفتم بدون هیچ شناسائی !
    گفت : مجبوریم ،اضطراریه .در واقع یه تک برای شروع عملیات اصلی ، نه فرصت شناسائی داریم نه فرصت هماهنگی ، باید زود دست بکار بشیم . رأس ساعت 12 شروع میکنیم … پریدم وسط حرفش و گفتم : یه دفعه بگو “عملیات انتحاریه ” . گفت : ما مأمور به وظیفه ایم هرچی خدا بخاد، و ادامه داد فقط یک ساعت قبل از عملیات و نه زودتر ، یعنی ساعت 11 دسته هاتون رو سامان دهی کنید و آماده دستور باشید…

    (0)
    • درودبر شما
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      قلمی روان و صمیمی دارید.
      پیشنهاد ما به شما پرهیز از شکسته‌نویسی است البته به جز در دیالوگ‌ها.
      روزانه نویسی و کلمه برداری هم حتما به شما کمک خواهد کرد.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (0)
  50. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    چند خط احساس و …. چین 2

    شمع
    وقتی دلم میگیرد شمعی روشن میکنم
    من به نورش روشن می شوم و او به اندوهم گریان
    معاشقه جانگدازي است
    ذره ذره آب شدن يخ تنهايي من و جان جانانه او …

    آفتابگردان
    گل آفتابگردان همیشه مرا مسحور خود کرده
    دمی چشم از معشوقش آفتاب هستی بخش بر نمیدارد
    شاید از نسل خورشید است که درزمین گرفتار شده
    و تنها در نقاشی کودکانه مان به آرزوی خورشید شدنش می رسد…

    یک هورت خاطره
    طعمش شاید همانی باشد که بوده
    اما این استکان چای تو را با خود میبرد تا ته خاطرات کودکی
    به شبهایی با لالایی مادرجان ، که ماه را هم خواب کرده
    عطر و طعم چای نباتی که مرهم تمام دردهایت بوده

    تلخ و شیرین
    قهوه تلخم با خاطرات تو شیرین میشود
    اما اندیشه نیامدنت همیشه کامم را تلخ میکند و قهوه را تمام

    (0)
  51. حمید گفت:

    سلامی دو باره ، شب زیباتون بخیر:
    بالاخره نوبت ما شد ، من و …
    بالاخره نوبت ما شد ، من و دوست کهنسالم بلوط سبز ، با اینکه سالهای زیادی از عمرش میگذشت ولی سبزو شاداب و راست قامت بود. اون ماجراهای زیادی رو با چشم دیده و از خیلی حوادث جون سالم بدر برده بود . خشکسالی ، توفان صاعقه و … ، هر حلقه از زندگیش کتابی از تجربه است که بدر ما جوونترا میخوره و باید ازش درس بگیریم.
    یادمه تعریف می کرد توی دوران خشکسالی چطور خودشو زنده نگه داشته :
    با گذشت روزها وضع بدتر می شد و تشنگی بیشتر بهم فشار می آورد ، تلاش می کردم تا ریشه هامو بیشترو بیشتر به عمق زمین فرو ببرم ، جائیکه بتونم به قطره های آب پنهون شده لابلای سنگها برسم و گلوئی تر کنم ، یه روز که در تلاش برای پیدا کردن آب بودم صدائی به گوشم خورد که می گفت : خواهش می کنم خونه ما رو خراب نکن ، خوب که نگاه کردم چشمم به کرم کوچکی افتاد که سر راه ریشه هام وایساده بود ، می گفت : اگه ممکنه از یه راه دیگه برو تا خونه من خراب نشه ، دلم براش سوخت ، مسیرم و کج کردم و از یه سمت دیگه شروع به جستجو کردم ، زمین بخاطر نبود آب سفت شده بود و برای همین انرژی زیادی ازم می گرفت، از طرف دیگه باید انرژیمو ذخیره می کردم تا بیشتر بتونم دووم بیارم…
    می گفت : تلاش برای پیدا کردن آب باعث شده بود تا ریشه هام عمیقتر و بزرگتر بشن و همین باعث شده بود تا خیلی محکم روی پاهای خودم بایستم و چند تا باد شدیدی که خیلی از دوستانم رو از جا کند نتونه به من آسیب برسونه.
    چیزای زیادی ازش یاد گرفتم ، یکی دیگه از خاطراتی که برا م تعریف کرد ، می گفت : انگار خدا میخواسته که من بیشتر عمر کنم ، چند سال پیش یه کرم ساقه خوار از یک قسمت پوستم که زخمی شده بود وارد ساقه ام شدو شروع کرد به خوردن قسمتی از تنه اصلی بدنم ، راستش دیگه فاتحه خودمو خوندم و منتظر خشک شدن شاخه ها و برگها و بعدشم پایان زندگیم شدم . بعد از چند روزی که تعدادی از شاخه های کوچیک و بزرگم خشک شدند دیگه فشار دندونهاش رو روی بدنم حس نمی کردم ، اوش گفتم شاید عادت کردم ولی چند روز گذشت دیدم نه انگار واقعا” دیگه چیزی حس نمی کنم ، ظاهرا” از اونجائیکه خدا می خواست اون کرم پیر بودو فرصت تولید مثل پیدا نکرد و خودشم زود مرد ، ولی همین امر باعث شد وقتی آدما برای بریدن چوبهای دلخواهشون دنبال درختای مرغوب می گشتن ، تنه ی کرم خورده منو نپسندیدن و اونروز من جون سالم بدر بردم.
    …بالاخره نوبت ما شد ، من و بلوط سبز ، اون تنه بزرگ و محکمی داشت و اینبار آدما اونو برای بریدن انتخاب کردن ،دندانه های اره تنش رو خراش می داد و من کاری نمی تونستم براش بکنم .
    یادش بخیر ، خیلی چیزا ازش یاد گرفته بودم و خیلی بهش عادت کرده بودم.

    (0)
  52. صبا گفت:

    ارکستر شب ، همنوا با سکوت سرد آسمان زمستانی، سرود تلخ پایانی باشکوه را مینواخت.
    موج این هیاهو ، ته مانده ی رمق پاهای خسته اش را در خود غرق میکرد. دستان نحیفش، قلب دریده شده ای را حمل میکرد که آخرین ضربان هایش، رنگ امید را بر دیوار های خاکستری وجودی می پاشید که شعله ی سیاه نابودی آن را به ویرانه ای بدل کرده بود، و جوشش عشقی از ضمیر این گستره ی وسیع که نمیتوانست سد این باور استوار را درهم شکند؛ و سرانجامی که با سقوط یک روح آغاز میشود…
    صبح در انتظار طلوع است و دانه های سفید، جسمی بی جان را در اعماق تاریکی درآغوش گرفته اند….

    (0)
    • درود بر تو صبا جان
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم خوبی داری که با مطالعه، روزانه نویسی و تمرکز روی تصویرسازی و استعاره حرفه‌ای‌تر خواهد شد.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  53. لیلا فرزادمهر گفت:

    از زبان قاب عکس روی دیوار
    روزهای متوالی روی دیوار خانه هستم بعضی از روزها چنان تکراری می گذرد که میتوان ساعت ورود وخروج افراد اهل خانه را با کسری از ثانیه حدس زد.
    هرروزاولین رگه های طلایی آفتاب برسطح شیشه ایم مرا از خواب بیدار می کند. آرام وآهسته دستانم را به هرسو باز می کنم .باز شدن در اتاق مادر را نظاره می کنم.آرام وبی صدا با خمیازه ای کوتاه به آشپزخانه می رود وسماور را روشن می کند .میز صبحانه را آماده می کند .لباس می پوشد وبرای خرید نان از خانه خارج میشود. بعداز یک ربع کلید در قفل می چرخد ودرباصدایی شبیه ناله باز می شود. کفشهاررا در جلوی جاکفشی از پا درمی آوردولباسهارا به رخت آویز وصل می کند ودوباره به آشپز خانه می رود .نانهای برش خورده را درسبد روی میز می گذارد. چای رادم می کند.به اتاق دختر وپسر می رود . با محبت بیدارشان می کند.
    بعداز مدتی یکی یکی از اتاق خارج می شوند در حالی که کوله هارا روی دوش انداخته اند تا به محل کار وتحصیل روانه شوند.
    با مادر پشت میز قرار می گیرند ولی میلی به خوردن صبحانه ندارند. اما بوی نان تازه وچای تازه دم اشتهایشان را قلقلک می دهد.
    مادر برایشان لقمه درست می کند مانند کودکی.
    لقمه هارا با لبخند از دستان هم می قاپند وبا شوخی از آشپزخانه بیرون می روند . با تشکر وبوسه برگونه های مادر روزشان راشروع می کنند واز خانه خارج می شوند.با دستان چروکیده ولبی خندان برایشان آرزوی صحت وسلامت می کند.
    به پذیرایی برمی گردد وتشک های روی مبل را مرتب می کند ظرف ولیوانهای به جا مانده را از گوشه وکنار خانه جمع می کند .به اتاق بچه ها می رود وآنها را مرتب می کند ولباسهای کثیف را به ماشین منتقل می کند ودکمه استارت را فشار می دهد.
    به اتاق خود برمی گردد. پدرباز نشسته را بیدارمی کند. برای کاری اداری باید به بیرون برود. کاور تخت را مرتب کرد. دوباره به آشپزخانه برمی گردد وبرای خودشان چای میریزد . مشغول خوردن صبحانه می شوند ودرخصوص میهمانی شب صحبت می کنند. لیست خرید را به دست پدر می دهد.
    تصویرشان در قاب من دیدنی است وقتی که مردرا تا کنار در همراهی می کند وکیف وسوئیچ را بدستش می دهد.
    ” به امید خدا “آخرین حرفهای رد وبدل شده بین پدرومادراست.
    بعداز ظهر دختر وپسر به همراه نامزدهایشان وارد می شوند.جمعشان کم کم بزرگتر می شود. مادر از صبح بعد از رفتن اهل خانه ، جاروبرقی کشید، اتاقهارا مرتب کرد، غذای شام را آماده کرد، دسرهارا داخل یخچال گذاشت، سالاد آماده کرد،میوه هارا در ظرف چید، وتمام ظروف پذیرایی از میهمانها را روی ناهار خوری چید تا شب را با آرامش طی کند. دختر وپسر با شلوغی وسبقت گرفتن از هم برای مادر تمام اتفاقات روزانه را برایش تعریف می کنند.دورمیز نشستند ونهار را با شوخی وخنده خوردند.وسیکل شستن وجمع کردن ظروف ادامه داشت. تا بعدازظهر هرکس مشغول کاری شد.مردها برای استراحت رفتند وخانمها برای کنترل ملزومات شام ووسایلش در آشپزخانه دورهم نشستند.
    عصرلباس های مناسب پوشیدند .برای آمدن میهمانها آماده شدند.میهمانها تا پاسی از شب ماندند. خنده وشوخی مدام بچه ها ولبخند پدر ومادر چنان برروح وروانم تاثیر می گذاشت که هر لحظه حس شروع بهاردارم. هر لحظه در جلوی چشمانم تصویری از عشق حک می شود. عشق پدرومادر، پدرودختر،مادروپسر،وداماد وعروس به خانواده، کودکان شیرین زبان به وقت شیطنت و شکستن ظروف،بازیهای دسته جمعی خانواده وفریادهای شادی برنده ها.
    پاسی از شب گذشته است ومیهمانها رفته اند. به اطراف نگاه می کنم اثری از نظم صبح در خانه دیده نمی شود .بچه ها به همراه مادر وپدر به سالن پذیرایی آمدند.چشمانشان از حدقه بیرون زده است. انگار زلزله آمده است .کودکان شیطان هرآنچه که خواسته بودند انجام دادند.
    مادروپدر جمع کردن ظروف و مرتب کردن مبلها را باهم انجام دادند.پسر جاروبرقی را بدست گرفت ومشغول شد دخترهم، آشپزخانه را سروسامان داد.
    ساعت 2نیمه شب است .همه اهل خانه با خستگی مفرط به اتاقهایشان می روند وبا شب بخیر ازهم خداحافظی می کنند.
    چراغها خاموش می شوند. منهم دستهایم را زیر سر می گذارم تماس حسهای خوب امروز را هم در گوشه ای از قابم حفظ می کنم وبا خمیازه ، آماده خواب می شوم.

    (0)
    • درود لیلای عزیز
      متن‌های زیبای تو را در تیم محتوا خواندیم.
      قطعا با تمرین و ممارستی که داری خیلی زود به نتایج درخشانی می‌رسی.
      البته که روند پیشرفت تو هم مشهود است.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  54. لیلا فرزادمهر گفت:

    برگرفته از شعر” رسول ما”
    رسول پسربچه تپلی وخوشگلی بود با قدوقامت متوسط وپر، موهایی خرمای ولخت که همیشه روی پیشانیش سرسره بازی می کرد، چشمهایی درشت ، مژهای فری که ابروهای هلالی ،سایبان آنها بود.لبهای گوشتی وخوشرنگی که وقت شیرین زبانی آنهارا خیس می کرد.به وقع صحبت لبها چون غنچه رزسرخ باز وبسته میشد.
    یک روز صبح زود رسول دوونیم ساله از خواب بیدارشد .به سمت حیاط خیز برداشت تا اثر باران دیشب را جستجو کند.
    به وسط حیاط رسید. درکنار حوض کاشی، بوی گلهای شب بو ،شمعدانی ویاس سفید اطراف را با تمام وجود به داخل ریه ها کشید.پروانه ای رنگی از روی بوته های لاله عباسی کنار دیوار به سمتش آمد. خواست پروانه را بگیرد ولی نتوانست. خنکی صبح بهاری لرزه براندامش انداخت دستهارا به دور بدن پیچید تا کمی گرم شود .خورشیدآرام از گوشه حیاط خودنمایی می کرد..به آسمان نگاه کرد واثری از ابرهای دیشب در آسمان ندید. دلهره واضطراب وجود کوچکش را در نوردید.
    با صدایی که سعی می کرد کاملاٌ رسا وبلند باشد مادر را صدازد:(مامان ابلای دیشبی از اون بالا بالون لیختن اون همه تجا لفتن حالا؟) مامان ابرهای دیشب از اون بالا بارون ریختن اون همه کجا رفتن حالا.
    انگاراسباب بازی رسول را گرفتند. غم دنیا دردلش جمع شد.سیل چشمان مشکیش را پرکرد.
    مادر در رختخواب غلطی زد صدای رسول را شنید که سراغ ابرها را می گرفت.آنقدر خواب آلود بود که قادربه برخاستن نبود .هوای خنکی که از لای در خودرابه داخل می رساند صورتش را خط خطی می کرد با اکراه سررا زیر لحاف برد .خودرابه نشنیدن زد تا ادامه رویای بهار را ببیند.
    رسول در وسط حیاط مستاصل به اطراف آسمان نگاه می کرد.دهان نیمه بازش را باانگشتی در کنار لب زینت داد.به شیوه انیشتین به فکر فرورفت.ناگهان حرفهای دیروز خواهر را به یاد آورد.برایش از سفر قطره آب گفته بود.اینکه خورشید با دستان پر مهرش ،دریا را نوازش می کند وقطرات شیطان را با خود به آسمان می برد. ابادستان طلایی وماهر ، قطرات را به هم می بافد ولباس ابری برتن آسمان آبی می کند.بعداز آنکه لباسهای ابری زیاد شدند برسر جای مناسب با هم دعوا می کنند وهرکدام با ضربه ای برسر دیگری آنرا وادار به کوتاه وسبک شدن می کنند.ابرها با گریه باران را برزمین می ریزند واین دوره همچنان وهر روز ادامه دارد. رسول کوچولو همه این سخنان شیرین خواهر را با عکسهای کتابش حلاجی می کرد.ناگهان انگشت خیس شده در دهان را بیرون کشید ودستهارا کنار صورت تپلی قرارداد وبا صدای بلند مادر را دوباره صدا زد:
    (مامانی می دونی ابلا لفتن تجا؟ لفتن دلیا ت دلاشون پل تنن از آب بل گلدن دوباله توهوا بالون بلیزن توسل ما تا بلن شیم از خواب ). مامان می دونی ابرها رفتن کجا ؟رفتن دریا تا دلاشون پرکنن برگردن دوباره توهوا بارون بریزن توسر ما تا بیدارشیم از خواب …..شعری را که هرگزکسی نشنید را سرود.
    روایت رسول از باران اولین شعر ش بود که نمیدانست.اما شعر ساده وشیوایش حافظه ام را حک کرد وماندگار شد.
    سالها گذشت رسول جوان برومندی شد. منتظر نتایج کنکور نشسته است.صبح از خواب بیدارشد وبا عجله برای گرفتن روزنامه به کیوسک روزنامه فروشی رسید. با خوشحالی صفحات را برای دیدن نام خود جستجو کرد .از صفحه ۱تا۳۰را بارها بررسی کرد وهر بار ناامیدتراز بار قبل ، با چشمانی بارانی به خانه برگشت.مادرمیخواست برای فرزندش جشن مفصلی بگیرد.ناقوس ورودش را شنید. خودراپشت در رساند با بازشدن در صورت آویزان رسول ، تمام رویاهایش رابه یکباره بر باد داد.
    فردای آنروز رسول صبح زودتر از پدر از رختخواب بیرون جهید به آشپزخانه رفت .چای را آماده کرد.لباس پوشید. بیرون رفت وبا نان تازه برگشت. پدر از اتاق بیرون آمد وصورت رسول را شاد دید. با نشاط پاسخ سلامش را داد.رسول بعداز صبحانه با پدر به سمت محل کار جدید وزندگی دوباره حرکت کرد.شعر وشاعری واستعداد نشگفته براثر بی مهری روزگار،برای همیشه به دست فراموشی سپرده شد.
    (۰)

    (0)
  55. لیلا فرزادمهر گفت:

    مهرسکوت
    جایی مطلبی خواندم”سکوت بالاترین فریادهاست”
    وقتی نتوانی حرف حقی را به گوش شنوابرسانی ، سکوت جایز است.
    وقتی همراهی داری که از نظر فکری چون سنگ خارا ست، سکوت جایز است.
    جایی که عدالت در کوزه موم اندود شده محبوس است وراهی برای بیرون جهیدن ندارد، سکوت جایزاست.
    وقتی حق تقدم در راه باتوست ولی مرد راننده با ناسزا راه می گیرد، سکوت جایز است.
    وقتی که نتوانی با شکستنش حق مظلومی را باز ستانی، سکوت جایزاست.
    وقتی نابرابری زن ومرد در جامعه حکمران است وتورا به دلیل زن بودن” ناقص العقل” می خوانند، سکوت جایز است.
    وقتی در خصوص دستمزد کار برابر تورا” ضعیفه” می خوانند، وبا استناد به احکام وقوانین شرعی وغیرشرعی من در آوردی مجابت می کنند، سکوت جایز است.
    وقتی که فرزندت را مرد وزنی برومند می کنی ودر پایان تو را” رهگذر” می خوانند، سکوت جایزاست .
    وقتی راننده زحمتکش از گرانی بنزین وقطعات یدکی گلایه می کند، حرفی برای تسلا نداشته باشی، سکوت جایزاست.
    به وقت مشاجرات وبحث خانواده گی از روی ادب نتوانی پاسخ دندان شکن بدهی، سکوت جایز است.
    وقتی با رئیس نتوانی در مورد حقانیت خود بحث کنی، سکوت جایزاست.
    وقتی به خاطر ترافیک دیر به محل قرار برسی وشغل مناسب را از دست بدهی، سکوت جایزاست.
    وقتی جایی برای دیده شدن وشنیده شدن نداشتی در خود فرو رو، مهر سکوت برلب بزن وبا خدای درون خلوت کن وبرایش از تمام ناگفته ها بنویس ، در دل سیاهی شب اشک های خودکارت را بردل سپید کاغذهای متوالی بریز ،
    ولی سکوتت را نشکن ….
    دهانت را ببندی واحمق جلوه کنی بهتراز آن است که با گشودن آن، همه شک وتردید هارا برداری. (مارک تواین)

    (0)
  56. مرجان یوسفی گفت:

    امروز مرغ حنایی توی باغ است .همیشه هوس پرواز کردن توی سرش بود. این هوس کاری باهاش کرد که امروز طاقت نیاورد،پریدروی قفس واز اونجا به روی دیوار پرید،یک لحظه به پشت سر خود نگاه کرد،گفت:دیگه نمی تونم اسیر قفس بشم می خواهم بروم به سمت پرواز کردن می رم شاید با چند بار پریدن پرواز را یاد بگیرم آره یاد می گیرم ،وبعد پرید اون سمت دیوار ،شروع درد سر هایش ،نمی داند که مرغ است جایگاه اش قفس و حیاط خانه است ،نمی داند که انسان به زور اورا اهلی نکرده است .خودش اهلی به دنیا آمده.فکر میکند انسان ها بال پر مرغ ها رو بسته …..
    رفت رفت تا رسید جایی که هیچ کس نبود نه مرغی ، نه خروسی ، نه گاوی، نه بزی ونه گوسفندی ونه خری ونه سگی ونه گربه ی ، حس ترس در وجودش وارد شد .وبه غلط کردن افتاد اما این هوس پرواز نمی گذاشت که بر گردد …
    این باعث غرورش شد و چنان اعتماد بنفس داشت که باور داشت با چند بار پریدن بالاخره پرواز میکند.شروع به بالا رفتن از شاخه هایی گردو کرد .پرید روی این شاخه وآن شاخه تا که رسیدبه نوک درخت پایین نگاه کرد، شروع به لرزیدن کرد.
    که چرا آمدم واین چه هوسی بود که من را به اینجا آورد آخر کارم چه بود دانه ام نبود آبم نبود جای گرم و نر
    مم نبود ،خواست بر گردد که راه برگشتی برای خود نیافت ….اما یک دفعه غرورش گفت مگر چه میشود با پریدن فقط شروع به پرواز می کنی،اتفاق دیگری نمی افتد ؛دلش از لرزیدن وترس آرام شد وشروع به پریدن کرد ،وقتی پرید با دو بال کوچکش مانند سنگی شد که درآب فرو می رود و جز مردن چیزی نصیبش نشد…..

    (0)
    • درود مرجان یوسفی عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      متن پراحساست را تا می‌توانی با استعاره و تصویرسازی ملموس کن.
      در مورد تایپ در برنامه هم که در کامنت قبلی نوشته بودی مشکل داری،
      در یک فایل ورد تایپ کن و نوشته‌ات را اینجا کپی و ارسال کن.
      اما مورد دیگر اینکه متوجه شدم چند بار متن خود را برای ما ارسال کردی، متن شما بعد از ارسال توسط ما خوانده، بازبینی و سپس منتشر می‌شود.
      اینکه بعد از فرستادن متن بلافاصله آن را مشاهده نمی‌کنی مشکل یا اختلال در سایت نیست. این مورد را هم مدنظر داشته باش دوست خوبم.
      بیشتر برایمان بنویس.

      (0)
  57. صبا گفت:

    ایستاده ام، بر بلندی های قلبم و از فراز وجود دنیایی را می کاوم که گستره ی وسیع قلبم را محاصره کرده و من در غروب طلایی این شکوه، در جستوجوی خویش، پهنه ی سبز زندگی را زیر پا می گذارم.
    تنهایی چون پرنده ای بال شکسته به آغوش جهان کوچک من پناه آورده و من تا سرآغاز ابدیت همسفر تنهایی شده ام که غم بی انتهای درونش روحش را آرام آرام به خاکستر سردی مبدل میکند که گل های سرخ عشق را از خاکستری تیره می رویاند.
    من سرزمین هستی خویش را جایی همین حوالی جا گذاشته ام و اکنون، تنها سرپناه من کلبه ای جنس خاطرات است. خاطرات تلخ و شیرینی که گَرد زندگی را بر خاک تیره ی این دیار می پاشند و گل های نرگسی که چشم امیدشان را به روی آفتاب صبحی دل انگیز می گشایند.
    امید همه چیز را دگرگون خواهد کرد. دوباره عشق در رودخانه ی وجود جاری خواهد شد و سروهای بلند آرزو را از نو آبیاری خواهد کرد. رویاها دوباره بادبادک هایشان را به پرواز در می آورند و آسمانی که این شکوه را با سرود زندگانی جشن میگیرد. خانه ی شادمانی پر از مهمان هایی میشود که فنجان های قهوه شان را با طعم بی نظیر افکار و خیال بافی می‌نوشند و بادی که در آنسوی این سرزمین، هیاهوی این زیبایی را تا آنسوی کرانه ها به گوش ها می رساند. و من این گستره ی نامتناهی را تا انتها در جستوجوی کلید این دیار خواهم پیمود، و سرانجام در قصر پادشاهی قلبم آوای عشق را بر فراز این سرزمین خواهم نواخت.  

    (0)
    • درود صبای نازنین
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      نوشته‌هایی پر از شور و احساس داری.
      پیشنهاد ما به تو دوست خوبم استفاده مستمر از استعاره و تصویرسازی در قالب روزانه نویسی است.
      روی مطالعه روزانه هم حتما تمرکز کن.
      بیشتر برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  58. مرجان یوسفی گفت:

    سلام برنامه خیلی سخت کار میکند.به.سختی.مینویسم.باتشکر

    (0)
  59. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    چند خط احساس و …. چین ¹

    بی هوا …
    غرق در اوهام و خیالات خود که باشی بی هوا میخندی
    به ناگاه ابرو در هم میکشی
    گاه در آسمان و گاه در زمین سیر میکنی
    خیره در چشمی اما نمیبینی
    شاید از همین روست که میگویند چندی است سبک سر شده ای …

    پاییز
    پاییز را دوست دارم
    جشن رنگها ،سوز گاه گاه و گرمای دلچسب آفتابی مردد
    درختان رخت بزم بر تن کرده و آن تهش دلتنگی زیبای پنهانی
    اینها همه مرا تا مرز عشق پیش می برد …
    پاییز آمده است ، بیا عاشق شویم.

    فال
    مبارک است
    فالمان را می گویم
    به يمن خوش اين فال نشاني از گل سرخ کاشته ام
    باز هم گاه تفال، فال همين است و نشان همان
    گفته بودم كه نيك فرجام است عشقمان ، تو باور نداشتي …

    باد …
    کجایی ؟ کجایی ؟
    به سویت قاصدکها حواله کرده ام
    نکند به شیطنت باد ،نشانی از کف داده باشند
    راستی پیغام همان جا لابلای پر آن قاصدک هاست
    اینجا هیاهوی باد است و طوفانی به راه
    آه نکند باد قبل از تو پيغامم را خوانده باشد …

    ———————
    یک تشکر خیلی کوچک …
    سلام بر همه عزیزانی که دستی بر قلم دارند
    یک سلام ویژه و خدا قوت به سرکار خانم بهار اخوت عزیز و مهربان
    نام زیبایتان با مسماست ،حسی لطیف و پر از مهر در وجوتان موج می زند و این را می توان از لابلای کلام پر از مهر و نگاه زیبایتان حس کرد
    سپاس از کلام و نگاه مهر آفرینتان
    —————–
    یک پیشنهاد کوچک …
    شاید برای عزیزان تجربه تصویر نویسی باعث ایجاد خلاقیت بیشتر و گسترش دامنه لغات شود
    شخصا از این روش استفاده می کنم ، بسیار هیجان انگیز و خلاقانه است.
    مانا باشید.

    (0)
    • درود زهرای عزیز
      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      دوست خوب و خوش‌قلمم. از این همه محبت و لطفت بی‌نهایت سپاسگزارم.
      شک ندارم با این دل مهربان و این مداومت به زودی رشد و پیشرفت چشم‌گیری خواهی داشت.
      منتظر نوشته‌های تو هستم دوست خوبم.

      (0)
  60. عبدالکریم آقپور گفت:

    اعتماد بنفس
    آنکس که اعتماد بنفس دارد،
    احتیاج به دروغ ندارد,با راستی میتواند به اهدافش برسد.احتیاجی به ثروت آنچنانی نمی بیند,چراکه ثروتمند را نیازمند میداند.احتیاج به محکوم کردن دیگران ندارد,بلکه ابتدا خود را محکوم میکند و از خود میپرسد,در بوجود آمدن شرایط چقدر خود دخیل بوده است.بهانه نمی آورد,چراکه میداند,بهانه هرگز دلیل نمیشود.دشمن تراشی نمیکند,بلکه با دوستی به نیات خود میرسد.اصالت دیگران را زیر سئوال نمیبرد,زیرا که خود را جعلی نمیداند.در پی اثبات خود بدیگران نیست,بلکه خود را بخود اثبات میکند.مدیحه سرایی دیگران را بخاطر مقام و جایگاهشان نمیکند,چرا که خود را در جایگاه بالایی میبیند.هرگز خشمگین نمیشود,تا کنترل خود را بدست دیگران دهد.
    از دیگران انتظار ندارد,بلکه تنها از خود انتظار دارد و داشتن انتظار را سلب آزادی دیگران میداند.از محبت بیش از حد بیزار است,چراکه مهر طلب نیست.نظرات و تفکراتش یکسان است و تضادی در گفتار و رفتارش مشاهده نشده و تحت شرایط مختلف تغییر نمیکند.انسان قابل پیش بینی بوده و گفته های دیروزش را امروز نیز مورد تایید قرار داده وهمواره از سخنان خود پشتیبانی میکند.احتیاجی به بدگویی از دیگران ندارد,چرا که خود را خوب میداند.همواره خوبیهای دیگران را میگوید,چراکه خوبی را تنها راه رهایی انسان میداند.انتقاد را براحتی میپذیرد,چراکه در پی اصلاح خود است.نیازی در تبلیغ خود نمی بیند,چراکه تنها بدنبال شناختن خود است.بدی دیگران را نزد هیچکس افشا نمیکند,چراکه نیک میداند,از بدی حوبی بیرون نمی آید.عیب دیگران را تنها در حضور خودشان بیان میکند,تا فرصتی برای جبران اشتباه خود داشته باشندو در صورت غیبت آنها ,تنها از خوبیهایشان میگوید.از دشمن ,دوست میسازد,نه از دوست,دشمن.نیازی به غیبت از دیگران ندارد,چراکه غیبت را بیان حقارت انسان میداند.وقت خود را با کارهای خوب پر میکند,تا مهلتی برای انجام کار بد نماند.ابایی از بیان دیدگاهش ندارد,چراکه در مورد درستی آن تحقیقات لازم را کرده و به یقین رسیده است.هرگز اعتقاد و باور دیگران را زیر سئوال نمیبرد و به اعتقاد و باور همه احترام میگذارد.بر درستی نظرش اصرار بیهوده ندارد,چرا که میداند هیچ چیزی مطلق نیست.عشق را سرلوحه کارهایش قرار میدهد و به همه بدون چشم داشت عشق میورزد.در هیچ کاری بهانه نمی آورد و بیشترین سعی و تلاش خود را میکند,اگر شد که چه بهتر ,اگر نشد,ناراحت نمیشود و نتیجه گیری از کارها را بدیگران واگذار میکند.هرگز گله و شکایت نمیکندو مسئولیت رفتار و گفتارش را می پذیرد.همه چیز دنیا را گذرا میداند و تنها یک آرزو دارد و آن “انسان”بودن و “انسان”ماندن است.

    (0)
    • درود بر شما جناب آقپور
      متن ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      اعتقادات و نگرش‌های خوب شما اگر با مطالعه جدی و مرتبط همراه شود، نوشتن را برای شما ساده‌تر و نوشته‌هایتان را قوی می‌کند.
      حتما تصویرسازی و استعاره را مستمر و روزانه تمرین کنید.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (0)
  61. لیلا فرزادمهر گفت:

    چهارشنبه بازار
    عصربه همراه خانواده به بازارهفتگی یکی ازشهرهای ساحلی رفتیم.بعدازپارک ماشین از خیابان فرعی وارد بازار شدیم.صدای فروشنده های محلی ،صدای اتومبیل های درحال حرکت از میان جمعیت،صدای همهمه مشتری وفروشنده ها اولین چیزی بود که به گوش میرسید.
    دردوطرف خیابان منتهی به دریا مردم محلی بساط کرده بودند. میوه وسبزیجات ، به همراه کلوچه ونان های محلی ،سبزی سرخ شده مرغ ترش ،گردو وخرما ،سیردسته ای وپرک شده ،میوهای جنگلی مثل انگور ،ازگیل، بالنگ،زیتون،خرمالو،کیوی،موزهای وارداتی ودیگر میوه ها وسیفی جات تازه محصول زمینهای کشاورزان، رنگ وبویی داشت که از گشتن وبوییدن آنهاسیر نمی شدی. خانواده ها درعصر روز تعطیل با هم برای خرید مایحتاج هفته پیش رو دست در دست دربازار گردش می کردند.در این میان کودکی که لباس چهارخانه برتن داشت وپستانکی در دهان وسط بازار با تعجب به اطراف نگاه میکرد اتومبیل 206 نقره ای نزدیک میشد .در اخرین لحظه خانمی با سرعت رعد به سوی کودک جهید اورا از جلوی راننده به آغوش کشید.راننده با صداترمز کرد. انگار برای لحظه ای نابینا شده بود وکودک راندیده بود.پستانکش رهاشد وروی زمین افتاد تنها اتفاق برای او افتادن پستانک بود .گریه را سرداد.زن کودک را روی زمین گذاشت از دور زن ومردی هراسان به دنبال کودک گم شده می گشتند.تازه رسیدند کودک را بغل گرفتند.جمعیت آرام متفرق شدند ودوباره هرکس برسر کار خود رفت.دوباره همهمه آغاز شد.وصدای فروشندهایی که برای لحظه ای ساکت شده بودند از سرگرفته شد.خورشید داشت به سمت خانه حرکت میکرد.هواروبه تاریکی میرفت .با تلی از کوله بار خرید میوه وسبزیجات تازه به سمت خانه حرکت کردیم .جای دوستان همه سبز،روزگارتان چونان سبزیهای تازه شمال پرعطر ورنگی.

    (0)
  62. ستاره گفت:

    گذر

    سالها گشته ام
    در این زندان نامتناهی
    به دنبال راه
    به کمک قطب نما تعبیه شده در ذهنم
    هزاران راه رفته ام و برگشته ام
    هزاران راه نرفته را انتخاب نکرده ام
    و بر سر دوراهی هایی که روزها نشسته و تماشاگر راه بودم
    تماشاگر مسافرانی که هر کدام راهی را انتخاب کردن غافل از آن که در دوراهی بودند
    من تماشاگر بدی بودم
    چون روزها بر سر دوراهی نشستم و فراموش کردم که بر سر دوراهی بودم و خستگی مرا به ادامه راه و انتخاب وادار کرد
    من خود سالهایی به مسافری غافل تبدیل میشدم
    غافل از راه
    غافل از قطب نمای وجودم
    حتی غافل از رفتن
    چند راهی های زیادی دیدم که هر کدام از راه ها را تا سر دوراهی بعدی رفتم و همان را برگشتم برای فرار از دوراهی بعدی و راه دیگر جدیدی را انتخاب کردم پس پیمودن تکرار ها دوباره آن دوراهی جلو من آمد
    لعنت به من همه راهها یکی بود
    شاید امروز حسرت روزهایی را میخورم که بی اختیار راه میرفتم
    شاید امروز حسرت روزهایی را میخورم که بی اختیار کنار راه خوابیده بودم
    حسرت تماشای مسافران
    حال میخواهم
    هیچ نگویم
    اگر قطب نما وجود دارد پس راه اصلی مشخص است
    پس چرا رفتن
    راه همیشه است
    شاید اینجا ماندن نیاز است
    ماندن و حسرت رفتن
    و به زودی فراموش کردن حسرت
    و یا شاید احمق بودم که خودم را خسته در پی راه ها رها کرده بودم
    شاید لذت به ماندن است
    به کجا میروم
    راه رو به آسمان همیشه مشخص است

    (0)
    • درود بر ستاره نازنین
      نوشته‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پیشنهاد ما به تو دوست خوبم مطالعه تخصصی، روزانه نویسی و نوشتن روزانه هزار کلمه است.
      چقدر خوب که به نوشتن علاقه داری.
      این عشق و علاقه اگر با استمرار و تداوم باشد نتیجه‌بخش خواهد بود.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  63. ستاره گفت:

    مخاطرات یک پیرمرد

    یک پیرمرد ممکنه خیلی مخاطرات داشته باشه باید اول از همه به این فکر کرد که از کدام منظر بررسی بشه
    از نگاه فرد دیگر
    یا خود پیرمرد
    در ابتدا خطرات یک پیرمرد رو از بیرون نگاه می‌کنیم
    برای مثال اگر با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در حال رانندگی باشی رد شدن یک پیرمرد از خیابان بسیار خطرناک چون نه تو میتونی ترمز کنی نه اون میتونه عکس العمل خوبی داشته باشه
    یا مثلا داری ته یه کوچه سیگار میکشی یا عشقت رو یواشکی میبوسی رد شدن یک پیرمرد درکنارت فاجعه است چون یا نصیحت میکنه یا فحشت میده اگر هم پیرمرد محله تون باشه که دیگه بسیار خطرناکه اونها همیشه کمین کردن تا ترو توی اون لحظه ببینن
    یه سری پیرمرد خطرناک دیگه هم داریم اینا معمولا یا توی کافه ها یا توی کوه یا مکان هایی هستن که جوانان در اونجا زیادن این دسته از پیرمرد ها خودشون رو جوون نشون میدن و به دنبال دسته ای دختر هستن که از جوونی هاشون بگن یا چهارتا حرف خنده دار بزنن و مخ دخترهارو بزنن البته اینها مدل های بامزه ترن هم دارن که فقط از جوک ها و مسایل جنسی میگن دختر و پسر مهم نیست واسشون فقط شنونده میخوان که بخندن و بگن وای چقدر شما باحالید کاش ماهم مثل شما پیر شیم
    یه دسته کم یاب هم هست که اینا الزایمر دارن و بهتره به اینا نزدیک نشید چون هر لحظه ممکنه فکر کنن شما همسر یا فرزندشونید
    یه دسته هستند که باعث خطر میشن اینا رانندگی می‌کنند هر لحظه ممکنه ببیچن به طرف شما یا اینکه باستند و پشت اونا مجبوری ترمز کنی
    دسته دیگه مغازه دارن اینها زمان شمارو در خطر میزارن برای خرید از اونها ممکنه نصف روزتون بره
    یه دسته خطرناک دیگه هستند که مشکل جنسی دارن اینا یا تو تاکسی میچسبن کنار خانم ها یا بچه هارو پیدا میکنن باهاشون ممکنه بازی کنند
    کلا هر جوری که فکر میکنم اونا بسیار خطرناکن بهتره کمتر بهشون نزدیک بشین یا کوتاه و مختصر
    حالا خطر هایی که یک پیرمرد ممکنه ببینه رو بررسی میکنی
    یه پیرمرد برای رد شد از خیابون از وقتی که از در خونش میزنه بیرون به اون خطر فکر میکنه تا لحظه رد شه
    یه پیرمرد حتی موقع رانندگی توی لاین کم سرعت احساس خطر میکنه
    یه پیرمرد برای تمام فرزندانش یا حتی نوه هاش صبح که از خواب پا میشه احساس خطر میکنه که ممکنه هر لحظه اتفاقی براشون بیوفته
    یه پیرمرد از کم شدن وزنش یا حتی سفید شدن چند تار موی سیاه مونده لای موهاش هم احساس خطر میکنه
    یه پیرمرد از رفتن به دکتر و شنیدن یه سری حرفهای جدید میترسه
    از ادار کردن از اینکه روزی بیاد که نتونه اونو کنترل کنه یا رنگش ممکنه غیر عادی بشه احساس خطر میکنه
    یه پیرمرد از بلند کردن یه لیوان جلو بقیه که ممکنه نتونه بگیردش احساس خطر میکنه
    اون میترسه از اینکه از در خونه برای یه خرید بره بیرون
    اون از اینکه جوری مریض بشه که فرزندانش اونو بذارن خانه سالمندان احساس خطر میکنه
    اون از اینکه یه وقت تنها بشه احساس خطر میکنه
    اون از یاد آوردن گذشته است از خاطراتش احساس خطر داره
    اون از سرعت گذشتن زمان
    اون از تغییرات
    از عقب افتادن
    از نادیده شدن احساس خطر میکنه
    چقدر پیرمرد شدن مخاطرات داره
    من نه پیرم نه مرد میتونم هزاران خطر دیگه هم از دید اون نام ببرم با اینکه هیچ وقت نمیشه از نگاه اون به دنیا نظاره کنم
    در آخر فقط یه چیز میخوام خواهشا هیچ وقت برام دعا نکنید پیر شی جوون
    چون کلا پیر شدن خطرناکه حتی اگر خط های بیرونی و مادی رو نادیده بگیریم
    دونستن و دیدن خیلی چیزها بسیار خطرناکه

    (0)
  64. ستاره گفت:

    زندگی هنوز خوشی های خودشو داره

    داشتم با عجله توی خیابون راه میرفتم تو ذهن شلوغم خیلی چیزها مرور می‌شد
    چیزی جا نذاشتم ، چقدر کار دارم امروز ، دیشب نباید دیر میخوابیدم ، کی حوصله داره امروز کار کنه ،وای پدرام پیام زد نرسیدم بخونم “ ستاره هوا سرده لباس بپوش “ اه دیر خوندم ، چند قطره بارون رو سرم میریزه خدایا الان تندمیشه حوصله خیس شدن ندارم تا یه نم بارون میزنه ترافیک ترافیک ترافیک وای باید این مسیر پیاده برم ، کارت مترو از تو کیفم در میووردم که چند ثانیه هم معطل نشم ، سوار آسانسور میشم پله برقی سرعتم رو میگیره تو آسانسور دعا میکنم کارت متروم پول داشته باشه دم گیت میرسم مترو میبینم که به ایستگاه رسید کارت رو میزنم ، موجودی ناکافی
    بدترین احساس دنیا روی سرم میاد ، به ساعت نگاه میکنم برمیگردم بالا ، کارتم رو شارژ میکنم و از پله ها پایین میرم مجددا پله برقی رو انتخاب نمیکنم دوباره صدای مترو میاد پله هارو دوتا دوتا میپرم
    نمیدونم پشت دیوار مترو منه یا خط روبرو
    بلاخره میپیچم و در بسته می‌شود
    نه
    امروز بدترین روز دنیاست
    بعد سه دقیقه مترو بعدی اومد
    حوصله هیچ کس رو نداشتم
    گوشیم گرفتم دستم روی زمین نشستم و بازی همیشگی
    فقط میخواستم زمان بگذره و من به ایستگاهم برسم
    اگر خط عوض میکردم عمرا میرسیدم
    برای همین به ایستگاه که رسیدم سوار تاکسی شدم
    وای یه پیرمرد که برای سایه درخت هم وایمیساد
    من تمام نگاهم به ساعت گوشیم بود
    ساعت ۸:۲۸ نشون میداد که من از تاکسی پیاده شدم
    فقط میدوییدم
    تا بتونم قبل ۸ برسم
    در بسته بود
    چندبار زنگ بزن تا بلاخره در رو باز کنن
    ساعت انگشت زن ۸:۳۰ نشون میداد چند بار انگشت زدم و میگفت ناموفق
    عصبی شدم
    ثانیه ها میگذشت تا بلاخره موفق شد
    صدای بچه ها تو مخم بود
    صبحونه میخوردن من بدون نگاه کردن بهشون پشت میزم نشستم تا نفسم بالا بیاد
    سیستم رو روشن کردم
    خانم رضایی یه نگاه به من میکنه میگه انصاری دنیا هنوز خوشی های خودشو داره
    و من تو دلم میگم
    کار تکراری و روز تکراری
    امروز مثل هر روز بدترین روزدنیاست و من بازیگر این تکرار ….
    برمیگردیم و داستان رو دوباره میخوانیم

    داشتم با عجله توی خیابون راه میرفتم تو ذهن شلوغم خیلی چیزها مرور می‌شد
    همه وسایلم رو آورده بودم ، کارهای امروزم رو مرور میکردم ، وای دیشب چقدر با تلفن صحبت کردیم به یاد اولای دوستی‌مون تا ۲ بیدار بودیم حال میده آدم مثل قدیما باشه ، دوباره خل شدم شاید مال پاییزه ، امروز برم سر کار اون فایل هارو وارد کنم خیالم راحت شه ، چند قطره بارون روی سرم میریزه عجب هوایی یه کوچولو سرده خوبه پدرام پیام زدو لباس گرم پوشیدم ، چه ترافیکی شده بهتر حالا مجبورم توی این هوای مشتی پیاده برم .
    باد خوبی میاد ، بوی نم ، درخت هارو نگاه میکنم بیچاره هارو کسی اصلا نمیبینه همه عجله دارن
    از کنار مدرسه رد میشم ، پسر بچه ها انگار نمیدونن صبحگاه چیه تو سر هم میکوبنن و مدیر حرف میرنه واقعا دیدنشون عالیه کاش بشینم اینجا فقط اینارو ببینم یاد بچگی هام میوفتم
    کارت مترو از تو کیفم در میارم سوار آسانسور میشم کارتم رو میزنم ای وای موجودی نداره یادم میاد یه کارت دیگه دارم سریع کارت میزنم تا به مترو برسم تا میرم در بسته میشه اخیش رسیدم شانسم ۱۲۰۰ توی کارتم بود برعکس همیشه جلو مترو سوار شدم قیافه آدم های جلو مترو با عقب فرق داره اینا تنبل ترن
    چون جلوی پله برقیه و آسانسور سوار میشن و من همیشه میرم ته مترو که خلوت تره
    تفریح من صبحا دیدن آدم هاست
    یکی خوابه یکی آهنگ گوش میکنه یکی درس میخونه یکی سرش تو گوشی بغلی منم دنبال آشنا میگردم همیشه دوست دارم بین ادمها یه آشنا ببینم تا باهاش حرف بزنم حتی بعضی وقتها واسه دلخوشیم میگم این قیافه آشناست بعد مثلا میگم فکر کنم دوست کلاس زبانمه یا دبستانم
    تمام حواسم به ادمهاست
    وای به ایستگاه رسیدم ساعت نگاه میکنم آنقدر حواسم به هوا بود ساعت یادم رفت
    اگر خط عوض کنم نمیرسم میام بالا تا سوار تاکسی بشم
    راننده یه پیرمرده که واسه هرکسی تو خیابون وایمیسم حتی اگر یکی اونور خیابون باشه میبینه که میاد اینور یا نه بارون شدید تر شده همیشه عاشق صدای بارون تپ سقف ماشینم از تو آیینه به راننده نگاه میکنم چه انگیزه ای داره توی این سن با این هوا این وقت صبح کار میکنه پیرمرد از تو آیینه منو میبینه میگه چه هوایی شد یدفعه بازم خوبه یه بارون اومد یذره دلمون باز شد
    منم میخندم میگم اره وافعا بلاخره پاییز رو دیدیم
    درخت‌های خیابون ولیعصر هم زرد شده یاد روزهایی میوفتم که یواشکی با پدرام این خیابون هارو رد میشدیم تا کسی مارو نبینه آخر سر هم آنقدر دور میزدیم که بعد ۸:۳۰ میرسیدیم
    به میدون میرسم ساعت ۸:۲۸ دقیقه است
    شروع میکنم به دویدن یاد بچگی هان میوفتم
    فارق از نگاه بقیه زیر بارون دویدن چه حس خوبی داره
    زنگ میزنم بعد چند ثانیه در باز میشه
    به دستگاه انگشت زن میرسم انگشتم نمیخوره هرچی میزنم
    به بچه ها نگاه میکنم میگم خواستم صدای ثبت موفق تکراری نشه براتون
    بلاخره موفق میشم دقیقا ۸:۳۰
    عجب شانسی
    میرم پشت میزم یه لم روی صندلی به بچه در حال صبحانه نگاه میکنم
    سیستم رو روشن میکنم امروز باید اون فایل ها تموم بشه
    قبل اینکه خودش بگه میگم خانم رضایی زندگی خوشی های خودشو هنوز داره ها
    خانم رضایی میخنده میگه یاد گرفتی ها….

