بازخورد به نوشته‌های شما

بازخورد

با توجه به این‌که هر روز ده‌ها نوشتۀ مختلف را در قالب ایمیل و کامنت‌ از سوی شما دریافت می کنیم در جلسۀ تیم تحریریه مدرسه نویسندگی تصمیم گرفتیم تا دپارتمانی را برای ارائه بازخورد به نوشته‌های شما تشکیل بدهیم.

بنابراین از این پس تیمی از نویسندگان مدرسه نویسندگی پس از مطالعۀ مطالب شما به ارائه نظراتی تخصصی به شما خواهند پرداخت.

شرایط ارسال متن و دریافت بازخورد:

 ارسال هر نوع متنی آزاد است. (بخش‌هایی از یک رمان، داستان کوتاه، شعر، یادداشت، محتوای دیجیتال، مقاله، خاطره و…)

 حداکثر حجم متن ارسالی نباید بیش از هزار و پانصد کلمه باشد.

هر نفر باید حداقل سه متن ارسال کند.

 مطالب ارسالی شما همراه با بازخورد در همین صفحه منتشر می‌شوند.

اولویت با متن‌هایی است که به صورت عمومی منتشر می‌شوند.

 بازخورد مطالب رسیده به‌مرور منتشر می‌شود.

 این فرایند کاملاً رایگان است و بابت بازخوردها هیچ هزینه‌ای از شما دریافت نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. عایشه گفت:

    دلنوشته :-
    یکبار تصور کن
    “هوهوی‌ باد”
    صدای خش‌ خش برگ ها حس دلپذیری بود.
    ولی حس اینکه آن صدا صدای شکستن و فشرده شدن برگها زیر فشار قدم ها بود نه!
    ماه می‌ درخشید و خلقت خالق را با فخر به نمایش می گذاشت.
    نفس های عمیق ، نفس های از عمق ریه ها!
    سعی‌ داشت که از هر حسی خارق العاده ای که آن لحضه چه از درون و چه از بیرون وجودش ساطع میشد را در تک تک سلول های بدنش جذب و ذخیره کند.
    چه دلنواز بود صدای هوهوی باد!
    حس سردی و رهایی توسط خوردن سیلی های پی در پی باد در تک تک اجزای صورتش.
    حس نوازش موهایش توسط باد.
    آب زلال دریاچه پیش رویش چشمها را نوازش می کرد.
    انعکاس تصویر ستاره ها و ماه بر روی سطح آب دریاچه برایش حس بودن در آن بالا ها را می داد!
    حس جدا بودن از زمین.
    حس آسمانی بودن.
    لبخندی جدید!
    باری نخست بود که از ته دل لبخند می زد.
    کسی نبود که لبخند اش را زهرش کند.
    و این بود حس آرامش!
    اینکه تو باشی و خالق ات و مخلوقش
    و از همه زیباتر اینکه این همه زیبایی را با همه مخلوقات اش را برای تو ساخته است.
    این همه بخشش خالق را نباید به مسامحه گرفت.

  2. ارتباط
    شاید این آغاز ،پایانمان باشد…

    انسان بارها ثابت کرده است که به قوانین و نامتناهی ها به شدت وابسته است.

    اما چرا؟؟؟!!!

    در باور یک جاندار دوپا عشق به بی حد مرز بودن ،ذاتی بروز می کند. حتی انتهای مسیر در خوشبینانه ترین حالت کمی دلش را به درد می آورد.

    چرا ها؟؟ و چگونه ها؟؟؟ از همان ابتدا یقیه ی افکار همه ی اجداد مرا سفت چسبیدند. ما مجبور شدیم برای ارضای دغدغه ای نو ظهور از نفس دوری کنیم.

    سخت است شاید اولین کلمه ای نباشد که انسان در بحران هایش زمزمه می کند. اما بهترین حقه کلامیی ست که با نوشتخوار آن در ذهن خود آرام آرام

    خود را از درک واقعیات تبرعه می کند.

    عشق و علاقه به فهم مفاهیم در تمام زمینه ها ریشه می دواند. طبیعت بی دلیل مادر خاوند نشده است. در اساطیر و داستان ها که اسرار را در غالب داستان روایت کرده اند ،به کرات این لغب را به طبیت سپرده اند.

    اما چرا؟؟؟

    کافیست به رفتار آن با ورود بشر نگاهی کنیم. ابتدا پراکندکی و گوشه گیری بشر یک رسم غالب بود. تا جایی که انسان را برای نه فقط بقا بلکه دلیل وجودش تصمیم به اشتراک اطلاعاتش کرد. آتش را کشف کرد تا بقایش را تضمین کند و در پس آرامش غریزی آماده رشد نفسی باشد.

    هزاران سال یا شاد میلیون ها سال گذشته و به لطف طبیعت،ارتباط به حکم و راه اصلی رشد مبدل شده است. ما به هم افکارمان را با هم ادغام کردیم تا شاید مکمل باشیم یا تکمیل شونده.

    این آغاز معامله برد بردیست که پایان نخواهد داشت.

  3. سلام
    (این متن حاصل برون ریزی افکار بنده و احساسی که پس از مطالعه توضیحات شما درباره نویسندگی و حس آنلاین نویسی در من ایجاد شد…)

    این بی مقدمه ترین مکالمه تاریخ انقلابمان است…انقلابی از جنس آزادی، این انقلاب آموختی بود با همرزمی که سلاحش عشق را جبر جلوه گر بود و اسراری ذاتی ،افکارش را راهبر …
    انکه زکات فهمش را با اهرم علمش در ذات دانه ای ارث کند، با طمانینه بتاباند حقایق را و درختی حاصل آید که آدمی زیر سایه اش در آرامشی بی انتها در کهکشان عالم وجود خود به فکر فرو برد…
    همرزم،معلم،دوست یا بانی نوروز های جهان درون انسان ،القابی انتخابیست که عاجزند از توصیف مفهوم حجم حجیم درکت از جهان های موازیمان…
    …بی مقدمه
    …اینبار
    … سپاس
    (قاصدک)

  4. گلشن گفت:

    صدای نغمه صبحگاهی پرندگان در هوای مرطوب و خنک جنگل می پیچید و در بین درختان طنین می افکند . مسیر کم تردد جنگلی حتی قبل از درست شدن جاده سنگفرش اصلی هم مسافران زیادی به خود نمی دید چه برسد به الان که تقریباً می توان گفت یک جاده فراموش شده بود. با این حال این خلوتی و سکوت برای مسافر تنهایی که داشت با قدم های شمرده و حساب شده ای به راهش دربین درختان ادامه می داد کوچکترین اهمیتی نداشت و حتی می توان گفت که از آن استقبال هم می کرد .مسافر مرد جوانی در اوایل سومین دهه ی زندگیش بود با موهای مشکی و قدی نسبتاً کوتاه بود. چشمان خاکستری نیمه هوشیار و خسته ای که در کاسه تو رفته چشمشانش می درخشیدند ، نشان می داد مدت زیادی است که نخوابیده بود. نام این جوان واران بهتین است.
    چند ساعتی از طلوع خورشید می گذشت و اندک باریکه های نور گرما بخش خورشید از میان برگ های سبز و در هم گره خورده درختان راش و افرا عبور می کرد و مانند سوزن های طلایی بر لباس سبز جنگل فرو می آمد تا منظره رویایی را در مقابل چشمان واران رقم زند . او از اینکه راهش از میان جنگل های لرد نشین ولکین عبور می کرد خوشحال بود ، کوه های سرسبز اینجا یکی از با صفا ترین قسمت های این سرزمین آنتیوا بود. درختان سرو و راش در همه طرف به چشم می خوردند که با فاصله از هم قد علم کرده بودند تا انگار در مقابل قله ی مرتفع سفید کوهستان خودی نشان دهند. طوری نفس می کشید که انگار می خواست هوای خنک و دلپذیر اینجا را برای همیشه در ذهنش ثبت کند. واران بعد از ماموریت شکست خورده قبلیش ، به چنین چیزی نیاز داشت… اینجا آرامش و تعادل را به ذهنش بر می گرداند.
    چینی به پیشانی واران افتاد… با اینکه تمام تلاشش را می کرد که به حوادث چند وقت گذشته فکر نکند اما انگار نمی توانست ، افکارش مثل ابر تیره ای ، روز روشن را برایش تیره کرده بود. چطور می توانست اینقدر احمق باشد؟ تمام مدت آموزشش آموخته بود که چه بلایی سر آنهایی که اجازه داده بودند قدرت کنترلشان کند آمده بود و حالا گذاشته بود که پسر بچه ای خودش و بقیه را قربانی حماقت او کند . هیچ وقت نمی توانست بابت آن خودش را ببخشد.
    او به تازگی توانسته بود با اثبات توانایی اش در امتحان های سختی که برایشان گذاشته بودند به عنوان مامور ، برای انجام کارهای خارج از قلعه باسام انتخاب شود. او حس روزی را که بالاخره توانست آخرین امتحان را تمام کند به یاد داشت و اگر می توانست به گذشته برود ، همان موقع به او خودش می گفت که چقدر در اجرای مسئولیت هایش ناموفق خواهد بود . شاید اینگونه ، هرگز اینقدر برای امتحان ها تلاش نمی کرد. واران به خاطر استعداد کمی که داشت ،آخرین نفری از هم دوره ای هایش بود که توانسته بود به عنوان یک میج خودش را ثابت کند. در حقیقت آن قدر طول کشیده بود که خیلی از کسانی که با او سر و کار داشتند، به خصوص مربیانش به این نتیجه رسیده بودند که او چندان بهره ای از موهبت ندرد. حق هم با آنها بود ، حالا با این آخرین افتضاحی که به بار آورده بود ، معلوم نبود که چه تصمیمی برایش می گرفتند اما از یک چیز مطمئن بود و آن هم اینکه باید برای همیشه با آرزویش که یک مامور ویژه شدن بود ، خداحافظی می کرد. از شروع کارش به عنوان مامور ، سه ماموریت ناموفق پشت سرهم داشت و این آخری هم که به جای ناموفق باید به آن فاجعه گفت.
    بیشتر از اینکه برای خودش ناراحت باشد برای پسر بیچاره دلش می سوخت. در ماموریت اولش که قرار بود با پیدا کردن و قانع کردن خانواده ای بود که دخترشان ، نشانه های موهبت را از خود نشان داده بود خودی نشان دهد ، به قدری ناشی عمل کرد که پدر خانواده با کوبیدن مشت محکمی به صورتش ، بیرون انداخته بودش . ماموریت دومش هم که به خاطر ترس احمقانه ای که از کودکی در خودش داشت ، مجبور شد با کالسکه کندی سفر کند ، کالسکه چی پیر هم اینقدر آرام حرکت می کرد که باعث شد دیر برسد و مسابقه را به تمپلارهای سواره ببازد. فقط خوشحال بود که وقتی رسیده بود تمپلارها به جای اینکه آسیبی به کودک بزنند او را به کلیسا برده بودند تا شاید اینگونه هرگز موهبتش فعال نشود . با این حال هیچکدامشان در حد این آخری نبود. او این بار به موقع هدفش را که پسر نوجوانی بود ، پیدا کرد و حتی توانسته بود که او را هم قانع کند ولی …
    او سرش را به شدت تکان داد ، انگار می خواست افکارش را از درون سرش بیرون بریزد. گذشته ، گذشته بود و نمی خواست دیگر به آن فکر کند. باز هم نفس های عمیقی کشید ، اینکار آرامش می کرد . می توانست رایحه جنگل را با تمام وجود حس کند ، بوی رطوبت ، چوب نم کشیده و خاک را و همچنین … بوی نان پخته شده.

    ادامه در
    https://virgool.io/@Nemesis

  5. رضا گفت:

    مرا به خیر تو امید نیست!
    بعد از اینکه امتحان آخر یعنی مدنی را دادم حس زندانی را داشتم که تازه از زندان آزاد شده است. امتحانات سی روز بود ولی انگار سی سال گذشت.چند صباحی خیلی خوش می‌گذشت نه دیگر خبری از بیداری ساعت هفت بود نه امتحان نه تکلیف نه نیایش صبحگاه نه…
    خلاصه تازه داشتم به شرایط جدید عادت می‌کردم که در دادگاه عالی خانه مان همه نزد قاضی یعنی پدرم از من شکایت کردند
    که جناب قاضی بهتر است هر چه زود تر متهم به کاری وا داشته شود تا در تابستان هم حرفه ای یاد بگیرد هم دیگر اینقدر ول توی خیابان ها نگردد .از آنجا دفاعیات من در دادگاه هیچ وقت قبول نمیشد قرار بر این شد که من پیش دایی حسن بروم و دوران محکومیتم را در مغازه الکتریکی او بگذرانم . صبح روز بعد به مغازه رفتم و هنوز عرقم خشک نشده بود که دایی حسن مجبور شد برای کاری به اصفهان برود و به من گفت:مسعود جان روی همه ی جنس ها قیمتشون زده شده حساب و کتاب هم الحمدلله بلدی.هر چیزی هم که فروختی تو این دفتر یادداشت کن. من میرم زودی بر میگردم ببینم چیکار می‌کنی ها.
    دایی رفت و من ماندم و مغازه .یه چند دقیقه‌ای داشتم جدول حل میکردم که یک نفر وارد مغازه شد.مرد مسنی بود باسیبیل های شبیه فرمان دوچرخه. گفت: خسته نباشید سه تا لامپ میخواستم؟
    به سراغ لامپ ها رفتم روی تمام اجناس قیمتشان با اتیکت زده شده بود.دیدم رویش هزار نوشته.
    سه تا برداشتم و بردم
    _قابل نداره سیصد تومان
    +واقعا
    _آره
    +.خب پس من یه هفت هشت تا میخوام
    برایش آوردم . بعد از اینکه همین طور مشتری ها را پشت سر هم راه مینداختم و .کلی داشتم به خودم افتخار میکردم چون همانطور که دایی گفت داشتم خودم را نشان میدادم.کلی از اجناس مغازه را ظرفه یک روز فروختم.هر کس به مغازه می آمد زیر ده تا جنس نمی‌برد خلاصه همه با دست پر از مغازه بیرون می‌رفتند.و از آن مغازه پر از جنس دیگر چیزی باقی نمانده بود.طرف های ساعت ۹بود که سر و کله دایی پیدا شد .بعداً معلوم شد دلیل دیر آمدنش زندایی ام بود که آن جا هوس کرده بود بازار برود و زن ها را هم خودتان بهتر میشناسید رفتنشان با خود و برگشتنشان با خود خداست. کلی باد به غبغب انداختم و از پا قدم خودم تعریف کردم و گفتم: دیدی دایی کار باید به کاردان سپرد .حس دایی حسن چیزی بین خوشحالی و بهت بود .کلی از من تعریف کرد و درحالی که لپم را کشید گفت :حلال زاده ای دیگه به داییت رفتی.و رفت سراغ دفتر مغازه که من توی آن تمام اجناس فروخته شده را یاد داشت کرده بودم.دم در نشستم و به دوچرخه سواری که آن طرف خیابان به سرعت می‌رفت نگاه میکردم.همینجور که داشتم خودم سوار بر یکی از همان دوچرخه های کوهستان تصور میکردم ناگهان چنان پس کله ای خوردم که نزدیک بود با سر به زمین بخورم.
    و دایی گفت: احمق خان من این جا رو به تو سپرده بودم اون موقع تو چوب حراج به مال من زدی؟بخدا از همون اول هم میدونستم لنگه اون باباتی کله پوک
    هنوز از ضربه ی دایی گیج بودم
    اما بیشتر از رفتار متناقض او تعجب کردم.
    وقتی دیدم هوا خیلی پس است و اگر دم دست او باشم مرا تکه تکه خواهد کرد پا به فرار گذاشتم و به خانه‌مان رفتم
    دایی یک ساعت بعد به خانه‌مان آمد و معلوم شد چه دسته گلی به آب داده بودم.قیمت تمام اجناس به تومان بوده ولی من همه را به ریال فروخته بودم
    تازه الان میفهمم چرا همه از هر جنس ابتدا یکی دوتا ولی بعد که قیمت را می‌فهمیدند هفت هشت تا میبردند
    این شد که دایی تمام خسارتش را از پدرم تا قران آخر گرفت
    و پدرم فهمید ول گشتن من در خیابان خیلی هم بد نیست لااقل بهتر از این کار کردن هاست و گفت: مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.