    (0)
  65. مرجان یوسفی گفت:

    سلام من عاشق دیدنم و عاشق بوییدن گلهای رنگارنگ کاشانم ….من عاشق لمس کردن قالی کاشانم …من عاشقم که از دیار عاشقان به دورم ، من را گوی از کاشان به جنوب به اسارت برده اند ،جنوب ؛ پاییز و زمستان جنوب من را به یاد کاشان می اندازند؛حسرت یکبار دیدن شهر گلها و گلاب ها،شهر زیبایی ها و تعمدن ایران زمین .کا: به معنی همزادو جفت،شان:خانه زنبور عسل .کاشان شهر قالی های پرنقش دست بافت ،کاشان شهر کاشی های پر از نقش زیبا،کاشان شور عشق دلدادگی ،کاشان شهر دل هایی عاشق ، من که در حسرت دیدنش مانده ام کاشان ……سلام من عاشق دیدنم و عاشق بوییدن گلهای رنگارنگ کاشانم ….من عاشق لمس کردن قالی کاشانم …من عاشقم که از دیار عاشقان به دورم ، من را گوی از کاشان به جنوب به اسارت برده اند ،جنوب ؛ پاییز و زمستان جنوب من را به یاد کاشان می اندازند؛حسرت یکبار دیدن شهر گلها و گلاب ها،شهر زیبایی ها و تعمدن ایران زمین .کا: به معنی همزادو جفت،شان:خانه زنبور عسل .کاشان شهر قالی های پرنقش دست بافت ،کاشان شهر کاشی های پر از نقش زیبا،کاشان شور عشق دلدادگی ،کاشان شهر دل هایی عاشق ، من که در حسرت دیدنش مانده ام کاشان ……

    (0)
    • درود مرجان نازنین
      متن تو را در تیم محتوا خواندیم دوست خوبم.
      متنی پراحساس و زیبا
      اما اگر در متن‌های بعدی روی تیتر نوشتن برای متن زمان بگذاری و تا می‌توانی ار تصویرسازی و استعاره‌نویسی بهره ببری حتما متن‌های قوی‌تر و حرفه‌ای‌تری خواهی داشت.
      باز هم با توجه به نکاتی که اشاره کردم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  66. parya گفت:

    لبخند زیبا
    چشمانش از شادی برق میزدند …
    آنقدر زیبا شده بود
    که در دلم روزهایی پر از شادی را برایش آرزو کردم…
    و با تمام وجودم میخواستم سهمی در این شادی داشته باشم…
    سهمی از این لبخند زیبا…
    حضورش در قلبم حسی مانند سپیده دم بود…
    و میخواستم در گرگ و میش هوای خواستنش نفس بکشم…
    چقدر عاشقانه هایم برای تو مطبوع است…
    انگار هوای صبحگاهی را به مشامم میرساند…
    و نوید آینده ای را میدهد،که در اعماق ذهنم
    هر روزآن را زیباتر از قبل به تصویر میکشم…
    کسی چه میداند…
    شاید روزی نقاش ذهنم اثری خلق کند
    به نام زیباترین لبخند ممکن…

    (0)
  67. parya گفت:

    سیگار
    پاکت سیگارش که خالی شد
    انگار استعاره های شعر هایش ته نشین شدند…
    کلمات در ذهنش میدویدند
    انگار هیچوقت قرار نبود
    روی یک تکه کاغذ جان بگیرند…
    نگاهش را به رو به رو دوخته بود
    ولی انگار همه چیز میدید به جز رو به رویش را…
    انگار در حال فکر کردن بود
    اگر می پرسیدی به چه چیزی فکر میکنی؟
    نگاهی به تو می انداخت و میگفت
    همان همیشگی…
    و لبخند میزد..
    هنوز هم لبخند هایش برای من
    مانند خون گریه کردن است..
    مادر بزرگم راست میگفت
    کسی که دردش خیلی بزرگ است
    همیشه لبخند به لب دارد…

    (0)
  68. parya گفت:

    چشم تو
    میشود با خوشحالی تمام در چشمانت غرق شد…
    حتی با این حقیقت
    که هیچ راه نجاتی از چشم تو به ساحل من نیست…
    هنوز هم نگاهت عمیق ترین دریا است…
    که راهی به جز غرق شدن در انتهای آن ندارم…
    شاید تو در آن دور دست ها قایق نجاتی برایم بفرستی…
    و من در آن لحظه باور میکنم که برای داشتنت
    باید بیشتر و بیشتر غرق شد…
    تا روزی
    شاید
    بشود به تو رسید…

    (0)
  69. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    قلب متروک_منطق معیوب

    این درست مثل یک رویا نیست؟!.. آیا این به اندازه‌ی کافی برای مورد الهام واقع شدن کافی نیست؟!.. و آیا به همان اندازه که الهام بخش است؛ یادآوری اش مضحکه ای بی معنا نیست؟!

    حتما تلفن توی باجه کار نمی‌کرد… اگر کار می‌کرد که باجه‌ی تلفن متروک نمی‌شد..

    مرد ایستاده بود توی باجه‌ی تلفن..‌ یک باجه‌ی متروک.‌.. و چه مرد نادان_ای.

    حیران بود و نادان بود.. نمی‌دانست کجا ایستاده.. کجای زمین خدا؟!

    گیج و منگ بود… و گویی پتکی بر سرش کوفته بودند.

    در حال سقوط بود… تلو تلو می‌خورد انگار.. از «نادان» خطاب شدن.

    حیران و گم گشته، هی تلاش می‌کرد امید_اش به تلفن معیوب توی باجه را از دست ندهد.

    و تنها خصلت «امیدِ واهی» همین است؛ زنده نگه_ات می‌دارد.. البته فقط کمی بیشتر!

    چه زمانِ کوتاهی بود.. اگر می‌دانستم این «فقط کمی بیشتر» ؛ بیشتر از یک هفته طول نخواهد کشید؛ همان یک هفته پیش جلوی پا_ش زانو می‌زدم و بدون واهمه‌ای نسبت به «بدل یک بت» بهش می‌گفتم:«مرا در آغوش_ات بگیر.. مرا به بطن خودت باز گردان. »

    _«معشوقِ بهترین دوست_ات نمی‌تواند معشوق تو باشد… سعی کن بفهمی! »

    خب.. به من چه دخلی دارد که بهترین دوست_ام بدلی از یک معشوق بت شأن است؟!.. به من چه مربوط که او شبیه ترین فرد به یک مردِ سیگاری و مغرور است؟!.. چرا من نمی‌توانم شبیه آن مردِ لعنتی باشم؟.. اصلا چرا مردی که نه سیگاری بود و نه مغرور، باید این چنین با من ابراز دوستی می‌کرد؟!

    _«رفیقِ نیمه راه نباش، رفیق جان! »

    _«کارهای زیادی دارم برای انجام دادن.. » و ای کاش بر خلوت_شان تاکید نکرده بودم منِ ملعون.

    داستانِ خنده های دخترانه ی هفته‌ی پیش_اش حس عجیبی داشت؛ ترس_ای بود لذت بخش، که نمی‌دانست توجه اش را به چی معطوف کند:«الان است که مژه_هاش برود توی فنجان! »

    فنجان قهوه را روی میز گذاشت.

    افسانه ها را می‌مانست بارانِ اشک ها و تلخی زنانه‌ی لبخند های امروزش.

    اسطوره وار بر هر سخن_ای، به تمسخر می‌خندید.. آنگونه که «الهام» بی معنا می‌شد.و من رویایم را به زبان نمی‌آوردم تا بی معنا و مضحکه آمیز نشود.. دیدنِ یک مردِ منگ، در رویا مضحکه آلود هم هست.

    در جایی نا معلوم از زندگانی به مردِ نادان و منگ_ای فکر می‌کردم که «سکون» را برگزیده بود؛ چون… نادان بود و منگ.

    هیچ چیز نیست که به طور صرف عیان شود و هیچ چیز نیست که به طور صرف نهان بماند؛ من در وهمِ «منطق» سکنی گزیده بودم؛ او در حقیقتِ «اندوه» مخفی شده بود.

    به راستی کتمان شدنِ زنی در خودش، در مقابل مردی که در آرزوی او می‌سوزد؛ نشان دهنده ی پایان کار مرد نیست؟!.. آیا چنین مردی، به راستی بی عرضه و نادان نیست؟!

    می‌خواستم دستانش را لمس کنم:«.. بوسه ها که قرارداد نیستند نازنین! »

    ای کاش، مرد دستانش را عقب نکشیده بود.. کاش گوشی تلفن را برداشته بود تا بفهمد به یک وسیله ی ارتباطی معیوب امید بسته.. کاش می‌فهمید یک بی عرضه ی گیج است.

    مرد، به رهگذر ها نگاه می‌کرد و من به او و بدلِ آن بت.

    لبخند_اش میان مصراع ها خود را جا می‌کرد.. مصراعی را با غرور می‌خواند و مصراعی را با پاکبازی.. خب.. اصلا مناظره‌ی «خسرو و فرهاد» را باید این شکلی خواند.

    لبخند_اش دخترانه بود.. آزاد و رها:«.. حدس می‌زدم اسمت «فرهاد» باشد. »

    بغض خنده ی «بدل آن بت» ترکید:«فرهاد؟! »

    با همان حماقتِ تمسخر آمیز_ای این را گفت؛ که گفته بود:«سیگار؟!.. »

    او هم که نمی‌خواست افکارِ جار زده_اش را فاش کند؛ لبخندی ساختگی زد، به خودش مسلط شد و دست بر دیوان نظامی گذاشت:«سیگار کشیدن، جنبه‌ی جالبی از مردانگی ست! »

    ما مردان، موجودات پر توقعی هستیم؛ که از معشوق انتظار داریم «تمام و کمال» باشد.

    ما خودخواه_ایم که با عاشقی بر یک زن به خود اجازه می‌دهیم هر آنچه در یک زن، از احساس تا جسم را تمام و کمال طلب کنیم و باب میل خویش.

    و زنانِ خفقان زده، همه معشوقانِ مردان خودخواه روزگار بوده اند.

    و مردان را خفقان خواهد گرفت زمانی که «وسیله ی زندگی»_شان ادعا می‌کند به آنها تعلق ندارد.

    خفقانِ مردانه ای بود، دزدیدنِ نگاه هایش از او و ادعای بی تفاوتی اش نسبت به او؛ زمانی که بر واقعیت_ای که من می‌دانستم، دانا گشت:«باید چه کسی می‌بودم که دوست_ام می‌داشتی؟! »

    نظاره گر طغیان رودخانه بودم، در آتشی که خاموش شدنی نبود:«شکی در ارزش زیستن زندگانی نیست.. چشم به قله را، هولناکیِ پرتگاه دور از انتظار نیست! »

    نگاه_اش خیس شده بود، زل زد توی چشمهای من:«نگاه_ت آبی آسمانی شده چشم آبی!.. آدم را پرواز می‌دهد! » و سعی کرد تلخی لبخندش به چشم نیاید.

    _«وقتی می‌خندی هوس می‌کنم… » بقیه ی حرف_م را خوردم.

    مرد، از عابران ناامید شده بود، و از تلفن توی باجه.. دیگر به اطراف نگاه نمی‌کرد.

    دانسته بود که با این نادانی و منگی و بزدلی، اصلا نمی‌تواند «کسی» باشد؛ چه رسد به اینکه بخواهد با شجاعت مردی باشد دور از خودخواهی.

    چه چیز برای مردی که هدفی ندارد، می‌تواند به عنوان محرک_ای برای تلاش کردن عمل کند؛ بجز نگرانی از «نرسیدن» ؟!.. و من حتی نمی‌توانستم خواب_اش را ببینم!

    این یک رویا بود.. درست به اندازه‌ی یک رویا، محال بود و الهام بخش… و به همان اندازه که مُلهم کننده بود؛ بزدلی و مصلحت اندیشی ام را بر سرم کوفته بود.. با پتکی به نام «منطق» .

    یک گیج و منگ و یک بزدل چطور می‌تواند در مقابل یک اسطوره، با منطق رویا سخن بگوید و سخن_اش مضحکه آلود نباشد؟!

    چه هدفی هست جز «بی هدفی» و چه مقصدی هست جز «ناکجا آباد» ؟!

    نه می‌توانستم با جایی تماس بگیرم و نه می‌توانستم این سکونِ پر منطق را رها کنم.. هیچ راه حل_ای برای من وجود نداشت.. مرد، تنها کاری که می‌توانست را انجام داد؛ از باجه‌ی متروک بیرون آمد..

    #فاطمه_اسمعیل_زاده

    نهم آبان ماه نود و هشت

    (0)
    • درود فاطمه عزیز
      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      خوشحالیم که باز هم برایمان می‌نویسی.
      با توجه به متن ارسالی واضح است که به داستان و داستان‌نویسی علاقه‌مندی.
      پس همزمان با تمرین مواردی مثل تصویرسازی و استعاره، کتاب‌های داستان و البته آموزش داستان‌نویسی را هم به تو توصیه می‌کنم.
      لینک زیر به تو در انتخاب کتاب‌ها کمک خواهد کرد:
      معرفی کتاب

      (0)
  70. parya گفت:

    بارها از عشقی که در سر نداشتم فارغ شدم…
    تا بر ترسهایم غلبه کنم…
    ترسهایی که تمام روزمرگی هایم را پر کرده است…
    و در رودخانه ی ذهنم جاری است….
    تا مبادا یک تکه سنگ
    جلوی جریان احساسات بی احساسیم را بگیرد…
    اگر سنگی هم باشد
    قطعا آن سنگ خود منم….
    خودی که سالها درون من زندگی کرده است…
    و حالا با تمام وجود میل دارد
    راه گریزی از اعماق قلبم به بیرون بیابد…
    و چقدر درد میکشد
    تا جلوی طغیان درونیم را بگیرد،این ذهن نیمه جان…
    هنوز هم نمیدانم چطور این ترس ها در دلش ریشه دوانده…
    شاید سالها قبل در جسمی دیگر
    تمام آنچه که امروز احساس میکند را
    با تمام وجود لمس کرده است….
    و در آن لحظه پیمانی بین قلب و روحش شکل گرفته…
    تا امروز از آن پیمان
    به عنوان شهودی ترین احساسش یاد کند….
    ویقین بداند شهود…
    گریز روح های سرگردان
    به جسم های فانی است…
    تا بار دیگر گرفتار شور شیدایی نشوند…
    14.آبان.98

    (0)
  71. لیلا فرزادمهر گفت:

    دوست خوبم سرکار خانم بهار اخوت
    سلام ودرود بی پایان برشما
    ای مهربان از اینکه مرا دوست خود خطاب کردید خرسندم ومشعوف.
    گاهی از زمانها هیچ ایده ویا مطلبی برای نوشتن ندارم فقط سعی می کنم تکالیف روز مره را انجام دهم ، مطالعه کنم ،مشق کنم، ویا فقط بردل کاغذهای بی نواجوهر خودکارم را بکشم.برای این روزها چه باید کرد.
    از این که با حوصله ودقت مطالبم را می خوانید بسیار سپاسگذارم.
    ارادتمندتان لیلا

    (0)
    • درود بر لیلای مهربان
      لیلای نازنین تو دوست خوب من هستی چون دنیای قشنگ و دغدغه‌های زیبای تو را می‌فهمم و از دغدغه‌ها و دنیای من دور نیست.
      دوستی با تو برای من مایه افتخار است.
      اما در مورد سوالت باید بگویم: برای نوشتن باید ابتدا دریافت‌های ذهنی داشته باشی. این دریافت‌ها می‌توانند فیلم‌های خوب، کتاب‌های منحصربه‌فرد، موزیک‌های مطرح دنیا و مصاحبت با افراد هم‌روحیه با تو باشند. اما بعد از مطالعه کافی یا دیدن شاهکارها نباید منتظر وقت مناسب باشی، چرا که ایده تنها در حین نوشتن است که شکل می‌گیرد. برای شروع بدون چهارچوب بنویس تا به ایده برسی و بعد شروع کن روی ایده‌ات کار کردن. شاید از هزاران کلمه فقط صد یا دویست کلمه دندان‌گیر پیدا کنی اما این در شروع کار عالی است. کم‌کم که به پرنویسی عادت کنی این دستاورد چشم‌گیر و سهل‌الوصول‌تر خواهد شد.
      مطالعه دو لینک زیر بیشتر از پیش به تو کمک خواهد کرد دوست خوبم. اولی نقشه راه نویسندگی و دیگری منبعی برای دریافت ایده‌هاست. برایت بهترین‌ها را از خدا طلب می‌کنم لیلا جان.

      نقشه راه نویسندگی و تولید محتوا

      معرفی کتاب

      (0)
  72. parya گفت:

    من برای تو همان شعری هستم که بارها می نویسی و خط می زنی…
    من همان کلمه ی تنهایی هستم در تمام کتابهای عاشقانه ات…
    که همیشه دوست داشت همان شمعدونی قرمز
    روی طاقچه ی خانه ی مادر بزرگ باشد…
    شاید تو نمیدانی چقدر درد دارد…
    که لا بلای نوشته هایت دنبال یک نقش اضافی باشم…
    گاهی اضافی بون برای من به معنی همان
    شمعدونی قرمز روی طاقچه است.

    (0)
    • درود پریای نازنین
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      نوشته‌های پراحساسی داری.
      البته که برای تمرین و البته نوشتن جدی روی زبان نوشتار تمرکز کن و از محاوره‌نویسی فاصله بگیر.
      حتما برای متن‌هایت تیتر بنویس. تیتر خوب دلیل اصلی جذب خواننده برای دنبال کردن متن است.
      در متن‌هایت از استعاره و تصویرسازی استفاده کن تا ملموس‌تر و خواننده پسندتر باشند. استعاره و تصویرسازی از مهم‌ترین ارکان یک نویسنده حرفه‌ای است.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  73. parya گفت:

    نداشتنت محض ترین حقیقت بود بین تمام داشته هایم
    افسوس که چشمانم را به روی هر آنچه که بوی تو را نمیداد بستم
    تو باور نکن که من هنوز هم روی دو پا راه میروم…
    من سالهاست که هر لحظه کنارهمان ساحلی که ترکم کردی
    در ذهن نیمه جانم قدم میزنم
    تو بگو خودآزاری محض است…
    من نیز همین را میگویم…
    آنچنان غمت در دلم خوش نشسته که سالها تنها عزیزکرده ام است…
    که اگر روزی بیایی…
    برایم غریبه ای بیش نیستی…
    آخر دلم در این سالها به غم نداشتنت بیشتر گرفتار شده است…
    تا خود تو…
    بیچاره دلم …
    نمیدانی چه درد ها کشید تا امروز غم نداشتنت را
    بیشتر از خود تو دوست دارد.

    (0)
  74. parya گفت:

    تو قطعا همان احساس غم انگیز اعماق قلبم بودی
    که روزی از گونه هایم سرازیر شدی…
    ولی قبل از دریا شدن
    گرفتار طوفان غم انگیز دلم شدی…
    حال امروز من مانند قایقی بدون پارو است…
    در امتداد دریایی که انتهایش سراب توست…
    سرابی که قدرت بارها متلاشی کردن تمام احساسم را دارد…
    این قدرت را خودم به تو دادم…
    روزی که با تمام وجود شروع به دوست داشتنت کردم…
    و امروز تنها قطره اشکی هستم …
    بر روی گونه های تمام عاشقان این شهر..

    (0)
  75. parya گفت:

    انگار باهام قهر کرده بود…
    نمیدونم چرا نمیتونست حرفاشو راحت بهم بگه…
    گیج شده بودم
    یه آدم چقدر باید در بیان احساساتش ضعیف باشه
    که بخواد قهر کردن و انتخاب کنه…
    میدونستم این قهر حاصل خشم درونیشه
    خشمی که همیشه سعی کرده تو وجودش مخفی کنه…
    بر خلاف ظاهر خجالتیش خیلی لوس و پر توقع بود…
    هیچوقت سعی نکردم اونو تبدیل به آدمی کنم که دوست دارم
    اگه میخواستم هم نمیتونستم…
    بیش از اندازه لجباز بود…
    دنبال یه راه چاره بودم
    دیگه باهاش بهم خوش نمیگذشت.
    از طرفی احساسی توام با عادت در تمام وجودم فریاد میزد
    که نمیتونی رهاش کنی…
    میدونستم دارم تو جهنم قهر و لجبازیش میسوزم
    اما خودم چقدر مقصر بودم؟
    چرا باز ادامه میدادم؟
    راستش خیلی طول کشید تا بفهمم هیزم این جهنم و خودم مهیا کردم
    هر بار و همیشه…
    هر بار که بخشیدمش خودمو فراموش کردم
    هر بار که بخشیدمش بهش اجازه دادم بخواد فکر کنه
    انقدر ضعیفم که رفتن و بلد نیستم…
    اما حالا سالها از ترک کردن دختر لجباز و خجالتی زندگی من میگذره…
    و روزی نیست که بهش فکر نکنم…
    روزی نیست که دلم برای تمام بچه بازیهایش تنگ نشود…
    خوب میدانم آن زمان تصمیم درستی گرفتم
    اما بعضی وقت ها دلم عجیب برای اشتباهاتم تنگ میشود…
    راستی داستان ترک کردنش را گفته ام؟..
    هم کلاس بودیم
    عاشق شدیم
    رفیق شدیم
    عاقل شدیم
    جدا شدیم
    رفت….
    اما من هنوز هستم
    همین جا
    کنار ساحلی که اولین سیگار را با هم کام گرفتیم…
    و از لبهایش اثری هنری خلق کرد بر روی ته سیگاری
    که هنوزم به یادگار دارمش…

    (0)
  76. لیلا فرزادمهر گفت:

    لطافت باران
    اتومبیلها با سرعت خودرا از مخمصه آب گرفتگی معابر خلاص می کردند .آسمان پرشده از ابرهای سیاه وسفید که در مجادله با یکدیگرند، هر کدام میخواهد زودتر این بار اضافه را برزمین فرود آورد ،تا بی خیال به گردش با باد ادامه دهند.ب ابرها برای ریختن قطرات برروی عابران پیاده از هم پیشی می گیرند.درختان خودرابه یکدیگر گره زده اند موج مکزیکی می روند(می زنند) تا شاید از آسیب باد سرکش در امان بمانند.
    پسری کوچک با دسته ای از فالهای نفروخته درکنار چهارراه به دنبال سرپناهی می گردد. لباسهای خیس شده در باران رابا دستان یخ زده می چلاند تا کمی آنرا خشک کند.به زیر درخت وسط بلوار پناه می برد. ناگهان خودرو مشکی لوکس از کنارجدول رد می شود وتمام موجودی داخل چال آسفالت را برسرش آوار می کند. پسرک بیچاره در جایش خشک می شود. چراغ قرمز می شود.پسر از شوک در آمده به رد اتومبیل نگاه می کند.
    راننده پشت چراغ نظاره گر این صحنه است، پیاده شد ونایلون میوه را به پسرک داد تا لااقل سرش را از بارش باران بپوشاند . ساندویچی را دردستان پسرک بی نوا قرارداد. چراغ سبز شد. اتومبیل ها به حرکت در آمدند.
    در این حین اتومبیلی توجه ام را جلب کرد. دختر بچه ای در صندلی عقب نشسته بود و مادر در صندلی جلو به عقب برگشته بود وبا لبخند از صحبت های کودک، به او میوه می خوراند.پدرهم سعی می کرد که حواسش به جلو ورانندگی باشد اما گوشهایش درصندلی عقب جا مانده بود. لبخندش آنها را همراهی می کرد. شیشه های اتومبیل بالا بود واز بخاری که روی شیشه جا خوش کرده بود، معلوم بود هوای مطبوعی در داخل جریان دارد.
    در گوشه خیابان خانمی با فرزند کوچکش ایستاده بود وبا گوشی صحبت می کرد. اتومبیلی کنارش قرار گرفت خواست تا سوار شود .معلوم شد منتظراست.باران شدت گرفته بود وزن برای پوشاندن فرزند از روسریش کمک می گرفت. بعد از مدتی اتومبیلی کنارش ایستاد . زن سوارشد وبه محض نشستن ، ابتدااز کیفش دستمالی را برای خشک کردن کودک بیرون کشید. در حالی که خود غرق آب بود.
    ایستگاه اتوبوس مملو از افراد در سنین مختلف بود که در انتظار اتوبوس ایستاده بودند وچشم به راه . تعداد کمی چتر داشتند ولی در این روز سعی می کردند همنوع خودرا زیر چتر نگه دارند.
    بارش قطرات کم شد. تمام خیابانها غرق آب بود .حرکت اتومبیل ها با کندی صورت می گرفت.بعد تمام شدن باران آرام وآهسته تانکرهای آتش نشانی وشهرداری برای جمع کردن آبهای سطحی نمایان شد.غروب شده وبعداز چند ساعت رانندگی در ترافیک سنگین جاده به خانه رسیدم.
    با خودم گفتم : روزهای بارانی هوای پاک ، بوی چمنها وخاک همه جارا فرامی گیرد. چقدر این روزها دوست داشتنی و زیبا ست. مهربانی جریان دارد .به هم توجه میکنیم.اگر قادر به کمک باشیم از هم دریغ نمی کنیم.در انتهای شب با خودم فکر کردم:
    حتما کودک فال فروش ، فالهایش را فروخته
    کودک داخل ماشین حتما الان در تخت صورتی ونرمش خوابیده
    کودک در آغوش مادر حتما الان با سلامتی در خانه و کنار پدرومادر آرمیده
    مسافران ایستگاه حتما به خانه رسیده اند.

    (0)
  77. لیلا فرزادمهر گفت:

    انسانها دودسته هستند: مهربان ونامهربان
    انسان مهربان بدون توقع ، به هرکسی که سرراهش باشد مهر می ورزند وبرای او خیر ونیکی را طلب می کند. در هر جایی با مخلوقات خداوند چون او رفتار می کنند. . هرکسی دراطرافش در اوج احساس لذت به سر می برد.به مانند گلهای مریم آنقدراز خود عطر در فضا پخش می کند تا نیست شود.
    اصلا مهربانی پیشه آنهاست. به حق جانشین خداوند روی زمینند.
    اما دسته دوم: همان انسانهای مهربان هستند اما وجه تمایز آنها در مهر ورزی است . خواسته آنها ست که تمام دنیا مهرش را به او ارزانی کند. آسمان وزمین را در خدمت می گیرند تا نقطه پرگار دنیا باشند. اما چون گلهای بیابان هیچ عطر بویی ندارند ..فقط وفقط گیرنده هایشان فعال است وسیگنالی جهت ارسال ندارند.
    انسان نامهربان تنها وبی کس است اگرچه به اندازه موهایش در دوروبرش پرسه بزنند.

    (0)
  78. لیلا فرزادمهر گفت:

    قطره آب
    چون قطره باش آزاد ورها بدون قید وبند ، بی شکل ،بی رنگ، بی بو .
    قطره هر دم راه خودرا میرود. مستقل است، درعین حال وابسته به همنوع.
    درهرجایی قرارگیرد، به سوی مقصد ومعبود خود، (دریا ) میل می کند. اگرسد راهش شوند با مداومت وتلاش راه خودرا از دل سنگ خارا هم پیدا می کند، تا به هدف برسد.
    اگردرجای محصورشود، با اندکی غفلت راه خودرا پیدا می کند، یا به آسمان میل می کند یا به سوی اعماق زمین می رود.
    دردل خاک نفوذ می کند تا به دانه ای تنها برسد واورا بارورکند. درکناردانه ،از رگ هایش یا برگی تازه رسته خودرا به سطح می رساند تا به اوج برگردد.
    در آسمان، بی خیال از هر حادثه ، به گردش وتفریح می پردازد وبه هرسو سفرمی کند وبا باد دوستی ،آغاز می کند.
    رعد وبرق حوادث روزگار از اوج به زمینش میزند. با سقوطش ، به اطراف طراوت،زیبایی وحس ناب زندگی می بخشد .
    به خاک می افتد در طی مسیر بازهم از دل سنگی تنهادر بیابان، غبار اندوه وملال را می زداید و روح خسته از داغی تابستان را التیام می بخشد.
    قطره باش اما دریا شو وسیع وبی ریا.
    در همه حال زندگی ببخش، مهر بورز، دوست داشته باش، عاشقی کن، تلاش و پشتکار را درنهادت قرار بده، چونان قطرات روشن آفریده خدای مهربان.
    یا حق

    (0)
    • درود لیلای نازنین
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر طرز نگاه تو به دنیا زیباست.
      با همین مداومت و البته با درنظر گرفتن و تمرین مواردی که در نمونه‌های قبلی فرستادم، حتما متن‎‌های درخشان و کم نظیری خواهی نوشت.
      روحیه تو در نوشتن و استمرار مثال‌زدنی است.
      تیتر قوی
      استعاره
      تصویرسازی
      و البته همین استمرار و سخت‌کوشی تو را متمایز خواهد کرد.
      بی‌وقفه بنویس دوست عزیزم

      (0)
  79. عبدالکریم آقپور گفت:

    زندگی را اینک باید کرد.زندگی نه بد است،نه خوب،زندگی همان چیزیست که خود خواهی،نه دیگران.
    نه میتوان برای دیگران زندگی کرد و نه میتوان زندگی دیگران بود.
    پس در حال زندگی کرده و زندگی کسی رابه چالش نکشید.
    از خود بیخود،زندگی خوب را بیرون بکش، نه آن زندگی که دیگران از دیدن آن چندش بگیرند.
    نه کاری به حرف دیگران داشته باش و نه حرفی برای زندگی دیگران داشته باش،بلکه حرف و حدیث زندگی خود باش.خود را برای زندگی بساز،نه خود را برای زندگی دیگران.
    دیگران تو را برای زندگی خود خواهند،نه تو را برای زندگی خود.
    کسی که برای خود زندگی نکرد،همواره امر بر و زیر نظر دیگران زندگی خواهد کرد.
    مردمان آنقدر بیکارند که روزی برای هزاران حرف دارند،موضوع حرف و حدیث دیگران نباش،بلکه حرف و حدیث زندگی خود بوده و هر لحظه چیزی برای ارائه در آستین داشته و حرف دیروز را به امروز مکش.قرار نیست از حرف چیزی برون آید،آنچه برون آید، در عمل است.
    نه کسی قرار است تو را تغییر دهد، نه تو کسی را.پس دیگران را همانگونه که هستند قبول کن.
    تنها برای خودت بکوش و خود راستین را از خود برون ده.
    نه کپی کسی باش،نه کسی را فتو شاپ کن.این زندگی اگر با راستی رفت،تو آگاه باش که با کژی کار نخواهد کرد.پس تنها کاربرد کژی برای خود خواهد بود.
    خوب خود باش و بدی را رخصت ده که از بدی، خوبی برون نخواهد شد.

    (0)
    • درود بر شما
      متن‌های شما را در تیم محتوا خواندیم.
      خوب است که دغدغه‌های ارزشمندی دارید.
      اگر قدری ساده‌تر بنویسید و از استعاره و تصویرسازی استفاده کنید، نوشته‌هایتان قطعا مخاطب‌پسندتر خواهد بود.
      مثلا تصویر زندگی را آنطور که دوست دارید با جزئیات بیان کنید.
      می‌توانید از داستان‌های شخصی‌تان برای بیان واضح‌تر موضوع بهره بگیرید.
      و البته تیترنوشتن را فراموش نکنید.

      (0)
  80. عبدالکریم آقپور گفت:

    زندگی را باید رو بازی کرد،نه گهی زیر،نه گهی، رو بازی کرد.
    هنرمند را هنری نباشد،
    گهی با هنر و گهی بی هنر ،کسی نباشد.
    حافظ و سعدی وفردوسی پارسی گوی نباشد، تا کسی خود، پارسی گوی نباشد.
    هنر دلبری برای دلبر باشد،
    کس نتواند، بیدل دلبر باشد.
    ما را در حال، حال خود، کفایت کند،
    از حال با حال،به بیحال، چیزی سرایت نکند.

    (0)
  81. عبدالکریم آقپور گفت:

    هرکه پیشم آید،با بغچه صداقت آید،ادب و احترام را با خو آرد،کژی و بدی را بیرون گذارد،خوشی و خنده را درون خود گذارد،با خودش کمی حرف تازه آرد، کمی عقل درونش نهفته باشد،که بحث بی منطق،بیهوده باشد،مغزش ز اتفاقات بد تهی گشته باشد،
    با کمی انسانیت آید،تا گپکی از انسان و انسانیت زده باشیم،هروقت رسید عیب من گوید،بحث کندو تعریفم نگوید،سخن بیهوده و ناشایست نگوید،بر سخن خویش بیهوده استوار نباشد،چرا که سخن همواره درست نباشد،بیا تا فکر پوسیده بدر کنیم،فکر و دل را نو نوار کنیم،دل بروی هم گشوده،پیوندمان محکمتر کنیم،در زنده بودن جشن گیریم،نه بعد از مردن غم بگیریم،
    بیا از خوشیها بگوییم تا خوشیها نرفته،
    چرا که مردمان روزگار ما با ناخوشیها دم گرفته،
    خوشی را با خنده،مهمان دل کنیم،
    تا خوشی هست،خود را با خوشی،خوش کنیم.
    چرا که در ناخوشی،خوشی نباشد،
    ناخوش احوال را فکر کسی نباشد،
    آنکه هست هنوز بفکر خویش،
    دستش هست در جیب و مردم خویش،
    آنکه هست خود ناراحت،نخواهد گذاشت کسی را در فراغت.
    کسیکه شب و روز گریان و نالان است،
    آدمی کم دان و نادان است.
    بیا در کنار هم خوش باشیم،می را در کف و پیاله را بر سر داریم.
    می را بحر خوشی خویش بسر کشیم،
    دوروز عمر را با هم و در پی هم باشیم.
    نباشد که یکی خوش،آن یکی ناخوش باشد،یا هر دو خوش یا که هردو ناخوش باشیم.
    خوش است آنروز که همه خوش باشند،
    از خوشی هم، همه خوش باشند،
    شاید خوشی برای همه میسر نباشد،
    داشتن آرزوی خوشی که عیب نباشد.

    (0)
  82. عبدالکریم آقپور قابوس گفت:

    دنیا را چنین میخواهم
    خودرا در بستر دو سال محدود کرده و از خود چیزی را به یادگار خواهم گذاشت ،تا افتخار وطنم ،ایران شده و بالاترین جایزه ادبی را برسر در آن آویزان ببینم.
    دراین گذر همه را همراه خود خواسته و پیشرفت کشورم ایرا ن و به طبع آن دنیا را یگانه آرزوی خود قرار داده و برای موفقیت به همه جا و هر کس سرزده و یاری همه را طلبیده و هیچ کس و هیچ چیز را ازیر تیغ انتقاد خود بدور نگذاشته و همه چیز را به چالش خواهم کشید،تا تلنگری شده و آنها را از خواب گران بیدار نماید.
    در این راه با جوانان همراه شده و کمک بزرگان را برای اعتلای کشور و دنیا مسألت خواهم نمود.
    خودرااز هر دسته و گروهی مبرا دانسته و زبان تبلیغی هیچ یک از آنان نخواهم بود.از همه کوچکتر بوده و در خطاکاری پیشرو آنها بوده و خود حقیر را در جهت پیشرفت و آبادانی کشور هزینه خواهم نمود.بدنبال هیچ نام و نشانی نبوده و تنها بدنبال صلح و آبادانی،به همه جا سرزده و بهروزی ایران و ایرانی تنها آرزوی من بوده و هر را را که خاری در مسیر پیشرفت و خواب آشفته ای برای مردم آن ببیند،خواب زده و خوارشده میخواهم.به پرچم وطنم ایمان داشته و رنگ سفید آنرا تداعی کننده صلح و دوستی و رنگ قرمز آنرا نشان همخونی و برادری میدانم.سعادت انسان و انسانها یگانه آرزوی من بوده و آنرا جمع شده بر سر هر سفره هر انسانی میخواهم.انسانها را در شکل واقعی و انسانیت را مسخ شده نمیخواهم.به سرشت نیکی در وجود انسانها ایمان داشته و نیکی را از آرزو یپبه هدف برده و در قلب هر انسانی خواهم کاشت.و آدمی را به آن باور رسانده که تنها خوبی را سراب ندانسته و آنرا بدل به واقعیت زندگی آنان خواهم نمود…..

    (0)
  83. مرجان یوسفی گفت:

    بعد از سالها فرصتی پیش آمد.
    فرصتی از نوع عشق، و قلم در دست گرفتن.فرصتی برای نوشتن باید، نباید های روزمره.
    فرصتی از نوع خنده های کودکان، گریه های کودکان.
    فرصتی برای جمع کردن اشتباهات گذشته
    فرصتی برای دوست داشتن ودوست داشته شدن.
    فرصتی از وقت طلایی برای طلایی شدن در عالم زندگی.
    بعد از سال ها فرصتی پیش آمد،تا من قلم را در دست بگیرم وروی کاغذ به چرخش در آورم،تا از دلم بنویسم وسکوت را به جا ندانم.
    نوشته(مرجان یوسفی).م

    (0)
    • درود مرجان عزیز
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که نوشته‌هایت از احساسات سرشارند.
      دوست خوبم، در متن‌های بعدی خود حتما از استعاره، تصویرسازی و تیترهای خوب استفاده کن.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم

      (0)
  84. مرجان یوسفی گفت:

    چو تو رفتی همه مرا تنها نهادن….
    حال که آمدی ،بوی بازگشتت به مشامشان رسیده،دور من جمع شده‌اند…
    امان از بی وفایی آدم ها….

    (0)
  85. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلام به همه دوستان وهمراهان عزیز
    سلامی مخصوص وسرشاراز عشق به سرکار خانم “بهار اخوت” که با مناعت طبع وصبوری بی حد وحصرشان ،نوشته های ناقص وسرشار از نادرستی اینجانب را با نظرات دوستانه واستادانه خود به سمت وسوی درست نویسی هدایت می کنند. (واژه نویسندگی و نویسنده آنقدر محترم وبزرگ است که تا رسیدن به این درجه زمانی طولانی لازم هست).
    بهار عزیزم
    هرزمانی که مطلبی را دراین صفحه بار گذاری می کنم از فردا صبح زود هر ساعت به سایت سرک می کشم تا نظرات استادانه ات را ببینم .
    نظرات شما هرروز برایم مانند اکسیر زندگی روحم را تغذیه می کند و وادار به ادامه مسیر می کند .
    در نهایت بازهم با زبان وقلم قاصر از شما سپاسگذارم. به امید موفقیت روز افزون برای شما وتمام دوستان وهمراهان عزیز که مطالبم را مطالعه می کنند ونظرشان را می نویسند.
    دوستتون دارم وسپاس.

    (0)
  86. لیلا فرزادمهر گفت:

    یک ساعت از زندگی2
    سویچ را به جا کلیدی کناردر ورودی آویزان کردم وکیفم را روی صندلی زیرش قراردادم.روی صندلی نشستم مادر با ظرف میوه های پاییزی از آشپزخانه بیرون آمد واحوال دخترم را پرسید وتوضیح دادم که تا ساعت۸دانشگاه است وفرداهم روز کاریست وبه شرکت می رود. وحرفهای روتین همیشگی ادامه داشت .مادر گفت پدر برای استراحت به طبقه پایین رفته است. از کمند خواستم بابا را بیدار کند .در ابتدا نشنیدن را ترجیح داد.
    مادر گفت: کمند من برم بابا جونو بیدار کنم ؟درحالی که سرش پایین بود جواب داد آره برو.
    به کمند گفتم کیفم را بیاور بهت خوراکی بدهم. با قدمهای کوچکش به سمت کیف رفت وبا هن وهن کیف سنگینم را برایم آورد گفتم الهی فدات شم کیفم سنگین بود.بادی به غبغب انداخت گفت نه دیدی که آوردم ، سبک بود.
    از خصوصیات بارز کمند حاضر جوابی ورک گویی است ومن ترجیح می دهم گاهی که اعصاب نداره سربه سرش نزارم.
    کمند به کنارم آمد گفت: عمه لییلا عکس من ودادشی نسشتیم ،دمپایی پامه، نشون میدی؟(غلط املایی نیست گویش کمند را نوشتم)
    کمند کوچولو ما برعکس تمام بچه ها عاشق دمپایی وکفش هست. در هرزمانی سوال کنی که چی دوست داری برات بگیرم دمپایی وکفش اولویت دارد .با هر بچه ای که برخورد می کند اول کفش ویا دمپاییش را کنترل می کند وبقیه ماجراهای کمند وخصوصیاتش بماند.
    یک سال پیش برای خرید میوه وسبزی به همراه مامان ،کسرا وکمند به مرکز خرید رفتیم در طول مسیر مجسمه های ساخته شده از حیوانات وانسانها در کنار جاده را دیدیم واز بچه ها خواستم کنار مجسمه پیرمردی که شتری را با خود حمل می کرد عکس بگیرم.این تصاویر برای کمند خیلی جذاب است وهربار ازمن میخواهد که آنهارا ببیندوتوضیحات آنرا بشنود.ادامه گفتگوی من وکمند با بازشدن عکس به این ترتیب ادامه پیدا کرد.
    -این آقاهه تیه؟(کیه)
    -ساربان عمه جون. –سالبان !مکثی طولانی کرد.دوباره به تصویر خیره شد والبته دمپایی که در تصویر پایش بود رابیشتر نگاه می کرد.
    -کمند جون ساربان چی داره؟
    چشمانش را به سمت چپ متمایل کرد وسرش را هم به سمت مخالف کمی چرخاند وسوال مرابا شیوه وزبان خودش تکرار کرد.سالبان چی داره؟ وبعداز چندبار تکرار ونگاه به عکس گفت :تیف داره(کیف داره)
    -نه عمه جون کیف نداره ببین شتر داره.
    دوباره پرسیدم :ساربان چی داره؟نگاهش را چون دفعه قبل کرد.یادش نیامد چی بگوید ویا شاید اسم شتر برایش ناآشنا بود با حالت کشیده گفت : سالبان تیف نداره. لبهایم از این گفتگو شیرین جمع نمیشد.
    گفتم :عشقم ساربان شترداره.
    دوباره صورت خوشگلش را بین دستانم فشردم ودوتا بوس از لپای خوشگلش کردم .خواستم مرا سفت بغل کند .روی پاهام نشسته بود واز این نزدیکی وبغل کردن، غرق لذت شده بودم.
    برای بارسوم پرسیدم به عمه بگو ساربان چی دارد ؟جواب داد سالبان………..آهان شترداره ولی تیف نداره!
    صدای خنده ام همه را متوجه کرد. برای پدرومادرم توضیح دادم که چطور دلبری می کند .آنهاهم با من همراه شدند. خنده از لبهایمان برداشته نمی شد هر لحظه به شکلی باعث خنده می شد.
    بازم ادامه داره….

    (0)
  87. لیلا فرزادمهر گفت:

    یک ساعت اززندگی۱
    رئیس بخش با مرخصی ساعتی موافقت کرد . اسناد مهم روی میز کارم را داخل کشو قراردادم وکلید آنرا برداشتم بلا فاصله گوشی، عینک آفتابی ، کیفم وسوئیچ را برداشتم وبا سرعت به سمت پارکینگ حرکت کردم. داخل اتوبان کرج- تهران شدم .در طول مسیر صدای آمبولانس ها پی درپی به گوش می رسید از آینه به پشت سر نگاه کردم در انتهایی ترین لاین سمت چپ آمبولانس گیر کرده بود وبا بلنگو مرتبا از اتومبیل های پیش رو می خواست راه را باز کنند راهنما راست را زدم وبا سرعت مجاز به سمت راست حرکت کردم اتومبیل های دیگر با عجله خودرابه پشت آمبولانس می رساندند تا به محض بازشدن مسیر بتوانند از این فرصت برای خودکلاهی درست کنند.
    با پل فردیس فاصله کمی داشتم که ترافیک سنگین ترشد.از لاین کناری به خروجی پل رفتم ومسیر جاده قدیم را درپیش گرفتم.. خانه پدری ویلایی است که اطراف آنرا باغ های میوه پوشانده است .بوی خاک باران خورده به مشام می رسید.باران شب گذشته درختان را سیراب کرده است .برگهای رنگ شده دستان پاییز همه کوچه باغ را پوشانده است .صدای خردشدن برگهای فرسوده زیر لاستیک ماشنین موسیقی دل انگیزی را ایجاد میکند. برای مشورت با پدر باید به خانه می رفتم. به خانه رسیدم اتومبیل را پارک کردم۰زنگ را فشردم .یکی از همسایه ها از انتهای کوچه بیرون آمد.با هم سلام واحوالپرسی کردیم.دوباره زنگ را فشردم.
    از داخل حیاط صدای کمند به گوش می رسید از مادر پرسید کی پشت درهست؟
    -فکر کنم عمه لیلاست می ری درراباز کنی؟
    کمند بچه برادرم است ۴ماه است که سه سالش تمام شده.ریز نقش با چشمان سیاه به رنگ شبهای تابستان ،ابروهایی پرپشت، مشکی وکمانی وصورتی گرد وخوشگل که موهای چتری روی پیشانی، ابروهایش راپوشانده است. مدتی گذشت با صدای لخ لخ نزدیک شدنش را حس می کردم.دمپایی مادر را به پا کرده بود. پشت دررسید .هم زمان از دور قربان صدقه اش میرفتم. درباز شد وخودش را کنار کشید تا توانستم اورا ببینم. بلوز صورتی که نقش ونگار شخصیت کارتونی در وضعیت های مختلف بارنگ مشکی روی لباس نقاشی شده بود . شلوار سبز زیتونی که روی جیب بلوزش از رنگ شلوار کارشده بود .موهایش را از پشت دم اسبی بسته بود ودسته ای از موهایش از بغل گوشها بیرون آمده بود ودر اطراف صورت کوچولوش ریخته بود. با یک دست زیر پایش را گرفتم وبا دست دیگر درآغوشم جای گرفت.صورتش را غرق بوسه کردم.
    -سلامت کو عمه جون، خوبی قربونت بشم، نفس عمه
    با گویش خوشگلش برایم شیرین زبانی می کرد.درآغوشم جای خودرا محکم کرد. حیاط را طی کردیم درطول مسیر مراقب بودکه دمپایی از پایش در نیاید.به پله ها رسیدیم. دمپایی را پایین پله ها از پایش رها کرد.از پله ها بالا رفت مادر در بالای پله ها منتظر ایستاده بود .باهم روبوسی کردیم .پرده در ورودی را کنار کشیدم واردشدمدرورودی را پشت سر بستم.
    زن داداش از داخل اتاق خواب با دستان پراز اسباب بازی بیرون آمد.طبق معمول مشغول مرتب کردن ریخت وپاشهای کمند شیطان بود. با هم دیده بوسی کردیم واحوالش را پرسیدم وسراغ کسرا برادر کمند را گرفتم ! فهمیدم مدرسه رفته است.
    ادامه دارد….

    (0)
  88. لیلا فرزادمهر گفت:

    اسیر ساعت
    ساعت روی گوشی را نگاه کردم تا پایان زمان تعطیلی ادارات وقت زیادی نداشتم. با سرعت حرکت کردم تا شاید امروز این کار را به پایان برسانم. درطول مسیر چیزی مثل اشعه خورشید صبحگاهی ، آرام وآهسته از انتهایی ترین گوشه ذهنم بیرون آمد.با خود می اندیشم چطور در طول تاریخ ساعتها ما را به تسخیر خود درآورده اند ؟!!چطور به راحتی مارا در کنترل گرفتند؟!!
    وقتی که جناب پیتر هنلین اهل نورنبرگ آلمان با یک شاه فنر اصلی (فنر کوک) وشکل دادن به چرخ دنده ها، اولین ساعت مکانیکی را ساخت ، با خود چه فکری کرد! آیا می دانست روزی می رسد که همه ما اسیردستان توانمند این ساعت خواهیم شد وهیچ کاری را بدون مشورت وبرنامه ریزی آن، قادربه انجام نباشیم.
    از دیرباز تعیین وقت وزمان با ساعتهای شنی، آبی، آفتابی وشمعی مرسوم بود ، اما زمانبندی کارها هنوز در دست خود انسانها بود. با اختراع ساعت های کوکی وبدنبال آن پیشرفت سریع انواع ساعت،به مرور وکم کم دستان ماهر ساعتها بر زندگی و برنامه های روزانه ما پنجه افکند .هرروز زنجیرهای اسارتش را محکمتر برگردن هایمان آویخت، به طوری که امروز، این کالای لوکس وتجملی در تمام نقاط از روی دستان وجیب بغل جلیقه مردان تا روی دیوار برجهای بلند وسالنهای انتظار بیمارستان وادارات وایستگاههای قطار ومترو واتوبوسها و…. حتی در داخل اتاقک فضانوردان حضور دارند و تمام امورات مارا درکنترل گرفتند.
    هنگام صبح با صدای زنگ ساعت یا گوشی ،به اجبار از رختخواب بیرونمان می کنند.بعد یادآور می شوند که زمان صرف صبحانه چقدراست وچه زمان از خانه خارج شویم.نحوه راه رفتن تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس وتاکسی ومترو را ، تعیین می کند.زمان حرکت اتوبوس وقطار وهواپیما را هم به ما گوشزد می کند .باید طبق برنامه او حرکت کنیم.وقتی به محل کار یا دانشگاه ویا قرارکاری ،دیربرسیم با دستانش، دهن کجی می کند وتورا به سخره می گیرد.
    زمان مکالمه تلفنی غیرکاری، در محل کار تورا تادیب می کند.وقتی کارهایت را با دقت بیشتری انجام می دهی ساعت روی میز کار با عصبانیت تورا می نگرد، پایان روز کاری را نشانت می دهد.ساعت روی دیوار فروشگاه ،به تو می گوید که زود باش فروشگاه درحال تعطیل شدن است.
    وقتی که پشت در اتاق عمل منتظر نوزاد ویا عزیزی ایستاده ای ،با توهمراهی می کند وبا حرکت به چپ وراست در گردشی تکراری خودنمایی می کند.
    در فرودگاه با صدای دینگ دینگش لحظات وصال رابرایت نزدیک می کند.
    درلحظات بحرانی ،آنقدر با عشوه وناز دستانش را به جلو می برد تا صبرت را به آزمایش بگذاری.
    وقتی در مراسمی حضور پیدا می کنی، ساعت شروع مراسم ،ورود وخروج از سالن را برایت تعیین می کند.حتی برای گرسنگی وتشنگی ماهم دستور العمل دارد.در انتهای روز هم تورا وادار به استراحت می کند و حتی کابوس ورویاهای شبانه ات را، با زمانبندی او می بینی!

    ساعتها چون اربابی ظالم با شلاقهای نامرءی در هرلحظه از زمان برروح وجسم ما ضرباتی مهلک فرود می آورندو مارا به انجام امری وادار می کنند. بدون اینکه بدانیم روز وشبهایمان را آنطور که میخواهند برنامه ریزی می کنند.
    حرف آخر، این اختراع دوست داشتنی ولوکس وپرکاربرد ،با سخت کوشی تمام، زمان مرگ را هم به ما نوید می دهد ولحظه لحظه آنرا مدیریت می کند.

    (0)
  89. مرجان گفت:

    بغضم رافرو خوردم وسکوت را اختیارکردم.
    تاببینم اطرافیانم با این بغض فرو خورده ام وچشمان اشک آلودم حیا می کنند ،ویا اینکه به بحث پوچ بیهوده شان ادامه می دهند .شدم نادان درجمع عاقلان ومن را پند اندرز می دهند .نمی دانند که نادان آن است که حرف بیهوده میزند ،نه آنکه سکوت اختیار میکند . (این نوشته براساس واقعیت نوشته شده است )

    (0)
  90. لیلا فرزادمهر گفت:

    یک ساعت از زندگی
    سویچ را به جا کلیدی کناردر ورودی آویزان کردم وکیفم را روی صندلی زیرش قراردادم.روی صندلی نشستم مادر با ظرف میوه های پاییزی از آشپزخانه بیرون آمد واحوال دخترم را پرسید وتوضیح دادم که تا ساعت8دانشگاه است وفرداهم روز کاریست وبه شرکت می رود. وحرفهای روتین همیشگی ادامه داشت .مادر گفت پدر برای استراحت به طبقه پایین رفته است. از کمند خواستم بابا را بیدار کند .در ابتدا نشنیدن را ترجیح داد.
    مادر گفت: کمند من برم بابا جونو بیدار کنم ؟درحالی که سرش پایین بود جواب داد آره برو.
    به کمند گفتم کیفم را بیاور بهت خوراکی بدهم. با قدمهای کوچکش به سمت کیف رفت وبا هن وهن کیف سنگینم را برایم آورد گفتم الهی فدات شم کیفم سنگین بود.بادی به غبغب انداخت گفت نه دیدی که آوردم ، سبک بود.
    از خصوصیات بارز کمند حاضر جوابی ورک گویی است ومن ترجیح می دهم گاهی که اعصاب نداره سربه سرش نزارم.
    کمند به کنارم آمد گفت: عمه لییلا عکس من ودادشی نسشتیم ،دمپایی پامه، نشون میدی؟(غلط املایی نیست گویش کمند را نوشتم)
    کمند کوچولو ما برعکس تمام بچه ها عاشق دمپایی وکفش هست. در هرزمانی سوال کنی که چی دوست داری برات بگیرم دمپایی وکفش اولویت دارد .با هر بچه ای که برخورد می کند اول کفش ویا دمپاییش را کنترل می کند وبقیه ماجراهای کمند وخصوصیاتش بماند.
    یک سال پیش برای خرید میوه وسبزی به همراه مامان ،کسرا وکمند به مرکز خرید رفتیم در طول مسیر مجسمه های ساخته شده از حیوانات وانسانها در کنار جاده را دیدیم واز بچه ها خواستم کنار مجسمه پیرمردی که شتری را با خود حمل می کرد عکس بگیرم.این تصاویر برای کمند خیلی جذاب است وهربار ازمن میخواهد که آنهارا ببیندوتوضیحات آنرا بشنود.ادامه گفتگوی من وکمند با بازشدن عکس به این ترتیب ادامه پیدا کرد.
    -این آقاهه تیه؟(کیه)
    -ساربان عمه جون. –سالبان !مکثی طولانی کرد.دوباره به تصویر خیره شد والبته دمپایی که در تصویر پایش بود رابیشتر نگاه می کرد.
    -کمند جون ساربان چی داره؟
    چشمانش را به سمت چپ متمایل کرد وسرش را هم به سمت مخالف کمی چرخاند وسوال مرابا شیوه وزبان خودش تکرار کرد.سالبان چی داره؟ وبعداز چندبار تکرار ونگاه به عکس گفت :تیف داره(کیف داره)
    -نه عمه جون کیف نداره ببین شتر داره.
    دوباره پرسیدم :ساربان چی داره؟نگاهش را چون دفعه قبل کرد.یادش نیامد چی بگوید ویا شاید اسم شتر برایش ناآشنا بود با حالت کشیده گفت : سالبان تیف نداره. لبهایم از این گفتگو شیرین جمع نمیشد.
    گفتم :عشقم ساربان شترداره.
    دوباره صورت خوشگلش را بین دستانم فشردم ودوتا بوس از لپای خوشگلش کردم .خواستم مرا سفت بغل کند .روی پاهام نشسته بود واز این نزدیکی وبغل کردن، غرق لذت شده بودم.
    برای بارسوم پرسیدم به عمه بگو ساربان چی دارد ؟جواب داد سالبان………..آهان شترداره ولی تیف نداره!
    صدای خنده ام همه را متوجه کرد. برای پدرومادرم توضیح دادم که چطور دلبری می کند .آنهاهم با من همراه شدند. خنده از لبهایمان برداشته نمی شد هر لحظه به شکلی باعث خنده می شد.
    بازم ادامه داره….

    (0)
  91. تارا یاراحمدی گفت:

    توماس مان اتاقک تصویربرداری پزشکی را به یک “آشپزخانه‌ی جادوگران” تشبیه میکند. در این صورت کارکنان این اتاقک هم باید جادوگر باشند.
    هیچکدام از دوستان من _که دست تقدیر آن‌ها را به این اتاقک کشانده_ شبیه به جادوگر نیستند.
    اما وقتی از آن‌ها درباره‌ی برنامه‌ی کاری‌شان می‌پرسم، همه آشپز می‌شوند: یک پیمانه خستگی، یک قاشق غذاخوری ناراحتی و به میزان لازم خشم به صدایشان اضافه می‌کنند و می‌گویند:”عصر و شبم”
    دست‌پختشان افتضاح است. یک ترکیب تلخ و گسِ بدمزه. انگار با لحن جانسوزشان، زهرنوشم می‌کنند تا به من بفهمانند ساعتشان به وقت گرگ و میش خواب مانده.
    کی تمام می‌شود این عصر و شب‌ها؟
    شاید فکرهایم راجع به چیزی که نمی‌شناسم زیادی اغراق‌آمیز است.
    خدا کند اینگونه باشد.

    (0)
    • تارای عزیز
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر این استعاره تو را دوست داشتم.
      پیشرفت تو کاملا حس می‌شود.
      با همین قدرت و مداومت ادامه بده دوست خوبم.
      قدرت تیترنویسی را هم دست کم نگیر تارای نازنین

      (0)
  92. تارا یاراحمدی گفت:

    یکی از کابوس‌هایم این است که باید به جایی بروم اما دیرم شده. راه را هم گم می‌کنم… هراسان از خواب بیدار میشوم برای فرار
    اما حالا کابوس‌هایم به بیداری آمده اند.
    دیر است.
    برای شروع دوباره دیر شده.
    پایان دادن به امور پیشین هم دیگر غیرممکن به‌نظر می‌رسد.
    آنقدر حس دیرشدگی دارم که حتی فکر میکنم دیر به‌دنیا آمده‌ام. کابوس‌هایم هم از پیش از تولد همراهم بوده.
    من آدم قرن بیست‌ویک نیستم.
    بیشتر با عهد کاوه احساس همبستگی دارم.
    همانقدر دور… همانقدر دیر…

    (0)
  93. تارا یاراحمدی گفت:

    هربار که از مترو یا اتوبوس‌های تندرو استفاده میکنم، ذهنم پر از داستان میشود.
    انگار ناخودآگاهم داستان‌سرایی می‌کند تا راه‌های تازه کشف‌شده‌ای نصیبم کند برای فرار از شلوغی و همهمه.
    امروز منتظر اتوبوس بودم؛ “زن معمولیِ” سینا حجازی را گوش می‌کردم و آفتاب بی‌حال را دید میزدم. هوا گرم نبود اما خفه چرا.
    بین تمام مسافرهایی که پیاده شدند، حواسم پرت پیرزنی شد. به مردمی که به هم تنه میزدند تا راه را باز کنند توجه نمی‌کرد و غرغرهایشان را نمیشنید.در حالی که با دو انگشت گوشه ی چادرش را گرفته بود، هراسان به سمت مردانه‌ی اتوبوس نگاه می‌کرد اما شخص مورد نظر را ندید‌. نمی دانست شوهرش در ایستگاه قبلی پیاده شده یا هنوز در اتوبوس است. مردش را گم کرده بود. حتی به شیشه‌ی اتوبوس نزد تا راننده برای حرکت کردن عجبه نکند.
    به اندازه‌ی پنجاه سال زندگی مشترک سراسیمه بود….

    (0)
  94. زهرا شجاعی گفت:

    شاهکارِ بعدی آیفون های تصویری
    برای نوشتن، همیشه هم نباید دنبال سوژه های خاص یا ایده های عجیب بود. گاهی می توان در مورد ساده ترین چیزها نوشت. همین دیروز که پشت لپ تاپ نشسته بودم تصمیم گرفتم بنویسم، نگاهی به اطرافم انداختم اولین چیزی که به چشمم خورد آیفون بود.
    یادم آمد قدیم ها که آیفون نبود باز کردن در چه هیجانی داشت. فاصله ی بین شنیدن صدای زنگ در خانه تا باز کردن آن و طی شدن پروسه ی رفتن به سمت در، ادا کردن کلمه ی سوالی “کیه؟؟” با صدای بلند و کشیده و باز کردن در، آن هم درست وقتی که طرف پشت در می گفت “ماییم”.
    اختراع آیفون ها این فاصله را به اندازه ی رفتن تا پای آیفون کوتاه کردند. باز هم جای امیدواری بود تا اینکه پای آیفون های تصویری به خانه ها باز شد. دیگر این فاصله به صدم ثانیه کاهش پیدا کرد. همین که کسی زنگ در خانه را می زد همان طور که روی مبل لم داده بودیم، نگاه می کردیم و می گفتیم فلانی است. و خوب البته اگر صلاح نمی دیدیم این آپشن هم وجود داشت که در را باز نکنیم.
    امروزه نسل جدید آیفون ها از کسی که پشت در است عکس می گیرد و به آنها اجازه می دهد که پیغام بگذارند و دیگر آن اندکی هیجان (که وقتی می آمدیم خانه و با عبارت “ما آمدیم نبودید” روی کاغذی بین در مواجه می شدیم، آنالیز می کردیم که دست خط چه کسی می تواند باشد و قوانین آمار و احتمال چه کسی را محتمل تر نشان می دهد) را هم از ما و هم از نویسنده ی آن یادداشت دریغ می کند.
    نمی دانم شاهکار بعدی آیفون ها چه خواهد بود؟!!

    (0)
  95. زهرا شجاعی گفت:

    اعدادِ ماه در تاریخ
    وقتی با تاریخ سر و کار داشته باشیم، گذر زمان را بهتر احساس می کنیم. امروز وقتی تاریخ را بالای صفحه می نشاندم، متوجه تغییر شدم. چیزی عوض شده بود. بله، ماه یک پله بالاتر رفته بود…
    تغییر عدد از هفت به هشت، ناخودآگاه مرا به اندیشیدن به ماهی که گذشت واداشت. به قدم هایی که برداشته بودم، به گام هایی که در هوا مانده بود…
    می دانید، تغییرِ اعدادِ مربوط به سال معمولاً بهتر درک می شود و تکان دهنده تر است، اما آنقدر دیر به دیر رخ می دهد که گاه فراموش می کنیم باید هوایش را داشته باشیم تا باعث افسوسمان نشود. اعداد مربوط به روز هم که انگار نافشان را با تغییر بریده اند، هر روز رنگ عوض می کنند، آن قدر که چشمانمان به بالا و پایین رفتنشان عادت کرده اند.
    اما در این میان، عددِ ماهی هست که ماه را نشان می دهد عددی که سرعت تغییرش نه آنقدر زیاد است که ککمان هم نگزد و نه آنقدر کم که اصلا فراموش شود. این عدد تلنگر خوبی است. گذر زمان و نشتِ عمر را به ما بهتر یادآوری می کند. متر مناسب تری است برای سنجش پیشرفت برنامه هایمان. اگرچه میزان پیشرفتِ سالانه ملموس تر است، اما این قضیه، بُعد دیگری هم دارد و آن اینکه اگر در راه غلطی پیش رفته باشیم، زمان زیادی را از دست داده ایم. روزها هم که از نشان دادن تغییر محسوس عاجزند. مثل یک خشت که نمی تواند مدعی بالا بردن ارتفاع دیوار باشد.
    پس شاید بهترین گزینه برای ارزیابی عملکردمان همین ماه ها باشند. ماه هایی که شیب عبورشان نه آنقدر ملایم است که خواب غفلت به سراغمان بیاید و نه آنقدر تند که فرصت را از ما بگیرد.
    ماه ها ماه ترین اعداد در تاریخ اند. قدرشان را باید بیشتر دانست.

    (0)
  96. زهرا شجاعی گفت:

    فقرِ زمان
    دیروز حس و حال خوبی داشتم. چون پایانِ یک ماه را با آغازِ تلاشی دوباره برای رسیدن به اهدافم گره زدم و منتظر امروز و شروع ماه جدید نماندم.
    چیزی که در واقعیت و حقیقت داشتنش تردید ندارم این است که ما فقرِ زمان داریم. چه بپذیریم و چه نپذیریم هر روز فقیرتر شده و اندوخته مان کم تر می شود. و هرچه به پایانش نزدیک تر می شویم، این تحلیل رفتن هم سرعتِ بیشتری می گیرد و هم خودنمایی بیشتری می کند.
    وقتی جوان و یا نوجوان هستیم، به فرد ثروتمندی می مانیم که خیال می کند هرچه خرج کند تمام نمی شود. اما زهی خیال باطل… این کیسه ی انباشته از زر، سوراخ است. تمام می شود، خیلی زودتر از آن که بتوانیم تصورش را بکنیم.
    پس حالا که در خُسران هستیم، دل به دریا نزدن، می تواند همان قدر ضرری عظمی باشد که بی گدار به آب زدن. همه ی ما پُریم از ایده هایی که در هوای زندگیمان معلّق مانده اند. افکار، اهداف و آرزوهایی که نه همت تلاش کردن برای رسیدن به آنها را داریم و نه شجاعت کنار گذاشتن و یا جایگزین کردنشان را. و اینگونه است که اجازه می دهیم همین طور دور و برمان بپلکند و هوای ذهنمان را ابری می کنند.
    زمان در حال نشت است. اما شکافِ آن به قدری ریز است _شاید در حد هزارم ثانیه_ که کم تر کسی متوجه آن می شود. اما وقتی نشتی، خانه و کاشانه ی عمرمان را بُرد، فهمیدنش، دیگر نه هنر است و نه به کارمان می آید.
    بله، ما نمی توانیم جلوی این نشتی را بگیریم اما حداقل می توانیم با تنبلی، بهانه تراشی، اهمال کاری و توجیه، آن را تشدید نکنیم.
    فقر زمان را باید بیشتر جدی گرفت…

    (0)
  97. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    تمرین بیست‌وپنجم از باشگاه نویسندگی:

    با این سه کلمه یک یادداشت 100 کلمه ای بنویسید.
    سایه- سنجاق- سپید
    صبح که از خواب بیدار می شوم
    به خورشید زیبایی که زلف ابریش را با سنجاق سپیدی به گوشه پیشانیش زده سلام می کنم
    رخش کمی گلگون می شود و نگاهش را می دزد به سویی دیگر
    در پاییز و بهار اینگونه خجالتی و باوقار است
    سایه اش هم سنگین تر از همیشه می شود
    اصلا حالی به حالی می شود تا مدتها رویش را هم نمی شود دید
    وای … امان از تابستان، خیره سر می شود و بی حیا
    انقدر خیره نگاهت می کند که تو از رو می روی
    از نگاه بی محابایش داغ می شوی داغ

    (0)
  98. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    دنیای چرخه ها …

    بر چرخ و فلک دنیا نشسته ایم و گردش ایام می چرخاند این چرخ را . گاه در فراز و گاه در فرود در آمد و رفتیم دمادم…
    دنیا، دنیای گردی است . بر زمینی گرد با سیاره و ستاره هایی گرد ، با خورشیدی گرد و با چشمانی گرد و…! خدای من هدف از انتخاب دایره چیست در خلقتت؟ بر حسب اقتضای ذهن بشری ، به بررسی منطقی و عقلانی موضوع می پردازیم :
    دانه در زمین فرو می رود ، پس ازچندی رشد و نمو درختی میشود ، درخت بار و میوه می دهد و هر میوه دانه ای به ارمغان می آورد و باز داستان دانه و زمین و آسمان تکرار می شود.
    قطره آب تبخیر می شود و از زمین کوچ می کند به سوی آسمان و آسمان قطره را در تپش ابرها با نغمه باران دوباره رهسپار زمین میکند و باز داستان آب و زمین و آسمان تکرار می شود.
    آفرینش انسان نیز تمثیلی دیگر از داستان چرخه است.تولد از خاک و رجعت بر خاک. تناوب حی و موت ، کودکی متولد می شود ، پرورش می یابد و بزرگ می شود ، والد می شود ، پیر می شود و کودکانش والد او و او همچون طفلی در ایام گذشته…
    داستان چرخه ها داستان جاری و مانای زمینی است که همه مخلوقات را در برگرفته است.
    ظرافت نگاه به سرگذشت و تاریخ و زندگی بشری ما را به معنای ژرفتری رهنمون خواهد بود .همیشه در طول تاریخ و زندگی بشری پژواک دروغ ، ستم ، کفر و نیرنگ و… همه بسوی خودمان باز گشته است. این قانون بنیادین طبیعت است. هر آنچه بکاری همان را درو می کنی لاجرم … اعمال و رفتارت مانند بومرنگی است که آنرا پرتاب میکنی ، مراقب باش که این بومرنگ بسوی تو باز خواهد گشت بنگر چه دادی و چه برخواهی گرفت؟
    چه زیبا در کتاب آسمانی ، پروردگار یگانه حکیم می فرماید که خداوند ستمکار نیست و بشر خود به خویشتن ستم میکند.
    هر چه هست انعکاس در آیینه زندگی است و بس …پژواک نیکی ، نیکی ، پژواک شر جز شر نخواهد بود.
    معادله ساده ای است زندگی، بی هیچ شک و شبه ای … داده = حاصل . اگر نیک بیندیشیم درک این مطلب که چرا خالق یکتا در کتاب آسمانی از آفرینش آسمان و برافراشتن میزان سخن رانده است سخت نخواهد بود … میزان الهی بر جهان گسترده و برقرار است تو بنگر پیمانه را چون کنی ……”
    مانا باشید.

    (0)
  99. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    با عرض سلام خدمت همه دوستان اهل قلم
    نوشته های زیبای دوستان واقعا خواندنی و دلپذیر بود
    عرض تبریک و ارادت خدمت عزیزان بویژه خانمها فرزاد مهر و شجاعی با آرزوی قلمی همیشه سبز
    و تشکر صمیمانه برای رهنمونهای شایسته کارشناسان گرامی
    با کسب اجازه ، در خصوص بازخورد نوشته ها به نظر اگر تمرینی اختصاصی و یکسان در نظر گرفته بشه و دوستان در باب همون موضوع قلم فرسایی بکنند و کارشناسان بزرگوار این حوزه اظهار نظر و راهنمایی بفرمایند می تونه کارا و موثر تر باشه برای همه ، البته بماند که شیوه مرسوم و جاری کنونی تنوع نگارش و آزاید بی قیدی رو برای نگارش در هر حوزه فراهم کرده( در حد یک پیشنهاد)
    و بر همین اساس تمرینی از باشگاه نویسندگی رو خدمتتون تقدیم می کنم :
    خودتان را در اتوموبیلی تصورکنید که بیرون یک اغذیه‌فروشی با پنجره‌های شیشه‌ای بزرگ قرار دارد. دقت کنید مردم چگونه وقتی به این فروشگاه می‌رسند توقف می‌کنن و منتظر می‌مانند. جزئیات بوهایی که از این فروشگاه به مشام می‌رسد شرح دهید. آیا موقعیت زمانی یا نوع آب و هوا بر بویی که استشمام می‌کنید تأثیری دارد؟

    ✍️ از اینجا که من نشسته‌ام قشنگ توی اغذیه فروشی معلومه .
    چقدر رنگارنگ و هوس برانگیز
    هوا هنوز نمه بارونش خشک نشده وبوی خاک بارون خورده بلوار حالی به حالیت میکنه
    رگه بوی سیب زمین سرخ شده تا اون ته ته مغزت یه جوری میره که خودتو درحال خوردن اون سیب زمینی طلایی برشته ای میبینی که فلفل قرمز و زردچوبه ،خوشگل نشسته به تن اون سیب زمینیای ترد و آب دهن ولو کن
    هنوز هوشت از بوی اون سیب زمینی به خودش نیومده که بوی همبرگر کبابی دیونت میکنه
    تو این اغذیه هاشون هر چی که هست انگار یه چیزی میریزن که وسوسه کن و گشنه کننده باشه و یه جوری آب لب و لوچت آویزون بشه که مثل یه خانوم باردار ویارت بزنه بالا
    تو همین خلسه بو و مزه هام که مرد چاق و با نمکی با کله ای دور مو و وسط کل تکیه میده به میله جلوی در اغذیه فروشی و به اغذیه فروش با یه جمله کوتاه که از اینجا البته شنیده نمیشه منظورشو میرسونه
    به احتمال قوی از سکنات مرد و نگاههای خوشنود و مهربون اغذیه فروش اینطور استنباط میشه که این آقای خوش خوراک که از وجانتش هم معلومه ، مشتری همیشگیه
    خب فک کنم اون خانومه با اون پسرش اونطرف خیابون ،که فقط نگاهش به اغذیه فروشیه مشتری دوم باشن
    بله مادرو پسر از راه می رسن و پشت سر آقاهه که با اون اندام زیبا و گردش نصف اغذیه فروشی رو پوشونده منتظر توجه اغذیه فروش به خودشون می شن
    پسره با بی تابی مدام رو به مادرش داره یه چیزی رو تکرار میکنه
    چهره مادره حکایت از بی میلی اون برای درخواست مستمر پسرش داره
    معلومه پدر و مادرای خوب و سلامت اندیش زیاد تو کتشون نمیره از اغذیه فروشیا ، فست فود و خوشمزه های نا سالم بگیرن
    البته خودمونیم مزه هر آشغالی تو اغذیه فروشی خیلی شیک و مجلسی و حال خوش کنکه
    بماند که نتیجه بعد ها چه خواهد شد…
    اما خب فعلا اون آقاهه مشتری همیشگی هنوز ! حالش خوبه و تو نوبته ….

    (0)
    • درود زهرای نازنین
      دوست خوش‌فکرم متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      متن‌هایی که با زبان نوشتار نوشته شدند، غنی‌تر و قوی‌تر هستند. توصیه ما هم به تو تمرین و تمرکز روی زبان نوشتار است.
      در تمرین‌های روزانه حتما روی استعاره‌ و تصویرسازی تمرکز کن.
      غالبا یک نوشته هر چه ملموس‌تر و شفاف‌تر باشد، دلنشین‌تر و مخاطب‌پسندتر است.
      اما در مورد پیشنهاد قشنگت برای انتخاب موضوع، ما این تمرین را در دوره آنلاین مدرسه نویسندگی داریم و بهتر دیدیم که اینجا دوستان با هر نوع متن و سبک نوشتاری امکان ارائه مطلب و دریافت بازخورد را داشته باشند.
      ممنون از نقطه‌نظر ارزشمندت دوست خوبم
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (0)
  100. زهرا شجاعی گفت:

    چند دهه ی زیستی سریع تمام شونده
    این روزها کمتر به تصادفی بودن اتفاقات اطرافم باور دارم.
    نمی تواند اتفاقی باشد که درست چند روز پیش از تولد بیست و نه سالگیت و وقتی بیش از همیشه به چیستی زندگی می اندیشی دو بخش آخر رمان “لبه تیغ” را به اتمام برسانی و از میان داستان های کوتاهِ یک مجموعه پنج جلدی، داستان “مرگ ایوان ایلیچ” از لئو تولستوی را برای خواندن انتخاب کنی.
    در “مرگ ایوان ایلیچ “با حس و حال و تفکرات مردی آشنا می شوی که به سبب بیماری، لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شود و در زندگی ای که گذرانیده به دنبال معنا می گردد و این سوال که “آیا زندگی اش به شایستگی سپری شده است یا نه؟” به انحای مختلف برایش تکرار می شود.
    طبیعتا در این لحظات پرده هایی کنار می رود که گاه روزمرگی ها و گاه خودت به عمد، آن ها را مقابل این حقیقت به ظاهر تلخ آویخته ای تا آرامش نسبیت به هم نخورد. حقیقتی که ناگزیر روزی با آن روبه رو خواهی شد گرچه فکرش را نمی کنی. حقیقتی که برای هیچ کس به اندازه خودت اهمیت نخواهد داشت، و به گفته ی ایوان ایلیچ، حتی پزشک هم به درستی یا نادرستی تشخیص خودش بیش از مسئله مرگ و زندگی تو بها می دهد. و این خودِ تو هستی که آن لحظه را تجربه خواهی کرد، آن هم به تنهایی. لحظه ای که به سخره می گیرد هر آنچه را که روزی تمام دغدغه ی زندگیت بوده است.
    موقعیت شغلی، تحصیلات، ازدواج، روابط دوستانه، خانه ای که به سبک مورد علاقه ات طراحی کرده ای، لذت های زندگی، ناامیدی ها، غم ها و شادی ها، زمین خوردن ها و برخاستن ها، همه و همه مقابل چشمانت رنگ می بازند، اگر از قبل، معنایی برای دم و بازدمت پیدا نکرده باشی.
    چیست این مرگ؟!
    نه. اشتباه نکن. نشانه ی افسردگی نیست که روز تولدت به مفهوم مرگ بیندیشی. چون تا آن را خوب نفهمیده باشی معنای حقیقی تولد را درک نمی کنی. مگر نه اینکه هر چیزی با ضدش شناخته می شود..

    در لبه تیغ اما، یک قدم عقب تر رفته، خودت را شخصیت اول داستان می بینی، پسر جوانی که می خواهد بداند کیست و زندگی چه معنایی دارد و اتفاقا این سوالات در زندگی او هم تا حد زیادی به مرگِ دوستش در اوان جوانی برمی گردد. گویی پلی جز مرگ برای یک تولد دوباره نیست.
    این که مفاهیمی چون فلسفه، لذت، رستگاری، عرفان، کمال، دنیا، دانش، مادیات و معنویات _توسط کسی که تاریخ و جغرافیا و فرهنگش فرسنگ ها با تو فاصله دارد._ طوری دلنشین موشکافی شود که ندای درونت را با خود همراه کند، به چیزی فراتر از هنر نویسنده برمی گردد؛ مشترکات انسانی نه زمان و مکان می شناسد، نه زبان و نژاد. از جان آدمی برمی خیزد. اما راه کشف آن ها مشترک نیست. پس، از اینکه امکان جهانگردی و تجاربی که قهرمان داستان کسب کرده است برایت فراهم نیست گله نکن، چون هر کس باید نسخه خودش را بیابد و یافتن آن، خود جزئی از راه است…
    و اما…
    اکنون در حالی سومین دهه زندگی ام را به پایان می رسانم که با کفشی آهنین، پا در راهی بس دشوار و بی پایان به نام خودشناسی گذاشته ام، راهی که آن قدر شگفت انگیز هست و پنجره جدید برای گشودن دارد که به تحملِ سختی ها و دردهایش بیارزد.
    خودشناسی چراغ قوه ای را می مانَد که هر روز وجه تاریکی از وجودت را روشن می کند و تو که تاکنون از آن غافل بوده ای همچون دانشمندی که بزرگترین اکتشاف قرن را کرده است، غرق شادی می شوی. و چه کشفی بزرگتر از کشف خودت؟ مگر غایت قصوای زندگی جز این است؟
    در این مسیر پر پیچ و خم است که هر چه جلوتر می روی متوجه تطابق و هماهنگی ابعاد متفاوت زندگی ات می شوی. گویی هر رخدادی، آشنایی ای، خواسته ای، رسیدن و یا حتی نرسیدنی تکه ای از پازلی بوده که انجام رسالت تو در زندگی _یعنی رسیدنت به آن جایی که باید_ منوط به تکمیل آن است. پازلی که راه می نمایانَد.
    راهی که در آن همچون دوران کودکی ات، روزهای تولد را در درون هم جشن می گیری و عدد روی کیک حس خوبت را خراب نمی کند، از بالا رفتن سنت نمی هراسی و وقتی کسی از آن می پرسد برای فرار، دست به دامان جمله “سن فقط یک عدد است” نمی شوی. نه خطی در صورت و نه موی سپیدی در سر، آرامشت را خدشه دار نمی کند، تصویری که از خودت و نهایت زندگیت ساخته ای را خط خطی نمی کند، هر کدام فقط هشدار یا تذکری است که اهمیت زمان را به تو یادآوری می کند و چه نعمتی است تذکر، وقتی انسان تا این اندازه فراموش کار است.

    زمان را که دریافتی، دیگر به جای شکوه کردن از سرعت گذرش، از ثانیه ثانیه اش با تمام وجود استفاده می کنی و دیگر نه در گذشته ات “ای کاش ها” را زیر و رو می کنی و نه آینده ات را به خیال پردازی های واهی گره می زنی.
    آن جاست که سه شنبه ها همه سه شنبه نیستند، هر کدام روزی جدیدند و تکرار نشدنی که تو باید آن را بسازی برای تجربه ی چهارشنبه ای نو و پربارتر. آن وقت برای شروع کردن کاری تا رند شدن ساعت یا آغاز هفته و ماهِ جدید صبر نمی کنی، چرا که می دانی ارزش زمان با طلا قابل مقایسه نیست، سارقش هم متفاوت است. بار گردوی عمرت را طوری آهسته و گردو گردو خالی می کند که تا به خودت بیایی بعید است فرصت جبران داشته باشی، چرا که کار خودش را خوب بلد است و از قضا دستی در گردو شناسی دارد. پر مغزها را برده است، همان ها که توان و انرژی و طراوت جوانی تو بوده اند…
    برای همین است که در سنین بالاتر متوجه دزدی اش می شوی، وقتی، گردوهایی که در چنته داری اگر پوک نباشند، چنگی هم به دل نمی زنند.
    پس به سالی یک تولد اکتفا نکن و بارها و بارها متولد شو که به قول دکتر بابایی زاد باید این “چند دهه ی زیستی سریع تمام شونده” را دریافت و بهترین خود را زندگی کرد.

    (0)
    • درود زهرا جان
      متن‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      قلم روان و خوبی داری.
      واضح است که اهل مطالعه هم هستی.
      البته که توصیه من برای تمرین‌های روزانه، کار روی تصویرسازی، استعاره و تیترنویسی است.
      تا می‌توانی روی این سه مورد تمرکز کن.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  101. زهرا شجاعی گفت:

    اهمال کاری
    دست کشیدن به گیتاری که سال هاست گوشه اتاق خاک می خورد یا لایک کردن پست های اینستاگرام
    گپ زدن با اعضای خانواده یا اشک کنترل تلویزون را درآوردن!
    راه اندازی کردن یک کار کوچک یا آن لاین بازی کردن
    ورزش کردن یا چک کردن گروه دوستان با صفا و با وفا!!
    مطالعه کتاب های مورد علاقه ات یا پرسه زدن با رفیقت توی خیابان و حرف های تکراری زدن
    رفتن به دندان پزشکی و پیگیری دندانی که مدت هاست خراب شده یا دو ساعت در ترافیک ماندن برای خوردن فلان غذا در بهمان رستوران

    اگر همیشه انجام دادن کارهای دوم را به اولی ترجیح می دهید، شما هم دچار بیماری صعب العلاج اهمال کاری هستید. محمدرضا شعبانعلی در متمم اهمال کاری را اینگونه تعریف می کند: اولویت قرار دادن کارهایی که لذت انجام شان بیشتر یا رنج انجام دادنشان کمتر است؛ مستقل از اهمیت و ضرورت آن ها. پس نه این که الزاما دومی ها بد باشند یا اشتباه، فقط ضرورت و اولویت کم تری دارند.
    ریشه اهمال کاری را می توان در ضعف اراده و راحت طلبی جستجو کرد. جملاتی چون: دیگر دیر شده، اگر امکاناتش را داشتم…، از شنبه، ژن خوب هم نیستم که…، الان حوصله ندارم، با این شرایط اقتصادی؟ و … نه تنها بسیار راحت تر از انجام یک کار است، که سلاحی است مناسب برای دفاع از وجدان نیمه بیدارمان در برابر عذاب!
    برخی هم اهمال کاری را از چشم عادت ها می بینند، کارهایی که تکرار روتینشان، نه برای برنامه های جدید مجالی می دهد و نه برای تفکر درباره علت تکرارشان. ده ساعت خوابیدن در شبانه روز، خوردن مایعات بین غذا، دیر بیدار شدن، پشت سر دیگران صحبت کردن، زمان زیادی را بی هدف در شبکه های مجازی سپری کردن، قضاوت کردن و …. از عادات غلط شایعی هستند که آنقدر طبیعی به روزمره گی ما چسبیده اند که متوجه وصله بودنشان نمی شویم.
    اهمال کاری گاهی هم ریشه در کمال گرایی دارد. میل به کامل و بی عیب و نقص انجام دادن کارها باعث می شود که انجامشان را به یک روز نامعلوم در آینده محول کنیم و تن به کارهای کم اهمیت تر بدهیم.

    حال چه باید کرد؟ شاید به تعداد آدم های اهمال کار کره زمین راهکار وجود داشته باشد. اما بی تردید اولین قدم _ مثل شروع هر تغییر دیگری_ روراست بودن با خود و پذیرفتن آن است. پس از خوب فکر کردن و اهداف و اولویت ها را تعیین کردن، می توان برای برنامه ریزی، تقویت اراده، تغییر عادات غلط و قطع دو بازوی قوی بهانه تراشی و تنبلی، دست به دامان بولت ژورنال و هبیت ترکر شد. (در صورت عدم آشنایی با این دو عبارت و روش استفاده از آن ها به یک موتور جستجو در اینترنت مراجعه کنید. ولی اگر با آن ها غریبه نیستید و منتظر یک فرصت استثنایی برای شروع هستید شما دقیقا دچار اهمال کاری شده اید.)
    و در آخر، مراقب آدم های مهم زندگیتان باشید. همان ها که وقتتان را کم و بیش کنارشان می گذرانید. چرا که این بیماری به شدت مسری است!!!

    (0)
  102. زهرا شجاعی گفت:

    انزوا، آری یا خیر؟
    “نویسنده شاید در انزوا بنویسد، امّا در انزوا نویسنده نمی شود. ”
    شاید به نظر متناقض بیاید، ولی دنیای نویسندگی پر است از این جور تناقض ها. نویسنده حین نوشتن، دانایی و نادانی را توامان تجربه می کند، یک پایش در واقعیت است پای دیگرش در تخیل، گاه در گذشته ی تاریخ نفس می کشد گاه در آینده ی آن، بسته به حال و هوای نوشته ای که در فکرش در حال جان گرفتن است هر لحظه احوال متفاوتی دارد، گاه در چاه ویل دست و پا می زند گاه در آسمان ها سِیر می کند، گاه مثل شاخه های بید مجنون در باد، آرام و قرار ندارد و گاه چنان محکم و استوار است که گمان نمی کنی طوفان کاترینا هم بتواند آرامشش را بر هم بزند.
    امّا تناقض انزوا…
    هر نویسنده ای عادات مخصوص به خودش را دارد اما کمتر نویسنده ای است که در خلوت نشستن، فکر کردن و نوشتن را تجربه نکرده و یا مفید ندانسته باشد. جولیا کامرون (نویسنده کتاب راه هنرمند) معتقد است وقتی نویسنده و به تعبیر عمومی تر یک هنرمند اثری را خلق می کند، در حال برداشت از چاه درونش است. چاهی که اگر فقط یک طرفه از آن استفاده شود به زودی تهی و خشک می شود. و هنرمند خود، مسئول محافظت از این چاه درونی ارزشمند است.
    کامرون همچنین مغز انسان را به “مغز منطقی” و “مغز هنرمند” تقسیم بندی کرده و هنر را کار “مغز هنرمند” می داند. از این رو او کارهایی از قبیل پیاده روی، تفریح، سرگرمی، گوش سپردن به یک شاهکار موسیقی، سفر کردن، دوش گرفتن، تماشای طلوع و غروب آفتاب و حتّی تراشیدن یک هویج را راهی برای خوراک رساندن به مغز هنرمند و در نتیجه پر کردن چاه می داند.
    پس تناقضی در کار نیست. یک نویسنده بعد از تغذیه ی پیوسته و آگاهانه ی چاه درونش با منابعی چون انسان ها، طبیعت و جامعه است که می تواند پشت میز تنهایی خود بخزد و بهره برداری و استخراج را با قلمش شروع کند.

    (0)
  103. زهره احمدی گفت:

    سلام بهار جان. متشکرم بابت راهنمایی های ارزشمند تان و وقتی که برای پاسخ به سوالات می گذارید.راستش فیلم دورهمی محتواگران هنوز نرسیده.خیلی مشتاق دیدن فیلم این رویداد هستیم.پشتیبانی تلگرام در کانال مدرسه نویسندگی است؟

    با تشکر فراوان

    (0)
  104. زهره احمدی گفت:

    ضمنا سوال دیگه ای هم داشتم.من در یادداشت نوشتن علاقه ندارم که نوشته ام به صورت ادبی باشه.چون شما همیشه روی استعاره و تشبیه تاکید دارید.در صورتی که یادداشت ها و نوشته های جدی به صورت برون ریزی و یا مقاله لزوما نباید زیاد از آرایه های ادبی بهره ببره و خودم هم علاقه به داستانی نوشتن و داستان سازی و تصویرسازی ندارم.ولی همیشه تاکیدتون روی استعاره و تشبیه و داستان هست.این موضوع تا حد زیادی به سلیقه نویسنده بستگی دارد.من جدی نوشتن را علاقه دارم.لطفا راهنمایی بفرمایید.

    ممنون

    (0)
    • زهره عزیز
      برای جواب این سوال، باید کتاب قصه‌گو برنده است را به تو پیشنهاد کنم.
      با خواندن این کتاب حتما به تاکید ما پی خواهی برد.
      اما دلیل این تاکید فقط و فقط تاثیرگذاری کلام است، حالا در هر قالبی که باشد.

      (0)
  105. زهره احمدی گفت:

    سلام.می دونم سوالم ارتباطی به اینجا نداره.اما بعد از برگزاری همایش محتواگران ما که به صورت غیر حضوری ثبت نام کرده بودیم همچنان منتظر ارسال ویدیو هستیم.کی به دست مون می رسه؟از بچه های دوره آنلاین نویسندگی هستم.مرسی

    (0)
    • درود زهره عزیز
      فیلم دورهمی برای ایمیل شما ارسال شده.
      اگر در هرزنامه ایمیل هم محتوا را دریافت نکردید از طریق پشتیبانی تلگرام پیام ارسال کنید تا لینک مجددا برای شما ارسال شود.
      با تشکر

      (0)
  106. لیلا فرزادمهر گفت:

    بوی باران
    تازه رسیده بود.خستگی ۱۳ساعت رانندگی در تمام وجودش رخنه کرده بود.ساکهارابازحمت به داخل کلبه کشاند ونفس راحتی کشید.خودرا روی اولین مبل کنار ورودی پرت کرد کفشهارا ازپادراورد و روی کاناپه گذاشت تا کمی از ذوق ذوق پاهایش کاسته شود .سکوت همه جارا فراگرفته بود فقط صدای جرق وجرق سوختن چوب داخل شومینه فضارا پر می کرد.خودرا به دستان خواب سپرد.
    ناگهان با صدای مهیبی از خلسه بیرون پرید .مستقیم در جای خود نشست .موقعیت خودرا فراموش کرده بود.ترس از صدای رعد باعث شده بود نتواند تمرکز کند.صدای کوبیده شدن قطرات باران به شیشه اورا متوجه موقعیتش کرد.ضربان قلبش آرامترشد. از جا برخاست به سمت پنجره رفت.باران ارام می بارید.تازه فضای بیرون شهرک ساحلی را دید.
    دوردیف کلبه چوبی در کنار خیابانی منتهی به دریا وجنگل کنارهم نشسته بودند.کلبه ها کاملا شبیه هم ساخته شده بودند حتی گلها وگلدانهای آویزان از پنجرهای کلبه هارا شبیه هم کرده بود.انگارنقاشی کودکی پرشور،بارها تکرار شده بود.سقف شیروانی کلبه ها از باران خیس شده بودندوقطرات باران از لبه های آنها مانند دوش سرازیر می شد.
    پنجره را باز کرد بوی چوب و خاک باران خورده ،طراوت خاصی را به هوای بارانی داده بود.با تمام وجود بوی باران را به ریه های دود گرفته اش فرستاد.چشمانش را برای لحظه ای بست انگار روح از جانش به پرواز در آمده واز بیرون به خودش نگاه می کرد.شباهت کلبه ها به بیننده اینرا القا می کرد که میتواند خودش را از بیرون تماشا کند.
    هوس پیاده روی به سمت ساحل اورا وادار کرد بدون بالا پوش به بیرون هدایت شود.
    وارد خیابان اصلی ویلاشد پرنده پر نمی زد.هیچ صدایی شنیده نمیشد؛انگاردر خواب راه میرفت قطرات باران چون مادری مهربان آرام روی موهایش می نشستند.صورتش را به سمت آسمان برد.تمام صورتش پرشداز اشک شادی وصال ابرها. با چشمان بسته خودرا بدست این نوازش بی دریغ سپرد.
    آرام به سمت دریا حرکت کرد.از دورامواج سرکش دریا را می دید که خودرا بی تابانه به صخرهای موج شکن سد راهشان می کوبند تا بلکه راهی برای آزادی پیدا کنند.اما هربار با ناامیدی به جای اول برمی گردند وباری دیگر تلاشی دوباره…
    به صخره ها نزدیک شد وروی دورترین صخره نشست به دریای عصبانی نگاه می کرد.دریا میدید که فرزندانش چطور بی خیال در آسمان از اینسو به آنسودرپرواز هستند.حس رهایی در وجودش فوران می کرد ولی بند تعلقات دست وپایش رابسته بود.
    لباسهایش خیس از باران شده بود.آخرین قطرات باران را به جان خرید.هوا خوب شد. آرام آرام آفتاب خودرا از پشت ابرها بیرون کشید وخودنمایی کرد.
    با رخوت از جا بلندشد .عزم برگشت به ویلا کرد.پرندگان از روی شاخه ها به پرواز درآمدند تا بالهایشان را دردستان گرم خورشید ،خشک کنند.سروصدای پرندگان سراسر خیابان را پوشانده بود .با تمام شدن باران روح زندگی بیدارشده بود.چند کودک ،خنده کنان با دوچرخه هایشان از ویلای روبرو بیرون آمدند. طراوت این صبح دل انگیزآنهارا به بیرون کشیده بود.
    وقتی از کنارش رد شدند تمام آب جمع شده در چاله خیابان را بروی لباسش پاشیدند.کمی جلوتر ایستادند وبا عذرخواهی کوتاهی به راهشان ادامه دادند.امروز حالش عالی است هرزمان دیگر این اتفاق ساعتها اوراعصبی وناراحت می کرد ولی بوی باران،صدای پرندگان ،هوای تمیز ومنظره سبزورنگارنگ اطراف،میتوانست بدترین حادثه را دلنشین کند.
    به ویلا رسید لباسهایش را عوض کرد.لیوانی چای برای خوددرست کرد.روی صندلی کنارشومینه سرخورد تا سرمای وجودش را با تن چوبهای نیمه سوخته، گرم کند.با تکانهای صندلی ،خودرا به خواب سپرد تا سفررویایش را ادامه دهد.