    پایان

  6. نوید نوشادی گفت:

    جهان همواره در حال رشد و تغییر است حتی خود شما،بله با شما هستم،اگر کمی به درون خود رجوع کنید متوجه خواهید شد که به صورت ناخودآگاه در این مسیر قدم میزنی لزوما تغییر همیشه مثبت و مطابق میل ما نیست ولی میتوان آن را به مسیر مثبت هدایت کرد شرایط محیطی در رشد و تغییر مهم است ولی همه چیز نیست.ممکن است به این این موضوع فکر کنید که از کودکی در محیطی زندگی کرده آید که به استعداد ها و توانایی های شما اهمیت نداده آمد و فقط در صدد برطرف کردن نیاز های مادی شما بوده اندو فکر میکنید که دیگر مسیر رشد و تغییر بسته شده است..یک دانه را در نظر بگیرید که همه شرایط برای رسیدن به کمال را دارد ولی در بستر مناسبی قرار نگرفته،میجنگد،تلاش میکند،موقف نمیشود و سرانجام از نقطه ای دیگر سر از خاک بیرون می‌آورد.
    نباید متوقف شد،باید حرکت کرد تلاش کرد زمین و آسمان را به هم دوخت.تغیبر و رشد درد دارد،ولی شیرین است ،به سوی رشد و تغییر مثبت حرکت کن،به مقصدت فکر کن که هر مقصدی می‌تواند شروعی دوباره برای طلوعی زیبا باشد

  7. نوید نوشادی گفت:

    سعی کنید نگاهتان را نسبت به هر چیزی نو و تازه کنید،گویا اولین مرتبه است که با آن صحنه روبه رو میشوید مثل دیدن یک دوست قدیمی و صمیمی که چندین سال است او را گم کرده اید ویک لحظه در شلوغی مترو چشمانتان به چشمانش گره می‌خورد یا مثل شنیدن صدای زنگ مدرسه و دانش آموزی که برای اولین بار است این صدا را می‌شنود یا هروقت با یارتان ملاقات میکنید خود را در روزی ببینید که اولین بار صدایش را عطرش را و نفس هایش را احساس کردید.در این صورت دیگر زندگی رنگ و بوی روزمرگی به خود نمیگیرد

  8. نوید نوشادی گفت:

    انسانی که حوصله اش سر رفته را به چه چیزی تشبیه میکنید؟اصلا چه اتفاقی درون انسان رخ میدهد که بی حوصله میشود؟این بی حوصلگی با انسان چکار میکند که حتی حوصله خودش را هم ندارد ،دوست دارد خودش را جمع کند و برود یک گوشه خلوت از این دنیا،گوشه ای که صدایی نشنود جز یک صدا و تصویری نبیند جز یک تصویر

  9. سید حجت حسینی گفت:

    اون‌روز از سر صبح دمق و بی حوصله بودم
    بعد صبونه گوشی دست گرفتم و توی اینستا چند تا لایک کردم
    ای بابا ..اینا هم دلشون خوشه هاااا
    گوشی رو روی بالشت وسط تختم پرت کردم و اومدم توی حال روی مبل دراز کشیدم
    صدای زنگ گوشی بلند شد
    ساناز بود
    یه مدتی بود ازش بی خبر بودم
    احوالپرسی کردیم و بهش گفتم منم خوبم
    گفت ک فکر نکنم خوب باشی
    با خنده گفتم
    فرض کن خوب نباشم تو چیکار میتونی بکنی
    گفت هیچی..هیچ کاری
    خب چ خبر از شرکت؟
    دلم میخواست زودتر قطع کنم
    اما ساناز با یک ذوق و شوقی صحبت میکرد ک انگار داره با یک بچه ۳ ساله ک تازه میخاد حرف زدن یاد بگیره صحبت میکنه
    دلم نیومد
    خبر ندارم
    از هفته پیش ک با مژگان‌حرفم شد دیگ‌نرفتم
    چرا؟سر چی؟؟
    هیچی بابا …بهم میگ چرا اون روز که جلسه با شرکت گسترش بود اون کارو کردی و فلان‌حرفو زدی
    مگ خودش علامه دهره ک این حرفو ب تو زده
    خب ممکنه همه اشتباه کنن
    آخه من اشتباهی نکردم
    میدونم کلی گفتم
    حتی اگر هم اشنباه کرده باشی طبیعیه.مگه ‌چقدر تجربه شرکت توی جلسات رو داری
    خب تو چیکار کردی؟
    هیچی کیفمو برداشتمو و زدم بیرون
    آفرین خوب کاری کردی
    تعجب کردم که تایید کرد کارمو
    آخه اون خیلی اهل رعایت کردن آداب معاشرت و این چیزا بود
    ادامه داد…اگه ‌می موندی چون هر دو تایی تون عصبانی بودین حتما بدتر میشد
    ب خودم اومدم دیدم ۱۰ دقیقع اس ک دارم باهاش حرف میزنم
    زنگ‌خونه زده شد و ساناز گفت برو اگ‌مهمونه ک منم برم
    بله…باز کن
    کی بود؟مامانمه رفته بود تره بار
    ای جاانم خیلی دوستش دارم
    یادم نمیره رفته بودیم شمال یادته
    تا عمر دارم یادم نمیره
    وای هنوز یاد رقص شمالی مامان میافتم خنده ام میگیره
    با گفتن این جمله..یهویی منم زدم زیر خنده
    آره چقدر خوش گذشت
    کاش میشد
    هنوز جمله من کامل نشده بود ک گفت
    برنامه میریزم هفته دیگ بریم
    بی خیال…نمیشه کسی نیست ک
    تو چیکار داری هماهنگیش با من
    در خونه باز شد و با دیدن مامان یاد رقصیدنش افتادم و خنده ام گرفت
    گفت چی شده سر حال شدی؟؟
    ساناز گفت خیلی بهش سلام برسون
    سانازه..سلام میرسونه
    ای جانم ببوس مامانو..راستی کمر دردش بهتر شد؟آب مروارید چشاش در چ وضعیه؟؟
    نمیدونم
    یعنی چی نمیدونم..بی شعور اون ب جز تو کسی دیگه ای رو داره مگ؟؟
    مصطفی و منصور ک اون ور دنیان..فقط توئی دیگ.
    با سکوت من
    ساناز بحثو عوض کرد و گفت برای مهمونی هفته دیگ ویلای شمال باهات هماهنگ میکنم
    برو کمک مامان.می بینمت بای
    بای
    از اتاق اومد بیرون لباساشو عوض کرده بود سر و صورتش خیس عرق بود.رفت داخل حمام و با دست و پای خیس اومد بیرون
    ای بابا حوله یادم رفت
    حوله رو از روی صندلی میز ناهار خوری گوشه حال برداشتم
    شلوارشو بالا زده بود برای شستن پاهاش
    انگار داشت به مشکل واریس هم دچار میشد
    یاد حرف ساناز افتادم اما واقعیت این بود ک من ب جز مامان هیچ کسو نداشتم
    ناخودآگاه خم شدم ک با حوله پاهاشو خشک کنم
    چیکار میکنی دختر؟؟خودم میتونم هنوز اینقدر ذلیل نشدم
    تو رو خدا مامام اینطوری نگو
    وا…چی شده
    خودمو انداختم توی بغلشو زدم زیر گریه
    چی شده؟کسی چیزی گفته؟؟
    گریه ام بند نمی اومد
    برم ب ساناز و مژگان زنگ‌بزنم ببینم چیکار کردن و چی گفتن ک تو اینقدر دل شکسته ای
    خبر نداشت ک دلم براش تنگ شده بود
    گفتم نمیخاد خوبم
    به زور بغضمو خوردم و گفتم ساناز دعوت مون کرد برای هفته دیگ بریم شمال
    گفت خب پس…ب شرطی ک آهنگ‌شمالی نذارین..من پا ندارم برقصم
    خنده و گریه من قاطی شده بود
    مامان گفت
    تا باشه از این ساناز نازیا دختر جون…ک نازتو بخره

    زندگی تون‌پر از آدم هایی باشه ک به قول مولانا
    :
    ناز کنی،نظر کنی،قهر کنی،ستم کنی
    گر ک جفا، گر ک وفا از تو حذر نمیکنم

    • متن جالبی بود.اینکه از زبان یک دختر نوشتین هم جالب و غافلگیرکننده بود
      نکته ای که به نظرم میرسه اینکه رعایت نکات نگارشی به بهتر خواندن متن کمک می کنند .
      موفق باشین و به نوشتن ادامه بدید.