    (0)
  107. لیلا فرزادمهر گفت:

    سفربرای زندگی(2)

    مسافران جا نمانند.پسرجوان با صدای بلند اعلام کرد داریم به مقصد کرج حرکت می کنیم. علی روی ردیف دوم کنار پنجره خودرا جادادوبقچه را درکنارش قرارداد پاهای خسته از راه را کمی مالش داد.وگیوه هارا از پادرآورد وپاشنه آنرا خواباند.مردجوانی از رکاب ماشین بالا آمد به علی نگاه کرد وپرسید جای کسی است.علی با تکان سر به اوفهماند که میتواند بنشیند.مرد به محض نشستن روی صندلی پاهارا به صندلی جلویی تکیه داد وسرش را روی پشتی صندلی گذاشت وبعداز 2یا3بار پلک زدن به خواب رفت انگار سالها گذر از این مسیر، جذابیت مناظر را از نظرش برده بود.
    به فاصله کمی پیرمردی یا علی گویان دستش رابه میله درگرفت وبا کمک عصا خودرابه بالا کشید. عصای دستش از بالا تا پایین با نقش ونگار پرندگان خراطی شده بود. مو ومحاسنش سفیدشده بودند وکلاهی مشکی وسط سررامی پوشاند ،پیراهن سفید وتمیزبا جلیقه وکت وشلوار همرنگ تیپ زیبایی به اوداده بود .پسرجوانی که قبل از علی در صندلی تکی کناردر نشسته بود برخاست تا جایش را به پیرمرد بدهد .اوبا دست برشانه پسر جوان فشاری آورد وگفت متشکرم پسرم ما 2نفرهستیم پیرمرداز پله دوم هم بالا آمد وچون سقف کوتاه بود قد بلندش را خمیده کرد تا بتواند بایستد. از جلوی در کناررفت وهمسرش را با دست دیگرش بالا کشید تا سوارشود.پیرزنی خوش رو با روسری سفید که درزیر گلو با سنجاق نگین آبی فیروزه ای بسته شده بود وچادر مشکی برسر واردشد . چادر را درقسمت لپ ها به داخل روسری برده بود. سفیدی وگردی لپ هایش بیرون زده بود.صورت نورانی پیرزن درگوشه های چشم چروک های ریزی داشت ورنگ سیاه ابرو وچشمانش حکایت از زیبایی دورانی نه چندان دور داشت. روی ناخن هایش تکه هایی از رنگ حنا جامانده بود پیرمرد با عشق به زن نگاه کرد واورا در صندلی پشت راننده جای داد وبعداز آن درکنارش نشست وبا لبخند اورا نگاه می کرد.
    بعداز آنها زنی جوان با چادر مشکی که گلهای ریز سفید داشت از رکاب ماشین بالا آمد در حالی که فرزند خردسالش را دربغل داشت وبقچه کوچکی دردست دیگرش بود چادررا با دندان محکم گرفته بود در این فاصله قسمتی از چادر از دهانش بیرون آمد وکبودی نیمی از صورت زن نمایان شد. با عجله چادر را به جای اول رساند ودر صندلی تکی ردیف علی نشست کودک را چنان سفت در بغل گرفته بود گویی هرآن کسی فرزندش را از او جدا می کند. در تمام طول مسیر زن با نگاهی غمگین به بیرون نگاه می کردانگار تمام خاطرات عشق نافرجامش را مرور می کرد. وهرچند لحظه یکبار تکانی به فرزند دلبندش می داد تا مبادا خواب شیرینش زایل شود.
    با آمدن چند سرباز به داخل سروصدا وهمهمه برپاشد.شوخی های گاه وبی گاه سربازها جو شادی به مسافران داده بود .پیرمرد دستانش را به دور گردن زن حایل کرد تا راحت به خواب برود.بعد از سوارشدن چند مسافر دیگر مینی بوس شروع به حرکت کرد پسر جوان که شاگرد راننده بود هم باجستی خودرا به صندلی جلو رساند ونشست. راننده از اوخواست آینه سمت شاگرد را تنظیم کند. به سمت کرج حرکت آغازشد.
    هرچه از زمان شروع حرکت می گذشت صدای مسافران هم کمتر می شد.دیگر صدایی به جز صدای موتور ماشین به گوش نمی رسید.شاگرد راننده پاهارا جلوی داشبورد گذاشته بودوبه خواب عمیقی فرورفته بود. سربازها هم سرهارا حایل یکدیگر کرده بودن ودر ردیف آخر به خواب رفته بودند.سرهای تراشیده ولباسهای خاکی تنشان نشان از اتمام دوره آموزشی داشت که برای مرخصی به نزد خانوادها برمی گشتند. پیرزن وپیرمرد با تکیه برهم خوابی شیرین را تجربه می کردند.
    علی نگاهی به اطراف کرد زن فرزند را دربغل گرفته بود.سررابه شیشه تکیه داده بود وهراز چند گاهی قطره اشکی چون دانه های مروارید از چشمانش به پایین می لغزید. چادر را به روی نیمه صورت کشیده بود تا آثار نامهربانی را بپوشاند.
    هرچه به مقصد نزدیک می شدند در اطراف جاده باغ های زیبا بیشتر دیده می شد صف چنارهای دوطرف خیابان که در بالا فاصله بینشان را یکی کرده بودند، سقف سبزی روی جاده کشیده بودند. باغ های میوه های رنگارنگ که بدون دیوار در دوسمت جاده دیده می شد حال وهوای علی را عوض کرده بود. غم دوری، با باد خنکی که از پنجره به داخل می آمد به بیرون راه پیدا کرد واز دلش زدوده شد.
    مسافران جا نمانند .وقتی چشمانش را باز کرد. شاگرد در رکاب ایستاده بود وبا صدای بلند اعلام می کرد. “کرج جا نمونی”
    علی مرد کناری را صدا زد وهمزمان شانه اش را تکان داد. مرد چشمانش را نیمه باز کرد خون جمع شده در چشمانش نشان از خواب راحت او داشت. از او خواست راه راباز کند تا پیاده شود. مرد با مکثی طولانی پاهارا از صندلی جلویی جدا کردوخودرا به سمت راهرو چرخاند تا علی پیاده شود. علی به زحمت خودرا به راننده رساند.کرایه را پرداخت کرد واز ماشین پیاده شد. در کنار جاده تخته سنگ بزرگی کنار تیر چوبی برق قرارداشت بقچه را روی سنگ گذاشت وبرزمین نشست تا پاشنه گیوه هایش رابالا بکشد.
    وادامه دارد….

    (0)
  108. لیلا فرزادمهر گفت:

    سفربرای زندگی(1)
    فشارزیادی را تحمل می کرد.کاملا به شیشه چسبیده بود. با دست آزادش شانه ی مرد کناری را تکان داد . مرد آنچنان به خوابی گران فرورفته بود که با صدای توپ هم بیدار نمی شد.با تمام توانش مرد را از خود جدا کرد .مرد، با صدا نفسی کشید وبه ادامه خواب پرداخت.هراز چند گاهی صدای پف از لب های مرد خارج میشد.
    به اطراف نگاهی کرد .تمام مسافران مینی بوس تقریبا در خواب بودند.چشمان خسته از راهی طولانی را به زحمت باز نگه داشته بود.هرچه سعی کرد کمی استراحت کند،افکار مزاحم لحظه ای رهایش نمی کردند. یاد وخاطره شب گذشته وحرفهایی که عمو هرگز از دهانش خارج نمی شدنداورا در خود غرق کرد. شب گذشته عمو با اشاره اورا به گوشه باغ دعوت کرده بود، جایی در انتهای باغ ،نقطه ای که درختان انار وانجیر آنهارا از چشم اغیار پنهان می کردند.عمو به محض دیدن علی اورا درآغوش گرفته بود وبا نفسهای عمیق عطرش را به جان می خرید.علی گیج شده بود تا حالا چنین رفتاری را از عمو ندیده بود.
    بعد از زمانی طولانی علی را از بغل خود جدا کرد واز جیب داخلی جلیقه ، مقداری پول لوله شده را بیرون کشید ودر دستان علی قرارداد.بعد هم با زبان اشاره به او فهماند که دیگر در اینجا جایی برای ماندن اونیست به راه خود برود وشانس زندگی ای که در اینجا از اودریغ می شود را درجایی دیگر خرج کند.بعداز فوت پدر به دنبال آن مادرش هم از این دنیا رخت بربست وعلی توسط عمویش که زبانی برای صحبت نداشت سرپرستی می شد. اوایل مشکلی نداشت، با بزرگ تر شدن پسرعموها کم کم دوران فلاکت آغاز شد. از صبح تا پاسی از شب تمام خرد فرمایشات پسرها وزن عمو را اجرا می کرد . اکثر شبها وقتی به خانه می رسید غذا تمام شده بود واو مجبور بود با تکه نانی سدجوع کند. عمو که از جور وجفا خانواده اش به تنگ آمده بود سعی کرد با فراری دادن علی اورا از این مهلکه نجات دهد. در چشمان عمو غمی سنگین از داغ فراغ برادر سالها خانه نشین شده بود وهر لحظه در تنهایی بوی برادر را از تن علی استشمام می کرد.اما بازبان الکن نمی توانست پشتیبانی برای این گل برجا مانده از خاطره برادرباشد. روزهای متمادی در خلوت اشک ریخت وبا برادر درد دل کرد واز اوبه خاطر کوتاهی در رفاه علی عذر خواست. حالا این تنها لطفی بود که میتوانست برای علی انجام دهد.مقداری از پولهای ارث پدر علی رابرایش کنار گذاشت وبدوراز چشم خانواده اورا به علی داد.
    بعداز برگشتن به خانه علی آرام وبی صدا چند تکه ازلباس های کهنه ونمیدار، به همراه تکه ای نان در بقچه قرار داد وتوشه راهش را مهیا کرد.حدود ساعت 4صبح وقتی همه اهل خانه در خوابی گران فرورفته بودند علی بقچه را برداشت وبی صدا خودرا به ایوان منتهی به حیاط رساند وگیوه هایش را زیر بغل گرفت وبا پای برهنه با سرعت شروع به دویدن کرد. انگار لشکری از اهریمنان اورا دنبال کرده بودند.تنها صدای پارس سگهای گله از دوردست شنیده می شد. وقتی روستا را پشت سرگذاشت ایستاد زبانش دراثر تشنگی وخستگی تا نیمه از دهانش بیرون افتاده بود. گیوه هارا پوشید .خودرا به جاده رساند تا با اولین ماشین خودرا از مهلکه دورکند. آفتاب درآسمان خودنمایی می کرد در این فصل گرمای سمنان اشک را درچشم قبل از خروج بخارمی کرد . مدتی در کنارجاده به انتظاراتومبیل ایستاد. اضطراب ودلشوره امانش نمی داد. از روی تخته سنگ بلندشد وبه راه خود در کنارجاده ادامه داد.نزدیک ظهرشده بود تشنگی طاقتش را تاب کرده بود وادامه راه را مشکلتر.
    از دور صدای کامیون حمل بار به گوشش خورد برگشت .دستانش را تا وسط جاده کشید، تا اتومبیل را متوقف کند. ماشین با سرعت از کنارش ردشد. با ناامیدی دور شدنش را نگاه می کرد. دیگر قادر به ادامه راه نبود.کامیون با صدای فیس، 50متر جلوتر ایستاد.راننده دستش را از شیشه بیرون آورده بود وبه او اشاره می کرد. فاصله بینشان را چون پرنده شکاری طی کرد.راننده در سمت شاگرد را برایش باز کرد “بپر بالا”.
    خودرا به زحمت از رکاب بالا کشید وسوارشد.روی صندلی نشست وبقچه را روی پایش قرارداد.وقتی نفسش جا آمد به اطراف نگاهی انداخت راننده با سبیل های پهنکه کاملا لبها را پوشانده بود ،چشمانی مشکی وزیبا ،ابروهایی پرپشت وموهایی که در وسط سر خالی شده بود ،عرق گیر سفیدی که دربعضی از قسمتهایش لکه های روغن پاشیده بود، شلوار کردی گشادی که چند جای آن باآتش سیگارسوراخ شده بود ودمپایی پلاستیکی، ورو دریهایی که پربود از عکس های مختلف ،تسبیح وون یکاد کوچکی که از آیینه آیزان بود، در نگاه اول به چشمش آمدند.راننده در سیمای علی چه چیزی دیدکه با اشاره دست ظرف آب سفالی را در جلوی پایش نشان داد تا تشنگی را برطرف کند.در نایلونی کوزه را برداشت وبا لیوانی که راننده به دستش داد مقداری آب خنک از کوزه ریخت ویک نفس سرکشید. زبانش راحس کرد. با شرمندگی از راننده تشکر کرد.علی در سرزمینی بزرگ شده بود که آب حکم کیمیای نایاب راداشت. طی صحبت با اوفهمید که تا ترمینال میتواند اورابرساند. خداراشکر کرد که بالاخره آنقدردور خواهد شد که دست کسی به اونرسد.وقتی سالهای بعد به اتفاقات آنروز فکر می کرد دلیلی برای فرار پیدا نکرد.
    بعداز 2ساعت از کامیون پیاده شد وبا خداحافظی گرم راننده، خودرا برای شروع زندگی جدید آماده کرد.به ترمینال واردشد .نمی دانست به کجا می رود تعدادی از راننده ها وشاگردان اتوبوس در ورودی ترمینال ایستاده بودندوبا صدا هرکدام مقصدشان را فریاد میزدند. وتازه وارد ها را راهنمایی می کردند وهر مسافر گم کرده راه، را به سرعت به سمت اتوبوس ومینی بوس خود هدایت می کردند. دراین هیاهوی به امان ،پسر جوانی که در آنجا بود متوجه علی شد خودرا به اورساند.ومقصد راپرسید علی با بی تفاوتی گفت فرقی نداره هرجایی که مرا از سمنان دور کند.پسردستش را گرفت وبه سرعت اورا به سمت مینی بوس خود راهنمایی کرد گفت “مقصد کرج ”
    ادامه دارد…

    (0)
  109. رسول کشاورز گفت:

    اگرفقط یک چیز بتواند زندگی کردن را به ما یاد بدهد آن چیز قطعا کتاب است. کسانی که کتاب می‌خوانند زندگی بهتر و روابط پایدارتری دارند. در برابر مشکلات آرام‌تر هستند و آرامش خود را سخت از دست می‌دهند. روانشناسی می‌گفت فاصله بین خطوط کتاب، محل فکر کردن کتاب‌خوان‌هاست. به همین خاطر است که معمولا کتاب‌خوان‌ها آرامش خاصی در زندگی دارند. در مورد تاثیرات مطالعه هرچقدر بگوییم، تا وقتی که خودتان کتابی به دست نگیرید متوجه عمق این تاثیرات نمی‌شوید. فقط یادتان باشد هرگز به یک کتاب بسنده نکنید. در این مطلب سعی کردیم با هفت دلیل شمارا ترغیب به مطالعه کنیم.

    1 سرگرمی سالم

    تماشای فیلم و سریال، گذراندن وقت با دوستان، ورزش، رفتن به قهوه‌خانه‌ها، پرسه زدن در خیابان یا همان دور دور خودمان، گردش در فضای مجازی و… همه راه‌هایی هستند که با آن اوقات فراغتمان را سپری و خودمان را سرگرم می‌کنیم. بسیاری از این روش‌ها سالم و بسیاری از ‌آن‌ها ناسالم هستند. کتاب خواندن یک سرگرمی سالم و تقریبا بدون هزینه است که اگر به فرض محال هیچ مزیتی نداشته باشد، یکی از بی ضررترین سرگرمی‌هایی است که در جهان وجود دارد.

    2 افزایش دایره لغات و یادگیری املای صحیح کلمات

    دایره واژه‌هایی که امروزه از آن‌ها استفاده می‌کنیم به شدت تکراری و محدود شده‌اند. زبان فارسی اقیانوسی از واژه‌هاست و ما فقط حوضچه‌ای از آن را می‌بینیم. کتاب خواندن ما را به این اقیانوس متصل می‌کند و دایره لغات ما را افزایش می دهد. کسی که از واژه‌هایی زیباتر، متفاوت‌تر و با معانی عمیق‌تر در حرف‌هایش کمک بگیرد قطعا شونده‌های بیشتری هم خواهد داشت.

    اگر نگاهی به کپشن پست‌های اینستاگرام بیندازید، متوجه می‌شوید بسیاری از کلمات املای درستی ندارند. این موضوع شاید در فضای مجازی خیلی مهم به نظر نرسد ولی در خیلی از موقعیت‌های دیگر ممکن است باعث خجالت شما شود و شمارا در ذهن دیگران بی‌سواد نشان دهد. به عنوان مثال اگر بخواهید برای اداره‌ای نامه‌ای مهم بنویسید یا در شرکتی که کار می‌کنید درخواست کتبی از رییس یا همکارانتان داشته باشید، قطعا داشتن غلط املایی در نوشته‌تان دید بدی نسبت به شما ایجاد خواهد کرد. کتاب خواندن به شما شکل صحیح کلمه‌ها را یاد خواهد داد.

    3 فرصت هزاران بار زندگی کردن

    حتما این جمله را شنیده‌اید: کسی که کتاب می‌خواند قبل از مرگش هزاران بار و به جای هزاران نفر زندگی می‌کند ولی کسی که کتاب نمی‌خواند فقط یک بار طعم معجزه‌ای به نام زندگی را می‌چشد.

    جاودانگی آرزوی دیرینه انسان بوده است. اما چرا؟ زندگی شگفت انگیز است و فرصت ما برای لذت بردن از همه نعمت‌های زندگی محدود. حالا که کتاب به ما امکان تجربه ذهنی هزاران زندگی را می دهد چرا باید از این فرصت استفاده نکنیم.

    4 ساختن معنای زندگی

    در ادامه پاراگراف قبلی باید بگوییم مگر می‌شود هزاران بار زندگی کنی و معنا و مفهوم زندگی و راه و رسم خوب زندگی کردن را یاد نگیری. مگر می‌شود به یک معنای عمیق برای زندگی خودت نرسی. فرانسوا ولتر می‌گوید: هرچه بیشتر کتاب بخوانید، بیشتر از زندگی حقیقی برخوردار خواهید شد. نیچه می‌گوید: کسی که چرایی زندگی(معنای زندگی) را بفهمد، با هر چگونگی خواهد ساخت.

    5 قوی کردن ناخودآگاه

    بسیاری می‌گویند خواندن کتاب داستان، وقت تلف کردن است. چون در مورد موضوع خاصی صحبت نمی‌کند. اما این حرف یک اشتباه بزرگ است. با خواندن کتاب‌های داستانی ما با مجموعه اتفاقاتی که برای یک یا چند شخص در زندگی افتاده است مواجه‌ایم و نحوه برخورد هر شخصیت کتاب با چالش های زندگی‌اش در ذهن ما به عنوان تجربه نقش می‌بندد. شاید سال‌ها بعد جزییات کتاب‌ها را فراموش کنیم، اما این تجربه‌ها در ناخوآگاه ما ثابت و دست نخورده باقی می‌مانند و باعث می‌شوند زمانی که اتفاق مشابهی برای ما افتاد طوری برخورد کنیم که انگار قبلا تجربه‌اش کرده‌ایم. از آن جایی که این داستان‌ها از زندگی واقعی ایده می‌گیرند قطعا اتفاقات مشابه کتاب برای ما هم خواهد افتاد چه خوب باشد چه بد.

    6 ایجاد و نگهداری روابط بهتر

    کتاب‌ها پر از روابط و حرف‌ها، قهر‌ها، عشق‌ها، نفرت‌ها و احساسات میان آدم‌ها هستند. وقتی کتاب می‌خوانید روابط انسانی را بهتر درک می‌کنید و دلیل بسیاری از رفتارهای انسان‌ها را بهتر می‌فهمید. کتاب‌ها روانشناس‌هایی هستند که مطبشان در دستان شماست.

    7 خواندن نتیجه زندگی نویسنده

    پشت هر متنی که از نویسنده‌ای در دنیا منتشر می‌شود سال‌ها تجربه، تمرین، تفکر، مطالعه و خلاقیت نهفته است. ما می توانیم با خواندن آن کتاب، نتیجه همه این تلاش‌ها را به خودمان منتقل کنیم. کسی که می‌نویسد مجبور به خواندن بیشتر و بهتر از قبل می‌شود. به همین خاطر نویسنده‌ها اغلب کسانی هستند که به اصطلاح سرشان به تنشان می‌ارزد.

    در این مطلب فقط هفت فایده کتاب خواندن را بررسی کردیم ولی اگر واقعا کتاب‌خوان باشید می دانید که منافع کتاب خواندن برای هرکس منحصر بفرد است، پس اگر تجربه خوبی از مطالعه دارید یا کتاب خوبی می‌شناسید به این مطلب اضافه کنید.

    (0)
    • درود بر شما جناب کشاورز
      مطلب شما را در تیم محتوا خواندیم.
      شما خیلی خوب از پس جستارنویسی و مقاله‌نویسی برمی‌آیید.
      پاراگراف‌بندی، اصول نگارشی صحیح، استفاده از ضرب‌المثل و یک متن منسجم از ویژگی‌های قلم شماست.
      قطعا هر چه بیشتر از استعاره و تصویرسازی بهره بگیرید، پیشرفت شما بیشتر به چشم خواهد آمد و متن‌تان درخشان‌تر خواهد شد.
      باز هم برایمان بنویسید.
      پیروز و سربلند باشید.

      (0)
  110. لیلا فرزادمهر گفت:

    بوی باران
    تازه رسیده بود.خستگی 13ساعت رانندگی در تمام وجودش رخنه کرده بود.ساکهارابازحمت به داخل کلبه کشاند ونفس راحتی کشید.خودرا روی اولین مبل کنار ورودی پرت کرد کفشهارا ازپادراورد و روی کاناپه گذاشت تا کمی از ذوق ذوق پاهایش کاسته شود .سکوت همه جارا فراگرفته بود فقط صدای جرق وجرق سوختن چوب داخل شومینه فضارا پر می کرد.خودرا به دستان خواب سپرد.
    ناگهان با صدای مهیبی از خلسه بیرون پرید .مستقیم در جای خود نشست .موقعیت خودرا فراموش کرده بود.ترس از صدای رعد باعث شده بود نتواند تمرکز کند.صدای کوبیده شدن قطرات باران به شیشه اورا متوجه موقعیتش کرد.ضربان قلبش آرامترشد. از جا برخاست به سمت پنجره رفت.باران ارام می بارید.تازه فضای بیرون شهرک ساحلی را دید.
    دوردیف کلبه چوبی در کنار خیابانی منتهی به دریا وجنگل کنارهم نشسته بودند.کلبه ها کاملا شبیه هم ساخته شده بودند حتی گلها وگلدانهای آویزان از پنجرهای کلبه هارا شبیه هم کرده بود.انگارنقاشی کودکی پرشور،بارها تکرار شده بود.سقف شیروانی کلبه ها از باران خیس شده بودندوقطرات باران از لبه های آنها مانند دوش سرازیر می شد.
    پنجره را باز کرد بوی چوب و خاک باران خورده ،طراوت خاصی را به هوای بارانی داده بود.با تمام وجود بوی باران را به ریه های دود گرفته اش فرستاد.چشمانش را برای لحظه ای بست انگار روح از جانش به پرواز در آمده واز بیرون به خودش نگاه می کرد.شباهت کلبه ها به بیننده اینرا القا می کرد که میتواند خودش را از بیرون تماشا کند.
    هوس پیاده روی به سمت ساحل اورا وادار کرد بدون بالا پوش به بیرون هدایت شود.
    وارد خیابان اصلی ویلاشد پرنده پر نمی زد.هیچ صدایی شنیده نمیشد؛انگاردر خواب راه میرفت قطرات باران چون مادری مهربان آرام روی موهایش می نشستند.صورتش را به سمت آسمان برد.تمام صورتش پرشداز اشک شادی وصال ابرها. با چشمان بسته خودرا بدست این نوازش بی دریغ سپرد.
    آرام به سمت دریا حرکت کرد.از دورامواج سرکش دریا را می دید که خودرا بی تابانه به صخرهای موج شکن سد راهشان می کوبند تا بلکه راهی برای آزادی پیدا کنند.اما هربار با ناامیدی به جای اول برمی گردند وباری دیگر تلاشی دوباره…
    به صخره ها نزدیک شد وروی دورترین صخره نشست به دریای عصبانی نگاه می کرد.دریا میدید که فرزندانش چطور بی خیال در آسمان از اینسو به آنسودرپرواز هستند.حس رهایی در وجودش فوران می کرد ولی بند تعلقات دست وپایش رابسته بود.
    لباسهایش خیس از باران شده بود.آخرین قطرات باران را به جان خرید.هوا خوب شد. آرام آرام آفتاب خودرا از پشت ابرها بیرون کشید وخودنمایی کرد.
    با رخوت از جا بلندشد .عزم برگشت به ویلا کرد.پرندگان از روی شاخه ها به پرواز درآمدند تا بالهایشان را دردستان گرم خورشید ،خشک کنند.سروصدای پرندگان سراسر خیابان را پوشانده بود .با تمام شدن باران روح زندگی بیدارشده بود.چند کودک ،خنده کنان با دوچرخه هایشان از ویلای روبرو بیرون آمدند. طراوت این صبح دل انگیزآنهارا به بیرون کشیده بود.
    وقتی از کنارش رد شدند تمام آب جمع شده در چاله خیابان را بروی لباسش پاشیدند.کمی جلوتر ایستادند وبا عذرخواهی کوتاهی به راهشان ادامه دادند.امروز حالش عالی است هرزمان دیگر این اتفاق ساعتها اوراعصبی وناراحت می کرد ولی بوی باران،صدای پرندگان ،هوای تمیز ومنظره سبزورنگارنگ اطراف،میتوانست بدترین حادثه را دلنشین کند.
    به ویلا رسید لباسهایش را عوض کرد.لیوانی چای برای خوددرست کرد.روی صندلی کنارشومینه سرخورد تا سرمای وجودش را با تن چوبهای نیمه سوخته، گرم کند.با تکانهای صندلی ،خودرا به خواب سپرد تا سفررویایش را ادامه دهد.

    (0)
  111. لیلا فرزادمهر گفت:

    یک اتفاق ساده
    صدای گریه بی امانش ساختمان را پر کرده بود. هرلحظه برشدت صدا افزوده می شد .خواب نیمروزم خراب شده بود. به بیرون از آپارتمان سرک کشیدم.
    دختر کوچک همسایه بین در ایستاده بود وگریه می کرد. گاهی درمیان گریه صدایی نا مفهوم از گلویش خارج می شد.
    به داخل برگشتم و چادر گلدارآبی را به سرانداختم وبه سمت واحد آنها رفتم.
    آتنا کوچولو دختر ی زیبا در طبقه ما بود. چشمان درشت با مژه های بادبزنی وبلند که با هر تکان موجی را در هوا ایجاد می کردوتیله های سیاهی که حالا با اشکهای بی امان براق تر هم شده بود. بینی به غایت خوش فرم ولبهایی قلوه ای صورتی رنگ ،موهایی مشکی وبراق که همیشه در اطرافش نامرتب ریخته، از این موجود کوچک ،فرشته ای آسمانی ساخته است.
    به نزدیکش رسیدم واورا دربغل گرفتم وبوسیدم .خودرا از آغوشم بیرون کشید وبا گریه گفت: مامانم. با دستان ظریفش داخل خانه را نشان می داد. سرم را از لای در به داخل بردم ودیدم که خانم همسایه روی زمین افتاده است .در راباشدت باز کردم وبه سمت همسایه رفتم.
    در حالی که از روی زمین بلندش می کردم مرتبا نامش را صدا میزدم. با صدایی خفیف که از قعر چاه شنیده می شد، پاسخم راداد.با زحمت اورابلند کردم وروی مبل خواباندم.کوسن روی مبل را زیرپایش قراردادم. گریه آتنا شدت پیدا کرده بود. از او خواستم لیوان آبی بیاورد. تا شاید برای لحظه ای صدای گریه اش قطع شود.
    به عجله به سمت یخچال رفت وچون قدش به در نمی رسید ، صندلی آشپزخانه را با زحمت ،هن وهن کنان به سمت یخچال کشید.بعدازبیرون آوردن بطری آب به سمت من آمد . لیوان را از روی جاظرفی برداشتم وپراز آب سرد کردم. باسرعت از خانه خودم قدری قند وگلاب به آن اضافه کردم .آرام سرش را بالا آوردم ومقداری از آنرا به اوخوراندم.
    آرام آرام رنگ به صورتش برگشت .
    صدای آتنا جونم قطع شده بود وداشت با چشمهای خوشگلش مارا نگاه می کرد بغلش کردم وبه نزدیک مامانش بردم . مادررا بوسه باران می کردومثل گربه ای ملوس خودرا درآغوشش پنهان کرده بود.مادر چشمانش را باسر انگشت مهربانی، از قطرات اشک به جامانده پاک کرد.به اواطمینان می داد که حالش خوب است تا نگرانی را از چهره دخترک پاک کند.
    با آرزوی سلامتی از خانه همسایه بیرون آمدم.
    به سمت خانه برگشتم .خوشحال بودم که امروز برحسب اتفاق از اداره برای کاری به خانه برگشته بودم ودراین لحظه اینجا باشم.

    (0)
    • درود لیلای عزیز
      متن‌های زیبای تو را در تیم محتوا خواندیم.
      ذهن دغدغه‌مند و قلم پراحساست را تحسین می‌کنم.
      با این پشتکار البته پیشرفت چشم‌گیری هم خواهی داشت.
      چقدر خوب که برای متن‌هایت تیتر نوشتی.
      استفاده از تشبیه و داستان هم به متن تو عمق و جذابیت داده.
      حالا وقت آن است که به جزئیات بپردازی. تا می‌توانی روی ساختن استعاره تمرکز کن و متن‌های بعدی را با جزئیات بیشتری بنویس.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  112. لیلا فرزادمهر گفت:

    دوست خوبم بازهم سلام
    بازهم نامه ی پر مهرت آرامش را میهمانم دلم کرد.هرروزصبح با روشن شدن چراغ خورشید ،لب تاب را درآغوش می گیرم وصفحه “نامه ای به همراهان”را برای پیکی تازه نفس، جستجو می کنم.
    دوست خوبم من هم چون شهرزاد قصه گو در پایان شب فارغ از هیاهوی روزمرگی، از دست هیولای تنبلی به کنج اتاقم پناه میبرم وشروع به نوشتن مشق1000کلمه جادویی میکنم.
    عجب سحروجادویی در آن نهفته. تمام روزم را چون فیلم اسکار نگرفته دوره می کنم.
    فقط صدای خش وخش کشیده شدن خون قلم روی کاغذ به گوشم می خورد وواگویه هایی که فقط خودم می شنوم.
    در جدالی نابرابر با هرقطره جوهر که به نا حق روی تن سفید کاغذ ریخته می شود حس ناب آرامش را در تک تک نرونهای عصبی خسته از مشغله روزانه ام سرازیر می کند.
    در پایان مانند پرستویی که از سفر طولانی برگشته روی شاخه تنومند آرامش، ماواء گرفته ،درگذر روز می نشینم وبرای فردایی بهتر کتاب روزگذشته را میبندم وبه خواب می روم.

    (0)
  113. لیلا فرزادمهر گفت:

    ایستگاه اتوبوس برعکس همیشه خلوت بود. روی اولین نیمکت خالی کهنه با وسواس از تمیزی آن نشستم. کیفم را چون جان شیرین در بغل گرفتم. به اطراف نظری انداختم .
    در انتهای نیمکت خانم میانسالی با ساکی کهنه به قدمت روزهای آوارگی دردستانش دیده می شد،که روی پایش خانه گزیده بود. کفشهای مشکی تخت نیمدار، مانتو مشکی ساده وگشاد، روسری گلدار که زیر گلو با گیره نگین داری بسته شده بود وحلقه باریک رینگی که تنها زینت دستانش بود. چهره ای گرم ومهربان با چشمانی به رنگ دریا ، که در گذرزمان مثلثی شده بود وابروان هاشورشده قهوه ای ، بینی کوچک وقلمی ، لبانی که ته مانده زیبایی گذشته آن کاملا هویدا بود، چهره اش رابه حدی با جزبه کرده بود که دلت می خواست بوسه بارانش کنی.
    به بهانه دیدن مسیر اتوبوس از جا برخاستم وخودم را به کنار این زن خوش رو رساندم. موقع نشستن با چشمانم اورا حسابی دید زدم وبا ولع بوی خوشش را بلعیدم .عطر مادر بود.
    تره ای از موهای سفیدش چون پنبه بیرون زده از غوزه پنبه ، را با دست به زیر روسری فرستاد. نگاهش را غافلگیر کردم ولبخندی دندان نما نثارش کردم.
    برای اینکه صحبت را آغاز کنم پرسیدم اتوبوس مسیر… از اینجا ردشده است؟ با سر پاسخ داد. میل به صحبت کردن در چشمانش مرده بود دوست نداشت سکوتش را بشکند.دوباره سررابه سمت خیابان چرخاند.
    هیچوقت شکست را دوست نداشتم وبرایم مفهومی ندارد. برای فتح این چشمان زیبا، اینبار با سوال شغلتان چیست وفکر می کنم شمارا در جایی دیده ام ، حمله کردم.
    انگار کمی اورابه وجد آوردم. به سمتم چرخیدو شغلش را معلمی در دبیرستان …معرفی کرد .در ادامه از 4فرزند ش گفت که هرکدام برای خودشان دارای منصب هستند وموفقیت های آنها مایه افتخارش است.
    وقتی ازفرزاندان ونوه هایش صحبت می کرد گونه های زردش، به سرخی میزد .لبخندش پهنای صورتش راپوشانده بود. گوشی رااز کیفش بیرون آورد وبا لمس صفحه آن عکس های عزیزانش را به من نشان می داد.درهمین حین از من هم اطلاعاتی در خصوص دوران دبیرستان ، ازدواج ، فرزندان و زندگی روزمره می خواست. با آرامش پاسخ می دادم .سوال های زیادی ذهنم را درگیر می کرد .علت این غم خانه نشین چشمانش چیست.
    به خود جسارت دادم ومقصدش را پرسیدم. آهی جگرسوز از نهاد بیرون داد. بعد از مکثی طولانی ادامه داد : همسرش 2سال پیش به رحمت خدا رفته است واو در خانه تنها بوده است . فرزندان برای آسایش او، خانه پدری را فروخته اند واو مجبوراست هر هفته در خانه یکی از فرزندان بماند.
    با خودم گفتم : خوب اینکه بد نیست هر بار فرزاندان ونوه هایش را می بیند.
    انگار فکرم را خواند وگفت آری بسیار هم عالی ولذت بخش است . اوایل با عزت واحترام فرزندان مرا از این خانه به آن خانه میبردند.به مرور وبا زیادتر شدن مشغله آنها ، آژانس برایم می فرستاند و حالا هم که می بینی سر هفته ساک لباسهایم را از شب قبل آماده می کنند که فردا به خانه دیگری بروم. امروز هم از خانه دخترم برای رفتن به خانه عروسم اینجا نشسته ام . اوهم با دوستانش برای خرید بیرون رفته اینجا نشسته ام تا درمسیر برگشت مرابا خودبه خانه ببرد.
    غم چشمانش چون طلوع خورشید واضح شد. از کنارش بلندشدم. این اتوبوس سومی بود که می آمد ومی گذشت.دستانش را دردست گرفتم وشماره همراهم را در موبالش سیو کردم تا هرزمان که دوست داشت تماس بگیرد. لبهایش را به لبخند پهنی بازکرد وردیف دندانهای سفید وزیبایش خودنمایی کرد.
    آخرین کلامش هنوز بعد از سالیان قلبم را جریحه دار میکند.
    “الهی پیرشی، ولی نوبتی نشی.”

    (0)
  114. زهرا شجاعی گفت:

    بردگی شیرین
    تاکنون به این فکر کرده اید که تکنولوژی چقدر می توانست مبارزه علیه برده داری را تسهیل کند؟ رهبرانی که علیه این بی عدالتی قیام کردند اگر برای رساندن صدایشان در جهت آگاهی جمعی ابزاری مثل اینستاگرام و تلگرام را در دست داشتند می توانستند موجی در مدح آزادی به راه بیندازند که سیل ناشی از آن، تفکر برده داری را غرق کند.
    از صدور اعلامیه آزادی و لغو برده داری توسط آبراهام لینکن _ که گویا نقش اساسی ای هم در آن نداشته است_ بیش از صد و پنجاه سال می گذرد و شاید این روزها برده داری را بتوان فقط در فیلم های مستندی نظیر “12 سال بردگی” دید. بله دوران برده داری به اتمام رسیده اما حقیقت تلخ اینکه پایان برده داری پایان بردگی نیست.
    بردگی به شکل های جدیدی در زندگی های امروز خودنمایی می کند. یکی از انواع آن که امروزه کمابیش با آن درگیریم بردگی عادات است. عادت هایی که گاه نمی دانیم از کجا سرو کله شان پیدا شده و به جزء جدانشدنی زندگیمان تبدیل شده اند. اگر بتوانیم کمی از خودمان فاصله بگیرم و زندگیمان را از بیرون نگاه کنیم، یا با ذره بینی به جان روزمره گی هایمان بیفتیم احتمالا عادت های کوچک و بزرگی را پیدا خواهیم کرد که ما را برده خودشان کرده اند و ما بدون هیچ چون و چرایی در خدمتشان هستیم.
    این عادات گاهی طوری چراغ خاموش، آزادی لحظه هایمان را زیر می گیرند که حتی برای یافتن مقصر سرمان را هم نمی چرخانیم. گاه به شِکوه ای از زندگی و بر وفق مراد نبودنش بسنده می کنیم و تکرار جمله خطرناک “عادت دارم” را به جای اندیشیدن به درستی و نادرستی عادت های ریز و درشتمان ترجیح می دهیم.
    صفت “شیرین” نیز از این جهت برازنده این نوع بردگی است که همچون مرگ شیرین (مرگ با گاز منوکسید کربن) آنقدر به آرامی عمل می کند که اگر کاملا هشیار نباشیم متوجه اش نمی شویم.
    مبارزه علیه این نوع بردگی از آنجا که احساس بدی در موردش نداریم کمی سخت تر از نوع قدیمی آن است. در این نوع روی کمک تکنولوژی هم نمی شود حساب چندانی باز کرد چون با عاملی بیرونی سر و کار نداریم که یقه اش را بگیریم، علیه اش کمپین و هشتگ به راه بیندازیم و یا به انتظار تصویب قانونی بنشینیم. در این مورد به جای سِیلی که با خودش نوعی تفکر را می بَرَد شاید به سیلی ای نیاز باشد که نوعی تفکر را با خود بیاورد. سیلی ای که از سوال و چرایی شروع شده و با تصویب قانون لغوش در مجلس درونمان، به تغییر رفتار و آزادی ختم شود.
    لذت آزادی از این نوع بردگی اگر بیشتر از نوع بیرونی اش نباشد کم تر نیز نخواهد بود.

    (0)
    • درود زهرا جان
      متن‌های ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      ذهن دغدغه‌مند تو پر از ایده برای نوشتن است. این خصوصیت تو قابل ستایش است.
      اگر کمی داستان‌پردازی را چاشنی قلمت کنی؛ قطعا متون درخشان‌تری خواهی نوشت.
      چقدر خوب که تیترنویسی را جدی می‌گیری، این مورد را کماکان جدی بگیر.
      تا می‌توانی با جزییات تصویرسازی کن و از استعاره غافل نشو.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  115. زهرا شجاعی گفت:

    احیای قلبِ زندگی
    بخشی از وجود همه ی ما را چیزی به نام “تجربه های اول” شکل می دهد. اولین هایی که طوری فراموش نشدنی اند که گویی بخشی از مغز را به انحصار خودشان درآورده اند، آن هم بهترین جایش را. مثلا، شاید شمال آن!
    اولین روز مدرسه، اولین روز کاری، اولین حقوق دریافتی، اولین شبِ خوابیدن در خوابگاه (کیلومترها دور از خانواده، وقتی تازه هجده ساله شده ای، آن هم روی تخت بالایی)، اولین باری که دریا را از نزدیک دیده ای، اولین تئاتری که تماشا کرده ای، اولین باری که صدایی تو را پدر یا مادر خوانده است و … .
    قدرت تجربه های اول را کم تر کسی می تواند انکار کند، چرا که حتی دوست نداشتنی هایش هم به یاد ماندنی اند: اولین قهر با دوستی صمیمی، اولین تنبیه فیزیکی در مدرسه، اولین دعوای زندگی مشترک، اولین شکست کاری، اولین تجربه مصرف مواد.
    اولین تجربه ها امّا محدودیت نمی شناسند. همیشه در هر شرایطی چیزی هست که تو بتوانی آن را به تجربه ی اول تبدیل کنی. تجربه ی رصد یک جرم آسمانی با تلسکوپ، تجربه ی شروع یک دوستی پایدار با لبخندی ساده در مترو، تجربه ی دیدن یک پرنده ی نادر در باغ پرندگان، تجربه ی کویرنوردی، تجربه ی یک ورزش جدید و یا حتی تجربه ی یک نگاه نو به زندگی.
    راه رفتن روی پل معلق و زیپ لاین سواری جدیداً به جرگه ی اولین تجاربم پیوسته اند. گذاشتن اولین قدم روی پل معلق همانا و شروع تکان ها و حس عدم امنیت همانا. قدم های لرزانم روی پل، برایم مسیر دیگری که به تازگی در آن پا گذاشته بودم را تداعی می کرد: مسیر نویسندگی. دست هایم را به طناب هایی که به عنوان حصار در دو طرفم قرار داشت گرفته بودم، زیر پاهایم می لرزید. با ریسمان و قلابی به طنابِ بالای سرم متصل شده بودم تا اگر به هر دلیلی پایم لغزید، مرا از سقوط نجات دهد.
    در نویسندگی هم داستان همین است: محکم گرفتن دو طناب خواندن و نوشتن. می خوانی و می نویسی و قدم برمی داری و مسیر را طی می کنی و فقط به روبه رو می نگری. در نویسندگی ریسمانی که تو را از رها شدن و سقوط حفظ می کند، امید است، کم نیاوردن است، سماجتی دیوانه وار است برای زمان هایی که می نویسی و دور می ریزی، می خوانی و نمی فهمی، منتشر می کنی و دیده نمی شوی. آری، برای تمام لحظه هایی که می خواهی و نمی شود ریسمانی به نام امید باید باشد که جلوی افتادن تو را بگیرد.
    به نیمه های پل که رسیدم، مسیر هموارتر شده بود، ترس من کم تر و سرعت حرکت بیشتر. جلوتر که رفتم فهمیدم هرچه سریع تر حرکت کنم و به جای زل زدن به زیر پایم، نگاهم به دوردست ها باشد، لرزش کمتری احساس می کنم، لذت بیشتری می برم و زودتر به مقصد می رسم. درست مثل نویسندگی.
    قرار شد مسیر رفته را با زیپ لاین برگردم. پس از مکث کوتاهی، نفسم را حبس و بر ترسم غلبه کردم و پایم را از روی آخرین پله برداشتم. لذت بخش تر از آنی بود که فکرش را می کردم. چند ثانیه ای بین زمین و آسمان بودم، رها و آزاد، فارغ از هر دغدغه ای، لذت محض، آدرنالین خالص. بعداً که آن لحظات را مرور می کردم فکر کردم نوشتن برای برخی هم شاید این گونه باشد: راحت، لذت بخش و سرشار از هیجان. اما این گونه نوشتن بی تردید پاداش همان هایی است که پیمودن راه های لرزان را به جان خریده و صبوری کرده اند.
    تجربه های اول (چنانچه هوشیارانه انتخاب شوند) شوک هایی حیاتی را می مانند که قلبِ زندگیمان را درست سربزنگاه احیا کرده و پویایی را جایگزین ایستایی می کنند.

    (0)
  116. زهرا شجاعی گفت:

    ایده ها نفس می کشند…
    این که برخی قاتل ها راست راست توی خیابان راه می روند فقط مخصوص دنیای ما نیست، در دنیای نویسندگی هم قاتلان بسیاری بدون محاکمه در حال زندگی هستند. آن ها ایده ها را می کُشند، ایده های جاندار را و خبری هم از محاکمه نیست. گرچه آمار بالای نابودی ایده ها توسط یک نویسنده روزی گریبان او را خواهد گرفت، ولی محاکمه در دنیایی که کلمه و ادبیات و فرهنگ را تداعی می کند، قصاص نیست، از جنسِ آموزش است. آموزش اینکه وقتی ایده ای در ذهن نویسنده ای پرو بال گرفت با به بند کشیدنش روی کاغذ، آن را آزاد کند.
    ذهن ما اورژانسی را می مانَد که قرار است یک مداوای ابتدایی روی ایده ای ناقص و بیمار انجام داده و آن را به بخشِ کاغذ منتقل کند. پرواضح است که اورژانس یک مکان موقّت بوده و ایده ها باید هرچه زودتر آنجا را ترک کنند تا هم از امکانات پیشرفته ترِ بخش استفاده کنند و هم اورژانس برای بیماران بعدی جای خالی داشته باشد.
    در درمان بیماری ها همیشه زمان حرف اول را می زند. (مل رابینز در کتاب “قانون 5 ثانیه” نتایجِ حیرت انگیز دوری از تعلل را به خوبی نشان داده است.) نباید اجازه بدهیم کار ایده مان به بخش مراقبت های ویژه، کما و یا مرگ بکشد. باید همه ی تلاشمان را بکنیم. حتی چنانچه سی پی آر هم جواب نداد و ایده ای مرگ مغزی شد، می توان به اهدای بخش های مختلف آن امیدوار بود. شاید دیگر یک متن کامل و پرطمطراق از آب درنیاید، اما می توان با آن به چندین نوشته ی کوچک، فرصت حیات دوباره بخشید.
    هرجا صحبت از درمان می شود، پای پیشگیری هم به میان می آید. دنیای نویسندگی هم از قاعده ی “پیشگیری بهتر از درمان است” مستثنی نیست. بهترین راه برای پیشگیری شاید به تعبیر شاهین کلانتری “دائم الدفترچه بودن” باشد. دفترچه ای که هر ورقش حکم تختی را دارد که ایده ها برای چکاب روی آن می خوابند تا از بحرانی شدن مشکل و یا نابودی شان _به فراموشی سپرده شدنشان_ جلوگیری شود. همین دفترچه می تواند آمار مرگ و میر را تا حد قابل توجهی کاهش داده و بستری برای تولد نوشته هایی ناب باشد.
    پس از برطرف شدن نقاط ضعف ایده و تبدیل آن به متن، نوبت بروکراسی ترخیص و انتشار است. به ایده هایی که عجولانه اصرار به مرخص شدن با امضا و مسئولیت خودشان دارند بها ندهید. هر مشکلی که پیش بیاید مسئول نهایی خود شما هستید! از مرخص نکردن ایده ای که مشکلِ اساسی اش حل شده نیز اجتناب کنید. بستری بودن طولانی مدت، آن هم به دلایلی جزئی، نتیجه ای جز شلوغی بیش از حد و جا ماندن از ایده های مهم تر ندارد. از کمال گرایی بپرهیزید. تمام جوانب را بسنجید. هدف سلامتی جامعه است و سلامتی جامعه ی نویسندگی تا حد زیادی به سلامت ایده ها و متن ها وابسته است.
    مراقب ایده ها باشید. ایده ها نفس می کشند.

    (0)
  117. محمد احسان رحمانی گفت:

    گربه ی خانه مادری (2)
    آقا يا خانم گربه اى كه قبلاً ازش گفتم و مُعرف حضور هست، خانواده دار بود. دو تا بچه داشت كه تا وقتى كوچيك بودن دُمشونُ مى گرفت مياورد كنار همون پنجره ى مذكور تا درس ساده زيستى و صبرُ مشق كنن.
    اونا هم وقتى يكم بزرگتر شدن مثل بچه هاى ما آدميزادها به ريش والدين خنديدن و در روياى طرحى نو درانداختن مسيرى غير از سبك زندگى والدينُ انتخاب كردن.
    ظاهراً از الزامات بچه بودن گوش نكردن به حرف والدينِ، حالا مى خواد بچه ى گربه باشه يا بچه ى آدميزاد.
    والدين بچه ها ترجيح داده بودن ساده زيستى رو انتخاب كنن و به جاى سگ دو زدن تُو سطل زباله ها به علايقشون بپردازن. كارهايى مثل پرسه زدن لاى شاخ و برگ پيچك همسايه، پاره كردن فنس هاى دور ديوار پشت بام، آفتاب گرفتن، دويدن روى لبه ى پشت بوم، دنبال كبوترها كردن.
    اما بچه ها موفق شدن ويزاى كوچه و خيابونُ بگيرن و به اميد اينكه از دل كيسه هاى زباله و سطل آشغال ها يه زندگى رويايى براى خودشون دست و پا كنن از پشت بوم همسايه مهاجرت كردن و رفتن.
    بچه گربه ها متأسفانه اهل کتاب خوندن نبودن برای همین نمی دونستن که كرزناريك گفته:
    شغلى رو انتخاب كن كه وقت و انرژى كافى برات بذاره تا در اوقات فراغتت به دغدغه هاى جديت بپردازى. دغدغه هايى مثل نواختن ويولن، عكاسى مناظر يا انجام فعاليت هاى اجتماعى. چون اگه خودتُ جدى وقف سرگرمى هاى مورد علاقت در اوقات فراغت كنى، مى تونى درجاتى از رضايت مندى رو تجربه كنى. براى اينكه برات وقت و انرژى كافى بمونه و بتونى از اوقات فراغتت استفاده كنى بايد كمتر كار كنى.
    به همین دلیل توصيه مى كنه در ازاى كم شدن حدود ٢٠ درصد از حقوقت يك روز از روزهاى كاريتُ كم كن. اگه امكانش نيست، روزى يك ساعت از زمان كاريت كم كن.
    اگر با ٢٠% حقوق كمتر نمى تونى زندگيتُ بگذرونى، راه حل كنار اومدن با اين چالش، #ساده_زيستى است.
    ساده زيستى هم يعنى به جاى تمركز رو تأمين خواسته هات، به دنبال تأمين نيازهات باش.

    خلاصه همین عدم توجه بچه گربه ها به اهمیت ساده زیستی باعث شد به امید یه هوای تازه تر، فرار رو بر قرار ترجیح بدن.

    (0)
    • درود جناب رحمانی گرامی
      متن‌های ارسالی شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در نوشته‌های شما مهم و قابل توجه است، استفاده از داستان‌های شخصی برای بیان عقاید و افکارتان است.
      این نوع نوشتن البته بسیار عالی و تاثیرگذار است.
      اما اگر کمتر از شکسته‌نویسی استفاده کنید و به زبان نوشتار بنویسید، این تاثیرگذاری البته بیشتر و بهتر هم خواهد شد.
      برای توسعه بیشتر این ویژگی یعنی ارتباط دادن داستان و نوشتن از عقاید، می‌توانید به کتاب قصه‌گو برنده است مراجعه کنید.
      تیترنویسی مساله مهمی است و شما به آن توجه داشتید؛ لیکن می‌توانید با تیترهای جذابتر خواننده را به خواندن متن ترغیب کنید.
      در کنار رعایت همه این موارد تصویرسازی همراه با جزییات و استفاده بیشتر از استعاره به جای قید و صفت را به شما توصیه می‌کنم.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم.

      (0)
  118. محمد احسان رحمانی گفت:

    گُربه ی خانه مادری (1)
    چند شب پیش با گوشیم از گربه ی خانه مادری ، نمی دونم آقاست یا خانم، عکس گرفتم و طبق روال معهود عکسُ ذخیره کردم تا بعداً در موردش بنویسم.
    می خواستم بنویسم كه این آقا یا خانم چنان گرفتار طلسم عادت و روزمرگى شده که هیچ وقت، بله، تقريباً هیچ وقت حیاط همسایه رو ترک نکرده و بخاطر وابستگى به یکی دو لقمه غذايى كه مادرم از سردلسوزى جلوش ميندازه ساعت ها جلوى پنجره منتظر میشينه بلكه مادرم دلش به رحم بياد و سيرش كند.
    به خاطر همين خصوصياتش بود كه خيلى از اين گربه بدم ميومد.
    امروز که مشغول خوندن کتاب “چگونه شغل دلخواه مان را پیدا کنیم” بودم يه مبحثى درخصوص ساده زيستى و “زندگى رضايت بخش به جاى كار رضايت بخش” خوندم. مطلب عالى بود.
    يه سيگار آتيش زدم و به مطلبى كه خونده بودم فكر كردم. يهو خيلى غير منتظره ياد اين گربه افتادم. متوجه شدم براساس مطالبى كه امروز خوندم اين گربه مصداقى از ساده زيستى و زندگى رضايت بخشه.
    حالا اينكه اين گربه مثال خوبى براى اين مبحث بوده يا نه كارى ندارم. نكته جالب اينه:
    از اون لحظه به بعد مِهر اين گربه افتاد به دلم. حالا نه تنها ازش بدم نمياد، بلكه جزء طرفداران و سينه چاكان حضرتش هستم.
    نكته اى كه براى من مهمه و باعث شد اين مطلبُ بنويسم اينه كه يادم بمونه:
    ١) چقدر نظرات، حب و بغض ها، قضاوت ها و موضع گيرى هامون ناپايدار و نسبيه. با يه قوره سردى مى كنيم با يه مويز گرمى. حواسمون باشه:
    بقيه آدما هم مثل ما هستن پس نه با طناب خودمون، نه با طناب ديگران تُو چاه نريم و نسبت به ديگران، عكس العمل و واكنش آنى نشون نديم. نه نسبت به خوبى هاشون و نه بدى هاشون.
    ٢) از تعريف و تمجيدى كه ديگران اَزَمون مى كنن انقدر خوشحال نشيم كه تُو پوست خودمون نگنجيم، از بد و بيراه گفتن و پشت سرمون حرف زدنا هم انقدر ناراحت نشيم كه عَلَم انتقام دست بگيريم و دنيا رو به خودمون زهر كنيم. به احتمال ٩٠% با كوچكترين حادثه اى نظرشون درموردمون عوض ميشه.
    راستى از وقتى اين مطالبُ نوشتم ديگه از اون آقا يا خانم گربه خبرى نيست. از مادرم حالشُ پرسيدم، گفت:
    – يكى دو روزه ازش خبرى نيست و نيومده

    (0)
  119. محمد احسان رحمانی گفت:

    نوار بهداشتی
    ✅امروز صبح وقتى وارد سوپرى محل شدم كه چند تا شكلات و بيسكويت بخرم ديدم كه براش كُلى دستمال_كاغذى آوردن. با اينكه در حال حاضر در دوران تأهل با كمترين تعهد هستم (داریم خونه مونُ بازسازی می کنیم و من و همسرم هر کدوم تا اتمام بازسازی خونه مامان باباش زندگی می کنه) و قرار نيست دستمال كاغذى بخرم تحت تاثير خبرايى كه اين چند روز شنيده بودم ناخودآگاه پرسيدم :
    ✔- دستمالا چنده ؟
    ✅مغازه دار كه تا كمر رفته بود تو يخچال و داشت شيشه هاى ايستك و نوشابه ها رو مرتب مى كرد بدون اينكه سَرشو برگردونه گفت:
    ✔- هنوز فاكتوراى جديدو نديدم و فعلاً نمى دونم چند شده، ولى مطمئن باش به قيمت قديم نيست و گرون شده.
    ✅يكم مكث كرد، سرشو از تو يخچال درآورد و ادامه داد:
    ✔- خيلى اوضاع خرابه، خيلى، به ازاى چند كارتن دستمال فقط يه نصف كارتن نوار بهداشتى ميدن، فقطِ فقط يه نصف كارتون
    ✅يه عصبيت و نگرانى خاصى تُو قيافه و لحنش موج مى زد. اينقدر اين حس شديد بود كه نگرانى و اضطرابش كاملاً به من هم منتقل شد. شروع كردم با چشم تك تك قفسه هاى مغازه رو چك كردم كه ببينم چقدر نوار بهداشتى داره. در همين حال با خودم حرف مى زدمو مى گفتم:
    ✔- نوار بهداشتى يه چيز مصرفيه كه خراب هم نميشه. بهتره يه ١٠، ١٥ بسته بخرم. ولى نه، چرا اينقدر كم ؟ بيشتر مى خرم.
    ✅هر چى تُو مغازه چرخيدم نوار بهداشتى نديدم. حدسم اين بود كه تموم كرده. عصبى تر شدم. با خودم غُرغُر مى كردم كه كاش زودتر مى فهميدم و مي خريدم.
    اومدم از صاحب مغازه بپرسم كه نوار بهداشتى ندارين ؟؟؟ ولى يهو شوكه شدم. آخه يادم افتاد كه من اصلاً نوار بهداشتى مى خوام چكار ؟؟ خودم كه روم به ديوار مَرد هستم، از نظر خانوادگى هم كه حالا حالاها نيازى به اين مورد نداريم. (آخه همسرم بارداره)
    واقعا حس عجيبى بود.
    پنج تا نوشابه رژيمى، چندتا بيسكويت و ويفر يام يام برداشم، پولشو حساب كردمو از مغازه زدم بيرون.

    مراقب باشيم كه دغدغه ها و نيازهاى ديگران الزاماً دغدغه و نياز ما نيست. ما بايد روى نيازها و خواست هاى واقعى خودمون تمركز كنيم.
    خيلى اوقات به دنبال به دست آوردن چيزهايى مى رويم كه مستقيم و غير مستقيم از طريق جامعه و يا اشخاصى كه با آنان در ارتباط هستيم به ما القاء شده كه: “به آن نياز داريم”، ولى در حقيقت خواست يا نياز واقعى ما نيست. گاهاً اين پروسه دهه هاى متمادى ما را درگير مى كند و هيچگاه متوجه گيرافتادن در اين چرخه ناخواسته و ناایستا نمى شويم و بعضاً اگر هم متوجه شويم زمانى است كه ديگر كار از كار گذشته و تا سوتِ پايان بازى وقت زيادى نمانده.

    (0)
  120. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    شاید بازوها_م را قطع کرده بودند که انقدر عاجز بودم در تکان دادن دست_هام؛ شاید هم تمام تنم بود که تبدیل به مه ای غلیظ شده بود و از همه چیز عبور می‌کرد.
    پس این سنگینی که روی سینه ام حس می‌کردم، از چی بود؟!
    بی حرکت تر از سکوت شب، در محنت_ای عجیب، غوطه می‌خوردم.
    حیرت آور است که زن_ای در «عصرِ خرد» ؛ این چنین به دام خرافه ای بیوفتد که دنیا، اراده به تجربه_اش کرده.
    یک نگاه به این صحنه‌ی پر از تناقض_صحنه‌ای که مرد از «کابوس» تصویر کرده بود_ کافی ست تا گمان_ام را مرتفع شده تصور کنم و منظورم را رسانده شده.
    ترسناک و دلهره آور است… احساسات_ام به شکلی ناقص خودشان را سر و شکل داده بودند.
    تاریکی احاطه_ام کرده بود و حاضر بود تا رویای وحشتناک_ام را بازگو کنم؛ تا از معنا و شکل بیوفتد.
    چشمان_ای درخشان، در پسِ تاریکی نمایان بود و بینیِ روشن_اش بود که تصویر عجیب یک اسب را تعریف می‌کرد.
    اسب در تاریکی می‌خندید… شیهه می‌کشید و می‌خندید.
    پیکر_ای میمون مانند روی سینه_ام؛ انتقال_ای پر از درد را برای افکارم رقم می‌زد… افکاری که از احساسات سانسور شده‌ی روز، راه می‌افتادند و به ناخودآگاه می‌رفتند.
    اینکوبوس بر سینه‌ها_م دست می‌مالید؛ چنان که گویی بر جسمی مقدس دست می‌کشد.
    ترکیب عجیبی بود… معجون ای بود گس… نجوایی مرا به خود می‌خواند و جنون_ای به در و دیوار_ام می‌کوبید؛ بدون اینکه از جا_م تکان بخورم.
    اینکوبوس گفت:«انقدر حرکت نکن! »
    و من پا ها_م را دیدم که تبدیل به ریشه‌ی درخت شده بود.
    اگر تکان می‌خوردم، دیگر پا_ای نمی‌داشتم که فرار کنم… شاید، باید می‌مُردم… خیلی زود.
    ترس و شهوت به تقلایم انداخته بود و راهی جز تکان نخورده و بی صدا جیغ زدن نداشتم.
    نکند خورشید به سمت غروبِ من چرخیده باشد؛ و نکند «مرگ» یگانه راه رهایی_ام شده باشد.
    در رویایی هولناک غرق شده بودم.
    چه چیز را گم کرده بودم که چنین وحشتناک خود را به من می‌نمایاند؟!
    زن_ای جیغ میکشید؛ و من داشتم فکر می‌کردم که دمِ غروب، مردگان می‌سوزند و محو می‌شوند…. گویی برزخ، از صبح است تا غروب.
    چیزی توی شکم_ام وول می‌خورد… حالت تهوع داشتم.. بر زمین نشستم و استفراغ کردم.
    و آیا معده‌_ام خونریزی کرده بود؟!.. اگر این حالت تهوع از خونِ درون معده_ام بود پس چرا برطرف نمی‌شد؟!… زن گفت:«چیزی در تو نفس می‌کشد… »
    رودخانه ای از خون را نظاره می‌کردم که آزاد و رها می‌رفت و راه خودش را باز می‌کرد.
    چطور می‌توانستم موجودی را تغذیه کنم وقتی چنین خون آلود و پوک بودم؟!
    گفتم:«چیزی؟!.. »…. و اسب، باز هم با شیهه خندید.
    اینکوبوس با شرارت یک شیطان گفت:«شاید هم کسی!… »
    و این بار زن بود که شبیه یک اسب عجیب می‌خندید.
    و زنده بودنم متمایزم ساخت.. «عصر روشنگری» در ناخودآگاه من چنان ایستاده بود که اجازه نمی‌داد خواب، مرا دورتر از ناخودآگاهم ببرد…. و کاش می‌فهمیدم آن سوی «مرگ» چیست؟!
    «مرگ» که از ذهنم گذشت؛ زن رشک آلود خندید… خلسه‌ ی وهم آلود_ام از تحقق یافتن، فاصله گرفت.
    مه ای که من بودم هی غلیظ تر می‌شد… دست ها و پا ها_م را حس می‌کردم.
    زن_ای با صدای من جیغ کشید و روح یک زن جسم مرا با رعشه تکان داد.
    حالا از سکوتِ شب پر خروش تر بودم.. اسب ها باید موهایم شیهه کشیدند، بدون اینکه بخندند و چشمانشان درخشان باشد.
    لبان اینکوبوس به لبخند باز شد:«جَستی!»
    «گذشته» خود را تخلیه کرده بود؛ تقلای ارگان های تنم، منسجم گشته بود پرده ای که کنار رفته بود، بار دیگر کشیده شد…. «ترس» تشریح شده بود و من در «عصر خرد» ، همچنان نفس می‌کشیدم.

    رویا ها تحقق آرزوهایند؛ چه زیبا باشند و چه کابوس گون..

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    نقدی در فلسفه نقاشی کابوس اثر هاینریش فوسلی

    (0)
  121. سارا قدیری مقدم گفت:

    به نام خدا
    صبح زیبا
    امروز مادر و پسری رادیدم که دنیا چنان چرخی برسرم زد که انتظار آن را در یک صبحدم پاییزی نداشتم، پسرکوچک چنان دستان مهربان مادر را گرفته بود گویی پرنده ای را درآغوش داشت که می‏خواهد لحظه ای ازآن غافل نشود دیدن این دو در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد دراین هنگام در ذهنم کلمات زیادی هجوم کردند که برای نوشتن نمی دانستم کدام یک از این واژه ها را انتخاب نمایم تا بتوانم بهترین نوشته را ارائه دهم، مادری که باید هرلحظه مراقب فرزندش باشد و او را از پستی و بلندی های پیاده رو هدایت نماید اینک فرزند مراقب این گل مهربان بود تا پاهای مادر به جایی برخورد نکند و او برزمین نیفتد مادری که تمام دنیا را در نور و سپیدی مشاهده می کرد و فرزند با کمال احترام و افتخار از او مراقبت می کرد، دیدن این صحنه لحظه‏ای مرا متأثر ساخت اما بعد از چند دقیقه متوجه شدم که دنیا زیباتر از آن چیزی است که ما فکرش را می‏کنیم و کوتاه تر از آن چیزی است که برای فرداهایمان نقشه می کشیم و آن را به شکل عجیبی طراحی می‏کنیم، زمانی که عشق و مهربانی و شور و هیجان آن پسر زیبا رو را دیدم تمام وجودم به لرزه افتاد که مدام با خود می‏گفتم که بهشت می تواند زیرپای بهترین فرزندان هم باشد که محبت بی منت خود را برای مادران نثار می کنند مادری که برای راه رفتنش متکی به فرزندش بود پسر با افتخار با مادرش به مدرسه عشق راهی می‏شد که به تمام دوستان و همکلاسی هایش نشان دهد که فقط مادرها نیستند که مراقب فرزندان خود هستند آنها می‏توانند مراقب مادرانی که زندگی را با نور سپری می کنند باشند، دیدن این صحنه در چند ثانیه یادگاری شد برای تمام لحظه ها و ثانیه ها و دقایق زندگی من، که بدانم هرگاه خواستم محبت بی دریغ داشته باشم آن را مقابل چشمانم بیاورم و با خود تکرار کنم که بهشت زیر پای من هم می تواند باشد. امروز بهترین روز زندگی ام بود هدیه ای از جانب خدای مهربانی ها که باید آن را در یک صبحگاه بسیار زیبا تجربه می کردم دوست دارم دوباره این مادر و فرزند را ببینم و به آنها ببالم و افتخار کنم و شاکر خدا باشم که چشمانم بزرگ مرد کوچکی را درجهان هستی مشاهده کرد..

    (0)
    • درود سارا جان

      متن پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      این متن احساسی اگر با تصویر و جزئیات بیشتر همراه شود، البته که درخشان‌تر و تاثیرگذارتر هم خواهد بود.
      سارای نازنین تا می‌توانی به جزئیات بپرداز و تصویر بساز.
      از زبان محاوره دوری کن و بیشتر به زبان نوشتار بنویس.
      برای نوشته‌هایت تیتر انتخاب کن و از چاشنی استعاره بهره بگیر.
      تا می‌توانی قید و صفت را حذف کن و از استعاره بهره ببر.

      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  122. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلام ودرود بی پایان
    دوست خوبم خواسته بودی برایت بنویسم و بگویم” اگر یک جزیرۀ کوچک داشتی که می‌توانستی تا ابدالاباد شاد و خرم توی آن زندگی کنی؛ برای نوشتن، با خودت چه چیزهایی می‌بردی؟ برنامۀ نویسندگی تو در آن جزیره به چه ترتیبی می‌بود؟”(پیشینه ذهنی من تنها بودن است)
    اول برای این جزیره اسمی انتخاب می کردم در ساحل آن تابلوی “ورود افراد ممنون “را نصب می کردم تا خلوتم برهم نخورد. با خودم لوازم نوشتاری به وفور می بردم تا زمان یادگیری ساخت کاغذ وقلم ، از لوازم اولیه داخل جزیره ،برای نوشتن کم وکسری نداشته باشم .
    رمانهای موردعلاقه ام ،اندکی لباس،چای وقهوه ولوازم شخصی برای آرامش و خواب راحت وکتاب راهنمای ساخت وسایل اولیه جزوه ملزوماتم هست.
    هرصبح باصدای اولین پرنده که خودرابه داخل کلبه ام رسانده وظرفهارابه اطراف پرت می کنه از خواب بیدار میشدم .در تختم غلطی میزنم ودفترم رابرمی دارم . نوشتن هرآنچه در رویای دیشب داشتم،اولویت است.
    خرگوش سفید پشمالو از جای خود بیرون آمده وبا جویدن چوب تخت، مرا مجبور به ترک رختخواب می کند.
    بعد از آن به کنارساحل میروم وصبحانه می خورم .روی شنهای ساحل برای دریا نامه مینویسم که باموجهای کوتاه،مراواداربه نزدیک شدن می کندودریک غافل گیری ، نامه را با بوسه ای از دستم می ربایدوبه اعماق قلبش میبرد.
    بعداز بازی با امواج دریا ، دوباره می نویسم .اینبار از خاطرات بچگی، مسافرتهای دسته جمعی با خانواده، از آرزوها وتخیلات، از نا شناخته های جزیره، از زیبایی انواع پرندگان ساکن جزیره ،مرغان دریایی و پروانه های زیبای اعماق جنگل ،درخت ها ودرختچه هایی که به شگفتی درهم تنیده اند ومسالمت آمیز کنارهم رشد می کنند.
    بعداز آن به داخل جنگل میروم وبه تماشای آهو های گریزپا وخرگوشها وسنجابهاویا شاید خرس وروباه وشیر بنشینم.
    با سفرخورشید به پشت زمین دوباره درساحل اتراق می کنم .هیزم جمع میکنم وروی هم میگذارم آتشی روشن میکنم .روی صندلی می نشینم کتابی را که شروع کردم باصدای بلندبرای حیوانات خانگیم که کنار آتش لمیده اند، میخوانم ودوباره ودوباره ودوباره درمورد هرچیزی که به ذهنم می رسه مینویسم.
    در انتهای شب یک بطری خالی برمی دارم ونوشته هایم را داخل بطری می گذارم وبه سمت دریا پرتاب می کنم تا دوستی در جای دیگر در جزیره ای تنها آنرا بیابد، یا شاید بعداز سالها، نسل های آینده با دیدن این بطریها به کشف زندگی این زمانه برسند.
    (۰)

    (0)
  123. سارا قدیری مقدم گفت:

    سلام وعرض ادب
    چطور می تونم نوشته ام را ارسال کنم که بتونم بازخوردی دریافت کنم، ممنون میشم دراین زمینه راهنمایی ام بفرمایید.

    (0)
  124. صبا گفت:

    چشم هایم دیگر امیدی برای دیدن نداشتند و پاهایم خسته از دلسردی ها آخرین رمق شان را برای رسیدن به انتهایِ این گستره یِ وسیع از دست میدادند و من غریبانه در انتظارِ آخرین لحظاتِ این بازی بودم. اینجا دیگر انتها بود.من سقوط را انتخاب کردم و واپسین گام ها در امیدِ ناامیدیِ بی پایان به سوی پرتگاهی ختم میشد که پایان نام داشت.
    من خسته بودم، نه از بیرحمی هایِ زمانه و نه از قلب هایِ تاریکی که در هاشان هیچگاه به سویم گشوده نشد؛ نه، من از خویش دلم گرفته بود،خسته بودم ازخود، خودی که درد شیره یِ جانش را چون گرگی درنده به دندان میکشید و روحی ناتوان که آخرین فریادش را همهمه یِ این شلوغی در خود دفن میکرد. خودی که دیگر رمقی برای خود ماندن نداشت و باد ذراتش را بر سقفِ خانه هایی می ریخت که عشق را با نوشیدنی گرمی به یکدیگر تعارف میکردند. من بریده بودم و حاضر برای آغاز پوچی ابدی.
    ناگاه چه شد که عطری فضای آن پرتگاه را چون بهشت معطر کرد؟ چه بود که تکه هایِ قلبِ سفالیِ مرا دوباره از نو چسباند و روحی باطراوت در آن دمید؟ کدام دست مرا از بسترِ تاریکی رهایی بخشید؟ من چرخیدم ، روشناییِ قلبِ تو حتی پلک های بسته ام را نیز در بر می‌گرفت و این تو بودی که مرا از گردبادِ بی هیاهویِ نابودی نجات بخشیدی.
    برای نخستین بار و پس از ده ها قرن با امیدی که از درون شعله میکشید چشم هایم را گشودم. نه؛ نه فرشته ای بود و نه بهشتِ برینی . من چشم گشودم و تو در برابرم قامت راست کردی. اینجا بهشت نبود، میدانی، باورش سخت است اینجا همان خاکی ست که بذرِ عشق جوانه یِ نفرت میداد و گل های محبت گلبرگ هایی از جنسِ نامهربانی داشتند. تو، این واژه یِ کوتاه، آمدی و خاکِ دیار مرا آنچنان زیرورو کردی که جوانه هایِ امید هردم از خاکی تیره سر برمی افراشتند. چشمه سارِ قلبِ من دوباره جوشید و مزرعه یِ وجودِ من پر از گندم های خورشیدگونی شد که تابشِ گرمایِ وجود تو آن هارا زنده نگه میداشت و من چون پروانه ای تازه متولد شده زیبایی بال هایم را در فروغِ پرتوِ چشمانِ تو تحسین میکردم. با هر لبخندت قلبم به احترامِ این عظمت از تپش باز می ایستاد و عطرت خون را در رگ هایم منجمد می ساخت ؛ و تو کجایِ این کتابِ پهناور بودی که حال تازه به صفحه یِ کهنه و پوسیده یِ من رسیده ای؟که من سال ها به امیدت گل هایِ دلم را آبیاری میکردم؟
    آمدنت عمارتِ ویرانه یِ مرا وجودی دگر بخشید. از آن پس من هر ثانیه را چون قرنی در کنار تو می زیستم و روزهایم در بهشتی سپری میشد که باغبانِ شکوهش تو بودی. و من درمیانِ قرن ها بیهودگی ساعاتی را زندگی کردم.
    کاش می ماندی تا ببینی که چگونه لحظات خرسندی، به روزهایِ بی وصفی مبدل میشوند ؛ افسوس که تو رفتی و زمان به احترامِ ثانیه هایِ حضورت از چرخش باز ایستاد و عقربه هایِ ساعت، رفتند را منجمد کردند. درختانِ باغِ هستیِ من بی تو علف هایِ هرزی بودند که هر دم بر این دردِ جان فرسا می افزودند. کاش هرگز این عمارتِ ویران را آباد نمی کردی. تو رفتی و غبارِ رفتنت خاکستر سردی شد که بر برف هایِ باغچه یِ دلم نشست ، تو که بودی که خاکسترت، گل هایِ سرخِ عشق را در کولاکِ دلم به خاک نشاند؟ سقفِ دلم فروریخت و قلبِ من چایِ داغِ سرد شده ای بود که از دهان افتاده بود. تو، مرا روح آواره ای کردی که چشم های تَرَش خیره به جاده ای بود که هرگز از آن باز نمیگشتی. اگر می دانستی با هر نگاهت، دنیا رنگِ جدیدی می گرفت و با هر بار که نامم را به زبان می آوردی، هجوم اشتیاق قلبم را از پای درمی آورد، هیچگاه اینچنین بی مُحابا سرزمینِ قلبِ مرا ترک نمی گفتی. تو ، هرگز ندانستی و من، هیچگاه نگفتم. تئوری زیبایی ست، سقوط در اوج معنا می یابد و من پس از چرخشی کوتاه دوباره به نقطه یِ پایان نزدیک میشوم ؛ و چه لذت بخش بود زندگیِ میان دو مرگ.
    تو اما هرگز نتوانستی بروی، من خیالت را با خود به اینجا تا انتهایِ ابدیت به دوش کشیده ام ، تو هرگز نمیتوانستی بروی؛ و حال، این پایانی بی سرانجام خواهد بود. ما هردو خواهیم رفت، اینبار تنها نه، کنارهم.
    یک قدم جلو بیا، سقوط برای ما پرواز است ؛
    این پایان، سرآغاز ما نیست…

    (0)
    • درود صبا جان

      نوشته خوب و پراحساست را در تیم محتوا خواندیم.
      زیبا می‌نویسی دوست خوبم.
      صبای عزیز تیترنویسی ، تصویرسازی و استعاره از ارکان یک متن درخشان است.
      اگر روی این سه مورد تمرکز کنی به‌زودی متن‌های درخشان و قابل توجهی خواهی نوشت.

      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  125. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلام
    رنگ : زلال-سفید- شفاف-آبی دریا- سیب سرخ- آدم
    ماانسانها هم مانند پیرامون خود رنگ داریم .سیاه، سفید، زرد وسرخ.
    تفاوت در رنگ پوست ،مو رنگ چشم نژادهارا پدید آورده.واما
    هر آدمی رنگ مخصوص خود دارد . این رنگها گاهی اکتسابی ویا ذاتی هستندودر نهاد .
    برخی آبی دریا وسیع ودست نیافتنی.
    برخی سیب سرخ میان جعبه سیب سفید، خاص وناب.
    برخی سفید وپاکند ،دوست داری برای خود نگه داری.
    برخی نارنجی، در هر حالی بی احساس.
    بعضی شفاف بدون ناخالصی مثل آب چشمه در کویر، زندگی بخش وگذرا.
    بعضی رنگ به رنگ در شرایط مختلف.
    بعضی سیاه چون دل شب که با اعتماد به نا کجا می رسی.
    واما پدرومادر که هیچ رنگ وتمام رنگهاراباهم دارند مثل رنگین کمان دوراز دسترس وناب .

    (0)
    • سلام لیلای نازنین

      نوشته‌‌‌های خوب و احساسی‌ات را در تیم محتوا خواندیم.
      شوق نوشتن تو دوست خوبم اگر با مداومت همراه شود، بدون شک به پیشرفت‌های درخشانی منجر می‌شود.
      اما تیترنویسی بیشتر از هر چیزی مخاطب را به خواندن مشتاق می‌کند، پس سعی کن در نوشته‌های بعدی خود از تیترهای جذاب و چالش‌برانگیز استفاده کنی.
      شروع قدرتمند و پر چالشی برای نوشته‌هایت در نظر بگیر.
      از داستان‌گویی و استعاره غافل نشو.
      مشتاقانه منتظر نوشته‌های بعدی تو هستم دوست خوبم.

      (0)
  126. زهره احمدی گفت:

    سلام بهار جان.ممنون.آره دیدم.آخه رفته بود آخر صفحه.عجیب بود!!

    (0)
  127. زهره احمدی گفت:

    سلام .ببخشید منظورم متنی بود با عنوان “مزاحم همیشگی”که در مورد سرماخوردگی با زبان طنز نوشته بودم.چون دو تا متن فرستاده بودم و فقط یکی اش که در مورد 30 سالگیه منتشر شده.آن یکی هم لطفا منتشر می کنید؟

    مرسی

    (0)
  128. حسین رنگی گفت:

    از پنجره پرت شدم بیرون و داشتم چرای گوسفندا رو تماشا میکردم و به اغاز کلام.
    تو جاده که داشتیم میومدیم از رفیقم پرسیدم عشق چیه؟ اونم گفت:عشق یعنی شما یه نفرو دوست داشته باشی و بدونی بهش نمیرسی حالا به هر دلیلی این یعنی عشق.باقی چیزایی هم که داری میبینی تلاش مذبوحانه ای برای جلب جفت و رفع اساسی ترین نیاز بشر برای تولید مثل که تو خر میشی حالا به هر دلیلی که البته محترمه و جذبش میشی.
    منم که از صحبتاش زیاد چیزی نفهمیده بودم سرمو به نشون تایید آروم تکون دادم و گفتم خوب بعدش چی میشه؟
    اونم همینجوری که داشت آب دهنشو قورت میداد گفت: بعدی نداره همونجور که قبلی نداشت

    (0)
  129. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    می‌خواستی مضحکه‌ی دنیا_م کنی؟!
    می‌خواستی به ریشخند_م بگیری؟!
    می‌خواستی چه پاسخی در برابر این قاطعیت و شجاعت داشته باشم؟!
    مقصودت چی بود از این صراحت؟!
    شاید برای فرزندان_ت که بهت زل زده بودند؛ انگشت اشاره‌ی رو به آسمان_ت حجت_ای بود، تمام گشته.
    ولی برای من چی؟!
    انتظار داشتی انگشت رو به آسمان_ت را تا خودِ خداوند دنبال کنم و ذکر‍‌ِ نامِ تو گویم؟! ..
    همین کارها را کردی که سر از خوابِ سهروردی در آوردم.. همین انتظارات تو بود که مجاب_ام کرد خودم را به خواب فیلسوف ایرانی بیندازم.
    تنهایی_ت اصلا متزلزل نبود؛ فقط طعنه آمیز بود.
    داشتی با طعنه بهم یادآوری می‌کردی تمام آن تفکرات، دامن زدن به بزدلی و بی‌عرضه‌گیِ علم بود و نه رو به رو شدن با حقیقت زندگانی.
    نمی‌توانستم مثل «کریتون»، بزدلانه خودم را از نظاره‌گری منع کنم.. نمی‌توانستم مثل بدبخت های بزدل_ای که «نیک» و «بد» را نمی‌دانند؛ طعنه‌ی تنهایی_ت را به نظاره ننشینم.
    تمام عالم، شوکران_ام می‌نوشاندند اگر از تو تبعیت نمی‌کردم.
    از افکارِ تو تبعیت کردم زمانی که داشتم احساس را از «جمهوری» حذف می‌کردم.
    تمامِ عمرم داشتم برای زنده نگه داشتن افکار تو می‌جنگیدم.. برای افکاری که به کشتن_ات داده بود.
    تمام عمر داشتم انتقام تو را از «غیر» می‌گرفتم.
    همچنان باز_ام می‌داشتی از جدی گرفتن احساس اگر به دنبال منتقمِ خود نبودی؟!
    استادِ محبوب من!
    نگو که این ها همه، دفاعِ زیرکانه‌ی تو بود از من در برابر «حقیقت» ؛ که من نمی‌دانم دریغ داشتنِ ناجیِ تازه مکشوف_ات انقدر دلاورانه بود؟!
    آکادمی را به من سپردی تا عالم و آدم را نقّاد_ام سازی؟!
    سپردن آکادمیِ آتن به شاگردِ خموش_ات، آیا انتقال غرور و ضابطه‌ی من، به شاگردِ چموشِ من نبود؟!.. چطور این چنین خردمندانه طوفان را پیش‌بینی کرده بودی؟!.. شاید تبعاتِ تحقیر فهم هنر بود.
    من بر تفکرات و جهان‌بینی تو عاشق گشته بودم؛ و آن زمان که شاگرد با استعداد و نسبتا چموش_ام با لحن و کلمات خودم بر من تاخت؛ دانستم که «عشق» _این حقیقی ترین جنون و جنون آمیز ترین حقیقت عالم_ کار خودش را کرده.
    دانسته بودم معنای «جنون» را؛ و دریافته بودم معنای «حقیقت» را…. و تو سالها بود که مرده بودی..
    بزرگترین استادِ بزرگترین شاگرد!
    تو بر حقیقت خویشتن عاشق گشته بودی… مثل تمام فیلسوفانِ دنیا.
    ندانستی که «عقلانیت» و « واقعیت»، هیچ مرا ارضا نکرده بود؛ بیم انحطاط «انسانیت» و «اخلاق» داشتم و هراس از بازیِ «واقعیت» و بلایِ «حقیقت» ؛ زمانی که داشتی چشمانت را می‌بستی.
    سقراط گرایی پیشه ساختم تا بر عشق معترف باشم؛ و «افلاطون» گشتم تا جام شوکران بشکنم.
    به خدا قسم که من خودِ افلاطون_ام زمانی که تو سقراط وار شوکران را سر می‌کشی…

    #عاشقانه_ای_به_سقراط
    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    نقد و بسط ای شاعرانه از تابلوی مرگ سقراط

    (0)
    • سلام فاطمه پرکار و دوست داشتنی

      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      اگر با همین مداومت و قدرت پیش بروی حتما موفق می‌شوی.
      فاطمه جان
      استعاره
      تیتر
      تصویرسازی
      این سه را تا می‌توانی بیازمای و تمرین کن.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم

      (0)
  130. زهره احمدی گفت:

    سلام بهار جان.ممنونم بابت راهنمایی های ارزشمند شما.تلاشم را خواهم کرد انشاالله.ببخشید من یک متن دیگری هم نوشته بودم به نام مزاحم همیشگی.آن هم بررسی خواهد شد؟ ممنونم

    (0)
  131. سید علی سپهر گفت:

    نامه یکم-بیست و هشت بهمن
    هوا….نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ،فقط کمی زیاد باد می وزد …
    نامه به کسی که دوستش دارم …. لااقل با سطحی در الان ..شاید درآینده بیشتر ….و شاید بسته شدن پنجره های دوست داشتن از طرف او بازهم درآینده…
    نمیدانم تو را چگونه خطاب قرار دهم …که کسی که در قلبم می نشیند و با مژه های چشمم نوازش میشود نیاز به اسم ندارد …اما نامت را در این نوشته ..خوش قلب آن طرف رود می گذارم …رودی که پل ندارد برای رسیدن ….و افسوس که چشمهای من آن طرف را می بیند…..
    فهمیدم برای محتاج شدن، کافی است که نگاه کنی و برای اینکه زخمت همیشه تازه بماند ، لازم است که دست از این کار نکشی…همه چیز با اختیار تعریف می شود ولی در ادامه حتی اختیار نیز خوابش میگیرد….به حدی که لاجرم فقط تسلیمی….
    من آن طرف رود …تو را دیدم که قدم میزدی و یک سبد پر از لبخند در دستانت بود …هر روز از طرف من شکار میشوی ولی …شکارم من همان قدر بیهوده است که سلام کردنم به دشمنانم ….
    خوش قلب آن طرف رود من ..امید است در آینده ….عزیزترینم صدایت کنم …که قلب من طاقت این را ندارد به غیر سلام کنی …به غیر بخندی و آنها موجوداتی دیگرند …که حتی غیر برایشان واژه زیادی است ….من از دور تماشاگرم …. …جیب هایشان را پر از تو می کنند و وقتی که دیگر تمام شدی … کنار درختی می ایستند و جیب هایشان را از تو خالی و دودشان را هوا می کنند ..به تو میخندند….وتو کماکان خوش قلبی و من پر از خشم ….طاقتش را ندارم…
    حیف که هیچ کاره ات نیستم …حیف که روی خوش تو این ها را گرداگردت جمع میکند…..وحیف که مسیر بالغ شدنم ،خیلی آهسته سیر میشود …
    و من غلط کردم …من روشن فکر نیستم حداقل درمورد تو…
    دوستت دارم …دست خودم نیست

    (0)
  132. سید علی سپهر گفت:

    -گفتم بیا یه درخت بکاریم که شاهد قد کشیدنمون باشه…
    +گفتی درخت خیلی سرانجامِ …بیا یه دونه بکاریم که نیاز به مراقبت داشته باشه ….
    -گفتم قبول ولی توخورشید باش… من آب… اینطوری بیشتر بهت میاد….
    +گفتی بااشه تو بکارش من قول میدم هر روز بهش سربزنم….
    عهدمون جَوونه زد …هر دوتایی خوشحال بودیم …داشتیم قد میکشیدیم ..باهم ،پابه پای هم…
    ولی یهو هوا ابری شد …چند روز نیومدی…
    گفتم میای… من آب میدم بعدا جبران میکنی…
    ولی نیومدی….
    گیاهمون بزرگ شد ، قد کشید …ولی بد قد کشید …سرش به طرف من خم شده بود ….نمیخواستیم این طوری بشه..قرار بود مثل خودت مستقل بشه …یه سرو بشه …صاف صاف …گیاه کج نمیخواستیم….
    میدونی چرا این طوری شد ؟…
    چون نیومدی …باد ابرا رو برد ..ولی باز نیومدی….
    گفتم تو که بی معرفت نبودی….خورشید خانم بودی ..قرارمون همین بود…رفاقتمون که فقط با آب دادن من دست تنها قد نمیکشه ….
    تورو میخواد…
    گفتم دیگه آب نمیدم…وایمیسم تا بیای ….
    میدونم که میای …سرت شلوغه…
    بیا که قد بکشیم…بیا که سرو بشه….

    (0)
    • درود بر شما جناب سپهر

      نوشته‌های شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که نامه را بهانه نوشتن کردید. نامه‌ها می‌توانند بهترین دلیل برای تداوم در روزانه‌نویسی باشند؛ و البته بدون روزانه ‌نویسی و مداومت بر آن نویسنده شدن بعید به نظر می‌رسد.
      قلم خوبی دارید و این سبک نگارش اگر با مطالعه جدی همراه شود، قطعا پیشرفت چشم‌گیری را در مدت زمان کوتاهی خواهید داشت؛ البته که بهتر است به‌جای محاوره‌نویسی از زبان نوشتار بهره ببرید.
      سعی کنید، بیشتر از استعاره و تصویرسازی استفاده کنید و تیترنویسی را جدی‌تر بگیرید.
      بدون شک با تمرین و استمرار خواهید درخشید.
      بی‌وقفه بنویسید.
      منتظر نوشته‌های بعدی شما هستیم.

      (0)
  133. زهره احمدی گفت:

    «به کدامین گناه؟!»

    مگر 30 چه گناهی کرده که همه اش می گویند 30 سالگی فلان بهمان؟؟چرا همه بدبختی ها و غم ها و مصیبت ها را روی دوش عدد 30 می اندازند؟نه شوخی نمی کنم.7 ماه و یک روز دیگر 30 ساله می شوم.یعنی در آستانه 30 سالگی هستم.مگر 28 و 29 سالگی یا حتی 27 سالگی چه فرقی با 30 سال سن دارند؟

    قبول که تا 25 سالگی می گویند نوجوانی ادامه دارد.وقتی هم تمام می شود 26 سالگی شروع می شود.خب آنهم تازه یک سال از اتمام نوجوانی می گذرد.چه کسی اثبات کرده که حتما در سی سالگی قوای جسمانی رو به ضعف می رود ؟چه کسی اثبات کرده که حتما در این سن چین و خطوط روی پیشانی نمایان می شود؟در مطالب اینترنتی که حالا شاید خیلی هم سندیت نداشته باشند فراوان خوانده ام که یک زن در 31 سالگی زیبایی اش به اوج و عظمت خود می رسد.

    بعضی افراد در سنین خیلی کمتر یعنی 20 سالگی ممکن است گیسوانشان بنای بد عهدی بگذارند و به سفیدی بگرایند.خود شخص من از سن 23 سالگی موهایم با جوانی ام راه نیامدند و شروع به بهانه گیری کردند و بعضی هایشان سفید شدند.اما خیلی ها را می شناسم که تا 34 سالگی به ندرت یک رشته موی سفید پیدا کردند.بعضی ها خطوط چهره شان به دلیل رژیم لاغری و غصه خوردن یا ژنتیک زودتر نمایان می شود.از لحاظ قدرت بدنی بخواهم دلیل بیاورم باید اظهار کنم که در کلاس ورزشی پر تحرکی که من می روم و هوازی هم است خانم هایی میانسال و حتی بزرگتر از سن میانسال شرکت می کنند که خیلی خیلی اندام شان از من نرم تر و منعطف تر است.خیلی از افراد شاید در 30 سالگی خود و استعدادهای نهفته خود را بشناسند.

    من در مورد این موضوع صاحب نظر و متخصص نیستم،اما همیشه دلم خواسته که برای این بحران سنی مطلبی بنویسم.شاید هم زیادی دارم شیک و فانتزی به قضیه می نگرم ،چون ما در کشوری در حال توسعه زندگی می کنیم و من شاید زیادی خوش بین هستم،چون در کشورمان سختی های زیادی وجود دارد.اما به نظرم این حرف ها که می گویند دیگر نمی شود از سی سالگی به بعد اشتباه کرد و باید کامل بود و بلوغ فکری تام داشت غلط است.انسان تا آخر عمرش جای تکامل و پیشرفت فکری را دارد.استنادم هم کتابی است در مورد همین موضوع به نام «101 سوالی که در دهه بیست سالگی باید از خود بپرسید و صادقانه بگویم در دهه 30 سالگی هم همین طور»این کتاب نوشته پل انگون است و با ترجمه هدیه جامعی مدتی است که به بازار آمده.

    شاید مرهمی باشد بر زخم هایمان.نمی دانم

    (0)
    • درود بر تو زهره جان

      نوشته‌های تو دوست خوبم را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که نوشتن را برای برون‌ریزی افکار و دغدغه‌هایت انتخاب کردی. کاری که کمتر کسی به صورت جدی به آن می‌پردازد.
      نوشتن از دغدغه‌ها به تو کمک می‌کند تا افکارت را منسجم‌تر و زندگی‌ات را دلپذیرتر کنی.
      خود من همیشه با نوشتن از دغدغه‌ها، آن‌ها را کشف می‌کنم و برای حل آن‌ها هم البته از نوشتن کمک می‌گیرم.
      مطالعه جدی هم در این مسیر معجزه می‌کند.
      مزیت مطالعه این است که محدودیت ندارد و تو در مورد هر موضوعی می‌توانی به جواب برسی.
      کافی است در مورد هر دغدغه به کتاب‌های خوب رجوع کنی و با افزایش کمیت در خواندن به کیفیت در جواب‌ها برسی.
      مثلا در مورد سی سالگی افراد موفق بخوان. در مورد همین دغدغه‌ات در مورد برنامه‌ریزی برای روزهای کسالت‌بار.
      اما اگر به نوشتن جدی‌تر نگاه می‌کنی باید کتاب‌های نگارش و نویسندگی را هم در سبد مطالعاتی‌ات قرار دهی.
      روزانه نویسی کنی و با جدیت بنویسی.
      با استفاده از استعاره و تصویرسازی متن‌هایت قدرتمندتر خواهند شد.
      بدون شک جدیت و مداومت تنها راه موفقیت است دوست عزیزم.
      باز هم برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم زهره عزیز.

      (0)
  134. آیدا یوسفی گفت:

    با سلام و خسته نباشید
    چرا وقتی براتون نوشته ای میذارم بعد اینکه از صفحه خارج شدم و دوباره صفحه رو باز کردم نوشتم حذف میشه؟

    (0)
  135. لیلا فرزادمهر گفت:

    سلامی به گرمای خورشید تابستان
    این داستان خاطره برادر عزیزم هست که از زبون اون دارم نقل می کنم

    من در یکی از روستاهای استان شمالی مدیر هستم الان دیگه کارهای بازنشستگیمو دارم انجام می دهم وتابستان امسال آخرین سال خدمتم هست. در طی این سالها آنقدر اتفاقات تلخ وشیرین برام اتفاق افتاده که برای نوشتن اونها چند دفتر نیاز هست.
    دو سال پیش پسری شاگردم بود بنام امین که این پسر خیلی شیطان بود وبا انواع آزارواذیت همه را عاصی می کرد . گاهی با کتک زدن ،گاهی با گرفتن قورباغه ومارمولک وگذاشتن اونها در کیف دخترها وپسرها و…هرچه روش تربیتی بلد بودم برایش استفاده می کردم با زبان نصیحت ،با مشغول کردن به کار مبصری، با کارگرفتن اودر دفتر وحیاط مدرسه و… خلاصه هر کاری می کردم تغییری در رفتارش ایجادنمیشد.
    صبح روز شنبه معلم این کلاس به دلیل مشکلات شخصی حضور نداشت ومجبور بودم خودم کلاس را ادره کنم.
    وارد راهروی کلاسها شدم دیدم سر وصدا و جیغ بچه ها به هوا رفته در کلاس را باز کردم وبا صحنه ای روبرو شدم که نمی دانستم بخندم ،گریه کنم، جیغ بزنم ویاعصبانی بشم.گوشه کلاس دو تا از دخترا مشغول گریه بودند در حالی که دستشان روی صورتشان بود.طرف دیگر آزاد با چشمانی کبودولباسهای خاکی در کنار تخته مشغول گریه بود .امین هم روی دوتا از بچه ها نشسته بود وبا انواع کلمات قصاری که بلد بود آنهارا نوازش می کرد وهم مستفیض.
    با صدای بلند دادزدم “امین چکار می کنی”
    از روی پسرها بلند شد با خونسردی وخودش را تکان داد واصلا انگار اتفاقی نیفتاده به سمت نیمکت خودش رفت ونشست.
    خیلی عصبانی بودم . به دخترها وپسرها گفتم بروید دست وصورتتان را بشویید وبیایید.
    پشتم را به کلاس کردم وبا تکه کچ تمام حرصم را روی تخته خالی کردم. می دانستم امین از عصبانیت من سوء استفاده خواهد کرد برای همین اول خودم را ریلکس کردم .
    بچه ها به کلاس برگشتند. آنقدر امین را نصیحت کرده بودم که خودم خسته شدم. بنابراین تصمیم به عمل گرفتم.
    در پایان کلاس به بچه ها گفتم فردا قراراست اردو برویم ولی تو امین حتی اگر پدرو مادرت رضایت هم بدهند تور را نمی برم فردا را می توانی مدرسه نیایی.
    امین مثل تیراز جایش بلند شد والتماسهای بی امانششروع شد “آقا اشتباه کردیم وغیره” وقتی از التماس ناامیدشد بنای تهدید را گذاشت وگفت “آقا ما می آییم شما هم نبرید خودم می آم”
    گفتم اگر بیایی به همه دوستانت می گم تورا با سنگ بزنند .
    فردا به همراه بچه ها به اردو رفتیم امین به مدرسه آمد وقتی دید اورا نمی برم از مدرسه بیرون رفت.
    به کنار دریا رفتیم وبساط پیک نیک را پهن کردیم وبچه هارا به دو گروه تقسیم کردم مشغول والیبال شدیم.از دور سروکله امین نمایان شد بچه ها گفتند”آقا امین داره میاد”.
    گفتم:بچه ها خوب گوش کنید اول یه مقدار سنگ جمع کنید اینجا کپه کنید بعد بهتون میگم امین را بزنید بدون اینکه سنگی رو از زمین بردارید به جهت مخالفی که امین فرار می کنه شماهم فرار می کنید میخوام از اتحادشمابترسونمش.
    امین خرامان خرامان لی لی کنان نزدیک شد وبا خنده گفت “آقا ما آومدیم” گفتم امین برو وگرنه بچه ها اون سنگا که اونجاست به سمتت پرت می کنند. خندید گفت آقا شما اینکارونمی کنید گفتم بچه ها سنگ بردارید هر وقت گفتم به امین بزنید.
    بچه ها سنگهارا برداشتند وآماده شدند وسنگهارا بالا وپایین پرت می کردند وامین را تهدید می کردند. گفتم با شمارش من سنگ بزنید
    یک ، دو، هنوز کلمه سه رانگفته بودم امین مثل گلوله تیر فرار کرد. وبچه ها هم از جهت مخالف شروع به دویدن کردند. صدای شلیک خنده بچه ها از دویدن امین که ردی از خاک پشت سرش برپاشده بود امین را وادار به ایستادن کرد. وقتی دید بچه ها همه دلشان را گرفته اند ومی خندند تازه فهمید چه رکبی خورده.
    وداستان من وامین همچنان ادامه داره….

    (0)
  136. آیدا یوسفی گفت:

    یکسری آدم ها را خدا با دقتِ بیشتری آفرید
    همان هایی که تعدادشان شاید به تعدادِ اَنگشتانِ دست هم نرسد
    اَما معرفتشان بینهایت اَست
    هر چه که شودُ هر چه که باشد خیالت راحت اَست
    اَگر دنیا مقابلت بایستد تکیه گاه محکمُ مطمئنی برایت میشوند
    چه دور باشندُ چه نزدیک وجودشان دلگرمیستُ نفسشان آرامش
    اَصلا فکرشان حالت را اَز خوب هم خوب تر میکند
    این ها باید باشندُ در زندگی اَت جریان داشته باشند
    یادشان در ذهنت پر رنگ تر اَز همیشه باشدُ
    در دنج ترین جایِ قلبت ساکن شوند
    آخر این ها همان نشان کرده خدا برایِ روزِ مبادایِ زندگیِ تو هستند
    مستحقِ دوست داشتند کسانی که برایِ شاد بودنت فراتر اَز توانشان تلاش میکنند..