  10. ریحانه صادقی گفت:

    زیبایی تو خارق العاده ترین حس زندگی‌ام بود. آن چشمها، با گیرایی همچون دریا و با درخشندگی همچون آفتاب و رنگی همچون برگهای خزان غوطه و در باد. کي اینچنین مرا فریفته خود کردی؟ شاید آن زمان که موهایت در هوا پخش شد! یا شاید آن زمان که لبخند تو همچون لذت بخش ترین حس ممکن برای من بود، یا شاید زمانی که اولین نگاهت را به من دوختي و من درسیل آن نگاه سهمگین غرق شدم و دیگر نتوانستم نفس بکشم. اکنون میبینم‌تورا که بر روی شن های نرم ساحل میدوی، موهایت می رقصند. چشمانت محصور جهان اطرافت شده در حالی که من را سرگشته خود کرده است! میخندی و چال گونه ات مرا در عمق شادیهایم می‌اندازد. آه از کی این گونه عاشقت شدم؟! فقط بخند و بگذار در بین امواج پر تلاطم روحت شنا کنم مرا در بین خود غرق کن
    می خواهم تو باشم
    با تمام وجود

    • ریحانه ی عزیز متن در احساسی بود و توصیفات زیبایی به کار بردین
      امیدوارم شاهد ارائه متنهای دیگه از شما باشیم
      موفق باشین

      • ریحانه صادقی گفت:

        واقعا از شما بابت زمانی که میگذارید و مطالعه میکنید سپاس گزارم
        این نقد شما باعث میشه بیشتر تلاش کنم و متن های بیشتری بنویسم
        بازم سپاس گزارم

  11. farima گفت:

    “صدای عشق”
    بالاترین نقطه ی جهان ایستاده ام و فریاد میزنم،کسی صدای مرا نمیشنود،من در قعر جهان فرورفته ام.تنها ندای درونم پاسخ می دهد:”تو تنهایی”زندگی در شلوغ ترین هیاهوی جهان در جریان است و درمیان این هیاهو کسی صدای دیگری را نمی شنود.کمی سکوتـ!صدای یکدیگر را بشنوید.صدای پرندگان می آید آنها جور دیگر زندگی می کنند,دلبسته ی یکدیگرند از فرسنگ ها فاصله همدیگر را می شنوند.انسان و پرندهـ!چه تفاوت پستی.پرنده ی کوچک در بلندای وجودیت از انسان نیکوتر است.دشواری در کجاست؟انسان،انسان نیست ولیکن پرنده،پرنده است.کمکـ!کسی صدای مرا میشنود؟پاسخی دریافت نمیکنم.تنها هستم تمام هیاهو از کالبدهایی است که روحی در آنها رسوخ نکرده است لاجرم روح آنها در کالبد پرندگان به پرواز درآمده،آری،جهانِ مردگانِ زنده است.تنها پرندگان رها نیاز مرا میشنوند.در روزگاری که تنها پرندگان صدای مرا میشنوند چه چیز پایبندی مرا به این جهان فرامی خواند؟؟کمی تأمل کن.جهان تو زیباست ولی این زیبایی را با چه کسی تقسیم خواهی کرد؟به چه کسی خواهی گفت امروز،اولین روز زمستان،گلهای نرگس زرد سراز خاک بیرون آورده اند؟میخواهم یک شاخه نه،چندشاخه از آنهارا به تو هدیه کنم،که آغازی سبز داشته باشیم،پرنده باشیم،عاشق باشیم،یکدیگر را بشنویم…اما کجاست؟گلهای نرگس در باغچه ی تنهاییم پژمردند.دیگر چه فرقی میکند کدام گل در باغچه ی من از سرازخاک بیرون آورد،کسی صدایشان نمیزند کسی عاشق آنها نخواهد شد.آهااااای!نه،صدای آشنایی به گوش نمی رسد من در این ورطه ی بی وصل حیرانم.آوای دل من در من خفه شده است.اما ناامید نخواهم شد فریاد خواهم زد هرچه بلندتر فریاد خواهم زد…کسی صدای مرا میشنود آنروز امروز است؟فرداست یا فرداهای دیگر؟من ازاین ورطه ی خاکی بی جان نجات پیدا خواهم کرد،آن صدایی که مرا فرمی خواند،تو هستی…پرنده ی نجات من،تو آدم هستی،عشق هستی…

  12. محمدرضا گفت:

    سلام ببخشید من یه داستان فانتزی نوشتم به دو حالت نمیدونم کدوم رو بهتره ادامش بدم اگه میشه راهنماییم کنید
    اولی
    فضای اتاق تاریک تر از همیشه بود.
    تنها نور صفحه ی مانیتور بود که روی او و وسایل اتاق پراکنده شده بود.
    دندان قروچه ایی کرد و گفت : اینبار دیگر میکشمت هیولای پست فطرت… .
    صدای باد که زو زو کنان از پنجره شنیده می شد و تیک تیک عقربه های ساعت که به سوی هم می دویدند موسیقی نه چندان دلچسبی را ایجاد کرده بود.
    پلک هایش سنگینی میکرد… بازی ایی که شروع کرده بود را با کشتن باس اخر به پایان رساند.
    چشمش را از صفحه کنار کشید و به ساعت خیره شد . خیره شدنش همزمان شد با جفت شدن عقربه ها کنار هم و آغاز نیمه شبی پاییزی…

    فردای آن روز به سمت مدرسه ایی جدید راهی شد و زیر لب می گفت : ( شدو…زندگی ایی جدید… مدرسه ایی جدید…راه جدیدی در پیش داری… خودت را برایش آماده کن!)
    گام های محکمی برمی داشت و همراه معلم وارد کلاس شد
    بعد از صحبت های اولیه ی معلم برای معرفی او ،سرش را بالا آورد و لبخند تصنعی را بر لبان خوش فرمش نشاند و گفت : (شدو هستم… امیدوارم باهم کنار بیایم )
    معلم ازش خواست تا بر روی صندلی ایی بنشیند.
    چند تار موی مشکی لختش را که جلوی چشمانش را گرفته بود با انگشتش به کناری داد و کم طرفدارترین صندلی کلاس ، که در ته و کنار پنجره ، خالی بود را برای نشستن انتخاب کرد.
    در تمام طی مسیر توجه ها به سوی او بود تا زمانی که صدای معلم چشم ها را از روی او برگرداند و همه چی به روال عادی برگشت.
    ثانیه ها به درون سیاه چاله ی زمان سر می خوردند و دقیقه ها می گذشتند.
    زنگ به صدا درآمد و او بدون توجه به کسانی که دور میزش جمع شده بودند و با اشتیاق ازش سوال های خسته کننده می پرسیدند ، از صندلی بلند شد و دست هایش را داخل جیبش کرد. و با همان لبخند همیشگی جذاب عذرخواهی سطحی ایی کردو از کلاس خارج شد
    دومی
    ((این بار دیگه می کشمت هیولای پست فطرت))
    دینگ دینگ دینگ …
    شدو نگاهی به ساعت انداخت و گفت:((اوه؛ساعت ۱۲ شده بهتره بخوابم))
    بعد از اینکه این را گفت ، بازی رو ذخیره کرد و خوابید. صبح روز بعد شدو به سمت مدرسه راه افتاد ، وقتی که رسید همه در کلاس بودند و چون دانش آموز انتقالی بود باید اول به دفتر یه سر می زد و بعد به کلاس می رفت.
    ((خب بچه ها ما امروز یه دانش آموز انتقالی داریم ، بیا تو))
    شدو وارد کلاس شد و رو به دانش آموزان گفت:((سلام؛ من شدو هستم و تازه به اینجا منتقل شدم ، خوشبختم))
    ((خب شدو چون که تازه اومدی برو اونجا کنارپنجره بشین))
    شدو به سمت ردیف آخر رفت و سمت پنجره نشست ، بعد از اینکه زنگ خورد دانش آموزان کلاس دورش جمع شده بودند و می خواستند با او حرف بزنند ولی شدو بعد اینکه زنگ خورد به بیرون رفت و بچه ها مات و مبهوت ماندند.