    (0)
  137. لیلا فرزادمهر گفت:

    بازم سلام
    امشب می خواستم مطلبی بنویسم اما هرچه فکر می کنم انگار کلمات از ذهنم فرار می کنند. انگار همه دست به دست هم داده اند تا مرا از ادامه مسیر باز دارند.
    ولی من سرسخت تراز همیشه به سمت دفترم هجوم بردم تا دراین واپسین ساعات روز چیزی برای دلم بنویسم.
    از بیرون خانه صدای طبل وسنج، نوحه خوانی که در مورد حضرت عباس (ع)مداحی می کرد به گوش میرسید.یاد وخاطره سال گذشته در نظرم آشکارشد .سال گذشته به همراه خانواده به شهر آستانه رفته بودیم .صبح زود به همراه برادرم وخانواده به میدان شهر رفتیم تا در مراسم عزاداری شرکت کنیم.
    در تمام شهرها ظهر عاشورا تمامی هیات ها به امامزاده ها ویا میادین اصلی شهر می روند وبا نوحه سرایی این روز را گرامی می دارند وسعی می کنند درس آزادگی آن حضرت را فریاد بزنند. در هوای سرد وبارانی آنروز عده زیادی پای برهنه در میان هیات ها حضور داشتند . زنجیرزنهایی که با دودست وباریتم خاص خودشان هیات را همراهی می کردند.
    پرچمها وبیرقهایی که در هوا پرواز می کردند .طبلهای بزرگی که به هر کوبش آنها انگار چیزی در قلبم فرو میریخت.علامتهای 21تیغه ویا بزرگتر که هنوزم فلسفه آنرا درک نمی کنم.
    پسران جوانی که اصرار در بلند کردن وحمل این علامتها دارند.گروه تعزیه خان هایی که با لباس های رنگی وسوار براسب در این میان حرکت می کردند ویادآور واقعه کربلا بودند.
    وقتی تعدادی از کودکان را به هیات اسیران در آورده بودند وکسی آنهارا تازیانه می زد .سیل اشکم جاری شد .
    مردی کنار دیوارسرش راتکیه داده بود آرام آرام باخود ذکری را زمزمه میکرد.اشک تمام صورتش را پوشانده بود واز ریشهایش قطره قطره پایین میریخت.
    مادری فرزند بیمارش را روی ویلچر گذاشته بود وبا خود همراه می کرد.هرچند لحظه پتوی رویش را چک می کرد تا مبادا سرما به تن نحیفش رسوخ کند.
    دختران کوچکی را دیدم که لباس پسرانه پوشیده بودند تا آنهارا در هیات راه بدهند وخود را به انتهای صف هیات میرساندند تا آنها هم سبک پدرانشان عزاداری کنند.
    در میان هر هیات عزاداری یک وانت که بلندگوهارا حمل می کرد قرارداشت . هربچه ای که خسته می شد آنجامی نشاندند
    هنوز به میدان نرسیده بودیم که هیات های عزاداری خیابان رابستند .ماشین رادر فاصله دوری پارک کردیم وپیاده به سمت میدان حرکت کردیم باران ریزی می بارید وهوا را سرد کرده بود. در پیاده رو ها هرخانه ظرفی از شیر یا آبمیوه وکیک وشیرینی های محلی رابه عزاداران تعارف می کردند.
    کمی جلوتر پیرمردی درکنار ماشین ایستاده بود واز صندلی عقب میخواست ظرف شیر گرمی راکه آورده بود بیرون بیاورد ولی هربار داغی وسنگینی ظرف اورا به تلاش دوباره دعوت می کرد .
    برادرم به سمت اورفت وسلام کرد .”کمک میخواهی پدر جان “.صورت پیرمرد یکپارچه لبخندشد وتشکر کرد . برادر ظرف شیر رابیرون آورد وما هم لیوان ها رابرایش پرکردیم تا بتواند تعارف کند.دوباره به مسیرمان ادامه دادیم روی پل در قسمت پیاده رو ایستادیم.
    ماشین بزرگی روی پل پارک کرد که مانع دیدمان شد. تصمیم گرفتیم جایمان را عوض کنیم که مردی قد بلندبا لباس سیاه ،با سینی پراز کاسه های یکبار مصرف که حرارت از آنها بلند میشد به سمتمان آمد. وقتی نزدیکتررسید اول از سد معبر عذر خواهی کرد وبعد به همه عزاداران تعارف کرد.آبگوشت گرم و خوشمزه در آن هوای سرد بسیار چسبید. بعد از پایان مراسم به سمت امازاده حرکت کردیم وبعد از نماز وزیارت به خانه برگشتیم.

    (0)
  138. آیدا یوسفی گفت:

    چه خوش خیالند آدم هایی که
    گمان میکنند بعدِ رفتنشان
    دنیایِ اَطرافشان هم تمام میشود
    رویا میبافند که اَگر نباشند
    چه زندگی ها که به پایان نمیرسند
    چه نفس ها که بریده نمیشوند
    اَما اَز من به شما ساده دلان وصیت باشد
    نه دنیایی بعدِ شما تمام میشود
    نه نفسی به تنگ می آید
    فقط زندگی نبودنتان را عادت میکند
    پس نه بی تو میمیرم هایِ کسی را باور کنید
    وَ نه برایِ کسی جان دهید..

    (0)
    • آیدای عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      نوشته‌های پر احساس تو اگر با علامت نگارشی مثل: نقطه و ویرگول نشانه‌گذاری شوند، قطعا خوش‌خوان‌تر، حرفه‌ای‌تر و مخاطب پسندتر خواهند بود.
      در جمله‌هایت از حرف ربط «و» استفاده کن. به‌طور مثال:
      به‌جای: “یادشان در ذهنت پر رنگ تر اَز همیشه باشدُ در دنج ترین جایِ قلبت ساکن شوند.”
      باید نوشته شود: “یادشان در ذهنت پر رنگ‌تر از همیشه باشد و در دنج‌ترین جای قلبت ساکن شوند.”
      در نوشته‌های خود از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.
      برای متن‌های خود تیترهای جذاب بنویس.
      از خواندن و نوشتن مستمر و روزانه غافل نشو.
      مطمئن باش با مداومت در خواندن و نوشتن به زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری از تو خواهیم بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  139. لیلا فرزادمهر گفت:

    درود وسلام به همراهان واستاد عزیز
    قاصدک
    آرام وبیصدا دستانش را در میان انبون سنگها به بالا کشید تا خودرا از اسارت سنگها نجات دهد.آرام آرام سنگهارا به اطراف هل داد وبه سطح رسید. با تابش اولین تشعشع خورشید جانی تازه گرفت . خودرابا آواز پرنده گان هماهنگ کرد وقامت خمیده خوررا به نرمی راست کردوایستاد .
    برگهایش رابه اطراف کشید بدنش را با خمیازه ای شیرین گستراند.خودرا رها کرد حالا با دستان گرم خورشید صبح بهاری نوازش میشد. هرلحظه بیشتر دراین شکفتن غرق می شد.
    خورشید موهای پریشانش رابا شانه زردو گرم خود مرتب وآراسته می کرد. هرچه می گذشت گرمای بی دریغ خورشید خجالت زده اش می کرد .آرام درخود فرورفت وبرگهایش راجمع کرد. بعد از مدتی به سمت خورشید برگشت واورادرحال دورشدن ورفتن به پشت کوهای بلند غافلگیرکرد. دل تنگی وغم واندوه دوری را با پیچیدن برگها به دور خود ،با فراموشی خواب تسکین داد. به امید روزی دیگر ودیدار دوباره سر در گریبان نهاد.
    صبح با صدای دلنشین بلبل بیدارشد .با دلبری درکنار بوته گل سرخ نشسته بود، توجه گل را خواستار می شد. به اطراف نگاه می کرد .متوجه شد که دروسط دشت سرسبز کنار انواع گلها با رنگها زرد وقرمز بنفش آبی ونارنجی و… نشسته است.فرشی از گلهادر میان چمنها روییده بود وکمی آنطرفتر درختان سربه فلک کشیده نمایان بود. در دوردستها کلبه هایی با سقف های رنگی ، در پای کوههای بلند نمایان بودکه با بی نظمی کنارهم چیده شده بودند.
    پروانه ها وزنبورهای کارگر به سمت آنها می آمدند وهرکدام برای مدتی کنار گلی می نشتند ودوبار به سمت آسمان آبی بال می گشودند.
    باد رقص کنان به سمت دشت سرازیر شد و درمیان بوته ها وگلها به طنازی مشغول شد.
    خورشید موهای آشفته شده به دست بادرا دوباره مرتب می کرد گردن خمیده شده اش رادوباره افراشت وبه سمت خورشید روی برگرداند .خورشید خانم لبخند گرمش را به روی او پاشید.
    احساس سرمستی از دیدار دوباره خورشید باعث دوران در سرش شد. حالا در سرش افکار زیادی داشت میل به جاودانگی بیش از پیش در او زنده شد .
    باد ملایم به کنارش رسید با سرانگشتانش موهای مرتب شده را نامرتب کرد ودستش را به میان انبوه آنها برد .وناگهان تمام آنهارابه آسمان برد .چشمانش پرازاشک شد از رفتن ودورشدن
    تک تک دانه ها.اما دردل به حال آنها غبطه می خورد که می توانند سرزمینهای دور را نظاره کنند.

    (0)
    • درود لیلای عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا خواندیم.
      پرکاری و مداومت تو در نوشتن تحسین‌برانگیز است؛ با این مداومت به زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری از تو خواهیم بود.
      دوست خوبم، قبل از انتشار نوشته‌هایت، حتما چند بار آن‌ها را با صدای بلند بازخوانی کن.
      حتما به زبان نوشتار بنویس و از محاوره‌نویسی در ابتدای تمرین نوشتن تا می‌توانی بپرهیز.
      چقدر خوب که با شرح محیط و تصویرسازی خواندن را برای مخاطب دلپذیرتر می‌کنی؛ البته با افزودن جزئیات بیشتر و البته تصویرسازی قوی‌تر قطعا نوشته‌های حرفه‌ای‌تر و قدرتمندتری خواهی داشت.
      بی‌وقفه و هر روز بخوان و بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم.

      (0)
  140. امیر معین گفت:

    نویسندگی عاشقیست ، نقطه سر خط

    نویسندگی عاشقیست . نقطه سر خط .

    تا به حال بازی های داریوش اسد زاده را ندیده ام . ولی خب از اطرفیان این برداشت را داشته ام ، که بازیگری تمام عیار بوده است .
    امروز ویدیویی را دیدم ، از داریوش اسد زاده در برنامه ی دورهمی . از اولین کلماتی که از دهانش خارج شد که درباره ی مردمون ایران زمین بود ، فهمیدم که این پیرمرد خیلی می داند . صدایش پخته تر از هر صدایی بود ، که تا بحال شنیده بودم .
    و حرف هایش بد جور به دلم می نشست . میان آن همه حرف ، نکته ای را متذکر شد ، که تا همین الآن که دارم این پست را می نویسم و از آن موقع 9 ساعت می گذرد ، هنوز مرا درگیر خودش کرده است .
    ایشان می گفت بازی گری عاشقیست .
    همان موقع کمی سبک سنگین کردم و به این نکته رسیدم ، که نویسندگی هم دقیقا به همین گونه است . بله نویسندگی عاشقیست .
    باید سخت دلت پیش نویسندگی گیر کرده باشد ، که در طول این مسیر پر پیچ و خم نویسندگی ، بتوانی زیر آن همه فشار و مشکلات و دشواری ها طاقت بیاوری .
    باید آن قدر عاشق باشی ، که هیچ سختی در راه نتواند تو را از نوشتن باز دارد .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که اگر بی حوصله ی بی حوصله هم بودی به برگه ها و قلمت یا صفحه ی تایپ سر بزنی و با آنها وقت بگذرانی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که در طول روز چندین بار با نوشتن ، از صفحه ی کیبورد و دفتر و قلمت احوال پرسی کنی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که یک روز هم بدون سر زدن به دفتر و صفحه ی کیبوردت به آخر نرسد .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که هر روز با دفتر و صفحه ی کلیدت وقت بگذرانی .
    آنقدر باید عاشق باشی که اگر همه گفتند نوشتن به دردت نمی خورد یا اینکه نویسندگی شغل نیست و آینده ندارد ، باز هم دفتر و صفحه ی کیبوردت را رها نکنی .
    آنقدر باید عاشق باشی که اگر بفهمی بازار کار نویسندگی در ایران آنقدر ها هم خوب نیست ، از خود گذشتگی کنی و باز هم به نوشتن ادامه بدهی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که به هر قیمت شده نویسنده شوی و بنویسی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که در شلوغ ترین روز ها هم از دفتر و صفحه ی کیبوردت غافل نشوی .
    آنقدر باید عاشق باشی ، که همه ی سختی های راه نویسندگی را به جان بخری .
    آنقدر باید عاشق باشی که …
    شما هم در ادامه ی این پست مبحث عاشق نویسندگی بودن را با دانسته ها و تجربیاتتان باز تر کنید .
    یادتان نرود که دفتر و قلم و یا صفحه ی کیبوردتان شاید اوایل ناز کنند ، که خب حق هم دارند .
    در مقابل شما باید پافشاری کنید و دلشان را بدست آورید .
    آن ها می خواهند شما را امتحان کنند ، که آیا شما هم مثل اکثر انسان ها ، فقط می خواهید نویسنده شوید یا واقعا تلاش می کنید و وقت می گذارید و حوصله به خرج می دهید تا بالاخره بتوانید به یک نویسنده خوش قلم تبدیل شوید .
    زمانی که دل صفحه ی کیبورد یا کاغذ هایتان را بدست آوردید _ شاید هم بهتر است بگویم دل واژه ها را _ ، نوشتن برایتان راحت خواهد شد و راحت خواهید نوشت .
    به قول شاهین کلانتری نویسنده کسی است که راحت بنویسد . واین بدست نمی آید مگر با بسیار نویسی .

    (0)
    • درود امین گرامی

      نوشته شما را در تیم محتوا خواندیم.
      بدون شک عشق شما به نوشتن اگر با تلاش و مداومت مستمر و هر روزه همراه باشد، بی‌نتیجه نخواهد بود.
      تا می‌توانید از آزادنویسی و تمرین روزانه بهره ببرید؛ اما در آزادنویسی سعی کنید روی اصول و قواعد تمرکز کنید تا به سرعت پیشرفت کنید.
      مثلا از استعاره استفاده کنید و روی تصویرسازی بیشتر کار کنید. برای هر متن چندین و چند تیتر بنویسید و با جذاب‌ترین تیتر متن‌ خود را منتشر کنید.
      تا می‌توانید استعاره را جایگزین قید و صفت کنید.
      بیشتر برایمان بنویسید.
      پیشرفت شما آرزوی ماست.

      (0)
  141. عظیمه رضازاده گفت:

    درونِ خالیِ من!
    درون من دخترکی زندگی می کند که سقف آرزوهایش آسمان آبی بالای سرش است. لذت زندگیش، زمانی است که آبناب چوبی اش را در دهان می گذارد و لیس می زند و زبان قرمزش را به مادرش نشان می دهد. دخترکی که شبها با قصه ی دختر شاه پریان سر بر بالین می گذارد. صبح بیدار می شود دست و صورتش را می شوید و دفتر مشقش را در کیف می گذارد و لِی لِی کنان به طرف مدرسه گام بر می دارد. زندگی این دخترک خلاصه می شود به اتاق خواب و عروسکهایش؛ وقتی می نشیند و برایشان قصه ی شب گذشته را تعریف می کند، برایشان مادری می کند و دست نوازش بر سر دختران عروسکیش می کشد. لذت زندگی را در دست های پدرش جستجو می کند؛ وقتی که او را به آغوش می کشد و بوسه ی لطیف بر گیسوانش می نشاند. آری، این تمام چیزی است که دخترک از زندگی می داند و می خواهد.
    درون من دختر جوانی خانه دارد. صبح شده است، زن جوان چشمانش را گشوده و با یادآوری رؤیای شیرین شب گذشته لبخندی ملیح بر لبانش می نشیند. حتم دارم خواب آن شاهزاده ی سوار بر اسب سپید را دیده است. همان که روز و شب به انتظارش شال گردن رؤیاهایش را می بافد. خود را به زنجیر کشیده است. به اسارت رؤیایش درآمده است هیچ راه فراری ندارد جز اینکه از شربت تلخ انتظار جرعه ای دیگر بنوشد. می نوشد، مست می شود ، انتظار می کشد، به خواب می رود، از خواب بر می خیزد، می نشیند، خیره می شود به ناکجا، انگار کن در ناکجا خود را می بیند. چشمانش را نوازش میکند، اشک دیدگانش را می شوید. صبحی دیگر را آغاز می کند.
    در من زن میان سالی نعره می زند. زمین و زمان را به هم می بافد. اشک می ریزد ناله سر می دهد دستانش را مشت می کند دندان هایش را به هم می فشارد عرق میکند، خدا را صدا می زند و … می خندد! او آمد. سرش، دستهایش، پاهایش و… گریه اش! او آمد. من مادر شدم.
    زنی سالخورده در درونم سر صحبت را باز کرده است. دستانم را بر روی چین و چروکهای صورتش می نشاند. به چشمانم خیره می شود. غروب زهرآلود آرزوهایش را در اعماق نگاهش می بینم. زنجیز به زنجیز، گیسوانش سپیدش را به هم می بافد. کلاف سردرگم زندگیش را در دستش می گیرد. می بافد و می بافد. گیرم که هیچ کس از تار و پود زندگی اش خبر نداشته است. پیرزن اما؛ در کنج خلوت تنهایی اش، رؤیایش را می بافد.

    (0)
  142. عظیمه رضازاده گفت:

    حال که تنهایی مرا انتخاب کرده است، من هم او را دوست خواهم داشت!
    همین دیروز بود که تنهاییم پیشنهاد کرد که، خودم و خودت را بردار برویم کنج یک کافه ی دنج و باهم قهوه سفارش بدهیم.
    یک بعدازظهر پاییزی بود. کتونی سفیدم را پوشیدم و چتر رنگین کمانی ام را برداشتم و پیاده مسیر نامعلومم را آغاز کردم. صدای خش خش برگها زیر پاهایم موسیقی راه انداخته بودند که دل هر رهگذری تنهایی را می برد به ناکجاها! من اما، ناکجا را دوست داشتم. گاهی آدم باید خودش را بردارد و گم شود در این کوچه پس کوچه های شهر. یک حسی خوبی دارم وقتی این این آهنگ را با خودم زمزمه می کنم: آهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی/ تو داری خاطراتم رو تو ذهنه کوچه میریزی…
    کنج دنج کافه را انتخاب می کنم و می نشینم. روبریم چشم اندازی از دریاست. پاییز بندر را تابحال ندیده بودم. بوی دریا و صدای مرغان دریایی موسیقی روح نوازی را مهمان قلب ترک خورده ام می کنند. نمی دانم چه مدت در خلوتم با خودم تنها بودم که با صدایی به خود آمدم.
    – چیزی میل دارید؟
    – یک فنجان قهوه ترک لطفا. با شیر و کمی شکر.
    یادداشت هایم را روی میز میگذارم. مشغول خواندنشان هستم . می رسم به صفحه ای که به خودم قول سفر پاییزی را داده بودم. نوشته ام، پاییز که شد باید کوله بارت را ببندی و بروی جایی که زندگی رنگ دیگری دارد. اینجا سرخ و زرد و نارنجی ها جور دیگری دلبری می کنند. آدم را افسون می کنند. یاد این جمله می افتم که می گفت: دنیا یعنی محاسن پاییز.
    سر قولم مانده بودم. پاییز شده است. من و تنهایی ام در کافه ای نشسته ایم. در جایی که زندگی رنگ دیگری دارد. برگی را از جیبم بیرون می آورم. بهار را از سر گذرانده بود، تابستان را هم و حالا پاییز شده و در دستان من جای گرفته است.
    راستی تا بحال بوی عطر برگ زرد پاییزی را استشمام کرده اید؟
    زندگی یعنی همین. عطر همین نارنجی ها…

    (0)
  143. عظیمه رضازاده گفت:

    “جایی میان خواب و بیداری”
    با صدایی از خواب بیدار میشوم. چشم هایم نیمه باز است. مغزم در حال تجزیه و تحلیل مکانی است که در آن قرار دارم. هنوز موفق به تشخیص مکان مورد نظر نشده است. می گویم: دست بجنبان دیگر مغز لعنتی. از برای چه آن بالا جا خوش کرده ای در حالیکه حتی نمی توانی بیاد بیاوری کجا قرار گرفته ای!
    انگار طعنه زدن جواب داده باشد و چشم هایم انگار که دستوری از مافوق گرفته باشد، بطور کامل باز میشود. مکان مورد نظر شناسایی شد. بر روی تختخوابم در اتاقم، در خانه¬ی خودم دراز کشیده ام.
    مغزم شروع به فعالیت می کند ولی نمی دانم چرا به هیچ وجه یادم نمی آید چه وقت چشمان بسته و من به خواب رفته ام. فکر میکنم باز هم فکر میکنم. ای کاش حداقل می دانستم چقدر از روز یا شب را خواب بوده ام. این را هم به یاد نمی آورم. به خودم لعنت می فرستم چرا قبل از خواب به ساعت شماته دار قدیمیه ارثیه مادربزرگ که ظاهرا قیمتی ترین شی است که در این خانه پیدا میکنی نگاهی نینداخته ام. لابد آنقدر خسته و ملول بوده ام که دیدن عقربه های ساعت قبل از خواب آخرین چیزی بوده که دلم می خواسته به خاطرم بسپارم.
    هنوز به یاد نیاورده ام که چه وقت خوابم برده و چقدر از دنیای مادی جدا بوده ام. احساس می کنم جایی میان خواب و رویا سرگردان مانده ام. چرا کسی نمی آید صدایم بزند؟ چرا کسی از این بلاتکلیفی که در آن قرار گرفته خلاصم نمیکند؟ چرا حتی نمی توانم تنم و سرم را بچرخانم؟ کدام نیروی جاذبه توان را از من گرفته که حتی قادر به پس زدن این پتوی لعنتی هم نیستم؟
    خون در بدنم جریان گرفته است. نبضم تند می زند، گرومب گرومبش را می شنوم. لابد این را از برجستگی شریان هایم متوجه شده ام. مغزم از شدت گرما مثل شرجی جنوب بخار می کند و قطرات عرق راه خود را از پیشانی به سمت پایین می گیرند و سر می خورند تا می رسند به گودی جناقی. مث یک چشمه¬ی کوچکِ آب.
    جریان خون باعث شده است مغزم از قبل بیشتر برای تشخیص موقعیت تلاش کند. همه¬ی اعضا و جوارح دست به دست هم داده اند تا بدانند این فضای مربع شکلی که تن من در آن قرار دارد کجاست. پلک هایم برای لحظه ای سنگین می شوند. تصویری ناگهانی از جلوی چشمانم می گذرد. صدای برخورد مهیبی به گوشم می رسد. تکانی نگهانی میخورم ولی حتی آن تکان هم باعث هیچ جابجایی در بدنم روی تخت نمی شود. ناگهان دروازه های ذهنم باز می شوند. به یاد می آورم آن چه را که بر من گذشته است.
    خودم را می بینم، پشت فرمان اتومبیلم. در بزرگراه. نیزه ای از نور به چشمانم وارد می شود. صدایی مهیب را می شنوم.
    تک تک سلول های بدنم به لرزه افتاده اند. بیدار شده ام. اولین تصویری که میبینم سقف یکدست سفید اتاقی است که در آن قرار گرفته ام. سکوت مطلق. صدای سکوتی وحشتناک تمام وجودم را در بر میگیرد. باید با دستانم مانع از رسیدن صدای سکوت به گوش هایم شوم. مغز اما، خواسته ام را اجابت نمی کند. فریاد می زنم. سر باز می زند.
    جهان در این اتاق برایم از حرکت ایستاد. همه چیز گنگ و مبهم است و من در آستانه¬ی چهل سالگی تمام تصویری که میتوانم ببینم سقف یکدست آبیِ اتاقی است که گویی قرار است روزگار را در آن از سر بگذرانم. صدایی از بیرون اتاق می آید. شام حاضر است تا سرد نشده بیا پایین.

    (0)
    • سلام عظیمه جان

      نوشته‌های پراحساس تو را در تیم محتوا خواندیم.
      چقدر خوب که به نوشتن علاقه داری و از دغدغه‌ها و آرزوهایت می‌نویسی. برای استفاده از نوشتن در چهارچوب ثبت وقایع و برون‌ریزی ذهنی این نوع نوشتن خوب است.
      اما اگر به نوشتن جدی‌تر نگاه می‌کنی یا قصد داری نویسنده شوی، روزانه‌نویسی و صفحات صبحگاهی قطعا را‌ه‌گشاست.
      خواندن کتاب‌های نویسندگان مطرح دنیا هم برای تحقق بخشیدن به نویسندگی حرفه‌ای لازم و ضروری است.
      همچنین اگر همین روزنوشته‌ها و دل‌نوشته‌ها را پرتصویرتر و پراستعاره‌تر بنویسی، قطعا تاثیرگذارتر و قوی‌تر خواهند بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.
      رشد و پیشرفت تو آرزوی ماست.

      (0)
  144. pona گفت:

    تمرین محتوا شماره 11:بعد از نیم ساعت کشمکش و دعوا بین عمه مهری و سینا صدای شکستن ظرفی به داد و فریادهاشون خاتمه داد هراسون خودم رو از اتاق به طبقه پایین رسوندم دیدن صحنه ی روبه روم برام کافی بود تا دلم از درد مچاله بشه … عمه باز تندخویی خودش رو نشون داده بود گلدن رو به سمت سینا پرت کرد بود دست سینا کاملا از خون پوشیده شده بود و قیافه رنجور و خسته اش رو به عمه دوخته بود طولی نکشید که سینا از خونه رفت و عمه هم بدون توجه ای به اتاقش رفت و در رو محکم بهم کوبید و من موندم و استرس و نگرانی و غم هام برای سینا داداشم …سه ساعت گذشت و نه خبری از سینا شد، نه عمه بی عاطفه ی من از اتاقش بیرون اومد سریع به اتاقم رفتم و لباس هام رو پوشیدم سوییچ ماشین رو برداشتم و به سمت خونه ی قدیمی خانوادگیمون رفتم بعد از نیم ساعت ترافیک به اونجا رسیدم از ته دل خدا رو شکر کردم که کلید اضافه داشتم و حالا میتونستم راحت به داخل خونه برم
    خونه ی خانوادگی مون بزرگ و پیچ در پیچ بود و حالا تاریکی محض اونجا رو گرفته بود وقت نداشتم چراغ ها رو روشن کنم سریع ترین کار رو کردم و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و در تاریکی در پی اون میگشتم لکه ی خونی روی مبل نشون میداد که اینجاست لکه ها رو روی زمین دنبال کردم و در اتاق قدیمی پدر خاتمه یافت سینا رو دیدم با صورتی لاغر و رنگ پریده گوشه ی اتاق نشسته بود و به زمین نگاه میکرد سریع خودم رو بهش رسوندم و بعد از اینکه مطمعن شدم بلایی سر خودش نیاورده نفس اسوده ای کشیدم ناگهان بدنم از تحمل این همه استرس سست شد و من هم روی زمین روبه ی روی سینا نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشته بودم که حالا با سرعت نور خودش رو به دیواره جسمم میکوبید صدای بی جون سینا باعث شد نگاهش کنم
    _دلم تنگ شده…… برای بابا
    حرفش باعث شد هوای چشمای من هم مثل اون بارونی بشه بغلش کردم و گفتم_من هم دلم برای بابا تنگ شده
    ناگهان شروع به گریه کردن و من با دست پشتش رو نوازشش میکردم
    در گوشش زمزم کردم_نگران نباش این فقط یک خوابه صبح که بیدار بشی دنیا خیلی قشنگ تره…))

    (0)
    • دوست خوبم

      متن تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه‌ات به نوشتن داستان قابل تحسین است. قطعا اگر خواندن رمان‌های قدرتمند و شاهکار را در برنامه‌ی خود قرار دهی به سرعت پیشرفت خواهی کرد.
      روی نوشتن روزی حداقل هزار کلمه و مطالعه مستمر در زمینه زبان و ادبیات فارسی تمرکز کن؛ تا به سرعت رشد کنی.
      اولین قدم برای نوشتن حرفه‌ای، پرهیز از محاوره‌نویسی است پس تا می‌توانی با زبان نوشتار بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم دوست عزیز

      (0)
  145. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ما عاشقانیم بر بشر….

    خیره می‌شویم به تلخی‌ها و تیرگی‌ های دنیایمان…و لحظاتی بعد از ته دل لبخند خواهیم زد بر این زیبایی بی‌اندازه و ماندگار.
    «زندگی» بی‌اندازه زیباست و «مهربانی»،دور از خودنمایی معنا کردن‌اش را بس است.
    هیچ روزنامه ای قرار نیست مهربانی ها را سر تیتر کند و برای هیچ سردبیر ای جذاب نیست درمورد لبخند پیروزمندانه ی پسرک دست فروش بنویسد وقتی می‌گفت:«..من هم برات می‌خندم»
    هیچ کس قرار نیست شعف عمیق ما را تحسین کند وقتی برای سامان دادن به افکار و احساساتمان از پیرمردی افلیج فال می‌خریم.
    هیچ کس قرار نیست لذت وصف ناپذیر ما را بستاید زمانی که دست می‌کشیم بر سر دختر سه ساله ی یتیم خانه‌ی پشت خانه‌ی مادربزرگ.
    معنای «مهربانی» قرین است با معنای «انسانیت»؛ولی…آن که به دنبال انسانیت راستین است بیش از «مهربانی» «تلخی» می‌بیند و بیش از آنکه بهش محبت کنند،بهش جفا می‌کنند.
    چه می‌شود کرد که ما عاشق بر بشر_ایم و بشر باز هم به تشویق مادران دل خوش کرده؟!
    آه مادر!….پنهان کننده‌ی صغارت و سانسورچی مهربان دوران!
    «مهربانی» را معنا یافتی شاید؛ولی چه کسی به واقع معنای «هم نوع» را می‌داند؟
    ما درد کشیدگان عاری از نکبت را،«هم نوع» ای باید.
    و زندگانی زیباست؛هر چند شبلی موافقت را گِلی اندازد،و شب بر سر دجله نماز کند؛..که زیبایی،قرارِ دجله بود بعد از عن قریبیِ طغیان..

    چه مضحک است و چه عاریه ای..

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_وادی_عطار

    (0)
  146. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ظالمِ عاشق را،رنجوری فراموش کار باید درخورِ تباهی و احمقی باید درخورِ تشویق.
    و ساقط کننده‌ی تضاد را،بی عرضه‌گانی باید درخورِ ترحم..

    حسینِ منصور اگر بود،نادانی را توجیه این سنگ زدن ها می‌کرد و از محبت لبخند می‌زد.
    نادانیِ از حد گذشته،آمیختگیِ «اصل» و «فرع» است.
    و کیست که بداند آه کشیدن از گِلی،چه حکمت است؟!
    من اگر بودم این فراموش کارانِ نادان را می‌بخشودم بدون اینکه لبخند بزنم…که آه کشیدن از ظلم عوام بس مضحک است.
    آه از گِلی باید کشید که دانا_ای با مصلحت آمیخته با بزدلی،اندازد.
    «اصل» و «فرع» را؛اشراق باید تا حکمت ای متولد شود.
    ما محتاجانیم به حکمت‌ای اشراق یافته.
    ما نیازمندانیم به داستان پردازی.
    ما مدیونانیم به عوام.
    که اگر عوام نبودند کدام ویرانی،جمهوریِ افلاطون را می‌طلبید؟!
    کدام حیثیتِ تباه شده،رساله‌ی خطابه ی ارسطو را طلب می‌کرد؟!
    کدام هنرِ رو به ابتذال،معنایش را در ادیسه‌ی هومر جستوجو می‌کرد؟!
    «هم کیش» را،«اصل» تعیین می‌کند و نه «فرع».
    متهمان به بی ریشه‌گی را،عوام_ای باید «بی عرضه کیش».
    چاره ای نیست فرزند…تو را هنرمندانه نبرد کردن باید بهر آزادی‌.
    حسینِ منصور اگر بود؛اسرار را حلاجی می‌کرد تا «اصل» و «فرع» منفک شوند و رسوخ در آنها انقدر سهل نباشد.
    فریفتن عوام،از «سهل» هم سهل تر است.
    و این سهل تر از «سهل» به خونریزی خواهد انجامید و تباهی بشر.
    ما عاشقانیم به بشر و بشر نامهربان است با ما،که «شکست» ما را مونس تنهایی شده و آموزگار همیشگی.
    دعا بخوان براشان فرزند….برای اینان که درد نکشیده شبیه زخمِ مادرانشان لبخند می‌زنند.
    آه مادر…….نخستینِ وطن ها و آخرینِ تبعیدگاه های عالم!
    «حلاج» اگر شدم؛بهر «اشراق» بود،نه ظلمِ عاشقانه ی تو…

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_وادی_عطار

    (0)
  147. مینا تراکمه گفت:

    ماشین را نزدیک رستوران پارک کردیم و پیاده شدیم. هر چند وقت یکبار شاممان را در این رستوران میخوریم. رستورانی چهارطبقه و مجلل. پنجره‌‌های بزرگی دارد و از بیرون می‌توان داخل رستوران را دید. داشتیم به در ورودی نزدیک می‌شدیم و من مردم را از پنجره‌ها تماشا می‌کردم. همه‌شان با لباس‌های شیک و تروتمیز دور میزها نشسته بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند و شام می‌خوردند. گروه موسیقی هم در ته سالن پیدا بود. در همین بین صدایی از پشت سرم گفت:« خوش آمدید.» سرم را برگرداندم و آن پیرمرد با لباس محلی را دیدم که به من لبخند می‌زد. زیاد دیده بودمش اما هیچوقت به چهره‌اش دقت نکرده بودم. پوستی تیره و موهای کم پشت و چشمان درشت و مهم‌تر از همه… لبخندش! طبیعی‌ترین لبخندی بود که در عمرم دیده بودم.

    همیشه سرم را پایین می‌انداختم و در جوابِ « خوش آمدید» یک «متشکرم» می‌گفتم و می‌رفتم. این بار اما زبانم بند آمده بود. چند ثانیه‌ای نگاهش کردم و سعی کردم گوشه‌های لبم را بالا ببرم و لبخند بزنم. اما نشد که نشد. تمام اعضای صورتم فلج شده بود. سرم را پایین انداختم و وارد شدم. طبقه اول پر بود و ما در طبقه دوم یک میز خالی پیدا کردیم. نشسته بودیم دور میز و اعضای خانواده‌ام مشغول صحبت شدند. حتی یک کلمه از حرف‌هایشان یادم نیست. دستم را زده بودم زیر چانه‌ام و به اطراف نگاه می‌کردم. همه خیلی خوشحال و سرزنده به نظر می‌رسیدند. محیط رستوران زیبا بود و زیباتر از محیط، گارسون‌ها بودند. انگار صاحب رستوران گارسون‌ها را از باشگاه بدن‌سازی آورده بود. همه خوشتیپ و خوش‌هیکل و چهارشانه. جلیقه مشکی و پیرهن سفید تنگ‌شان خیلی به هیکل خوش‌تراششان می‌آمد. من اما در این هیاهوی رستوران و صدای آدم‌ها و موسیقی و رفت‌وآمد گارسون‌های جذاب که حقیقتا گاهی رشته افکارم را پاره می‌کردند؛ هنوز به آن پیرمرد بیرون رستوران فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم این پیرمرد می‌توانست چه کسی باشد؟ می‌توانست همراه خانواده‌اش دور یکی از این میزها نشسته باشد و شام بخورد؟ نه! فکرنمی‌کنم او بتواند خانواده‌اش را به یک رستوران گران قیمت ببرد. او می‌توانست یکی از این گارسون‌ها باشد و اگر توانایی درست کردن غذا در آشپزخانه را ندارد می‌تواند سفارش‌ها را تحویل بگیرد و کار مفیدی انجام دهد.
    اما نه! او جوان و قد بلند و خوش‌تیپ نبود. پس او باید چه کسی باشد؟ پیرمردی که خارج از این فضای زیبا، دمِ در می‌ایستد و خوش‌آمد می‌گوید و حس قدرتمندی بیشتری به انسان‌های پولدار می‌دهد؟
    در همین فکر و خیال‌ها بودم که صدای خواهرم را شنیدم.« به چی فکر می‌کنی؟ » برای اولین بار سعی کردم بدون طفره رفتن و دادن جواب‌های مسخره، افکارم را بگویم. گفتم:« راستش نمی‌فهمم چرا اون پیرمرد باید اونجا وایسه و خوش‌آمد بگه؟ »
    بلافاصله خواهرم گفت:« من هم نمی‌فهمم. مخصوصا اون اسپندی که گاهی وقتا دود می‌کنه. رد که میشی دودش میره تو حلقِ آدم.»
    نگاهش کردم. می‌دانستم توی چهره‌ام هیچ حالت خاصی مشخص نیست چون باز هم آن فلجی را احساس می‌کردم. به حنجره‌ام فشار اوردم و یک «اوهوم» گفتم و دوباره دستم را زدم زیر چانه‌ام و آن ها هم مشغول حرف زدن شدند…

    آن پیرمرد جایش آن جا نیست. وقتی از در وارد می شوی تنها چیزی که حس می‌کنی این است که آدمی ضعیف‌تر از تو کمی جلویت خم می شود و خوش‌آمد می گوید. اصلا این شغل چرا باید وجود داشته باشه؟ حتی اگه خودش از شغلش راضی باشد بازهم…

    اَه، این گارسون‌های سیاه سفید نمی‌گزارند آدم درست و حسابی فکر کند… امان از دست این ذهن بازیگوش.

    (0)
    • مینای عزیز

      پرکاری تو قابل ستایش است.
      چه خوب که از دنیای اطرافت غافل نیستی. تصویرسازی بیشتری در این متن وجود داشت. قطعا اگر مداومت و تمرین داشته باشی؛ با تکیه بر تصویرسازی و استعاره متن‌های قدرتمندی خواهی نوشت.
      با همین قدرت پیش برو و از به کار گیری تصویرسازی، استعاره و تیترهای قوی غافل نشو.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  148. mohadese گفت:

    حاکم او را بخاطر اینکه با تمام یتیم بودنش یک طبیب شده بود تحسین کرد اما آروشااز این تشکر خوشحال نبود و فقط از روی تشکر سرش را بالا و پایین کرد وا اتاق حاکم خارج شد.
    موقع خروج در دل خود گفت که مردم یا بسیار احمقند،یا چیزی را نمی خواهند درک کنند! ولی این تحسین برای ایتامی مثل او صدق میکرد! به خود یادآوری کرد که این قیاس دردناک تر از چیزی است که فردی بخواهد درکش کند.موفقیت،با اینکه کسی یتیم باشد ، چرا باید اورا مانند یک فرد معمولی ندید؟مگر یتیم ها معمولی نیستند؟کاملا واضح است که این کار مردم بخاطردلرحمی و مهربانی نیست! چون آنا همیشه دنبال دلیل و سوژه برای گریه برای خود هستند.این کار اذیت کردن و دست گذاشتن روی نقطه ضعف انسان های دیگر نام دارد…

    (0)
  149. mohadese گفت:

    آن روز طبیب هم آنجا بود و این آوای آروشا بود که طبیب را به یاد گذشته انداخت.دلش به حال دخترک سوخت،تا اینکه متوجه شد آروشا به او خیره شده است.آروشا پرسید که آیا واقعا زندگی اش در نگاه همه ی مردم آنقدر ناچیز و سوزناک است که یا همه او را به تمسخر میگیرند یا برایش اشک میریزند؟ آیا او مرده است؟ اگر نمرده است پرمعنی این کار هاچیست؟ وقتی کسی بمیرد زندگی اش چنین معنا و احساس هایی را به مردم میدهد ولی حتی اورا زنده هم نمیتوانند فرض کنند؟
    با چهره ای آرام و مسلط رو به طبیب گفت که چه کسی میداند؟شاید روزی آروشا هم توانمند شد!شاید روزی آروشا هم از بین رفت! چون او بسیار دوست دارد هنگامی که میمیرد بخاطر دلرحمی برای او گریه نکنند وفقط کسانی برایش گریه کنند که اورا دوست دارند…
    #آروشا
    #محدثه نیک بین

    (0)
  150. mohadese گفت:

    آروشا توانست خشم خود را مهار کند و فقط لبخند کوچکی زد و گفت:((یتیم ؟ گفت که یتیم در ذهن او چندین معنا دارد! یکی از معنی های یتیم بودن یعنی مرد یا زنی که زحمت پدر و مادرش را برای بزرگ کردنش را از بین ببرد و خون خود را کثیف و کثیف تر کند تا خون او سرشار از سمی باشد ک در نهایت آن سم خود فرد را بکشد! و روزی میرسد که در تنهایی میمیرد و آن موقع در اوج یتیمی خواد بود…
    #آروشا
    #محدثه نیک بین

    (0)
  151. مینا تراکمه گفت:

    لذت‌بخش‌تر از کتاب خواندن، صحبت کردن با انسان‌هایی است که کتاب می‌خوانند.

    در یک اتاق معمولی و دور یک میز چوبی نشسته‌ای اما همین که گفت‌و‌گو شروع می‌شود انگار دنیای اطراف تبدیل به جنگلی زیبا می‌شود و چند قدم آن طرف‌تر رودخانه‌ای جریان پیدا می‌کند که صدایش آرامشِ محض است.

    وقتی درباره آخرین کتابی که خوانده‌ام با کسی صحبت می‌کنم احساس می‌کنم جوانه‌های تازه‌ای در نامرغوب‌ترین قسمت‌های مغزم رشد می‌کنند.

    گفت‌وگو برای بعضی‌ها به منزله میدان جنگی است که باید از آن پیروز بیرون بیایند. اما برای من گفت‌وگو یک ساز زدن دو نفره است. باید سعی کنم نُت اشتباهی نزنم که هردویمان را متوقف کند و در عین حال که حواسم به صدای ساز طرفِ مقابلم است می‌توانم از حس و حالِ خوب بوجود آمده لذت ببرم.

    من گفت‌وگوهای نیمه‌تمام را بیشتر می‌پسندم. از آن دست گفت‌وگوهایی که نظراتت را به اشتراک میگذاری و نظرات بقیه را می‌شنوی و هیچکس سعی در اثبات درستی حرفش ندارد. این گفت‌وگوهای بدون نتیجه باعث می‌شوند در همهمه شهر و صدای بوق تاکسی‌ها یک موضوع زیبا برای فکرکردن داشته‌باشم و بیشتر کشف کنم.

    جست‌وجو و کشف حقایق در ذهن انسان‌های فرهیخته و کتابخوان از زیباترین حس و حال‌هایی است که تجربه کرده‌ام.

    (0)
  152. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    «پدرم وقتی مُرد..
    پاسبان ها همه شاعر بودند.. »

    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که درون آینه ایستاده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که بدون قطره‌ای اشک خود را آماج ناسزا کرده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که درون آینه مجسمه شده.
    برای هیچ کس…
    مگر برای آن که در پی اثبات «یقین»_اش است بر خودش.
    فکور_ای بی اشک.. دهان بسته_ای ناسزا گویان به خود.. نقاد_ای که درد مشترک_ای یافته.
    ارباب_ای که بردگان_اش خوف زده_اش کرده اند.
    بردگان؛ بر ارباب شوریدند تا از ارباب_ی ساقط_اش کنند.. و نتوانستند.
    بردگان؛ مطالبه ی دنیا را از ارباب طلبیدند، واضح و دور از ابهام… گریه کن.. گریه کن که بهت بگوییم ما در غم_ت شریک هستیم… و «ارباب» را چه به شراکت؟!
    «غم»، یادآور مسئله ی خوفناک_ای شده که به شکلی غیر قابل انکار، غافلگیر_م ساخته.
    درد های مشترک اند، عبوسانه سد راه جدایی از غیر..
    مغرورانه بود و خرسندانه.
    این قسمتی از غرور من است؛ قسمتی از غرور خرسندانه ی من، که مجسمه ی هیولا_وشِ درون آینه را اربابانه نقد کنم و بدون قطره‌ای اشک، آماج ناسزا را، از فلج شدن اندیشه هایش حفظ کنم.
    می‌توانستم به «عینیت یافته ی زیاده خواه»_ام، لعنت بفرستم؛ می‌توانستم نگاه_اش کنم و در عین عشق ازش متنفر باشم.
    می‌توانستم خودِ درون آینه_ام را بخاطر بی‌اشک بودن_ش بعد از «غم» سرزنش کنان آماج ناسزا کنم.
    ولی نمی‌توانستم اجازه دهم «غیر» بر او ظلم روا دارند و واقعیت ناقص توی مغزهاشان را به خورد_ش دهند.
    مرا، هیچ غم_ای نیست مشترک با «غیر»؛ که زندگی در ژرفنا را ارباب بودن باید.
    دست شستم از غمگین بودن..
    دست شستم از ویرانگری اندیشه_م..
    دست شستم از مردن قبل از عمیق زیستن..
    و «غیر»، مرا «سنگ» خواند و احتمالا عاری از شفقت..
    احتمالا پدربزرگ خواب مرا دیده بود که از خواب پریده بود و گفته بود:«از بچه ها کدام مریض است؟! »
    احتمالاً پدربزرگ بر ماهیت افکار من پی برده بود که می‌گفت:«دختری بهتر از تو نیست در دنیا. »
    احتمالا پدربزرگ هنر مرا می‌ستود قبل از دیده شدن که لبخند زنان رفاقت می‌کرد با من.
    احتمالا پدربزرگ با روح من آشنا بود که همچنان لبخند می‌زد زمانی که پاسبان ها از فرط شاعری مرا متعجب ساخته بودند.

    متعجب و متفکر بودم و غمگین نه…!

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_نقد_خود
    #سهراب_سپهری
    #برداشت_آزاد

    (0)
  153. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    ؛۱

    شجاعت_ای عظیم و تردید_ای عظیم تر… چه نتیجه‌ای عاید آدمی می‌شود جز «عشق» ؟!
    شجاعت در عشق بود که وسوسه_ام کرد تردید عظیم_ام را با دست اندازی در تاریخِ مملوء از تردید، جبران کنم؛ که آتش را آتش خاموش می‌کند.
    قلم، بر روی کاغذ چنان رقص آغاز کرد که روایت_ای واقعی آنچنان مورد دستبرد قرار گیرد که «عشق» ایجاب می‌کرد اتفاق بیفتد.
    «تاریخ» قابل دستبرد است چون پر از تردید است. اتفاقات لعنتی پشت اتفاقات لعنتی دیگر قطار می‌شوند و تاریخ تکرار می‌شود فقط به این دلیل که «ماوراء» برای بشر امری محرز شمرده شده و بشر همیشه بر این عقیده بوده که دنیا_اش بازنمود_ای ست از دنیایی حقیقی.
    کیست که منشور «هنر» در دست گیرد و «علم» را از پس آن بنگرد.

    ؛۲

    شجاعت، بر جزئیات «تاریخ» فائق آمد و «اختیار»_ای تمام عیار چنان بر من چیره گشت که ماهیت افکارم تغییر کرد.
    در قلمرو «اختیار» هیچ انسان_ای نیست که ضعیف النفس باشد.
    اصلا انسان ضعیف النفس وجود ندارد. زمانی که ما به شکلی دهشتناک مسئول تصمیماتی هستیم که در باب «چگونه زیستن» اخذ می‌کنیم، چگونه می‌شود بر ضعیف النفس بودن آدمی صحه گذاشت؟!