    اولی رو دوستم از داستانم باز نویسی کرده دومی رو خودم نوشتم به نظرتون بهتره با کدوم روال برم جلو؟

  13. Mobina گفت:

    پوچی!
    چشمانم را که باز کردم پلک هایم بی قراری می کرد. چند چروک کوچک چشمانم را همراهی می کردند. فروزش نور بعد از یک طبقه سیاهی عجیب، ترسناک، امید بخش، نشاط آور و پر هیاهو بود. کمی رابطه میان چشمانم با بیگانه درخشان بهتر شده بود. نور و گرما بعد از ده ها بهار هنوز جوان بودند .تازه به اطرافم نگاه کردم ؛دوست، دشمن، پیر ، جوان و روزگاری پر از خاک، خنده، گریه، آه و نشاط. حال توانستم از ته دل بخندم؛ به شکست ها، غم ها و خاطرات. صدای امیدو شادی دیگران از سمفونی بتهوون هم زیباتر و در چشمان همه برق عجیبی بود .دیدن اهالی بعد از نیمه عمری تنهایی، تاریکی ،افسردگی و اشک و خون لذت داشت. در صورت دوستانم چین و چروک مهمان شده بود ،غرور چشمانشان تحلیل رفته، موهایشان کمتر و روی آن چند زمستان برف نشسته بود. همانطور که همه را از دید می گذراندم؛ ناگهان ،نگاهها رنگ باختند ؛شادی الکل شد و پرید؛ شانه ها افتاده تر و گردن ها کج تر شده بودند. هر عابری که در دستان زومخت و سنگین آن نانجیبان اسیر می شد قیافه اش در هم می رفت. هنوز نمی‌دانم باید از آن موجودات سپاسگزار باشم که تن های  در مانده روی زمین را سرپا می کنند یا خشمگین به خاطر جنگ و خونریزی . کم کم همه ما سر پا شدیم در این حالت بهتر یادم آمد که بوده ام و که هستم. خوی جنگجوی نهفته درونم سر باز کرد و غرور تاج پادشاهی ام برگشت . سربازان اسب هایشان را زین و شمشیر هایشان را تیز کرده بودند .صور دمیده شد .باری دیگر جنگ میان سپید و سیاه آغاز شد. یکی یکی سربازان هنرهای رزمی شان را در صحنه به رخ دیگری می کشاندند. جنگ به سود ما ادامه داشت. چند تنی از سپاه مقابل زخمی شده بودند. ناگهان چشمانم  به دو تیله آبی در میان صورت ای سبزه و مشکی اسیر شد .آن دو تیله جاذبه ای بیشتر از زمین، آرامشی بیشتر از دریا و نجابتی بیشتر از جنگل داشت. کوه قلبم پنبه شد و دل را به او باختم .سپید شاه دل را به راه کسی سپرده بود که سالها خاندانش را  عزادار کرده و تمام عمر کینه و نفرت او را در سرش پرورانده بود. آن سیه بانو وزیر نامدار لشکر سیاه، با مژه های به بلندی پیچک، موهایی به سان ابریشم ،چشم هایی پیچیده‌تر از مونالیزا، پوستی همرنگ سر آغاز شب ،خال گوشتی خوش خط و خال روی گونه اش و  با آن کمر باریک عقل و هوش مرا ویران کرده بود. دیده هایم نسبت به جنگ و سرنوشتش تار شده بود. اختیارات را به وزیر سپردم و خود را غرق با او بودن کردم. از دور دیدم به کمرش پیچ و تاب می دهد و خرمن موهایش را به باد سپرده است و به سمت من می آمد . صدای فریاد و ناله سربازان و زمین غرق از خون ،تیر و نیزه پس زمینه افکارم شده بود. اوضاع نابسامان بود. روی زمین جوی هایی از خون جاری بود و کنارشان بوته زاری از نیزه سبز شده بود؛ همه را میدیدم ولی آن لحظه یکی از عاشقانه ترین لحظات زندگی من بود. با خود فکر می کردم که سیه بانو شیفته شجاعت و دلاوری های زبانزد، قلمروی بی مانند و ابروی کمانم شده است. در آن لحظه که وزیر خودش را برای دفاع از من سپر کرد به خود آمدم و یادم آمد که یکی شدن سیاه و سپید باطل و حرام است. عجیب بود ؛ زیرا الکلی در رگ هایم شریان نداشت اما معجزه عشق از آن هم قوی تر بود. باز غافل  از التماس سپاه و فارغ از عقل، او را به نزدیک ترین خانه ی وجودم کشیدم آن لحظه زمین از ضربان قلبم می لرزید که او در گوشم نجوا کرد: کیش و مات!
    ضربانم در لحظه ایستاد. قطاری در گوش هایم می گذشت که صدای سوتش بسیار بلند بود ؛تب عشقم به انجمادی در دست ها و پاهایم تبدیل شد . کوری شفا یافته بودم تازه دلاوری فیل، اسب و وزیر را که تا پای جان خالصانه جنگیده بودند ،را دیدم و اکنون از غفلت من نیمه جسمشان زیر سم اسبان لگد می شد .آسمان سرخ بود و زمین از نعره ها و مشت های آن موجود غول آسا که در جوار میدان جنگ می کوبید، می لرزید . آن گرگ صفت زن خنده کنان رفت و به جشن و پایکوبی مشغول شد . اکنون آتش چشمانش را دیدم که شرارت از آن می بارید .کاش جانی در رگ هایم بود تا نیزه را در گلویش پرت کنم و سپس تمام خاک های عالم را بر سرم نثار . کاش خداوند مرا از صحنه ی شطرنج برای همیشه از میان می برد.
    همانطور که در سر خود  می کوبیدم و از زبان مادران به داغ نشسته نفرین و از سوی دیگر مسخره می شدم طاق روشن بالا با پلک بعدی رنگ باخت و ما دوباره همه در یک جعبه به سیاهی فرو رفتیم!….

  14. Mobina گفت:

    #حماقت_زیبا
    در اواسط مرداد ماه گرده های طلایی خورشید به رخسارم رنگ می بخشید. لب هایم از تشنگی شبیه مردابی پیر بود که هزاران قطره آب را در قعرش جای می داد . تنم شبیه یک تابلوی نقاشی شده و روزگار آن را رنگی و زخمی کرده بود .در گلویم ماهی بود که به سختی نفس میکشید .به آسمان نگاه کردم ،کلاغی در حال پرواز بود که سور اول را می دمید.  هر لحظه در واهمه بودم که جسم  نیمه جانم غذای لاشخوران شود.  آغاز سفر من با پایان یک علاقه شروع شد …
    شبی در میان ما درگیری پیشامد به اندازه جنگ جهانی سوم در زیر دست و پایش کتک نثار جانم کرد . می دانستم که شب می خوابد و فردا صبح همه چیز برای او بهتر خواهد شد اما من هر چه تلاش کردم تکه پاره های قلبم را متصل کنم ؛نتوانستم . بنابراین تصمیم گرفتم همه آنها را به طاقچه عقلم ریسه ببندم و راهی شوم .در کوله بارم کمی از لبخندهای زیبایش جای دادم  و به راه افتادم .
    شب اول به نیمکت یک پارک پناه آوردم . آن شب تا صبح آبشار چشمانم جوشید و صبح از آن شوره زاری خسته باقی ماند.  شب دیگر را در زیر یک پل گذراندم.  شب تا خود صبح آواز وداع خواندم . کمی خواب در صندوقچه چشمانم قرار گرفت که ناگهان طوفانی مرا با خود برد .به دیواره های پل چنگ زدنم .کمک خواستم . خدا را صدا زدم و در آخر به همان دعواهای شبانه رضایت دادم. اما طوفان مرا به یک کویر برد . کویری که از دل شکسته ام تاوان می‌گیرد ‌.من در یک کویر خشمگین گم شده ام. کویری که در دل وسیعش ذره محبت و قطره امید وجود نداشت. تا افق که بنگری هزاران کینه و نفرت میبینی که جسم بی گناه کویر را به هزاران تکه تقسیم کرده است و چند بوته خار که تمام زینت قلبش هستند. دوباره به آسمان نگاه کردم ،خساست  تکویر از فرش به عرش رسیده بود. آسمان با دلی سنگی به التماس هایم لبخند میزد . از  دور یک خلیج دیدم .جوی  امیدم را به تنگه ی آن خلیج ریختم اما سراب صدمی هم مرهمی بر زخم هایم نشد. آنقدر مسیر این کویر را پیموده بودم که  می‌توانستم فرق هر یک از ترک هایش را با دیگری تشخیص دهم. تنها آرزویم این بود که مرگ هر چه زودتر لبانم را ببوسد. باز چشم بستم و خدا را صدا زد. نمی دانم چند بار نامش را صدا زدم اما زمانی که چشم گشودم صدایم شبیه یک جیرجیرک نیمه جان شده بود .شراره های آتش عطش ذره ای آب جانم را می سوزاند. از دور یک دریاچه می دیدم که مردی در کنارش ایستاده بود. با آخرین قطره های امیدی که در رگهایم شریان داشت خود را به آنجا رساندم اما دریاچه ای نبود . سراب صد و یکمی بود و یک کاکتوس‌!
     کاکتوسی که برخلاف تمام کویر سبز مانده بود. یقین داشتم که او قلب کویر است .نزدیک تر شدم و از ته دل بلند خندیدم .خنده ای که از شادی و غم نبود بلکه از خستگی بود. بر روی سرش تاجی گل مانند داشت .نزدیکش نشستم و ساعت‌ها از سفر طاقت فرساییم گفتم. از خانه بی صفایی که در آن زندگی می کند. از سختی طرد شدن. همه را با دل و جان برایش گفتم و او در کمال آرامش برای اقیانوس حرف هایم ساحل می شد .  هوا تیره تر شده بود‌ حتی ابر ها هم از شنیدن سر گذشتم طغیان کرده بودند. دوباره به کاکتوس نگریستم، خوش قامت بود. تیغ های روی تنش ظاهرش را آشفته می کرد و تاج سرخش مانند جواهری زیبا بود‌. در چشمانش جنگلی سبز شده بود که هم متلاطم میکرد و هم آرامش میداد .میخواستم مانند چند روز گذشته به مقصد دیگری بروم،اما ریسمان گردنبندم با بین تیغ هایش اسیر شده بود . هر چه سعی کردم ،نتوانستم خود را نجات دهم . نزدیک شدن به تیغ هایش تنم را مانند زلزله بم می لرزاند .خسته و درمانده آن جا نشستم .شب از راه رسید و آرام آرام کاکتوس قفل از لبانش گشود. از درد هایش، رنج ها، تنهایی ها، غم ها و صبوری هایش برایم گفت. در دل خود را سرزنش کردم زیرا فکر میکردم غم و سختی های من کوله بار سنگین تری دارد. اما با شنیدن قصه پرغصه کاکتوس ،خدا را بار دیگری شکر کردم. دوست داشتم که نزدیکش بشوم و بر سر تمام زخمهایش مرهم بگذارم ودست نوازش بر سرش بکشم .اما افسوس که باید جایگاهم  را در دورترین نزدیکی حفظ می‌کردم . تا نزدیکی صبح هر یک به دیگری امید فردایی روشن دادیم. در دمدمه های صبح چشمانم را رو به آفتاب بستم و او را در آغوش کشیدم . آغوشی که هم درد داشت و هم درمان .و این پایان سرگذشتم بود. سرگذشت بادکنکی که حماقت ای زیبا را بر حقیقت زندگی ترجیح داده بود…
    #م_بینا

  15. صبا گفت:

    روبروی آینه ی عشقت ایستاده ام. پرتوهایش بازتاب زندگی را به هستی تیره ام می تاباند، فروغش دالان تاریک خاطره را نمایان میکند.
    آن زمان که طنین واژه های سکوتت لالایی گل های بنفشه پیراهنم بود و نرگس مست چشمان خیره ات، وجود را به آتش میکشید.
    زمانیکه هنوز غنچه ی قلبم به ظرافت و شکوه رز های سرخ درون سینه ات نرسیده بود و سرود محبت ام به خوش آوایی نوای محزون مهربانی ات، دل رهگذری را به لرزه در نمی آورد.
    دنیای کوچک من، مفهوم نامحدود تو را درنمی یافت و قایق وجود من در اقیانوس آفتابی احساست بیش از این تاب مقاومت ورزیدن نداشت؛ و قایق شکسته ای که در تلالو امواج عشق، به ساحل کوبیده میشد.
    خورشید منظومه ی عواطفم با شعله ی چشمان تو درخشش را آغاز کرد و پرستوهای مهاجر به تماشای لبخند لبانت برفراز این کره خاکی پرواز میکردند.
    زمان عصیانگر ترین موجود تاریخ ثانیه های باهم بودن را از ما ربود و زمین تاریکی که دگر هیچ قرص قمری روشنش نمی کرد.
    امید هرروز به مبارزه با سربازان تازه نفس فراموشی برمی خیزد و قلبی که هرروز کتاب پر رمز و راز عشق را ز آغاز برای رزهای سرخ سینه میخواند.
    چراغ خاطره در بستر تاریکی شب می سوزد و نور خاطراتی که چشم های انتظار را تا ابد روشن نگه میدارد.
    و منی که هرروز غنچه ی کوچک خاک قلبم را آبیاری میکنم ، ای تنها باغبان گل های سینه ام، میدانم روزی بازمیگردی…

  16. مرضیه خوبیاری گفت:

    مرسی ازشما سوده عزیزوخوش اخلاق .
    ازاین که وقت می زارین برای نوشته های ناقابل ما خیلی ازت متشکرم.

    یاقو میگفت .خاله حلیمه ازقول عفت خانم به مادرم می گفته است .که متیل خان حتما توی فرنگ پی دختربازی است.می گویند زن های انجا بی حیا هستند .موهایشان را کوتاه می کنندوسرشان لخت است .لنگهایشان را می تراشند وشلوارنمی پوشند.متیل خان حالا حالا حتما دیگرسی هشت سالش شده مرداست .دیگرشهوت امانش نمی دهد .حتما انجا بادختران فرنگی دمخورشده است.وگرنه چرا باید برای تنها نوه ی پسری خان جمال کسی رانشان نکرده باشند.ولی مادرم بدش امده وحسابی به حلیمه تشر زده وگفته است .متیل خان نجیب زاده است .نوه ی خان است .درست نیست پشت سرش اینجوری حرف بزنند وشما ساکت بشینید وهیچشان نگویید .زنیکه کارکرده ببینمش یادش می اورم .مردهای هیزوچشم چران کیا هستند.البته متیل ما خیلی سال بودکه رفته بود فرنگ ازان موقع فقط یک باربرگشته بوده ان هم سه سال پیش بود ان موقع من ویاقو یازده سالمان شده بود.وتازه کلاس پنجم دبستان درس می خواندیم.البته من چهارماه ازیاقو بزرگتربودم .این را بی بی خانم گفته بود.برایم تعریف می کرد .میگفت وقتی مادرت تورازاییدبهارگه بود.ان موقع گاوها وگوسفندها وبزهای ماده همه زاییده بودند وشیربسیاربود.پرستوها کوچ کرده بودندبه باغات .انارها لیموها نارنج ها وپرتقال ها وگیلاس های وحشی شکوفه کرده بودند.خاتون زن صفدرباغبون پنج ماهه ابستن بود.یاقو که به دنیا امد.قابله ناشی گری کرده بودوجفتش توی رحم جامانده بود.بعدها رحمش ریش شد ودیگرنتوانست .ابستن شود.یاقو تنها بچه ی صفدروخاتون باغبون پدربزرگم بود.ولی با اینکه ازمن کوچیکتربود .ماباهم مدرسه می رفتیم.قدش هم کمی ازمن بلندتربود .ماهایش بوروکم پشت بود.ولی موهای من بلندوپرپشت بودند واین برای من یک امتیاز مثبت بودکه می توانستم .پزش رابه بقیه دخترها بدهم .توی دهمان رسم بود.همه دخترها موهایشان را می بافتند.کوتاه کردن موها ونبافتن انها کارزشت وخلاف عرفی بود.حتی برای اینکه موهایمان بافتش بزرگترشودوبلندتربه چشم بیاید.به انها کسک اضافه می کردند.کسک یک جورمویی بودکه رنگش مشکی وجنسش ازکاموابود.بی بی ویک وقت هایی هم امنه خدمتکاربی بی جان موهای مرا ازجلوی صورتم فرق بازمی کردندوشروع می کردندبه تافت زدن.ازوسط کمرم تا روی باسنم هم کسک اضافه می کردند .تا موهایم برسد روی باسنم وان وقت باید روی سرمان جلبیل که دورانها طلایی کارشده بود می پوشیدیم .این باعث می شد .زیباتربه نظربرسیم.بی بی جان می گفت وقتی نوچه های جهانگیرخان پدرمن ومتیل را لب مرز جنگل کشتند من سه سالم بوده ومتیل ان وقت ها توی شهردرس می خوانده.متیل را اقا سلیمان مباشرخان جمال پدربزرگم که توی شهرزندگی می کرد وکارهای خان جمال مثل خرید وفروش میوه جات باغات وکشک وکره هایی که ازگله کوه سیاه تولیدمی شده راتوی شهر سرسامان می داده.بی بی جان می گفت حتی رفتن متیل به فرنگ هم فکر اقا سلیمان مشاورخان جمال بوده به پدربزرگت راپرکرده که حیف متیل خان نیست .اورابفرست فرنگ تا دکتری یادبگیرد.