    ؛۳

    میان کوهستان.. در بلندی قله ها.. نفسم بالا نمی‌آمد.
    از رقّتِ اکسیژن هوا بود یا وجد فهمیده شدن؟..
    کوهستان هوایی داشت بس رقیق و سرد.
    استاد گفته بود:«فردا می‌رویم کوه.. »
    در کوهستان است که می‌توان تنفس کرد؛ هر چند به سختی.. می‌شود بر پائین دستی ها نگریست؛ هر چند با بی‌اعتنایی.. می‌شود از یخ زدگی و نمردن لذت برد؛ هر چند استوار و بی حس.
    _«فردا روسری زرشکی_ات را سر کن. »
    از آن روز بود که «وجد فهمیده شدن» برای من زرشکی رنگ شد.

    ؛۴

    شناخت ذات هر آنچه با آدمی در ارتباط است، و اعتدال در احتیاط و بیان فضیلت مرا از شایستگی عضویت در گروه و حزب ساقط کرد.
    هیچ کس در راه میل به اهدافمان با ما هم صدا و همراه نخواهد بود، زمانی که «خود» معنا می‌یابد.
    کسی «نیک» و «بد» را به من نیاموخت آنچنان که خود آن را ستاندم؛ بی آنکه از آسمان ندایی آسمانی فرود آید.
    و من همچنان با مردمان آنگونه سخن می‌گفتم که بفهمند، هر چند صدا_م را نشنوند؛ و قدم می‌زدم هر چند کندرو به نظر آیم؛ که می‌خواستم پاهایم را فراموش نکنم.

    ؛۵

    زانوهای رنجورمان را و چشمان اشک آلودمان را از مادرانمان به ارث برده_ایم.
    «علامت سوال» را برداشتم و بر سر زنجیر جنسیت_ام گذاشتم.. زن_ای اختیار پیشه کرد که «زن» باشد و نه «زن».
    گاهی زن بودن سعادت_ای ست بادآورده و گاه جواهری ست که در بیابان به دست آدم داده‌اند.
    گاهی زن بودن آغاز مرگی ست بسیار آرام و گاه بلایی ست که بر سر آدم نازل می‌شود.
    همه چیز با وظیفه ی بغرنج_ای که تعریف کرده بودم منافات داشت؛ «جوانی».. «اختیار_ای به حد کمال».. «شجاعت_ای از حد گذشته»..
    و احتمالا «زن بودن»، ناسازگار ترین مسئله_ای ست که می‌تواند در مقابل وظیفه‌ای بغرنج از حیات واقع شود.
    ناخشنود و دلتنگ می‌شوم گاهی، زمانی که محدودیت طبیعت را به خورد زیاده خواهِ عزیز_ام می‌دهم، زمانی که «واقعیت» را به روح_ام معرفی می‌کنم.
    ای کاش «واقعیت» ماهیت خود را حفظ می‌کرد و تبدیل به دروغ_ای نمی‌شد که به خورد بشر می‌دهند و برای توجیه_اش به «ماوراء» دامن می‌زنند.
    ترجیح میدهم سعادت دردآلود_ای را به مقصدی برسانم که بشر «خوشبختی» نمی‌نامد؛ تا اینکه بخواهم آوازی سر دهم پر از امنیت و عاری از آزادی.

    ؛۶

    «امید» است و «ناامیدی» ؛ «صبر» است و «تعجیل»؛ «گفتار» است و «نوشتار»؛ «خامی» ست و «سوختگی»..
    کجاست جسم_ای که ما را عینیت بخشد؟!.. کجاست «واقعیت»_ای که «حقیقت» را بنمایاند؟!..
    چه انتظاری میتوان از «حقیقت» این عالم داشت زمانی که «واقعیت» هویت خود را از دست داده؟!
    چگونه می‌توان آواز آزادی عالمیان را سر داد زمانی که آزادی خواهان عاشق را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی‌کنند؟!

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_نقد_خود

    (0)
    • درود فاطمه عزیز

      متن‌های ارسالی تو دوست خوبم، در تیم محتوا مطالعه شد.
      شوق نوشتن در تو کاملا مشهود است و این اشتیاق اگر با مداومت همراه شود، بدون شک به پیشرفت‌های درخشانی منجر می‌شود.
      اما تیترنویسی بیشتر از هر چیزی مخاطب را به خواندن مشتاق می‌کند، پس حتما در نوشته‌های بعدی خود از تیترهای جذاب و چالش‌برانگیز استفاده کن.
      سعی کن شروع قدرتمند و پر چالشی برای نوشته‌هایت در نظر بگیری.
      ترجیحا از شکسته‌نویسی استفاده نکن.
      از داستان‌گویی و استعاره غافل نشو و تا می‌توانی با همین اشتیاق پیش برو.
      مشتاقانه منتظر نوشته‌های بعدی تو هستم دوست خوبم.

      (0)
  154. مینا تراکمه گفت:

    《تنهایی در جاده زندگی》

    قوی بنظر می رسید و روحیه آهنینش در لبخندهای همیشگی‌اش پیدا بود.

    شکست؟ این کلمه برایش معنایی نداشت. او هیچوقت شکست نمیخورد. تلاش میکرد و نتیجه‌ را متاثر از چند چیز مختلف می‌دانست. برای همین نه موفقیت و نه شکست ها برایش مهم نبود. تنها تلاش‌های بی‌وقفه‌اش را ارزشمند می‌دانست.

    به زمان‌هایی که تلاش کرده بود و از همسالان‌اش چندین دهه فاصله گرفته‌ بود فکر می‌کرد. حس خوبی داشت. حس خوب رشد و دیدن منظره‌های زیبا در جاده‌ای که در آن درحال گذر بود.
    اما در این جاده چه کسی او را همراهی میکرد؟
    این رشد‌های پی‌در‌پی به راستی زیبا بود اما فاصله گرفتن از آنچه که دیگران هستند؛ چه چیزی را به همراه داشت جز تنهایی؟

    او تصمیمش را گرفته بود. دیدن مناظر در مسیر را انتخاب کرده بود و تصمیم گرفته بود برای سوار کردن هر پیاده‌ای کنار جاده نایستد. زندگی را کوتاه می‌دید و نمی‌خواست درگیر اتفاقات درون ماشین شود.

    با خودش فکر می‌کرد: تا وقتی برای استراحت کردن ماشینم را پارک نکرده‌ام و پیاده نشده‌ام قدمی بزنم؛ این بهترین تصمیم است.

    اما چه کسی می‌داند در جاده زندگی هر فرد چه اتفاقاتی در انتظار او است و نقشه‌های از پیش تعیین شده‌ چگونه تغییر خواهند کرد؟!…

    (سلام. بابت راهنماییتون مشتکرم. گفته بودید یه متن با ویژگی های که گفتید بنویسم. قصد داشتم درباره این بنویسم که گاهی رشد کردن ما در تنهایی اتفاق میافته و گاهی باید این تنهایی رو آگاهانه انتخاب کنیم. اما نمیدونستم چجوری 《نگم، نشون بدم》 … نمیدونم متن خوب شده یا نه)

    (0)
    • سلام مینای عزیز

      چقدر خوب که با این استمرار و مداومت تمرین می‌کنی.
      دوست خوبم!
      «نگو، نشان بده.» یعنی: سعی کن با شرح جزئیات تا می‌توانی تصاویر ذهنی‌ات را به تصویر بکشی.
      از قوه‌ی تخیلت استفاده کنی و تمام حواست را به کلمات تبدیل کنی.
      از بوها و مزه‌ها بگو.
      از رنگ‌ها و ویژگی‌های دیداری بهره بگیر.
      از صداهایی که می‌شنوی.
      از گفت‌وگوهای درونی‌ات.
      در متن اخیری که نوشتی پیشرفت تو کاملا احساس می‌شود.
      سعی کن با این ویژگی‌ها بارها و بارها بنویسی تا هر بار ابعاد جدیدی از نوشتن را کشف کنی.
      پیگیری و تمرین و مداومت تو اگر با خواندن و نوشتن روزانه همراه باشد، بدون شک به موفقیت‌های چشم‌گیری می‌رسی.
      با اشتیاق منتظر متن‌های بعدی تو دوست عزیزم هستم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  155. نسیم خانلری گفت:

    داستان گل زندگی
    باغبانی بودم، فارغ از هرچیز نهال هایی میکاشتم تا درختانی شوند تنومند، گل هایی که فصل بهار دیدگان را مزین سازد و عطر و طراوت با من به همه جا سفر می کرد.
    تا روزی که یک گل زندگی من را عوض کرد!
    شاید بگویید یک گل مگر چه تاثیری روی زندگی یک نفر می‌تواند بگذارد؟!
    اما تا وارد ماجرا نشده اید قضاوت نکنید؛ داستان به این سادگی ها هم نیست.
    داستان از آنجایی شروع شد که در ایوان کلبه چوبی ام لم داده بودم و به ابرها می نگریستم و در عجب که بخار آب در آسمان چه شکل های عجیبی می‌تواند دربرابر دیدگان به نمایش بگذارد، به طوری که شاید چند نفر درکنار هم تصاویر متفاوتی از آن در ذهن هایشان مجسم شود.
    در این اندیشه ها بودم که ناگاه درب کلبه به صدا درآمد. جوانک محترمی نسبتا مضطرب بر درب کلبه ایستاده بود و می‌گفت کمکم کنید، محبوبم دارد می‌میرد؛ گفتم من باغبانم نه پزشک، گفت زندگی محبوبم به گلی از گل های کوهستان که کسی نام و رسمی از آن نمیشناسد بند است و اگر گل بمیرد مجبوبم نیز می‌میرد؛ ما در کوهستانی زندگی می کنیم که از آن گل فقط یکی هست. نمیدانم چه سری است اما از وقتی گل بیمار شده محبوبم نیز به شدت بیمار است که این حال پریشان او تاب و قرار را از من ربوده.
    ناخودآگاه افسانه های شاهزاده هایی که طلسم شده اند و افسونگر ها و این قبیل داستان ها از خاطرم گذشت، حتی با خود گفتم خدا را چه دیدی، شاید از این شاهزاده جن و پری نصیبی هم به ما رسید.
    نگاهی از سر تعجب به او انداختم و گفتم کجا زندگی میکنی؟ دقیق بگو، گفت دو شبانه روز راه است تا محل زندگی من. گفتم نزدیکت باغبان یا گیاه شناس پیدا نکرده ای؟ گفت هیچکس تاکنون نتوانسته کاری کند. امید من به توست.
    قدری نگران شدم ولی گفتم از دیدنش ضرری نیست ببینیم کاری می‌توانم انجام دهم یا نه، فقط قبل از رفتن قدری بیشتر آن گل را توصیف کن پس از قدری تحقیق و بررسی با دانش خوب سراغ گل برویم.
    برق امید در چشمان جوان دیده شد و با شادی توصیفاتی ارائه کرد که تا به آن زمان ندیده بودم و از کسی نشنیده بودم: گلی با 6 گلبرک قهوه ای با جنسی نازک و حساس چون حریر بدون ساقه که مستقیما به ریشه وصل است و ریشه در سنگ فرو رفته. گفتم علائم بیماری اش را بگو گفت محبوبم در خواب شروع به هذیان گفتن میکند، در بین کلماتش دائما میگوید گل زندگی (نامی که ما بر ان گل نهاده ایم چون که گلی که از سنگ بروید نوید بخش زندگی است) بیمار است حشرات فاسد ریشه اش را می‌خورد اما او قوی است، مقاومت می‌کند. گل زندگی را دریاب من خوب خواهم شد.
    گفتم تا بحال تلاش برای شکستن سنگ کرده اید، شاید واقعا حشره ای باشد که بتوان آنرا از بین برد و گل را نجات داد گفت خیلی ها سعی کرده اند ولی سنگ شکاف برمی دارد و دوباره شکاف بسته می‌شود و سنگ به شکل اولیه برمیگردد.
    تنها در شب هایی که ماه کامل می‌شود، گلبرک های گل به سمت آسمان بلند می شود گویی که گل در حال مناجات است؛ در آن زمان از شکاف هایی که در زیر گلبرک ها و در راستای ریشه هاست شاید بشود درون سنگ را دید اما هرکسی که تابحال به آن نگاه کرده به بیماری محبوبم مبتلا شده، حتی کسانی سعی کردند مستقیم نگاه نکنند و با آینه نگاه کنند اما در آینه هیچ دیده نمی شد.
    بسیار کنجکاو شدم، چهار شب دیگر ماه کامل میشد و من نگران از این ماجراجویی اما امیدوار با جوانک به طرف خانه اش به راه افتادم…
    ادامه دارد…

    (0)
    • درود نسیم عزیز

      متن ارسالی تو را در تیم محتوا خواندیم.
      علاقه تو به نوشتن متن‌های تخیلی جالب است. برای قدرت گرفتن نوشته‌هایت بیشتر از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.
      بارها و بارها متنت را بخوان و سعی کن خودت را به جای خواننده تصور کنی.
      سعی کن تمام تصاویر ذهنی‌ات را منتقل کنی.
      مثلا بنویس که:
      امید جوان چرا فقط به توست؟ یا محیط را با جزییات دقیق‌تر شرح بده.
      بین پاراگراف‌ها فاصله بگذار و از دکمه اینتر غافل نشو.
      کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی بسیار به تقویت نوشته‌هایت کمک می‌کنند.
      حتما داستان‌ها و رمان‌های شاهکار بخوان و از خواندن و نوشتن روزانه غافل نشو.
      بدون شک این ذوق اگر با مداومت و تمرین روزانه همراه شود، بی‌ثمر نخواهد بود.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  156. زهره احمدی گفت:

    پس این خدیجه خانم چهره دیگری هم داشت و بعد ۳ سال و اندی ماه,آن یکی روی ماه اش را به من نشان داده بود!به هر حال آن شب خیلی از دستش ناراحت شدم.آخر به تو چه مربوط است که او چرا تا به حال بچه دار نشده است.تازه جلوی مینا و ۲ نفر دیگر گفت.دو هفته بعد از آن صحبت ها,من برای مهمانی روز ۲۰ تیر منزل پروین خانم مرتب دعا می کردم که این حاجیه خانم!آن شب به کل فراموش کند که چه دسته گلی می خواهد موقع صحبت ها به آب دهد.همه چیز به خوبی پیش رفت تا اینکه به نظر آمد فقط ظاهراً این قضیه فراموش شده .حاجیه خانم هنگام خداحافظی با لبخند موذیانه ای گفت که تو یک قولی به من دادی,بعد جلوی محمود چیزی نگفت و با لبخند گفت انشاءالله منتظر هستم.بله دوباره زهرش را ریخت….
    جالب اینجاست که دختر بزرگ خودش یعنی محیا را نمی بیند که هنوز ازدواج نکرده و مینا هم که فقط یک بچه دارد و دیر هم بچه دار شده.پس مسجل شد که منشاء همه این حرف ها و ناراحتی ها از کجاست.
    (۰)

    (0)
    • درود زهره عزیز

      متن تو را در تیم محتوا بررسی کردیم.
      چیزی که واضح به نظر می‌رسد، علاقه تو به نوشتن از دغدغه‌های اجتماعی است.
      خوب است که در هنگام نوشتن روی تصویرسازی و روایات داستانی تمرکز کنی. مخاطب احتیاج دارد تا در کلمات تو وقایع را ببیند.
      از استعاره به‌جای قید و صفت استفاده کن.
      با تمرین روزانه‌نویسی و مطالعه جدی به سرعت پیشرفت خواهی کرد دوست خوبم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  157. لیلا فرزادمهر گفت:

    آخرین دیدار
    زن پیچ وتابی به خودداد وبلندشد دستش در کمر قفل شد با عذاب استکانهای چای رابرداشت تا پرکند. صورت جمع شده از درد را با چادر گلگلی پوشاند تا مبادا همسرش از احوالات او باخبرشودودوباره غمگین شود. دلش نمی خواست این روز زیبا(خواستگاری دخترش)راخراب کند.
    به سمت آشپزخانه قدم برداشت، بالاخره رسید ولی انگار سالهای طولانی راه رفته بود نفسش به شماره افتاد. درد امانش رابریده بود.سینی چای را پرکرد به دست دخترک لرزان نشسته در آخرین صندلی کنار پنجره آشپزخانه داد .با تکرار سفارشات جهت اولویت بندی در پذیرایی از میهمانان اورا راهی پذیرایی کرد. به سمت کابینت رفت وجعبه قرصهارابرداشت وهم زمان قرص مسکن را با لیوان آبی بلعید وبه دنبال دختر حرکت کرد.
    به محض ورودبه سالن پذیرایی نقش زمین شد .صدای افتادن زن باعث جلب توجه حاضران در مجلس شد .میهمانها سراسیمه به سمت او یورش بردند. اولین شخصی که خودرا به اورساندهمسرش بودکه همیشه کنارش در شادی وغم حضور پررنگ داشت.
    به سختی نفس می کشیداین درد سالها میهمان سینه اش بود.در آخرین لحظات تنها چهرهای که در خاطرش نقش بست چهره غمگین همسر بود که بازهم چون گذشته با تمام مهرش به او نگاه می کرد.
    دلش برای آغوش گرم او پر کشید انگار فهمید ودیگران را کنار زد وهمسرش را درآغوش کشید.با فریاد به اطرافیان می گفت آمبولانس خبر کنید. تمام چندسال زندگی غم وشادیها ، تولد فرزاندان،مسافرتها ولحظات شیرین با هم بودن در آنی از نظرش گذشت پیش خود فکر کرد ای کاش ….
    وبرای همیشه چشمانش را به روی اینهمه عشق بست.

    (0)
    • درود لیلا جان

      متن تو در تیم محتوا بررسی شد.
      نوشته‌ی تو پر احساس و زیبا بود، اما اگر قدری جزئیات را به تصویر می‌کشیدی و از تصویرسازی بیشتری استفاده می‌کردی، قطعا جذاب‌تر هم می‌شد.
      قدری در لحظه‌های هیجان‌انگیز پیچیدگی ایجاد کن. بگذار خواننده انتظار وقوع لحظه‌ی نامعلومی را بکشد.
      استعاره و تصویرسازی قطعا نوشته‌هایت را قدرتمند و متمایز می‌کند.
      خواندن و نوشتن روزانه را جدی بگیر و بیشتر برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بعدی تو هستیم.

      (0)
  158. امین سرابی گفت:

    #آرزوی_یک_عینک

    💢 امین سرابی

    آن روز هم، مثل همیشه در ویترین فروشگاه نشسته بودم و انتظار آن را می‌کشیدم که بالاخره بزرگ‌ترین آرزوی تمام زندگی‌ام، برآورده شود.

    – مگر می‌شود یک دکتر با آن همه کلاس، عینکی مثل تو داشته باشد؟

    گوشم از این حرف‌ها پر بود.
    اهمیتی نمی‌دادم؛
    هر روز ورزش می‌کردم تا دسته‌هایم قوی و محکم باشند؛ و تمرین می‌کردم تا بتوانم به بهترین شکل روی صورت بنشینم؛
    درواقع می‌کوشیدم برازندهٔ یک آقای دکتر باشم ؛ چون مطمئن بودم که به آرزویم می‌رسم…

    آن روز شانزدهم دی ماه سال ۱۳۹۶ بود.
    من مشغول صحبت با همسایه‌ام بودم که دو نفر وارد عینک فروشی شدند:
    پسری همراه با پدرش.
    طولی نکشید که فهمیدیم پسرک به یکی از ما نیاز دارد.

    فروشنده، که او هم انسان بود؛ دوستانم در ویترین‌های دیگر را به آنها نشان داد.

    آخر می دانید آدم‌ها که زبان ما را نمی فهمند. حتی نمی‌دانند که بلدیم حرف بزنیم؛
    به همین خاطر گاهی از زبان ما هم حرف می‌زنند!
    لابد وقتی که زبان خودشان به درد نخورد!
    راستش را بخواهید؛
    به طرز عجیبی حس می‌کردم که آن پسرک هم در این چنین کارهایی مهارت دارد!

    من و همسایه‌ام باز مشغول گفتگو شده بودیم و دیگر توجهی به آنها نداشتیم که صدای همهمهٔ بقیه، باز توجه ما را به سوی آن‌ دو معطوف کرد.

    پسرک نامرئی خانم را برداشته بود؛ و می‌خواست امتحان کند!

    معلوم شد که او حتی فرق عینک زنانه و مردانه را نمی‌داند!
    همگی ترسیده بودیم.
    من دیده بودم که بی تجربه هایی مثل او، چه بلاهایی سر ما ها می‌آورند.
    در واقع بیمارستان فروشگاه پر بود از عینک‌هایی که یک بی تجربه آن ها را مصدوم و زخمی کرده بود.
    آنها صبح تا شب از درد می‌نالیدند.
    وقتی فهمیدیم این پسر هم یکی از همان بی تجربه‌های خطرناک است؛ هریک از ما آرزو می‌کرد که مورد پسند او نباشد!

    اما از شانس بد، پسرک به محض برگرداندن نامرئی خانم، مستقیم به من نگریست!
    از پشت دسته‌هایم قطره عرق سردی چکید؛
    من نمی‌خواستم مال او باشم؛
    و دو دلیل داشتم:
    خوف جان و شوق آرزو!

    اما با وجود هردوی اینها، او مرا از خانه‌ام برداشت و به صورت زد.
    جلوی آینه ایستاد.
    با لبخندی که زد دنیا روی سرم آوار شد!
    از روی دماغ بزرگش سر خوردم تا مگر بی‌خیال من شود؛
    اما او قیمتم را پرسید و جمله‌ای گفت که اشکم را سرازیر کرد:
    همین را بر می‌دارم!

    ما عینک ها، مجبور به دیدن آنچه که صاحبانمان می‌بینند، هستیم.
    من می‌خواستم نجات ده‌ها نفر توسط صاحبم را ببینم و از این که نقش مهمی در نجات آنان بر عهده من است؛ لذت ببرم.
    اما آن لحظه مال دانش آموزی شده بودم و حتی معلوم نبود چه بلایی قرار است به سرم بیاید!

    دست‌های فروشنده مرا از صورت پسر‌ جدا کرد. او مرا به اتاقک کنار فروشگاه برد؛
    اندازه‌هایی گرفت و شروع کرد به بریدن و تراش یک شیشه.
    انگار قرار بود صاحب عدسی بشوم…

    هق هق کنان اشک می‌ریختم و گونه‌هایم خیس شده بودند.
    برای یک عینک، عدسی دار شدن مرحله‌ای است بسیار مهم از زندگی ؛
    و نرسیدنم به آرزویم و سرنوشت نامعلومم باعث شده بودند در این مرحلهٔ مهم مثل ابر بهاری بگریم.
    وقتی فروشنده داشت عدسی ها را روی گونه‌هایم می‌گذاشت؛
    اشک هایم باعث شدند آنها به راحتی سر جایشان قرار بگیرند.
    فروشنده چند بار محکم بودنشان را بررسی کرد؛ مثل اینکه از جا افتادن سریع عدسی ها متعجب شده بود.

    بعد از آن، در حالی که عدسی ها روی گونه هایم سنگینی می‌کردند؛ پسرک مرا به صورت زد و روی صندلی نشست تا چشمانش با من هماهنگ شوند.
    وقتی هق‌هق‌هایم تمام شد؛
    کم کم شروع به بی‌قراری کردم ؛
    دسته‌هایم را از پشت گوش‌های او رها کردم و فریاد زدم:
    من مال یک آقای دکتر هستم نه تو!
    می‌خواستم روی زمین بیفتم و زندگی‌ام را تمام کنم؛ اما دست پسرک مرا سر جایم بازگرداند.
    چاره دیگری جز آرام گرفتن نداشتم.

    – نگران نباش؛ چیز های شگفت انگیز زیادی توی دنیا هست که آنها را با هم خواهیم دید؛ از حالا به بعد تو تنها کسی هستی که تمام دیده‌های مرا می‌بینی و من از تو خیلی خوب مراقبت می‌کنم!
    در آینده شاید پزشک شوم،
    و شاید نه!
    اما در همه حال دانش آموز خواهم ماند؛
    و هر شغلی که برگزینم باز انصاف و انسانیت به خرج خواهم داد؛
    چه مقام و شغلی از انسانیت و کسب علم برتر است؟

    پسرک ساکت شد.
    همهٔ کسانی که آن جا بودند هم ساکت شدند و چهارچشمی به من نگاه می‌کردند.
    از چهرهٔ آقای معلم، معلوم بود که به حالم غبطه می‌خورد.

    وقتی این حرف ها را شنیدم؛
    توی فکر فرو رفتم.

    از فروشگاه خارج شدیم.
    و در آن لحظه، من آرزوی متفاوتی داشتم؛
    می خواستم برای مدت کوتاهی هم که شده، به او کمک کنم تا جهان را با آن طرز نگاه زیبایش ببیند.

    امین سرابی
    تاریخ اولین نگارش ۱۳۹۶/۱۲/۰۲
    ویرایش ۱۳۹۸/۰۶/۰۴

    #As7091
    📢 @As7091_channel 📢

    (0)
    • درود جناب سرابی

      متن شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که در نوشته شما به چشم می‌خورد روایت از زبان اجسام بود اما لازمه‌ی این‌گونه روایت تصویرسازی قوی است.
      اگر سعی کنید از تصاویر قدرتمند و ملموس استفاده کنید، نوشته شما هر چه بیشتر به دل مخاطبتان می‌نشیند.
      از استعاره غافل نشوید و تا می‌توانید آن را جایگزین قید و صفت کنید.
      روزانه نویسی بهترین راه نویسندگی است، پس تا می‌توانید بنویسید.
      خواندن رمان‌ها و داستان‌های مشاهیر را جدی بگیرید تا در این راه الهام‌بخش شما باشند.
      باز هم برایمان بنویسید.
      منتظر نوشته‌های بیشتری از شما هستیم.

      (0)
  159. مصورسادات گفت:

    *خاطرات*
    خاطرات یه جورایی برای من شده ۵۰ درصد از زندگیم، مدام تو گذشته سیر میکنم مدام خاطرات بچگیمو مرور میکنم خاطراتی که با پدربزرگم داشتم که الان پیشم نیست و قبل از اینکه بفهمم داشتن پدربزرگ چه نعمتیه از پیشمون پر کشید و رفت و الان فقط با خاطرات شیرینی که ازش دارم خوشم یکی از پنجره‌های خونه ییلاقیشون که وقتی روستا میرفتیم اونجا میموندیم یه قاب خوشگل از یه کوه بود که فقط یه تک درخت تو دامنه اون کوه بود برا من رفتن پیش اون تک درخت هنوز هم یه رویاست که به واقعیت تبدیل نشده.. خاطرات روزایی که از اول تابستون میرفتیم به یه شهر خوش آب و هوا تو آذربایجان.. شهر خوی..شهر معروف به آفتابگردونهای طلایی و تخمه های خوشمزش.. سه ماه تابستونِ منو خواهر برادرام بجای اینکه تو کلاس تابستونیای مختلف بگذره تو کوچه های این شهر با مهربونترین و با محبت ترین دوستای عمرمون سر می‌شد.. آخر هفته بابا ما رو میبرد فیرورق.. فیرورق یه منطقه ای کنار شهر خوی بود که پر بود از باغات میوه..هر دفعه باغ یکی از دوستاش…چه کیفی داشت وقتی با دستای خودت آلبالو می‌چیدی و همونجا اونقد می‌خوردی که دستات قررمز می‌شد از رنگش.. سیب از شاخه می‌کِندی و گاز می‌زدی .. از آب و هواش بگیر تا شباش که فرش پهن میکردیم تو حیاط و شام میخوردیم و بعد من دراز میکشیدم و به آسمون و ستاره هاش خیره میشدم و یهو به خودم میومدم میدیدم خواهر برادر کوچیکترم کنار من دراز کشیدن و ازم توضیح میخان که اسم ستاره ها رو براشون بگم و من با اشتیاق شروع میکردم که اون یه دسته ستاره دب اکبره ینی خرس بزرگ و .. حتی یه شبایی هم که از مرحله نوجوونی دیگه رد شده بودم و تازه عاشق شده بودم رو پله های حیاط رو به درختای ته حیاط مینشستم و تو دفتر مخصوص دلنوشته هام شروع میکردم به نوشتن تا دلتنگیامو بریزم تو صفحات دفترم.. مینوشتم و مینوشتم به امید روزی که بدم خاطرات دلتنگیمو عشقم بخونه.. خدایا این حجم از خاطرات خیلیه اما غرق شدن تو این حجم رو خیلی دوست دارم..اصلا همین الانشم وقتی از یه محله قدیمی رد میشم یه کوچه بن بست قدیمی یا یه در چوبی خوشگل قدیمی و یا یه خونه قدیمی بزرگ و حیاط دار میبینم غرق میشم باهاشون انگار یهو پرت میشم توو یه برهه از زمانی که گاهی خودمم نمیدونم کجاست ولی برام شیرینه انگار یه زمانی خودم تو این خونه ها و پس کوچه ها زندگی کردم و الان برام خاطره شدن.. سفر به گذشته و عشق به خونه های قدیمی و وسایل قدیمی خستم نمیکنه گاهی تعجب میکنم از این حجم علاقه به گذشته و خونه های قدیمی و تاریخی..با خودم میگم شاید من اشتباهی اومدم به این زمان و مکان شاید من مال همون گذشته بودم…
    مصور_سادات

    (0)
    • درود مصور عزیز

      متن تو در تیم محتوا بررسی شد.
      متن تو پر از احساسات زیبا و عواطف انسانی است. پر از خاطرات و روایت‌ها.
      دوست خوبم سعی کن به جای زبان محاوره از زبان نوشتار استفاده کنی، این اولین و مهم‌ترین قدم برای نویسندگی است.
      خواندن کتاب‌های زندگی‌نامه و داستان به تو کمک می‌کند تا اصولی‌تر بنویسی.
      روزانه نویسی را جدی بگیر و همین خاطره‌های زیبا را بهانه‌ای برای روزنوشته‌هایت کن.
      بیشتر برایمان بنویس.
      منتظر نوشته‌های بیشتری از تو هستیم.

      (0)
  160. فاطیما گفت:

    به نام خدایی که در همین حوالی حواسش به همه است …
    « حیآت »
    غرق در خواندن روزنامه بود.
    صدای قیژ قیژ در اتاق هم نتوانست.
    اورا از فضای روزنامه بیرون بیاورد!
    نور خورشیدهم به صورتش می تابید.
    و حتی پرده های صورتی‌رنگ حریر هم نتوانستند. مانع خورشید شوند!
    و نور خورشید هم با برخورد با عینک آنا
    روی روزنامه انعکاس داده می‌شد …
    آرام به طرفش قدم برداشتم.
    لبم را کنار لاله گوشش قرار دادم.
    و ارام در دلم شروع به شماردن کردم!
    1… 2 … 3 …
    – پخ!
    ترسیده قدمی به عقب بر می دارد.
    وهفته نامه ای، که چندی پیش در دستانش بود.
    بی هوا نقش زمین می شود!
    نفس هایش از ترس در هر ثانیه کوتاه و تند میشود.
    شروع به خندیدن کردم؛ هر آن منتظربودم؛ چیزی بگوید وعصبانیتش را نشان دهد.
    نگاهی به صورت رنگ پریده اش کردم.
    چشمانش بر روی چیزی ثابت شده بود.
    مسیر نگاهش را دنبال کردم، که به همان هفته نامه ای که بر روی زمین افتاده بود رسیدم.
    « نلسآ، این آقا توی هفته نامه چرا برعکسه؟ »
    نگاهی عمیق به هفته نامه می اندازم.
    ولی چیز عجیبی نمی ببینم
    آرام به طرفش میروم وکنارش زانومیزنم.
    عکس مردی، در هفته نامه برعکس چاپ شده بود.
    مرد داخل عکس، وسط کله اش کچل بود؛ کت وشلوار مشکی به تن داشت ؛ ولی بازهم نتوانسته بود؛ به درستی چاقی شکمش را در ان پنهان کند؛ و پاهایش را در کفش های چرم مشکی فرو برده بود.
    حتی نوشته ها هم برعکس بودند.
    تیتر بزرگی روی هفته نامه زده شده بود.
    « تشدلگ همان هتفه »
    از کنارش بلند میشوم.
    و این بار رو به رویش می نشینم.
    نگاهی به هفته نامه می کنم.
    که نوشته ها به درستی در جایشان بودند حتی
    ان عکس مرد کت و شلواری هم به درستی چاپ شده بود!
    حتی اون تیتر بزرگ هم درست شده بود.
    « هفته نامه گلدشت »
    رو به آنا که هنوز غرق هفته نامه بود گفتم:
    – بیا، از این ور !
    بلند شد؛ و کنار من جای گرفت؛ چشمانش از تعجب هر لحظه بزرگ تر می‌شد؛ خواست هفته نامه را در
    دستش بگیرد که روی دستش زدم.
    « دست بهش نزن! دوباره خراب میشه!
    ‌هر وقت خواستی بخوانی، بیا اینجا بشین و بخوان! »
    سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد.
    که صدایی مانند انفجار در سرم می پیچد.
    دستم را روی سرم می‌گذارم؛ و کمی فشار می دهم.
    نگاهی به آنا که به من خیره شده بود کردم.
    آرام گفتم:
    – آنا فکر کنم مغزم سوخت! صدای انفجارشو توهم شنیدی؟
    نگاه آنا رنگ غم به خودش می‌گیرد.
    آرام میگویم:
    – من کنکور دارم، حالا چیکار کنم؟ بدون مغز؟!
    پاهایم را محکم به زمین می کوبم و ودستانم را جلوی صورتم میگیرم و شروع به گریه کردن می کنم.
    بعداز لحظه ای صدای هق هق گریه انا بیشتراز صدای من اوج میگیرد.
    دستانم را کمی پایین میاورم؛ وپنهانی به او که هق هق کنان به سمت اتاقش رفت چشم دوختم.
    وقتی از دید چشمانم خارج شد.
    حواسم پی پنجره رفت!
    دیگر اثری از خورشید نبود؛ فقط سیاهی بود؛
    ‌که گه گاهی باد پرده را به رقصیدن وا میداشت؛
    وپرده را از پنجره دور میکرد تا مانع نباشد ومن بتوانم تاریکی را ببینم؛ گویامنظور دیگری داشت؛ میخواست ماه را به نمایش بگذارد.
    انگار چیزی در سرم فرو رفت.
    به انا که رو به رویم ایستاده بود. چشم دوختم!
    « بعدا باید نصفه مال من رو بهم پس بدی! »
    و برای خودت کاملش رو بخری! »
    خوشحال بلندمیشم و بغلش می کنم.
    « حالا برای جبران باید عکس ها رو با هم جمع کنیم؟»
    و بعد به عکس های پخش و پلا داخل اتاق اشاره میکند.
    با شادی شروع به جمع کردن می کنم.
    که عکسی توجهم را جلب می کند.
    به انا نشان میدم.
    – انا، بین عکس مامان بابام رو !
    اخم هایش را در هم میکند.
    – اینا، مامان بابای منن!؟
    متقابل اخمی میکنم و دست به کمر میشوم.
    – مامان بابای منه! تازه این هم که کنارشونه خاله لیلا است!
    وبه سمت اشپزخانه میروم.
    او هم دنبال من راه می افتد.وهردقیقه یک دلیل میاورد که اون عکس هامتعلق به خانواده اوست!
    وقتی به اشپزخانه رسیدم.
    متعجب در جایم ایستادم!
    انا هم وقتی صحنه را دید ادامه حرفش را خورد!
    یکی از ابروهایش را بالامیندازد؟!
    « پس صدای ترکیدن ازمغزتوبود! دیگه؟
    یالا … نصف مغز من رو بده »
    شانه ام را بالامیندازم …
    « من، که نمیدونستم زودپز ترکیده.
    تازه سرم هم خیلی درد میکرد، بیا نخواستیم اینم مغزت! »
    نصفه را در سرش فرومی برد.
    به در اشپزخانه تکیه میدم و به حال اشاره میکنم. « چرا؟ عکس های مامان بابات اونجا پخش و پلان؟ »

    (0)
    • سلام فاطیمای عزیز

      متن ارسالی تو در تیم محتوا بررسی شد.
      خیلی خوب از پس تصویرسازی برآمدی دوست خوبم.
      باز هم از تصویرسازی به مراتب و البته در روزانه‌نویسی‌هایت به تکرار استفاده کن تا بیش از پیش بر آن تسلط یابی.
      حتما در متن بعدی، برای نوشته‌ات تیتر جذابی انتخاب کن.
      مطمئن هستم با این مداومت و اشتیاق به زودی پیشرفت می‌کنی دوست نازنینم.
      باز هم برایمان بنویس.

      (0)
  161. امین سرابی گفت:

    #جریان_یک_انشا

    💢 امین سرابی

    در سالن مدرسه روی صندلی ۷۰۹۱ نشسته بود و به ذهنش فشار می‌آورد تا موضوعی برای نوشتن انشا پیدا کند.

    همیشه از موضوع آزاد متنفر بود؛ انتخاب کردن از بین آن همه ایده‌ای که به ذهن می‌رسید؛ مثل یک شکنجه باقی می‌ماند.

    سرش را بلند می‌کند و به ساعت نگاهی می‌اندازد؛
    زمان زیادی از دست داده است.
    از دست امتحان انشایی که سخت تر از آزمون ریاضی شده، قلبش تندتر می‌تپد.

    نگاهش را به ساعت می‌دوزد.
    تیک تاک…
    تیک تاک…
    تیک تاک…
    ناگهان فکری به سرش می‌زند؛
    با عجله شروع می‌کند به پر کردن سفیدی کاغذ:

    می‌دانید؟
    ما آدم‌ها درست مثل ساعت‌ها هستیم!
    شاید متوجه نشده باشید؛
    اما بعضی از ما مثل یک ساعت خواب مانده‌ایم؛
    بعضی‌هایمان از زمانه خود جلوتریم؛
    و برخی هم از آن عقب می‌مانیم.
    بعضی هم در یک زمان ایستاده‌ایم و جایی نمی‌رویم…

    بعضی‌هایمان لحظه‌ای از حرکت باز نمی‌ایستیم؛
    اما فقط دور خودمان می‌چرخیم.

    عده‌ای مثل عقربه ثانیه شمار سریع حرکت می‌کنیم و عده‌ای دیگر مانند ساعت ‌شمار مسیر را طی می‌کنیم.
    بعضا باتری تمام می‌کنیم…

    عده‌ای از آدم‌ها حرفشان یکی است؛
    صاف و مستقیم!
    اما بعضا، حتی نمی توانی بفهمی که منظورشان شب بوده یا روز!

    می دانید؟
    بعضی آدم‌ها در بهار جلو می‌آیند و شریک شادی‌هایمان می‌شوند.
    اما همین که خزان سختی‌ها از راه رسید عقب می‌کشند!

    بعضی آدم‌ها وقتی خواب هستیم به ما هشدار می‌دهند.

    انسان‌هایی هستند که بالای برج‌ها می‌روند تا همه به آنها نگاه کنند.
    بعضی آدم‌ها با هم اختلاف دارند.
    برخی هم حرفی جز تیک تاک برای گفتن ندارند.

    راستش را بخواهید؛
    بنظرم بعضی ساعت‌ها هم مثل ما آدم‌ها هستند؛
    آنها هنگام مسافرت عوض می‌شوند؛ و برای همین است که آن ها را باید در سفر شناخت.

    بعضی ساعت‌ها از تاریکی می‌ترسند و چراغ را روشن می‌کنند.

    برخی ساعت‌ها لباس‌های شیک می‌پوشند.
    شماری ساده پوش هستند.
    ولی هردو گروه یک کار واحد را انجام می‌دهند؛
    و جالب اینجاست که شیک پوش ها موفق‌ترند!
    چه جریان آشنایی…

    راستی !
    بعضی آدم‌ها نقطه مقابل یک ساعت هستند!
    برخی به زمان اهمیتی نمی‌دهند؛
    عده ای بی‌برنامه و نامنظم کار می‌کنند.
    شماری به سمت اشتباهی می‌دوند.

    بعضی آدم‌ها ساعت‌ها را مثل ثانیه ها طی می‌کنند؛
    برای برخی دیگر هر ثانیه انگار قرن‌ها طول می‌کشد.

    بعضی آدم‌ها ماه‌ها را می‌شمارند؛
    برخی سال ها را،
    عده ای نفس‌ها را می‌شمارند…

    فرصت های انسان‌ها بی سروصدا از دست می‌روند؛

    و عمر انسان‌ها، هیچوقت تیک تاک نمی‌کند.

    امین سرابی
    تاریخ نگارش ۱۳۹۶/۱۲/۱۵
    با ویرایش بسیار در ۱۳۹۸/۶/۳

    T.me/As7091_channel

    (0)
    • سلام جناب سرابی گرامی

      متن زیبای شما را در تیم محتوا خواندیم.
      چیزی که واضح به‌نظر می‌رسد، نظم، نگارش دقیق و نثر روان شماست.
      چقدر خوب‌تر بود اگر برای نوشته‌ی خود تیتر جذابی می‌نوشتید. همچنین آوردن نقل‌قول و داستان به شکل قابل توجهی به متن شما اثرگذاری می‌بخشد.
      البته که قدرت تصویرسازی را هم نمی‌توان دست کم گرفت.

      برایمان از کتا‌بهای مورد علاقه‌تان بنویسید و مطالعه و روزانه‌نویسی را از عادات روزمره خود جدا نکنید.
      با این توانمندی که در متن شما وجود دارد به‌زودی شاهد رشد چشم‌گیر شما خواهیم بود.
      باز هم برایمان بنویسید.

      (0)
  162. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    رشک ما همواره بر چیزی ست که بر آن عشق می‌ورزیم و همواره عشق می‌ورزیم بر چیزی که رشک_مان را برمی‌انگیزد.

    آدمی همواره بر زخم هایش جوری عاشق می‌شود که دیگر نمی‌تواند بدون آنها زندگی کند؛و اولین ناامیدی به اولین شکست بدل خواهد شد و آدم را به زمین خواهد زد آوار رنج‌هایش.
    رشک است و حسد؛خودخواهی ست و ضعف…..این نمایش مضحک را مرگی مضحک باید،«خودکشی» نام.
    آدم ها در برابر پذیرش «خودِ» خویش_شان و سرنوشت زنجیر شده به دنیاشان بزدل اند و بی‌فکر.
    بزدلان_ای که ظلمِ «سانسور» را چشیده اند،مهربانی را و لبخند را آموخته اند بدون اینکه «درد» را کشیده باشند و «زخم» را دیده باشند.
    همین شد که «انسانیت» را ستایش کردند،بی آنکه مردم را دوست بدارند و شعار مهربانی سر دادند،بی آنکه معنای «هم نوع» را درک کرده باشند.
    «انسانیت»،«درک» است؛درکِ دستان از سرما یخ زده‌ی پسرک دست فروش،درک پاهای آشنا تر به باران تا به کفشِ بیوه زن چهار راه دوم،درک بوی خون است در اعماق بوی خاک،درک شرافت است در بوی نان که جدا شده از رنگ نفت..گلو ها دریده شد بهر تکه نان ای سیاه.
    فریادِ آزادی ست معنای شرافت.
    آن را که قدرت پذیرش «آزادی» نیست؛چه می‌فهمد از معنای «شرافت»؟!
    آزاد و سبک بال بودن را،«خود» بودن را،و مطالبه‌ی مرهم را از ما گرفتند و گفتند:«زخم دوست بِه است.»…و کسی نپرسید که مگر «دوست» زخم می‌زند؟!
    بشر،چه بی معنا،مفتخر گشته به بودن در قفسی در بسته؛چه مضحک به زخم هایش چسبیده؛در انتظار لذت_ای و شعف_ای.
    عرفان را راه کجاست زمانی که بشر درِ قفس آهنی اش را باز نکرده؟!
    بشر چگونه تواند شوق پرواز داشت زمانی که «مرگ» را این چنین بدنام ساخته و «زندگی» را چنین تباه؟!
    و همه اش از روی خودخواهی کاذب است و از بزدلی و ضعف در برابر تغییر.
    این تناقضات،این تباهی ها پشت تباهی،این درد های مزمن و بی معنی،این درک ناقص از «رنج» و «زجر»،این رنگ به رنگ شدن های روزانه،این بالا آوردن های احساسات شبانه،این صغارت های ویران کننده‌ و بی امان بشر؛خواب شب را از چشم جغدان دزدید و نور آفتاب را بر خفاشان حرام کرد….که مرده را چه سود است سّرِ زندگانی آموختن؟!…

    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #در_ستایش_آزادی
    #در_نکوداشت_بصیرت

    (0)
  163. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    با سلام و عرض ادب
    خدا قوت به شما بزرگواران و تشکر از بازخوردهای بسیار مفیدتان
    متاسفانه باز خوردی برای نوشته ارسالی خودم در این بخش مشاهده نکردم
    لطفا راهنمایی بفرمایید
    با سپاس

    (0)
  164. مینا تراکمه گفت:

    مشغول آواز خواندن بود…
    ((چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی /تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی))
    -زیباست، نه؟
    -نه
    -چطور؟
    -خیلی از شعر‌‌‌های عاشقانه ایرانی خوشم نمی آید. حافظ و سعدی و همه شاعر های بزرگ ایرانی وقتی از عشق سخن گفته‌اند همیشه خود را مسکین و گدا دیده‌اند و معشوق را شاه! این‌جا هم شاعر می گوید من خار هستم و تو ماهی در آسمان! چه نیازی‌ست که ما خودمان را برای معشوق اینچنین نشان بدهیم؟ یعنی نمی‌شود دو نفر همدیگر را دوست بدارند و هیچ یک خودش را فدای دیگری نکند و تا حد خارِ کنارِ جاده خودش را پایین نیاورد؟

    -شعر ها جزئی از فرهنگ و هویت ما هستند. چگونه به این آسانی آن‌ها را زیر سوال می‌بری؟!

    -چرا زیر سوال نبرم؟ چهارم دبستان بودم. از معلمم پرسیدم :((خانم اجازه، خداوند چرا فرشتگان را آفرید؟ مگر خودش به تنهایی نمی تواند همه کارهایش را انجام بدهد؟! ))
    خانم معلم با نگاهی پر از خشم رو به من گفت :((تو به عنوان یک انسان کوچک و حقیر اجازه نداری راجع به این چیز ها فکر کنی و سوال بپرسی.))
    همیشه همینطور است. یک چیزهایی را برای خودمان بزرگ کرده ایم و حتی به خودمان اجازه نمی دهیم درباره آن‌ها فکر کنیم! احتمالا برای خودِ معلم نیز از این دست سوال ها پیش آمده. اما به خودش گوشزد کرده که نباید سوال کند و بعضی چیزها حقیقتِ محض هستند.
    همه این ها دروغ است. هیچ حقیقت محضی وجود ندارد و همه چیز را می توان از نو نگاه کرد و نقد کرد و در مورد آن نظر داد. فرهنگ هم همینطور است. چه کسی گفته است که ما باید فرهنگِ خودمان را حفظ کنیم؟ مسلما پی بردن به اینکه چه فرهنگی خوب و چه فرهنگی بد و ناکارآمد است دشوار است و تغییر فرهنگ ناکارآمد دشوارتر. اما حداقل می توانیم از این تعصب بی جا دست برداریم و شروع به نقد و بررسی آنچه که به آن باور داریم بکنیم.

    مینا تراکمه

    (0)
  165. مینا تراکمه گفت:

    دنیا از دریچه چشم من…

    شاید بتوانم بگویم دنیای من همین اتاق سه در چهاری است که در آن زندگی میکنم.احتمالا میپرسی دنیا با این عظمت چطور در اتاق تو جا شده است؟ اما اشتباه کرده ای. دنیای درون اتاق من از دنیای واقعی بسیار بزرگ‌تر است. این کتاب را می‌بینی؟ ((زندگی، جنگ و دیگر هیچ ))
    این کتاب را فالاچی نوشته است. من با این کتاب به گذشته سفر کرده‌ام. به دورانی که دیگر وجود ندارد. به ذهن فالاچی و افکارش سفر کرده‌ام و در وحشی‌گری های انسانی به جست‌وجوی معنا رفته‌ام با همسفری که چند سال پیش مرده‌است.

    این گیتار را می‌بینی؟ من با صدای این ساز، زیبایی را شنیده‌ام و به دنیای زیبایی‌ها سفر کرده‌ام.

    این دفترها را می‌بینی؟ تمام زندگی من را در لابه‌لای این دفترها می‌توانی تماشا کنی.

    فرقی نمی‌کند کجای این جهان زندگی کنم. در نهایت من هستم و یک اتاق و انبوهی از کتاب و موسیقی و دفتر و مداد.