    خان جمال برای اینکه متیل توی فرنگ فقط به فکردکترشدن باشد .نصف درامدباغات را برایش می فرستاد وازاوخواسته بودند .تا هرشش ماه برایشان نامه بنویسد .یک وقت هایی که جمال خان به شهرمی رفت هم ازانجا برای متیل تلگراف می زدند‌.گفتم سوغاتی یادمادربزگ ومادرم افتادم .همه ی چیزهای خوشمزه را برای متیل گذاشته بودند.انارها راتوی افتاب خشک می کردند.خرما کشمش برگه زردالووچیزهای دیگرمادرم نان دانه سرخ شده برایش درست می کردتوی روغن ومیگذاشت خشک شودتا کپک نزند.خرماریزه ها را هم نزدیک رفتن خان جمال به شهراماده می کردند.خرماریزه یک نوع خرما بودکه باگندم اسیاب شده وروغن محلی درست می کردند.خیلی خوشمزه می شد.دم رفتن پدربزرگ به میرزا شوهرعمه ام سپرده بودیک کیلو زعفران وزرشک درجه یک ازخراسان بخردتا برای متیل بفرستند.مادربزرگ چمدان را که می بست.پسته ها ومغزگردووبادام وزعفران هاراته چمدان می چید.نان دانه ها وخرماریزه ومیوه های خشک را روی بقیه میگذاشت .میگفت .انجااجنبی ها وقتی چمدان هارا می گردند. اگرزعفران واجیل ها راببینند طمع می کنند.به ملا ستارهم میگفت .یک نامه دلتنگی بنویسد.وقلم به قلم چیزهایی که برای متیل فرستادند توی نامه قید کند.وبگوید حتما منتظرجواب نامه هستیم.همیشه جواب نامه های مادربزرگ شش ماه دیرترمی رسید.تا جواب می امد مادربزرگم صفدررا می فرستادپی ملا ستارکه اب دستش هست بگذارد زمین وبیاید که کارواجب دارد.

    دراخرین نامه ایی که متیل فرستاده بود.به تک به تکمان سلام فرستاده بود.وحالمان راپرسیده بودحتی به عمه فاطی ومیرزا وبچه هایشان .حال امنه وصفدروخاتون ویاقورا هم پرسیده بود.نوشته بودکه درسش تمام شده نیازی نبوده این همه سوغاتی بفرستند دست بی بی جان ومادردرد نکند.به زودی که مدارک دکتری اش اماده شد برمی گردد .وبرای همه سوغاتی می اورد.شاید دویا سه ماه دیگر. من باخودم فکرمی کردم وقتی دکتری یادگرفته دیگرچه نیازی به مدرک دارد.ف

    کرمی کردم .مدرک دکتری هم باید شبیه کارنامه اخرسال ما باشد که اقا ناظم توی یک لیست بلند تک به تک نمره هایمان را باخودکارسبز می نوشت .وبعدبا اینکه همیشه بهمان یاداوری می کرد اگربی انظباطی کنید.اخرسال انظباط همتان را صفرمی دهم.اما اخرسال انظباط همه مان را با همان خودکارسبزرنگ خیلی خوش خط بیست می داد.بیست اخرین نمرمان بودولی صفدرخان یک باریاقو رادعوا کردوگفت توچرا هیچ وقت ازبیست بیشترنمره نمی گیری .بچه های مردم چهل پنجاه شصت می گیرند.این را همین طور الکی می گفت چون هیچ کداممان تا حالا از بیست بیشترنشده بودیم.داشتم ازامدن متیل می گفتم.ان روز توی خانه خان جمال همه خوشحال بودند وذوق زده بودندوکبکشان خروس می خواند.بی بی نزدیک بود.ازخوشحالی ذوق مرگ شود.به امنه وخاتون وصفدرگفته بود.اولاد پسرم دارد می اید .تا دکترده شود.همه را خبرکنید تا دشمنان ازحسادت بترکندو دوستان برای پیشوازاماده شوند.تمام درب ودیوارها وحیاط وخانه را رنگ وامیزی وتمیز ومرتب کنید.اتاق متیل را گردگیری وتمیز کنید وهروز توی طاقچه هایش گل یاس ومحمدی بگذارید تا خوشبو شود.

    من دویدم ویاقو راخبرکردم.یاقو هم خوشحال وذوق زده بود وکلی ذوق کرده بود.پرسید به نظرت متیل خان تغییرکرده.هممون رومث قبل دوست داره.این را که گفت .بادسه سال پیش افتادم .متیل برای من ویاقو نیم ست گردنبند خریده بود.ازاینکه بین خواهرش ودخترباغبون تفاوتی قائل نشده بود.دلخورشده بودم.ولی به روی خودم نیاوردم.بلاخره یاقو هم دوستم بود.

  17. مرضیه خوبیاری گفت:

    خیلی ممنون از شما سوده جان .خوشحال شدم ازنظرمثبت ومفیدتون
    قسمت دوم کشتی نوح روهم براتون ارسال کردم.خوشحال میشم ازنقدهای مفیدتون.
    کشتی نوح
    همان طوردمغ وناراحت به خانه برگشتم.مادرپرسید بازچت شده ممعلی .گفتم هیچی .خان باجی گفت بگو پسرم کسی اذیتت کرده؟گفتم نه معلم به انشایم نمره نداد.انگارناراحت هم شده بود.مندو داشت پای تلویزیون تخمه میشکست وشبکه هاروعوض می کرد.باصدای بلندی گفت معلمت غلط کرده وبعد گفت بیارببینم دفترت رووبا ان خط خرچنگ قورباغه ای چیزهایی نوشت که من نتوانستم بخوانم.گفت فردا بده به معلمتان .خان باجی صدایش درامده بود.گفت ممعلی بروتوی اتاق خودت مشق هایت راانجام بده به حرف این لات بی سروپا گوش نکن.این اگردرس خواندن سرش میشد که الان جایش روی پشت بوم نبود.مادرمی دانست اگردخالت کند.بحث بالا می گیردوباز خان عمومی اید .کاربه بزن وبگیرمی رسد.خان باجی گفت :خدابیامرز پدرت خواب می ماندواین یکی رونداشتیم .بهتربود.من به اتاقمان رفتم.من ومادرومندو توی یک اتاق بودیم.مندو برای خودش تخت درست کرده بود.من ومادر روی زمین می خوابیدیم.مندو تخت فنری داغونی که شوهرعمه ام از دبی اورده بودوعمه ام ان را یک گوشه حیاط انداخته بود.راتعمییرکرده بود.ورویش می خوابید.من هم گاهی که مندو خانه نبودروی تخت بالا وپایین می پریدم وکیف می کردم.مادرمی امد دعوایم می کردتخت را مرتب می کردومی رفت .سراغ کارهای خانه.فرداکه به مدرسه رفتم مشقم رابه اقا معلم نشان دادم ،دیدم اقا معلم عینکش راجابجا کرد سگرمه هایش توی هم رفت.بدون اینکه چیزی بگوید پاشد ورفت دفترمن تعجب کرده بودم.اخرمن همیشه مشقم را مرتب می نوشتم.حتی این دفعه خودم همه مشقم را نوشته بودم.یادمندو که افتادم،تازه یادم افتادهرچه هست کاران نوشته خرچنگ قورباغه ای مندو است.که زیراملایم نوشته بود.ومن مشقم را ازصفحه روبرویش شروع کرده بودم.یه کم دلم شورافتاد.نکندمندو ازان فحش های چیزداربرای اقا معلم نوشته باشد.ان وقت فاتحه ی ما بردارهای بی پدرخوانده است.چند دقیقه بعدرمضان سرایداردفتراقا مدیرامد دنبالم.رمضان هم جوری دست مرا محکم گرفته بود وتندتند می کشید.که انگاریواشترراه می رفت.اقا مدیرگناه من ومندو را گردن اومی انداخت.دقیقا مرا هل دادتوی دفتروگفت اوردمش اقای مدیر.مدیرنگاهم کرد وگفت خب ممعلی انگارداداشت باهمه شوخی باحضرت نوح ع شوخی با معلمت هم شوخی…اقا مدیرمعمولا جمله هایش رابدون فعل می گفت.همه مان می فهمیدیم که فعل جمله ها به عهده خودمان است.گفتم ببخشید اقامدیرغلط کردم.اقا مدیرگفت نه برو کیفت رابرداربروخانه وفردا همراه ولی وبرادرت بیا مدرسه این غلط بردارت است.دلم بدتراشوب شد اخربعدازمرگ پدرم ولی ما خان عمو بود.وهمه مان درخانه خان باجی زندگی می کردیم.ما خان عمو وبچه هایش وزن عمووعمه وبچه هایش وهوویش راضیه خانم.اقاجان خیلی سال پیش فوت شده بودند.خان باجی راهمه به مادربزرگم می گفتند.احتمالا مخفف خانم واسمش بود.شوهرعمه دبی کارمی کرد.وپول های زیادی می فرستاد.بچه های عمه وراضیه خانم وضعشان ازهمه مان بهتربود.حتی رسول پسرشوهرعمه که بچه اول راضیه خانم بود.مدادرنگی های بیست وچهارتایی ماژیکی داشت.که جعبه اش فلزی بود.وروی جعبه یک جامدادی فلزی قفل دارداشت .که دوتراش رنگی یکی شبیه قو ویکیشان شبیه لاکپشت بود.دوپاکن رنگی ودومدادنوکی هم داشت.یک وقت هایی روی حساب فامیلی مدادرنگی سفیدش رابه من می دادتا نقاشی ام را رنگ بزنم.من هم وسط پرچم و اردک هایم را با ان رنگ می زدم.بقیه نقاشی ام را با مدادهای چوبی شش تایی خودم که خان عموبرایم خریده بود رنگ می زدم.خلاصه سرتان رادردنیاورم.علاوه براین که ان روز وشب درخانه هم همه ی سرزمین شام بعدازکربلا راه افتاده بود.فردا صبحش عمودست مرا گرفت.مندو را هم با لگد ازخواب بیدارکرد.ودست ورو نشسته با همان شلوارک وتیشرت به دفتراقا مدیررفتیم.مندو ازخان عمو حساب می برد.برای همین باهمان وضع ژولیده روی مبل دفترنشسته بود.خان عموروبرویش نشسته بود.اقا معلم کنارخان عموواقامدیرپشت میزش.کسی به من ورمضان تعارف نکرد.بنشینیم. مندو زورکی معلوم بودکه ازترس خان عموست روبه اقا مدیرگفت :اقای مدیرببخشیدمن فقط انشای ممعلی رو برایش دیکته کردم.بابتش معذرت خواهی می کنم.
    ان روز ما وقتی به قبرستان خانوادگیمان رفته بودیم.این گونه فهمیدیم.که جددهم ما جددهم همه ده بود.پی اش را که گرفتم.دیدم هرچه جد دورترمی شود. این قوم بزرگترمی شود.تا انجا رفتیم .که به نوح مرحوم رسیدیم.درست است .که ادم وحواپدرومادراول ما هستند.اما خب نوح مرحوم که دوهزاروپانصدسال سن داشته لابدپدربزرگ همه دهشان بوده پس نوح مرحوم می شودجدهمه مان.اگربقیه ای هم بوده اب با خودبرده بعدروبه من کرد وپرسیدمگرنه ممعلی….نمی دانست.من تا ان لحظه داشتم توی دلم ناله نفرینش می کردم.اسمم راکه شنیدم.فکرکردم .همه افکارم راخوانده ازبس عجیب وغریب بود این مندو.
    نویسنده مرضیه خوبیاری