    لپ‌تاپ؟ بله لپ‌تاپ هم هست. لپ‌تاپ از بهترین چیزهای دنیایم است چرا که من را به اتاق های دیگر و دنیاهای دیگر افراد متصل می‌کند.

    مینا تراکمه

    (0)
  166. Mohadese گفت:

    بین 8 تا کاکتوسی که چندماه پیش خریده بودم، یکی شون خیلی خوب رشد میکنه و بزرگ شده، امروز که داشتم مرتب اش میکردم، دیدم یکسری شاخه ها کلا ریشه هاشون خشک شده،
    اما انتهای ساقه، برگ هاش سبز بود..

    تشبیه قشنگی، به اهمیت وجود ریشه ها درون خودمون هست..
    اینکه ممکنه، ریشه ای داشته باشیم و رشدی کنیم،و این رشد هم خیلی زیاد دیده بشه، اما ممکن بخاطر رشدِ زیاد ریشه ها از دست برن…

    این سقوط آهسته اتفاق میافته، برای همین هست که شاید متوجه نباشیم علت رکود چیست!

    شاید اگر دستی به این گل نمیزدم، چند روز بعد با خشک شده اش مواجه میشدم..
    اما الان دوباره رفتن به مرحله ریشه دادن😅…

    هر از چند گاهی این اتفاق درون منم باید اتفاق بیافته..

    #خوبهاش

    درمورد ارزیابی و اهمیت اش، خیلی شنیدیم همونا رو مرور کنیم..

    (0)
  167. Mohadese گفت:

    مسئله ای پیش میاد،
    حالت های مختلفی درون من اتفاق میافته،
    انجام چند کار عقب میافته
    چندکاری فراموش میشه
    کارهایی ناقص انجام میشه
    درنتیجه دوباره حالت های جدیدی درون من جا میگیرند

    ذهن، درحال تحلیل کردن
    فکر، درحال تورق بین داده ها
    حالت های حس، در حال جا عوض کردن
    خیال، در ماورا هستی پرواز میکنه و اوج میگیره
    جسم، سردرگم بین دستور های خودآگاه و ناخودآگاه

    تک تک سلول هایی که منتظر خروجیِ هماهنگ هستن،
    گیج و سردرگم ازاینکه اول کدام داده باید اجرا بشه!

    همون لحظه ای که خسته میشم، غر میزنم، ایراد میگیرم،
    بهانه میگیرم، داد میزنم، پرت و پلا میگم،به گردن بقیه میندازم..

    درواقعیت دارم باصدای خیلی بلند فریاد میزنم،
    کنترل کننده و هماهنگ کننده ای برای این ها نیست!!

    خیلی خیلی مهمِ که تک تکِ بخش ها رو فعال کرد،
    و تک بعدی پیش نرم، اما بعد ازاینکه فعال شد،
    اینکه کنترل شون کنم بشدت اهمیت داره
    اولویت داره که اول ازهمه کنترل کننده خودم باشم
    اگر کنترلی روی بخش ها، اینکه با چه درصدی، با چه نظمی، باهم کار کنند،نباشه
    خسته تر و ناامید تر از قبل پشت میکنیم به همه درس های خوبی که یاد گرفتیم

    تبدیل نشیم به آدم هایی که کنترل بقیه رو خوب دارند
    ولی ازخودشون غافل اند..

    (0)
    • محدثه عزیز
      متن ارسالی شما توسط تیم محتوا بررسی شد.

      چیزی که در نوشته‌هایت به چشم می‌خورد نوعی نگاه ظریف و دغدغه‌مند به اطراف است. این نگاه البته با تمرین روزانه‌نویسی و مطالعه بیشتر پرورش می‌یابد.

      خودشناسی و نگاه هنرمندانه تو با پیوسته نویسی و مطالعه مستمر بیشتر پرورش می‌یابد.

      روی درست‌نویسی بیشتر تمرکز کن و از افراط در تکرار علائم نگارشی بپرهیز. همچنین از محاوره‌نویسی فاصله بگیر و سعی کن در چهارچوب ادبیات و زبان نوشتار بنویسی.

      برای اطلاعات بیشتر در مورد درست‌نویسی به لینک زیر مراجعه کن:

      اهمیت درست‌نویسی

      شکی نیست که به‌زودی نوشته‌های درخشان‌تری از تو خواهیم خواند.

      و نکته آخر

      تا می‌توانی از استعاره و تصویرسازی استفاده کن.

      (0)
  168. تارا یاراحمدی گفت:

    به گمانم تبعیدی زمین شدن مجازات آقای پدر نبوده باشد. زمین آن روزها جای خیلی بدی هم نبوده.
    وقتی زمین پر از زندان های بی دیوار و حصار و‌مرز های نامرئی و مرئی شد ،خدا دانست که انسان خودش ،خودش را مجازات می کند … خداوند با همان باید و نباید نخستین به انسان آموخت مرز بکشد؛ بین نور و تاریکی، فرشته و شیطان،زشت و زیبا، خوب و بد… تا جایی که انسان باور کرد مرز داشتن ،شرط بودن است…پس مرز کشید بین خود و برادرانش، آرزوهایش و حتی خدایانش..‌.
    بعدها به یاد آورد که باید به بی نهایت می رسید اما خود را بین هزار هزار دیوار دید.اما فراموش کرده بود مرزها خیالی است… راه فرو ریختنشان را هم… پس چرخید در چرخه ای باطل… بطالت را جهنم یافت …پنداشت بین بهشت و جهنم هم باید مرزی برای فرو ریختن باشد! پس باز چرخید و اتش گرفت، شعله ور شد و باز چرخید…
    خدا آفریده اش را خوب می شناخت…می دانست سوزان ترین آتش کدام است…
    آتش نه در جهنم بود نه در زمین ،در قلب آدمی بود ، شاید آدم را به زمین فرستاد که این همه اقیانوس
    آتش های درونش را فرو بنشاند …

    (0)
    • سلام تارا جان

      متن تو مورد بررسی تیم ما قرار گرفت.

      معناگرایی و حقیقت‌جویی در نوشته‌هایت واضح است. مثل همیشه باید بگوییم مطالعه و تنها مطالعه مستمر راه عمق بخشیدن به این معناگرایی‌ است.

      دوست خوبم تا می‌توانی بخوان و بیش از پیش بنویس.

      اگر روی نشانه‌های نگارشی دقت نظر بیشتری داشته باشی قطعا متن زیبا و قدرتمندتری خواهی داشت.

      سعی کن بین پاراگراف‌ها اینتر بزنی و بعد از نقطه و ویرگول یک فاصله بگذاری.

      چقدر خوب می‌شد اگر در متن از تصویرسازی، استعاره و گاهی داستان‌گویی استفاده می‌کردی.

      مثلا می‌گفتی که چرا فکر می‌کنی زمین تبعیدگاه مناسبی نیست. یا به کلمه تبعید، در متن با جملاتی پر از استعاره و تصویر جان می‌بخشیدی.
      جوری که خواننده خود را در مقام تبعیدی احساس کند.

      باز هم برایمان بنویس و البته مواردی که گفتیم را در نوشته‌هایت به کار بگیر.

      منتظر نوشته‌های زیبا و پراحساست هستیم.

      (0)
  169. زهرا خسروی گفت:

    سه سال قبل، به تقلید از یکی از همکلاسی های دوره دبستان، برای خودم سررسید کوچکی خریدم تا دفتر عقاید درست کنم. معمولا دختران جوان، در این دفتر جدول بزرگی رسم می کنند و نام تعدادی از دوستان صمیمیشان را می نویسند، سپس سوالات مختلفی بالای هر صفحه نوشته می شود که طبق شماره جدول، هر کس باید به آن سوالات پاسخ بدهد.
    یکی از سوالات دفتر من این بود:
    اگه بفهمی دو روز دیگه بیشتر زنده نیستی، چه کار می کنی؟
    حدس می زدم همه بچه ها می نویسند که از دوستانشان خداحافظی می کنند ودو روز باقی مانده را کنار پدر و مادرشان می گذرانند، اما جواب ها متفاوت تر از چیزی بود که فکر می کردم.
    شماره یک: هر طور شده میرم کشور مورد علاقم و بازیگر محبوبم رو می بینم.
    شماره دو: اون کسی که ولم کرد رو پیدا میکنم و میکشمش. بعد توبه میکنم و…
    شماره سه: قاچاقی میرم ارمنستان!
    شماره چهار: با پولایی که پس انداز کردم یه خونه میخرم واسه مامان و بابام.
    شماره پنج: ( به علت داشتن کلمات منشوری حذف شد)
    وقتی مشغول خواندن جواب ها بودم، قدرت و اراده ای که در تک تک جمله ها وجود داشت حیرت زده ام می کرد. انگار نه انگار نویسنده آن ها، دختران دوازده ساله بوده اند. همه آن ها برای چند لحظه از پوسته جوان و کم سن و سال خود بیرون آمده بودند و قدرت مهاجرت به کشور های همسایه، خرید خانه و یک سری کارهای عجیب و غریب دیگر پیدا کرده بودند. فقط به این بهانه که دو روز دیگر زندگیشان به پایان می رسید. دختر بودن یا هر مسئله دیگری، باعث نشده بود آن ها از نوشتن آن جملات صرف نظر کنند. جواب دوستان من به آن سوال چالش برانگیز، گرچه تنها جملاتی کوتاه بودند و جنبه شوخی و سرگرمی داشتند، اما درس بزرگی به من دادند.
    تصور کنید هنگام تولد، این سوال به شکل دیگری از شما پرسیده می شد:
    اگه بفهمی دنیا کلا دو روز بیشتر نیست، چه طور زندگی میکنی؟
    آیا جنسیت شما در تصمیماتی که باید می گرفتید، تاثیر می گذاشت؟ قطعا نه!

    اما حقیقت این است که به محض تولد، همه ما به دو دسته مجزا تبدیل می شویم. “مرد” و “زن”، و تعیین اختیارات هر دسته توسط خودمان به طور نا عادلانه ای صورت می گیرد.
    زن ها از کوچکترین حقوق انسانی خود محروم می شوند و مرد ها قدرت بیهوده به دست می آورند. زنان، به خصوص در این کشور، به موجوداتی آسیب پذیر تبدیل می شوند که همه جا خطری از سوی مردان آن ها را تهدید می کند؛ و نوع خطر، ممکن است به هر شکلی باشد.
    با توجه به نوع آفرینش مرد و زن، نوع زیست ما تا حدودی با یکدیگر تفاوت دارد و در این شکی نیست. باید بپذیریم زن ها از عهده برخی کارها برنمی آیند و مردان توانایی و ظرافت زن ها را ندارند. اما این مانعی برای تلاش و موفقیت یک انسان نیست.
    زندگی ما پر از سوالاتی شبیه به همان پرسش های دفتر عقاید است. سوالاتی چالش برانگیز که ما را با خودمان رو به رو می کند. تا به حال شده است که در تصمیم گیری ها، “جنسیت” شما تاثیری بر کیفیت تصمیماتتان داشته باشد؟
    اگر پاسخ شما مثبت است، هر چه زودتر فکری به حال خودتان کنید. حتما شما یک زن هستید که به خود اجازه نمی دهد آرزوی خلبان شدن در سر داشته باشد، یا مردی که عاشق سفره آرایی است و هیچوقت به طورجدی به انجام دادن آن فکر نمی کند.
    و اگر پاسخ شما منفی است، به زندگی هیجان انگیز و فوق العاده خود ادامه دهید. قطعا انسان موفقی خواهید شد.
    تنها کسانی لایق خوشبختی هستند که برای به دست آوردن آن، تلاش می کنند؛ و مهم ترین قدم برای رسیدن به خوشبختی، زیر پا گذاشتن حد و مرز بیهوده ایست که خود ما انسان ها برای یکدیگر مشخص کرده ایم.

    زهرا خسروی

    (0)
    • درود بر تو زهرا جان

      متن تو با زبان نوشتار و تلاش برای درک و انتقال مفاهیم ارزشمند قابل توجه بود.

      زهرای عزیز

      اگر بیشتر در نوشته‌هایت از اینتر استفاده کنی، فاصله بین پاراگراف‌ها به مخاطب احساس بهتری می‌دهد.
      سعی کن از تیترهای جذابی برای نوشته‌هایت استفاده کنی تا پیگیری آن جذاب و چالش‌برانگیزتز باشد.

      بدون تردید مطالعه، مطالعه و مطالعه‌ی بیشتر و البته تمرین روزانه‌نویسی قلم تو را قوی‌تر و نوشته‌هایت را عمیق‌تر می‌کند.

      از کتاب‌هایی که می‌خوانی برایمان بنویس.

      استعاره و تصویرسازی را فراموش نکن!

      (0)
  170. مسعودباقری کلایه گفت:

    به نام آنکه جان را فکرت آموخت
    «افسانه کلایه»
    آورده اند که در روستای کلایه مردی بود آشور نام،وی را فرزندی بود ورا نام شیرزاد. شیرزاد در کودکی خود سیر می کرد و پدر سودای پادشاهی داشت. شیرزاد دو ساله بود که پدر تمامی بلاد اطراف را به تسخیر خود درآورده و در هر روستایی حاکمی از خویشاوندان خود برگزیده بود. دوران بدین منوال گذشت و شیرزاد 7 ساله شد و به ناچار راهی مکتب خانه، ملای مکتب آدمی وارسته بود و تمام علوم زمان را در چنته داشت. اکنون که این مطالب را می نگارم نام ملا از ذهنم رمیده. شیرزاد اما نوجوانی جویای علم و هنر بود و به زودی آنچه استاد به او می آموخت فرا می گرفت و به اصطلاح خیلی زود فارغ از تحصیل شد.
    در همین اثنی یکی از حکام ولایات سر به بدمستی گذاشته و بر پدر شوریده بود و پدر از آنجایی که کمتر به کسی اعتماد می کرد شیرزاد 12 ساله را فرمانده قشون خود نمود و آماده سرکوبی شورش شد. شیرزاد اما از اعتماد پدر به خود می بالید و هم ترس این داشت که فرماندهان از او فرمان نبرند، چه اینکه بعضی فرماندهان هم از این امر ناخشنود بودند و فرماندهی قشون را حق خود می دانستند. باری؛ با اعتماد به نفسی که در خود سراغ داشت و نیز پشتیبانی پدر و تنی چند از فرماندهان، آماده لشگرکشی شد و در روز 20 اردی بهشت سال 17 هجری با طالع بینی ستاره شناس معروف آن زمان خواجه ضرب اله وشمگیر حمله را شروع کردند. والی سرکش آن ولایت که نامش محمود طرطوسی بود سعی کرده بود که حکام ولایات دیگر را نیز به یاری خود بخواند. اما هیچ یک صدایش را نشنیده و به او وقعی ننهاده بودند.
    شیرزاد و پدر اما با فرستادن چند پیک به آن ولایت از او خواستند که دوباره مطیع گردد و آرامش پیشه کند اما نشد و غرور تمام وجود محمود را گرفته بود و فکر می کرد که به پشتوانه پسران شجاعش که الحق هم شجاع بودند و رزمنده می تواند بر آشور بتازد و او را از حکومت ساقط کند،زهی خیال باطل…
    ادامه دارد…

    (0)
    • درود جناب باقری

      متن ارزشمندتان را مطالعه کردیم.

      زبان نوشتار خوب و نگارش مقبولی دارید. توصیه ما به شما استفاده از فاصله بین پاراگراف‌ها برای خوانایی بیشتر است.
      مطالعه کتب تاریخ و داستان‌نویسی را به‌صورت روزانه دنبال کنید. قطعا مطالعه، بیشتر و بیشتر به شما ایده و قدرت نوشتن می‌بخشد.

      اگر از منابع متن‌های نقل‌قول به جای «آورده‌اند که…» استفاده کنید، بدون شک متنی موثرتر خواهید داشت.

      انتخاب تیتر و نام مناسب، برای متن بیشتر از هر چیز دیگری انگیزه‌بخش خواننده است.

      منتظر ادامه نوشته شما عزیزبزرگوار هستیم. سعی کنید در متن بعدی از استعاره و تصویرسازی بیشتری استفاده کنید و از کتاب‌های موردعلاقه‌تان برایمان بنویسید.

      (0)
  171. نادیه قره باش گفت:

    گیسوانت مرا با خود برد..
    مرا با خود برد به دور دست ها،
    آنجا که دل نمی خواهد باز کند دیدگان خود را..
    آنجا که دل نمی خواهد بشنود صدایی را…
    آنجا که دل میخواهد پر کند تمام وجود خود را با بوی گیسوانت!
    #نادیه_قره‌باش

    (0)
  172. نادیه قره باش گفت:

    زیباست..!
    آری چشمانت را می گویم..!
    آری آن دو تیله ی براقِ افسونگرت را می گویم..!
    آری همان که به رنگ سیاهی پر های کلاغ و به مرموزی تاریکی شب است را می گویم..!
    آری..!
    به راستی که زیباست..!
    #نادیه_قره‌باش

    (0)
    • درود بر تو نادیه عزیز

      در متن تو احساسات موج می‌زند. اگر از علایم نگارشی مثل نقطه و علامت تعجب کمتری استفاده کنی، این زیبایی دو چندان هم می‌شود.

      نادیه عزیز
      شعر به طرز شگفت انگیزی به تو برای نوشتن متن‌های پخته‌تر ایده و الهام می‌بخشد.
      شعر و شعر و شعر

      در نوشته‌های بعدی‌ات برایمان از شاعران مورد علاقه‌ات بگو.
      متن‌های بلندتر و پراستعاره‌تر می‌تواند بیشتر گویای احساساتت باشد.

      دایره واژگانت را گسترش بده و تا می‌توانی بنویس.

      ما در کنار تو هستیم تا شاهد درخششت باشیم دوست خوبم.

      (0)
  173. زهره احمدی گفت:

    #_داستانک_بچه

    عصر اردیبهشت ماه پشت فرمان نشسته بودم .کنار یک تعمیرگاه بودیم.یک پسر بچه ناز بانمکی پشت پنجره یک خانه دو طبقه دائم داد می زد و می گفت سلام!!

    گویا منتظر مادرش بود. حالا پسربچه ای بود یا دختر بچه نمی دونم!!چون موهایش پسرونه بود و فاصله اش کمی دور بود و خیلی معلوم نبود خلاصه.خواهرش هم کنارش ایستاده بود و هر دو از پشت پرده به ما و خیابان و رهگذران نگاه می کردند.بغل دستی ام در قسمت شاگرد راننده به بچه گفت قربونت برم.!!سلام عزیزم!مامانت کجاست؟؟

    بچه ولی فقط با خوشحالی می گفت سلام!2 ساله به نظر می آمد.

    خانم از ماشین پیاده شد و رفت داخل تعمیرگاه مثل روزهای قبل.5 دقیقه منتظر و معطل شدم.بالاخره آمد نشست.

    در راه حین رانندگی از علاقه اش به بچه می گفت و اینکه دوست داشت باز هم بچه بیاره اگه دست خودش بود و شرایط سنی اش اجازه می داد.

    گفتم شما که ماشاالله دو تا پسرهاتون (که البته من ندیده بودم آنها را)مثل برادر هستند برای شما.گفت آره همه کسانی که غریبه هستند وقتی جایی می ریم خرید می گن برای برادرتون هم این مدل لباس یا شلوار مناسب به نظر می رسه!!باورشون نمی شه وقتی می گم اونی که همراهمه پسرمه😊😊

    گفتم چی از این بهتر که یکی شون فقط 18 سال کوچکتر و دیگری هم فقط 20 سال از شما کوچیکتره.

    سری تکان داد و لبخند زد.وسط های راه پرسید:راستی گفتی چند ساله ازدواج کردین؟

    -3 سال و 3 ماه حدودا

    -بابا یکی بیار دیگه!حیفه.بچه خیلی خوبه.(با خنده و لبخند)

    -آره خوبه.خیلی شیرینه.ولی به نظر شما شیرینی هایش بیشتره یا سختی هاش؟البته منم تا الان مشغول درس خواندن بودم و گذاشته بودم بعدش ایشالا.

    -خب قطعا بچه بدون سختی نمی شه.ولی در کل خیلی شیرینه.من خودم عاشق بچه ام.

    -آره.منم دوست دارم.اصلا چیزی مگه هست که بدون سختی باشه.هیچی بدون سختی نیست.

    صحبت هامون کمی ادامه پیدا می کنه و بعد می پرسم که راست برم یا مستقیم؟

    – راهنمای بالا رو بزن.

    کمی گاز می دهم.زیاد از حد.

    با لبخند و شوخی گفت دختر انقدر گاز نده.اگه دوباره خاموش شه سخت می شه.

    سری به نشانه تایید تکان می دهم و با لبخند می گویم :می دونم.

    در خلوت خود و در خانه وقت هایی که تنها هست خیلی به آینده و گذشته فکر می کند.مخصوصا وقت هایی که خیلی تنها هست و حوصله انجام کار خاصی را ندارد.

    انتخاب بچه داشتن یا نداشتن فارغ از هر نیت و تصمیمی(خواه از سر اجبار خواه همرنگ جماعت شدن خواه از سر اختیار )به دو پیامد متصل شده گویا:

    انتخاب یک عمر تعهد و سختی و لذت و شیرینی و امید با هم

    یا انتخاب تنها ماندن و رسیدگی به کارهای مورد علاقه و داشتن فرصت های شغلی بیشتر و کمی احساس تنهایی و افسردگی کردن ولی زندگی 2 نفره بیشتر و راحت تری را تجربه کردن

    به گفته یکی از زنانی که در برنامه تد سخنرانی کرده والان اسمش رو خاطرم نیست:مادر شدن و مادری در امتداد زنانگی است،اما به معنی کامل شدن زنانگی نیست و در واقع تنها یک انتخاب است.

    به راستی این بچه چیست که همه عالم عاشق اوست!😃😃

    (0)
  174. زهره احمدی گفت:

    می نویسم چون:

    ۱٫از دوران راهنمایی و نوجوانی به درس انشاءنویسی علاقه داشته ام و نمرات خیلی خوبی در این درس می گرفته ام.البته این شاید دلیل محکم و محکمه پسندی برای انگیزه نوشتن نباشد.اما در نوجوانی یکی دو تا داستان خیلی عامه پسند و خیلی شاید شخصی در دفترهایم نوشته ام و بعضی شب ها که درس هایم خیلی سنگین بود به عنوان زنگ تفریح این داستانک ها را برای خودم می نوشتم.حتی در دوم راهنمایی، یکی از جایزه های بعد از امتحانات ترم دوم و دادن کارنامه ها به مادران ،از طرف معلم انشایمان به من کتابی بود به نام پلی به سوی داستان نویسی که آموزش داستان نویسی در این کتاب گفته شده بود وهمین طور کتاب پرحجمی به نام حکایات و هزلیات و فکاهیات
    که خیلی جالب بود.

    ۲٫می نویسم چون از دوران کودکی به خاطره نویسی علاقه وافری داشته ام و خاطرات سفرهایم و بعضی خواب هایم را هم به نگارش در می آورده ام.هنوز هم بعضی خواب هایم را یادداشت می کنم.

    ۳٫می نویسم چون به نوشتن برنامه ریزی روزانه و چک لیست علاقه دارم.حتی دفتر برنامه ریزی و اهداف هم برای نگارش برنامه هایم دارم و این برنامه ریزی ها را در آن یادداشت می کنم.

    ۴٫می نویسم چون فهمیده ام که بین نوشتن و خواندن هم ارتباط شگرفی وجود دارد.قبل از اینکه عضو طرح ویژه مدرسه نویسندگی بشوم خیلی نمی نوشتم و به خواندن کتاب و نشریات علاقه داشتم اما بعد این امر بر من مسجل شد که اگه بخواهم بیشتر به کار نوشتن روی بیاورم باید بیشتر بخوانم و خواندن کتب و نشریات به من کمک می کند تا با انواع سبک های نوشتاری و آرایه های ادبی آشنا تر شوم.البته نا گفته نماند که چون در دبیرستان از اول علوم انسانی و ادبیات می خواندم درسی در سوم دبیرستان داشتیم به نام آرایه های ادبی که بسیار هم درس مهم و حساسی بود.

    ۵٫می نویسم تا بعدها به دختر یا پسر آینده ام از علاقه ام به نوشتن بگویم و نوشته ها و یادداشت هایم را برای آنها بخوانم و آنها را هم تشویق به نوشتن و کتبی اندیشیدن کنم و به اصطلاح تفکر مکتوب و فرهنگ کتبی را به نوعی نشر و ترویج دهم.

    ۶٫می نویسم شاید برای اینکه نوشتن مرهم غم ها و مشکلات شخصی ام باشد و مانند یک روانکاو این نوشته ها به حرف هایم گوش فرا دهند.

    ۷٫فلسفه روشن و خیلی مشخصی برای نوشتن ندارم.می دانم که نوشتن درآمدی ندارد به آن صورت ،ولی من به عنوان یک علاقه و عشق به آن می نگرم.چون در این کار فعلا اول راه هستم و مسیر خیلی طولانی تا حرفه ای شدن در راه دارم.

    ۸٫می نویسم چون نوشتن به شرطی که روزانه باشد به فکرم و حتی و محیط خانه و زندگی ام نظم می دهد.

    ۹٫می نویسم تا به این طریق خودم را به دیگران بهتر و موثرتر بشناسانم و معرفی کنم.

    ۱۰٫می نویسم تا درک کنم که من دقیقا با کدام سبک نوشتاری راحت تر هستم و بیشتر در چه حیطه ها و سبک هایی از نوشتن مهارت دارم و به نوعی استعدادهای نوشتنم را با تمرین و تجربه کردن سبک های مختلف بیشتر شکوفا کنم.
    هر چند که تاکنون می دانم که به سبک غیر داستانی و یادداشت نویسی بسیار بیشتر از سبک داستانی علاقه مندم

    زهره احمدی
    (۲)

    (0)
    • درود زهره عزیز

      نوشته‌های تو را در تیم محتوا مطالعه و بررسی کردیم.
      خوشحالیم که به اهمیت خواندن و نوشتن پی بردی و برای موفقیت و رشدفردی در تمام جوانب زندگی از آن بهره می‌بری.
      دوست نازنینم خواندن و نوشتن را با قدرت و مداومت ادامه بده. به صورت قطع هر روز نوشتن، تو را متمایزتر و موفق‌تر از پیش می‌کند.

      مهم‌ترین نکاتی که نوشته‌هایت را قدرتمندتر و تاثیرگذارتر می‌کند:
      استفاده از تصویرسازی، استعاره، داستان‌گویی و تیترهای جذاب و قوی است.

      زهره جان
      خواندن و نوشتن روزانه بدون شک مسیر واقعی و سبک نوشتاری‌ات را شکل می‌دهد.

      بیشتر و بیشتر برایمان بنویس و از کتاب‌هایی که این روزها مطالعه می‌کنی برایمان بگو.

      منتظر متن‌های بیشتری از تو دوست خوبم هستیم.

      (0)
  175. زهرا زمانلوی زکریا گفت:

    با سلام خدمت بزرگان اهل قلم
    خدا قوت
    دوشنبه هفته گذشته در این قسمت نوشته ای براتون ارسال کردم اما تا حالا بازخوردی نداشته .
    لطفا راهنمایی میفرمایین

    با سپاس

    (0)
  176. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    عصر تنگی بود،
    و مرا با خویشتن گویی
    خوش خوشک آهنگِ جنگی بود.

    از خیابان که می‌گذشتم می‌رسیدم به کتاب فروشی؛ولی نه قصد گذشتن از خیابان را داشتم و نه جرئت اش را…خب…ما زن ها وقتی به واقع عاشق نباشیم؛خیلی هم شجاع نیستیم.
    دیگر چه اهمیتی دارد که پسر کتاب فروش،ساعت چهار بعد از ظهر به قصد دود کردن سیگارش توی تراس کتاب فروشی می‌ایستد؟!
    واقعا چه اهمیتی دارد که عصرها بدون اینکه قصدِ برهم زدنِ زلالیِ برخواسته از تنهاییِ هوا را داشته باشد؛عود روشن می‌کند؟!
    فقط می‌خواستم بوی عود را به ریه‌هام بکشم.می‌خواستم هر روز ساعت چهار بعد از ظهر،چهار تا کتاب ازش بخرم.می‌خواستم «مردِ بی ریش و باریشه‌ی من»خطاب اش کنم.می‌خواستم بهش بگویم انقدر سخنانم را جدی نمی‌گیرند احساس می‌کنم دنباله‌ی دودمان‌ای هستم در حال انقراض.می‌خواستم حرف پیرمرد را بهش بگویم «تو از آن نسل‌ای».
    حتما او هم موهای بلند و پریشان‌اش را مرتب می‌کرد،با وقار و متانت یک شاعر لبخند می‌زد و می‌گفت:«آن که گناه نکرده،بادافره_اش نمی‌گیرند»….ولی خودش «گنه ناکرده»،«بادافره می‌کشید».
    عصرِ تنگی بود….شجاعت و مضحکه به تنگ‌اش آورده بود.
    به صدای نفس‌هام گوش می‌کردم؛به کشاکش و گرفت و گیرِ جان کاهِ زندگی….«مرگ»غایتی ست به غایت جنگ گونه.
    هر روز قاضیِ درون من،خویشتنِ خویشِ مرا موأخذه می‌کند؛به امید روزی که معنای «مرگ» ساقط شود…انکارِ«مرگ» کار عشق نیست.
    پسر کتاب فروش لبخند می‌زد و خنده‌ام می‌گرفت…خوش خوشک با خودم می‌جنگیدم
    #فاطمه_اسمعیل_زاده
    #برداشت_آزاد
    #مهدی_اخوان_ثالث
    #آخر_شاهنامه

    (0)
    • درود فاطمه عزیز

      متن‌ تو را در تیم محتوا مطالعه کردیم.
      برداشت آزاد تو از شعر اخوان جالب و پراحساس بود.
      این نشان می‌دهد که تو مطالعه می‌کنی و به خواندن شعر هم علاقمندی.
      سعی کن بیشتر و بیشتر شعر بخوانی و هر روز شعر خواندن و مطالعه را در برنامه‌ات قرار دهی.

      اما چیزی که در کنار خواندن لازم و غیرقابل انکار به نظر می‌رسد، نوشتن و نوشتن و بیشتر نوشتن است.
      کلمه‌برداری و نوشتن هزارکلمه را به صورت روزانه دنبال کن.

      در متن بعدی با استعاره و تصویرسازی بیشتری ما را به دنیای ذهنت ببر.

      بگذار خواندن و نوشتن بیشتر فاصله ذهن و قلمت را به حداقل برساند.

      دوست خوبم!
      برای تمرین بعدی معیار قلمت این باشد:
      نگو، نشانم بده.

      با قدرت ادامه بده…

      (0)
  177. مائده گفت:

    (سکانس اول-داخلی-اتاق خواب-شب)
    ساعت صفر است. با چشم‌های نگرانش حرکات مضطرب و کنجکاو او را دنبال میکند. زیر لب خدا را قسم میدهد که آبرویش را حفظ کند.
    کلیک… بنگ!
    راز سیزده روزه برملا میشود…
    و سرکوفت…
    و شرمندگی…
    (کات)
    .
    (سکانس دوم-خارجی-خیابان-روز )
    گذرا و با حرکت چشم نوشته‌های پارچه‌های نصب شده روی سر در مغازه‌ها و دیوار‌های شهر را دنبال می‌کند:
    “آبروی حسین به کهکشان می‌ارزد.”
    “حسین آبروی دو عالم”
    “حرّ پشیمان تو ام یا حسین…”
    “باز این چه شورش است…”
    (کات)
    .
    (سکانس سوم-داخلی-اتاق خواب-شب)
    ساعت صفر است. با استرس حرکات دست و انگشت‌های او را دنبال میکند. زیر لب خدا را قسم میدهد که…
    کلیک!
    چشم‌هایش را میبندد و سکانس اول در ذهنش پلی‌بک می‌شود.
    زیر لب میگوید:
    “خدایا به آبروی حسینت قسم!”
    کلیک…
    “دخترجون! شانس آوردی که چیزی اینجا نیست وگرنه…”
    خیالش راحت می‌شود؛ رازش سر به مهر باقی مانده است. نفس عمیقی میکشد.
    (سکانس دوم را به یاد میاورد-حسین آبروی دوعالم)
    از پنجره آسمان را نگاه میکند و لبخند می‌زند.
    (کات)
    .
    #مائده_چهارخطی
    ☕️| @mahichr

    (0)
    • درود مائده عزیز

      متن پراحساسی بود که با توجه به نوع نوشتار در سکانس‌های مختلف جالب هم بنظر می‌رسید.
      سعی کن در نوشته بعدی به جزییات بیشتر بپردازی و آن‌چه در ذهن داری با کلماتی دقیق‌تر بیان کنی.
      بیشتر و بیشتر نوشتن به تو کمک می‌کند تا فاصله ذهن و قلمت را کم و کم‌تر کنی.

      تصویرسازی دقیق و سنجیده مخاطب را از ابهام رهایی می‌بخشد و کمک می‌کند تا بیشتر با متنت ارتباط بگیرد.
      استفاده از فضاسازی، جزییات محیط، و توصیف چهره‌ها و افراد به مخاطب فرصت می‌دهد تا به دنیای نوشته‌ات پا بگذارد.

      هر روز ساعتی را به خواندن و روزانه‌نویسی اختصاص بده و دایره واژگانت را هر چه بیشتر وسیع کن.

      مائده عزیز
      به خاطر داشته باش:
      کلمات مهم‌ترین ابزار نویسنده هستند.

      منتظر متن‌های بعدی تو هستیم دوست خوبم.

      (0)
  178. بهمن گفت:

    سلام.
    یه سوال دارم. اگه کسی نوشته اش رو براتون فرستاد که در موردش نظر بدهید چطوری متوجه میشه که نوشته اش رو خوندین و چطوری متوجه بشه که نظرات شما در مورد نوشته اش چیه؟
    یعنی از کجا باید پیگیری کنه.
    اصلا چطوری نوشته اش رو براتون بفرسته؟
    ممنون میشم جوابمو بدین. راستش یک هفته قبل نوشته ای براتون توی همین کادر فرستادم ولی بازخوردی از شما ندیدم.

    (0)
    • مدرسه نویسندگی گفت:

      سلام بهمن عزیز
      بازخورد به نوشته‌ها توی همین صفحه و در جواب پیامی که ارسال کردید انجام میشه و بعد از تایید در قسمت کامنت‌ها نمایش داده میشه.

      (0)
  179. faraz گفت:

    نگاهم کن که من محتاج محتاجم
    و دستانت آرامبخش آرامبخش تراز ؛درد
    دورم کنم بگیرانم صدایم کن که گوش هایم
    برای تو و آن لبخند زیبایت
    مرا از خود رها ساخته
    و برده جای دیگر دل
    جنون را بر دلم حاکم
    نگاهم کن محتاجم
    منم آن بچه, مادر بگیر هر دو دستانم
    ستایش میکند خالق که خلق تو را بر من
    تو جادو کن برای من
    بهشت زیر پای توست
    و آن نوری که میتابی به گل هایی که خار بودند
    و آن چشمه که جوشانی
    درخشانی که تابانی
    مرا هم در بغل گیر و بخوابانم
    تو ای گیتی تو ای شبنم
    تو ای نیلوفر آبی
    تو ای کاوشگر هستی
    تو ای رویای رویایی
    تو را من میپرستم چون
    خدایم یک خدا داده
    برای مهربانی کردن خنده به لبهایش
    برایم دنیایی پر ز مهربانی
    محبت را رها ساخته
    مرا با خود ببر آنجا ک میگویند برای توست
    مرا با خود ببر آنجا که هیچ کس نیست مانندت
    تو را ای هستی دنیا
    تو را ای زا ده ی خوبان
    و من تا آخر عمر میزنم زانو برای تو

    (0)
    • درود بر فراز گرامی

      متن شما توسط تیم محتوای مدرسه نویسندگی مطالعه شد.

      پیشنهاد ما به شما مطالعه هر چه بیشتر شعر فارسی است. بهتر است به جای استفاده از قید و صفت بیشتر از استعاره استفاده کنید.
      تصویرسازی و پرداختن به جزییات قطعا شما را در نوشتن متن‌های قدرتمندتر یاری می‌کند.
      احساسات و تخیلات شما اگر با کلمات قوی‌تر و پخته‌تر بیان شود، قطعا تاثیرگذارتر خواهد بود.
      منتظر متن‌های درخشان شما هستیم.
      در مطالب بعدی برایمان از کتاب‌های مورد علاقه خود بنویسید.

      (0)
  180. امین سرابی گفت:

    💢 امین سرابی

    یک سال از زمانی که جنگ شروع شد می گذرد.
    دیگر خانه ای باقی نمانده؛ جای امنی هم.
    باورم نمی شود که دنیایمان به همین سادگی درحال نابودی باشد؛
    بدست خود مایی که عاشقش بودیم!
    صداهای انفجار هرازگاهی از دور و نزدیک به گوش می رسند.
    کوله ام را برمیدارم و راه میفتم.

    حین عبور از ویرانه ها به سمتی نامعلوم،
    به این فکر می کنم که انسان بالاخره زهر خود را ریخت؛
    آنهمه شعار دوستی و برادری نتوانست خوی تاریک نوع بشر را مهار کند؛
    و بالاخره این گونهٔ ناپایداری که به سرعت در زمین رشد کرده بود؛ بدست خودش از لیست حیات برچیده خواهد شد.

    وقتی از موج انفجاری که در نزدیکی ام به وقوع می پیوندد روی زمین می افتم؛
    صدای رادیوی جیبی یک جسد با صدای سوت کشیدن گوش هایم در هم می پیچد :
    منطقه را تخلیه کنید !

    پوزخندی می زنم.
    منطقه را تخلیه کنید …

    فکری به سرم می زند.
    آرام می شوم.
    ناخودآگاه لبخند می زنم.
    راهکار همین است؛

    برای نجات دنیا؛
    باید آن را از انسان تخلیه کرد!

    (0)
    • درود بر امین سرابی گرامی

      نوشته شما را مطالعه کردیم.
      متن از زبان نوشتار خوب و قابل فهمی شکل گرفته، سعی کنید از تمرین کلمه‌برداری برای افزایش دایره لغات خود استفاده کنید.
      در لینک زیر با تمرین کلمه‌برداری آشنا شوید:

      کلمه‌برداری

      تا می‌توانید شاهکارهای ادبی بخوانید. از کتاب‌های سبد مطالعه خود برای ما بنویسد.

      سعی کنید متن‌تان را با استعاره و تصویر بیشتر، قدرتمندتر کنید.

      فضا را با جزییات شرح دهید و افراد را به تصویر بکشید.

      حتما شما هم به این جمله معروف معتقدید:
      نگو، نشانم بده!

      منتظر نوشته‌های بیشتری از شما هستیم.

      با قدرت ادامه دهید.

      (0)
  181. سیده نرگس حسینی گفت:

    سلام، روزتون بخیر.متنی که براتون میگذارم مربوط به نوشته ای است که چند روز پیش در کانال تلگرامم منتشرش کردم.
    #حرفی_برای_گفتن
    از قدیم الایام گفته می شد خواستن، توانستن است.
    به گونه ای آن را بیان می کردند که انگار برای رسیدن به چیزی، کافیست آن را بخواهی. و بعد در ادامه اضافه می کردند
    اگر خواسته ی تو به حقیقت نمی انجامد به این دلیل است که تو به صورت خالصانه خواسته ات را نمی خواهی، باید از ته قلبت بخواهی.
    بارها خواسته هایم را تصویرسازی کردم تا بالاخره توانستم آنها را لمس کنم، از هیجان لمس آنها، چند روزی را با انگیزه جلو رفتم. بعد از مدتی هیجانم خاموش شد و توان جلو رفتن را از دست دادم. مضطرب شدم که چرا من نمی توانم. مگر من چه چیزی کمتر از دیگران دارم… گفتند: اراده ی تو، آهنی نیست. آری، شاید اراده ی من از جنس آهن نبود، شاید ضعیف بود یا مانند خودم ظریف بود.
    گفتم: وقتی همه یک شکل نیستند، وقتی رنگ پوست ها، چشم ها و حتی اثر انگشت ها یکی نیست چه توقع دارید که اراده ها همه از یک جنس باشند. گفتند: به باشگاه تقویت اراده برو و اراده ات را آهنی کن، رفتم اما از پس تمرینات سخت آنجا بر نیامدم. اینگونه شد که من ناامید از رسیدن به خواسته هایم، قدم زدن در روزگار را انتخاب کردم به امید آنکه شاید روزی علم آنقدر پیشرفت کند تا بتواند فاصله ی خواستن تا توانستن را کمتر کند. علم پیشرفت میکرد اما هیچ کس به فکرش نمی رسید که این فاصله را کمتر کند. یعنی تنها من بودم که این فاصله برایش طولانی بود؟
    با پاهایی که روی سردی سرامیک های اتاق ام کشیده میشد به طرف کتابخانه کوچکم رفتم، دستم را دراز کردم و دو کتابی را که به تازگی خریده بودم(به امید آنکه شاید کمکم کند) را از میان کتاب ها بیرون کشیدم. آنها را به یک دست گرفته و با صدای کشیدن پاهایم روی سرامیک ها به طرف تخت بردمشان. خودم را روی تخت انداختم و سرم را در نرمی بالشت زرشکی فرو بردم، گذاشتم سمت چپ بدنم در نرمی بالشت و تشک آرام بگیرد. در همین حال کتابی که قطر کمتری داشت را از زیر کتاب پر قطرتر بیرون کشیدم و روی ملحفه کرم رنگ کشاندمش تا مقابل چشمانم قرار گرفت. فهرست و مقدمه را بدون لحظه ای توقف ورق زدم، به فصل اول رسیدم، در وسط صفحه اولش نوشته بود:
    یک سفر هزار مایلی با یک گام شروع می شود. لئو زوا
    – ورق زدم-
    پاراگراف ها را یکی پس از دیگری مرور میکردم و روی قسمت هایی که برایم جالب بود لحظه ای مکث میکردم.
    درجایی گفت:
    ما همیشه دوست داریم خودمان را به خاطر اینکه پیشرفت نکرده ایم سرزنش کنیم، اما به ندرت پیش آمده که از استراتژی مان ایراد بگیریم، این میشود که همان استراتژی را بارها و بارها تکرار می کنیم و تلاش میکنیم بالاخره نتیجه دهند اما مشکل همین جاست. اگر برای چند مرتبه از یک استراتژی خاص استفاده کردید و از آن نتیجه ای نگرفتید، باید راهکار دیگری را امتحان کنید. چه اهمیتی دارد که این استراتژی برای دیگران اثر بخش است وقتی برای شما تاثیری ندارد.
    همین الان بینی تان را لمس کنید.
    بعد از لمس آن، ادامه ی مطلب را بخوانید.
    شما موفق شدید به بینی تان دست بزنید، چون انجامش واقعا ساده بود و مقاومتی توسط نیروی درونی(اراده) که گاهی شما را از انجام کارهای مفید در طول روز باز می دارد، صورت نگرفت.
    این یک تمرین ابتدایی در رابطه با نیروی اراده بود. اگر شما توانستید به بینی خود دست بزنید، پس می توانید با استفاده از استراتژی موجود در این کتاب به موفقیت برسید.
    (کتاب را بستم، اسم روی جلدش را با خودم زمزمه کردم: ریز عادت ها از استفان گایز. کتاب را کمی دورتر از خودم روی ملحفه کرم رنگ قرار دادم، سر جایم چرخیدم و پشت سرم را روی بالشت گذاشتم.) دستم را دراز کردم و کتاب قطور را برداشتم و شروع به خواندنش کردم
    فصل اول را با یک جمله شروع کرد:
    تنها کسی که سرنوشت، شما را به آن تبدیل می کند، همانی است که خودتان تصمیم به بودنش می گیرید. رالف والدو امرسون
    پاراگراف ها را یکی پس از دیگری خواندم، یکی از مطالب جالبی که میان خطهای کتاب، با من سخن گفت را زیرش خط کشیدم
    من کسی که بودم را به اندازه ی آنچه انجام می دادم، تغییر ندادم. زیرا بر خلاف نظر دیگران، من باور ندارم که کسی واقعا بتواند خودش را تغییر دهد. ما همانی هستیم که هستیم.
    کودکی که به یک ولگرد ساحلی(در مورد خودش میگفت) تبدیل شد، هرگز چیزی جز یک شخص معمولی و متوسط نبود؛ متوسط در انجام دادن تکالیف مدرسه، در ورزش و در مهارت های اجتماعی.
    شخص فوق العاده خوشبخت و کاملا شادی که امروز هستم نیز همان کودک متوسط است، نه کمتر و نه بیشتر.
    تنها دلیلی که باعث تغییر و تحول من از آن وضعیت به این موقعیت شده است این بود که در جایی از مسیر این شانس را داشتم که در معرض برتری خفیف قرار گیرم.
    این که من چگونه از آن جا به این جا رسیدم و
    این که شما چگونه می توانید از هر جایی که هم اکنون هستید به آن جایی برسید که می خواهید باشید، موضوع این کتاب است.
    (کتاب را بستم و آن را معلق در هوا، جلوی صورتم گرفتم.) برتری خفیف از جف اولسون
    (دو کتاب را در آغوش کشیدم و چشمانم رابستم و بعد تبسمی آرام آرام بر لبانم نقش بست.)
    به نظر خودم قسمت هایی که از کتاب انتخاب کردم و از رویش رونویسی کردم شاید می توانست بهتر انتخاب شود.اما دلیل انتخابم این بود که می خواستم از صفحات اولیه ی کتاب ها باشد.

    (0)
    • درود نرگس جان

      در تیم محتوا متن زیبای تو را خوانیم.
      چقدر خوب که از کتاب‌هایی که می‌خوانی برایمان نوشتی. می‌توانم تصویر کلافگی تو، رنگ تختت، کتابخانه‌ات و حال و هوایت را به عنوان مخاطب کاملا درک کنم.
      بیشتر و بیشتر از تصویرسازی بهره بگیر.
      چقدر خوب که کانال تلگرام داری. اگر هر روز کانال خود را به روز نگه داری و آن را بهانه‌ای برای روزانه‌نویسی کنی به‌زودی شاهد پیشرفت چشم‌گیری در متن‌هایت خواهیم بود.
      تا می‌توانی روی خواندن و نوشتن تمرکز کن.
      چیزی که نوشته‌هایت را جذاب و پرمخاطب می‌کند استفاده از تیترنویسی است. سعی کن تیترهای جذاب بنویسی!
      همچنین بهره گرفتن از استعاره و داستان‌گویی بیشتر و بیشتر، به نوشته‌هایت قدرت و تاثیرگذاری می‌بخشد.

      با بهره گرفتن از این موارد در متن‌های بعدی پیشرفت چشم‌گیری خواهید داشت.
      باز هم برایمان بنویس دوست خوبم.

      (0)
  182. فاطمه اسمعیل زاده گفت:

    اینکه من هیچگاه به نوشتن به چشم تفنن نگاه نکرده‌ام بر هیچ کس پوشیده نیست؛چه رسد به استاد که به همین خاطر هی سختگیریم را بهم یادآوری میکند.
    وقتی جواب کنکور ارشد اعلام شد،چیزی در من به طغیان برخواست که:«تو برای تحقق کدام رویا،چه کرده ای؟!»
    این شاید از طبیعت انسان است که هی به سمت همان چیزی کشیده می‌شود که در ذات‌اش جا داده‌اند.
    اصلا همین سیاه کردن ها هم بخاطر همین طبیعت وجود است..بخاطر این است که من میخواهم عقده‌ی دو روزه‌ی بدون قلم گذشته را باز کنم.
    باید بگویم با تمام این احوال من نمیتوانم بر این فاصله‌ی فاحش میان«است» و «باید» صحه نگذارم و واقعیت و ارزش را از یک قسم ببینم.
    میتوانیم بگوییم از «است»،«باید» برنمی‌آید.
    ارزش برای من آن است که انسان باشم و ساعت ها با همین تفکرات به عقربهای ساعت زل بزنم و باکم نباشد بر بیهودگی روزگار.انسان بودن و از خود پیروی کردن ارزشی ست ارزشمند.
    واقعیت ولی.. چیز دیگری ست.باید برای زندگی مبارزه کرد و مسئولانه تصمیم گرفت.
    امروز تحقق یک واقعیت را به تحقق بخشنده اش تبریک گف