  18. برادرم مندو را هیچ کس دوست نداشت.یک جورهایی نافرمان وگستاخ بود .شلوارکوتاه تا زیرزانویش می پوشید.همیشه نیم تنه تنش می کرد.به نصیحت های خان باجی وعموجان گوش نمی کردولگردی تمام عیاربود.نماز نمی خواند.روزه نمی گرفت.روی پشت بام می رفت .وبا کشمش وخرما چیز بدی درست می کرد.ان ها را توی افتاب می گذاشت .هرهفته بهشان سرمی زد .وبعداها انها رامی چلاندوابشان راقطره قطره ازیک شلنگ باریک خارج می کرد.ومی نوشید.خان باجی حسابی ازدستش کفری بود.اسمش رانمیاورد هروقت پیش می امدمی گفت ان عرق خورنجس وبیکاره.ولی نمی دانم چرا من دزدکی توی دلم مندو را خیلی دوست داشتم.ازهمان وقتی که خیلی بچه تربودم. مدرسه که می رفتم.مشق هایم رابرایم می نوشت.گاهی که سرکیف بودمراهم به پشت بام می بردوبرادرانه باهم دردودل می کردیم.ان جوردردودل های دوطرفه نه ها.مثلا اینجورمی گفت می دونی ممعلی بعد وروورحرف هایی می زد.که من هنوزم نمی دانم منظورش چه بوده ولی ازان می دونی ممعلی اش کیف می کرد.اخرمندو ازان ادم های بودکه کسی را هم حساب ادم نمی اوردانشاهاو مشق هایم را برایم می نوشت.یا انها رابرایم می خواند ومن می نوشتم.البته خودش تا سیکل بیشتردرس نخوانده بود.ولی خوب انشا می گفت معلممان کیف می کردوهمیشه برایم عالی می داد.ویک شعرزیرش می نوشت یک باراما قضیه برعکس شد.معلممان گفته بود.درباره ی کشتی نوح هرچه می دانید بنویسید.مندو می گفت بنویس…نوح مرحوم را که خدااورا امرزیده به گمانم.جد همه ی ماست .زیراکه اودوهزاروپانصدسال سن داشت.وحتما ان جوانان وپیران که برکشتی سوارنمود.لابدازنوادگان اوبوده اند.هرانچه وهران کس که قبل ازاوبوده راهم اب با خودبرد.نوح را شدیدا دوست دارم.چون کتاب نداردهمان کشتی بودکه زیاددردسری برای بشرنداشته.اما چرا؟ بابت سوارکردن ان یک جفت خفاش هم که بشرچنین به دردسرانداخته کمی ازاودلخورم.اوجدمن وجدشماست.وجدان امریکایی ناقلا هم حتما دیگر……بعد کمی ساکت شدوگفت تصورش رابکن.ما با پرزیدنت ترامپ هم یک جورایی رابطه برادری دوری داریم.این ها را می نویسم که بعدا به همه بگویم بیاییدهمه مان با هم اشتی کنیم.بعد هم گفت برای معلمت بنویس ماان کل اصلی را رها کرده ایم.ودر روی یک گردی درحال جنگیدن هستیم.مثل مولکول های گاز درون یک بادکنک به همدیگرمی خوریم ویکدیگرراهل می دهیم.چون معتقدیم ما ازادیم.ومن شروع کردم به نوشتن برای معلمت بنویس مندو زد پس کله ام وگفت خنگه این برای معلمت رو نمی خوادبنویسی ادامش رو بنویس.خلاصه ان روز معلم به من عالی ندادوفقط یک تیک گذاشت وتاریخ زد .بعد پرسید ممعلی دیشب برادرت چی زده بوده؟من ازاین که برای اولین بارنمره ی انشایم عالی نشده بود.ناراحت سرجایم نشستم.
    نویسنده مرضیه خوبیاری بیست اردیبهشت ۹۹

  19. مهدیه آزادی گفت:

    سی و سه سال
    تکرار بی وقفه
    در من شعله می کشد
    پیچک همسایه از سر دیوار سرک می کشد
    خنده کودکی
    نوجوانی
    و کمی دیگر
    پیری

    و گیسوی سپیدم در دست آینه ای
    می رقصد و می رقصاند

  20. مهدیه آزادی گفت:

    آبی دانشمند
    یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی آسمون آبی یه بیمارستان به نام بیمارستان آبی بود توی این بیمارستان همه آدمها رنگ پوستشون آبی بود و واسه همین اول هر اسم یه آبی بود مثلا کسی که اسمش امید بود وقتی می خواستند صداش بزنند می گفتند آبی آمید ، ابی امید
    ادمای ابی رنگ توی این بیمارستان یه زمانی خیلی شادبودند و و درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند تا اینکه این یه روزاین بیمارستان یکدفعه تکون سختی خورد همه مردم ابی شروع به تکون خوردند و از اون روز این بیمارستان هر روز تاریک و تاریک تر شد و زندگی توی این بیمارستان خیلی سخت شده بود و کسی نمی دونست دلیل این اتفاق چی هست برای همین دیگه مردم آبی شاد نبودند و همه خیلی نگران تاریکی بیمارستان بودند
    توی این بیمارستا ن یه دانشمند زندگی می کرد که همه ابیه دانشمند صداش می زدند خیلی دوسش داشتند اخه ابیه دانشمند تنها کسی بود که می تونست بفهمد چرا بیمارستان آبی هر روز تاریک و تاریک تر می شود و یه راه نجات پیدا کند